خو الان چیکار کنم؟ خوشبهحال اونی که جانت دارد از آنت درمیاد براش...نازت میکنم و میگم آخی...
..تو دلم میگم اما جهنم..فقط چون عاشق من نشده بودی.
باورکن.
اگه من بمیرم بوی سرم و موهام چقدر میمونه رو بالش؟ سال ممکنه بالش رو بو بکشه و اشکش بیاد؟ نمیدونم.
دوس داری نه شهرزاد؟!
- نه زیاد.
پ چی؟...نمیدونم...بعد از چند وقت بوی آدم از جایی میره..؟ عطرش؟..مثلا عطر تیز و تند مو بر اندام سیخ کن تن مردی از بینی ذهن آدم...
-کمکم میره...
چه بد..دوس ندارم بره.
خواهرم که رفت مادرم زنگ زد. به گوشیم زده بود و خاموش بود زده بود به سال و سال طبق معمول اورد برام...بلند میگفتم با کسی حرف نمیزنم که فکر کنم شنید و سال سر تکون داد که یعنی چرا اینطوری میگی یا همچین میکنی...یا هر چی...نشسته بودم توی یکی از کرتا فکر میکردم اینجا رو تخمه آفتابگردون بکارم ...حرف زد که برادر کوچیکه رفته سربازی و حالش بده مادرم...داغونه...نمیتونه بشینه تو خونه...نمیتونه بره پیش کسی...امروزم دعوت بودن خونهی خواهر کوچیکه و پدرشوهرش اینا...ماهی و میگو پلو و کلا شیلات کار کردن....گفت نیومدی چرا...گفتم دوره راه..جوری جواب داد که یعنی میخواستی میاومدی که دیدم تن صدام عوض شد...بیحوصله و تهاجمی ..
- حالم بده ...مهم نیس این برای کسی اما
برای خودم مهمه...نمیتونم بلند شدم تا خونوادهی شوهر عروس از من راضی باشن و نگن
نیومد...کل این جریان..
که سال انگشت رو دهن گذاشت.
اونم حوصلهام رو سر برده..جدیدا خالهزنک
شده...چرت و پرت زنها و گوز گوزی مردا ..مخصوصا اگه به خونوادهام ربط داشته باشه
حالش رو خوب میکنه...
ادامه نمیدم و مادرم میگه که
بله زنِ ممد هم مریضی تو رو داره...پارسال جراحی شد..از رودهاش بریدن..روده رو
برگردوندن و نمیدونم چه کردن باش...حالا باز رفته جراحی...دقیقا بیماری تو رو داره..
- اونم نمیرف جراحی..میگف بچههام
چی..گفتن بش بچهدار هم نمیشی دیگه..زندگیش بچههاشن و شوهرش...از این زنا نیس که
یه گوشه بشینه کاری نکنه و خونه زندگیاش به هم بریزه...خونهاش همیشه تمیز..به
بچههاش میرسه...دیدی خو هر کدوم اندازه غولن...
از این زنا نیس هر روز بره تو یه فکر
و خونه زندگیش و ول کنه و نمیدونم چش بشه...
مفم رو میکشم بالا با صدا.
- چی شده سرما خوردی؟
- نه مفم اومد پایین..میاد همینطوری گاهی..خو میگفتی...زن ممد...
-ها دیگه..یه ترشییایی مینداخ باید میخوردی...قرمز...زرد...سبز..تیله..حتی
*چِمری رو هم ترشی کرد
وقتی تو اون خونه روستایی بودیم و سال
سرباز..زیبا بام دشمن خونی شده بود چون بش گفته بود زن ایوب نشو..مادرم اوردش آشتی
یه روز..ذوق داشتم من که اینا اومدن خونهام..چون کسی هم نمیاومد...نمیدونسم چه
کنم..شیشه شیشه ترشی پر کردم دادم دسشون...خودم درست کرده بودم وقتای بیکاری از
سعید چیزای ارزون ته صندوقش رو میخریدم ترشی مینداختم که وقت بگذره..سال دوس
داش..میبرد پادگان..
گفته بودن که شهرزاد رو کی مجبور کرده
ترشی درست کنه حالا...تا شنید زن ممد درست کرده اینم دوید...هیچی هم بلد
نیس...مواد رو خراب میکنه فقط.
