فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

الان دلم برای سال می‌سوزه که وقتی چاووشی می‌خونه وقتی لبات بخندن چشات که شاد باشن انگاری که تو دنیا نقل و نبات می‌پاشن... با تو همیشه خوبم...
دلم می‌سوزه براش که نگام می‌کنه و چشاش یه جور برق شادی داره..آخر سر می‌خنده...وقتی می‌خنده سنجاب کثیف همیشگی می‌شه..همیشه بش می‌گفتم قبلا سنجاب کثیفِ سنگدل.
سنجابِ فرمول دوستِ باهوشِ احمق.


اما من با کی خوبم؟ منِ سگ با کی خوبم؟

باورم نمی‌شه نوشتن در مورد اون کتاب رو تمام کرده باشم. چهار بهمن شروع کرده بودم. دیشب بالاخره تمام شد.

مثل یک بار سنگین و سرد  بود.

غذا دوست دارم حالا. هر چیزی که استیک گوشتی داشته باشد.یا نه. همبر خانگی و ذغالی..با پیاز جعفری و آبلیمو و پنیرهای زرد مربعی.
حالا جان می‌دهم.

بوی عرقِ خوبم من را یاد بوی عرق پدرم می‌اندازد..بوی خودش بود..خفیف و خوب..همیشه پیراهن‌هایش را بو می‌کردم.
الان دارم می‌پرسم از خودم چرا واقعا؟
گمانم دوستش داشتم.

حوصله البته ندارم عشق و فغان..می‌گویند حساب س.ک.س از عشق جداست. هیچ‌کدامش مهم نیست.
ترجیح می‌دم غذای خوشمزه بپزم و بخورم.

به مَردم در تخت می‌نگرم. ساعت‌هاست خوابیده و خواب فرشته می‌بیند. دوست دارم هم بروم کمی در بغلش حداقل یک کمم جا شویم اما گرسنه‌ام.
جدای از همه‌ی این‌ها خروپفش دعوا دارد با آدم.
ممکن است یک عشق جدید پیدا کنم.
می‌گویند برای نویسنده شدن لازم است.

واااااااااا ی خدای من.

تصور کون شوهر ترون..آقای سوپِ آبِ بی‌نمک. تصور صورتش که قرمز می‌شود لابد و بدن چربش.
چه اندیشه‌ی دم خواب هولناکی.
ورق بزنیم ذهن را.

ترون و تفریحات جدید

خیلی نیاز به خواب دارم.
امیدوارم پس از نوشتن این مطلب نه‌چندان ضروری بپرم توی بغلش. بغل خواب.
ترون افتاده توی خط رمان. این حرف خودش است:

چند وقتیه افتادم توی خط رمان. برات بفرستم؟
-بفرست. 
اگر می‌گفتم نفرست یک بحث واقعا گسترده در پیش داشتم در مورد این‌که او هم زن بدی نیست ها...اما همه می‌خوانند و...
بعد طاقت نیاورد زنگ زد.

- واااااای شهرزاد! یادت می‌یاد اون موقع‌ها رمانا یه دس گرفتن رو سانسور می‌کردن؟ الان برو ببین. بوس و بغل و لباس دراوردن و ..تازه زن و شوهر هم هستن.. دیگه هر کاری دلشون می‌خواد می‌کنن...این رمانی که من می‌خونم..تازه بعضیاش روابط آزاد بالا شهر تهران رو داره..نمی‌دونی شهرزاد..همه چی رو می‌نویسه...همه چی رو ها..
همه چی چه چیز است؟
این‌گونه با خود اندیشه کردم.
همه چی برای هر کس یک چیزی است که برای دیگری ممکن است نباشد.
به خودم گفتم خفه و خمیازه‌ی دهم تو دماغی را کشیدم.
زنی به سن ترون با دوتا پسر، زنی ...به من چه . قضاوت نکنم حالا. نه چون  روشنفکرم چون واقعا نمی‌فهممش و حتما دلایل خودش را دارد که بخواهد رمان اینترنتی بخواند و بمیرد برای بوس و بغل‌هایش..
زن‌های دیگری هم هستند الهام.
وقتی به‌ او گفتم الهام هم‌عروسم هم پریسال یک فلش را پر کرده برایم از این رمان‌ها اما من " نرسیدم" بخوانم گفت هنوز داریش؟ برایم بیار.
- الهام چیزای زشت زشت رو می‌دونه کجا پیدا کنه.
- آها.
بعد حرف زری شد دختر عموی بن که خوراک این رمان‌هاست یا این رمان‌ها خوراکشند...
راست می‌گفت ترون.
بار آخر رفته بودم خانه‌ی حیات آن یکی هم‌عروسم..زری آمده بود و تبلت به دست می‌خواند. گفتم چی می‌خونی؟
- زن‌عمو رمان می‌خونم..در مورد حجاب و دین و ایمانه...مثلا چطور حجابمونو رعایت کنیم..چطور ..در مورد اسلامه.
حیات، مادرش، تاییده کرده بود: در مورد اسلامه.
اوهوم.
الان ترون که عمه‌ی زری است می‌گفت پروفایل زری را برو ببین. قلب تیرخورده گذاشته و صلیب و تیغ و حال و هوای خودکشی. همه‌اش تحت‌تاثیر رمانه...شوهر می‌خوادا شهرزاد
تایید کردم. زری واقعا شوهرلازم است. بهترین راه این است که تا یکی دو سال دیگر ردش کنند برود. اصلا دنبال درس و فلان و این‌ها نیستو خانواده‌اش هم نمی‌خوهند باشد.
خوب اما، زری چهارده سالش است از این رمان‌ها بخواند حرجی نیست علیه‌اش ..تو خودت را بگو ترون..ذهن بی‌حوصله‌ام گفت نمی‌کشم..حتی واژه‌ای در این رابطه حرام کنم. ملال‌زده‌تر از این حرف‌ها بود که در سکوت حتی، باهاش بجنگد..تاییدی فیصله‌خواه می‌کردم که سر و ته‌اش هم آید و ..بعد گفته بود که چه کانال‌هایی هست توی تلگرام شهرزاد...یکی‌اش هست آداب همسرداری...
- وااااااااااااااااایییییییییییی...شهرزاد..همه‌اشون دکترن...می‌شینن و در مورد انواع و اقسام شیوه‌ها و مدل‌های...یه چیزایی که ما تا حالا ندیدیم که هیچ..خوابشم ندیدیم..
تو دلم گفتم خو تو ندیده‌ای خواهر من...چه کنیم برات.
خمیازه‌ی بیستم را کشیدم. یعنی با شوهرش چه می‌کند؟ خوب آدم با مرد یا زنش می‌خوابد..عشق‌بازی می‌کند..دوستش داشته باشد بوس و بغل و حرف قشنگ دارد نداشته باشد هم می‌رود یک آخوری می‌یابد سر ببندد به‌اش..یعنی باید از بیرون شارژ شوید که یادتا بیاید چه کارها می‌شود با مرد کرد؟
اگر نذر می‌کردم یک ذره موضوع برایم جذاب شود، می‌شد؟ بعید می‌دانستم...
نذر نکردم و توضیحات مفصلی آمد برایمان در مورد انواع پرده‌های بکارت..خوب حالا این به چه کار می‌آید؟ ماماییم؟ متخصص زنانیم؟ دختربچه‌اییم و باید بدن خویش را بشناسیم؟..آناتومی پرده قرار است بدانیم...مردیم؟ پسریم؟ همجنس‌بازیم؟...واقعا جذابیت مسئله کجا بود؟
مثلا یک چیز یواشکی است این جریان و  دیده شده در موبایل. واویلا...
دختر راهنمایی هستیم؟
دختر دبستانی؟

پیش‌دبستانی؟

بعد مبحث مفصل‌تری در مورد سادگی خودمان و این‌که...
جمع می‌بست بیخود. خودت ساده‌ای...چی‌کارت کنیم. با سادگی و معصومیت و بی‌گناهی‌ و پاکی‌ات خوش بگذرد به‌ات فرشته.

لینک رمان  حاوی عکس کفش پاشنه‌دار قرمز است و لینک اسرار همسرداری یک بوسه.
یعنی کفش پاشنه‌دار قرمز پایت کن و برو خیلی اسرارآمیز همسرت را بدار.

با بوسه.
سرانجام گفتم دستشویی دارم.

قبول کرد آزادم کند.

