
امروز زنگ زد.
دفعهی پیش که زنگ زد سیو نبود و برداشتم وحرف نزدم تا گفت شهرزاد و انگار به زبانم وزنه بسته باشم.. امروز زنگ زد. و سیو شده بود امروز دیگر...سیو شده بود: the past man....وقتی گوشیام رو چک کردم اون علامت هشدار رو بالاش دیدم. چهارتا پنجتا تماس بلاکشده داشتم و یکی دوتا پیام.
در زمانهای قدیم فکر میکردم دوستهای خوبی باشیم برای هم و بشود با هم حرف بزنیم..و حالا فکر میکنم در زمانهای قدیم و حاضر اشتباه میکنم اگر فکر میکنم میشود دوستهای خوبی باشیم برای هم و حرف بزنیم و...
من و او کاری با هم نداریم.
پَست حتی میتواند معنیای فارسیای داشته باشد.
چطور کسی رو که دهنش بو میده ببوسی و بغل کنی
میدونم اگه مردم خدا من رو ته درهی دهنای بوگند زندانی میکنه..عذابم میشه این
فرشته آ درس جی میلت رو برام بذار.
درستش رو.
که بتونم جواب بدم ...تو همون پیغام که می ذاری از طریق تماس با من
تو متن پیغام آدرس جی میل رو بذار لطفا.
مسئولیتم تو زندگی زیاد شده. نمیتونم سرم رو بکنم تو گوشی و کتاب و فیلم یا باغچه و بگم بچهها بزرگ میشن دیگه. تحملش واقعا سخته. بن.
و ما ادراکَ ما بن.
خستهام میکنه و از زندگی سیر و میدونم میگذره. سال کمک زیادی نمیکنه. نه چون بیمسئولیته چون اصلا متوجه نمیشه. رفتارای بن، آدمای دوروبر بن.
تعارفی ندارم. رک و راست باهاش حرف میزنم نتیجه میگیرم اما نمیشه به دوام نتیجه مطمئن باشم. تاکیدم باهاش اینه که حرفاش رو بم بزنه. من پشت سرشم. کنارشم.
روشنه که دنبال تربیت یه آدم مذهبی و متعصبِ سفت و سخت نیستم اما دوس ندارم بچهی بیاعتقادی بار بیارم. دوس دارم شاد باشه و بیریشه هم نباشه. بیاصالت نباشه.
اینا رو دوس دارم.
چند وقت پیش گفت دوسدختر داره. تنها موردی که در موردش نگران بودم این بود که ازش سوءاستفاده شه..یک شب که خوابید گوشیاش رو برداشتم و دیدم تلگرام روش نیست. متوجه شدم با ترفندی پنهانش کرده. خیلی به سختی با سرچ تمام شب و فلان تونستم ببینمش.
درست حدس زده بودم.
دقیقا مو به موی برنامهای که پیشبینی میکردم.
فرداش شاخ و شونه میکشید و بدعنق بود..باباش که رفت بیرون دیدم تعلل جایز نیست. نشوندمش و گفتم همه چی رو دیدم و میدونم. ..و این راهی که داره میره از این جهت به نفعش نیست که اون فقط 14 سالهاشه.
ساکت بود.
دعوا نداش دیگه.
گفتم من بن باشم خودش مامان. یک تنبیه یا یک راهکار برام درنظر بگیره. یا نه. فکر کنه یکی از مادرهای دوستاش جای من بوده و طرز برخورد و اینا رو حدس بزنه و انتخاب کنه باهاش چه کنم.
نگام کرد.
- گوشی رو میگرفتم از بچهام گمونم.
- من گوشی رو ازت نمیگیرم گرچه با خریدش موافق نبودم. اما لازمه. دلم نمیخواد چشم و گوش بسته و بیتجربه بزرگ شی. اما شیرجه زدن تو آبی که عمقش زیاده و تو شناگر ماهری نباشی عاقلانه نیس. به من بگو چیکار کنم؟
فکر میکنه..
