فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم


گفتن عشق شادیست

...



زن ف آرزو دارد یا این‌طور نشان می‌دهد یا به نظر من می‌رسد که این‌طورست که از من زن بهتری بسازد. یا زنِ زن‌تری. بس که حالا زنِ عنتری هستم لابد. این را وقتی متوجه می‌شوم که دارم پاهایم را توی حوض می‌شویم..کسی صدایم می‌زن و می‌زند و می‌زند و بالاخرهجواب می‌دهم...
دلش شسکته...امیر پسر بزرگش را زنش برده مرکز استان..با وجودی که بچه‌ی شیرخواره داشته باز حامله شده و شوهر رفته همسایه‌ی دیوار به دیوار خانواده‌ی زن شده ...این‌ها را زن ف می‌گوید...چیزی نمی‌گویم...می‌وید چرا د ر را باز نمی‌کنم..ورم کرده‌ام از پشه‌ها...نگاهم می‌کند...می‌گوید باغچه هم خوب است...اما کفش پاشنه دار دارم؟
خوب دوست ندارم پیش خودم حتی فکر کنم چون روشنفکرم پاشنه دار ندارم...ندارم چون بلد نیستم باهاش راه بروم...یکی هم دارم مخمل و تور..برای عروسی پایم کردم و باهاش هم پریدم..اما پایم نمی‌کنم که بروم باهاش بازار...و...
می‌گوید که راه رفتن زنه قشنگ می‌کنه..حق دارد. دیدم که قشنگ و لوند می‌شود راه رفتن اما من چندبار بعد از همان مراسم سجده کردم جایی...به اندازه‌ی کافی سجده‌های یک هویی راه انداخته‌ام...می‌گویذ آیات در مورد من می‌گوید خانم فلانی هیچ به خوش نی‌رسه..
آیات مثل بعضی خواهرها و خواننده‌ها  و آدم‌هایم و...خیلی های دیگر اعتقاد دارد من قدر زندگی‌ام را و علی الخصوص مادر عروس : سال را نمی‌دانم..لیاقت زندگی و شوهرم را ندارم...این را اکثرا از نگاهش و این‌هایش حس می‌کنم جای نیش پشه را می‌خارانم
می‌گوید ..
یادم می‌آید به اطلسی هایی که خودشان سبز شده‌اند آب ندادم..دارد حرف می‌زند می‌روم شلنگ را جا به جا می‌کنم..به یک مگس سبز آبی مخصوص شب چشمک می‌زنم که همه چیز را شنیده و بعد از رفتن زن فاضل به من قول داده نیشم بزند که بتوانم  راه پیدا کنم به آنجایی که وزوز کنان توی گوشم گفته و اصرار کرده نگویم: این یک راز است..قول بده حتی به دوستت نانا نگی....به نانا..هم...شنیدی؟
همیشه می‌گویم قول...اما تو دلم ادامه می‌دم ایششششششش قول باطل می‌شود..من که نگفتم قول.گفتم قول‎اشششششش....و این بی‌معنی است..
زن ف می‌گوید زن هاشم را دیده آمده خانه‌امان عین دختر چارده ساله‌ها...آرایش..موی زرد... من عین پیرزن...بی آرایش...
به اش می‌گویم من زن ناقصی هستم...از آن چیزها که خودش و دخترش دارند و این‌ها..دیگر حتی یک ذره‌اش را ندارم.. ...من دیگر چیزی ندارم که مردها برای خاطر همان بخواهندم... همه چیزم از بین رفته...یک هفته پیش رفتم عمل شدم..با لیزر...جایش نمانده اما ناقص شده‌ام...برای همین دیگر مهم نیس...مهندز هم بام حرف زده قرار شده زن ای‌گیره...ساکت است با دهن باز...شوکه.
می‌زند توی صورتش و عزیزوم گویان دستاش طرفم دراز است بغلم کند..می‌!گویم ها...دارم قرص اعصاب می‌خورم...خیلی عصبانی می‌‎شوم...قاتی می‌کنم...برای همین فاصله می‌گیرم که بقیه را نزنم..گاز نگیرم...آیات که دکترای روانپزشکی داره می‌دونه...بش بگه توضیح می‌ده...قرص‌های خیلی بد..سرم را گرم می‌کنم به گل و گیاه وگرنه شاید ....
بعد می‌گویم شب بخیر و می‌روم...کمی می‌ایستد...صدای در را می‌شنوم...
توی تصویر موبایل خودم را می‌بینم...روسری یک وری...ورم توی پیشانی از پشه‌ها....
خودم را تصور می‌کنم چسبیده‌ام به ستون...سری تنم را می‌کاود...کسی که رنگش سبز و آبی است...صدای پای سال می‌آید...با وزوزی که خودم می‌شنوم دور می‌شود...بالای سرم چرخی می‌زند و دور می‌شود...
سال می‌گوید با کی حرف می‌زدی:
- مگ......با زن ِ ف.