دیروز بود یا پریروز که کسی در خانه می‌پرسید ولنتاین چه موقع‌اَس؟ امروزه؟ نانا می‌گفت آره امروز. سال یا بن یا من اگر می‌پرسیدیم( برای شوخی و فلان) در جواب‌مان می‌گفت: امروزه..امروز.
از دخترها و خانم معلم شنیده بود. بعد می‌پرسید:

حالا چی هست؟

فیلم دیدم

love and honor  فیلم خوبی بود. طنز داش. سرگرم‌کننده بود. سامورائی‌ها احمق و بامزه‌اند..بازی هنرپیشه‌ی مرد نقش اصلی خیلی خوب بود..راستش من طنزش را دوس داشتم..و مثلا حال و هوا و فلانش و دکور..پیرمرد خدمتکارش را...نکته‌های طنزش خوب بود...
کاری به حماقت مرد در قبال خیانت  زن و انگیزه‌اش و انتقام از مردی که زنش را را وادار به خودفروشی کرده...و..هیچ‌کدام نداشتم...آخرش توی آشپزخانه بودیم..زن مرد برگشته بود خانه‌اش و مردی که کور شده بود حضور زن را از آشپزی‌اش شناخت.
به سال گفتم ببین آشپزی آدم خوب باشد خیانت هم بکند باز راهش می‌دهند. دلشان تنگ می‌شود برای دست‌پختش.
مرد گفته بود دستپختت را فراموش نکردم.
حالا چی مثلا پخته بود؟ دوتا دونه ساقه گیاه جوشونده..ننشسته مثلا مرغ شکم‌پر درست کرده یا چی.
سال خواب بود.خسته بود.
شاید هم خوابیده بود که گوش ندهد و جواب.

به‌هرحال فیلم بدی نبود..زِر و زور اضافه نداش..عین آدم ژاپنی بازی درآوردند و جاهایی هم شکم خود را دریدند.

ترسناک‌ترین شاید هم دردآورترین بخش 1984 برای من بخش شکنجه‌اش نیست. بخش شکنجه‌اش هم هست اما از آن درددارتر نفوذ حزب به درون روح آن‌هاست و تغییر احساسات‌شان است. هم را لو می‌دهند. حرفی که جولیا در صفحات آخر کتاب می‌زند دقیقا عکس حرف صفحات اول کتاب است.
حرف اول جولیا این است که به درونت راه پیدا نمی‌کنند.
در آخر کتاب می‌گوید که وقتی کسی را از راه استیصال لو می‌دهی که شاید معنی‌اش این باشد که برای نجات خودت ازش مایه می‌گذاری شروع می‌کنی سرد شدن نسبت به‌اش. حست به‌اش عوض می‌شود..به فکر خودتی..دلداری دادن به خود که این ظاهر قضیه است و من قلبا دوستش دارم اما زبانی دارم می‌گویم او را ببرید نه من حرف مفت است. آدم مرگ یک زندگی را می‌بیند..خاموش شدن آتشی که قلب را گرم می‌کرد.
جایی هم اوبراین با وینستون حین شکنجه حرف می‌زند که آدمی چگونه احساس قدرتش را بر دیگر اعمال می‌کند؟
با رنج دادن او. وقتی خطوط ذهنش را شکست و او جای طرف مقابل تصمیم گرف و فکر کرد و ..قدرت دست اوست.

گور بابای این حرف‌ها..حتی حوصله ندارم فکر کنم چی به چی بود...یا کجای زندگی‌ام بودند یا هستند این حرف‌ها.
دورند از من فعلا.

از اینا برام بخرین.
پولشم نمی‌دم.

اینم گوش بدید. برای توی ماشین و گندم‌زاری اطراف عالیه.
هروایه شهرام ناظری

سال وقتی این رو می‌شنویم تو ماشین، نگام می‌کنه و پدرانه و ملیح سمتم لبخند می‌زنه ..از اونا نیس که بخواد لبخندش خاطره شه برام یا تو ذهنم بمونه گرچه نیازی به این کارا نیس چون من ...آره سال می‌گه آدم این ترانه اونه که داره اینا رو بم می‌گه..
خوب  باید بمیرم از خوشی...خوشم هم میاد اما محدود. نمی‎میرم از خوشی.
اون بار می‎‌شنیدیمش و ماشین دور خودش چرخید و خورد به تپه سنگی و کتفم ترک برداش..البته خوبیش این بود که ضیغم هرکول که داش رد می‌شد بره روستاشون، من رو دید و همرامون اومد بیمارستان و هی ویلچر رو با من بلند می‌کرد ..بس که گریه می‌کردم و حالم بد بود ایستاد کمکمون کرد.مرد خوبیه..
راس‌راسش نمی‌دونم خوبه یا بده..فقط می‌دونم قویه..منم از مردای قوی خوشم میاد..
خوب دختردبیرستانی‌طوره این حالت..اما برام مهم نیس که هس و خود مردا هم برام مهم نیسن و اینا..یعنی نمی‌رم بشون بگم سلام آقا من از شما که قوی هستی خوشم میاد. نه اما ته دلم خوشم میاد و به روشون نمیارم...خوب که چی؟ ..چی‌اش به من می‎رسه..تازه جسما قوی هستن و ذات ضعیفی دارن..چقدر خوبه این جمله دوسش داشتم...مسخره‌اس البته چون همه این رو می‌دونن و مفهوم خیلی واضح و روشنیه. بالاخره آدم گاهی هم حس می‌کنه وبلاگش خواهرشه.
منظورم اینه که  اگه یه مرد قوی که داره زمین رو می‌کنه بدونه چقدر الان از زورش خوشم اومده می‌میره..نه از این پف پفیای تزریقی سالن بدن‌سازی رفته..نه. از هیکلایی مثل ضیغم که کار تو زمین درستشون کرده  می‌گم..وقتی دیدم با ویلچر بلندم می‌کنه و از روی تموم دس انداز ردم می‌کرد حسابی موش‌مرده شده بودم..البته ادا و فیلم نبود..واقعا خیلی درد داشتم و خیلی ترسیده بودم و خیلی حال روحیم بد بود و خیلی هم مظلوم شده بودم چون شهر غریب و اینا و تصادف پس از یه بیماری طولانی در سفری که برای خوب کردن روحیه تدارک دیده شده بود و اینا..اما با  این وجود همون موقع که نه..اما الان دلم می‌خواد ادای شکسته شدن کتف رو دربیارم گاهی اونم دوتا کتف رو با هم و هی باشه بلندم کنه و من حس کنم چهل و هف کیلوام نه که هی سال بم حس بوفالو بودن بده..
خلاصه امشب لحن و اینام  حال به هم زن شده اما مهم نیس خودم از خودم راضی‌ام.
اینه که اول پست یادم رف بنویسم کدومه، اسیری چاووشی.

اصلا خوب نبودم..اصلا.
نمی‌خوام در موردش بنویسم. از اونا نیستم که تصمیم می‌گیرن فقط مورد چیزای قشنگ زندگی‌اشون بنویسن یا می‌خوان برای همه ثابت کنن خوشبختن و خوشحال و غم ندارن..
اما واقعا نمی‌خوام در موردش بگم چون هنوز کاملا هم ازش خوب نشدم.
همینطوری رفتم چاووشی دانلود کردم. شنیدن صداش من رو بیس و دو ساله می‌کنه توی خیابونای پر برف با بن یه ساله راه می‌رم و پی.‌ک می‌جوم و محمد مازندرانی بغل دستم داره راه می‌ره بن رو بغل کرده. بن توی بغل اون غریبه انگار باباش باشه آروم خوابیده..ما دس هم رو نگرفت بودیم چون من دوسش نداشتم و اون دوسم...نمی‌دونم. برای یه زن شیرین‌تره بگه داش اما می‌دونم..من فقط زنی جوون بودم و به نظر احمق می‌اومدم چون خودم دوس داشتم این‌طوری به نظر برسم..گیسوهام که رگه‌های روشن داش بغل گوش بافته شده بود...ازش خوشم نمی‌اومد اما وقتی سال یه شب من رو بیرون کرد تونس از خیابون بلندم کنه...وقتی کسی کمک می‌کرد بم فکر می‌کردم خداس...فکر می‌کردم حالا که گفته بیا با هم راه بریم باید همراش راه برم..رفتیم جایی که کفشای نوک تیز داش..تازه مد شده بود..یه جورایی آبی بی‌حال بودن..پهن بودن..بعضیاش پاشنه‌اش پخ بودن..گف می‌خوای؟ من اون موقع سال رو خیلی دوس داشتم..دوس داشتم اون برام چیزام رو بخره..گفتم نه....
بم گفته بود وقتی دیده بودم فکر کرده دختر فراری‌ام..
پلاسکوها رو دیدم..کلی چیز داش.
دوس داشتم..بعدش نشون کردم یه روز که با سال خوب بودیم رفتم دوتا خرس شیشه‌ای گرفتم برای چای و شکر که رو کله‌اشون درپوش زرد داشتن چارخونه..محمد مازندرانی خیلی گنده بود و من کنارش وقتی راه می‌رفتم شبیه جوجه می‌شدم کنار عقاب...ازش خوشم نمی‌اومد با این‌که تمام عمر از مردای گنده و ریشوی و فلان خوشم می‌اومد..حوصله نداشتم باش حرف بزنم..یا بش محل بدم یا بذارم نزدیکم شه..