-استخر رو خالی کن.
- نه. به تو شنا کردن یاد میدم.
- چطور؟
براش تعریف کردم. رک و راست و بیسرپوش گذاشتن تمام چیزایی که میدونستم و فکر میکردم به دردش بخوره رو گفتم. نگفتم برای خودم یا آشناهام پیش اومده.. در مورد کل قضیهی دخترا و ..اینکه چرا اون دختر این کار رو کرده..قضیه این نبود که کار دختر به من ربطی داشته باشه قضیه اینه که این کار رو بن اگر بیس بیس پنج ساله شد یا حتی هیجده.. درگیرش شه دیگه به من ربطی نداره..تا اون موقع مسئولیتش با منه و حتی اگر ازم متنفر شه و بخواد بکشدم یا هر چی ازش مراقبت میکنم.. چون اگه نکنم اول از همه بعدا خودش ملامتم میکنه: چرا حواست بم نبود....ترسی از ملامت بعدنش ندارم اما نمیخوام کم بذارم. حالا که میتونم.
کاری که دختره کرده کار زنیه که با مردایی همسن الان من پریده و دلش بخواد غیر از پول ازشون مردی بکشه. مردیاشون رو نفله کنه و..
بن دستاش رو گذاش تو جیبش. با صدای خیلی دو رگهاش گف تو دوست خوبی هستی. چیزای خوبی میگی.
به دختره زنگ زدم.
دبیرستانی بود. گفتم دور باشه فعلا. ..تا وقتی بن برسه به سنی که تصمیم بگیره باز باهاش در ارتباط باشه یا نه...فعلا من اجازه نمیدم...کاری بش ندارم ولی فعلا بن تفریحات دیگهای داره جز زیارت دم به دیقهی..
بن بعد بوسیدم و گف ولی ماما قبول داری بهخاطر من رژ زده بود؟!
به سقف نگاه کردم یه جملهی بیمعنی هس که همیشه این جور وقتا میگم. قدیم کسی میخواس پیشم بگه اوه مای گاد گف اوه مای فیبر.
فیبر.
خیلی بیمعنی بود و تپقی عیان و زننده در راه فلان طرفی که داش میمرد ثابت کنه چیزی حالیشه. اما من ازش استفادهی باحال میکنم.
الانم میگمش: اوه مایفیبر.
هنوز گیره این بشر.بن. حالا حالاها کار داره.
به چهارده سالگی خودم فکر کردم. اون موقع به چی فکر میکردم و دنیا رو چطور میدیدم؟ نه. نه.
خیلی گند تاریک و غمگین بود. غمگینتر از همهی دوران زندگیم.
اینا رو بیخیال. خودم چطور بودم و چه کردم کمکی بم نمیکنه...خیلی فرق داره با هم شرایطمون. کاری که بیاد بکنم اینه: حواسم به بن باشه.
خوشحالم که خوشحالت کردم:))
خواستم جوابت رو تو جیمیل بدم میگف آدرس جیمیل اشتباهه.
روز خیلی قشنگیه. آسمون آبی، ابرا سفید ...حیاط پر از بوی خوشبو کنندهی لباسیه که از بندر گرفتم. لباسای شسته شده رنگ رنگی و گل گلی پرواز میکنن. با لبخند ملیحی رو طناب میرقصن.
رنگ شالی که ترون برا تولدم گرفته با رنگ قشنگش و ریشههای شادش تو بقیهی لباس ها تکه.
من چای نعنای خونگی و میخک میخورم.
کلی شکل تو آسمون پیدا کردم.
الان یه جوجه هس ....اما بیشتر خوراکی بود.
ناگت.
اشترودس؟ اون کیک سوئیسی ک خیلی خوشمزهاس چیه اسمش؟
توش فرنی یا شکلات هم میذارن اما شیرین نیس.
چقدر عشقمه اونا.