یادم نمیاد ترشی خوب شد یا بد...میدونم برای سال دوس داشتم بندازم..ترشی کلم قرمز دوس داش...با به قول مادرم تیله...یادم مونده بود که وقتی شیشههای ترشی رو میدادم دسشون...زیبا یه وری نگاه کرده بود: بسه بسه چه خبره...میخوایم چه کار.
- ها خو ...زن خوبی بود زن ممد...من نرفتم البته خونهاشون ..شما که رفتید میگید...این چیزا رو دخترا از مادراشون یاد میگیرن..خونهداری...تمیزی...مرتبی...آشپزی...ترشی و مربا انداختن...خیاطی....حداقل یاد میگیرن شلخته نباشن...مادر ممد رو که دیدی چه گندهاس...خود زنشم..ما که بعد از یائسگی یه چربی میره تو لابهلا گوشت کونمون با همونم فیس میدیم به مردمکه ببینید چاق شدم...تپل شدم..
صداش نازک و بالشکستهاس:
- خو دیگه این جِنمونهلاغریم..
- ها ژن ما ژن بدجنسیه یوما...اما هم خوبه تو این زمونه..به دردمون میخوره.
- اون حرفا رو بت زدم نکنه ناراحت شدی؟
- نه چرا ؟...مگه تو ناراحت شدی؟
صداش لرزید: نه.
اشک دم مشک و بدجنس.
- خو حالا صبر کن بت بگم چطور پوز مادر سال رو زدم..وقتی در مورد دامادت گف "عجمه"
- اون خو شیرازیه... عجم نیس...
از نظر مادرم عجم بودن شامل آدمایی میشه که لهجهی کشدار دارن و جای تو میگن شما و جای بِرای واسه و جای برادر داداش و اینا...کلا غیرجنوبی..شیرازیا رو هم یه جورایی جنوبی حساب میکنه
اونم خو مثل ما شکر تو چای میریزه..نه با قند میخوره..این یعنی ته خودمونی بودن به قول خودش..وقتی رو د خودمونی ساکن میذاره
میخندم.
- خو باشه همون....صبر کن تا بگمت
چی بش گفتم..
بش میگم و میخنده خیلی...میخنده ...
وقتی قطع میکنم به خودم تو آینه
روشویی نگاه میکنم:
شهرزاد این تویی ننه؟
- ننهات با منه.
بیادب.
چمری: میوهی نخل..وقتی هنو کوچیک و سبزه و حتی خارک نشده..معادل تقریبیِ و معنوی (! ولک این چیه دیگه؟!) چغاله بادوم.
خواهرم گفت تو توی زندگیات چی داری؟ چطور میتونی دل ببندی به شکل قطرات آب توی حوض آبی رنگ همسایهات؟
به خواهرم گفتم شاید کسی نبوده که انتخابم کرده باشد..که برایم بیستتا کتاب بخرد و من هر وقت دیده باشمش در موردش گفته باشم:
حالا مگه چیکار کرده...سرویس جواهر مگه گرفته؟
داشتم برگ گل محمدی جع میکردم که درد توی پهلو و تموم تنم و دستام پیجید...نشستم...انگار چیزی توی بدنم ترکیده..انگار وصل نباشم دیگه به زندگی.
انگار چیزی هست که نذاره حتی آب دهنم رو قورت بدم...
چه کنم خدایا با این..
درد و خون قهوه ای رنگ پخش روی پام..
برادرم زنگ زده..میگه الو؟
جواب دادم بله.
یههو گفت گوشی گوشی...بعد صدای یکی اومد که میگه که بده من..بده من...
با لهجه میگه:
- خانم راسته که ما فقیریم اما نه گداییم...
بعد صدای قهقهه..
خودش و ممد و بابام.
خاطرهی کیف چهارم دبستان که خانممون خواسته بم عیدی بده..نگرفته بودم و گفته بودم خانم راسته که ما فقیریم اما نه گداییم...لهجه هم عربی شدید.
ممد بود.
روز پدره امروز...خودش رو لوس میکنه میره خونهی بابام..با بابام و مورتون میشینن تو خاطرات سفیدروی من میگردن میخندن.
سال گفت چته؟
گفتم هیچی.
زنگ زد به مورتون و حالا زیر لب زمزمه میکنه خانم راسته که...
چیزی ندارم بگم.
فکر میکنم آفتابپرست نازنین.