آب رو گذاشتم تو کرتا بره...صدای شرشرش میاد..از ظهر تو همین باغچه‌ام...تمیزش می‌کنم..خاک و گل لای شیارای انگشتام رو درمیارم...علفا رو می‌کنم...شاخ‌های اضافی رو می‌برم..مگسای آبی کشف م‌کنم..آره..آبی...فلزی...انگار نظامی باشن...یه جور زره‌‌ی نظامی تنشون هست...بعد مگسای سبز...مگسای سبزآبی...کارشون ندارم..کارم ندارن...لوسی رو می‌بینم که ناخون تیز می‌کنه روی تنه‌ی بریده‌ی سپستونِ ته باغچه...سال چوباش رو نمی‌ندازه..نمی‌دونم می‌خواد چی‌کار...اینم مثل فوتبال براش لذت داره که درکش نمی‌کنم اما مخالفتی باش نمی‌کنم...مثل شب فوتبال...روز فوتبال..با برادرام فوتبال با برادرش فوتبال..با همکاراش و دوستاش....با بن با نانا...من هم یه کم بلدم..
می‌دونم منچستر اسم یه تیم..رئال هم..بارسلون..مسی رو می‌شناسم..رونالدو...می‌مار..یا نی‌مار؟..چیزای دیگه بلدم..زین‌الدین زیدان مربی رئاله...فکر کنم...میلان..میلان چیز مهمیه...اسپانیا منفوره...آلمان محبوبه..برزیل محبوبه..مسی منفوره...رونالدو محبوبه...شامپوش هس تو خونه...پرسپولیس تیمِ...استقلال خوزستان اگه هم ببازه...صنعت و نفت و فولاد آبروبرن...نباید طرفداری کرد ازشون..حتی همین استقلال و پرسِ پولیس به قول نانا...باید از تیمای دنیا طرفداری کرد...یه چیزای دیگه هم بود که الان یادم نیس...
سال چیزای زیادی دوس داره که من درکشون نمی‌کنم اما کار بشون ندارم...ساعت سه و نیم شب گوشی‌اش دسش باشه و فرداش باید بره مرکز استان یه‌هو...همه‌ی روز حالش گرفته‌اس...شبیه افسردگی...چیزی ندارم بش بگم...زیاد تحملم کرده...تحملش نمی‌کنم...فقط کاریش ندارم..بش غذاش رو می‌دم..لباساش رو می‌شورم..اوتو می‌کنم...کفشش رو اگه کثیف باشه می‌گم تمیز کنه و نمی‌کنه پس خودم تمیزش می‌کنم...و می‌ذارم تو فکر باشه..رو تخت تو حیاط و هی بخونه: کجا سفر رفتی..چه بی‌خبر رفتی...قلبم را چرا ندیدی...یا اشکم را؟ مال افتخاریه.
شارژ گوشیم تموم شده..نمی‌فرسته...زنگ نمی‌زنم پس...غذا نمی‌خوره...بچه‌ها رو برای مدرسه بیدار نمی‌کنه...و...
و از ماموریت مرکز استانی‌اش برمی‌گرده...شاد...شارژ...حال خوب ...با خودش لبخند می‌زنه...و خورش سبزی برنجش رو با اشتها می‌خوره...فوتبال می‌بینه...دراز می‌کشه رو تخت تو باغچه به صدای شرشر آب گوش می‌ده و یه هو یادش میاد اونجام:
چطوری ؟
- قربانت.
- می‌رم بخوابم..خسته شدم امروز کلی..بیرون شهر بودیم..
- باشه.
ماموریت به نحو احسن انجام گرفته لابد...دس به پیشونیم می‌زنم جای نیس پشه هس روش...صدای آب خوبه...
می‌ره و میاد: وقتی بت گفتم چطوری چی جواب دادی؟
- قربانت...چطور؟
می‌خنده.
- هیچی فکر کردم گفتی "قلبونت"..
- نه من از اینا بلد نیستم.
- آره تعجب کردم..گفتم تو نمی‌گی..شب بخیر..
دستش تو ریششه...اون لبخند قشنگ رو لبشه که نشون می‌ده اصلا بابت گفتن شب بخیر نیس... که به قول منشی کارتون کارخونه‌ی هیولاها دیدنش باعث دلگرمیِ  منه.
می‌ره.
 کاش منمن می‌گفتم قلبونت؟ خیلی کارا شبیه گفتن قلبونت می‌کردم تو زندگی؟ خیلی چیزا تو همون سبک و مدل داشتم برای عرضه کردن؟
قلبونت...قلبون دندونت...دندون بی‌دونت.
چرا تو عمرم از این حرفا نزدم؟
یه زمانی مد بود می‌گفتن سَههههلام...هوارتا...یعنی هزارتا..هوارتا دوجت دالم...
خداپس یعنی خداحافظ
هویجوری..یعنی همینجوری
یه چیزای دیگه هم می‌گفتن..آها...عشقولی شدیم..جیگملی یه زمانی می‌شنیدم زیدای دخترا بشون می‌گن...جوجو...یعنی جوجه لابد.. ..گل من چندین منشین غمگین چیِ هجران به سرآید و اینا...
الان می‌گن فازت چیه..
یه چیزای دیگه هم می‌گن اللللللهیییییی...اوجولات..یعنی شکلات..
عسیسم...عجقم...عچقم...بعضی وقتا می‌گفتم آچپزخونه...
نمی‌دونم...چرا این‌همه حواسم بود نگم از اینا......حالم بد می‌شد ...از بزنگم...بتعریف...از 2U.. از TC... از ...
خ بده..خیلی بده یعنی..
س یعنی سلام..ک یعنی کس مادر نمی‌دونم کی...
نمی‌دونم.
لج نبود فقط مدل من نبودن...می‌شنیدم ملت به هم می‌گن ولی تو دهن من انگار ماست باشه..به چشمم حتی عن می‌شد گوینده..
عوضش دوس داشتم کسی جایی به من بگوید: ..
حالا.