بعد دونات
بعد پیراشکی
بعد ماهی کباب
بعد صدای سعف نخل داره هوش میبره از سرم.
الکی خوش بندهیوم
دمبال پروندهیوم
اما آقا دنیا خیلی قشنگه.
ب طرز دلپذیری قشنگه فقط پول زیاد میخواد.
اما الانم شکر شکر شکر
هزارتا شکر ب قول کوسکو.
دلت پاک باشه.
اینا مال منن ها...
هنو نرسیدن...چند روز دیگه میرسن...
کاغذ کادوهاشو..دیش دیرینیه الان حسم...کللللللی ژایزه دارم.
کلی کلی جایزه. ..هر چی میخواد باشه کاغذ کادوش هم قشنگ باشه...
احساس میکنم خیلی ضایعم..تا کسی بم میگه برات یه چیز خوشکل میگیرم یا گرفتم دیگه میمیرم تا بدونم چیه.
الان اوفیییش گفتم. راحت شدم دیدمشون.

من با تو دوستم تو با من آشتی
بذر محبت تو دلم کاشتی
گیریم فرق کنه مدل گوش دادنمون. اون ناراحت باشه، شاد..هیجانزده..عاشق...غمگین...دلشکسته.. فقط یه چیز رو گوش میده. من چیزایی که اون گوش میده رو هم گوش میدم.
اما خوب خیلی چیزا رو یه بار گوش میدم تا انتخاب کنم بیان تو لیست گوشدادنیام یا نه.
خواهرام احتمالا این رو الکیخوشی، سرخوشی، سبکی و حتی سبکسری بدونن.
نمیدونم.
اما الان که قهوهی هلدارم رو خوردم و دارم به مورچهی بالداری نگاه میکنم که داره از دیوار آشپزخونه میره بالا..و سیگار تنهاییام رو میکشم ..فکر میکنم حال ِ بهتر از اینی هم میشه، داریم همچین چیزی مگر شهرزاد؟
وقتی متوجه میشود زنش با دوستش به او خیانت میکردهاند و شروع میکند زدن مرد.
بخشیدن دوستش.
و اما صحنهی باحال.
وقتی توی استخر است و مادرِ دامادش هم لخت میشود که بیاید توی استخر. فرمِ بدن زن ...حال و هوای مرد توی استخر..فرارش...
وقتی آخر فیلم از شدت احساس و دیدن نقاشی فرزندخوانده گریه میکند.
این فیلم را دوست داشتم.
![]()

لینک ترانه ی مشاعر شیرین که خواسته بودی..این رو قبلا خودم زیاد می شنیدم..قدیما.
ترجمه در نسخه های قبلی وبلاگ بود...اگه وقت شد باز ترجمه میکنم برات.
یه تیکه داره میگه کل حاجه ناقصه حاجه و انت مش جنبی حبیبی
که همه چی یه چی کم داره وقتی تو پیشم نیستی عزیزم ... خلاصه وقتی میشنویش به این یه تیکهاش توجه کن...
انشالا گربه باشه.
من آدمهای کمی میشناسم و او گفت من را فراموش نکرده. گفت فراموششدنی نیستم..گفت ...احتمالا زیبا خواهد گفت مخزنی و مینا خواهد گفت اصلا چه معنی دارد با کسی حرف بزنی که.. در حالیکه..
اما برای اینها نبود که حرف نزدم باهاش. برای این بود که انگار یک ورهایی از ذهنم دچار حس انتظار طولانی و عدم دریافت نتیجه پس از این انتظار شده.
برای بچهها ماست موسیر کشیدم و گفتم بیایید بخورید.
بعد پرسیدم: دیگه چطوری؟
گفت نمیخواهی بشنوی یعنی.
گفتم یک روز بیا رستوران پاکستانیها.با سال و بچهها و ر میآییم ما هم. تا هوا سرده بیا. قلیه و فلان بخوریم.