استاد بزرگ از کار من راضیه. تشویقم کرده. من اینجا در این دهاتِ شهرنمایِ دور...خیلی دور..از همه چیز دور...از آدمهای موفق دور..از دنیای مجازیِ روز حتی دور...از دار و دستهی کتابخوانها..دوستها...دورهمیها...رستورانها..تئاترها..سینماها...خانهی این و آن رفتنها...از تارتها و پاپیونها و روزنامهنگاری و کلاسهای داستاننویسی و و محفلهای ادبی و...هر چیزی که ممکن است کمک کند و دوست داشته باشم...دور....خیلی دور...
خیلی بیشتر از خیلی دور..
دل من به دوستی استاد بزرگ خوشه...وقتی میخونه..وقتی تشویق میکنه...وقتی اونم از جایی دور...خیلی دور...از جایی که شبیه قطبه حتی...برام مینویسه که خوب نوشتم..که این رو بخونم و روش کار کنم که دیشب برام نوشته بود آفرین...خوبی..فلان..
دل من به اینها خوش میشه..تو باغچه کار میکنم..خاک لای شیارهای انگشتام رو درمیارم..به آدمایی زنگ میزنم گاهی که از دنیای مجازی باشون آشنا شدم و سرشون شلوغه...آدمای شهرای بزرگ تو شلوغی شهرای بزرگ گم میشن و نمیشه از کسی گلهای کرد...
دلم میخواد از آدمای کمِ مجازی که میشناسم بپرسم..نمیدونم چی بپرسم...گمونم دلم میخواد بپرسم از من راضیان؟!
یا ...
بههرحال گاهی با همین احساس دور بودن از دنیایی که به نظر موفق و فعال و غمگین میاد..غم و چیزهای مشابه جزلاینفکشه برای استاد بزرگ مینویسم که...استاد بزرگ میگه...
روزگار من و استاد بزرگ هم و خداحافظ عزیزمهای سال..و..
بیخود و بیدلیل کمی هم شادم.
رفتیم و شلوغ بود...پسرهایی همسن بن و کوچیکتر با کلههایی که تیکه تیکه تراشیده شده و جابهجا مو داشت ونداشت..از روستاهای اطراف اومده بودن..
نگهبان بهاشون گفت فقط مردم اینجا رو راه میدن از اطرااف شما رو راه نمیدن. بچهها جدی گرفتن و گفتن خیلی سخت بلیط گیر اوردن. یه تپلشون که برای بعدا قالتاق و قلدر خوبی میشد گفت که بُلیط رو خیلی سخت گرفته...برا دوختارعاموهاشونم گرفتن..دخترعاموهاشون دخترای سبزهای بودن با مانتوهایی پولکی و روسریهای ساتن و براق...و کفشهای ورنی پاشنه ایمنی...یکیاشون به عربی چیزی گفت اونی که حرف میزد بهاش گفت طاعون و محکم زد پس کلهاش..نگهبان گف ها اگه همه بزنین میذارم تو برین...محکم بزنش که بذاروم تو بری...بچهها هم رو محکم زدن..از پس گردنی گذشت کار و به لگد رسید...نانا چسبید بم و من سرم رو به عکسای گوشی گرم کردم..بن رفت بلیط بیاره و سال گفت میخوای برگردیم؟..گفتم بدم نمیاد برگردیم...گفت فردا بیایم...با این اوضاع فکر کنم دعوا بشه تو سینما..بعضیا دیروز هم اومده بودن..
دخترای شرکتی با تیپایی که کمی با بقیه فرق میکرد اومده بودن و بچههای روستای اطراف طعمههای خوبی برای دید زدن میدیدنشون..
بن گفت دوستش گفته بعضی دخترا طوری لباس میپوشن که خودمون خجالت میکشیم...
