فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

ما هیچ ما نگاه

نشستم تو تخت. چه حس گهی. از اون حسای شبیه مردن..بندینکای لباس خواب جابه‌‎جا شده بود. یکی‌اشون دور گردنم بود...این آت آشغالا چیه هی می‌پوشم..لیز و نرم..برای کی؟ به‌خاطر کی؟ واقعا به‌خاطر خودم؟ چون دوس دارم یعنی؟ شر و ور.
دس کشیدم بش..به جنس نرم و لیزش..و رنگ دودی‌اش.خواهرم گفته بود: لباس خواب و دودی؟..سکسی بودن و سکسی شدن ..اونم زرد و عنیش چیز خوبیه از نظر اون..قرمز و مشکی..مدل تنگ که از هر طرفش یه جای آدم بیرون باشه..وقتی آدم بدنی عین لیمویی داشته باشه که چلوندن و آبش رو گرفتن  و احساس کنه عن اعظمه تو زیبایی و خوش‌اندامی بهتر از این نمی‌شه سلیقه‌اش..می‌شینم..یه باریکشو برمی‌دارم..با همون می‌رم دشویی...قدمام متعادل نیس..چیزی نخوردم. فقط تلخم..جرعه جرعه تلخی قورت دادم انگار..
لباس خواب دودی رسیده تا زانوم..همون‌جا تو حیاط صبر می‌کنم سر بخوره بیفته..از پوستم دراومدم الان..میام تو..ساعت چنده؟ مهم نیس..
مورتون چیزی داده بود برای این جور وقت‌ها ..نیستش..می‌گردم نیست...کار اون زالوس لابد سال.
همه چیز را گم می‌کند..قلیون قشنگ را بخشید به هاشم...توی عن آدم هم سرک می‌کشد...موهای قهوه‌ای رو می‌بندم...می‌دونم این رنگ رو دوس نداره..دوس داره توش راه روشن باشه...همه‌اش روشن نه..لابه‌لاش..چیزی که اسمش مش بود قدیم..الان نمی‌دونم چی هس اسمش...
مزخرف‌تر از این نمی‌شه..چند وقتیه..که حس می‌کنم مردِ توی فیلم وینست مقدس شدم...همه کارام رو با بی‌‎حسی انجام می‌دم..انگار یه جاهای روحم نیش خورده پشت سر هم...مسموم شده و از سم بی‌حس شده...خوشی نفوذ نمی‌کنه توش...هیچی حس نمی‌کنم...احتمالا ادای خیلی چیزا رو درمیارم..اما ناخوشی هم خیلی ملولم نمی‌کنه...توقعی نسبت به خوشی و ناخوشی ندارم...گاهی با خودم شرطایی می‌بندم که اکثرا هم نمی‌برم..با مفم تا در گاراژ مسابقه می‌دم بیاد پایین من بردم و نیاد پایین من بردم.
گاهی ..هیچ.
شعر بود؟ گاهی ما هیچ گاهی ما نگاه. ما هیچ ما نگاه؟
خو چی بود الان این؟ پرت و پلا..هیچ وقت خیلی از شعرا رو نفهمیدم.  اگه سال طلاقم بده چی می‌شه؟ نمی‌دونم...حوصله ندارم بش فکر کنم...
به درک..می‌تونم فکر کنم به درک.

یک روز.تلخ برای گوز ماهی.

پنلوپیاد مارگارت اتوود تا حالا خوب پیش رفته. سرگرم‌کننده، بانمک و حاوی کاف‌خلی یونانی‌هاست. زیاد از این چیزها سر در نمی‌یارم. نمی‌دونم یونانی‌های قدیم برای گوز هم خدا داشته‌اند یا نه...اما خوب ماجرای همین خدایان حتی اگه خدای گوز نبوده باشند چیز بانمکیه...جمله‌های قشنگ و فهیمی هم می‌بینم تو کتاب اما الان خوابم میاد و کلی قیمه برنج خوردم پس حوصله نوشتنش رو ندارم.
هر کی دلش بخواد یه روز کتاب رو می‌خره یا صبر می‌کنه بیاد تو نت دانلودش می‌کنه..
یه دعوای تر تمیزی هم با سال کردم.
خیلی آروم و محجوب.
من داشتم می‌خوردم. برای این بود که بعدش بتونم قرص کلیسم رو بخورم. البته برای این نبود فقط اما اینم توش موثر بود...دلیل نیارم حالا..یه‌هو مسثل مسخ شده‌ها بلند شدم خوردم..اینم اومده می‌گه خفه نکن حالا...مثل کارگرامون تا وقتی غذا هس می‌خوری نه تا وقتی گرسنه‌ای..لقمه رو قورت دادم..خیلی هم خوب جوییدمش فک کنم ده باری جوییدمش. چون باید هضم شه. هدر نره.
- تو هم تا وقتی گه هس می‌خوری یعنی تا وقتی کسی دهنت رو نبنده یا ازت نخواد که ببندی همین‌طوری هر چی جلوت می‌بینی  می‌بلعی...خوب هم نمی‌جوی..پس هضم نمی‌شه و تو رو روز به روز بیشتر به یه نی قلیون شبیه می‌شی...
ناباورانه نگام می‌کنه. مدت زمان مدیدیه که باش این‌طوری حرف نزدم. آروم هم هستم..تن صدا هم بلند نیست و یه دسم کتابیه که می‌خونم.
- تعجب کردی؟ ببخشید باعث شدم حس بدی بت دس بده..شاید اشتباه کرده باشم اما احساس کردم بم گفتی گاو..منم گفتم بت بگم اگه کونت سوخته که می‌تونم بخورم و به خودم برسم و تو نمی‌تونی تقصیر من نیس..تو ممکنه از اضافه وزن من ناراضی باشی که با همین اضافه وزن از سر تو و صدتا مثل تو زیادی‌ام..جالبه بدونی به همون اندازه من از لاغریت چندان خوشحال نیستم..من اصراری نمی‌کنم بت که بخوری و چاق شی ...تو یکی از اون گاوای لاغری که گاو چاق خواب یوسف رو می‌خورن... بتونی من رو از روی حسادت می‌خوری و چون نمی‌تونی به خوردن چیزای دیگه رو میاری..بقیه‌اشونم مادرت و بقیه‌ی اعضای مادرقحبه‌ی خونواده‌اتن..الانم اگر بخوای برای مقابله به مثل من رو بزنی هر کاری فکرش رو بکنی بات می‌کنم..می‌تونی فردا شب، فردا عصر..ظهر به بعد برای انتقام یا گرفتن حالم یا زدنم بم مراجعه کنی..حتی شاید با نشون دادن ضعف در برابرت  حالت رو در مورد خودت خوب کردم..اما فعلا خوب نیستم و همون‌طور که داری مشاهده می‌کنی دارم کس‌شعری بسیار سرگرم‌کننده می‌خونم  که دوس ندارم مزاحم شی.
نه دقیقا با همین واژه‌ها... با واژه و ادبیاتی تقریبا نود و نه در صد شبیه این.
- تقصیر تو نیست...هر کاری کردی بات موندم و تحملت کردم..برای همین این‌قدر رودار شدی.
- متشکرم
- باشه شهرزاد...پشیمون می‌شی...برای تک تک این حرفا و کارات
- هیچ وقت پشیمون نشدم  و نمی‌شم از چیزی...اگرم بت جز این گفتم تا حالا دروغ بوده..نه از بدی کردن و نه از خوبی کردن...هر چیزی به وقت و زمان خودش برام خوب و لازم بوده.
- حتی یک کلمه بات حرف نمی‌زنم دیگه.
- از سی به بالا آدم ممکنه درگیر خودگوزی بشه اگه کسی باش یه کلمه دیگه حرف نزنه..یعنی یه‌هو حالش دگرگون شه و د بیا گوز..برا خودت می‌گم یعنی...کاش نکنی این کار رو با من..هم برا تو بده..هم برا من..من زنم  و در حد خودم کمی زیبا..یه کمی البته اگه خدا و تو قبول کنید...خوب نیس برام..گوز بسته می‌شه به زن بودنم..
- تاوان بی‌ادبی‌ات رو می‌دی.
- ممنون ..بش فکر می‌کنم. خوش گذشت. شبت به خیر.
الانم باید مسواک کنم..قبلش یکی دوتا چیز بخورم..مثلا اناری چیزی..کلسیم..خواب.
انشالا یه خواب عشقی‌سکسی هم ببینم. ندیدم هم خو ندیدم..قرار نیس تا آخر عمر آدم سکسی عشقی باشه و ببینه..یه وقتی باید پنلوپیاد بخونه. ملت می‌رن برا تولدش می‌خرنش خوب.
عالکی نیسش که.