تا حالا نرفته بودم...چرا گفتم رستوران پاکستانیها حالا؟!
بعد یادم آمد ر زن دارد دیگر.
گفتم نه با ر نه.
گفت خوشبهحالت خوشبختی.
فکر کردم چه حرفها. چه قضاوتِ ازروی ظاهر و از روی پستهای وبلاگیای..خواستم بگویم بله میتوان فریاد زد و گفت آه بسیار خوشبختم اما نه قسمت اول شعر یادم آمد و نه حوصلهام شد.
گفتم بله شکر.و هوس رفتن پیش ر کردم با بن و نانا..و سال.
اینها را مینویسم و یادم میرود که خوانده میشود توسط او.
جالب اینکه حرفی نداشتم باهاش. یعنی زمانی فکر میکردم چقدر دوستیم و نزدیک...و هر وقت هم را ببینیم چقدر بخواهیم حرف بزنیم با هم... اما بعد که گفت شهرزاد؟ داشتم کوکوسبزی را برمیگرداندم و حواسم نبود و گفتم سوخت....جایش نبود این را بگویم.
باید میگفتم: اوه سلااااام...چه خبر؟ کجایی؟ اما گفتم سوخت و بعد گفتم خوب؟ چطوری؟
مربای هویج و نان باگت.
کوکو سبزی و برنج.
صبحانه دیر بود.
عجیب بود که سال بگوید بریم بیرون. دیروز با مینا اینا بیرون بودیم. فکر نمیکردم بگوید باز هم.
تندی برنج پختم به نانا گفتم برو شوید بچین. رفت چید. توی برنج ریختم.
ماهیها را تند تند پاک کردم. بوسی روی دیوار بود. حوصلهاش نمیشود حتی نیمچه میویی کند. میداند سهمش محفوظ است. تا بروم تو و بیایم به خودش زحمت نداده بود ناخنکی بزند.
به بن گفتم برود توی زمین خاکی مهمانش کند. رفت طبق معمول. با طیبخاطر.
رفتم و تو و آمدم و بن گشنیز چید.
هزار بار توضیح دادم گشنیز کدام جعفری کدام شوید کدام شاهی کدام.
گشنیزها را تمیز کردم و خرد...حشو درست کردم...
و امروز میتوانم بگویم یکی از خوشمزهترین و دلچسبترین حشوهای زندگیام را چشیدم. مزهی ملس عجیبی داشت. شیرین ترش..تند. عطر گشنیز تازه.
پیاز نداشتم. به نانا و بن گفتم بروند از زنِ ف پیاز بیاورند. دعوا کردند. نانا قهر کرد. بعد آشتی دادمش یک دل سیر بوسیدم..قبلش چزانده بودمش چون بن را چنگ انداخته بود..خود بن را هم دعوا کردم ..تهِ تهاش هر دویشان را بوسیدم و دلم خنک شد.
سال وسایل آماده کرد.
وقتی رسیدیم خوب خیلی چیزها کم بود.هزار و یک چیز که من دقت میکردم ببریم..حوصله نداشتم گیر بدهم..یعنی مهم نبود..حتی سفره نیاورده بود..روی چمن خوردیم...بیرون که میرویم حتی صدای شجریان و آن یکی که ممنوعش کردهاند جدیدا از جایی و همین باعث مهم شدنش خواهد شد...همای؟ نه . عقیلی...
حتی صدای اینها به گوشم شنیدنی میآید. صدای ملایم از توی ماشین میخواند..یاد آنکه وقت سفر از ما یاد نکرد یا همچین چیزی...
ماهیها را چیدم توی تور ماهی برای خودم و سال و برای بچهها سرخ کردم...خوردند..چای خوردیم. دیروز قوریمان درست بعد از اینکه شوهر مینا گفت عجب قوریِ بزرگ عیالواری ترک برداشت و چایش ریخت.