به دخترا نگاه کردم..تیپ خاصی نداشتن...حداقل به چیزهایی که تو شهرمون دیدم یا تو پایتخت یا مرکز استان یا..رژ زده بودن بعضیا..تک و توک کفشای جیغ..صف شلوغ شده بود..به سال گفتم بره بن رو چک کنه..داد و بیداد شده بود و پسرایی که هم زده بودن گفتن دعوا شده بریم..نگهبان هلشون داد...گرد و خاک رو خوابوند و من بلیط به دست ایستادم و به دخترای کم سن و قشنگی که میرفتن تو گفتم بلیط میخواین؟ تو صف هم نمیایستید..پنجتا دارم..گفتن دوتا میخوان..بعد دوستاشونم اومدن و شدن پنجتا بلیطا رو دادم...قیافهی تر و تازه و قشنگ دخترا که همسن بن یا کوچیکتر بودن تنها چیز قشنگی بود که دیدنش حالم رو خوب کرد...دستای ظریفشون..لبای تازه با رژ صورتی روشون..ظرافت شاپرک مانندشون...دختریایی خودم....اون موقع لابد اینطوری بودم و نمیدونستم...اینطوری بودم و فکر میکردم ..بلیطا رو دادم..پول رو گرفتم..بن فرار کرده بود..به نظرش این بازارسیاهبازی بود...نانا قهر بود..سال چیزی نگفت..تو راه چیپس و پفک و آبمیوه رو خوردن..نانا کم کم قهرش برطرف شد...سال گفت با دخترا که حرف میزدی باورت میشه حس کردم همسنشونی؟ از دور میدیدمت میگفتم این چرا میگه من گنده و چاقم؟..سرت رو یه وری گرفته بودی با خجالت توضیح میدادی چرا بلیطا رو نمیخوایم..با اون کفش صورتی و کیف آبیات..
داشت جدی میگفت یا دوستم داشت؟..چون دوستم داشت من رو اونطوری میدید؟...
دستش رو بوسیدم..
بن گفت: دیش دیرییین زندگی زیبا میشود..سال به بن گفت: مسخره کن...روزگار خودتم فرا میرسه جوون...خواهیم دید جنابِ بن.
نانا از پشت بغلم کرد..
بن گفت: آمادهی لوس شدنن اینا.
مردی پس از طلاق گرفتن از همسر خود با او تماس گرفت!!
و گفت: خانم ببخشید
اشتباه کردم
لطفا مرا ببخش
و به خانه برگرد!!
زن در جواب گفت : آیا در کنارت یک لیوان داری؟
!؟!؟
مرد گفت: بله دارم!!
زن گفت: اکنون آن را محکم بر زمین بکوب.
مرد چنان کرد که زن گفته بود.
سپس زن گفت: حالا که دیدی آن لیوان شکسته و هزار تکه شده، آیا میتوانی تکه هایش را جمع کنی و دوباره بسازی!؟!؟
مرد در پاسخ گفت: نه نشکسته ، !!
لیوان استیل بود
و زن پاسخ داد خدا لعنتت کنه..عصر بیا دنبالم...
هر هر
این رو سال برام فرستاده...از این چیزا که مردا دوس دارن و حس میکنن با خلق و انتشارشون بسیار زرنگی و تخسی به خرج دادن..
باید بخندیم دیگه.
باشه الان پهنیم: هار هار هار هار هار...
چقدر باحالن این تسترون بنوپارتها...اوفففففف..یه چیزی اصلا.
الان منتظره اوکی بدم.
گُل فرستادم.
منظور اینکه تو مثل گلی...ناز و خوشکلی.
با تموم لووانا استیل ناشکستنیات جیگر.
زیر پتو روی کاناپهی روبروی تلوزون دارم چنتا کار رو با هم میکنم.
جیش دارم
سردمه
نسکافه میخورم
با مورتون چت میکنم
به این فکر میکنم که آیا ممکنه تو سینما هاشم اینا رو ببینیم؟
به این فکر میکنم که قبلا کاناپه سبز یا آبی دوس داشتم...و به آدمایی که کاناپههای نسکافهای شکلاتی و کلا تو مایههای قهوهای داشتن میگفتم محافظهکار سنتی و غیرخلاق و چسو حتی
حالا..حالا که نه یه سال و اندی پیش که خودم کاناپه گرفتم یا اونطوری که بقیه میگوَند مبل دنبال تیرهترین رنگ بودم ...و همهی رنگای بالا از جمله نسکافه و قهوهای و شکلاتی دارچینی و کلاا هر رنگ مزخرف تکراری دیگهای توش بود...چرا؟
چون چرکتابه و همینا دم دس بود و مدلای دیگه گرون بودن و من به جرگهی پیرهای چسوی ترسوی ریسکناپذیز پیوستم..سرم رو کردم تو کاناپه..فکر میکنم خوب تیرهاس...رنگ خودمم هس...رنگ خونگی و گرمه و مهربونه و شبیه خودمه...یعنی آدما در مور من میگن همیشه این رنگته شهرزاد...رنگ معرف من..