خو الان چی‌کار کنم؟ خوش‌به‌حال اونی که جانت دارد از آنت درمیاد براش...نازت می‌کنم و می‌گم آخی...

..تو دلم می‌گم اما جهنم..فقط چون عاشق من نشده بودی.

باورکن.

از این‌همه مرد عاشق شکست‌خورده و به معشوق نرسیده جانم به لبم که ..جانم بر کفم..جانم ..
بابا جان شهرزاد چشمات رو وا کن نیای در دو قدمی من عر بزنی..همه می‌رسن به من یادشون می‌افته در مورد عشقای از دس رفته و نرسیده بگن و د بیا گریه.
بمیرید...می‌خواستید بیاید عاشق من بشید. ترکتونم نمی‌کردم..ممکن بود بتون خیانت کنم که خوب کاری می‌کردم اما ترکتون نه...اتفاقا اونقدر ترکتون نمی‌کردم که شما بکنید و بدان وسیله حالتون از خودتون و کاری که با من کردید خوب می‌شد...یعنی هر عنی هم بودید به من که می‌رسیدید احساس دون‌ژوان و اینا بتون دس در مورد خودتون...بس که من به تخمتون آویزون می‌شدم و هی می‌کشیدم که نروووووو
ترکم نکن...
این‌قدر خوب می‌شد حالتوووووون..ااااانییییقدرررر که حد نداره...بعد شما دردتون می‌گرف خوب...و فرار...هی شما فرار هی من: نروووووو
حقتونه هر چوبی می‌ره تو کونتون...قدر نوازش‌های من رو ...از کجا می‌دونستید باید؟
به من چه.
من اتفاقا با پر طاووس کون‌های عشاقم رو نوازش می‌کنم نه با چوب.

موفرفریا...دماغ گنده‌ها

مینا و زیبا خونه‌ی زیبا جمع شدن از ظهر...دارم می‌ترکم از حسودی.

اگه من بمیرم بوی سرم و موهام چقدر می‌مونه رو بالش؟ سال ممکنه بالش رو بو بکشه و اشکش بیاد؟ نمی‌دونم.

دوس داری نه شهرزاد؟!
- نه زیاد.

پ چی؟...نمی‌دونم...بعد از چند وقت بوی آدم از جایی می‌ره..؟ عطرش؟..مثلا عطر تیز و تند مو بر اندام سیخ کن تن مردی از بینی  ذهن آدم...
-کم‌کم می‌ره...

چه بد..دوس ندارم بره.

زن ف در رو می‌زنه..زیاد..باز نمی‌کنم..حالا دیگه بیدارم..اما روی آهنگ ترانه‌ی ...یکی از ترانه‌های کارول سماحه که دوس ندارم صداش شروع شه فقط آهنگ بمونه سُر می‌خورم....از اون ور در می‌زنه...بلند نمی‌شم...ساعت چنده مگه؟ به ساعت نگاه می‌کنم..کمی فقط از دوازده گذشته..دستام بوی صابون وینولیا می‌ده..دلم می‌خواد بیدار شم و کسی ناشتا سیگاری بذاره رو لبم و قهوه‌ای نیز هم...یا یه چای خوب مطبوع...
کجای داستان رسیده بودم؟ آها...شوهر زن و پدر راوی..یا راویه از جنگ برگشته...کلی با زن‌های غیررسمی پریده بود ایام جنگ زنش به روش نیورده و بین‌شون فاصله...و از این صحبت‌ها...با چی خونده بودم..چراغ خواب و آباژور که سوخته...با نور صفحه‎ی گوشی...کاری که همیشه سر بن بابتش غر و حتی داد و بیداد می‌کنم...
کمی کِرم به دستانت بزن شهرزاد.