نگاهی هم بندازیم به مسروچه‌هایی که منتهی به این وادی مقدس می‌شن: وبلاگم. که اصلا نعلین‌تون رو خلع کنید بیاید توش نه که پابرهنه می‌دوید توش...


اونم چی از فرط عجله و تنگ اومدن کور شده باشید و نوشته باشید اَخ خ....گیر؟! قربو گیرش بری؟ گیر کجاش؟ سرش؟ قربو چیه؟ لهجه‌ی خاصیه این ؟ یا زائیده‌ی استیصال و جان بر کف بودن؟

نمی‌دونم والا..ملت داره لت و پار می‌شه..یکی نشسته وبلاگ می‌نویسه که سی و هفتا خواننده داره که ده‌تاشم با سرچ قربو گیرت برم راه پیدا می‌کنن بش.

چی بگم.

وسط مست چشای ابی بودم که گوشیم گف دینگ دونگ.

صدای زنگ خونه‌اس زنگِ همین تلگرام اُ واتساپش.
دیدم یکی نوشته چگونه بعد از زایمان شکممان را کوچیک کنیم.
ولک من از آخرین زایمانم هف سال می‌گذره...تازه یادت افتاد؟

دیگه می‌ذاشتی سر قبرم بفرستی بهتر قشنگ‌تر می‌شه.
نوشتم: با گوز. با سفت گوزیدن حتما کوچیک می‌شه.
و بلاکش کردم.
یه همچین حسی دارم حالا.

بابا بیا همه رنگی رو بشناس

تو با این رنگ چشام.

این کارا چیه ...رفته پایین خوابیده منتظره برم نوازش کونش

صدای آقاش شجریان هم.تو گوشش.


بابا خو ما با مرد نبودنت کنار اومدیم 

تو هم کنار بیا.

دیگه عین دخترهای با کره نرو پایین منتظر بمونی کونتو نوازش کنیم

ناز هم هستی نازت کنیم یعنی.

دوس دارم سال رو پرت کنم تو مستراح.

ب طرز ضایعی اون دوتا مست چشمات ابی رو می شنوم و چشام رو تو آینه خمار میکنم.

آخی.

نوچ نوچ

چه مخمل نگاهی.


آما کو شامس؟

واااااای طعمِ پرتقال توی چای میوه‌ای...وقتی دم میاد و پوست خشک پرتقال قلمبه می‌شه و میاد زیر دندون..وقتی به عمد صافش نمی‌کنم و نمی‌ذارم از صافی رد شه که وسط قلپ قلپ خوردنا بیاد زیر دندونم و حالم خوب شه.

تازه می‌شه روحم..موسیقی می‌شنوم که نمی‌دونم از کیه..فقط می‌دونم کلاسیکه و من فکر می‌کنم از اون پیرنای انگلیسی قدیم پوشیدم و تو یه عصر زنانه‌ی خوب با حوصله‌ای که ازم کم سر رفته در جواب   صابخونه که می‌پرسه:  سام تی مادام؟ می‌گم یس پلیز...
با خودم چای میوه رو مزه مزه می‌کنم تا سال میاد تو یه دفعه و من خجالت می‌کشم..مچم رو گرفته سر یه کار شرم‌آفرین انگار..لم می‌دم و می‌ندازم روی یادم ایام شجریان..جرعه جرعه می‌خورم و ازش می‌پرسم: تی سر؟
خیلی قلدارنه و مثل آمریکایی‌ها می‌گه اوه مای گاش..وات ذ فاک؟ تی ؟ این نایت؟

چیزی ندارم اضافه کنم .

آمریکایی‌ احمق.

آمریکایی‌های ناآرام همه رو دس میندازن حتی ما انگلیسی‌ها ی اصیل  تی خور رو.

فکر کردید  کی اید؟ یعنی شما تهرانی اید؟

من و مهربان.

دیروز هدیه‌های مهربان رسید. نه پریروز. یک کارتن بزرگ..هی باز می‌کردم و هی جیغ می‌زدم برای خودم. شماره‌ی سال را داده بودم به پستچی که به هوای چک کردن محموله نیاید یک سلامِ‌پسرخاله‌طور به من بکند.
توی هدیه‌های چی که نبود؟ گیره سر و کلیپس پروانه تا حوله برای دست..دم‌نوش‌هایی که از ارمنستان گرفته بود و قهوه‌ی استانبول و ... عود و سیگار و ..کتاب‌های نوستالژیک...
پس دنیا همچین آدم‌هایی هم دارد؟
ادویه‌ی سوپ و..
قبلا پارسال هم از بعضی‌های مجازی هدیه گرفتم..امسال هم.
هربار خجالت می‌کشم.
من برای دیگران چه کرده‌ام مگر؟
دامن رو پوشیدم..گیر را بستم به سرم..دم‌نوش‌ها..قهوه‌ها..عود را روشن کردم..لواشک‌ها..چاشنی‌ها..دانه‌های آب‌‎دار انار...ماهی‌تابه‌ی کوچک ..ظرف مسی..خرده‌ریز شهرزاد پسند.
همه را نگاه کردم..لاک‌ها.
آبی..آبی خیلی قشنگ..قرمز.
قبل از آمدن مهمان‌ها همه را جمع کردم. که نپرسند از کجا و از کی...و مگر تو کی را می‌شناسی و با کی رابطه داری؟ بگذار همین آدمی که هستم به نظر برسم. امن‌تر است.
حالا دلگرمم می‌کنه نگا کردن بشون..کی بود می‌خوند بی‌خیال حرفایی که تو دلم جا مونده.
دم‌نوش خوشبو رو دم می‌کنم.
بوش می‌کنم..به عود نگاه می‌کنم.
بی‌خیال قلبی که این‌همه تنها مونده..
یک همچین حالتی دارم حالا :)


داشتم باش حرف می‌زدم. گفتم بش می‌خوای صدای زن ف رو بشنوی؟ قبلش با لهجه‌ی زن ف براش حرف زده بودم. گفت آره..به زن سلام کردم و زن چون داش با فامیلش حرف می‌زد دیگه فارسی رو هم به‌خاطر من کم‌لهجه صحبت نمی‌کرد...
می‌خندید که وای شهرزاد چه مثل نوشته‌هاته.

حالا می‌دونم مسعود دوسم داره.
وقتی می‌نویسم دوسم داره منظورم این نیس که عاشقمه یا مهمل‌هایی از این دس. حتی منظورم این نیس که اگه به کمک معنوی یا مادی نیاز داشته باشم بتونم روش حساب کنم.

و منظورم هم این نیس که زنش رو به من ترجیح بده یا ...

اما احساسم اینه که دوسم داره.
این رو نمی‌دونم چطوری توضیح بدم. این موضوع چند ساله، چندین ساله آزارم می‌ده و رو اعصابمه. اما دیگه. نیس. باش کنار اومدم و پذیرفتمش.
می‌شه بش به عنوان فامیلی نگاه کرد که از خیلی‌ها بهتره. کلی چیز بلده و تسلط زیادی رو ابراز احساساتش هم نداره. کنترل رو خودم باید دسم بگیرم.

