فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

 before midnight ...  برای من یه فیلم لوس و پر از حرفای خمیازه‌آور بود. حرف حرف حرف یا اون‌طور که نانا و بن می‌گن بلا بلا بلا.
حرف زیاد می‌زدن و شوخیا بی‌نمک و بی‌معنی بود.
جو خانوادگی‌اش کسل‌کننده...پیرمرد یونانی‌اش عورت‌خل و خرفت، بچه‌ها لوس و زن‌های فیلم وراج به نظر رسیدن. مردا هم خوب که غنی ِ از تعریف.
هیچ دلم نمی‌خواد باز ببینمش.
این فیلم رو دوس نداشتم.
ازش خوشم نیومد.

نانا به من گفته بود که معصومه به‌اش گفته توی خونه‌اتون بادوم دارید؟ پرسیده بودم بادوم؟
معصومه سبزه‌ی تیره‌اس. دلم براش سوخته بود اولین‌بار که دیده بودمش. فکر کرده بودم این رو بعدا بچه‌ها ممکنه راهش ندن تو بازیاشون. ریزه‌اس و سمعک داره.
گفتم خوب؟
رو نوک پا ایستاده بودم قابلمه رو بذارم تو کابینت بالایی...گفت نه بادوم نه...کادوم...کَلدوم..
معصومه‌ی سوسک.
گفتم خوب؟
گفت مامانش کلی بادکنک بش داده و گفته قبلا مال باباش بوده..حالا بادشون کنه..
آب دهنمو قورت دادم.
-اورد مدرسه؟
- نه...تو خونه...با دخترعموش....مردن از خنده..مامان برام بادکونک می‌خری؟.
- آره.
رفتم مدرسه.
اول دفتر.
گفتم یواشکی معلم رو صدا کنن. معلم شاد و خرم اومد.
 گفتم نگن مامان نانا اومده. نانا نبینه. به معلم گفتم که نانا خیلی از معصومه می‌گه.. دوس دارم ببینمش..از طرفی تو خونه قیافه‌اش رو دس می‌ندازه می‌خوام کاری کنه تمرکزش از رو معصومه منحرف شه..فقط به اون توجه نکنه..با همه بازی کنه...و اگه بتونه کم‌تر و کم‌تر با معصومه در ارتباط باشه بهتره.
نمی‌خواستم شلوغش کنن. دختره بدنام می‌شد و من نیومده بودم کسی رو بدنام کنم..می‌خواستم از دخترم دور باشه. و در عین‌حال دخترم خبرچین به نظر نرسه و بچه‌ها بایکوتش کنن.
بعد گفتم صداش کنن بیاد براش شیرینی اوردم..می‌خوام باش یه ذره حرف بزنم..گفتن آخه به نانا می‌گه..گفتم نه نمی‌گه...صداش کردن و بردمش یه گوشه..
جلوی روی معلم شیرینی دادم و بعد دور از معلم..به معلم اشاره کردم بره که یعنی معصومه گوزو خجالت نکشه...دختره دندونای کرم‌خورده داش...از آهن شاید..از پایین نگام می‌کرد.
گفتم به نانا چی گفته؟فکر کردم و گف خانم به خدا هیچی...
گفتم قضیه‌ی اون بادکنکا چیه؟
ترسید.
گفتم من می‌دونم چی گفته...
نگاش مشخص بود خودش هم می‌دونه. کاملا می‌دونس چی به چیه. نگاش هف ساله نبود. سی و هف ساله بود. زل تو چشام و پر از کینه.
گفتم می‌خوای به معلم بگم؟
گف نه خانم اخراجم می‌کنن.
گفتم به مامانت چی؟ گف من نگفتم دخترعموم گف. گفتم الان زنگ می‌زنم مامانت و الکی گوشی رو دراوردم.
گف خانوم دیگه نمی‌گم.
گفتم دوروبر نانا نباش...نگو بش بات حرف زدم...فقط بشنوم که دوروبر نانا هستی یا باش در این مورد حرف زدی یا بگی اومدم دیدمت اول به معلم بعد مدیر و بعد مامانت و بابات زنگ می‌زنم..فهمیدی؟
گردنش رو خم کرد : چشم.
دلمم سوخ براش چون ترسیده بود. یه شیرینی هم دادم گفتم این راز بین من و تو می‌مونه..به خانم‌تون نمی‌گی و به هیچ کس دیگه هم..فهمیدی؟
گف چشم...
گفتم برو
دوید و رف..کوچولو و مظلوم به نظر می‌رسید.
معلم اومد و گف دختر خوبیه..باباش زورکی می‌فرستتش غیرانتفاعی کار درست نداره...دوتا بچه دیگه هم داره..خونه‌اشون دو اتاقه‌اس..
فکر کردم شبا لابد یه جا می‌خوابن با پدر مادرش...
بعد برگشتم..
حس کردم می‌خوام فقط بغل شم...و تو بغله گریه کنم.
رسیدم خونه و برای نگاه ترسیده‌ی دختربچه و جثه‌ی کوچیکش غصه‌ام شد.

Kramer gegen Kramer رو دیروز دیدم. طبق معمول تنهایی. سال تو آشپزخونه شیر و یه چیز دیگه می‌خورد و فیلمی می‌دید که توش میمون بود. نمی‌دونم دقیقا قصه‌اش چیه اما میمون داش. میمونی که قرار دنیا رو نجات بده یا آمریکایی برتر باشه. یا یک میمون بود در حجمی عادی بعد خیلی بزرگ می‌شد و جاهایی رو خراب می‌کرد یا منفجر می‌کرد یا..نمی‌دونم. اما می‌دونم میمون داشت.
چندبار جهت تبلیغ فیلم بلند خندیدم..که بیاد بام ببینه...چندبار رد شدم و گفتم این فیلمای میمون‌دار بالاخره بیننده رو به میمون تبدیل می‌کنه...نشنید از اساس و شیر داغش رو با کاکائو خورد و ..جاهایی هم بلند می‌گفتم آخی....بی‌چاره بچه چقدر ت کشمکش گیر کنه...بزرگترای احمق همیشه بچه قربانیه.سعی‌ام بر این بود که توجه سال جلب شه و به هوای تایید حرفام و زیر سئوال بردن "بزرگ‌سالِ متعهد و مسئولیت‌چذیر وجودم" بیاد و نیومد..
پس مثل اکثر فیلمای تنها دیدمش و بد هم نبود...گرچه بعدا به سال گفتم خیلی وقته با هم فیلم نمی‌بینیم و اون گفت می‌بینیم..یه وقتی می‌بینیم که یعنی نمی‌بینیم.تنهادیدم اما به این معنی نیس که لذت نبردم...اتفاقا خیلی هم خوش گذش چون از تماشای چهره‌ی خواب‌آلود سال و خواب بلافاصله‌اش راحت بودم..
یک جایی هست پدر، تد، با پسربچه لجبازی می‌کنه. در واقع پسربچه لجبازی می‌کنه. سرِ خوردن بستنی

پدر تهدید می‌کنه و پسر لج..پدر تهدید می‌کنه کافیه دهنش رو باز کنه و بستنی رو بذاره دهنش و...
این صحنه رو دوست داشتم.چون با نانا زندگی‌اش کردم.
فیلم خوبی بود. کلا فیلمای دهه هفتاد میلادی رو من دوس دارم. یعنی مرضی که دارم اینه که اگه تاریخ فیلم متعلق به هفتاد و شصت و تا سالای اول سینما باشه وسوسه می‌‌شم ببینمش و اگر تاریخش  هشتاد میلادی باشه وسوسه می‌شم نبینمش. احساس می‌کنم فیلما تا قبل از هفتاد و تا خود هفتاد خیلی چیزا رو گفتن تو هشتاد چیزی نگفتن تو نود سعی کردن بگن و موفق شدن..از دوهزار به بعد خیلی گفتن و خوب گفتن..
یه حس کاملا غیرکارشناسانه و شخصی.

امروز زنگ زد.

دفعه‌ی پیش که زنگ زد سیو نبود و برداشتم وحرف نزدم تا گفت شهرزاد  و انگار به زبانم وزنه بسته باشم.. امروز زنگ زد. و سیو شده بود  امروز دیگر...سیو شده بود: the past man....وقتی گوشی‌ام رو چک کردم اون علامت هشدار رو بالاش دیدم. چهارتا پنج‌تا تماس بلاک‌شده داشتم و یکی دوتا پیام.
در زمان‌های قدیم فکر می‌کردم دوست‌های خوبی باشیم برای هم و بشود با هم حرف بزنیم..و حالا فکر می‌کنم در زمان‌های قدیم و حاضر اشتباه می‌کنم اگر فکر می‌کنم می‌شود دوست‌های خوبی باشیم برای هم و حرف بزنیم و...
من  و او کاری با هم نداریم.
پَست حتی می‌تواند معنی‌ای فارسی‌ای داشته باشد.

امروز فهمیدم. فهمیدم اون دو کیه. اون دو کسی نبود که فکر می‌کردم باشه. اون دو اونی نبود که دوس داشتم باشه. اون دو فقط یه دو بود.

من اومدم فقط یه جمله بگم ووب رم.
فقط یه جمله و ممکنه این جمله آخرین جله‌ی زندگیم باشه. یعنی حتی اگه آخرین جمله‌ی زندگیم باشه باید بگمش و بعدش بمیرم.
من از دست بوی دهن آدما خسته شدم. انگار یه چاه مستراب دارن ته حلقشون. خسته شدم. می‌دونید؟ به خدا من خسته شدم. الان دارم این رو با اشک و درد و گریه می‌نویسه..من خسته شدم از بوی دهن آدما..از مسواک نزدن و بوی گند دهناشون خسته شدم..من چندم می‌شه به آدما دس بزنم یا دسم بزنن بس که دهناشون بو می‌دهم.همه دهناشون بو می‌ده..همه همه همه..
همه‌ی زن‌ها و مردا...

چطور کسی رو که دهنش بو می‌ده ببوسی و بغل کنی

می‌دونم اگه مردم خدا من رو ته دره‌ی دهنای بوگند زندانی می‌کنه..عذابم می‌شه این

فرشته  آ درس جی میلت رو برام بذار.

درستش رو.

 که بتونم جواب بدم ...تو همون پیغام که می ذاری از طریق تماس با من

تو متن پیغام آدرس جی میل رو بذار لطفا.

بازگشت خدیجه جان کیانای سابق

می‌دونید خدیجه جان کیانای سابق با دو سال و اندی دوری گزیدن از من دوباره پیداش شد تو زندگیم. اما از حق و حقیقت نگذریم هیچ‌کس مثل اون برام ابروهای خوبی درست نمی‌کرد. تازه چی؟
ازدواج کرده و سالن هم زده.
حالا بعد می‌گم بتون.

نانا آسمون رو نشونم داد و گف مامان ابرا رو..چشم‌های هومر رو نگا.


هومر: شخصیت کارتون سیمپسون‌ها.