سال کارگراش اورده بود اتاق آخری...شلوغ بود...عجیب این‌که میون این همه شلوغی خوابم هم می‌بره...بین خواب  و بیداری صدای شلوغ کردن رو می‌شنوم..کوبیدن میخ و ..نمی‌دونم چه می‌کردن...دس می‌برم سمت گوشی ساعت چنده؟
سر صبحه که...هنو دوازده نشده..باز می‌افتم..

بین و من سال دیواری ضخیم و نه چندان قابل عبور و گذر اما شیشه‌ای رشد کرده. دیوار که رشد نمی‌کند. ساخته می‌شود..سال هشتاد و هشت کسی به من گفته بود از رف او را بخوانم. آن روزها نانا یک سال و نیمش بود و رمان خواندن برای من شبیه رویا و خوابی شیرین و خیلی دور از امکان به نظر می‌رسید...برای خواندنش شش ماه وقت گذاشتم تا که بالاخره پیشنهاددهنده نوشت ما را کشتی با این کتاب خواندنت نخواستیم..شش ماه برای یک رمان؟..شش ماه برای یک رمان یک عمر برای یک دیوار.
یک شعار ظاهرا قشنگ.
بگذریم.
می‌بینمش که توی گروه باجناق‌های دعوت نشده دنبال حرف و شوخی و رفع سوءتفاهم از باجناق‌هایش است..می‌بینمش که کی‌گوید عکس پروفایل درست کنم برایش...می‌بینمش که با برادرش در مورد فیلم‌ها و سریال‌های جدید تلفنی حرف می‌زنند...با برادرش یا آن‌که ظاهرا برادرش است که یک‌هو تن صدا خفه می‌شود تا کلا خاموش و جز زمزمه‌ای نامفهوم چیزی باقی نمی‌ماند که آن هم روی تخت بیرون ادامه پیدا می‌کند..ساعت‌ها...چه برادر خوبی...کدام برادری با برادرش این‌همه حرف دارد پشت تلفن..
دنیای خوبی است؛ برادر.
کتاب را خواندم..زن توی کتاب پشت شانه‌های شوهرش می‌خوابد هر شب...بعد تو یکی از آن وبلاگ‌هایی که همیشه حذف می‌کردم که فکر کنم آدرسش فایت کلاب بود..آدم وقتی جوان‌تر است به نظرش تا ابد مشت‌زن باقی می‌ماند...خانه‌اش باشگاه مشت‌زنی...زندگی‌اش مسابقات مشت‌زنی...یکی بزن..یکی بخور...یکی بزن ده‌تا بخور...ده‌تا بزن...هیچی نخور...همین‌طوری..تا ببری یا بِبُری از خستگی...فکرش را نمی‌کند هم که خیلی زودتر از موعد ..بازنشسته‌اش کنند بگویند بنشین همین‌جا تا بمیری..مثلا..که یک مشت هم رد شود از بغل گوشش هی کله بدزدد از ترس..بعد برود گل بکارد و به ماه نگاه کند و از این حرف‌ها.
یادم است نوشتم که می‌ترسم بین من و تو سال که آن موقع‌ها اسمش علی بود توی آن وبلاگ دیواری شروع کند کشیده شدن که شانه‌های تو باشد...
حالا که خودم سنگ‌های سرد بلور را تراشیدم و پایه‌ی بنایش را چیدم می‌بینم که هیچ فکر نمی‌کردم یک شب به من بگوید می‌خوای جدا زندگی کنی؟
و من فقط خودم را زده باشم به خواب.
یعنی دیگر حتی خیال‌پروری و آرزویش هم نیست..هر چه هست توی همین لحظه‌هایی هست که ازشان رد نمی‌توانی بشوی که به دیگری برسی...تویشان می‌مانی..سرد...ضخیم..و از پشتشان به دیگران نگاه می‌کنی..به شانه‌هاشان که دیگر دیوار نیست...که زمانی دیوار هم اگر بود،  حالا...
فروریخته.

به خودم گفتم 

به او گفتم 

زندگیم یه زخم طولانیه.

جنِ بدجنس

 خواهرم که رفت مادرم زنگ زد. به گوشیم زده بود و خاموش بود زده بود به سال و سال طبق معمول اورد برام...بلند می‌گفتم با کسی حرف نمی‌زنم که فکر کنم شنید و سال سر تکون داد که یعنی چرا این‌طوری می‌گی یا همچین می‌کنی...یا هر چی...نشسته بودم توی یکی از کرتا فکر می‌کردم این‌جا رو تخمه آفتاب‌گردون بکارم ...حرف زد که برادر کوچیکه رفته سربازی و حالش بده مادرم...داغونه...نمی‌تونه بشینه تو خونه...نمی‌تونه بره پیش کسی...امروزم دعوت بودن خونه‌ی خواهر کوچیکه و پدرشوهرش اینا...ماهی و میگو پلو و کلا شیلات کار کردن....گفت نیومدی چرا...گفتم دوره راه..جوری جواب داد که یعنی می‌خواستی می‌اومدی که دیدم تن صدام عوض شد...بی‌حوصله و تهاجمی ..

