اما من با کی خوبم؟ منِ سگ با کی خوبم؟
باورم نمیشه نوشتن در مورد اون کتاب رو تمام کرده باشم. چهار بهمن شروع کرده بودم. دیشب بالاخره تمام شد.
مثل یک بار سنگین و سرد بود.
واااااااااا ی خدای من.
تصور کون شوهر ترون..آقای سوپِ آبِ بینمک. تصور صورتش که قرمز میشود لابد و بدن چربش.
چه اندیشهی دم خواب هولناکی.
ورق بزنیم ذهن را.
چند وقتیه افتادم توی خط رمان. برات بفرستم؟
-بفرست.
اگر میگفتم نفرست یک بحث واقعا گسترده در پیش داشتم در مورد اینکه او هم زن بدی نیست ها...اما همه میخوانند و...
بعد طاقت نیاورد زنگ زد.
- واااااای شهرزاد! یادت مییاد اون موقعها رمانا یه دس گرفتن رو سانسور میکردن؟ الان برو ببین. بوس و بغل و لباس دراوردن و ..تازه زن و شوهر هم هستن.. دیگه هر کاری دلشون میخواد میکنن...این رمانی که من میخونم..تازه بعضیاش روابط آزاد بالا شهر تهران رو داره..نمیدونی شهرزاد..همه چی رو مینویسه...همه چی رو ها..
همه چی چه چیز است؟
اینگونه با خود اندیشه کردم.
همه چی برای هر کس یک چیزی است که برای دیگری ممکن است نباشد.
به خودم گفتم خفه و خمیازهی دهم تو دماغی را کشیدم.
زنی به سن ترون با دوتا پسر، زنی ...به من چه . قضاوت نکنم حالا. نه چون روشنفکرم چون واقعا نمیفهممش و حتما دلایل خودش را دارد که بخواهد رمان اینترنتی بخواند و بمیرد برای بوس و بغلهایش..
زنهای دیگری هم هستند الهام.
وقتی به او گفتم الهام همعروسم هم پریسال یک فلش را پر کرده برایم از این رمانها اما من " نرسیدم" بخوانم گفت هنوز داریش؟ برایم بیار.
- الهام چیزای زشت زشت رو میدونه کجا پیدا کنه.
- آها.
بعد حرف زری شد دختر عموی بن که خوراک این رمانهاست یا این رمانها خوراکشند...
راست میگفت ترون.
بار آخر رفته بودم خانهی حیات آن یکی همعروسم..زری آمده بود و تبلت به دست میخواند. گفتم چی میخونی؟
- زنعمو رمان میخونم..در مورد حجاب و دین و ایمانه...مثلا چطور حجابمونو رعایت کنیم..چطور ..در مورد اسلامه.
حیات، مادرش، تاییده کرده بود: در مورد اسلامه.
اوهوم.
الان ترون که عمهی زری است میگفت پروفایل زری را برو ببین. قلب تیرخورده گذاشته و صلیب و تیغ و حال و هوای خودکشی. همهاش تحتتاثیر رمانه...شوهر میخوادا شهرزاد
تایید کردم. زری واقعا شوهرلازم است. بهترین راه این است که تا یکی دو سال دیگر ردش کنند برود. اصلا دنبال درس و فلان و اینها نیستو خانوادهاش هم نمیخوهند باشد.
خوب اما، زری چهارده سالش است از این رمانها بخواند حرجی نیست علیهاش ..تو خودت را بگو ترون..ذهن بیحوصلهام گفت نمیکشم..حتی واژهای در این رابطه حرام کنم. ملالزدهتر از این حرفها بود که در سکوت حتی، باهاش بجنگد..تاییدی فیصلهخواه میکردم که سر و تهاش هم آید و ..بعد گفته بود که چه کانالهایی هست توی تلگرام شهرزاد...یکیاش هست آداب همسرداری...
- وااااااااااااااااایییییییییییی...شهرزاد..همهاشون دکترن...میشینن و در مورد انواع و اقسام شیوهها و مدلهای...یه چیزایی که ما تا حالا ندیدیم که هیچ..خوابشم ندیدیم..
تو دلم گفتم خو تو ندیدهای خواهر من...چه کنیم برات.