گور بابای این حرفای درپیت به درد نخور
ممکنه یه روز البته سبز گلدار یا آبی یا ارغوانی بخرم...
سال اومده و تو لیوانی که برام خریده( ای وای ماگ بود اسمش) نسکافه برام ریخته و هی میاد شوخیهای دستی میکنه بام...در اعتراض گفتم که حالا یه نسکافه بمون دادی تا...
اونقدر خندید که لرزید..یعنی دیدم سرش رو شونههام میلرزه...دیدم میخنده...نشستم نسکافه خوردم و به فلم مزخرفی که قرار پاش بخوابم فکر کردم...سال خیلی براش ذوق کرده:
یه کیلو آلبالو یا همچین چیزی...اینجا مردم شادی داره فقط فیلمای کمدی میارن..
مثلا چقدر دوس دارم ابدیت و یک چیز رو ببینم...یا اون یکی کوچهی بینام..یا چیزای اینطوری...حرااااام اگه بیارن.
بِدشون چی بیارن؟ یه گرم آلبالو و روزگار سخت عروس خانم...نیش زنبور بر کونِ زنِ بور و از این حرفا.
آیا لحظهای در زندگی فرا میرسه که نخوام بنویسم یا بگم یا به این فکر کنم که جیش دارم ؟..و در ادامه خیلی تکراری و هزارباره فکر کنم:
انگاری آتیش دارم؟
نباید بزنم تو ذوق سال...راستش خیلی آدم خوبیه...خیلی ها.
باید لبخند مهربونی بزنم...ماتیک بزنم و موهام رو شونه کنم و دست در بازوی جان سیناییاش برم هستههای آلبالو رو ببینم.
تا حالا چندبار اسم فیلم عوض شد؟
یه آلبالو داش دیگه...شما باهوشید...بلدید...میدونید چیه.
بای برتون.
راسی روز مرداتونَم مبارک از همی حالا.
دکترامیرحسین بانکیپورفرد:
خداوند در قران میفرماید: «ومن ایاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها» (روم/۲۱). این تسکین با ۲چیز تضمین میشود. مودت و رحمت.
مودت یعنی عشق، و رحمت یعنی یک محبت یک طرفه بدون اینکه طرف مقابل مستحق یا حتی گناهکار باشد. باید این رحمت باشد تا آرامش باشد. گذشت، از دل رحمت بهدست میآید. درست است که حق با شما بوده ولی باید گذشت کنید.
قرآن کریم 3 مرتبه گذشت را تجویز کرده است که در رفتار با همسر هر سه را باید اجرا کنیم. مرتبه ابتدایی گذشت، همان عفو است. «ولیعفوا ولیصفحوا» (نور/22). عفو یعنی اینکه من یک بدی به شما کردم معذرتخواهی میکنم و شما بگویید: بخشیدم.
قرآن میگوید عفو کافی نیست بلکه در مرحله دوم باید «صفح» هم داشته باشید. صفح یعنی چشمپوشی کردن. اشکال همسرتان را چشمپوشی کنید، به رخ نکشید و فراموش کنید. متأسفانه برخی از ما هر وقت اختلاف پیدا میکنیم، شروع میکنیم از جلسه اول آشنایی تا همین حالا را مرور میکنیم و اختلافات را به رخ هم میکشیم.
«عفو و صفح» تا این جای کار برای ارتباطات اجتماعی کافی است. «الا تحبون ان یغفرالله لکم». باید عفو و صفح کنی، چرا؟ آیا دوست ندارید که خدا گناهان شما را بیامرزد؟ همانطور که دوست دارید خدا از شما بگذرد، شما هم بگذرید. اگر کسی نسبت به برخورد مردم عفو و چشمپوشی کرد، خدا از گناهانش میگذرد.
«وان تعفو او تصفحو او تغفروا» (تغابن/14). پس در مرحله سوم، غفران هم باید بکنید؛ یعنی اشکال او را جبران کنید. او قهر میکند؛ شما برای آشتی پیشقدم شوید، او داد میزند، شما برای آرام کردن او کوشش کنید؛ چرا؟ زیرا شما 2 تا شریک هستید نه 2 تا رقیب. زن و شوهر شریکند و اگر یکیشان کم گذاشت به هر دلیلی، طرف مقابل باید جبران کند.