خندهدار است اگر بگویم خجالت کشیدم خودم. خودش خجالت کشید آخر و دخترش را بغل کرد دور شد. ..دوست نداشتم فکر کند فکر کردهام که عجب چشمی.
اما فکر کرده بود.
مهم نیست چیز خوشکلتر و بهتری میخرم...
سال نامجو گذاشت.
شنیدنش ..نمیدانم. انگار دستی باشد و بلندت کند بچرخاندت توی فضا..یک جوری بود که نمیدانستم چطوری است فقط دیدم نانا باهاش میخواند.
به سال گفتم از این چیزها میگذاری احساساتی میشویم بابا.. اذیتت نمیکند؟ ..گفت نه چرا.. بشویم خوب... عشقمان روبرومانه.
خجالت کشیدم..
خوشبهحال سال. همه چیز برایش آسان و خوب و سبک است. سال جز آدمهای نادر روزگار است که مفهوم عشق، زن..همسر و دوست برایش یکی است.
به بچهها گفت آشغالها را جمع کنند.
جمع کردند..و آدمهای دیگر که دور بودند از ما که رفتند رفتیم بغل آتشی که روشن کرده بودند...آشغال ریخته بودند..خیلی حالم گرفت.
کپه آشغال روی هم.
چقدر خوب است که با مردی زندگی میکنم که دوروبرمان را تمیز میکند. مواظب است کثیف نشود جایی و به بچهها یاد میدهد.
استخوان مرغ و پوست نارنج و سبزی و سفره قوطی دلستر و نوشابه.....سال ایستاد و گفت اینها جذب طبیعت خواهد شد بعضیهاش اما چقدر منظرهی زشتی است...راست میگفت.
حالگیری بود.
بن دستم را گرفت بام رقصید.
خندیدم..مثل یک مرد بام میرقصید..گفت غمگین نباش.
وقتی بلند شدیم سال آشغالها را جمع کرد...آتش را خاموش کرد و من زیر آسمان نماز خوانده بودم و برای کسی که گفته بود دعا کنم دعا کردم...زیر ستارهها و ماه گرچه هر وقت سجده کردم چون سربالایی بود مکان سجدهام، معلق میخوردم تقریبا و بن و سال خندیدند و من توی نماز اشاره کردم دارم براتون.
اما خوب دعا کردم. خدا شاهده خوب دعا کردم از ته دلم.
توی مسیر تصمیم گرفتیم سانتافه بخریم بعدنهای بعدن اگر پولدار شدیم...و بن گفت شش پسر خواهد داشت اسم یکیاشان نوح است و دیگری حسام و ...
نانا هم گفت میخواهد رقاص شود. البته رقاصِ خارجی.
یکی از قشنگترین چیزهای خوب خوبی که این روزها شنیدم.
و من اله التوفیق
شانزده بهمن ماه نود و چهار
سیده حوریهالعین ِ سادات منجوقی متخلص به نگارنده
عزیزان من
بدانید و آگاه باشید "خود بودن" با هیچی بودن فرق دارد.
ممکن است بخواهی خودت باشی و سعی نکنی بانزاکت و ملاحظه باشی و کاری هم به قضاوت مردم نداشته باشی. این فرق دارد با اینکه راه بروی و ساندویچ با کاغذ گاز بزنی و بگویی مهم نیست اگر ملت فکر کرد گدا و ندیده و نخوردهام.
بله مهم نیست اما از برخوردی که با شما میشود پس نرنجید. اگر مثل یک گدا و ندیده و نخورده با شما برخورد شد.
سادگی، لذت بردن از سادگی، بیشیله پیله بودن و بیادعایی هم ربطی به گاز زدن کاغذ ساندویچ ندارد. آدم سی را که رد میکند جا دارد کمی از رفتارهای دورهی راهنمایی سعی کند دور شود.
این بیهویتبازیها را جا داشت توی همان دوره میگذاشتیم میآمدیم. اگر تو خم شوی توی کوچه ماشینت را با لباس خیس بشویی و دیگران زل زدند به تنت نگو که نگذاشتند خودت باشی.