- حالم بده ...مهم نیس این برای کسی اما برای خودم مهمه...نمی‌تونم بلند شدم تا خونواده‌ی شوهر عروس از من راضی باشن و نگن نیومد...کل این جریان..
که سال انگشت رو دهن گذاشت.

اونم حوصله‌ام رو سر برده..جدیدا خاله‌زنک شده...چرت و پرت زن‌ها و گوز گوزی مردا ..مخصوصا اگه به خونواده‌ام ربط داشته باشه حالش رو خوب می‌کنه...
ادامه نمی‌دم و مادرم  می‌گه که بله زنِ ممد هم مریضی تو رو داره...پارسال جراحی شد..از روده‌اش بریدن..روده رو برگردوندن و نمی‌دونم چه کردن باش...حالا باز رفته جراحی...دقیقا بیماری تو رو داره..
-
اونم نمی‌رف جراحی..می‌گف بچه‌هام چی..گفتن بش بچه‌دار هم نمی‌شی دیگه..زندگیش بچه‌هاشن و شوهرش...از این زنا نیس که یه گوشه بشینه کاری نکنه و خونه زندگی‌اش به هم بریزه...خونه‌اش همیشه تمیز..به بچه‌هاش می‌رسه...دیدی خو هر کدوم اندازه غولن...
از این زنا نیس هر روز بره تو یه فکر و خونه زندگیش و ول کنه و نمی‌دونم چش بشه...
مفم رو می‌کشم بالا با صدا.

- چی شده سرما خوردی؟

- نه مفم اومد پایین..میاد همین‌طوری گاهی..خو می‌گفتی...زن ممد...
-
ها دیگه..یه ترشی‌یایی می‌نداخ باید می‌خوردی...قرمز...زرد...سبز..تیله..حتی *چِمری رو هم ترشی کرد

وقتی تو اون خونه روستایی بودیم و سال سرباز..زیبا بام دشمن خونی شده بود چون بش گفته بود زن ایوب نشو..مادرم اوردش آشتی یه روز..ذوق داشتم من که اینا اومدن خونه‌ام..چون کسی هم نمی‌اومد...نمی‌دونسم چه کنم..شیشه شیشه ترشی پر کردم دادم دسشون...خودم درست کرده بودم وقتای بی‌کاری از سعید چیزای ارزون ته صندوقش رو می‌خریدم ترشی می‌نداختم که وقت بگذره..سال دوس داش..می‌برد پادگان..
گفته بودن که شهرزاد رو کی مجبور کرده ترشی درست کنه حالا...تا شنید زن ممد درست کرده اینم دوید...هیچی هم بلد نیس...مواد رو خراب می‌کنه فقط.

یادم نمیاد ترشی خوب شد یا بد...می‌دونم برای سال دوس داشتم بندازم..ترشی کلم قرمز دوس داش...با به قول مادرم تیله...یادم مونده بود که وقتی شیشه‌های ترشی رو می‌دادم دسشون...زیبا یه وری نگاه کرده بود: بسه بسه چه خبره...می‌خوایم چه کار.

- ها خو ...زن خوبی بود زن ممد...من نرفتم البته خونه‌اشون ..شما که رفتید می‌گید...این چیزا رو دخترا از مادراشون یاد می‌گیرن..خونه‌داری...تمیزی...مرتبی...آشپزی...ترشی و مربا انداختن...خیاطی....حداقل یاد می‌گیرن شلخته نباشن...مادر ممد رو که دیدی چه گنده‌اس...خود زنشم..ما که بعد از یائسگی یه چربی می‌ره تو لابه‌لا گوشت کون‌مون با همونم فیس می‌دیم به مردمکه ببینید چاق شدم...تپل شدم..

صداش نازک و بالشکسته‌اس:
-
خو دیگه این جِن‌مونهلاغریم..

- ها ژن ما ژن بدجنسیه یوما...اما هم خوبه تو این زمونه..به دردمون می‌خوره.

- اون حرفا رو بت زدم نکنه ناراحت شدی؟

- نه چرا ؟...مگه تو ناراحت شدی؟

صداش لرزید: نه.

اشک دم مشک و بدجنس.