خمیازهی بیستم را کشیدم. یعنی با شوهرش چه میکند؟ خوب آدم با مرد یا زنش میخوابد..عشقبازی میکند..دوستش داشته باشد بوس و بغل و حرف قشنگ دارد نداشته باشد هم میرود یک آخوری مییابد سر ببندد بهاش..یعنی باید از بیرون شارژ شوید که یادتا بیاید چه کارها میشود با مرد کرد؟
اگر نذر میکردم یک ذره موضوع برایم جذاب شود، میشد؟ بعید میدانستم...
نذر نکردم و توضیحات مفصلی آمد برایمان در مورد انواع پردههای بکارت..خوب حالا این به چه کار میآید؟ ماماییم؟ متخصص زنانیم؟ دختربچهاییم و باید بدن خویش را بشناسیم؟..آناتومی پرده قرار است بدانیم...مردیم؟ پسریم؟ همجنسبازیم؟...واقعا جذابیت مسئله کجا بود؟
مثلا یک چیز یواشکی است این جریان و دیده شده در موبایل. واویلا...
دختر راهنمایی هستیم؟
دختر دبستانی؟
پیشدبستانی؟
بعد مبحث مفصلتری در مورد سادگی خودمان و اینکه...
جمع میبست بیخود. خودت سادهای...چیکارت کنیم. با سادگی و معصومیت و بیگناهی و پاکیات خوش بگذرد بهات فرشته.
لینک رمان حاوی عکس کفش پاشنهدار قرمز است و لینک اسرار همسرداری یک بوسه.
یعنی کفش پاشنهدار قرمز پایت کن و برو خیلی اسرارآمیز همسرت را بدار.
با بوسه.
سرانجام گفتم دستشویی دارم.
قبول کرد آزادم کند.
حالا چی هست؟
فیلم دیدم
love and honor فیلم خوبی بود. طنز داش. سرگرمکننده بود. سامورائیها احمق و بامزهاند..بازی هنرپیشهی مرد نقش اصلی خیلی خوب بود..راستش من طنزش را دوس داشتم..و مثلا حال و هوا و فلانش و دکور..پیرمرد خدمتکارش را...نکتههای طنزش خوب بود...
کاری به حماقت مرد در قبال خیانت زن و انگیزهاش و انتقام از مردی که زنش را را وادار به خودفروشی کرده...و..هیچکدام نداشتم...آخرش توی آشپزخانه بودیم..زن مرد برگشته بود خانهاش و مردی که کور شده بود حضور زن را از آشپزیاش شناخت.
به سال گفتم ببین آشپزی آدم خوب باشد خیانت هم بکند باز راهش میدهند. دلشان تنگ میشود برای دستپختش.
مرد گفته بود دستپختت را فراموش نکردم.
حالا چی مثلا پخته بود؟ دوتا دونه ساقه گیاه جوشونده..ننشسته مثلا مرغ شکمپر درست کرده یا چی.
سال خواب بود.خسته بود.
شاید هم خوابیده بود که گوش ندهد و جواب.
بههرحال فیلم بدی نبود..زِر و زور اضافه نداش..عین آدم ژاپنی بازی درآوردند و جاهایی هم شکم خود را دریدند.
بم یه نوار سیاووش داد..همونی که میخونه غریبه توی غربت نگو چی شد محبت..بگی میگن دیونهاش حرفاش چه بچگونهاس..
میگف این رو گوش بده..گوشش هم دادم.
سال نپرسید از کجا اوردیش..اینچیرا براش مهم نبود...اما همیشه میشنیدیمش من و سال و وقتی میرفتیم بیرون با هم میخوندیمش...
من سال رو دوس داشتم.
یه بار هم ممد مازندرانی برام خاطره تعریف کرد گف رفتن دریا و آب خورده اونجاشون و اونجاشون کوچیک شده..اندازه یه هسته شده..
من حوصلم خیلی ازش سر رف..دس بن رو گرفتم و رفتم..هی گف کجا...و فلان حوصله نداشتم..
بعد شب از سال پرسیدم چطوری آب دریا میخوره به اونجای آدما و اونجای آدما کوچیک میشه؟ سال گف نمیدونه و نپرسید چطور مگه..
آهنگای چاووشی شبیه آهنگای سیاوشن.
شنیدن سیاوش من رو به اون روزایی میبره که هیچ تعریفی در موردشون ندارم.