خوب احساسش در مورد من خوبه. ازم خوشش میاد. این واضحه اما مدیریت و کنترل این‌که چقدر و چه‌جور پیش بره- اگه می‌خوام که خوش بگذره به من و وقت خوب، غیر کثیف و تقریبا نرمالی با فامیل شوهر و بچه‌هام بگذرونم-  باید با من باشه.
می‌دونم که مثلا موسیقی ماشین رو به خاطر من تنظیم می‌کنه. لپ‌تاپم رو درست می‌کنه. تلویزیون آشپزخونه‌ رو می‌زنه برام به دیوار... وقتی می‌رم تو خودم به سال می‌گه ازم بپرسه چمه..اگه خسته‌اییم برگردیم.. اونم تو رشته‌ی سال مهندسه. همکارن یه جورایی. می‌گه چشمای بن به من رفته و موهای نانا. این رو تو جمع می‌گه. من معذب می‌شم ازش. ..و از سال هم توقعی دیگه ندارم. توقع ندارم مثلا این برنامه رو جمع کنه...چون برنامه‌ای پهن نیس از اساس.
حالا می‌دونم دوسم داره و می‌دونم خودم می‌تونم این حسش رو مدیریت کنم. می‌دونم می‌تونم دور نگه‌اش دارم و در عین حال بتونم تو جمع باش حرف بزنم و ازش بشنوم.
می‌دونم خیلی چیزا بلده و کسی نیس حرفاش رو بشنوه. می‌دونم موسیقی رو خیلی بهتر از من می‌شناسه..صداش خوبه. می‌شه بش گف بخونه و ازش شنید.
می‌دونم که نانا رو خیلی  دوس داره. ..یه جورایی خیلی خشنه و یه جورایی خیلی مهربون.
احساساتیه.
بی‌ادبه اما نه نسبت به من.
نسبت به زنش عذاب‌وجدان ندارم و خوشحال هم نمی‌شم اگه بکوبتش..می‌دونم که تلاشی نمی‌کنم پیشش محبوب باشم و خودم رو هم به عمد از دیدش خارج نمی‌کنم
می‌دونم نباید بگم چرا زنش این‌کار رو و اون کار رو نمی‌کنه که رابطه‌اشون بهتر شه. اصلا این حرف رو نمی‌زنم و این فکر رو نمی‌کنم چون اینا حرفا مفته.
من توی زندگی‌اشون نیستم و بیرون رو می‌بینم. من نزدیک بیس سال باش زندگی نکردم..خسته‌ام نکرده..تحلیل نبرده من رو با بی‌بی‌سی‌ دیدنای پایان‌ناپذیرش و...هی نشنیدم به دین و ایمان و معتقدات مردم و شیعه بودن و فلان تیکه‌های بی‌ادبانه بندازه ..نزدیک بیس سال نیس که بدبین باشم و بی‌انگیزه و بی‌حوصله و نبینه آشپزیام رو..
از طرفی نمی‌گم چرا با زنش بد حرف می‌زنه. چون نزدیک بیس سال جاش نبودم که ببینم زنش مسواک تو دهن با کف تف‌آلودی دور و بر دماغ و دهن باش حرف بزنه و بعد با همون کف عطسه کنه تو روش و وقتی بگه اَه یه‌هو داد بزنه چته و بقیه‌ی تف خالی شه تو صورتش...هیچ یک از برنامه‌های مورد علاقه‌اش رو نشناسم و دنبال نکنم و غر بزنم که ..بیس سال ندیده باشم زن موهاش همیشه رنگ هویج باشه و ...و ندیدم زنش تو خونه هم رئیس بخش بیمارستان فلانه و شوهرش، مردش نیس، مراجعه‌اشه..یا پرنسلش..
نمی‌دونم شاید هم زن سعی کرده زنی باشه که چشای مسعود، حرفاش، توجه و ریزبینی‌اش داد می‌زنه دوس داره دوروبرش باشه...که مثلا امروز گف مادرم همیشه دامنای گل‌ریز می‌دوخت و می‌پوشید..تو چرخ رو گرفتی باش دسگیره بدوزی؟ اما موفق نشده یا دلسرد شده و سعی نکرده یا هوشش رو نداشته..
من نمی‌دونم...شاید سر زن شلوغ باشه..شاید مرد درونش چیزایی رو کشته که..
من اینا رو نمی‌دونم.
مشاور خانواده و تحلیل‌گر مشکلات زن و شوهر و فلان نیستم..چیزی که می‌دونم اینه که مسعود امروز یه ترانه پخش کرد تو ماشین.
گف ببینم کی حدس می‌زنه کجائیه. شنیدم متوجه شدم عبریه.
همه حدساشون رو گفتن..من حرف نزدم. نخواستم دانا و پرادعا و گوزو به نظر برسم حالا. همیشه لازم نیس هر چی بدونی رو جار بزنی..
خودش پرسید شهرزاد نتونستی حدس بزنی؟
سال برگش نگام کرد. به‌خاطر چشمای سال که منتظر احساس افتخار همیشگی بود گفتم: عبری.
مسعود مشتش رو تکون داد بغل گوشش و گف: حدس می‌زدم حدس بزنی. باریکلا.
سال زد رو نوک دماغم و گف می‌دونسم بابا.
با یاسمین هم عقب ماشین رقصیدیم مثلا از این یاروها داریم که خش و خش صدا می‌دن و خواننده‌ها می‌گیرن دساشون می‌خونن..یه جور آلت موسیقی..نمی‌دونم اسماشون چیه..عالیه ماشین پشت سری رو می‌روند اصرار کرده بود خودش برونه..می‌خواس روی مسعود رو تو سبقت کم کنه
بعد مسعود بش اجازه داد جلو بره.
بچه‌ها تو ماشینش اوکی دادن که یعنی بردن..نانا کلاه رپ‌رها سرش بود که روش نوشته بود اُ اکس اُ..و مسعود به سال گف بذار یه بار زنی توی دنیا حس کنه رانندگی‌اش خوبه..
و خودش و سال ریسه رفتن.
من و یاسمین سیر نمی‌شدیم از رقص.

لپ تاپم خرابه.

وصل  نمیشه ب نت نوشتن با گوشی ب نظرم سبک و مسخره میاد.

خود ستمه.

ذهنم سنگینه.ثقل داره باید با نوشتن سبک شه و اینطوری پیش بره نمیشه.

خسته شدم بس که ازم بی‌اجازه عکس و فیلم گرفتن.

آدم داره کونشو می‌خارونه عکس می‌گیرن..دس تو دماغه عکس می‌گیرن رفته پشت تپه‌ها برینه عکس می‌گیرن..چوب داره می‌کنه تو کون زندگیش عکس می‌گیرن..خو از چی عکس می‌گیرین آخه؟ قد بلندمون؟ ابروی کمندمون؟ زلفای پریشون و قواره‌ی رعنامون؟