یک چیزی هست توی دنیا اسمش عدم جلب توجه است.
این راه رفتن و ساندویچ را خوردن و شستن ماشین با لباس بدننما بیشتر از اینکه از سرشت بیشیله پیله و بیآلایش نشات گرفته باشد از تلاشی نشات گرفته که میخواهد این را ثابت کند: من خودمم.
اما تو خودت نیستی.
تو هیچی نیستی.
روی اعصاب منی.
.
.
آدمی که بود اونجا ...تنهایی و در خلوت بم گف چقدر منطقی و خوب آروم حرف زدی... .. دیدمت که گزینههای روی میز و یکی یکی بررسی میکنی..گفتم این چوکولوی تحلیلگر خودمه ..من خوشبختم.
هیچی نگفتم، فقط رفتم تو بغلش.
تو بغلش به این فکر میکردم که...
به چی مهم نیست.
مهم این بود که بودنم با کسی حس خوبی بش بده.
کمی تو این دنیا مفیدم.
جاریِ مینا. مینا خواهرم، جاریای به اسم فاطی داره. تموم روزهامون، شبامون،لحظات زندگیمون در مقایسهی زندگی و شرایط خوبِ فاطی با شرایط و زندگی بد مینا، از نظر خودش، میگذره. مادر فاطی فاطی رو برد پیش خودش..مادر فاطی..فاطی کت دامن میپوشه..فاطی..فاطی...فاطی همهاش شالای مریمی سرش میکنه. اینه که مینا یک تپه شال مریمی در بیست و چهار رنگ خریده...و حتی به مدلی که فاطی تاشون میکنه تاشون کرده.
لوله در کشو.
کافی بود زیبا یا من شال مریمی سرمون کنیم که متهم شیم به گدابازی و بیسلیقگی و چیزی که مینا ازش متنفره و در من میبیندش و از هر فرصتی برای زدنش توی سرم و متهم کردن بهاش استفاده میکنه گرچه اگرم باشه تو وجودم چیز بدی نیس: ادعایِ خاکی بودن.
نه خاکی بودن. ادعای خاکی بودن. انگار ادای خاکی بودن و تواضع رو دربیاری و نباشی.
مادرم روزی دو بار سه بار پیاده میرف خونهی مینا...و زیبا رو که همون موقع بچهدار شده بود هم از صبح تا شب بدون غذا تنها گذاشته بودن خونه...یه زن زائو با یه نوزاد ..نه مادر شوهرش..نه خواهرای شوهرش نه خواهرام..و نه مادرم..هیشکی رو نداش..سینو هم بود..روز اولی که رفته بود خونه تا شب بدون غذا مونده بود. شوهرش سرکار بود و خودش و بچهها..خودش نمیتونس تکون بخوره..
این شد که پارسال من کلی غذا برای یکی دو هفته پخته بودم برده بودم پیش زیبا...که لااقل وقتی کسی نباشه گرم کنه بده بچه...چرا من باید از آخر دنیا بلند شم برم پیش اون به دادش برسم مگه دوروبرش زن نیس؟
اینه که وقتی به زیبا میگم مامانم که بت میگه بلند شو برو خونهاتون مورتون قاتیه دیگه نرو...و گوش نمیده و میره و بش میپرن و میاد گریه میکنه پیشم چیزی ندارم بش بگم.
زیبا هنوز منتظره محببت مادرم بش جلب بشه.
عجیبه.
من حسش میکنم و گاهی از نداشتنش میریزم به هم اما وقتهایی هم هست که قوی و سرپام و تو روی مادرم و بقیه خوب درمیام...اون نه...هنوز منتظره مادرم اون رو مثلا از دختر کوچیکه بیشتر بخواد که این روزا کفشای خودش و شوهرش رو هم میلیسه.