نمیدونم و برام مهم نیس که خوب بودن یا بد. آدمای اون روزا خوب بودن یا بد..روزایی که کفشای آبی مد شده بود و دوس داشتم سال برام بگیره و نگرف..این چیزا خیلی دور از دسرش به نظر میرسید..من اون موقعها دوس داشتم کفش قشنگ داشته باشم و ماتوی قشنگ و لباس قشنگ و لوازم آرایش قشنگ و قشنگ تیپ کنم و قشنگ...
الان دوس ندارم..در واقع برام مهم نیس دیگه.
شوقی برای داشتن چیزی ندارم. این حالت رو دوس دارم. یه جورایی خودداری توشه. عزت نفس. دلمردگی نیس اتفاقا. نمردنه برای کفش و کیف و فلانه.
خیالت راحته..
تنها نکتهی مشترکم با اون موقع اینه که هنوزم نمیدونم چرا آب شور وقتی خورده...نمیخوامم بدونم و برامم مهم نیس.
اون موقع هم نبود.
الان چه باید بنویسم؟
به لاک.ناخنم نگاه میکنم.
آبی . سبز آبی. سورمه ای .سبز آبی .فیروزه ای ..چند وقته لاک نزدم.
نمیدونم.
فکر میکنم خیلی عوض شده باشم.
خیلی درد دارم و سال نیست
نمی دونم. منشا درد کجاست بس که هم جا درگیرش هستم
از پا درمیام از درد
دیشب چقدر خوابیدم
نمیدونم
دوس دارم ب خواب عمیقی برم
و بیدار شم و.ببینم دردها رفته
وقتی به به ساعت نگاه کردم شاخ درآوردم. درد از یازده شروع شده بود.
تحلیل رفتم.
نمی شد بنشینم.یا بلند شوم .یا دراز بکشم. فقط باید درد می کشیدم.
با کیسه ی آبی زیر شکم و کیسه ی آبی پشت سر.
نتوانستم دم نوش را بخورم. بیچاره سال. دیر خوابید.
بالا آوردم ...صورتم را شستم...دلم بغل خواست. توی ذهنم بغل سال را باز کردم و.رفتم تویش
اما توی واقعیت نمی روم
چرا ؟
مثل امروز ظهر به اش گفته بودم از پشت روتختی به من دست بکش.
از پشت رو.تختی من را ببوس
حسابی دیوانه شده ام ...چشمهایم را بسته بودم و فکر میکردم روی تخت.هستم.اما روی مبل بودم..
بالا آوردم ...
نانا را دوست دارم دختر خیلی حساسی است متاسفانه من را یاد بچگیهایم می اندازد
شیشه ی قرصم را دید و گفت یاد بچگیهایش افتاده او هفت سالش است و برای گذشته گریه کرد
ترانه ی روبروی نامجو را می شنود و چشمهایش غمگین میشود
دندانهای خرگوشی لب پایین را گاز میگیرد ...
گریه میکرد آرام ...بیصدا
این صحنه را دیده بودم برای همین ریختم ب عم
نه
نمیخواستم اینهمه حساسیت و غم بیخود منتقل شود از خونم ب تو نانا
لباسم را زد بالا و چسبید به من
وقتی نوزاد بود لباسش را در می آوردم و ب تنم می مالاندمش ...به سینه و شکم و بازو و گردنم به گوشهایم ....تماس پوستش با پوستم نوعی لذت آرام بم میداد
بازوهایم را باز کردم و تن لاغر و نحیفش جا گرفت سرش روی سینه ام موهایش روی گردنم اشکهایش روی سینه ام ....
این غم زیاد از روی محبت زیاد ...
توی این دنیا؟
نانا میدانی تو نقطه ضعف منی؟ ترس منی؟ چه کنم که آسیب می نبینی؟
روح حساس و شکننده ات ..چه کنم ک کسی نخراشدت
چه کنم
چطور سیراب ت کنم
بوسیدمش ...روبروی نامجو را برایم با صدای نرم خودش خواند ...کوچکتر که بود صدایش بم بود
حالا نرم می خواند نکته به نکته مو به مو ...
قشنگ میخواند
هزار بار برش می گرداند
بویم میکند
بویم برایش خاطره خواهد شد که بعد اذیتش کند؟
می میرم از درد..
از ضعف
از درد ....