ها؟

 پیر و چاق و گوزو شدیم بابا...دس از سرمون بردارید...ایستادی پیش آتیش هی چیریک و چیریک...می‌گن هنری شده..برمی‌گردی نگا می‌کنی..خودتو می‌بینی یه بشکه.
یه بشکه سبز.
یه بشکه سبز تو یه مانتو بته جقه‌دار و شال سبز ..گردن یه وری..چنتا چین تو پیشونی..چشا تنگ..یه گوشه کپه دردت رو گذاشتی بمیری...صدای چیریک و چیریک..برمی‌گردی می‌بینی عکس ازت گرفتن..ها خیره؟ این‌بار دیگه چرا؟
هم هنریه.
پشتت طرف عکاسه و آب دهنت وله تا رو گردن تو خواب..اینم هنریه...بابه یا هنری یا هم یحزنون؟ کشتنیمون..هنری کجا بود...ایستادیم دم در آشپزخونه ..نه پشتت کوزه هس و شال دور شونه‌هات..عین زن‌های قدیم شدیم..چیریک و چیریک...عکس رو می‌بینی لبات بغل گوشته چشات چپ افتاده..دماغت از پینوکیو درازتر...کچل هم هستی. شکر خدا.
خو چی می‌خواین؟
یه جا هشدار می‌دن که یعنی بشینین ..هنور ننشستیم عکس گرفتن انگار خم شدی وسط گل و بلبل داره ..داری چه می‌کنی خو؟ والا آدم روش نمیاد بگه ..
از جورابات که یکی‌اش سوراخه اون یکی‌ روش وایتکس ریخته عکس می‌گیرن..از اونی که داره ازت عکس می‌گیره عکس می‌گیرن از گل کفشت..خاک کفشت..از موی زیر دماغت..
لقمه تو دهنته..انگار دندونت آبسه کرد هم عکس می‌گیرن..داری پیاز می‌ذاری دهنت هم عکس می‌گیرن...
می‌خواین کلکسیون آبرومندی درست کنید برامون؟
درست کنید ..درست کنید

مهم نیس

اما بس کنید یه جا...مسعود یه طرف... زنش یه طرف...داری می‌رقصی..چاق هم هستی.. یه کیسه سیمان..داری رپ می‌رقصی به خیال خودت..به خودت میای چی؟

ازت فیلم گرفتن..
لری می‌رقصی رو تپه با صدای موسیقی ماشین...شبیه گل‌تاج شدی..انگار همی الان از دوشیدن بز برگشتی..هم فیم می‌گیرن..تو رقص خیلی هم حس کرده بودی دختر رشید و رعنای کوهی...
بابا سوژه دیگه پیدا کنید..
یعنی می‌رید خونه نگام می‌کنید و اُ چه می‌کنید ؟ ها؟

منتظر نشستم وقت بگذره. دوس دارم بخوابم. لباسام رو درآرم و بخوابم.   همین الان یه نامه پیدا کردم. مال دی نود و دو. توش نوشته شده گردترین سیلوی دنیا.
شروع شده با این جمله که به نام هر چی که خوبه.
عالیه خوبه شوهرشم خوبه و دوس دارم زودتر گورشونو کم کنن. تحمل خست عالیه رو ندارم.
- بش گفتم توقع نداشته باش از بچه‌ام بزنم و بت پول قرض بدم.
این رو به برادرش گفته وقتی دیده دوتا وسیله‌ی نو خریده. نترس کسی ازت توقع نداره گدا. مردی یعنی ها. مردی. حتی حالت چشمش شبیه مادرشه..وقتی داره از خسیسی حرف می‌زنه چشم چپش خود به خود بسته می‌شه. همون حالت تیک مسخره رو داره که خاص وقتای خسیسی‌شونه.
که همیشه هست.
حوصلم ازش سر رفته. از خواهرام هم حوصلم سر می‌ره.
حوصلم سر نرفته چون خواهر ساله. چون زنه..
نه چون حوصلم سر رفته. چون صداش زشته. چون عین کلاغ جیغ می‌زنه..و ..نه اینا نیس.
دوس نداشتم اینا رو بنویسم.

واقعا این نیس.

فکر کنم دلم بخواد لباسام رو دربیارم..در اتاق خواب رو ببندم..برم تو باغچه سیگار بکشم..برم با لباس زیر دوش و نشه...بعدش هم نمی‌شه باش خندید.
خندوندش یا از دسش خندید.
هی باید بدونیم چی مصلح چیه...زنجبیل و دارچین دم کنیم..بعد از شام میوه نخوریم..در مورد فواید و خاصیت سیر حرف بزنیم و یه دل سیر بچسیم.


 مسعود داره نبسته‌ام به کس دل رو می‌خونه. همایون. می‌دونم برای اینه که صداش رو به گوش من برسونه اما با این وجود نمی‌تونم که دلم نگیره.
برنامه‌ی استیج رو می‌بینن. این اولین‌باره که یه برنامه‌ی فارسی تو خونه‌امون پخش شده...
چرا این‌قدر دلم گرفته؟
به دردم نمی‌خوره مسعود. این کارا به دردم نمی‌خوره.

پرت شده ام روی تخت سردم است و خسته

منتظرم یک وقتی شادی سرک بکشد.

 هر کاری کردم جی‌میل رو نتونستم باز کنم جواب  پیغام‌تون روبدم.

این‌جا جواب می‌دم:

یکی از مطالبتون خیلی باحال بود :|
فکر کنم لر باشید
یا افتادید بین لرا :|
منم لرم :))
همین

سلام. مرسی که برام نوشتید.

نه لر نیستم.

بین‌شون زندگی می‌کنم.

پ.ن:

یه چیزی قبلا شنیده بودم. قبلا می‌گفتن اسمش بلوتوثه.
آدمی مثلا گیر کرده تو راه احتیاج به امداد داره یا چیزی..یادم نیس جزئیاتش فقط به عنوان تکیه‌کلام استفاده می‌کنم ازش.. یارو زنگ می‌زنه پلیس ...پلیس که طبعا می‌دونید لره می‌پرسه عربی؟!
یارو جواب می‌ده ها.
 می‌گه پَ کارَت زارَه.
 بعد عربه درمیاد می‌گه اما مادرم از شماس..و از این جریانات..کلی بعد تحویلش می‌گیره..
-حالا یه هنگ ای‎فرستوم سیت.

:)

صدای جیغ و داد از گوشی عالیه بلنده شده..رد می‌شم سعی می‌کنم نگاه نکنم تو گوشیش. از بالای عینکش نگام می‌کنه. می‌گه خودکشی با برق فشار قوی...بعد یه چیزی یادش میاد انگار.

- مسعود من همکارام رو دوس دارم...می‌دونی؟ خیلی همکارام رو دوس دارم...مسعود؟ دوس دارم همکارام رو من..

-خوب؟
- این‌قدر حرف می‌زنیم با هم...مخصوصا قریب. وقتی نباشه تموم بخشه ساکته. دیروز که نبود حوصله‌امون سر رف. همکارا گفتن قریب نباشه تموم بخش ساکته..ادای همه رو درمیاره می‌خندیم..
- دلقکش کردین پس...
- نه...بامزه‌اس

- ادای تو رو هم درمیاره؟

- آره...خیلی می‌خندیم...
- باریکلا..
- مسعود تو سال دیگه بازنشسته شی چطور تحملت کنم..منم دو سال دیگه دارم..حوصلم سر می‌ره..دوس ندارم بازنشسته شم
- من رو بگو..من چطور تحمل کنم..
- مسعود..
- چی می‌دیدی؟ ..فیلم اعدام بود..خودکشی بود..همون رو ببین..
- راس می‌گی یادم رف...آخی..نگا کن جزغاله شد..چشماش عین تخم مرغ آبپز زده بیرون..ووووواااای..ببدبخت جوونا همه افسرده شدن..جوونایی میارن بخش عین دسه گل..خودشون رو کشتن..
- باشه.




عالیه چیزی در گروه عالمی حکیم خونده ..در باب این‌که لحظه‌ا بیکار نشینید. می‌گه شهرزاد بافتنی ککنم برات؟ ..نباید بی‌کار بشینم...نباید.

دوس دارم بش بگم حرف نزن. ثوابش بیشتره یا مثلا بلند شو بام ظرفا رو بشور. اینم کاریه برا خودش. اما می‌ترسم بیاد و ساکت نشه. بش قلاب و کاموا می‌دم.

می‌بافه و می‌بافه.