بم یه نوار سیاووش داد..همونی که می‌خونه غریبه توی غربت نگو چی شد محبت..بگی می‌گن دیونه‌اش حرفاش چه بچگونه‌اس..

می‌گف این رو گوش بده..گوشش هم دادم.
سال نپرسید از کجا اوردیش..این‌چیرا براش مهم نبود...اما همیشه می‌شنیدیمش من و سال و وقتی می‌رفتیم بیرون با هم می‌خوندیمش...
من سال رو دوس داشتم.
یه بار هم ممد مازندرانی برام خاطره تعریف کرد گف رفتن دریا و آب خورده اون‌جاشون و اون‌جاشون کوچیک شده..اندازه یه هسته شده..
من حوصلم خیلی ازش سر رف..دس بن رو گرفتم و رفتم..هی گف کجا...و فلان حوصله نداشتم..
بعد شب از سال پرسیدم چطوری آب دریا می‌خوره به اون‌جای آدما و اون‌جای آدما کوچیک می‌شه؟ سال گف نمی‌دونه و نپرسید چطور مگه..
آهنگای چاووشی شبیه آهنگای سیاوشن.
شنیدن سیاوش من رو به اون روزایی می‌بره که هیچ تعریفی در موردشون ندارم.
نمی‌دونم و برام مهم نیس که خوب بودن یا بد. آدمای اون روزا خوب بودن یا بد..روزایی که کفشای آبی مد شده بود و دوس داشتم سال برام بگیره و نگرف..این چیزا خیلی دور از دسرش به نظر می‌رسید..من اون موقع‌ها دوس داشتم کفش قشنگ داشته باشم و ماتوی قشنگ و لباس قشنگ و لوازم آرایش قشنگ و قشنگ تیپ کنم و قشنگ...
الان دوس ندارم..در واقع برام مهم نیس دیگه.
شوقی برای داشتن چیزی ندارم. این حالت رو دوس دارم. یه جورایی خودداری توشه. عزت نفس. دل‌مردگی نیس اتفاقا. نمردنه برای کفش و کیف و فلانه.
خیالت راحته..
تنها نکته‎ی مشترکم با اون موقع اینه که هنوزم نمی‌دونم چرا آب شور وقتی خورده...نمی‌خوامم بدونم و برامم مهم نیس.
اون موقع هم نبود.

چاووشی زمانی فرموده بود:

دوست داشتنت خوبه

خیلی دوستت دارم.

واضح‌تر از این؟

مو خو ندیدوم.

الان چه باید بنویسم؟ 

به لاک.ناخنم نگاه میکنم.

آبی . سبز آبی. سورمه ای .سبز آبی .فیروزه ای ..چند وقته لاک نزدم.

نمیدونم.

فکر میکنم خیلی عوض شده باشم.

خیلی درد دارم و سال نیست 

نمی دونم. منشا درد کجاست بس که هم جا درگیرش هستم

از پا درمیام از درد

دیشب چقدر خوابیدم

نمیدونم

دوس دارم ب خواب عمیقی برم

و بیدار شم و.ببینم دردها رفته

وقتی به به ساعت نگاه کردم شاخ درآوردم. درد از یازده شروع شده بود.

تحلیل رفتم.

نمی شد بنشینم.یا بلند شوم .یا دراز بکشم. فقط باید درد می کشیدم.

با کیسه ی آبی زیر شکم و کیسه ی آبی پشت سر.

نتوانستم دم نوش را بخورم. بیچاره سال. دیر خوابید.

بالا آوردم ...صورتم را شستم...دلم بغل خواست. توی ذهنم بغل سال را باز کردم و.رفتم تویش 

اما توی واقعیت نمی روم

چرا ؟

مثل امروز ظهر به اش گفته بودم از پشت روتختی به من دست بکش.

از پشت رو.تختی من را ببوس

حسابی دیوانه شده ام ...چشمهایم را بسته بودم و فکر میکردم  روی تخت.هستم.اما روی مبل  بودم..

بالا آوردم ...

نانا را دوست دارم دختر خیلی حساسی است متاسفانه من را یاد بچگیهایم می اندازد

شیشه ی قرصم را دید و گفت یاد بچگیهایش افتاده او هفت سالش است و برای گذشته گریه کرد

ترانه ی روبروی نامجو را می شنود و چشمهایش غمگین میشود

دندانهای خرگوشی لب پایین را گاز میگیرد ...

گریه میکرد آرام ...بیصدا

این صحنه  را دیده بودم برای همین ریختم ب عم

نه 

نمیخواستم اینهمه حساسیت و غم بیخود منتقل شود از خونم ب تو نانا

لباسم را زد بالا و چسبید به من 

وقتی نوزاد بود لباسش را در می آوردم و ب تنم می مالاندمش ...به سینه و شکم و بازو  و گردنم به گوشهایم  ....تماس پوستش با  پوستم نوعی لذت آرام  بم  میداد

بازوهایم را باز کردم و تن لاغر و نحیفش جا گرفت سرش روی سینه ام  موهایش روی گردنم اشکهایش روی سینه ام  ....

این غم زیاد از روی محبت زیاد ...

توی این دنیا؟

نانا میدانی تو نقطه ضعف منی؟ ترس منی؟ چه کنم که آسیب می نبینی؟

روح حساس و شکننده ات ..چه کنم ک کسی نخراشدت

چه کنم 

چطور سیراب ت کنم 

بوسیدمش ...روبروی نامجو را برایم با صدای نرم خودش خواند ...کوچکتر که بود صدایش بم بود

حالا نرم می خواند نکته به نکته مو به مو ...

قشنگ میخواند 

هزار بار برش می گرداند

بویم میکند

بویم برایش خاطره خواهد شد که بعد اذیتش کند؟ 

می میرم از درد..


از ضعف

از درد ....

از درد

حالم ریخته ب هم

خوب نیستم

برادر احمق م فیلمی برایم فرستاده ک یک داعشی را با دمپایی میزنند 

روی صورت و گردن

قدیم پسری را گرفته بودند دزد بود یا مزاحم ناموس ..کشیده میزدند تمام بازار به اش

حالم بد شد ندیدم

دیگر هیچ فیلمی نمی بینم

نمی گذارم کسی استفراغ را بیاورد توی روحم

خوب داعشی باشد

آدم.است

دور از من بزنیدش

درد من توی تنم است

شما در مورد درد من چه می دانید

بلاکش کردم

پیامبر با اسیر اینکارها را بکنید؟ رو به دوربین؟ آنها داشتند شما چه؟ می خواهید کم نیاورید در حیوان بودن؟

باشد دور از من.

من درد دارم

برایم مهم نیست چه میگذرد جز اینکه دردم برود

جز اینکه نانا از حساسیتش ضربه نخورد

جز اینکه بتوانم توی بغل سال بخوابم

نمیتوانم

نمیتوانم

درها قفل نیست میترسم

چقدر بیخیال است





خوب از جوهای احساساتی و این‌ها بیایم بیرون و به زندگی واقعی بسیار زیبای بدون احساسات برگردیم.

چرا، می ماند. رنگ گندمزارها...یا با خطر گریه کردن ِ پس از اهلی شدن خود را درگیر کردن

یک مطلبی دارد این شازده‌کوچولو که با درد می‌خوانمش همیشه. دردی که قلبم چنان لمسش می‌کند که گوش‌هایم تکان می‌خورد از غصه..محال است..محال است بخوانمش و گریه نکنم..پس برای همین نمی‌خوانمش دیگر.. چه وقتی از قبل هر شب شازده کوچولو را مثل کتاب مقدسی قبل از خواب می‌خواندم و چه حالا که دیگر نمی‌خوانم و نمی‌خواهم بخوانم و سعی می‌کنم به بچه‌هایم یاد بدهم نخوانند و اگر خواندند به‌اش فکر نکنند. ..
همین مطلب در ادامه..از نت کپی پیست کردم.

ادامه مطلب ...

حتی وقتی روباهم

ایستاده بودیم و نمی‌دونم چی به بن می‌گفتم که مسعود دراومد به بن گف:
بن حرف مامانت رو گوش بده. مامانت هر چی می‌گه درسته.
بعد گف کتابات رو نذار تو آفتاب خراب می‌شه..
چون تو طاقچه‌ان.
گفتم باشه. خودم را هم کمی لوس نمادم. گفتم بمیرم بدینشون کتاب‌خونه...گفت که خدا نکنه..تازه می‌خوام بازنشسته شم ازت قرض کنم بخونم..
گفتم باشه.
بعد حرف شباهت بچه‌ها به من شد...سال به کنایه گفت من که بچه‌ها اصلا به خودم نرفتن..هر دو عکس برگردون شهرزادن.
مسعود جدی گرفت و تایید کرد...گفت واقعا...مخصوصا چشمای بن.