مسئولیتم تو زندگی زیاد شده. نمی‌تونم سرم رو بکنم تو گوشی و کتاب و فیلم یا باغچه و بگم بچه‌ها بزرگ می‌شن دیگه. تحملش واقعا سخته. بن.
و ما ادراکَ ما بن.
خسته‌ام می‌کنه و از زندگی سیر و می‌دونم می‌گذره. سال کمک زیادی نمی‌کنه. نه چون بی‌مسئولیته چون اصلا متوجه نمی‌شه.  رفتارای بن، آدمای دوروبر بن.
تعارفی ندارم. رک و راست باهاش حرف می‌زنم نتیجه می‌گیرم اما نمی‌شه به دوام نتیجه مطمئن باشم. تاکیدم باهاش اینه که حرفاش رو بم بزنه. من پشت سرشم. کنارشم.
روشنه که دنبال تربیت یه آدم  مذهبی و متعصبِ سفت و سخت  نیستم اما دوس ندارم بچه‌ی بی‌اعتقادی بار بیارم. دوس دارم شاد باشه و بی‌ریشه هم نباشه. بی‌اصالت نباشه.
اینا رو دوس دارم.
چند وقت پیش گفت دوس‌دختر داره. تنها موردی که در موردش نگران بودم این بود که ازش سوءاستفاده شه..یک شب که خوابید گوشی‌اش رو برداشتم و دیدم تلگرام روش نیست. متوجه شدم با ترفندی پنهانش کرده. خیلی به سختی با سرچ تمام شب و فلان تونستم ببینمش.
درست حدس زده بودم.
 دقیقا مو به موی برنامه‌ای که پیش‌بینی می‌کردم.
فرداش شاخ و شونه می‌کشید و بدعنق بود..باباش که رفت بیرون دیدم تعلل جایز نیست. نشوندمش و گفتم همه چی رو دیدم و می‌دونم. ..و این راهی که داره می‌ره از این جهت به نفعش نیست که اون فقط 14 ساله‌اشه.
ساکت بود.
دعوا نداش دیگه.
گفتم من بن باشم خودش مامان. یک تنبیه یا یک راه‌کار برام درنظر بگیره. یا نه. فکر کنه یکی از مادرهای دوستاش جای من بوده و طرز برخورد و اینا رو حدس بزنه و انتخاب کنه باهاش چه کنم.
نگام کرد.
- گوشی رو می‌گرفتم از بچه‌ام گمونم.
- من گوشی رو ازت نمی‌گیرم گرچه با خریدش موافق نبودم. اما لازمه. دلم نمی‌خواد چشم و گوش بسته و بی‌تجربه بزرگ شی. اما شیرجه زدن تو آبی که عمقش زیاده و تو شناگر ماهری نباشی عاقلانه نیس. به من بگو چی‌کار کنم؟
فکر می‌کنه..
-استخر رو خالی کن.
- نه. به تو شنا کردن یاد می‌دم.
- چطور؟
براش تعریف کردم. رک و راست و بی‌سرپوش گذاشتن تمام چیزایی که می‌دونستم و فکر می‌کردم به دردش بخوره رو گفتم. نگفتم برای خودم یا آشناهام پیش اومده.. در مورد کل قضیه‌ی دخترا و ..این‌که چرا اون دختر این کار رو کرده..قضیه این نبود که کار دختر به من ربطی داشته باشه قضیه اینه که این کار رو بن اگر بیس بیس پنج ساله شد یا حتی هیجده.. درگیرش شه دیگه به من ربطی نداره..تا اون موقع مسئولیتش با منه و حتی اگر ازم متنفر شه و بخواد بکشدم یا هر چی ازش مراقبت می‌کنم.. چون اگه نکنم اول از همه بعدا خودش ملامتم می‌کنه: چرا حواست بم نبود....ترسی از ملامت بعدنش ندارم اما نمی‌خوام کم بذارم. حالا که می‌تونم.
کاری که دختره کرده کار زنیه که با مردایی همسن الان من پریده و دلش بخواد غیر از پول ازشون مردی بکشه. مردی‌اشون رو نفله کنه و..
بن دستاش رو گذاش تو جیبش. با صدای خیلی دو رگه‌اش گف تو دوست خوبی هستی. چیزای خوبی می‌گی.
به دختره زنگ زدم.
دبیرستانی بود. گفتم دور باشه فعلا. ..تا وقتی بن برسه به سنی که تصمیم بگیره باز باهاش در ارتباط باشه یا نه...فعلا من اجازه نمی‌دم...کاری بش ندارم ولی فعلا بن تفریحات دیگه‌ای داره جز زیارت دم به دیقه‌ی..
بن بعد بوسیدم و گف ولی ماما قبول داری به‌خاطر من رژ زده بود؟!
به سقف نگاه کردم یه جمله‌ی بی‌معنی هس که همیشه این جور وقتا می‌گم. قدیم کسی می‌خواس پیشم بگه اوه مای گاد گف اوه مای فی‌بر.
فی‌بر.
خیلی بی‌معنی بود و تپقی عیان و زننده در راه فلان طرفی که داش می‌مرد ثابت کنه چیزی حالیشه. اما من ازش استفاده‌ی باحال می‌کنم.
الانم می‌گمش: اوه مای‌فی‌بر.
هنوز گیره این بشر.بن. حالا حالاها کار داره.
به چهارده سالگی خودم فکر کردم. اون موقع به چی فکر می‌کردم و دنیا رو چطور می‌دیدم؟ نه. نه.
خیلی گند تاریک و غمگین بود. غمگین‌تر از همه‌ی دوران زندگیم.
اینا رو بی‌خیال. خودم چطور بودم و چه کردم کمکی بم نمی‌کنه...خیلی فرق داره با هم شرایط‌مون. کاری که بیاد بکنم اینه: حواسم به بن باشه.



سلام فرشته
مرسی...انشالا تو هم شاد باشی

خوشحالم که خوشحالت کردم:))

خواستم جوابت رو تو جی‌میل بدم می‌گف آدرس جی‌میل اشتباهه.

برای وقتایی که برق بره.

توی حیاط تکیه داده به دیوار آجری در حالی‌که از نازکی و تابستونی بودن لباسم در عذابم دیروزِ موراکامی رو تموم کردم. کتاب کم‌حجمیه.  کتاب خوبی هم هس. موراکامیه دیگه. کم‌تر پیش اومده ازش چیزِ ناخوب خونده باشم.
روی صفحه‌ی اولش نوشته شده: تولدت مبارک عزیزم. بعد عزیزمش خط خورده و نویسنده عذر خواسته بابت خط‌خوردگی. این کتاب رو به‌همراه کتاب دیگه‌ای که اسمای یونانی‌اش من رو به این فکر انداخ که شاید ته‌مایه‌ی فلسفی داشته باشه و این من رو در شروعش کسل می‌کنه، بار آخر که رفتم جلسه و درمورد کرمِ قلیون‌کش داد سخن راندم توی یه جعبه‌ی چهارخونه‌ی بنفش سفید هدیه گرفتمش. جعبه قشنگ بود. با دقت انتخاب شده بود. رنگش..من قدیم‌ها بنفش رو دوس داشتم. الانم دوس دارم اما قبلا روی این رنگ تعصب داشتم. عقاید ناشی از بی‌دردیِ دورانی از زندگی که فکر می‌کنی تعصب داشتن روی یه رنگ بت هویت یا شخصیتی خاصِ خودت می‌ده. که مثلا بشناسنت: همون دختری، زنی که رنگ بنفش دوس داره. انگار می‌خوای از خودت تو ذهن عاشق خاطره‌ای بنفش‌رنگ درست کنی.
بعد از یه جایی به بعد، بنفش رف کنار بقیه‌ی رنگایی که دوسشون داشتم و اصراری نداشتم معرفم باشن...مثل قهوه‌ای‌ها..شکلاتی‌ها..زرشکی‌ها..نارنجی‌های مهربان..گل‌بهی‌ها..زردها..سبزها..آبی‌های نفتی و فیروزه‌ای و کاربنی و سرمه‌ای و خاکستری‌های فیلی تا دودی‌ها...مشکی‌ها...سیاها..
همه‌ی رنگ‌ها قشنگ شدن. همه اگر هم نه، اکثریتِ قریب به اتفاق.
خیلی از رنگا دافعه‌اشون رو برام از دس دادن و خیلی‌های دیگه که دافعه داشتن دعوت‌گر شدن. بعضی جیغ‌ویغ‌ها از جذابیت‌شون کاسته شد و مثلا صورتی‌های خیلی شاد خودشونو به صورتی‌های مهربون‌تر و ملایم‌تر دادن بی‌که حذف شن....سفیدهای سابقا ملال‌انگیز دوس‌داشتنی و شیرین شدن.تا حالا که همه‌ی رنگا خوبن اما بعضیا دوس‌داشتنی‌ترن و بعضیا فقط بم میان اما عاشقشون نیستم و بعضیای دیگه هم بم میان هم دوسشون دارم و بعضیا بم نمیان اما دوسشون دارم و ...
 هنوز اما در ذهن بعضی‌ها من همون زنی‌‌ام که...هدیه‌هاشون به من بنفشه، هنگام ملاقات و قرار با من یک‌جایی‌اشون بنفشه..حداقل جوراب‌شون..گلی که می‌گیرم...و همه رو با احساس قدرشناسی می‌گیرم و می‌گم ممنون چه خوب یادت مونده..و دوست دارم بگم اما من رنگای دیگه رو هم دوس دارم ها. زرد شاده...سبز متینه..خرمایی گرمه..آبی مهربونه..
نمی‌گم.
و باز بنفش‌های اطرافم بیشتر و بیشتر می‌شن.
به عزیزم که به عمد خوب خط نخورده نگاه می‌کنم. خط‌خوردگی رندانه‌ی  روش، حکم چادرهای خونگی شفاف رو داده. ناقلاس. مثل کسی که بت بگه فلان و بعد بگه نشنیده بگیر..نخونده بگیر.
اثرش رو می‌ذاره اما تعهد نمیاره یا نه؛  اثرش رو می‌ذاره اما زیرش زدن راحته یا نه؛ اثرش رو می‌ذاره و احتیاط‌آمیز هم هس  و جایی برای اعتراضت نمی‌ذاره.
با خودکار خط‌خوردگیِ روی "عزیزم"ِ خط خورده رو پررنگ‌تر می‌کنم. که دیده نشه اصلا.
هیچ وقت مثل الان طرف‌دار  پر و پا سخت حجاب ِ سفت و سخت نبودم.  روی عزیزم‌های نبایدِ زندگی‌ات رو بپوشون، روشون خط بکش.
تا بتونی از عزیزم‌های عریان و خالصِ بدون خط‌خورگی لذت ببری...ممکنه لذت هم نبری هیچ‌وقت از عریانی و خالصی...اما گرچه تماشای ماه همیشه از پشت شاخ و برگ درختان زیباتر است...ترسم از این است که به خودم بیام ببینم آن‌چه به هوای مهتاب تماشا می‌کردم ماه نبوده.
لامپ بوده و دورش کلی هم مگس و پشه ...تازه توی حبابش حتی یک مارمولک مرده باشه و شاخ و برگ درخت‌ها...خط‌خوردگی‌های رویش نگذاشته بودن درست ببینم.
حالا اگه گاهی فرق ماه و لامپ رو ندونم و تشخیص ندم هم ...بالاخره هر کسی توی زندگی عیب‌هایی داره..احتمالا یکی‌اش اینه که سیم وصل شده به لامپ رو هم اگر ببینی به خودت بگی نه بابا شهرزاد ..طرف ماهِ. ببین ماهه.
بعد یه روز برق می‌ره یا کسی می‌زنه با سنگ خردش می‌کنه تاریک که شد همه‌جا تازه ماه رو می‌بینی...اون دوردورا...خیلی هم دیدنی شاید نباشه...و خوش نگذره بت حین تماشاش.
تنها نکته‌اش اینه که احتمال این‌که برق بره خاموش شه کمه..و دس کسی هم نمی‌رسه بش خردش کنه. خودشم اصراری نداره دیدنی به نظر بیاد.
خیلی ساده ماهه. ماه.

روز خیلی قشنگیه. آسمون آبی، ابرا سفید ...حیاط پر از بوی خوشبو کننده‌ی لباسیه که از بندر گرفتم. لباسای شسته شده رنگ رنگی و گل گلی پرواز می‌کنن. با لبخند ملیحی رو طناب می‌رقصن.

رنگ شالی که ترون برا تولدم گرفته با رنگ قشنگش و ریشه‌های شادش تو بقیه‌ی لباس ها تکه.