عالیه داره سخنرانی قابل‌توجهی در مورد این‌که سرکار "فرهنگ‌سازی" می‌کنه، می‌کنه. می‌گه از پرسنل و اداره‌اش سرسختانه دفاع می‌کنه و اگر کسی بیاد که حرف نامربوط بزنه و ...
مسعود می‌گه بللللهههه.
داره تلویزیون ال‌جی کوچیکه رو درست می‌کنه بشه بزنیمش به دیوار. به سال گف درستش کن خوب براش مهندس...گردنش درد می‌گیره این‌طوری رو زمین...
عالیه بش می‌گه مسعود تو تلخ و افسرده‌ای ما فلانیا( فامیل سال اینا) همیشه امیدواریم و روحیه‌ی خوبی داریم..مبارزه می‌کنیم و اعتراض می‌کنیم...تو از زندگی سیری..
من امیدوارم تلویزیون درست شه و بشه زدش به دیوار و می‌رم تو اتاقم...کمی نامجو می‌شنوم...ترانه‌ی روبروش رو...مسعود می‌کنه بلندش کن خانم مام بشنویم..
هدفون می‌ذارم تو گوشم..می‌رم ظرفای صبحونه رو بشورم.
شاید حق با عالیه باشه.
با این وجود مسعود رو نگاه می‌کنم که عینک به چشم زده داره تلویزیون رو درست می‌کنه..صدای زنش از پشت هدفون هم شنیده می‌شه..چرا الان متوجه نمی‌شه که سال و مسعود هر دو دارن بش بی‌محلی می‌کنن و اصلا به حرفاش گوش نمی‌دن...
بی‌توجه به این‌که به حرفش گوش داده می‌شه یا گوش داده نمی‌شه حرفش رو می‌زنه
- بعد مرده سرش رو انداخ پایین اومد..گفتم این‌جا خانوم هس ها...بدم میاد از این مردا که میان تو اتاق همکارا ..فرهنگ ندارن...

سگ و سیگار

یه نخ از هف هش پاکت سیگاری که دیروز با پست رسیده بود بم برداشتم...تو باغچه کشیدم...باغچه سبزه..علفاش هرزه اکثرا...سگی رد شد و پا کند کرد.
مطمئن نیستم سیگار باشی..می‌ترسم بت بدمش و فقط بوش کنی  و بری و یا مثلا لیسش بزنی...اون وقت نمی‌شه کشیدش. من پاکی نجسی می‌کنم آخه. خائنم اما سگ به نظرم نجسه.
سورئالم به گمونم. فقط به این‌خاطر نیس که ...به‌هرحال سیگار رو به سگ ندادم.

فکر به جعفری لای دندون زیر بارون

رفتم تو حیاط و دیدم بارونه. زمین خیس شده. لباسای رو طناب رو جمع کردم. دیروز که می‌خواستم پهن‌شون کنم بن گفته بود شورتا رو بذارم زیر دامنا یا بلوزا یا شال و روسری. که مسعود نبینه. پریروز هم تو جشن گفته بود زیاد آرایش کردم و گردنم بیرونه و این مانتو رو که پوشدم خیلی دیگه جوون شدم ...تو جشن دور نشست و با من آشنایی نداد.
لباسا رو میارم تو.
برمی‌گردم برم دشویی و عق می‌زنم. بوی ادرار خوب شسته نشده...شیر آب رو باز می‌کنم تا ته و می‌شورم..دیتول می‌ریزم...رو پاهام رو آب می‌گیرم..
دیشب جعفری سالاد گیر کرده بود لای دندون عالیه و با زبون درش اورد و..رو زمین خوابیده بود و هی دس طرف دماغش می‌برد...اون خواهرِ ساله. به‌خاطر سال که مرد خوبیه و من رو تحمل کرده و به‌خاطر خیانتام چنان که شایسته‌ی یک مرد واقعیه من رو نکشته و طلاق نداده تحمل می‌کنم.
اون خیانتای من رو تحمل کرده. ..و حالا جمع نبندم که خیلی هم خائن به نظر نرسم. خیانتم رو..من هم بوی ادرار فک و فامیل و جعفری لای دندون و دس تو دماغ کردن و ساعت شش صبح ویدیوی بلند از گوشی دیدن خواهرش اینا رو.
صدای مسعود بلند شده بود که چته نمی‌خوابی؟ حاقل صداش رو کم کن و صدای یاسمین هم. دختر عالیه.
دسام رو شستم...تو آینه نگاه کردم. یکی دوتا به قول زنِ هاشم اَکلین تو صورتم بود از لباسم. هو بارونیه. شاید ظهر نشه رف بیرون. تحمل آدما تو خونه سخت‌تره.
حتی اگه خائن باشی و نکشته باشنت یا طلاقت نداده باشن.

مراسم با پذیرایی با کیک و ساندیس ادامه داش تا به اوج خود رسید و جایی از سالن اغتشاش شد و مجری گف عیّزم خوته بِرا کیک و ساندیس نکش.

شادش کن

به بن جایزه دادن که خودمن خریده بودیم..و بن اعتراض کرده بود کاغذ کادوش پروانه‌ائیه..ناظم از مجری خواس بگه یکی از دانش‌آموزان به رنگ صورتی علاقه داره و ناظم قرمز شده بود از خنده..دانش‌اموز حرکتی کرد برای ناظم که یعنی برات دارم..یه کلاس هشتمی بود و معلوم شد که با دوس دخترش که صورتی پوشیده دیده شده...
شاد شدیم.

های گل

جشن با صدای مرحوم پاشایی ادامه داشت تا موسیقی لری اوردن..خواننده صداش گرفته بود و می‌گف باید هماهنگ می‌کردن باش سیستم صدا خرابه ..فکر می‌کرد بتونه لب‌خوانی کنه..دو سه تا ترانه خوند که دس زدیم و پسرهایی رقصیدن و ما می‌گفتیم های گُل...ترجیع‌بندش های گُل بود.
خواننده که همون بازیگر نقش لر در نمایشنامه‌ی وزینِ لره و عربه بود رف و مجری از عزیزانی که رقصیدن تِشکر کرد که گرم و پرشورن.
ما هم براشون دس زدیم.

تذکر فیزیکی به تازه به تکلیف رسیدگان

آخوند لباس آبی فیروزه‌ای و عبای آبی کدری تنش بود..لهجه‌ی عربی داش و گف متنی ابدی آماده کرد برامون بخونه. متن ادبی با این شروع شد:

پای جای پای پیامبرا بگذار

مثل محمد باش

مثل ابراهیم

مثل عیسی

مثل امامان باش

ای تازه به تکلیف رسیده خوشا به سعادتت که در دوره‌ی حکومت یاران امام مکلف شدی

یکی از بچه‌ها سرفه‌ای شبیه مسخره کردن کرد و مدیر با کت شلواری نه چندان براق بلند شد و پیداش کرد و تذکری فیزیکی داد.

بذاری تا صبح می‌خونه

بعد پسری قدکوتاه با ژل و رون و کون گنده خوانندگی کرد.  لب‌خوانی کرد البته و یه جا صدا قطع شد و صدا هم قطع شد... و خواننده لب‌خوانی می‌کرد همچنان.
چیزی که می‌خوند در مورد عشق بود.
آخوند روبرو زل زده بود به صحنه. بعد مجری اومد و برامون خاطره‌ای گف. گف از تهران خواننده‌ای اوردن که دو سانس خونده و وقتی ملت گفتن دوآرته..دوآرته..سامسونتش رو بسته و گفته قراردادم هیژده میلیونه اما این آقای حمیدی این‌قدر خاکیه و بی‌ادعایه که بذاری تا صبح برامون می‌خونه.
آقای حمیدی به تایید سری تکون داد که ژل روش تکون نخورد. رون و کون فشرده در شلوارش تکون مختصری خورد و صحنه رو ترک کرد.
نوبت آخوند بود.

زنبورا هم بدبختن

مجری که کارگردان هم بود و هنردوست و هنرمندآفرین و علاقه داشت به مقوله‌ی هنر جکی تعریف کرد.