قرآن کریم میفرماید: اگر این 3 مرحله را نسبت به همسر خود انجام دادید «فا نالله غفور رحیم» پس خداوند هم مهربان و آمرزنده است.
ممکن است برخی بر این باور باشند که اگر این کارها را بکنیم، همسرمان پررو میشود. این نگرانی شاید در کوتاهمدت صحیح باشد ولی در بلندمدت خیر. چنانچه این مرام را ادامه بدهید، زندگی در قبضه شما میآید. مدیریت در خانواده، مدیریت بر جسم نیست بلکه مدیریت بر قلب است. اگر قلب همسرت را تسخیر کردی، هر کاری که تو بخواهی او میکند.
از تلگرام یه مُلای خوب.
به سال زنگ زدم.
- سال؟
- بله.
- خوبی؟
- ممنون.
- تو منطقهای یا بیرون؟
- بیرون بودم الان اومدم.
- پس خستهای...میخواستم بت بگم بری برام سیگار بخری. ..خودم میتونم برم از این یارو بو گندوئه سیگار بخرم اما میدونی آدم درستی نیست..یعنی شایدم بشه..گرچه بش نمیاد باشه...در کل نمیدونم خوبه یا بده اما همیشه میخواد زیادتر از حد معمول با آدم حرف بزنه و مخصوصا اگر زنی که اون زن منم در اینجا ازش سیگار بخواد احساس میکنه دواطلب شده برای فاحشگی حالا زنه..یعنی میدونی فاحشه شدن هم بد نیست..به من مربوط نیست...منظورم اینه که یه جور مورد جنسی به نظر میرسم و من این رو دوس ندارم و نمیخوام..من فقط میرم ازش سیگار بخرم...اگه مرد بودم بام اون برخورد رو نمیکرد اما چون میدونم حالا که زنم برخوردش با من متفاوت میشه اذیت میشم ..اینه که نمیخوام برم سیگار بخرم..چون دوس دارم وقتی داره با اون لحن کشدار اغواکننده- از نظر خودش- بم میگه چی میخوای؟!..و این رو با ادایی میگه که انگار کلی چیز داره برام عرضه کنه..انواع و اقسام سیگارها و دیگر خدمات..کافیه بخوام یا اشاره کنم..دوس دارم با مشت بکوبم تو چشمش..دماغش..و یه فندک بزنم زیر تصویرش...یعنی حس میکنم پوستره نه انسان...پوستری آویخته شده بر سر در سینمایی که فقط آدمایی مثل اون میرن فیلمش رو ببین اسم فیلمه هم هس: چی میییییییخوااای؟..
برای اینه که نمیخوام برم سیگار بخرم خودم.
- خسته نباشید میگم به شما مهمان ارجمند برنامه..تا برنامهای...
- سال..ئه...
- نباید هم بری..
- نباید نداریم..نباید تو تعیین نمیکنی
- بیخود
- من نمیرم چون خودم میدونم آدم خوبی نیست...تشخیص دادم که چقدر به دردنخور و عنیه
- من تعیین میکنم
- هاها...برای همین زنگ زدم که از شما خواهش کنم برام سیگار بخرید
- ببینیم چی میشه...وقت کنم..
- میری بخری؟
- اما من تعیین میکنم
- دولت رو؟
- زورت میاد بگی؟
- نه..اما خوب واقعا تو تعیین نمیکنی...من جز وسایل تو نیستم...
- نه مسله حق و حقوقه..وظایفه..
- اینم همونه روکشش فقط فرق میکنه..
- زیاد حرف میزنی امروز شهرزاد
- تو هم سال..برم قهوه دم کنم
- باشه
- سال؟
- بله؟
- تو آدم خوبی هستی..دوس داشتم به اندازهی تو خوب بودم
- لوس نشو
- بوخدا.
- خدافظ
- دستت تو دست حافظ.
به سال زنگ زدم.
- سلام سال.
- سلام چوکولو.
- ازت ممنونم که بم میگی چوکولو حس خوبی میده.
- چی میخوای؟
- سیگار.
زندگیم؛ بدون تو کون زندگیم پاره بود...روزت مبارک عشقم..تکیهگاه روزهای ریده در خودم.