من چای نعنای خونگی و میخک می‌خورم.

کلی شکل تو آسمون پیدا کردم.

الان یه جوجه هس ....اما بیشتر خوراکی بود.

ناگت.

اشترودس؟ اون کیک سوئیسی ک خیلی خوشمزه‌اس چیه اسمش؟

توش فرنی یا شکلات هم می‌ذارن اما شیرین نیس.

چقدر عشقمه اونا.

بعد دونات

بعد پیراشکی

بعد ماهی کباب

بعد صدای سعف نخل داره هوش می‌بره از سرم.

الکی خوش بنده‌یوم

دمبال پروند‌ه‌یوم

اما آقا دنیا خیلی قشنگه.

ب طرز دلپذیری قشنگه فقط پول زیاد می‌خواد.

اما الانم شکر شکر شکر

هزارتا شکر ب قول کوسکو.

دلت پاک باشه.


زیود
تپق ناشی از خوشی پستِ قبله.
بیاید به روی هم نیاریم.

تو هر کدوم از اینا کلی چیز ریز میز هس...می‌میرم برای زیاد..ریز و زیاد..هی باز کنی تموم نشه...اما یه دونه باشه..چیه زیود تموم می‌شه...
هر چقدرم گرون باشه...یه دونه‌اش بازش می‌کنی و؟  بُق بُق : تموم.
بُق بُق آوای تموم شدن ذوقِ یعنی.

الان باید قیافه‌ام رو ببنید. لب پایین گاز گرفته شده..پره‌های بینی باز..چشا گرد..نیش تا گوشا...خودم رو  تو دوربین گوشی دیدم به خودم گفتم نمیری حالا از خوشی...زنده بمون برسن دستت.
حداقل.

اینا مال منن ها...

هنو نرسیدن...چند روز دیگه می‌رسن...

کاغذ کادوهاشو..دیش دیرینیه الان حسم...کللللللی ژایزه دارم.

کلی کلی جایزه. ..هر چی می‌خواد باشه کاغذ کادوش هم قشنگ باشه...
احساس می‌کنم خیلی ضایعم..تا کسی بم می‌گه برات یه چیز خوشکل می‌گیرم یا گرفتم دیگه می‌میرم تا بدونم چیه.
الان اوفیییش گفتم. راحت شدم دیدم‌شون.


این مقاله‌ای از تلگرام است. در مورد تحلیل شخصیت سیاسیِ مقاله نظری ندارم چون سعی می‌کنم در مورد چیزی که بلد نیستم، نظر ندهم

 جامعه‌شناسی با سنگ محک «عشق»

اولین مواردی که من در خاطر دارم ترانه‌های «خیالی نیست» از «شادمهر عقیلی» بود و «خیال نکن نباشی» از «علی‌رضا عصار».تصاویر جدیدی که به ناگاه از عشق عرضه شد.
«رفتی با یکی دیگه دوست شدی، هیچ خیالی نیست» یا «خیال نکن نباشی، بدون تو می‌میرم» را مقایسه کنید با عرف رایج موسیقی سنتی و ادبیات کهن ایران:

هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بی‌رحم تو بی‌زارتر است
بگذاشتی‌ام غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است

بعدها «محسن چاووشی» یک گام هم از جناب عقیلی جلوتر گذاشت و در آهنگ «نفرین» هرچه از دهانش در می‌آمد بار معشوق بی‌وفا کرد.
به نظرم در آن روزها یک اتفاقی در لایه‌های زیرین جامعه ما رخ داده بود.
* * *
کم نیستند آنانی که سنت صوفی‌گری و عارف مسلکی را از دلایل اصلی عقب‌افتادگی جامعه ایرانی می‌دانند. سنت «بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین» و اندیشه تقدیرگرای «برد کشتی آن‌جا که خواهد خدا / وگر جامه بر تن درد ناخدا» راه را بر هرگونه فعالیت، کوشش،آفرینش و از همه مهم‌تر: «خردورزی» می‌بندد.
حتی اگر نسخه افراطی «ایرانی باید از فرق سر تا نوک پا فرنگی شود» را هم نادیده بگیریم،باز باید بپذیریم الزامات جامعه امروزی تناسبی با شیوه‌های عارفانه و سالکانه ندارد.
با این حال، بلایی که در دهه هشتاد بر سر روایت عاشق‌های سنتی آمد ابداً گامی در راستای عقلانی‌سازی نگاه ایرانیان نبود. هرچند ستایشگری اغراق‌آمیز معشوق نشانه‌ای از فرهنگ خردگریز دیرین است، اما به لجن کشیدن آن به هیچ وجه با سپیده‌دم مدرنیته همراه نشد. گویا ما در این دوراهی تاریخی،ما به جای تجدد به سمت «اغتشاش طلبی» و «اوباش سالاری» پیچیدیم.

روند نگاه وارونه شده به معشوق را موسیقی پاپ باز هم ادامه داد و «زد بازی» هر رابطه‌ای را یکسره به سودجویی و شهوت‌پرستی خلاصه کرد. در این ادبیات جدید نه تنها هیچ رنگ و بویی از عشق افلاطونی و ستایش قدسی وجود نداشت، بلکه اساساً این ضد قهرمان‌ها بودند که تقدیس می‌شدند و ناهنجاری‌های اجتماعی را به افتخار بدل ‌می‌ساختند.
نوجوانانی که پز می‌دادند «هر خلافی بگی من کردم».
در ذکر خاطرات این گروه «دو دره» کردن‌ها،«خالی‌ بستن‌ها»،«پیچاندن‌ها» و «زدن و در رفتن»ها مایه مباهات شد. آنچه پیش از این «ارزش» محسوب می‌شد به سرعت به «ضد ارزش» بدل شد.
«صداقت» به «هالوگری» تعبیر شد. «پایبندی و وفاداری» مترادف شد با «امل» بودن و «رعایت ادب» فقط فخرفروشی «پاستوریزه»ها بود.
مسئله ستایش عشق برای من شیفتگی در سنت کهن عارفانه نیست.در گذار به جامعه مدرن و نیازمندی‌های آن،باید چشم‌انتظار تغییر به سمت «خردگرایی» باشیم.
مشکل از جایی شروع می‌شود که جامعه ایرانی در یک بدفهمی تاریخی،خردگرایی را مترادف«منفعت طلبی»ترجمه کرد و لیبرالیسم حتی برای بسیاری از مدعیانش هم ردیف شد با «سودجویی‌های افسارگسیخته شخصی ولو به قیمت بی‌اخلاقی».گویی این جامعه «اخلاق» را همچون یکی از بندهای سنت پوسیده صوفی‌گری پاره کرد و به دور انداخت.
این تغییرات اجتماعی، طبیعتاً نمی‌توانست در راس حاکمیت بدون پاسخ بماند.
دیگر دوران «سید خندان» که لفظ قلم صحبت می‌کرد گذشته بود.
جامعه به دنبال «مردی از جنس مردم» بود. مردی که آشکارا دروغگو، وقیح،گستاخ،بی‌ادب،بی‌نزاکت و در یک کلام: «هنجارشکن» باشد.
پس هرچه احمدی‌نژاد بیشتر به هنجارهای اجتماعی لگد می‌زد،توده جامعه بیشتر می‌خندیدند و در ناخودآگاه خود از اینکه راس حکومت نیز بازتابی شده از رذایلی که آن‌ها شرمسارش بودند احساس آسودگی وجدان می‌کردند.

به باور من، آشوبی که جامعه ایرانی طی یک دهه تجربه کرد،خیلی سریع‌تر از هر تغییری در تاریخ یک کشور،مردم را از ادامه این روند بیمار منصرف ساخت.
جامعه ایرانی خیلی زود دست و پای خودش را جمع کرد و یک نماینده را به بالای سکو فرستاد تا بگوید: «ما همه اینجا جمع شده‌ایم چرا که از دروغ خسته شده‌ایم».
واکنش ... قطعا امیدهای شکل گرفته را در مرحله نخست به یاس کشانید. با این حال من همچنان امیدوارم که اراده کلی جامعه برای توقف این روند بتواند به شکل جدیدی خودش را بروز دهد.
پس اگر جایی در برابر ده‌ها و صدها خبر دزدی و قتل و تجاوز و اسید‌پاشی،یک خبر ساده از عشق شنیدید با تمام وجود گرامی‌اش بدارید.
این‌ها جوانه‌های امید به آینده این جامعه هستند. ]