- خو حالا صبر کن بت بگم چطور پوز مادر سال رو زدم..وقتی در مورد دامادت گف "عجمه"

- اون خو شیرازیه... عجم نیس...
از نظر مادرم عجم بودن شامل  آدمایی می‌شه که لهجه‌ی کش‌دار دارن و جای تو می‌گن شما و جای بِرای واسه و جای برادر داداش و اینا...کلا غیرجنوبی..شیرازیا رو هم یه جورایی جنوبی حساب می‌کنه
 اونم خو مثل ما شکر تو چای می‌ریزه..نه با قند می‌خوره..این یعنی ته خودمونی بودن به قول خودش..وقتی رو د خودمونی ساکن می‌ذاره
می‌خندم.
-
خو باشه همون....صبر کن تا بگمت چی بش گفتم..

بش می‌گم و می‌خنده خیلی...می‌خنده ...
وقتی قطع می‌کنم به خودم تو آینه روشویی نگاه می‌کنم:
شهرزاد این تویی ننه؟

- ننه‌ات با منه.

بی‌ادب.

 


چمری: میوه‌ی نخل..وقتی هنو کوچیک و سبزه و حتی خارک نشده..معادل تقریبیِ و معنوی (! ولک این چیه دیگه؟!) چغاله بادوم.
 

 

جای خالی عشق و چیزهایی در این مایه

خواهرم گفت جای یه عشق توی زندگی‌ت کمه..
خواستم بگویم جای قطرات آب حوض آبی رنگ همسایه توی زندگی تو کم است اما حالی برای حرف زدن نداشتم..
- باید یک حوض آبی‌رنگ بخرم..کوچولو..بذارمش توی کرت آلووئه‌راها..نگاه کردن به شکل قطرات حوض خونه‌ی همسایه کار خوبی نیس.
خواهرم گفت بی‌کاری.
گفتم احتمالا جای یه عشق خوب توی زندگی‌م کمه.
نیم‌ست پیچ در پیچ طلای اهدایی‌ش رو دور دستش پیچاند.
- کتابا رو بردار خودت بخون...فکر می‌کنه حوصله دارم..اداش رو دراوردم جلوش اینم جدی گرفته..چخوف گفته زنای زشت کتاب‌خون می‌شن..زنای قشنگ ..
-طلادار می‌شن...؟
- منظورم این نبود...
- جنده می‌شن؟
-.
-مرد باز؟
- .
- خائن؟
- نمی‌شه با تو حرف زد..همه چی رو به خودت می‌گیری. می‌رود.
می‌خندم.
- وایسا دختر...الان کی به خودش گرفته؟ همه چی رو؟
در کوبیده می‌شود. رازقی‌ها می‌افتند رو زمین از شدت ضربه..کبودند. بن می‌گوید: وقتی بنفش می‌شن نر شدن..تا وقتی سفیدن ماده‌ان.
فکر می‌کنم ماده سفیدش خوبه لابد...دس می‌برم زیر گوشم..
-نر من رنگم رو دوس داشت..کبود نبود خودش البته...حتی وقتی می‌افتاد زمین و خیلی نر می‌شد.. اصلا کبود نبود..بنفش هم نبود. شایدم می‌شد و من نمی‌دونم..ندیده بودم بنفش شه.خیلی چیزا هس که ممکنه در موردش ندونم و مطمئن نباشم و ندیده باشم..نر بود اما وقتی می‌افتاد رو زمین..این رو دیگه مطمئنم.
خیلی مطمئنم.
خواهرم از توی هال می‌گوید: بیا تو حالا..خوشحالی الان جواب من رو دادی؟ احساس می‌کنی حالت خوبه؟
درد می‌کند پهلوم. نه والا زیاد هم خوب نیستم.
به ماه نگاه می‌کنم: عالی.


خواهرم گفت تو توی زندگی‌ات چی داری؟ چطور می‌تونی دل ببندی به شکل قطرات آب توی حوض آبی رنگ همسایه‌ات؟

به خواهرم گفتم شاید کسی نبوده که انتخابم کرده باشد..که برایم بیست‌تا کتاب بخرد و من هر وقت دیده باشمش در موردش گفته باشم:
حالا مگه چی‌کار کرده...سرویس جواهر مگه گرفته؟

خواهرم می‌گفت زمانی متوجه شدم دوستش دارم که دیگران به‌اش گفتند میمون و تمساح و من توی دلم گفتم: قربونش برم.

زیاد خوب نیستم.

بهتر شدم مینویسم.

ممنون که حالم رو پرسیدید.

داشتم برگ گل محمدی جع میکردم که درد توی پهلو و تموم تنم و دستام پیجید...نشستم...انگار چیزی توی بدنم ترکیده..انگار وصل نباشم دیگه به زندگی.

انگار چیزی هست که نذاره حتی آب دهنم رو قورت بدم...

چه کنم خدایا با این..

درد و خون  قهوه ای رنگ پخش روی پام..