- چرا زنبورا گل می‌خورن؟

آنان‌که توی سالن بودن  گفتند:
- گل دوس داره خو

- گُشنیه

- پَ گی ای‌خره؟

هیچ کدام از این گزینه‌ها نبود پاسخ درست.
پاسخ درست رو مجری تقدیم روح و جون و حلق‌مون کرد:
- چون گُل‌روشن ضعیفه.
کسی متوجه نشد...بعد مجری که منتظر خنده‌ی حضار بود ادامه داد: چی‌کار کنن دیگه زنبورا هم بدبختن.

خو می‌ذاشتیشون

مجری با رنگ و رویی کدر، زنگ زده و کت شلوار نقره‌ای براق که آدمای این‌جا خیلی بش علاقه دارن و تپق‌های کلامی ایستاده بود رو صحنه. برنامه‌ی دانش‌آموزان ممتاز بود.
مجری ازمون خواس گوشامون رو با شنیدن سرود ملی «دلنواز» کنیم..و این‌که «دیده‌هامون» رو بدیم به اون که سرمه‌ی چشماش کنه. موسیقی جشن قطعاتی از صدای مرحوم پاشایی بود..بعد هاماشالا و دسا همه بالا و اینا.
ردیف اول معلما و معاونا بودن.
مدیر یا مسئول آموزش پرورش پوست‌سوخته بود. گوشاش سیاه شده بود از تابش آفتاب. حالت کشاورزای زحمت‌کش رو داش. کت‌شلوارش رو دقیقا همون پارچه و طرح رو معاون اداره پوشیده بود. از یه جا گرفته بودن احتمالا. بُن فرهنگیانی چیزی.
بعد یکی دیگه بود که مجری وسط حرفاش فامیلش یادش رف و از سر صحنه پرسید: کی بودی تو؟مردِ فامیل فرامش شده، توی ردیف اول گف اَمِدی..که اونم یک سمتی داش که زیاد مهم نبود..
یک قیصرامین‌پورگونه‌ای هم بود..با موی صاف و ریش ..نمی‌دونم چی‌کاره. اما تمام مدت از برنامه ناراضی به نظر می‌رسید و..نمی‌خندید و خسته بود..
مجری گف که کارگردان تئاتر کودکه..گف داشته برنامه اجرا می‌کرده جایی همین دوروبرا و گروهی از تهران اومدن. گروهی کمدی که سه نفر بودن و قرا دادشون شص میلیون بوده و مردم که خواستن ازشون بیشتر اجرا کنن و ملت رو اشانتیونی هم بخندونن. گفتن نه قراردادشون همین‌قده و سامسونتشونه بستن اُ رفتن. اما هنرمندای این شهر دل‌سوخته اُ خاکی‌ان.
هنرمندای دل‌سوخته اُ خاکی وارد شدن. مردی با دشداشه و چفیه و عقال. مسئولین ریسه رفتند...زدند روی زانو..مرد جینگولک بازی دراورد..مثلا نتونست خم و راست شه به‌خاطر دشداشه..لهجه عربی داشت و مرد دیگه‌ای هم وارد شد..شلوار گشاد لری پاش بود و کلاه لری سیاه و جلیقه لری و لری صحبت می‌کرد ..هر دو هم‌قد بودن..عربه سبزه بود..لره چشای رنگی داش..بعد با هم کشتی گرفتن و پرت شدن این ور اون ور صحنه..کوناشون هوا رف و ملت هوار کشیدن از خوشی.
بعد برنامه‌ی طنز مفرح ادامه داش....لره خر زور بود و خر، عربه عصبانی و خر...لره چیزی رو متوجه نمی‌شد و داد می‌زد و عربه همین‌طور.
قیصرامین‌پورگونه کمی جابه‌جا شد. و به ساعتش نگا کرد.
برگشتم به بن نگاه کردم با دوستاش می‌خندیدن.
بعد لره و عربه هندی شدن. لره هندی خوند..عربه زنِ هندی شد..رو زمین کشیده شد و انگشت رو گونه گذاش..دشداشه‌اش مال کی بود؟ باباش؟برادرش؟...تمیز و اتو خورده بود..پدر سال و بابام و برادرم از اینا دارن..همین رنگ فیلی..خودم اوتوشون که می‌کنم مواظبم خط اتوشون درست بیفته...بعد شستن این دشداشه رو کی به عهده می‌گیره؟..اتوش کنه باز... نمایش ادامه داش تا رسیدن به جایی که خواستن بوس بغل کنن که مثلا مجری دخالت کرد و گف برنامه زنده‌اس آقا..
از ردیف پشت سری‌مون مردی گف: خو می‌ذاشتیشون.

الف. میم ...

خوندمت.

وقت نکردم جواب بدم بت.

ولی باور نکردم..یعنی ناباورانه خوندم خوابم رو دیدی...
جدی؟!
کسی در دنیا هس که یادش بیفته هستم؟ نمی‌دونم...فردا باز می‌نویسم..امشب باید بخوابم  و به سال که وقتی می‌بینه خواستنی یا مورد تعریفم یادش می‌افته بگه چی‌کار می‌کنی با این دستا چوکولو..آوازِ نگاه امیر صادقین رو بشنوم و پشت کنم و بخوابم.
الان تو گوشمه و چشمام میاد رو هم...مثلا گنجشکی  همراه با اضافه‌وزن تکیه داده بر شانه‌ی یک نمی‌دانم چه‌ی دیوثم..
آره.

درای اتاق خواب رو از تو قفل می‌کنم. لباسام رو درمیارم. سال می‌گه این رو شنیدی؟ یه بی‌کلامه به اسم لحظه‌ها حامد نیک‌پی. نشنیدم و دوس ندارم بشنوم. حسی بش ندارم.
وقتی کتاب رو باز می‌کنم می‌گه عجب شامی بود...
یادم رفته بود حتی شام پختَم..بس که کار همیشه‌اس... و منتظر تشکر هم نیستم خیلی وقته... چی شده بودتشکر می‌کرد؟آها. مسعود. کاسه‌ی سفالی قرمز رنگ سالاد رو کشیده بود وسط و گفته بود چه سالادی..بذارید من بخورم..اضافه‌اش رو نریزد دور..بعد سرکشیده بود آب سالاد رو..
گفته بد امشب گور بابای رژیم..عالیه گفته بود چه خوشرنگ..مسعود گفته بود و خوشمزه...
سال برای تعریف کردن از من همیشه باید از بیرون شارژ شه.
 یه قطعه شروع می‌شه که اسمش blossom of sadness هس...می‌گم بلندش کن..چیز خوبیه...کتاب رو می‌بندم..خستگی نشت می‌کنه تو تنم...
سرده یا من سردمه؟