 ©آرمان امیری

اشکال نداره بَچه‌یه

سال‌ها پیش در سال سُوُمِ دبیرستان با ترون رفتیم خونه دوست‌مون مُنا. دوست‌مون که می‌گم.. ترون بدون اجازه مادرش اجابت‌مزاج نمی‌کرد و من بدون اجازه مادرم کارهای زیادی می‌کردم. ترون دچار عذاب‌وِجدان( دیدید بعضیا به وُجدان می‌گن وِجدان؟ خَیللللللی باکلاسن؛ حالا من ازشونم) شده بود که مادرم نمی‌دونه و من الان یه دختر بدم.
من برام ماکارونی خونه‌ی منا مهم بود. ماکارونی‌اش یه جورایی زرد و خوشمزه بود. چرب و زرد. منا هف هشتا خواهر داش اُ یه برادر. برادره عزیزکرده بود و یه خواهر خیلی ناز داش که از ما بزرگ‌تر بود و بسیار خوشکل. منا بش حسودی می‌کرد چون اینو بیشتر دوس داشتن. منا خیلی حساس و شکننده بود. هر چی بش می‌گفتی اشکش درمی‌اومد. مشخص بود خیلی تحقیر شده و...
منا موهایِ سیاه فر داش و قشنگ بود. چشاش و لباش..اون یکی مو زرد و چش رنگی...خو دیگه.
سر سفره بودیم که برادره که راهنمایی بود اومد...خواهر خوشکله بلند شد برادره رو بوس بغل کرد. خواهر بزرگه طلاق گرفته بود..شوهرش تو دبی تو کاواره آواز می‌خوند و دس به سینه و باسن زن‌ها می‌رسوند گویا.
طلاق گرفته بود و رو دل منا نشسته بود و منا دِ بیا دق. هر خواسگاری برا منا می‌اومد، خواهر بزرگه رو می‌دید اُ می‌خواس. با این‌که طلاق گرفته بود می‌پسندیدش.
خلاصه پسره اومد و آجی بزرگه بلند شد و اوردش سر سفره.  همه چی خوب پیش رف. من حتی به تقلید از بزرگ‌ترا پای سفره الکی لبام رو تکون دادم یعنی دارم برای مرده‌های صاب‌خونه فاتحه می‌خونم.
رسمی که عربا دارن..وقتی پای سفره هستن معمولا پیرمردی..مرد مسنی می‌گه برای مرده‌های صاب‌خونه که معمولا زایر نمی‌دونم کی هس و حَجیه اُم‌علی یا اُم‌احمد یا کی فاتحه..
*رحم‌الله من قراء الفاتحه علی روح المرحوم حنتوش ابن حجی زعلان ابن شیخ تعبان الطرطوری...نبدءها بلصلاء علی محمد و آل محمد.
یه صلوات دسته‌جمعی بعد پیس و پیس سین‌های فاتحه. تو وقت فاتحه هم نباید چیزی بخوری دیگه..تا فاتحه تموم شه. یه مکافاتی. قبلا فقط میون مردا جاری بود این رسم.. حالا زن‌ها هم فنگ‌شو می‌ندازن.
هر دفعه گوینده‌ رو نفرین می‌کنم چون لقمه تو دهنم می‌ماسه، فاتحه خوندنه تموم شه. خیلی زیرپوستی می‌جومش.
القصه فاتحه‌هه رو خوندیم و برادر منا گوزید.
نمی‌دونم چه‌اش شد.
ماکارونی سیر اینا نداش. هنوز تو کف اون صدایی هستم که چون نیزه‌ی کوتاهی ...چی بود شعره؟ و صدایش همچون نیزه‌ی کوتاهی  پهنای افق را پیمود...یادم نیس از کی و چی بود شعره اما شدت گوزه رو چرا یادمه.
 نیزه‌وار اومد و بر فرقِ سرِ گوش ما نشس.
پسر که ظاهرا خودش رو دوس داش شروع کرد عین شامپانزه با میله‌ی بارفیکس جاسازی شده در چارچوب در، بدن‌سازی کردن. انرژی هدر داده بود و جبران می‌کرد.
منا اشک تو چشاش جمع شد. ترون اولش آروغ خفیفی زد و تو گوشم گف بی‌شعور. ..گفتم شاید چون بدون اجازه‌ی مادرمون اومدیم این‌طور بی‌حرمتی‌ای شده به ما.
عرب‌ها گوز براشان بده. یعنی قدیم که این‌طور بود. ممکن بود یارو حتی سکته کنه بمیره بس که بش بی‌حرمتی شده. یعنی کسی بگوزه پیشت یا خود طرف بگوزه براشون در حد ..نمی‌دونم. خیلی بد بود حتی روایت‌هایی داریم در این زمینه. مثلا مردی بوده زنش رو طلاق داده چون رفته تعریف کرده شنیده شوهرش گوزیده.
بذارید معتبرترینِ این روایت‌ها رو بتون بگم.
در روزگاری نه‌چندان دور زن‌هایی پیش شط لباس و ظرف می‌شستن. ..مردی که تو روستا معروف بوده رد می‌شه و می‌گوزه. زن‌ها می‌شنون و صاحب گوز رو می‌شناسن. مرد از شدت شرمساری و سرشکستگی از اون‌ روستا بار می‌کنه می‌ره. ..می‌ره عراق. بعد از بیس سی‌سال برمی‌گرده. و دیگه کسی نمی‌شناستش...آدرس آدمی رو می‌پرسه که خونه‌ی فلان آدم کجاس؟
بش می‌گن یم نهر ابوضرطه.
نزدیکِ رودِ آقاگوزو.
این بود که ترون بش بی‌حرمتی شده بود.
ترون گفته‌ام رو در باب نتیجه‌ی اجازه نگرفتن‌مون از مادرهامون، تایید کرد و پسر باز گوزید. ترون گفت باید بریم دیگه. این عمدا داره می‌گوزه پیش ما. ترون البته با منا بد بود. چون منا دوس داش با  ما دوس باشه اما ترون دوس داشت فقط من و اون دوس باشیم و به منا بی‌محلی می‌کرد. منا طی نامه و واسطه قرار دادن معاون و مشاور و فلان سعی می‌کرد دوس‌تر بشه با ما اما ترون نمی‌ذاش.
من نه از ترون خوشم می‌اومد زیاد نه از منا. اما با این‌که دلم برای منا می‌سوخت، نمی‌تونستم برای منا کاری کنم. منا تلاش بیشتری نمی‌کرد و یک بار وقتی مشاور گف سه‌نفری دوس شید و من گفتم من مشکلی ندارم زد زیر گریه..گریه‌‎ای با بار تحقیر بر دوش ..خرد شده بود...
خدا ازت نگذره ترون.
منا که همین‌طوریشم وجهه نداش پیش ترون بلند شد تشر زد به برادره و خواهر خوشکله دوید و اومد گف چی‌کارش داری...؟ بچه‌اس خوب.
مادرشم اومد: اشکال نداره خاله...( رو به ما) بچه‌یه.
با لبخندی پلاستیکی روی چهره تکرار می‌کرد:
اشکال نداره بچه‌یه..
اشکال نداره بچه‌یه
منا گریه می‌کرد. ترون با غروری زخمی از یک گوز و من در فکر ته‌دیگ ماکارونی خانه را ترک کردیم.
با خودم فکر می‌کردم کاش ته‌دیگ رو قبل از جریان گوز می‌خوردم.

تکمله:
بعد‌ن‌ها در دوران سربازی سال، وقتی خودم سیب‌زمینی پیاز می‌فروختم در ایستگاهِ فلان، منا و شوهرش را دیدم که به‌همراه پسرش هویج و بادمجون و فلان می‌فروختن...سلام کردم و با لبخندی دوستانه و همکارجویانه سعی کردم بش نزدیک شوم و دوست‌تر بشم باهاش.
محل سگ بم نداد.


*خدا رحمت کند کسی را که فاتحه بخواند برای روح مرحوم حنتوش پسر حاجی زعلان(مردِ قهر کرده معنی می‌ده این زعلان) پسرِ شیخ تعبان( ‌تعبان: مردِ خسته) از خاندان طرطوری‌ها. طرطور یعنی کلاه پشمی به عربی. همون کاربرد کشک و پشم رو می‌ده تو فارسی.

برای تولدم کتاب صوتی برای من خریده:)
از آن معتبرهای درجه یک..خریده برایم. با صدای علی دنیوی ساروی..اونم چی؟! تنگسیر. مردم از خوشی و ذوق...مردم از خوشحالی.
کی برسم بدت‌شون دستم؟!
اونم چی؟! تموم جاهایی که زندگی کردم و بودم تو این داستانه هست و هنوز نرسیدم بخونم.
خوبه دیگه وقت کارام هم کارِ باحال می‌کنم. کاری که دوست دارم.
ممنون ازت.

من با تو دوستم تو با من آشتی

بذر محبت تو دلم کاشتی

الان دلم گلِ مریم می‌خواهد.

حالا نانا برای خودش یک پا خانم ِگوزو شده.
گوزو در این‌جا معنی فحش این‌ها نمی‌دهد. این‌جا یعنی عزیزجان. قربانش بروم و این‌ها. می‌میریم برای روی ماهش.
می‌دانید چرا؟ دو نقطه‌هایش یک خط شده. این‌طوری: -
و سه نقطه‌هایش شبیه یک  ُ  شده‌اند.
حال می‌کند با خودش دارد.

مرغِ کارخونه

دیشب با سال رفتیم بیرون. پیشنهاد خودش بود. توی جایی که بودیم کسی نبود جز ما و چندتا سمور احتمالی که نمی‌دیدیم اما حس می‌کردیم  و یه عن.
عن رو احتمالا کسی تقدیم مامِ طبیعت کرده بود که دره‌ی نریده نمی‌ذاره تو مسیر.. تموم مدت سال به ساپورتم گیر داده بود. ساپورت هم نبود. شلوار چسبون بود. به قول کیانا جان خدیجه‌ی سابق از این شلوار "جذبی"‌ها. جذب می‌شود بر تن چُنان‌که اپلاکشاین بر ...الان سرچ کردم واژه‌ای به اسم اپلاکشاین نداشتیم. ادامه ندارد پس. فقط جذب می‌شود بر تن.
سالِ عزیز، گشاد گشاد راه می‌رفت که ادای راه رفتن من رو دربیاره. می‌گف که ساق و مچ پات باریک و لاغره( می‌تونست بگه ظریف اما نگفت..یعنی چون ظریف مرده و فرجام بلده، حسودی‌اش شد؟..می‌تونه باشه همه‌چیز از این مرد متوهم برمی‌یاد) و بالای پاهات لاغر نیس اینه که مرغ کارخونه شدی..که مثلا بگه ساپورت و شلوار جذبی به (قول خدیجه جانِ سابق و کیانای فعلی) به من نمی‌یاد.
بش می‌اومد که از حسودی مرده باشه که ساپورت بم میاد. حسودی رو خودش خیلی بدش میاد به‌کار می‌برم...می‌گه مردا حسادت ندارن...مردا غیرت دارن...هاهاها....هاها...هاها...هاهاهاهاهاهاهاهااها...خیلی باید باز هاها بذارم اما لوس می‌شه...در حالت عادی همه‌اش دوتا هاها می‌ذاشتم..تلفظش تندتنده پشت سر هم: هاها...خیلی هم باید بی‌احساس و شل بگیدش که اثرش رو بذاره..نباید در تلفظش اغراق کرد..خلاصه که کسی نبود ها. خودمون بودیم و عنه.
و سمورای احتمالی که نمی‌دیدیم‌شون اما وجودشونه حس می‌کردیم.(وجودشونه؟! ممدرضا شاه شدم..؟بهمن‌ خونین جاویدانِ به‌هرحال یادی هم از اون طاغوت ِ فقید، به قول عربای خوزستان ابوشهناز، بکنیم بد نی)
بش گفتم کسی نیس که..خودمون و جناب عن. یا سرکار خانوم عن. فمنیستا ناراحت نشن حالا...تو که همسرمی و عن هم که نامحرم نیس. هم از خودمونه.
ناراحت شد که طعنه زدی الان و داری غیرمستقیم به من می‌گی عن. هوشش کار دسش می‌ده بالاخره. هوش خوبه اما نه تا این حد. گفتم نه بابا..من کی همچین حرفی زدم یا منظوری داشتم؟
من مرغی کارخونه‌ای بیش نیستم.
دیدید تا حالا مرغی که کارخونه‌ای بیش نیس به کسی غیر مستقیم طعنه بزنه و بگه عن؟ ها دیدید؟ داریم همچین چیزی؟
خو نِداریم.

آرهههههههههه

عباسی که رف سرویس بچه‌ها اومد. بچه‌هام روشون رو اون‌ور کردن که یعنی من رو نمی‌شناسن. وقتی دختره از تو ماشین پیاده شد باورم نشد نانا باشه. کلیپس گذاشته بود وسط سرش و صورتش دراز و ناآشنا شده بود. خنده‌ام رو خوردم و هر دوشون بی که سلام کنن با فاصله از من که گوشه پله نشسته بودم، پله‌ها رو رفتن بالا  صبر کردن سرویس‌شون دور شد و بعد بن نگام کرد و گف سلام.
- سلام...خجالت می‌کشید نشون بدید مادرتونم؟
نه‌ی ضعیفی گفت..
- چادرت آخه..دمپایی‌ات..
نانا با سری دراز و مقنعه‌ای سیخ پشت کرده بود بم.
رفتم در رو باز کردم و گفتم دست و روتون رو بشورید ناهار بذارم.
زیرچشمی به مقنعه‌ی نانا نگاه کردم و صورت دراز شده و قرتی‌بازیِ ضایعش و تصمیم گرفتم بعد برای زیبا تعریفش کنم که یک دل سیر تنهایی بخندیم.
گفتم کی کلیپس گذاشته برات؟
- خودم...هستی بم گف کوچیکه..گف باید بزرگ‌تر باشه...
- کی گذاشتش برات؟
- بابا...صبح گذاشتش...
منفجر می‌شم تو دلم از خنده.
‌غذا می‌کشم...نانا گل بدبویی بم می‌ده که می‌گم خیلی خوشبوئه...تلخه ...بش می‌گم دستات رو بشور. شیره‌اش سمیه.
کلیپسش رو برمی‌داره و قیافه‌اش از حالت بادمجونی میاد بیرون. شبیه نانا قهرقهروی زودرنج می‌شه بازم.
- که آبروتونو می‌برم، آره؟
هر دوشون می‌گن نههههههه.
می‌دونم که آرهههههههههه.
هی خدا. مام دهاتی‌اییم هیشکی نمی‌خوادمون. حتی بچه‌هامون.