امیدوارم مثل هر بار بره...بعد خوب بشم و فکر کنم واقعا اون درد توی تن من بود؟

یه هو درد اومد...نمی‌دونم چرا.

دردی تلخ و تیز..دردی عین بقچه‌ای از زهر.

برادرم زنگ زده..می‌گه الو؟

جواب دادم بله.

یه‌هو گفت گوشی گوشی...بعد صدای یکی اومد که می‌گه که بده من..بده من...
با لهجه می‌گه:
- خانم راسته که ما فقیریم اما نه گداییم...
بعد صدای قهقهه..
خودش و ممد و بابام.

خاطره‌ی کیف چهارم دبستان که خانم‌مون خواسته بم عیدی بده..نگرفته بودم و گفته بودم خانم راسته که ما فقیریم اما نه گداییم...لهجه هم عربی شدید.

ممد بود.
روز پدره امروز...خودش رو لوس می‌کنه می‌ره خونه‌ی بابام..با بابام و مورتون می‌شینن تو خاطرات سفیدروی من می‌گردن می‌خندن.
سال گفت چته؟

گفتم هیچی.

زنگ زد به مورتون و حالا زیر لب زمزمه می‌کنه خانم راسته که...
چیزی ندارم بگم.
فکر می‌کنم آفتاب‌پرست نازنین.



استاد بزرگ از کار من راضیه. تشویقم کرده. من این‌جا در این دهاتِ شهرنمایِ دور...خیلی دور..از همه چیز دور...از آدم‌های موفق دور..از دنیای مجازیِ روز حتی دور...از دار و دسته‌ی کتاب‌خوان‌ها..دوست‌ها...دورهمی‌ها...رستوران‌ها..تئاترها..سینماها...خانه‌ی این و آن رفتن‌ها...از تارت‌ها و پاپیون‌ها و روزنامه‌نگاری و کلاس‌های داستان‎نویسی و و محفل‌های ادبی و...هر چیزی که ممکن است کمک کند و دوست داشته باشم...دور....خیلی دور...
خیلی بیشتر از خیلی دور..
دل من به دوستی استاد بزرگ خوشه...وقتی می‌خونه..وقتی تشویق می‌کنه...وقتی اونم از جایی دور...خیلی دور...از جایی که شبیه قطبه حتی...برام می‌نویسه که خوب نوشتم..که این رو بخونم و روش کار کنم که دیشب برام نوشته بود آفرین...خوبی..فلان..
دل من به این‌ها خوش می‌شه..تو باغچه کار می‌کنم..خاک لای شیارهای انگشتام رو درمیارم..به آدمایی زنگ می‌زنم گاهی که از دنیای مجازی باشون آشنا شدم و سرشون شلوغه...آدمای شهرای بزرگ تو شلوغی شهرای بزرگ گم می‌شن و نمی‌شه از کسی گله‌ای کرد...
دلم می‌خواد از آدمای کمِ مجازی که می‌شناسم بپرسم..نمی‌دونم چی بپرسم...گمونم دلم می‌خواد بپرسم از من راضی‌ان؟!
یا ...
به‌هرحال گاهی با همین احساس دور بودن از دنیایی که به نظر موفق و فعال و غمگین میاد..غم و چیزهای مشابه جزلاینفکشه برای استاد بزرگ می‌نویسم که...استاد بزرگ می‌گه...
روزگار من و استاد بزرگ هم و خداحافظ عزیزم‌های سال..و..
بیخود و بی‌دلیل کمی هم شادم.