نمی‌دونم در مورد خواهر شوهر و شوهرش می‌شه گف غریبه یا نه. اما می‌خواستم پستم رو با این جمله شروع کنم که:
صدای آدمای غریبه رو از تو هال می‌شنوم.
عالیه با شوهرش و بچه‌هاش بحث می‌کنه.
عالیه.
زن بدی نیست. اما حوصله‌ات پیشش اون‌قدر سر می‌ره که دوس ...نه. من دیگه حوصله‌ام پیشش سر نمی‌ره چون کلا سر رفته. یعنی هیچ چیز نمی‌تونه حوصله‌ام رو بیشتر از این سر ببره. نگاش می‌کنم و برای حرفاش سر تکون می‌دم. یه کلمه‌اش رو نمی‌شنوم، نمی‌فهمم. وسطش عذاب‌.جدان می‌گیرم و می‌گم از این به بعد رو با دقت گوش می‌دم و زمانی به خودم میام که می‌بینم می‌خنده و غبغبش تکون می‌خوره یا اشکاش از زیر عینکش از توی چشمای ریزش جوشیده رو لپ‌هاش سر خورده.
بعد می‌گم آخی و می‌خندم همراش. یا می‌گم آخی و اخم می‌کنم برای گریه‌هاش.
تاثر نشون می‌دم و در مه ملال بالای سرم وول می‌خورم و حواسم م‌ره پی شوهرش که داره دسش می‌ندازه. می‌گه وقتی چیزی تعریف می‌کنی خودت این‌قدر نخند که سفیه به نظر نیای.
توی غلت خوردنام در ابر ملالم متوجه می‌شم شوهر چقدر بد حرف می‌زنه با زن. می‌پرسم قهوه یا چای؟..و جواب نگرفته می‌رم...یه چیزی رو دلم فشار میاره. سنگین.
به خودم میام که ظرفا رو شستم..چیدم..دسمال کشیدم..به خودم میام که پنج‌بار به کف قهوه نگاه کردم..هر بار از جلوی سر رفتنش رو گرفتم..روی نوک پا ایستادم فنجون برداشتم..توی فنجونای مربعی که هر کدم یه رنگن ریختم و بردم..
وقتی می‌رم تو می‌بینم مسعود داره علامه مجلسی رو دس می‌ندازه..در موردش می‌گه پفیوز..سال بی‌خیال سعی می‌کنه دوتا فلز که در هم پیچ خوردن رو بدون فشار و با تمرکز از هم جدا کنه..قهوه‌اش رو که می‌ذارم رو میز کامپیوتر می‌گه بوی موهات خوبه.
قهوه‌ی مسعود رو می‌ذارم بغل دس سال که بش بده..
عالیه قهوه نمی‌خوره. چای هم نمی‌خوره. می‌گه طبع رو می‌ریزه به هم. شایدم هم مزاج رو.
مسعود می‌گه هر چی هر کی گفته باور کرده..با اطوار و ادا می‌گه کانالِ طبِ حکیم..کانالِ...
بقیه رو نمی‌شنوم.
عالیه چیزی می‌گه که نمی‌شنوم. می‌رم رو تاب..هوای تازه. سرده.
بقیه‌ی آدم‌ها الان چه حسی دارن؟ خوبن؟ بدن؟ ریختن به  هم؟ تنهان؟ غمگینن؟ ..
چرت.
فکری چرت. بی‌معنی.
هیچ جا هیچ خبر نیس.
موهام رو بو می‌کنم.
بوی رنگ می‌ده. ظهر من و نانا قهوه‌ای رنگش کردیم.
الان موهام قهوه‌ائیه روی تابم ظرفا رو شستم..کارا رو کردم. مهمون دارم..و ؟
و ..
هیچ وَی دیگه‌ای نداره.
مسعود می‌گه صبر کنید امام زمان‌تون بیاد..خون می‌رسه تا زانو...پَ..چیه؟ ترمیناتوره؟
فکر می‌کنم ترمیناتور کیه؟
نمی‌خوام بشناسم.

تو هم مامان منی

- ماما!
- نعم؟!
می‌خنده. وقتی می‌گم نعم یعنی امر بفرما. فرمایش؟ یعنی که شور ماما گفتن رو در اورده باشه. شکم فلفل دلمه‌ای که دادم پر کنه رو  رو پر می‌کنه و می‌گه چه بوی بدی. دساش رو بو می‌کنه و می‌ره بشوره.
- ماما پر کردن شکم فلفل و بادمجونا رو دوس دارم اما بوش رو نه.
- متوجه‌ام سرورم.
می‌خنده.
- ماما؟

- بلی؟!

این بلی به لهجه‌ی عراقیه.   همون بله و إی به لهجه‌ی خوزستانی. اما شسته رفته و رسمی‌تره.
می‌خنده. این بلی یعنی خسته شدم از حرفاش.
- آنا(خواهرزاده‌ام) می‌گه خوش‌به‌حالت که شکم مامانت گرمه..سرت رو می‌ذاری روش..می‌گه شکم مامان خودش اصلا گرم نیس..شکم ‌بی‌بی ..سرش رو می‌ذاره رو شکم بی‌بی.
- بَ بَ بَ بَلللللهههه.
این همون بله‌ی کشیده‌ی فارسیه که یعنی می‌دونم ..می‌دونم بی‌بی شکم و قلب و همه‌ی وجودش رو تقدیم آنا کرده. وقتی خیلی کوچک‌تر از الان آنا بودم آرزوم وبد مامانم حمومم بده شاید وقتی داش موهام رو خشک می‌کرد کمی سرم یا صورتم بخوره به شکمش که گرم بود و بوی مامان می‌داد...بین حوله و بخار موهام برای چند ثانیه خوابم می‌گرف...فقط چند ثانیه..
بار آخر که رفتم نرفتم خونه‌ی بابام. رفتم خونه‌ی خواهرای سال و برادراش..و خواهرام. یه عصری فقط رفتم. دندونم دمار از رورزگارم دراورده بود...به مامانم گفته بودم مسکن داری؟
گفته بود نه...حوصله نکرده بود چک کنه. برادرم بلند شده بود برام اورده بود..اون یکی برادرم هم گفته بود من تریاک دارم به دردت می‌خوره؟
بش گفته بودم خاک بر معتاد کثیفت..خندیده بود که الکی بابا...سر لج مادرم که بش برسونه چی ممکنه داشته باشه..بعد بلند شده بود مسکناش رو اورده بود ..
- ببین کدوم به دردت می‌خوره..
تریاک نبودن..آموکسی‌سیلین بودن..برای سینوزیتش و فلان..
اون یکی برادرم بم مسکن دادم و مادرم آنا رو بغل کرده بود..
- تقصیر مادرته مریضت کرده..خودش سرما خورده و سرما دادت...لیاقت نداره بزرگت کنه...خواهرزاده خودش رو می‌مالوند به مادرم...لاغر عین خلال دندون..مادرم بش نمی‌گف زالوی لجن چنان‌که به من به‌خاطر لاغریم می‌گف...
- قربونت برم که این‌همه لاغری...بی‌جونی..مامانت جای این‌که هی پول دربیاره خودش ذرت مکزیکی بخوره نصف شب به تو برسه..
دختر به مامانش پریده بود:
- تقصیر توئه سرمام دادی..بستری شم تقصیر توئه..
و سرفه‌های نمایشی کرد ..
- انا این‌همه مریض شدی و مامانت از درس و شغل و مدرسه‌اش زد و اومد بیمارستان بالا سرت نشس...سلامتی و پول و زندگی و همه چی‌اش رو گذاش مراقبت بود...این‌طوری نباید حرف بزنی  با مامانت.
این رو زیبا گفت.
خواهرم که انگار تازه یادش اومده دخترش رو تربیت کنه سرش رو از روی گوشی بلند می‌کنه و داد و بیداد می‌کنه و شلوغش می‌کنه که حق نداری بیای خونه‌ام...
مامانم آنا رو به خودش فشار می‌ده.
- عزیزم...شب پیش خودم بمون.
خواهر کوچیکه چشماش برق می‌زنه:
- یادته یه بار نذاشتی پیشت بخوابم. حتی...؟ می‌ترسیدم شب تو اتاق پیش پسرا بخوابم..التماس می‌کردم می‌گفتی نه...
چشماش از اشک پر شده.
مادرم می‌گه:
خوبه خوبه..همه‌اتون خرسای گنده ...دوتا و سه تا بچه دارید و به این بچه‌ حسودی‌تون می‌شه...گناه داره..باباش بالا سرشه؟! مامانش؟...بی‌چاره حسرت یه تخت تو دلش مونده..
مادرآنا می‌گه:
من می‌خوام تخت بگیرم..ولی باید خونه رو دور و جدا بگیرم..این خونه‌ی دیوار به دیوار شما کوچیکه..می‌تونم تخت بذارم؟
عینکش رو  دیکشنرای اسپانیایی‌ و ایتالیایی اش پرت می‌کنه..کمی شبیه آل پاچینو شده...وقتی قاتیه تو بعدازظهر سگی.
کوچیک اندام و عصبیه.
مادرم می‌گه
- آره....ببریش...که بکشیش..
آنا بیشتر می‌چسبه به مامانم: بی‌بی...من ازت جدا نمی‌شم.
دندونم تیر می‌کشه..برادرم می‌گه بیا ببین فیلمی که می‌خواستی اینه؟
می‌رم ببینم...خودشه.
...
نانا می‌گه: ماما؟!
-ها.
تلخ و بی‌حوصله شدم.
- ماما خوشحالی پوپولویی؟!
- نه.
- ماما دوسم داری؟

ها.