یعنی آدم دلپیچه میگیره..تا عن هر چی رو درنیارن نمیگیرن بشینن..میدونیم بابا...میدونیم برای گوز هم میمیرید از عشق.
نانا میگه ماما بعضیا هستن که چیزای بدی دارن اما همه بشون میگن خیلی قشنگه..نمیشه بشون بگی بسیار بسیار بسیار بد و زشته چیزاشون..
بسیار بسیار بسیارش رو فارسی میگه.
نانا اومد و با تردید گف بوسی کار خیلی بدی کرده که نمیدونه چطور بم بگه.گفتم بگو. فکر کردم لابد پشت بچههاش رو لیسیده. دوتاشون رو پیدا کردم.. بعد زود گفتم حال به هم زنه...نه نه...نگو...حالم بد میشه...همین الانش تن ماهی خوردم که جدیدا ازش متنفر شدم..و با مسواک و دهان شویه و اینا هم طعمش مزخرفش از دهنم پاک نشده...همینطوریش تو ریسک استفراغم این روزا...
گفت یه پرندهی کوچولو..چطور تونسته بوسی احمق این کار رو بکنه...خونی اوردش انداختتش جلوی بچهها..بیچاره پرندههه...غمگین نگام کرد...گفتم خوب برای بچههاش غذا میخواد..غذاش اینه..
گفت حالا روح پرنده کجاست؟
فکر کردم تو کون سگ. من چه میدونم..اول بردارم به روح داشتن اعتقاد پیدا کنم..به اینکه بعد از مرگ بره جایی...گفتم نمیدونم..شاید تو دنیای ارواح پرندهها..
گفت آخه بچههاش و خودشم خوردنش...دهناشون خونی بود...گفتم به ما چه..
گفتم دنیا اینطوریه دیگه..بعضی چیزا غذای چیزای دیگهان...گفت مثلا آدما هم؟
گفتم نه که هم رو بخورن..اما هم رو اذیت میکنن..
گفت نمیدونستم دنیا گریهداره.
صورتش اینطوری بود:
ماماتی
بَبی
من و پسرکوچیکهی زیبا که نانا اسمش رو گذاشته: بَبی...چون هی اشاره میکنه به در که یعنی من رو ببرید بیرون. ..یا باباش رو میخواد...تلفیق هر دو کلمهاش شده بَبی.
الهام جاریم زنگ زده بود که شهرزاد بدو برو روتانا موسیقی رو ببین. شذی حسون رو گذاشتن.
میشناختم کیه.
الکی پرسیدم کی بزون؟!
خندید و گفت درد برو ببین...همونه که بت میگم یاد تو میندازتم...کاراش و همه چیش...
- تو که هر کی قرتی و دیونهاس میگی یاد تو میندازتم..
- نه به خدا شهرزاد...
روشن میکنم...ایم ترانه مزیون هست...مسخره است..اما کلیپ نسبتا قابل تحملی داره...میرقصم تنهایی..سایهی اندامم رو دیوار میافته...
چمه ؟! اسمالله عینی...اسمالله.
دلم انیمه دیدن خواست...از اون عشقیای غمگین کننده نه..یا خودکشی آور یا افسردگی رسان. هر چیزی که ربط به عشق داشته باشه حالم رو بد میکنه..حوصله ندارم افسرده شم.
دلم یه چیزی میخواد مثل همسایهی من توتورو.
که تو خیالم اون دختر کوچیکه باشم. عاشقشم.
اونجا که اون راه مخفی تو جنگل رو پیدا میکنه..حال کردم باش.
مربای پرتقالی که درست کردم چند روز پیش خوب ؟ خوش عطر شده.
می مالم رو نون تست می خورم ....سال میاد کش دامنی که تنم کردم رو ول میکنه ...می کشه و ول میکنه می خوره زیر سینه ام و میسوزه
دامنم شده دکولته ام ....
_بعد بگو چاق شدم
لقمه رو قورت میدم
_میخورم نوش جونم...
_زن باید پر باشه نه چاق
اضافه ی لقمه رو می ذارم دهنش،
_والا عینی مرد اگه مرد باشه زن چاق و لاغر و پر و خالی نمیشناسه
از پس هر زنی بر میاد ...نق و نوق و این لاغره و اون چاقه کار بچه هاس و ک...ر ناقصا.
بوس میفرستم و میر م لقمه تو دهنش مونده گمونم گنده اس برا حلقش.