تعجب کردم.

بچه‌ها هر دو کپی پیست سال هستن. بن کمی فقط سبزه‌تره..
مسعود گفت چشمای بن به شهرزاد رفته..یه جورای خوبی روباهیه.

من رو می‌گی خواهر؟
آوووووووووووووووووووووووووووووووووووووو.
اصلا دویدم رفتم رو تپه بشون زل زدم...دنبال شازده‌کوچولو بودم که دیدم رفته پشت تپه..
-شازده  تونَم؟!
- ها پَ چی مِی مو چمه؟ آدم نی‌اُوم؟!
-پیششششششش. تُف مُن ریت...تو کتاب خو یه جور دیَه بیدی..هواپیمان ُ گُلیه که هاشقوش بیدی و..مشغولیاتی سی خُت درست کرده بیدی..َ
- کتاب؟! آنتوچاخان..دو سیت آگزوپُری؟ گی خَرد.. رَده بی جنگ ای‌کنه یا قصه بوآفه؟!..حالا تو هر چی تو کتابه فرک ای‌کنی راسه؟ مزگ نآری؟ خوت فرک نی‌کنی قصه‌ بی؟..بخت بوت رو.. هل سی خومون خش بوی‌ایم..

- خَش بو...بوآخشی عزیزوم..خش بو..سی خُت خش بو..

- نه دیه..خِرابش کِردی.

بیا...هیچ وقت نتونستم کسی رو از خودم راضی کنم.
حتی وقتی روباهم.

حریر

وقتی عالیه این‌جا بود براش موهاش رو سشوار کشیدم...کراتین زدم..نرم شد..یه وری درست کردم براش..آرایش کرد خوب شد..دسش رو گرفتم و رفتیم با هم..یادم رف پارسال زدمش..حقش بود..گاهی خیلی اعتماد به نفس کاذبش رو می‌خواد با کوبیدن من تقویت کنه...مثلا اون روز می‌گف موهام پرپشته..می‌گف مثل حریر بود رنگ خرابش کردهحریر؟!...
مسعود داش می‌گف موهای نانا به مامانش رفته...اینم خودش رو کشته بود که نه به سال..سال وقتی بچه بود موهاش مجعد و نرم بوده...سال گف والا من یادم نمیاد..اینم عصبانی شد و گف داداشمه یادم میاد..اون بچه بود..من برام مهم نبود که این نشان افتخار که مسعود می‌خواس بزنه به کله‌ام بم بچسبه یا نه اما از اون ور اصرار عالیه بر نرمی موهای سال...
سال گفت بابا خوب باشه این جایزه‌ی نوبل رو بدید به من قائله بخوابه..هس مسعود گفت موهاش مثل مامانشه..قرمزی داره..هی این گفت نه موهای سال الان تیره شده..
از این حرفا..
بعد عالیه خودش رو دید تو عکسا از اون خنده‌های نامادریِ سفیدبرفی برامون اجرا کرد و گف: خارجی شدم.

قضیه نه کمه

امروز خیلی جلوی خودم رو گرفتم به آیات نگم جنده. خیلی ها. یعنی هی نوک زبونم اومد اُ رف این کلمه. زن ف تا من رو دید عین مرغ سر کنده بی‌قرار سمتم دوید...دختره موهای مامانش رو مشت کرده. اولش ناراحت شدم..خیلی هم..به زن ف دلداری دادم و اینا بعد وقتی دیدم آیات مثل خورزو خان اومد یه اهویی کرد رف که یعنی هستما دراومدم بش بگم جنده می‌دونم می‌خوای اما چیزی ندارم راحتت کنم باش..
بعد ممکن بود کلِ فِنس رو بلند کنه بیاد طرفم..یه نوک انگشت بم می‌زد پخش زمین می‌شدم...پَ فک کردی روغن خش خوردن و گردو و عسل محلی جای دوری می‌ری؟
همه‌اش ویتامین می‌شه می‌ره تو بدن آیات..ازش برای مشت و لگد و کندن موهای مادرش استفاده می‌کنه.
بعد تنها که شدم و یاد صورت زن ف که افتادم خنده‌ام گرف. کتک خورده بود درست اما خیلی هم موش مرده بازی درمی‌اورد..باید می‌دیدیش...هی دسش رو می‌ذاش و می‌گف مو نموند برام
واقعا هم نموند براش..موهاش عینِ کپی مال خودمه..از پشت فنس کله‌اش رو چسبوند..از لای لوزی‌های فنس دس کشیدم به موهاش..نرم بود..یعنی موهای منم زیر دس مردم این‌طوریه؟
هم خوبه.
بش گفتم چرا شوهر نمی‌دی دخترتو؟ باور کن بهتر می‌شه...گف فوخِ لِسانسِ رُوآن‌شناسی داره دیگه کسیه داخل آدم حساب نی‌‌کنه.. پییشششششش یعنی آدم اکابر رفته باشه اما به درد آیات گرفتار نشه.
خوبه دکترا نداش...شورتت هم درمی‌اورد فک کنم می‌ذاشتش دور گردنت.
اما بعدش تنهایی یاد موش مردگیاش افتادم و خنده‌ام گرف...ولی زن ف هم خیّر نیس..کم سوسه نمیاد. خدا می‌دونه چه کرده و چه گفته که ازش این دراومده...خون دختره‌یه جوش اورده لابد..من بین‌شون بودم می‌دونم چطور می‌افتن به جون هم و تا کجا پیش می‌رن تو رتخ و فتخ..تا جایی که زفت و رفتش دیگه سخت بشه.
الان یادم اومد...پدرشوهرش خونشونه...آهاااا...پَ قضیه نه کمه. بزرگ اُ بی.

نانا سیاه ناز داره

حالا که سال و دخترش خانمِ ساله یا سالی به عبارتی رفتن کلاس زبان من برای بن ادای حرف زدن عالیه رو درمیارم و بن می‌خزه از خنده.
- عمه بن عززززیززززززم...پسر خوبیه...عزیزم.
بعد ادای مسعود، اول یه ترجیع بند:
- نانا سیاه ناز داره..

بعد: باریکلا..باریکلا..

این‌جاش رو شبیه رفسنجانی می‌گه وقتی جوون بود و عربای نماز جمعه که اکثرا اسیرای عراقی بودن یا اعضای حزب النهضه می‌گفتن یا ایها الرئیس نرید ان نجاهد..
اونم می‌گف شوکرَن..شوکَرن..تَفَزلوا...تفزلوا...تَشکر می‌کنم...

بن می‌دوه می‌زنتم..از اسلحه‌ام استفاده می‌کنم برای دور کردنش که نمی‌گم چیه اما آقا شما ذهنتون کثیف نشه. چیز زشت یا کثیف یا عیبی یا جنسی‌ یا ..نیست..فقط نباید بگمش چون بن گفته نگم. زشته.

ولکُم العرب امعطلین علیکم اهل الصخول؟ ها؟ لا وجدانن. بینی بین الله..خو نپرستین...هسه یعنی احنه عرب می‌پرستیم؟!

ما آریایی هستیم

عرب نمی‌پرستیم

کوروش

کوروش

هه هه(آوای تشویق نه تمسخر)

کورووش

کورووش

کوروش.

ما آریایی هستیم

عرب  نمی‌پرستیم.


مرسی منم دوستون دارم.


رئیس دائمی باشگاه سفتان.