چند روز پیش مادرم وقتی دیده بود که دارم سول، دختر ِ مینا رو میبوسم گفته بود خوب یه دونه ..یه دختر اینطوری درست کن برا خودت شهرزاد...چه اشکال داره...پیرتر از تو هم بچهدار شدن.
دیگه حوصلهی کلکل باش رو ندارم. فقط محلش نمیدم و همین اشکش رو درمیاره که راضی هم نیستم دربیاد اما حقشه. وقتی محلش نمیدم اصلا انگار نشنیدم چه گفته میره تو اتاق گریه میکنه که کسی دوسم نداره..مادرشوهر شهرزاد گاز صفحهای داره و من ندارم...و من گازم خرابه..زنگزدهاس تازه مال خودمم نیس..مال عموی بچههاس و د بیا گریه.
علوانیه میذاره و گریه میکنه.
فقط اون بار یه دکمهی خیالی پشت سرم زدم و گفتم دیییییید خوب یه دختربچه بم بده. بعد دختربچهی خیالی رو گرفته بودم گذاشته بودم تو بغل مادرم و گفته بودم شاید خودت دلت بخواد بچهدار شی باز و نتونی...اینم بچه.
اینم گفته بود منظورت اینه که یائسه شدم؟
گفته بودم نه بابا..پیرتر از تو هم هنو یائسه نشدن.
الان پشیمون نیستم...دلم سوخت براش ها..اما پشیمون نیستم.
اینه که وقتی مینا بش میپره خودم رو موظف نمیدونم ازش دفاع کنم. چرا برای من و زیبا مخصوصا زیبا که حقشه اما خره، زبون داره..اما برای مینا و بقیه نه.
پس به من مربوط نیست.
صبح سول خیلی شیرین شده بود. من رو یاد بچگیای بن میندازه. حتی نانا از لحاظ رفتاری و اخلاق اینقدر شبیه بن نبود. عشقش به حیوانات، گربهها..ِفلان.
سال آدمِ بچهدوستی نیست. از اینا نیست که مثلا بچههاش ازش آویزون شن و دایی دایی یا عمو عمو بکنن. با بچهها رابطهی فاصلهدار تقریبا تندی داره. گرچه دوسشون داره اما قاتیاشون نمیشه.
این رو اما دوس داره.
وقتی شوهر مینا خیلی از این بچه تعریف کرد و هی گف: سال خیلی باهوشه..خیلی بچهی باهوشیه ...سال از سر محبت گفت خیلی این رو جلوی این و اون نگید...پدرانه دلسوزی میکرد برای بچهای که حس میکرد من دوسش دارم.
بعد شوهر مینا گف منظورت اینه که الان تو سوختی؟ حسودی؟ داری میمیری؟
مینا پرید که بچههای خود سال و خود سال بچههای کمهوشی نیستن که بخواد به بچهی ما حسادت کنه. از سر محبت و دوستی این حرف رو میزنه و رو به سال گفت ممنون.
دس سال رو گرفته بود و دونه دونه از خریداش رو نشون میداد و در مورد قیمتشون میگفت و اینکه زرنگی کرده و تونسته ارزونتر بگیره..
تمام مدت حرف میزد.
روبروی خونهی مینا ساختمون خیلی بزرگیه که ظاهرا خونهاس. رو سقفش استخر داره و تشکیلات. وقتی مامانم میرف پیش مینا روزی دو بار و سه بار به رانندهها میگف من رو پیش ساختمون بزرگه پیاده کنید...درمیاومدن میگفتن این ساختمون مال شماس زایره و چون عربی میگفتن صیغهی مفرد مونث میشد که یعنی دقیقا مال توئه؟
حالا مادرم اسم اون ساختمون رو گذاشته ساختمون من.
کنایهی خوبیه.
فقط مینا هر بار بعد از شنیدنش میگه تو که نیومدی سول را برام نگه داری..برو مامانای مردم رو ببین...همین مامان فاطی...
فاطی.
و ما ادراکَ ما فاطی.