از درد
حالم ریخته ب هم
خوب نیستم
برادر احمق م فیلمی برایم فرستاده ک یک داعشی را با دمپایی میزنند
روی صورت و گردن
قدیم پسری را گرفته بودند دزد بود یا مزاحم ناموس ..کشیده میزدند تمام بازار به اش
حالم بد شد ندیدم
دیگر هیچ فیلمی نمی بینم
نمی گذارم کسی استفراغ را بیاورد توی روحم
خوب داعشی باشد
آدم.است
دور از من بزنیدش
درد من توی تنم است
شما در مورد درد من چه می دانید
بلاکش کردم
پیامبر با اسیر اینکارها را بکنید؟ رو به دوربین؟ آنها داشتند شما چه؟ می خواهید کم نیاورید در حیوان بودن؟
باشد دور از من.
من درد دارم
برایم مهم نیست چه میگذرد جز اینکه دردم برود
جز اینکه نانا از حساسیتش ضربه نخورد
جز اینکه بتوانم توی بغل سال بخوابم
نمیتوانم
نمیتوانم
درها قفل نیست میترسم
چقدر بیخیال است
یک مطلبی دارد این شازدهکوچولو که با درد میخوانمش همیشه. دردی که قلبم چنان لمسش میکند که گوشهایم تکان میخورد از غصه..محال است..محال است بخوانمش و گریه نکنم..پس برای همین نمیخوانمش دیگر.. چه وقتی از قبل هر شب شازده کوچولو را مثل کتاب مقدسی قبل از خواب میخواندم و چه حالا که دیگر نمیخوانم و نمیخواهم بخوانم و سعی میکنم به بچههایم یاد بدهم نخوانند و اگر خواندند بهاش فکر نکنند. ..
همین مطلب در ادامه..از نت کپی پیست کردم.
تعجب کردم.
بچهها هر دو کپی پیست سال هستن. بن کمی فقط سبزهتره..
مسعود گفت چشمای بن به شهرزاد رفته..یه جورای خوبی روباهیه.
من رو میگی خواهر؟
آوووووووووووووووووووووووووووووووووووووو.
اصلا دویدم رفتم رو تپه بشون زل زدم...دنبال شازدهکوچولو بودم که دیدم رفته پشت تپه..
-شازده تونَم؟!
- ها پَ چی مِی مو چمه؟ آدم نیاُوم؟!
-پیششششششش. تُف مُن ریت...تو کتاب خو یه جور دیَه بیدی..هواپیمان ُ گُلیه که هاشقوش بیدی و..مشغولیاتی سی خُت درست کرده بیدی..َ
- کتاب؟! آنتوچاخان..دو سیت آگزوپُری؟ گی خَرد.. رَده بی جنگ ایکنه یا قصه بوآفه؟!..حالا تو هر چی تو کتابه فرک ایکنی راسه؟ مزگ نآری؟ خوت فرک نیکنی قصه بی؟..بخت بوت رو.. هل سی خومون خش بویایم..
- خَش بو...بوآخشی عزیزوم..خش بو..سی خُت خش بو..
- نه دیه..خِرابش کِردی.
بیا...هیچ وقت نتونستم کسی رو از خودم راضی کنم.
حتی وقتی روباهم.
حریر؟!...
بعد: باریکلا..باریکلا..
اینجاش رو شبیه رفسنجانی میگه وقتی جوون بود و عربای نماز جمعه که اکثرا اسیرای عراقی بودن یا اعضای حزب النهضه میگفتن یا ایها الرئیس نرید ان نجاهد..
اونم میگف شوکرَن..شوکَرن..تَفَزلوا...تفزلوا...تَشکر میکنم...
بن میدوه میزنتم..از اسلحهام استفاده میکنم برای دور کردنش که نمیگم چیه اما آقا شما ذهنتون کثیف نشه. چیز زشت یا کثیف یا عیبی یا جنسی یا ..نیست..فقط نباید بگمش چون بن گفته نگم. زشته.
ما آریایی هستیم
عرب نمیپرستیم
کوروش
کوروش
هه هه(آوای تشویق نه تمسخر)
کورووش
کورووش
کوروش.
ما آریایی هستیم
عرب نمیپرستیم.
مرسی منم دوستون دارم.
-تو بیشیله پیلهای..
خواستم بگم شاید اینجور به نظر میرسم اما حرف زدن فایده نداش..تواضع بیخودی هم حوصله ندارم بکنم.