بازی می‌کردن اونا و من رفتم موسیقی رو عوض کردم که جیغ و داد بیخود بود...نگاه کردم به فضا..گله‌های بز رو کوه..چوپانا...دوتا گله بودن...یکی‌اش فقط بز بودن..اون یکی میش هم داش...دوتا از چوپانا عرب بودن..اون یکی لر بود فک کنم..سرخ بود و سوخته..با هم حرف زدن..یه چی به هم دادن..شبیه بقچه یا نون یا چی...اون یکی گوشی داش..اینترنت هم داشتن صدای واتساپ ایناشون می‌اومد.
خو معلیمه از میون اینا پیغمبر بیرون نمیاد.
فکر کردم الان جو چه جور موسیقی‌‌ای هس؟
یه موسیقی لری که خوشم میاد ازش ..و دی‌بلال توشه. نمی‌دونم خواننده‌اش کیه اما می‌گه که همه چیم به قربون تو غیرآ تفنگوم.
خیلی باحاله.
اونو گذاشتم ...و مسعود گفت دمت گرم...مشتش رو تکون داد وسط بازی..بعد رفتم رو تپه ..دویدم سمت سال و سال دستش رو داد...بش گفتم بیا برقصیم..سعی کنیم حداقل..دستمال از جیبم دراوردم و کمی بپر بپر کردیم رو تپه..مثلا رقص لری..سال می‌پرید تو هوا..عین فنر..می‌خندیدم..دلم سوخت براش..بغلش کردم و گفتم میخ من..
مسعود دیدمون و به عالیه نشون‌مون داد..عالیه با قد کوتاه و هیکل چاقش که بانمک بود از دور خودش رو تکون داد..اولین‌بار بود که می‌دیدم می‌رقصه.
مسعود از پشت سرش با همون قد و هیکل شبیه قد و هیکل عالیه حرکتی با دسش کرد که یعنی این رو.
من و سال خندیدیم و من اوکی دادم به عالیه..
بعد که  بازی‌اشون تموم شد عین دو بازیکن سرسخت و رقابت‌جو با  خیلی رسمی با هم دس دادن و شونه به شونه اومدن..عالیه جدی گرفته بود. اون اول دس داد و دسش رو گذاشت رو شونه‌ی مسعود.
به سال گفتم نگاشون کن..سال خندید. هر دوشون جدی بودن می‌اومدن سمت‌مون...سال گف مسعود خوبه عالیه کمی نرم‌تر بود بهتر بود..
فکر کردم پَ اینو. کی داره از نرمی و انعطاف حرف می‌زنه.
 رئیس دائمی باشگاه سفتان.

هم‌سری

وقتی بیدار شدم یادم نمی‌اومد چقدر خوابیده بودم..کم زیاد نمی‌دونم..اما رفتم دیدم عالیه و دخترش نیستن.. مسعود و سال گفتن خانوما رفتن دشویی صحرایی..
نشستم چای بخورم که عالیه اومد..از ته دره گف آب نبرده بودن..سال حواسش نبود..با بچه‌ها فریزبی بازی می‌کرد...شوهر عالیه گفتک
چقدر با افتخار جارش می‌زنه..یه وقت مثلا کسی از قلم نیفته که نشنیده باشه.
گفتم بی‌شیله پیله‌اس..

-تو بی‌شیله پیله‌ای..
خواستم بگم شاید این‌جور به نظر می‌رسم اما حرف زدن فایده نداش..تواضع بیخودی هم حوصله ندارم بکنم.
اینا حرف مفت و بحث اضافه‌اس..بلند شدم راکت بدمینتون رو دادم به عالیه گفتم با مسعود بازی کنید...دوتاشون بلند شدن..هم‌قد..همسن تقریبا..هر دو عینکی..هم هیکل..هم‌سر.

بوآ فقط یک مار نیست.

مسعود استکان چای رو بلند کرد و گف به این می‌گن رنگ. چای ذغالی. حرف نداره..خانوم چی ریختی توش؟
گفتم یه نمه از زعفرون مونده از ظهر و کمی عرق هل..یه ذره هم برگ گل محمدی از باغچه..
عالیه گفت چای نمی‌خوره. طبع رو می‌ریزه به هم..مسعود گفت رنگش رو ببین. دلت میاد نخوری؟..عالیه گفت باشه. براش توی کمرباریک ریختم تو نعلبکی دور قرمز و  بغلش قند گذاشتم. گفت تلخ می‌خوره.
خورد و گفت باز می‌خواد. .خوشحال شدم. تو دلم.

خیلی مسخره بود که این‌قدر خوشحال شدم.

بعد عالیه گف خیلی خوشمزه بوآ.
مثلا لری.
مسعود گفت چی گفتی الان؟
عالیه خندید. مثل همیشه چشماش گم می‌شه تو صورتش. گونه‌هاش چال می‌افته..بینی ریز قشنگی داره..لبای خیلی باریک..خندید و چشماش گم شد و سبزی لای دندوناش دیده شد..وقتی دختر بودیم ترون گفته بود که عالیه فرم دندوناش طوریه که وقتی رژ می‌زنه کثیف می‌شن دندوناش.
این رو یادم اومد و عالیه گفت مگه مامانت اینا نمی‌گن این رو؟  مسعود گفت تو فرهنگ خودت رو حفظ کن لازم نیست از فرهنگ دیگران مایه بذاری. الان یادت اومد لری یاد بگیری؟! بیس ساله داری نق می‌زنی حرفای مادرم رو متوجه نمی‌شی.
جو نادوست‌داشتنی شده بود..
بلند شدم رفتم...پشت تپه دراز کشیدم.. یه ور صورتم رو گذاشتم رو بازوم..خاک رو کندم..یه چاله‌ی کوچیک...دماغم رو گذاشتم تو چاله‌ی کوچیک ..بو کردم خاک رو..ریشه‌ها..نم خاک.. خاک برگ...یه گیاه رو چشیدم..شور بود...یکی دیگه گس بود..برگای سوزنی شکل درخت رو...بعد نور آفتای از لای برگا...می‌رفت و می‌اومد..باز خاک رو بوییدم...تنم از خوشی و لذت مور مور شد..از دور صدای ناظری می‌اومد..بعد خوابم برد.

مثلا نفعش هم دیدی حالا

من داشتم سالاد درست می‌کردم..جعفری رو از باغچه چیده بودم..بچه‌ها اطراف بازی می‌کردن. بن و پسر عمه‌اش از هم آدم خاکی درست کرده بودن بس که هم رو توی خاک مالونده بودن...نانا به دلیلی نامعلوم قهر بود یه گوشه. یاسمین حوصله‌اش سر رفته بود از جوهای خانوادگی و من براش کتاب برده بودم..سال و عالیه و مسعود سفره رو می‌چیدن...مسعود ظرف ترشی رو از ماشین اورد و گف این اصل کاره.
ترشی بادمجون شکم‌پری که درست کرده بودم و کسی لب نزده بود. گاهی خودم می‌خوردم.
مسعود درش رو باز کرد و گف بَ بَه..هیچی عطر خونه نمی‌شه...مثل ترشیای مامانمه..
عالیه و ترون از نظر مادرشوهر خیلی تامینن. مادرای شوهراشون ترشی می‌ندازن می‌دن بشون..سبزی خورد می‌کنن برای عروسا و سرخ می‌کنن.. مخصوصا مادر شوهر ترون مایه‌ی هر چیزی رو آماده می‌ده و ترون فقط سرخ می‌کنه...وقتی طبقه‌های فریزرش رو می‌بینم چشمام گرد می‌شه.
سمبوسه‌های خونگی آماده‌ی سرخ شدن..بسته‌های فلافل قالب گرفته شده...سبزی...حبوبات پخته شده..ترشی‌های لبو و انار و مرباهای خونگی و..
توی زندگی یادم نمیاد زمانی مادرم چیزی داده باشه یا مادر شوهرم. البته نفعش رو بخوام ببینم اینه که خودم یاد گرفتم. .کسی یادم نداد..و نپرسیدم هم..حدسی درست کردم و خوب از آب دراومد.
این اواخر از زن هاشم چیزایی پرسیدم و بعد با نسخه‌های خودم درستشون کردم و به نظرم بهتر شد.
نمی‌دونم چرا ترون و عالیه نمی‌پرسن از مادرای شوهرشون چطور چیزاشونو درست می‌کنن. تا حالا هزار بار به ترون گفتم بپرسه فلان چیز رو چطور درست کرده.
گاهی فکر می‌کنم تعمد داره.
نمی‌دونم.
مسعود گفت من قیمه‌ی باشگاه رو نمی‌خورم..استامبولی دیشب رو بدید. از دیشب مزه‌اش مونده تو ذهنم..
سه روز بود فقط استامبولی می‌خورد.
به عالیه گف بت می‌گم توش قارچ بریز...هویج بریز...
عالیه گف می‌ریزم اما  تو نیستی مسعود..وقتی وقتی قارچ و هویج می‌ریزم نیستی..
-وقتی هم هستم ندیدم..
زود گفتم احتمالا رنده می‌کنه بچه‌ها نبینن...بچه‌ها ببینن نمی‌خورن..الانم دارید می‌بینید که نانا نمی‌خوره..
مسعود گفت این یه عطری داره..
دلم برای عالیه سوخت .
تند گفتم از ادویه‌اشه.
من بودم ناراحت می‌شدم شوهرم این‌همه از دست‌پخت زن دیگه‌ای تعریف کنه.
کسی به قیمه دست نزد..جز خودم.
دوست دارم از غذای بیرون بخورم..ببینم چطوریه. نانا هم چون پلو قارچ داشت و خلال هویج نخورد.
هویجا رو خلالی مکعبی بریده بودم. مکعب مستطیلی. جدا سرخ کرده بودم..قارچا رو هم درشت‌تر از وقتی بخوای تو ماکارونی بذاری...وقتی برنج دم اومد تازه قاتی کردم..
برنج و گوشت و رب و ادویه و زعفران که دم اومد..نخود فرنگی و قارچ و هویج رو قاتی کردم..شکلش رو حفظ کرد. کمی با بخار آب‌دار شد.
شبی که مهمونا اومده بودن سال چهارتا غذا از باشگاه گرفت. ما هشت نفر بودیم و چهارتا کباب. بدون برنج.
وقتم خیلی کم بود...وقتی رفت غذا بیاره تنها چیزی که به ذهنم رسید استامبولی بود. وقتی مسعود اینا اومده بودن نشسته بود مسعود روبروی آشپزخونه و گفته بود جان شهرزاد راضی نیستم زحمت بکشی.
من سالاد درست می‌کردم..
اون شب هم کسی کباب رو نخورده بود. جز من.
نمی‌تونم بنویسم منتظر نبودم سال بگه ممنون یا چیزی. ..ولی می‌نویسم که اون‌قدر مسعود و عالیه گفتن ممنون و عالی بود و فلان که جبران نگفتنای همیشگی سال رو کرد.
بعد مسعود ظرفا رو شست.
فکر کردم زن‌هایی که شاغلن خوش‌به‌حال‌شونه. شوهراشون عادت می‌کنن ظرفا رو بشورن. البته سال هم می‌شوره وقتی حالم بد باشه. اما مسعود خیلی عادی انگار وظیفه‌اش باشه و عیب و ایرادی توش نباشه ظرفا رو شست و با سال حرفایی در مورد بخشی که مسئولشه می‌زد...مسعود ظرفا رو شست من گاز رو تمیز کردم..ظرفایی که شسته بود رو چیدم..
حرفی نزدیم..فقط تلویزیون تو آشپزخونه لیلای من نامجو رو پخش می‌کرد.
حداقل صدای جیغ مانند و خیلی بلند عالیه کم‌تر اذیت می‌کرد.