اما عَصِبی

نشسته بودم روی پله‌های روبروی خونه. منتظر سرویس بچه‌ها. بیشتر البته حالم گرفته بود. چادر خونگی به سر نشسته بودم و به دمپایی‌های آبیم نگا می‌کردم که شبیه دمپایی‌های بی‌بی‌ام هستن.
عباسی رد شد و سلام کرد. نگهبان. وقتی این‌جا اومدیم، بار اول خودش باغچه رو شخم زده بود. مال شهرای بالای خوزستانه..نگهبانی بلده اما باغبونی نه. فقط شخم می‌تونه بزنه.
سال دوس نداره بیاد شخم بزنه.
نمی‌دونم چرا.
گف هوا گرم شده این‌جا. گفتم ها. گف طرف خودشون حالا برفه..و توی باغچه رو نگا کرد. گف اون گل‌های سفید صورتی چی‌ان ..گفتم ستاره‌ای..گف برزش رو از کجا گرفتومه؟
گفتم از شهرمون..گف سی‌‎اش ایارم؟ گفتم تا برم اون‌‎طرف..ببینم...رفتم طرف مردی که ازش بذر می‌خرم؛ باشه...بعد پرسید عَرِبیم؟ گفتم ها. گف نه مثلِ عربایین. نمی‌دونستم تعریفه ...تحقیره...چیه.
گف تو شهرشون یه دوست عِرِبی داشته خیلی مهمون‌نواز  اما عَصِبی.
گفتم آها.
بعد گف این خسروی‌ها اولایِش فامیل‎شون خزرجی بود..حالا کردنش خسروی..
گفتم چای می‌خوای؟فلاسکت رو بیار.
گف ها که ای‌خواد..رفت اوردش و گف ای فلاسک رو اتفاخا همو دوستِ عربِش بش داده...یادگار همونه...حالا هم خواهرش پرش می‌کنه براش.
یعنی من خواهر اون دوستشم که عربه..
تو دلم گفتم نعلت الله عله دوستت. اشگد تحچی.
رفتم براش آب‌جوش ریختم و چای و هل.
برش داش و رف...یه چیزی هم می‌خوند شبیه ِ هی های و اینا.

ها؟ شهرزاد؟ داریم همچین چیزی شهرزاد؟

خواهرهام می‌پرسن:
شهرزاد تو خیلی موسیقی می‌شنوی؟
- نه.
- چرا می‌شنوی. همه چی هم می‌شنوی.
- نه.
- می‎شنوی.
برای اونا عجیبه زن متاهل و بچه‌داری مثل من هدفون تو گوشش باشه و گردگیری کنه. مثلا این چیزا مال وقتیه که جوون‌تری..عاشقی..یا دختر دبیرستانی باشی..یا ..
شاید از اینه که سال هم موسیقی گوش می‌ده.

گیریم فرق کنه مدل گوش دادن‌مون. اون ناراحت باشه، شاد..هیجان‌زده..عاشق...غمگین...دل‌شکسته.. فقط یه چیز رو گوش می‌ده. من چیزایی که اون گوش می‌ده رو هم گوش می‌دم.

اما خوب خیلی چیزا رو یه بار گوش می‌دم تا انتخاب کنم بیان تو لیست گوش‌دادنیام یا نه.
خواهرام احتمالا این رو الکی‌خوشی، سرخوشی، سبکی و حتی سبکسری بدونن.
نمی‌دونم.
اما الان که قهوه‌ی هل‌دارم رو خوردم و دارم به مورچه‌ی بال‌داری نگاه می‌کنم که داره از دیوار آشپزخونه می‌ره بالا..و سیگار تنهایی‌ام رو می‌کشم ..فکر می‌کنم حال ِ بهتر از اینی هم می‌شه،  داریم همچین چیزی مگر شهرزاد؟


About Schmidt

About Schmidt چیزی که من از کمدی توقع دارم. چیزی که در کمدی می‌پسندم.
وقتی هشت نه ساله بودم ایران دیوانه از قفس پرید را نشان داده بود. هیچ چیزی در موردش نمی‌دانستم جز این‌که آدمی بسیار گنده و درشت آدم دیگری را با بالش خفه می‌کند. از این صحنه ترسیده بودم و در موردش حرف نزده بودم با کسی.
تا بالاخره سه چهار سال پیش فیلم دیوانه از قفس پرید را دیدم و متوجه شدم چه کسی آن یکی را خفه کرده و چرا و یکی از عقده‌های ناگفته‌ی کودکی گشوده شد.
جک نیکلسون.
اولین فیلمی که ازش دیدم گرگ بود. خیلی سال پیش. ..بعدش محله‌ی چینی‌ها..چندتای دیگر.
و حالا این About Schmidt را دیدم.
چقدر فیلم خوبی بود برایم..همه چیزش. عادت ندارم فیلم‌ها را این‌جا تعریف کنم پس به چند صحنه‌ای که دوست داشتم اشاره می‌کنم.
 بوسیدنِ زنِ صاحب‌خانه و جا خوردن زن...وقتی دارد برمی‌گردد شوهر زن را می‌بیند و نمی‌دانم چرا این من را خیلی خنداند.

وقتی متوجه می‌شود زنش با دوستش به او خیانت می‌کرده‌اند و شروع می‌کند زدن مرد.

بخشیدن دوستش.
و اما صحنه‌ی باحال.
وقتی توی استخر است و مادرِ دامادش هم لخت می‌شود که بیاید توی استخر. فرمِ بدن زن ...حال و هوای مرد توی استخر..فرارش...
وقتی آخر فیلم از شدت احساس و  دیدن نقاشی فرزندخوانده گریه می‌کند.
این فیلم را دوست داشتم.

Knight of Cups

 Knight of Cups را انگار برای من ساخته‌اند. یعنی شروع که شد از همان لحظه‌های اول به خودم گفتم آها..خودشه. چیزی که در فیلم دوست دارم. یک جور به هم ریختگی زمان و مکان و شخصیت‌ها..یک جور رهایی از چارچوب و قید و بند و حسی عمیق و قابل‌‎انتقال برای من.
جدای از اندامِ دل‌آب‌کن هنرپیشه‌های زنِ فیلم، و این‌که چرا باید هی مردِ فیلم هر پنج دقیقه یک‌بار با زنِ جدیدی باشد که شاید این مثلا نکته را مردها بفهمند یا باهاش حال کنند و جدای از ..
طبیعت فیلم خوب است.
طبیعتِ مرده و زنده‌ی فیلم. آب استخر...شنای زیبای زن توی استخر که به خودت می‌آیی و می‌بینی داری می‌گویی:  زن موجود زیبایی است...قشنگ است.
ناتالی‌اش هم که بی‌نیاز ِ از تعریف است. خودش..بازی‌اش..گریه‌اس...رگی که توی پیشانی‌اش می‌پرد وقتی گریه می‌کند...
این فیلم را دوست داشتم چندبار دیگر می‌بینمش.
Natalie Portman plans another love interest

The Death of Mr Lazarescu

یک فیلم دیدم. دیشب  بود. حوالی سه و نیم و این‌ها. یعنی وقتی تمام شد و ساعت را نگاه کردم سه و نیم اینا بود. در مورد فیلم نمی‌‌دانم چه بنویسم جز این‌که لب پایینم را بدهم جلو.
مثلا بخواهم بگویم . همان لب پایینم را بدهم جلو و مثلا بخواهم بگویم.
فیلمی نبود که قرار بوده به تو لذت بدهد. اتفاقا خواسته به تو بگوید در این خط سیر ملال‌انگیز لذت‌کُش چه دردسرهایی منتظر آدمی‌ پیرند که مواظبت نمی‌کند از خودش و علیرغم زخمِ معده مشروب می‌خورد.
اگر باهاش درگیر بوده باشی متوجه خواهی شد چه سیر نکبتی را طی می‌کند پیرمرد یا همراهش. حرکت آمبولانس و بالا پایین شدنش، شلوغی بیمارستان‌ها، عن بودن‌های پرسنل ..تا..
از سر تاپای همه چیز نکبت، بدبختی، تنهایی و درد می‌ریزد.
زخم‌های قدیمی توی تن پیرمرد...
اما بدترین یا دردآورترین صحنه برای من زمانی بود که پیرمرد را آماده می‌کردند تومور را خارج کنند از بدنش. تسلیم..و آماده‌ی مرگ انگار..عاقبتِ تن انسان..روح انسان.
ساعت به ساعت حال پیرمرد بدتر می‌شد و درگیر روتین از این بیمارستان به آن بیمارستان بود.
این فیلم ایرانی‎‌اش را خوب می‌توانستی مجسم کنی. با دعوا و داد و بیداد خیلی بیشتر البته.
در مورد   The Death of Mr Lazarescu  حرف می‌زنم.
مطئمنا باز هم فیلم را نخواهم دید. اما توی ذهنم می‌ماند که زمانی فیلمی دیدم که سیر نابودی آدمِ مسنی را نشان می‌داد که مراقب خودش نبوده و چاره‌ای از دستش برنمی‌آمد جز این‌که" دست‌مالی" شود.
مورد بی‌احترامی قرار بگیرد و از همه نق بشنود که چرا مشروب خورده. حق دارند دیگران نق بزنند اما آن آدم هم گناه دارد. دلم نشد که برایش نسوزد.

لینک  ترانه ی  مشاعر شیرین که خواسته بودی..این رو قبلا خودم زیاد می شنیدم..قدیما.
  ترجمه در نسخه های قبلی وبلاگ بود...اگه وقت شد باز ترجمه میکنم برات.
یه تیکه داره میگه کل حاجه ناقصه حاجه و انت مش جنبی حبیبی

که همه چی یه چی کم داره وقتی تو پیشم نیستی عزیزم ... خلاصه وقتی می‌شنویش به این یه تیکه‌اش توجه کن...
انشالا گربه باشه.



من آدم‌های کمی می‌شناسم و او گفت من را فراموش نکرده. گفت فراموش‌شدنی نیستم..گفت ...احتمالا زیبا خواهد گفت مخ‌زنی و مینا خواهد گفت اصلا چه معنی دارد با کسی حرف بزنی که.. در حالی‌که..
اما برای این‌ها نبود که حرف نزدم باهاش. برای این بود که انگار یک ورهایی از ذهنم دچار حس انتظار طولانی و عدم دریافت نتیجه پس از این انتظار شده.
برای بچه‌ها ماست موسیر کشیدم و گفتم بیایید بخورید.

بعد پرسیدم: دیگه چطوری؟
گفت نمی‌خواهی بشنوی یعنی.
گفتم یک روز بیا رستوران پاکستانی‌ها.با سال و بچه‌ها و ر می‌آییم ما هم. تا هوا سرده بیا. قلیه و فلان بخوریم.
تا حالا نرفته بودم...چرا گفتم رستوران پاکستانی‌ها حالا؟!

بعد یادم آمد ر زن دارد دیگر.
گفتم نه با ر نه.
گفت خوش‌به‌حالت خوشبختی.
فکر کردم چه حرف‌ها. چه قضاوتِ ازروی ظاهر و از روی پست‌های وبلاگی‌ای..خواستم بگویم بله می‌توان فریاد زد و گفت آه بسیار خوشبختم اما نه قسمت اول شعر یادم آمد و نه حوصله‌ام شد.
گفتم بله شکر.و هوس رفتن پیش ر کردم با بن و نانا..و سال.
این‌ها را می‌نویسم و یادم می‌رود که خوانده می‌شود توسط او.

جالب این‌که حرفی نداشتم باهاش. یعنی زمانی فکر می‌کردم چقدر دوستیم و نزدیک...و هر وقت هم را ببینیم چقدر بخواهیم حرف بزنیم با هم... اما بعد که گفت شهرزاد؟ داشتم کوکوسبزی را برمی‌گرداندم و حواسم نبود و گفتم سوخت....جایش نبود این را بگویم.