- ماما کی آماده می‌شه گشنم..
- نمی‌دونم..حرف نزن.

- ماما؟!
- واااای ...
- ماما چرا عبصانی شد..ما که دوس بودیم با هم.

نگاش می‌کنم...بغلش می‌کنم..محکم..
- الانم دوستیم...تو دختر خوشکل منی...کلوچه‌ام..
می‌خنده..: تو هم مامان منی..بهترین مامان تو دنیا

تو دلم می‌گم تو هم.
بلند می‌شم دلمه رو می‌ذارم رو شعله.

چیزی شبیه ِ پنلوپیاد

از عطری که دوست دارم زدم. همیشه بوش حالم رو بهتر می‌کنه. منظور اینه که وقتی حالم بد نیس، بهتر می‌شم. کرمام رو زدم..چرا این‌قدر به گردنم می‌رسم؟ به زیر گوشام؟ به بناگوش و دستام؟ کی بشون توجه می‌کنه؟ هیشکی.
سال بغل نمی‌کنه. بغلا رو زود تموم می‌کنه..وقتی به‌‌اش بگی بغلم کن می‌گه چرا؟
بعد بغلت می‌کنه و همه‌اش انگار دیرش شده یه کار دیگه‌ای داره و باید بره. به خودم می‌گم مردا این‎طوری‌ان دیگه. برای زناشون این‌طوری‌ان. این رو می‌دونم و گاهی دلم حرف قشنگ می‌خواد. عزیزم جونم و عمرم و زندگیم و نفسم..خیلی زرد به نظر می‌رسه وقتی می‌نویسمش اما شنیدنش انگار باحاله.
 نه از هر کسی.
رنگ موهام رو عوض می‌کنم..فرم ابرو..خیره خیره نگام می‌کنه از پشت شیشه و می‌شنوم که می‌گه کثافت..با حرص و خنده.
این یعنی تعریف.ابرو می‌ده بالا یعنی موهات رو بپوشون. می‌پوشونم.
میاد می‌زنه به شیشه.
- چشماتم.
می‌خندم: چی؟ توهم جدیده؟
- بتونی بپوشونی خوبه.
زن‌ها می‌گن چون دوستت داره‌‎. براش مهمی.
آره.
دوستم داره.
می‌دونم.
گاهی دلم می‌خواد..-و کم پیش میاد البته- دلم می‌خواد حرف بزنیم.
- همیشه غافلگیر می‌شن..کلا یه عده تو این مملکت هستن با هر بارش بارون و برفی غافلگیر می‌شن...ظریف تقدیر می‌شه ازش وزیر دفاع هم..می‌خوان بگن امنیت به‌خاطر وزیر دفاعه..گفتن اگر مدافعین حرم نبودن ما حالا باید تو مرکز و غرب با داعش می‌جنگیدیم...همدان ..کرمانشاه..از اون طرف شرق...ده‌تاشون داعش بودن..اینا که دسگیر شدن...خاک تو سر استقلال خوزستان که از یه تیم ته جدولی خورد..از بزرگمهر بدم میاد...فکر می‌کنه کمر طنز کشور رو خم کرده..با پتویی که دور گردن شکیبایی پیچونده...
ئه؟ سالار عقیلیه که...خواننده‌ی ضد انقلاب..هاهاها..
حالا داره می‌خنده.
-مسخره کردن...جشن..جشن..جشن..جشن نانا...جشن بن..همه جا برف و بارونه..این‌جا هیچی نداره...
حالا دیگه نمی‌خنده.
- بریم سفر؟
- کجا؟! الان؟
نمی‌دونم کجا و کی.
به حرفاش گوش می‌دم.
- حرف نمی‌‌زنی؟ حرفام به گوشت خوش نمیاد؟ بله..باید حرفای غیرمعمول و خاص بزنیم که هم‌کلام شی بامون...
- باید باغچه رو برای تابستون بکاریم..بامیه..زود بکایم..
- کثافت عباسی...نمی‌ذارم بیاد شخم بزنه..عوضی..دزد...هاشم کثیف شده خیلی، ریش نمی‌زنه...حموم نمی‌ره...شاهین نجفی گوش می‌ده...
خوابم می‌گیره. یه بغل گرم تو سرما تصور می‌کنم و چشام رو می‌بندم..ماشین می‌ره پایین...
- کمالی لباسشویی اورده..برای خواهرت اینا ...می‌خواستن؟ ..بگو بگیرن..ما می‌بریم...چهارصد می‌خواد از ما فکر می‌کردم صد بخواد..به هوای دادن پنجاه رفتم دویس پیاده شدم...تو به زنش گفتی تو لوازم التحریر کار بگیری؟
- خودش گف ..گفتم مشورت کنم..
- نه..پول با من..از اول قرار داشتیم.
- می‌ایستی؟
- چرا ؟
-خفه شدم...هوا می‌خوام..
- شیشه رو بده پایین..
- نه باید راه برم..
- باشه..روسریت رو بکش جلو..
شالم رو می‌کشم جلو..روسری نیس.
راه می‌رم..غروب قشنگیه...دلم گرفته..کمی گل می‌چینم.
شب می‌ذارم‌شون توی شیشه مربا روبروی ظرف‌شویی...گل‌های زرد.
- این بو مال چیه؟ خفه کننده‌اس..
-گُله..
مسواک می‌زنم..گل‌ها خالی شده تو سطل.
رسالت این آدم اینه که در من حس عدم کفایت ایجاد کنه.
گل‌ها رو برمی‌دارم می‌ذارم تو شیشه باز.
می‌رم تو اتاق خواب..بیدار می‌شه..عینک رو می‌زنه..
-بوی چیه؟
- گل‌هایی که چیدم.
-تو آشپزخونه  که بودن، خفه‌ام کردن حالا بالا سرم؟
-برو تو اتاق بچه‌ها بخواب خالیه..
- باش.
بالش و پتو.
تا می‌ره از ترس پشیمون شدن و برگشتنش در رو قفل می‌کنم از تو.
کتاب رو باز می‌کنم اینم تو جعبه‌ی بنفش سفید بود. اون روز به من گل مریم و نرگس داده بودن. سال همرام بود. با کتابا.
گفته بودم نه ممنون از سال فقط گل می‌گیرم..خوشحال شده بود. اونا خندیده بودن..گل رو گذاشته بودن تو پارچ رو میزی که دورش می‌شینن. وقتی برگشتیم تموم مدت نگام می‌کرد و می‌گف چوکولوی خوب.
پنلوپیاد- مارگارت اتوود
زنِ وفادار به شوهر.
چه زن بدبختی. اسطوره‌ی مزخرفی.
در می‌زنه.
حق با اونه.بوی گل واقعا اذیت می‌کنه..در رو باز می‌کنم لیوان گل رو می‌دم بش.
- می‌خوای بریزشون دور..بوشون واقعا اذیت می‌کنه.
لیوان به دس نگام می‌کنه.
در رو از تو قفل می‌کنم.

تنها خوبی سی و پنج سالگی اینه که زیاد مزاحمت نمی‌شن( بت تجاوز نمی‌کنن).
دیالولگی از فیلم پایین.

بعدش هم آدم دلش می‌خواد بره سفر.
یه تبلیغ خوب برای یونان.

و لباس زنِ هم قشنگ بود.
سرمه‌ای با نقطه‌های سفید. مانتوش رو دارم من.

خوبی فیلم زیر اینه البته که زن به مرد می‌گه بیلی بُزه. بزها رو به مرده نشون می‌ده و می‌گه اینا رو.
حرکتی آشنا.