کچلی آن است که همواره و پیوسته رود

الف میم نوشته از قضا روند کچلی همچون رهرویی واقعی آهسته و پیوسته ادامه داشته و او رفته به پیشواز و از ته تراشیده و خلاص. منم تو فکرشم..اما عروسی خواهر کوچیکه عیده و حوصله نق و نوق مادرم رو ندارم. وگرنه برادرم آخر هفته می‌یاد و خوراک تراشیدن کله‌اس..دفعه پیش هم خودش برام انجام داد. دو دفعه.
مادرم هنو وقتی یادش می‌افته فحشمون می‌ده و می‌گه سال اگه مرد بود باید طلاقم می‌داد و از این دسته اقاویل به درد نخور.
حالا صبر کنیم عروسی بگذره. هوا هم گرم می‌شه اون موقع بهتر قشنگ‌تر می‌شه.
دارم فکر می‌کنم بدترین ترانه‌ای که ممکنه تو عروسی پخش کنن مال ویگن و پورانه: بر گیسویت ای جان کمتر زن شانه..تا در چین و شکنش ...
همدلانه یادت خواهم افتاد الف میم.

گاه احساس رهبر جدید و جوان کره شمالی دارم.
احساس می‌کنم اونم.
دلیلش روشن نیست بر من. حوصله هم ندارم بش فکر کنم.
خوب بود اگر احساس دیگری داشتم.

کچل چون کچل بیند خوشش آید

الف میم ادبیات خودش را دارد.

از قضا- عجالتا- تلویحا-فروبلعیدن-وانگهی.
راستی بالاخره کچل شدی؟ چند سال پیش شروع شده بود. نوشته بودی در موردش.
عجالتا من دارم می‌شوم.

یلو مَن

دلم می‌خواس یه گریه‌ی خوب بکنم نشد..چند وقته دنبالشم. نمی‌شه.. نَمی میاد به چشم و تموم..امشب به کمک سال و اینا بعد از پرستش واقع شدن و  به معبود تبدیل شدن و ستایش از اقصی نقاط تن و جان  و از این برنامه‌های پرستش به مستی است در کیش مهر و فلان آماده شدم  که همچون خدایی  با تاجی از تمشک طلایی بر سر و نشانِ" باشه بش می‌گم" روی مچ که با تف شسته می‌شد،  از بالای کوه المپ قل بخورم و بیام پایین بشینم نه عین خدا..عین آدم زار بزنم..نشد..سال دس کشید به صورتم همه چی رو خراب کرد..درست رسیده بودم جای خوبش( وقتی دیگه می‌دونستم هق هق بی‌صدای سوم رو برم تا صبح طول کشیده گریه‌هه و برای چندین وقت حال خوشی خواهم داش...)که ازم قول گرف گریه نکنم...حتی داشتم آماده میشدم به محض اینکه خوابید، برم یه گوشه گم و گور شم حسابی گریه کنم..معمولا متوجه نمیشه..حالا امشب دسش نم اشک رو لمس کرد و د بیا دلسوزی‌های خرکی..و قول که گریه نکن..هر چی هم منطقی و عین آدم خواستم بفهمونم بش که بابا مرگ خاصیم نیس..هیچ درد جدیدی نیفتاده به جونم..همین همیشگی کاملا نرمالم..(.که تا همین یه سال پیش تو در موردش می‌گفتی به درک که حالت بده...تو همیشه حالت بده..به درک که خوب نیستی..احمق بی‌شعور..از بغلم بیا بیرون ..)...احتیاج دارم فقط به کمی زاری...
نشد دیگه..دسش ناراحت زیر گردنم بود..اذیتم می‌کرد... تشکرهاش به‌خاطر نرمی و خوشبویی و عطر موها و نمی‌دونم چی..و این‌که ظرافت و تپلی رو با هم جمع کردی و عاشق دستاتم  و منحصر به نمی‌دونم چی هستی...همه چی رو از ریشه زد داغون کرد...جاش ملال اومد ..جای غصه‌ی خوبی که داش می‌جوشید اشک شه بسر بخوره رو صورت..رو گردن..تا روی سینه و گاهی تا مچ پا..می‌خواستم فقط خودم رو خلاص کنم فحش دنیا رو بدم ..ندادم..تشکر کردم از توجه محبت دوستیش...سعه‌ی صدرش..درکش..محبتش..وجودش..پولش..اونجاش..و هر چیش..تا با حس رضایتی عمیق خوابید و شروع کرد سوت زدن پیشم.
بعد بلند شدم لواشک خوردم...جای بوسه‌ها رو شستم...نوشتم و نصف فصلی که کار می‌کردم یه هو تو هنگ سیستم پرید..و فردا باز باید تایپ کنم...وگرنه تموم میشد امشب
دیگه الان خدایی چاق و نمی‌دونم چی‌ام..
فکر کنم هم برم بالا بیارم..حالت تهوع گرفتم از لواشک. اینم برای خودش تنوعیه.
پی‌نوشت:
سال بر خلاف ادعاش طی این سالا رنگ روشن رو دوس داره برای مو. زرد ..لاغری رو هم دوس داره که اسمش رو گذاشته سلامت بودن.
کس شعره. موی زرد و لاغری. لاغری و موی زرد. موی زرد و لاغری زرد. موی زرد و لاغری زرد و سالِ مرد. مردِ زرد.
دوس داره رژیم بگیرم..ورزش کنم که حس کمبود نداشته باشه.
سالمتر باشی و قوی‌تر باشی و فلان هم نه..حرف مفت.
بعدشم شنیدن این ازش ک آخه فکر نمی‌کردم همه‌ی رنگا اینقد بت بیاد و کلی عوض شده بودی و اینا هم کسشعری دیگر است. اصل اینه که رنگ موی روشن سکسی‌تره.حس می‌کنه   ..داف بلند کرده لابد..آرزویی محال براش..دیگه رسیده به سنی که معصومیت چهره و نگاه و اینا به کارش نیاد...برای این‌که حالش در مورد خودش خوب شه باید حس کنه گونه‌ی زردی از داف‌ها پسندش کرده. حداقل با زنِ زردشده‌اش خودش رو این‌گونه گول بزنه.
میون من و سال چی گذشته..چه اتفاقی افتاده که هر چی می‌گذره..هر کاری می‌کنه برام زخم‌های زیرپوستی و روپوستی و عیان و پنهان داد می‌زنن آخ.
چی‌کار کرده دقیقا با من..یا من با او.یا چی گذشته بین ما که این همه قعری..و عمقی ..هی دلمون می‌خواد هم رو زرد کنیم.
یه دردی هست که کاش می‌شد پیداش کرد و خوبش کرد که اینم حرف روانکاوای گرونه.
هیچ دردی هیچ وخ خوب نمی‌شه..دردای این‌طوری..دردایی که نمی‌شه ازشون گف و نوشت..رو هم روانکاوای گرون خوب نمی‌کنن. بلد نیستن..نمی‌دونن حتی از چی داری حرف می‌زنی.
مخصوصا اگر زنِ زردموشون بشون زنگ بزنه یا خود مو زردشون ..
گور بابای زردی.
برم استفراغ.