باید می‌گفتم: اوه سلااااام...چه خبر؟ کجایی؟ اما گفتم سوخت و بعد گفتم خوب؟ چطوری؟

امشب زنگ زد. خیلی تعجب کردم. سیوش نکرده بودم و وقتی برداشتم حرف نزدم. تا وقتی گفت شهرزاد؟گفت من را می‌خواند...عوض شده‌ام...فلان..خوشحال است برایم..و از این حرف‌ها...
هنوز تعجب دارم.
نمی‌دانم خوشحالم یا نه. فقط دوست دارم دوتا چیز بخورم.

مربای هویج و نان باگت.

کوکو سبزی  و برنج.

حالا هم یک شاخه نرگس از باغچه بو می‌کنم.

روبرو

صبحانه دیر بود.

عجیب بود که سال بگوید بریم بیرون. دیروز با مینا اینا بیرون بودیم. فکر نمی‌کردم بگوید باز هم.
تندی برنج پختم به نانا گفتم برو شوید بچین. رفت چید. توی برنج ریختم.
ماهی‌ها را تند تند پاک کردم. بوسی روی دیوار بود. حوصله‌اش نمی‌شود حتی نیم‌چه میویی کند. می‌داند سهمش محفوظ است. تا بروم تو و بیایم به خودش زحمت نداده بود ناخنکی بزند.
به بن گفتم برود توی زمین خاکی مهمانش کند. رفت طبق معمول. با طیب‌خاطر.
رفتم و تو و آمدم و بن گشنیز چید.
هزار بار توضیح دادم گشنیز کدام جعفری کدام شوید کدام شاهی کدام.
گشنیزها را تمیز کردم و خرد...حشو درست کردم...
و امروز می‌توانم بگویم یکی از خوشمزه‌ترین  و دل‌چسب‌ترین حشوهای زندگی‌ام را چشیدم. مزه‌ی ملس عجیبی داشت. شیرین ترش..تند. عطر گشنیز تازه.
پیاز نداشتم. به نانا و بن گفتم بروند از زنِ ف پیاز بیاورند. دعوا کردند. نانا قهر کرد. بعد آشتی دادمش یک دل سیر بوسیدم..قبلش چزانده بودمش چون بن را چنگ انداخته بود..خود بن را هم دعوا کردم ..ته‌ِ ته‌اش هر دویشان را بوسیدم و دلم خنک شد.
سال وسایل آماده کرد.
وقتی رسیدیم خوب خیلی چیزها کم بود.هزار و یک چیز که من دقت می‌کردم ببریم..حوصله نداشتم گیر بدهم..یعنی مهم نبود..حتی سفره نیاورده بود..روی چمن خوردیم...بیرون که می‌رویم حتی صدای شجریان و آن یکی که ممنوعش کرده‌اند جدیدا از جایی و همین باعث مهم شدنش خواهد شد...همای؟ نه . عقیلی...
حتی صدای این‌ها به گوشم شنیدنی می‌آید. صدای ملایم از توی ماشین می‌خواند..یاد آن‌که وقت سفر از ما یاد نکرد یا همچین چیزی...
ماهی‌ها را چیدم توی تور ماهی برای خودم و سال و برای بچه‌ها سرخ کردم...خوردند..چای خوردیم. دیروز قوری‌مان درست بعد از این‌که شوهر مینا گفت عجب قوریِ بزرگ عیالواری  ترک برداشت و چایش ریخت.
خنده‌دار است اگر بگویم خجالت کشیدم خودم. خودش خجالت کشید آخر و دخترش را بغل کرد دور شد. ..دوست نداشتم فکر کند فکر کرده‌ام که عجب چشمی.
اما فکر کرده بود.
مهم نیست چیز خوشکل‌تر و بهتری می‌خرم...
سال نامجو گذاشت.
شنیدنش ..نمی‌دانم. انگار دستی باشد و بلندت کند بچرخاندت توی فضا..یک جوری بود که نمی‌دانستم چطوری است فقط دیدم نانا باهاش می‌خواند.
به سال گفتم از این چیزها می‌گذاری احساساتی می‌شویم بابا.. اذیتت نمی‌کند؟ ..گفت نه چرا.. بشویم خوب... عشق‌مان روبرومانه.
خجالت کشیدم..
خوش‌به‌حال سال. همه چیز برایش آسان و خوب و سبک است. سال جز آدم‌های نادر روزگار است که مفهوم عشق، زن..همسر و دوست برایش یکی است.
به بچه‌ها گفت آشغال‌ها را جمع کنند.
جمع کردند..و آد‌م‌های دیگر که دور بودند از ما که رفتند رفتیم بغل آتشی که روشن کرده بودند...آشغال ریخته بودند..خیلی حالم گرفت.
کپه آشغال روی هم.
چقدر خوب است که با مردی زندگی می‌کنم که دوروبرمان را تمیز می‌کند. مواظب است کثیف نشود جایی و به بچه‌ها یاد می‌دهد.
استخوان مرغ و پوست نارنج و سبزی و سفره  قوطی دلستر و نوشابه.....سال ایستاد و گفت این‌ها جذب طبیعت خواهد شد بعضی‌هاش اما چقدر منظره‌ی زشتی است...راست می‌گفت.
حال‌گیری بود.
بن دستم را گرفت بام رقصید.
خندیدم..مثل یک مرد بام می‌رقصید..گفت غمگین نباش.
وقتی بلند شدیم سال آشغال‌ها را جمع کرد...آتش را خاموش کرد و من زیر آسمان نماز خوانده بودم و برای کسی که گفته بود دعا کنم دعا کردم...زیر ستاره‌ها و ماه گرچه هر وقت سجده کردم چون سربالایی بود مکان سجده‌ام، معلق می‌خوردم تقریبا و بن و سال خندیدند و من توی نماز اشاره کردم دارم براتون.
اما خوب دعا کردم. خدا شاهده خوب دعا کردم از ته دلم.
توی مسیر تصمیم گرفتیم سانتافه بخریم بعدن‌های بعدن‌ اگر پولدار شدیم...و بن گفت شش پسر خواهد داشت اسم یکی‌اشان نوح است و دیگری حسام و ...
نانا هم گفت می‌خواهد رقاص شود. البته  رقاصِ خارجی.


روبرو - محسن نامجو

یکی از قشنگ‌ترین چیزهای خوب خوبی که این روزها شنیدم.

هر وقت کسی بهتون گفت یه چی بهت بگم؟







 بگید: نه.چون اگه بگید، بگو. میگه :هیچی ولش کن.


تلگرام


دیگران را خر فرض کردن نشانه‌ی زرنگی نیست. نشانه‌ی خر بودن فرض‌کننده است. بعدش هم تا وقتی حس نکنیم خر فرض شدیم کاری به کارهایی که می‌کنی نداریم اما اگر حس کنیم خر فرض شدیم شروع می‌کنیم پرس و جو کردن که دکتر؟! همکارِ دکتر؟
مگر توی فلان ارگان آموزشی دکتر هم دارند؟..
همه‌ی این‌ها تا زمانی که تو نخواهی با دروغ‌هایت جلو بروی به ما ربطی ندارد...اما وقتی هی خر  خر و خرتر کنی ما را.
ما هم برمی‌داریم از این پست‌ها می‌نویسم.

و من اله التوفیق

شانزده بهمن ماه نود و چهار

سیده حوریه‌العین ِ سادات منجوقی متخلص به نگارنده

آدم‌ها هیچ چیز درر مورد یک سکس سالم نمی‌دانند. همان‌طور که حرص و ولع برای تقلید آموزه‌های تجاریِ پورن اپیدمی شده و اسمش هات بودن شده..در مورد خود بودن و عن نشدن هم همان حرص و ولع هست . حرص و ولع برای شدن چیزی که در موردش هیچ چیز نمی‌دانند.
بله قرار نیست اگر ملاحظه‌گر نباشی حتما بی‌شیله پیله‌ای...ممکن است مغرور نباشی..ملاحظه نکنی..برایت مهم نباشد دیگران چه فکری می‌کنند و چیز دیگری هم نباشی.
هویتی نداشته باشی.
واضح و روشن است که نگارنده خودش را عالم اعلم جمع یا هر عن دیگری فرض نمی‌کند. فقط این‌ها را گوشزد می‌کند.این جوی‌های عن مترحرکی که اسمش سکس است فقط مجموعه‌ای از اطوار تحریک‌آمیز است که توقع را بالا می‌برد و لذت را پایین.
این اداهای یک‌هو هوس کردم وسط اتوبان بایستم حسش من را گرفت با یک لگد توی کون قابل رفع است و این توی جمع از نیازهای جنسی و مدل‌شان و شدت و حدت‌شان حرف زدن هیچ ما را یاد صداقت رک  و راستی شما نمی‌اندازد.
میان
رک و راستی با وقاحت
صداقت با گستاخی
خود بودن با کس خل بودن
خط باریک‌تر از مویی هست که لازم نیست جز اولی‌الباب باشی که درکش کنی..فقط وقتی را که می‌گذاری برای نمایش خود را خرج خودت کنی مطمئنا سکس بهتر..راه رفتن و ساندویچ با کاغذ خوردن شاید هم شبیه خود بودن باشد بیشتر شبیه گاو بودن است
و آن یکی چه بود؟
ها
چسبیدن نمی‌دانم چه به سق دهان
این بی‌شیله پیله حرف زدن نیست.
این ادبیات یک قحبه است که با با کاظم راننده کامیون یک دوری هم زده‌اند.
فکر می‌کنی بامزه است؟ بله برای مردهایی که با شنیدن این چیزها نمی‌دانم چه‌اشان به آن‌جایی بچسبد که به‌اش اشاره کردی...
چیز دیگری ندارم اضافه کنم جز این‌که خاک تو سر آن‌که باید.

عزیزان من

بدانید و آگاه باشید "خود بودن" با هیچی بودن فرق دارد.
ممکن است بخواهی خودت باشی و سعی نکنی بانزاکت و ملاحظه باشی و کاری هم به قضاوت مردم نداشته باشی. این فرق دارد با اینکه راه بروی و ساندویچ با کاغذ گاز بزنی و بگویی مهم نیست اگر ملت فکر کرد گدا و ندیده و نخورده‌ام.
بله مهم نیست اما از برخوردی که با شما می‌شود پس نرنجید. اگر مثل یک گدا و ندیده و نخورده با شما برخورد شد.

سادگی، لذت بردن از سادگی، بی‌شیله پیله بودن و بی‌ادعایی هم ربطی به گاز زدن کاغذ ساندویچ ندارد. آدم سی را که رد می‌کند جا دارد کمی از رفتارهای دوره‌ی راهنمایی سعی کند دور شود.
این بی‌هویت‌بازی‌ها را جا داشت توی همان دوره می‌گذاشتیم می‌آمدیم. اگر تو خم شوی توی کوچه ماشینت را با لباس خیس بشویی و دیگران زل زدند به تنت نگو که نگذاشتند خودت باشی.
یک چیزی هست توی دنیا اسمش عدم جلب توجه است.
این راه رفتن و ساندویچ را خوردن و شستن ماشین با لباس بدن‌نما بیشتر از این‌که از سرشت بی‌شیله پیله و بی‌آلایش نشات گرفته باشد از تلاشی نشات گرفته که می‌خواهد این را ثابت کند: من خودمم.
اما تو خودت نیستی.
تو هیچی نیستی.
روی اعصاب منی.

از سنت‌های حسنه‌ی جاری در این منزل اینه که موقع رفتن سال یادش نیاد عینکش رو کجا گذاشته. دقیقا موقع زدن بیرون از خونه.