اینا حرف مفت و بحث اضافهاس..بلند شدم راکت بدمینتون رو دادم به عالیه گفتم با مسعود بازی کنید...دوتاشون بلند شدن..همقد..همسن تقریبا..هر دو عینکی..هم هیکل..همسر.
خیلی مسخره بود که اینقدر خوشحال شدم.
بعد عالیه گف خیلی خوشمزه بوآ.
مثلا لری.
مسعود گفت چی گفتی الان؟
عالیه خندید. مثل همیشه چشماش گم میشه تو صورتش. گونههاش چال میافته..بینی ریز قشنگی داره..لبای خیلی باریک..خندید و چشماش گم شد و سبزی لای دندوناش دیده شد..وقتی دختر بودیم ترون گفته بود که عالیه فرم دندوناش طوریه که وقتی رژ میزنه کثیف میشن دندوناش.
این رو یادم اومد و عالیه گفت مگه مامانت اینا نمیگن این رو؟ مسعود گفت تو فرهنگ خودت رو حفظ کن لازم نیست از فرهنگ دیگران مایه بذاری. الان یادت اومد لری یاد بگیری؟! بیس ساله داری نق میزنی حرفای مادرم رو متوجه نمیشی.
جو نادوستداشتنی شده بود..
بلند شدم رفتم...پشت تپه دراز کشیدم.. یه ور صورتم رو گذاشتم رو بازوم..خاک رو کندم..یه چالهی کوچیک...دماغم رو گذاشتم تو چالهی کوچیک ..بو کردم خاک رو..ریشهها..نم خاک.. خاک برگ...یه گیاه رو چشیدم..شور بود...یکی دیگه گس بود..برگای سوزنی شکل درخت رو...بعد نور آفتای از لای برگا...میرفت و میاومد..باز خاک رو بوییدم...تنم از خوشی و لذت مور مور شد..از دور صدای ناظری میاومد..بعد خوابم برد.
الف میم ادبیات خودش را دارد.
از قضا- عجالتا- تلویحا-فروبلعیدن-وانگهی.
راستی بالاخره کچل شدی؟ چند سال پیش شروع شده بود. نوشته بودی در موردش.
عجالتا من دارم میشوم.
خوب بود مهم بود؟
بشین نق بزن.
نانا داره سوغاتی هایده رو با آهنگ خوشی میخونه.
میخندم..سرم را بلند میکنم و توی آینه خودم را میبینم مهربانم چقدر توی آینه. انگار بگویم آخی نمیداند دارد بهاش چه میگوید.
مثل وقتی گوتهی جاودانگی ِ کندرا در مقابل یکی از نامههای بتینا لبخند مهربان و پیرمردانهای میزند.
بسمِ ما کانِ و ما لم یکون.
الأَلف ُ و المیم* هذا هوَ الصمیم* ما کان هذا الا کلامٌ مجنون* یومَ لاترونَ فیهِ شیِ الا و تحزنون* لماذا لا تبکون؟* عندما لاینفع فیه وبلاقً و لا تلیفون*الا ما طُبِعَ علی قلبٍ مجروح* و ما کان هذا الا لیفوح*
صدق الانسانُ الحزین.
به نامد آنچه بود و آنچه هرگز نبوده است.
الف و میم. این انتهای صمیمت است. این جز سخن انسانی دیوانه نبوده است. روزی که درش هر چیزی که میدید باعث افزایش غمش میشد. چرا گریه نمیکنید؟ روزی که درش نه وبلاگ به کار میآید و نه تلفن. جز هر آنچه که روی قلب غمدار چاپ شده باشد. و چارهای نبوده جز اینکه برملا شود.
چه راست گفت انسان ِ غمگین.
عنوان...
اینجا هم برای لبخند(باژگونی معجزات)
خیلی بد بود.
همهاش فکر میکنم تو خیلی از من بزرگتری. خجالت میکشم از این. چون ما همسنیم. از اینکه خراب بشم روی سر کسی ولو مجازی، خجالت میکشم. اما واقعا بد بودم.
اگه جوابای تند تند تو نبود معلوم نبود سر از کجا درمیاوردم..این رو زیر سیگاری پر بغل تخت نمیگه فقط یا شربت سرفه یا کلداستاپا یا کلونازپاما که قاتی همهی اینا بشه..
این رو نفسم میگه که کم اومد. رو به آینه کم اومد.
وای.
الف میم.
تو شاهد باش امروز بر من چه گذشت الف میم.