عگیبه:)

یعنی به جای قرآن مجید میگند مگید?
یا به جای حج میگند حگ?
عگیبه!

نگ نگو

 حالا نشسته‌ام فکر می‌کنم خوب حالا..برای چی ناراحته خانم شهرزاد؟ چرا براش مهم نیس که مسعود کی و چی دوس داره..مثل این‌که نوشتن همین چن خط ذهنش رو خالی کرده باشه..ادای دین کرده باشه..
خب نیس مهم دیگه..چه بکنیم با تو؟ بیا حالا در موردش مقاله بنویس:
چرا برام مهم نیس که مسعود چی می‌دونه و چی بلده و آدمی نیس که نشون می‌ده.

خوب بود مهم بود؟
بشین نق بزن.


گربه بز می‌شود

وقتی عالیه اینا این‌جا بودن سال به‌خاطر وجود مسعود پ ام سی رو گذاش.یعنی هات برد هم اومد تو ماهواره‌ها. حالا مثلا ما جم هم داریم امشب قسمت میلیونوم سریالی به اسم رد پای گناه رو بلیس دیدم. ترانه‌ها رو دیدم ..همه نه اکثراکون لختی بود کلیپشون..اما تحت‌تاثیر قرار گرفتم. به‌طوری که  کت واک‌کنان سمت سال رفتم..گفت خوشکلی عزیزم..اما من نه..خواستم اغواگرانه عینکش رو بردارم و بگم تو باید خواستنی باشی هانی نه خوشکل.. که افتاد عینکش..شیشه‌اش دراومد..عینک زاپاس هم نداره.
رید بمون جم
اندازه بز حرف خوردم ازش.

حالا خیلی هم آیه نازل نشده که


برگردیم به هزار و نهصد و هشتاد و چهار که امروز خیلی با مسعود در موردش حرف زدیم. کتاب رو دهه‌ی شصت خونده. سال شصت و هفت وقتی  دانشجو بوده یا سرباز؟ نمی‌دونم. اما خودش گفت وقتی تو به سیب‌زمینی می‌گفتی پوتیته...عالیه هم بود و خندید.
تموم خستگیا و گه‌بودنای سه روزی که این‌جا بودن رو برای اون یک ساعتی که در مورد کتاب  باش حرف زدیم بخشیدم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آدمی باشه که بشه باش حرف زد. بس که بیرونش هارت و پورت و زرت و زورت داره..داغون به نظر می‌رسه و خیلی زرد و قاتی...اما وقتی آروم و خوشحاله می‌تونی در مورد کلی چیز باش حرف بزنی.
امروز قبل از این‌که برن در مورد سوت‌های هواپیمایی می‌گفت قبل از بمب انداختن شنیده می‎‌شد..تهران بوده اون موقع...آها یادم اومد. سرباز بود.
اولین‌بار کی دیدمش؟ روز حنابندون.
دبیرستانی بود و دوست ترون. جلوش شیرینی گرفته بودم گفته بود مرسی. عالیه آرایش کرده بود. ..خیلی. پیرن مخمل قرمز پوشیده بود. ..زن و مرد قاتی بودن.
لرا به این چیزا کم اهمیت می‌دن..برام کمی عجیب بود اما خوشم اومده بود. یکی از پسرخاله‌های بور و رقصانش روی یا قائم آل محمد پارچه کشیده بود..که جلوش نرقصن..یه تابلو بود..توی اتاق خانواده‌ی پدر سال..حنابندون خونه دختر..من با مانتو شلوار مدرسه رفته بودم..با مقنعه..بابام زورکی اجازه داده بود. با موتور رسونده بود من رو..گفته بود بم اعتماد داره..می‌دونه دختر خوبی‌ام..من و ترون رفته بودم لباس زیرای عالیه رو دیده بودیم..لیز لیزی و اسفنجی بودن..مرده بودم از حسرت...دقیقا مرده بودم..تو عمرم ندیده بودم پارچه‌ای اون‌قدر نرم و لیز باشه...فکر کنم الان جواب پست دیشبم رو گرفته باشم که این آت آشغالا رو چرا می‌پوشم.
با خجالت به عالیه گفته بودم که دس خالی اومدم ببخشه..گف اون از محصل‌ها توقع نداره و خندیده بود..لایه‌ی غلیظ کرم رو صورتش ترک برداشته بود...موهاش لوله شده بود..بیگودی فک کنم..فکر می‌کردم بعدا منم این ریختی شم..این کارا رو خاله‌های مسعود کرده بودن و خریدا رو..خونواده‌ی سال بمیرن هم این کار رو برای عروساشون نمی‌کنن مگر این‌که پسره خودش پولش رو بده که نداد.
وقتی شیرینی رو گرفته بودم جلوش گفته بود نه مرسی...میل ندارم..بعد خاله‌ی عالیه گفته بود مسعود دستت رو بنداز دور شونه‌های خانومت..قهرید؟
لاغر بود. لباساش سفید بود..موهاش سیاه و عینکی..
همه با هم رقصیده بودن..لری و بندری و فلان..عربی ...بعد سال تهران بود...شنیده بود این رو..فیلم رو بعد دیده بود..و نامه‌ای ده صفحه‌ای برای عالیه نوشته بود که:
زن‌ها و مردها با هم...خدا به خیر کند...حجاب سفت و سخت جلوی برادرهای شوهرت داشتی؟ نه..برای آینده‌ی این زندگی نگرانم عالیه.
عالیه و سال صمیمی‌ترین خواهر برادرها بودند.
چرک‌نویس نامه را یکی دو سال بعد از ازدواج پیدا کردم...یک چرک نویس دیگر هم بود. که تویش سر کلاس استادی به اسم جبه‌دار نوشته بود: خداوندا..طاقتم طاق شده و صبرم تمام...آن بنده‌ات را می‌خواهم..خودت درستش کن.
آن‌ بنده‌ی خدا من بودم.
حالا همه چیز عوض شده.
مسعود لاغر نیست. من هم لاغر نیستم. سال لاغر است. عالیه لاغر نیست نه چون چاق شده چون کورتون می‌خورد.و ورم دارد..سال و عالیه هنوز با هم خوبند و من از این بابت خیلی خوشحالم. خوشم می‌آید.
من و مسعود؟
من تازه شروع کرده‌ام شناختن مسعود.
طوری که امروز وقتی گفتم به قول خودِ کتاب بهترین کتاب‌ها آن‌هایی هستند که دانسته‌هایت را برایت نقل می‌کنند و بلند شد رفت دفتر یادداشتش را آورد که قدیمی است...خیلی قدیمی همه‌جا می‌بردش همراهش.
مثل آنی که پدرم دارد و جلدش چرمی است.
و نوشته تکلم شهرزاد فی طفولتها.
حرف زدن شهرزاد در بچگی.
از بین ده‌تا بچه‌اش فقط حرف‌های من را نوشته.
پرتقال: پرتگال.
قند: گند
نقاشی : نگاشی
کتاب اسلامی(!): کتوب اشلومی
کتابی: تابی
قلم: گلم
آما دیدی: مامان بیا
مثل همان دفتر را آورد..شبیه‌اش..کمی نوتر...
همان اوایلش بود..همین جمله.
قلبم تند زد...خدایا کسی می‌فهمدم..کسی شبیه من است.
بعد دلم برایم پدرم تنگ شد که اگر درس می‌خواند بهترین آدم بود برای فهمیدن و درک من.
فایده‌ای نداشت زنگ زدن به‌اش حالا.
ماه‌هاست نه به او و نه به زنش زنگ نمی‌زنم و برنمی‌دارم.
عالیه می‌گوید چاپلوسی برای پدر مادر فقط مستحب است.
به نظرم چرت است.
اما هنوز دفتر کوچک و خط خوب آن آدم جلوی چشمم است...چرا این‌طوری است نمی‌دانم..فقط می‌توانم حدس بزنم اگر من زن مسعود می‌شدم..او دلش برای زنی مثل عالیه شاید ...شاید و نه حتما غنج می‌‌رفت..و من دلم برای مردی مثل سال.
شاید نه حتما.
شاید هم این را فیلم‌ها و کتاب‌‎ها توی کله‌امان کرده باشد نه خود زندگی.