خیلی بچه بودم که با پدرم می‌رفتیم مجالس مردونه. شعر بود و قهوه و قصه و...پدرم  اون‌موقع پسر نداشت. پسر بزرگ. من رو همراه خودش می‌برد. تو محیطی که توش بودیم میون آدمای اطراف‌مون، کم همچین اتفاقی می‌افتاد؛ که مردی دخترش رو همراه خودش این‌جا اون‌جا ببره.
مردا قصه می‌گفتن..خاطره..شعر..کسی دله‌ی قهوه رو می‌چرخوند اون وسط.. بخور و عود روشن می‌کردن..منم می‌نشستم بغل زانوی بابام..با ته گیسام بازی می‌کردم و وقتی مردی تعریف می‌کرد زنِ برهنه لب شط طوری نشسته بود که موهاش بپوشوندش زنی برهنه رو تجسم می‌کردم که خودم بودم..گیسام رو باز کرده بودم و سر تا پام رو موهام پوشونده..
هیچ وقت فکر نمی‌کردم اون موقع مَردِ قصه‌گو...پسر ِ مرد برای داشتن تعصب به زبانی که مرد باهاش قصه داشت می‌گفت زمانی اعدام شه..چون اون موقع نگاش می‌کردم که اونم بغل دس باباش بود..با موهای فرِ روشن رنگِ کاه و چشم‌هایی رنگِ شیشه..پسر تو مجلس خوب شعر می‌گف..چند سالی فقط ازم بزرگ‌تر بود..
من کاری به این حرفا نداشتم...خیال‌بافی می‌کردم و پیرن زری‌دار تنم بود..قرمز.. طلایی..صورتی آبی فیروزه‌ای بنفش..دورچین و برق برقی..و یه پیش‌سینه گود داش  که همیشه پر از خرده‌ریز نون‌ تیری بود.
وقتی مردا می‌خندیدن..من با تاخیر می‌خندیدم..نمی‌دونستم چرا می‌خندن و تصمیم می‌گرفتم منم بخندم اما تصمیمم رو دیر اجرا می‌کردم این می‌شد که خنده‌ام چند ثانیه بعد از اتمام خنده‌ی دیگران شروع می‌شد و مردا با سیبیلای سیاه برمی‌گشتن نگام می‌کردن و بعد به بابام و باز می‌خندیدن.
بابای پسر مو فرفری می‌گف شهرزادکوچولو هم می‌دونه چی می‌گیم  و می‌خنده.
اتفاقا نمی‌دونستم..حواسم نبود..یا طنزی که دیگران متوجه می‌شدن و به‌خاطرش می‌خندیدن رو یا دیر می‌گرفتم یا اصلا نمی‌گرفتم ولی احساس وظیفه داشتم بخندم.
این حالت موند.
برعکسش هم هست. چیزایی که من رو می‌خندوند اصلا دیگران رو نمی‌خندوند..یا عجیب نبود براشون.
دسم رو سمت چارچوب در دراز می‌کردم و می‌گفتم من رو ببینید..چند ثانیه رو دسم که سمت بالا طرف چارچوب دراز شده بود مکث می‌کردن با نگاه و بعد دنبال کارشون می‌رفتن..به‌خیال خودم ....یعنی اون‌قدر خیالم برام زنده و واضح بود که احتمالشم نمی‌دادم دیگران نبینن دسم الان به چارچوب در رسیده و من می‌تونم نشسته از این سمت اتاق به اون سمت اتاق پرواز کنم.
تکه‌های جنسی رو دیر می‌گرفتم.  حالا هم دیر می‌گیرم..جک‌ها رو باید بشون فکر کنم که خنده‌ام بگیره... فرقم با گذشته اینه که نشون نمی‌دمش دیگه. حداقل اکثرا این‌‍طوره وقتی دیگران می‌خندن همون موقع منم می‌خندم. وقتی زیاد می‌خندن منم غش کرده‌ام از خنده...وقتی از چیزی تعجب می‌کنن چشمام رو گرد می‌کنم که یعنی وای چه عجیب..فرقم با گذشته اینه که حواسم هس با بقیه پیش برم که خلوتام رو خراب نکنم  ... که حساسیت ایجاد شده در دیگران علیه این حالت، جبهه‌هایی علیه‌ام درست نکنه که مواجهه باش و درگیر شدنم باهاش و اثبات این‌که نه من" نمی‌خوام بگم یا ثابت کنم با شما فرق دارم" ..اتفاقا فرق زیادی هم نداریم..شما هم با من فرق می‌کنید خوب ...درگیر شدنم با این موارد و بحث و جدلم درموردش، وقت خوبی که می‌تونم با خودم داشته باشم رو خراب کنه.
این چیزا رو مثل یه راز برا خودم نگه داشتم. بماند این‌که کلا دوس دارم راز و چیزای مخفی و راه‌های مخفی همسایه‌ی من توتور‌واری داشته باشم با خودم، اما اصرار ندارم هم که نشون بدم ..اصرار هم نه..منظورم اینه که با بقیه پیش می‌رم..لذت هم می‌بردم (اکثرا) ز همگامی‌ام با دیگران.
گاهی البته از دسم در می‌ره سر نخ بازی دادن خودم یا دیگران. شاید نباید بنویسم بازی دادن. توی بازی دادن یه جور احساس قدرت وب رتری هس توسط بازی‌دهنده و یه جور سادگی و ساده‌لوحی هست توسط بازی‌خورنده...به‌هرحال نخه یه هو از دسم در می‌ره و مثلا رو می‌شم...نمی‌تونم دیگه نرم پشت تپه رو زمین بخوابم و فقط و فقط و فقط به شاخه‌های درخت بالای سرم نگاه کنم..که مینا بیاد بگه به چی نگاه می‌کنی..بگم هیچی..و سال بیاد بالا سرم نگام کنه..درازکشیده رو زمین..رو سرم دس بکشه بره..نمی‌تونم..نمی‌شه تنها نشم...نرم جای چنگای سمور و خدنگ رو روی چاله‌اش پیدا نکنم...که حفرش کرده...
که موقع قالب زدن خرما مثلا..وقتی مینا می‌گه چقدر از آشپزی خوشم نمیاد...نمی‌گم سلیقه‌ها و علاقمندی‌ها متفاوته..عوضش کارای دستی تو خوبه..می‌گم من خیلی آروم می‌شم ‌وقتی آشپزی می‌کنم اتفاقا...خیلی لذت بم می‌ده پخت و پز..مخصوصا دوس دارم طعمای مختلف خودم رو اختراع کنم...
بعد اون پیاز جعفری فلفل سیاه و پونه‌دار رو می‌چشه و می‌گه آره خوش‌‍به‌حالت..من چرا آشپزی دوس ندارم پس؟
بعد می‌ره تو هم.
تازه باید متوجه‌اش کنی که کاردستی تو خوبه..نقاشیت..خیاطیت..زبانت..بچه‌ات خوشکله..شوهرت دوستت داره..وضع مالیت شکر خدا روبه‌راهه..
چون می‌دونی نگی تلخ می‌شه..تلخ می‌مونه و بقیه‌ی وقت رو هم تلخ می‌کنه.
و اگه تلخ نشه..تلخ نمونه و بقیه‌ی وقت رو تلخ نکنه...خوش می‌گذره باش..مثل دیروز..می‌خندیم..می‌خوریم..کباب می‌کنیم...با سول عشق دنیا رو می‌کنم..شوهرش خوب می‌شه با سال..خودش با بن و نانا...می‌شه مینای سال‌ها پیش ..دختری که دوسش داشتم و تو اون ساعات داشتم..
گرچه خودم رو بدزدم که برم جایی اون پشت‌ها نخوام چیزی رو از دست بدم..یعنی نخوام ذره‌ای از حس درونی‌امو به محیط بدم...داد نزنم...ندوم..فقط بایستم...یا دراز بکشم و بخوام زیبایی‌ای که تو محیط حس می‌کنم..روح زیبای فضا رو به درون بکشم..
به خودم اضافه کنم بس که حسش می‌کنم..دستام باز می‌شه در اطراف و محیط اطراف رو انگار بغل کنم و درون خودم ذخیره کنم...نه خود شاخه‌های درخت یا آبی آسمون یا نسیم..یا سبزی چمن..نه کل این مجموعه و روحش رو..روحی که این مجموعه درست می‌کنه...این‌که هر لحظه‌ی زیبایی در نوع خودش کامل‌ترینه..
چیزی که در وصفش عاجزم. در شرحش..اما حسش می‌کنم...می‌تونم زمان زیادی فقط به‌اش نگاه کنم و فکر کنم شیرین‌تر از اینم هست؟
و همون موقع صدای جیغ کسی رو بشنوم که جای بدی بهتر از این‌جا نبود؟
دیگه رو نمی‌کنم.
فقط زیبایی و روحِ زنده‌ی محیط و زمان رو ذخیره می‌کنم.
حتم دارم این حس آزادی و سبک‌بالی ...جایی در این زندگی یا زندگی‌های دیگه به کارم میاد.

گاهی وقتا آدم به خودش میاد و می‌بینه داره وجدانی و قلبی با کسی حرف می‌زنه که ادبیاتِ "چسبیده به ته حلق" داره. براش دل می‌سوزونه و می‌خواد هم‌فکریِ هم‌دلانه داشته باشه باهاش.
می‌گفت بابا یارو چسبیده به ته حلقش. متوجه نشدم. پرسیدم این یعنی چی؟ یعنی حشریه؟
- یعنی شق کرده می‌خواد بکنه.
به خودم اومدم و دیدم دارم با کی حرف می‌زنم من؟ دلم برای خنگی پیرانه‌سرم سوخت. این‌که ندونم این اصطلاح یعنی چی و تو جمع بپرسم و یارو این‌طور توضیحاتِ خر حالی‌کنی بم بده.
دوس نداشتم تو جلدِ معصومانه احمقانه‌ای برم که طرف دوس داش تنم کنه.
محل ندادم. کنار نکشیدم.
باز بعد به خودم اومدم و دیدم دارم حرف می‌زنم.

.

.

 آدمی که بود اون‌جا ...تنهایی و در خلوت بم گف چقدر منطقی و خوب آروم حرف زدی... .. دیدمت که گزینه‌های روی میز و یکی یکی بررسی می‌کنی..گفتم این چوکولوی تحلیل‌گر خودمه ..من خوشبختم.
هیچی نگفتم، فقط رفتم تو بغلش.
تو بغلش به این فکر می‌کردم که...
به چی مهم نیست.
مهم این بود که بودنم با کسی حس خوبی بش بده.
کمی تو این دنیا مفیدم.

اگه فارسی یادش بره

خواهرم نوشته می‌ترسم انسه الفارسی کله.
یعنی که همه‌ی فارسی یادم بره. 
نوشتم براش ها فکر کن ازت بپرسه شما کجا شاغلی؟ جواب بدی ما؟ این کارمونه.
* توضیح این کارمونه در ادامه مطلب هم هست.
ادامه مطلب ...

اون طور باید با همه چیّات بخواد

خواهرم از استرس دیدن آقای ثروتمند بغل دماغش جوش زده.
نوشته جوش زدم بغل بینی‌ام..شانس!
اون یکی خواهرم جواب داده: اون تو رو باید با جوشات بخواد.
من می‌رم می‌خندم و می‌نویسم:...
نه دیگه.
نمی‌نویسم چی می‌نویسم.

وقتی آدم می‌گه:
سبحان ربی الاعلی و بحمده.
وقتی می‌گه الاعلی..اعلی..وقتی می‌گه سبحان...سبحانَ ربی...الاعلی..
وقتی آدم می‌گه سبحانَ ربی الاعلی و بحمده..
قلب تند و شیرین می‌زنه.

الانسه منژن..مینا؛ دروغِ مینا، عدمِ باور ِ سال و من برای مینا دارم.

بن مینا رو دوس داره. زمانی که مینا مجرد بود رابطه‌ی خوبی با هم داشتن. هر دو تقریبا تند و غیراحساساتی هستن. اینه که بن از شنیدن اومدن مینا به خونه‌امون خیلی خوشحال می‌شه. الانم خوشحاله. خبرایی از کلاس، برخوردشون با معلما، حیونات..چیزای علمی داره که براش تعریف کنه.
مینا بعد از ازدواجش خیلی عوض شد. روزبه‌روز از مینایی که من خوشم می‌اومد ازش، فاصله می‌گیره بیشتر. دختری که اذیتش می‌کردم چون اخلاق سفت و سخت *الآنسه منژن‌ طوری که  داشت خنده‌ام می‌انداخت. نمی‌دونم البته صرف این‌که آدمی از اون‌چه تو دوس داری فاصله بگیره و عوض شه دلیل بر بد بودنش هس یا نه. شاید فقط عوض شده باشه. برای دیگران و خودش خوب شده باشه تازه.
بعضیی وقتا هم این‌طوره. یعنی به نظر می‌رسه...گور بابای بقیه‌ی جمله.
به‌هرحال برای من؟ نه دیگه مینا خواهر نیس. یا حداقل خواهری دوس‌داشتنی و سرگرم‌کننده یا طرف درددل یا هر چیز دیگه‌ای نیس.
دلیل هم هس. فقط حس نیس.
برای خواهرم خواستگاری ثروتمند اومده. وقتی بچه بودیم من هر وقت می‌خواستم از کسی غلوآمیز تعریف کنم و بگم عجیب غریبه می‌گفتم خیییلللییی ثروتمنده.
حالا " ثروتمند" بودن و الصاق صفتش به آدما یه جور صفت خالی نیس. یه جور کنایه، شوخی..نوستالژیِ شیرین...یادآوری دورانی که ثروتمند بودن آدما برامون یه امر غیراقبل لمس و رویایی بود...
نوستالژی در عربی خوب معنی شده.
الحنین الی الماضی. مهرِ شیرین به گذشته. حنین معنیِ مهر رو نمی‌ده فقط. مهری شیرین همراه با محبت و دل‌سوزی. حنین اسم دختره در عربی.
مثل تحمیل که یعنی دانلود.
تنزیل آپلود.
اینو تو عربی دوس دارم.
خلاصه.
خواهرم این خواسگار بسیار ثروتمندش رو که همسن بابامه و دخترش عروس یکی از شخصیتای بزرگ مملکته که گفتن حتی بش اشاره نکنید رو خیلی دوس داره جور شه...
اون سری مادرم گف بس که دعا کردم این زن و دخترش دارن سر و سامون می‌گیرن..من به شوخی گفتم برای منم دعا کن.
منظورم این بود که برای کل زندگیم ..به مینا هم گفتم حالا فکر نکنه مادرم که منظورم اینه از سال جدا شم و یه کارخونه‌دار بیاد خواسگاریم که همسن بابامه و ..
سال پرسید چی می‌گید؟
مینا عجیب و غیرقابل درک و باور و فهم به‌اش گفت:
داره می‌گه کاش مادرم دعا کنه از سال جدا شم و یه کارخونه‌دار بیاد من رو از زندگی مزخرف تو اون شهر مزخرف که سال برام درست کرده نجات بده.
دهنم باز موند.
چش بود؟
به سال نگاه کردم و سال شرمسار شونه بالا انداخت و گفت: من همه‌ی تلاشم رو کردم..
نمی‌دونست چی بگه.
هر چقدرم بعدش بش گفتم بابا دروغ گفته و فلان باورش نمی‌شد.
- بله شهرزاد..من کارخونه‌دار نیستم..من..
گوربابای کارخونه‌دار بودن و شش ماه یه بار آمریکا رفتنش و آشپز و کلفت و راننده‌اش...
اما یک چیزی رو متوجه شدم.
مینا حتی شبیه آدم قبلی نیست.
و من براش دارم.
* شخصیتِ غیردوست‌داشتنی و ضدقهرمانِ سریال بچگی‌مون: سالی...که برای غصه‌هاش عر می‎زدیم من و زیبا و بقیه‌ی دخترا و برای لباساش می‌مردیم.
همون سارا کرو احتمالا..

شال‌های مریمی ِ فاطی، یائسگی، دکمه‌ی بچه از دیوار بیرون بیار و چیزهایی از این قبیل.

فاطی.

جاریِ مینا. مینا خواهرم، جاری‌ای به اسم فاطی داره. تموم روزهامون، شبامون،لحظات زندگی‌مون در مقایسه‌ی زندگی و شرایط خوبِ فاطی با شرایط و زندگی بد مینا، از نظر خودش، می‌گذره. مادر فاطی فاطی رو برد پیش خودش..مادر فاطی..فاطی کت دامن می‌پوشه..فاطی..فاطی...فاطی همه‌اش شالای مریمی سرش می‌کنه. اینه که مینا یک تپه شال مریمی در بیست و چهار رنگ خریده...و حتی به مدلی که فاطی تاشون می‌کنه تاشون کرده.
لوله در کشو.
کافی بود زیبا یا من شال مریمی سرمون کنیم که متهم شیم به گدابازی و بی‌سلیقگی و چیزی که مینا ازش متنفره و در من می‌بیندش و از هر فرصتی برای زدنش توی سرم و متهم کردن به‌اش استفاده می‌کنه گرچه اگرم باشه تو وجودم چیز بدی نیس: ادعایِ خاکی بودن.
نه خاکی بودن. ادعای خاکی بودن. انگار ادای خاکی بودن و تواضع رو دربیاری و نباشی.
مادرم روزی دو بار سه بار پیاده می‌رف خونه‎ی مینا...و زیبا رو که همون موقع بچه‌دار شده بود هم از صبح تا شب بدون غذا تنها گذاشته بودن خونه...یه زن زائو با یه نوزاد ..نه مادر شوهرش..نه خواهرای شوهرش نه خواهرام..و نه مادرم..هیشکی رو نداش..سینو هم بود..روز اولی که رفته بود خونه تا شب بدون غذا مونده بود. شوهرش سرکار بود و خودش و بچه‌ها..خودش نمی‌تونس تکون بخوره..

این شد که  پارسال من کلی غذا برای یکی دو هفته پخته بودم برده بودم پیش زیبا...که لااقل وقتی کسی نباشه گرم کنه بده بچه...چرا من باید از آخر دنیا بلند شم برم پیش اون به دادش برسم مگه دوروبرش زن نیس؟
اینه که وقتی به زیبا می‌گم مامانم که بت می‌گه بلند شو برو خونه‎اتون مورتون قاتیه دیگه نرو...و گوش نمی‌ده و می‌ره و بش می‌پرن و میاد گریه می‌کنه پیشم چیزی ندارم بش بگم.
زیبا هنوز منتظره محببت مادرم بش جلب بشه.
عجیبه.
من حسش می‌کنم و گاهی از نداشتنش می‌ریزم به هم اما وقت‌هایی هم هست که قوی و سرپام و تو روی مادرم و بقیه خوب درمیام...اون نه...هنوز منتظره مادرم اون رو مثلا از دختر کوچیکه بیشتر بخواد که این روزا کفشای خودش و شوهرش رو هم می‌لیسه.

چند روز پیش مادرم وقتی دیده بود که دارم سول، دختر ِ مینا رو می‌بوسم گفته بود خوب یه دونه ..یه دختر این‌طوری درست کن برا خودت شهرزاد...چه اشکال داره...پیرتر از تو هم بچه‌دار شدن.
دیگه حوصله‌ی کل‌کل باش رو ندارم. فقط محلش نمی‌دم و همین اشکش رو درمیاره که راضی هم نیستم دربیاد اما حقشه. وقتی محلش نمی‌دم اصلا انگار نشنیدم چه گفته می‌ره تو اتاق گریه می‌کنه که کسی دوسم نداره..مادرشوهر شهرزاد گاز صفحه‌ای داره و من ندارم...و من گازم خرابه..زنگ‌زده‌اس تازه مال خودمم نیس..مال عموی بچه‌هاس و د بیا گریه.
علوانیه  می‌ذاره و گریه می‌کنه.
فقط اون بار یه دکمه‌ی خیالی پشت سرم زدم و گفتم دیییییید خوب یه دختربچه بم بده. بعد دختربچه‎ی خیالی رو گرفته بودم گذاشته بودم تو بغل مادرم و گفته بودم شاید خودت دلت بخواد بچه‌دار شی باز و نتونی...اینم بچه.
اینم گفته بود منظورت اینه که یائسه شدم؟
گفته بودم نه بابا..پیرتر از تو هم هنو یائسه نشدن.
الان پشیمون نیستم...دلم سوخت براش ها..اما پشیمون نیستم.
اینه که وقتی مینا بش می‌پره خودم رو موظف نمی‌دونم ازش دفاع کنم. چرا برای من و زیبا مخصوصا زیبا که حقشه اما خره، زبون داره..اما برای مینا و بقیه نه.
پس به من مربوط نیست.

فاطی و ما ادراکَ ما فاطی

شوهر مینا با شکمش به یه بازاری واقعی تبدیل شده. جو خاصی نچسب و نادوست‌داشتنی. اولش فکر می‌کردم فقط خودم این حس رو بش دارم. بعد دیدم تمام آدمایی که می‌شناسم و می‎‌شناسنش موقع شنیدن اسمش یا سکوت می‌کنن یا چهره در هم می‌کنن و می‌گن خاک تو سرش.
بار آخر شب رو موندیم خونه‌اشون. اصرار از خودشون بود.

صبح سول خیلی شیرین شده بود. من رو یاد بچگیای بن می‌ندازه. حتی نانا از لحاظ رفتاری و اخلاق این‌قدر شبیه بن نبود. عشقش به حیوانات، گربه‌ها..ِفلان.

سال آدمِ بچه‌دوستی نیست. از اینا نیست که مثلا بچه‌هاش ازش آویزون شن و دایی دایی یا عمو عمو بکنن. با بچه‌ها رابطه‌ی فاصله‌دار تقریبا تندی داره. گرچه دوسشون داره اما قاتی‌اشون نمی‌شه.
این رو اما دوس داره.
وقتی شوهر مینا خیلی از این بچه تعریف کرد و هی گف: سال خیلی باهوشه..خیلی بچه‌ی باهوشیه ...سال از سر محبت گفت خیلی این رو جلوی این و اون نگید...پدرانه دل‌سوزی می‌کرد برای بچه‌ای که حس می‌کرد من دوسش دارم.
بعد شوهر مینا گف منظورت اینه که الان تو سوختی؟ حسودی؟ داری می‌میری؟
مینا پرید که بچه‌های خود سال و خود سال بچه‌های کم‌هوشی نیستن که بخواد به بچه‌ی ما حسادت کنه. از سر محبت و دوستی این حرف رو می‌زنه و رو به سال گفت ممنون.
دس سال رو گرفته بود و دونه دونه از خریداش رو نشون می‌داد و در مورد قیمتشون می‌گفت و این‌که زرنگی  کرده و تونسته ارزون‌تر بگیره..
تمام مدت حرف می‌زد.
روبروی خونه‌ی مینا ساختمون خیلی بزرگیه که ظاهرا خونه‌اس. رو سقفش استخر داره و تشکیلات. وقتی مامانم می‌رف پیش مینا روزی دو بار و سه بار به راننده‌ها می‌گف من رو پیش ساختمون بزرگه پیاده کنید...درمی‌اومدن می‌گفتن این ساختمون مال شماس زایره و چون عربی می‌گفتن صیغه‌ی مفرد مونث می‌شد که یعنی دقیقا مال توئه؟
حالا مادرم اسم اون ساختمون رو گذاشته ساختمون من.
کنایه‌ی خوبیه.
فقط مینا هر بار بعد از شنیدنش می‌گه تو که نیومدی سول را برام نگه داری..برو مامانای مردم رو ببین...همین مامان فاطی...
فاطی.
و ما ادراکَ ما فاطی.