واسه خدا

چیزهایی که مسعود فکر کرده ممکن است خوشم بیاید را می‌شنوم. یکی‌اش سوغاتی هایده‌. هنوز هم وقتی می‌شنومش فکر می‌کنم یعنی این‌طور به گوشم می‌رسه که داره می‌گه نه من تو رو واسه خدا..نه از سر هوس می‌خوام...
می‌دونم خودم هس نه خدا اما هنوز مثل اولین‌باری که شنیدمش می‌شنوم: خدا.
بعد لبم رو گاز می‌گیرم. خنده‌ام می‌گیره.
بعد مسعود رو تصور می‌کنم که داره این رو می‌شنوه و احساساتی شده..با چشمای نیمه‌باز زنش رو بغل می‌کنه مثلا...
می‌دونم حوصله‌ی زن رو نداره. همون‌طور که سال حوصله‌ام رو نداره و من حوصله‌ی سال رو. اما عالیه حوصله‌ی مسعود....نمی‌دونم. عالیه‌ حوصله‌‍ی مسعود رو داره؟ به‌گونم داره...سال چی؟ اونم فک کنم داشته باشه. اگرچه امروز یک ساعت و نیم نق زدم من رو ببوسه. بعد وحشیانه صورتش رو مالوند به صورتم و الان درد می‌کنه. خیلی...زخم شده از موهای خیلی زبر صورتش.
انتقام دیشب.
خجالت می‌کشم...از تصوراتم. خیلی توشون پیش نمی‌رم. فقط چشم‌های نیم‌باز مسعود رو می‌بینم انگار فیلمی ببینم که بش حسی ندارم..مثلا کارگردان فیلم باشم..بازیگرا به خواست من بازی می‌کنن.
این چیه الان تصور کردم.
شاید چون به عالیه گفته بود چه عجب یک بار به من احساس نیاز شد تو زندگی.
یک‌جورایی انگار بی‌صدا فهمیدمش تو خودم بی‌که به روش بیارم...به این آدم احساس نیاز نمی‌شه. با عبارت صریح و روشن:
احساس نمی‌کنه مرده.
به نظرم اینه.
من خیلی به سال احساس نیاز دارم. همه چی رو باید اون تعمیر کنه و فلان..سعی خودم رو می‌کنم مثلا شیر آب رو درست کنم اما آخرش یا عصبانی می‌شم و شیر رو خرد می‌کنم( این بیشتر در سه چهار سال قبل اتفاق می‌افتاد) یا خسته می‌شم و گریه می‌کنم..یا به این نتیجه می‌رسم کار من نیست و می‌سپرم به او که انجام بده و نمی‌ده و وقتی خودش خونه نیس کارگراش رو می‌فرسته که درستش کنن و من چون تنهام در رو باز نمی‌کنم.
به‌هرحال یکی‌اش همین سوغاتیه هایده‌اس.
و هم‌درد داریوش و هر دو عالی‌ان برای پس زمینه‌ی کار روی هزار و نهصد و هشتاد و چهار.


نانا داره سوغاتی هایده رو با آهنگ خوشی می‌خونه.

هضم نشده

یک‌جا هم در ستایش نفهمی - یا من این‌طوری دوست دارم برداشت کنم- نوشته:
نبود فهم سبب می‌‎شد که عاقل بمانند.. هر چیزی را قورت می‌دادند و آسیبی هم نمی‌دیدند، زیر تفاله‌ای بر جا نمی‌گذاشت درست همان‌گونه که دانه‌ی گندم هضم نشده از بدن پرنده بیرون می‌آید.
هضم نمی‌شد که سمش جذب بدن شود و درد به وجود بیاورد.
ما محلی‌‎اش رو می‌گیم: هر چی بش می‌گی درسته می‌رینه. همی‌طوری.

آخی

یک جا هم وینستون به جولیا می‌گوید تو از کمر به پایین فقط عصیانگر هستی...جولیا این حرف را مطایبه‌ای درخشان تلقی می‌کند و از سر شوق دست در گردن او می‌اندازد.

می‌خندم..سرم را بلند می‌کنم و توی آینه خودم را می‌بینم مهربانم چقدر توی آینه. انگار بگویم آخی نمی‌داند دارد به‌اش چه می‌گوید.
مثل وقتی گوته‌ی جاودانگی ِ کندرا در مقابل یکی از نامه‌های بتینا لبخند مهربان و پیرمردانه‌ای می‌زند.

گاهی تا این حد احساس فرزانگی دارم.

مور مورم شد جوون

وقتی جولیا و وینستون می‌دانند این واقعه دوام نمی‌آورد. واقعه‌ی دیدار پنهانی و ممنوع‌شان ..مثل گناهکاری که یک لحظه پیش از افتادن به کام دوزخ واپسین سهم لذت خویش را می‌چسبد..وقتی با حس شهوانی نومیدی به هم می‌آویزند..کرک‌های روی ساعد دستم سیخ می‌شود از شدت درک این حس شهوانی نومیدی..که فیروز برایش خوانده: اهواک بلا املِ.

مَلَس

هزار و نهصد و هشتاد و چهار کتاب بی‌عاطفه‌ای است.
یک جمله دارد که انگار از دست عاطفه‌کُشی نویسنده در رفته: هوا انگار پوست آدم را می‌بوسید.

اورادِ همسرِ نه چندان کذابِ مسیلمه‌ی کذاب

بسمِ ما کانِ و ما لم یکون.
الأَلف ُ و المیم* هذا هوَ الصمیم* ما کان هذا الا کلامٌ مجنون* یومَ لاترونَ فیهِ شیِ الا و تحزنون* لماذا لا تبکون؟* عندما لاینفع فیه وبلاقً و لا تلیفون*الا ما طُبِعَ علی قلبٍ مجروح* و ما کان هذا الا لیفوح*

صدق الانسانُ الحزین.


به نامد آن‌چه بود و آن‌چه هرگز نبوده است.
الف و میم. این انتهای صمیمت است. این جز سخن انسانی دیوانه نبوده است. روزی که درش هر چیزی که می‌دید باعث افزایش غمش می‌شد. چرا گریه نمی‌کنید؟ روزی که درش نه وبلاگ به کار می‌آید و نه تلفن. جز هر آن‌چه که روی قلب غم‌دار چاپ شده باشد. و چاره‌ای نبوده جز این‌که برملا شود.

چه راست گفت انسان ِ غمگین.


عنوان...
این‌جا هم برای لبخند(باژگونی معجزات)

باشه الف. میم

از این‌ها برام بفرست :)

لبخند متین شما باعث مسر‌ّت‌خاطره منه.


می‌دونی الف. میم
صبح حالی داشتم که فکر می‌کنم اگه اسلحه‌ای چیزی دم دسم بود تو کله‌ام خالی می‌کردم. کلافه به معنای واقعی کلمه. یه لحظه به خودم گفتم الان چی‌کار کنم.
رد کم‌رنگ ناخنا و انگشتا رو گردنم موند...اینا رو برات جی‌میل نمی‌کنم که دردسر حذفش و اینا رو نداشته باشم.
بعد فکر می‌کنم این‌جا خودم رو مجبور می‌کنم مرتب بنویسم و حس بی‌احترامی بت دس نمی‌ده بم. با درهم برهم نوشتن و قاتی و پاتی کردن.
یعنی به خودم می‌گفتم آدما پس به این‌جا می‌رسن به این نقطه‌ی خیلی کور از احساس که خودشونو با اسلحه می‌کشن. حوصله‌ای نمی‌مونه براشون برای قرص‌خوری و..
اسلحه خیلی خوبه.
به شرطی که بزننت یا خودت بلد باشی بزنی.
حالم اصلا خوب نبود الف میم.

خیلی بد بود.

همه‌اش فکر می‌کنم تو خیلی از من بزرگ‌تری. خجالت می‌کشم از این. چون ما همسنیم. از این‌که خراب بشم روی سر کسی  ولو مجازی، خجالت می‌کشم.  اما واقعا بد بودم.
اگه جوابای تند تند تو نبود معلوم نبود سر از کجا درمی‌اوردم..این رو زیر سیگاری پر بغل تخت نمی‌گه فقط یا شربت سرفه یا کلداستاپا یا کلونازپاما که قاتی همه‌ی اینا بشه..
این رو نفسم می‌گه که کم اومد. رو به آینه کم اومد.
وای.
الف میم.
تو شاهد باش امروز بر من چه گذشت الف میم.

آخخخخخ

عصبانیشم خواستنیه.

خیلی.

چندتا پاف اوکلن پیرمردی می‌زنم...با بوی سیگار که قاتی می‌شه احساس خوبیه...مردی که بوی اپنِ اصل و سیگار بده..حالا که افعی نیس سال، شجریان می‌ذارم..نمی‌دونم چی می‌گه فقط آ آ آ آ کردنش جو مسخره‌ی وهمناکی به وجود میاره برام..با بوی سیگار و عطر اوپن و فلان..
چرا اینجا بنویسم اصلا؟
چه کار مسخره و سرکاری رفتنی..کی دیگه وبلاگ می‌نویسه...کی وبلا گ می‌خونه..