برگشتیم و سراغ باغچه رفتم..علفای هرز..هر وقت می‌کَنم‌شون یا باغبون قبلن‌مون آقای چی می‌افتم. می‌گفت اینا اسمشون ریسک هست..می‌‎گفت زمین رو خراب می‌کنن...راست می‌گفت..داسوله رو زدم زیرشون...سال گفت متخصص کندن علفای هرزی ها...از ریشه درشون میاری...چیزی نگفتم..علفای هرز زندگی‌ام رو چرا نتونستم بکنم پس؟ آب دادم بشون و بزرگ شدن تا روم رو گرفتن...تا پیچیدن روی خاطرات و روحم...علفا رو کندم...گل‌هایی که باید بکنم که جاشون چیز جدید بیاد..زندگی اینه...چیزایی هست که فصلش می‌گذره هرچقدرم قشنگ باشه...باید بکنی‌اشون از ریشه درشون بیاری تا چیزای مناسب اون فصل بکاری جاشون...اگه بمونن قشنگی‌اشون رو از دست می‌دن و تو از دیدن چیزای قشنگ محروم می‌شی...به خودم گفتم خوشم میاد فلسفه‌ی زراعتتم خوبه...جواب دادم به خودم ها پ چی...اما انا آخر المومنین بها..
آخر ایمان آورندگان منم به این فلسفه..
می‌گن معمولا اگه کسی تو چیزی متبحر بشه ..کم‌تر از بقیه به‌اش عمل می‌‍کنه یا ازش لذت می‌بره...مثلا آشپز از آشپزیش...این در مورد من صدق نمی‌کنه...خودم رو آشپز نمی‌دونم یا آشپزی‌بلد اما خوب از خوردن دستپختم خوشم میاد..
حتی بیشتر از همه می‌شه گفت...
مثلا چند سال پیش خونواده‌ای رکورد زود اوتو کردن رو زدن..اما خودشون همیشه لباسای بی اوتو می‌پوشن...شایدم زرِ مفته اینا...هیچ وقت نمی‌شه حکم ثابتی در مورد این چیزا صادر کرد..
آدما در مورد خودشون زیاد حرف می‌‎زنن...بیشتر چیزایی که در مورد خودشون می‌گن صفات و خصلتاشون یا خصوصیات اخلاقی رفتاریشون نیس...چیزیه که دوس دارن باشن..یا به نظر برسن..یا حتی دقیقا خلاف اون چیزیه که هستن...نقطه مقابلشه...خصوصا تو دنیای مجازی و عوالم وبلاگ و تلگرام و هر جا دستی به قلم می‌ره خیلی رایجه....دنیای مجازی و برخورد با آدماش این رو بارها و بارها برام ثابت کرده و البته چیز بد و عجیبی هم نیس...حداقل نفعش پایین اوردن حساسیته..از تعریف‌ها به خود نمی‌بالی و از بدگویی‌ها غصه نمی‌خوری...حداقل سعی خودت رو می‌کنی...
خود همین تز البته ممکنه مشمول نظر بالاتر بشه..
گل‌ها رو کندم..جدا کردم بعضیاش رو...
سرم رو خم کردم بعضی جاها نعنا رو بو کنم...صدف حلزونای مرده رو دیدم..طرحای جدید چیدم برای پیچوندن پیچک به کجا...درختا رو هرس کردم...شلنگ جدید رو بستم با شیر آب...باز آهار ریختم...درمیاد؟
بین خودمون و همسایه دیده نمی‌شه از پیچک..خوشحال شدم از این ماجرا...
سال گفت بت میاد کشاورز باشی ها..نشستی رو زمین...اخم کرده و تند تند این علفها رو می‌کنی...
نگاش کردم...شخم می‌زد...گفتم تو بت نمیاد..بت میاد سال باشی...عینکش رو برداشت...گفت پشه‌ها پوست سرم رو هم نیش زدن...
گفتم خونت شیرینه جیگر...بغل زدم بردم علفا رو بیرون..
کارول سماحه می‌خوند: الست دیه العربیه...
این خانومه یه خانوم عربه که زندگی‌اش رو با تموم لحظاتش زندگی می‌کنه...
آلبوم جدید کارول رو دانلود کرده بودم....گذاشته بودمش روی تخت تو باغچه می‌خوند...
سال گفت خوب می‌خونه...چیزای خوب پیدا می‌کنی ...خوشحال بودم پشه‌ها به اندازه‌ی سال دوستم ندارن..خون‌تلخم لابد.


رفتیم و شلوغ بود...پسرهایی همسن بن و کوچیک‌تر با کله‌هایی که تیکه تیکه تراشیده شده و جابه‌جا مو داشت ونداشت..از روستاهای اطراف اومده بودن..
نگهبان به‌اشون گفت فقط مردم این‌جا رو راه می‌دن از اطرااف شما رو راه نمی‌دن. بچه‌ها جدی گرفتن و گفتن خیلی سخت بلیط گیر اوردن. یه تپلشون که برای بعدا قالتاق و قلدر خوبی می‌شد گفت که بُلیط رو خیلی سخت گرفته...برا دوختارعاموهاشونم گرفتن..دخترعاموهاشون دخترای سبزه‌ای بودن با مانتوهایی پولکی و روسری‌های ساتن و براق...و کفش‌های ورنی پاشنه ایمنی...یکی‌اشون به عربی چیزی گفت اونی که حرف می‌زد به‌اش گفت طاعون و محکم زد پس کله‌اش..نگهبان گف ها اگه همه بزنین می‌ذارم تو برین...محکم بزنش که بذاروم تو بری...بچه‌ها هم رو محکم زدن..از پس گردنی گذشت کار و به لگد رسید...نانا چسبید بم و من سرم رو به عکسای گوشی گرم کردم..بن رفت بلیط بیاره و سال گفت می‌خوای برگردیم؟..گفتم بدم نمیاد برگردیم...گفت فردا بیایم...با این اوضاع فکر کنم دعوا بشه تو سینما..بعضیا دیروز هم اومده بودن..
دخترای شرکتی با تیپایی که کمی با بقیه فرق می‌کرد اومده بودن و بچه‌های روستای اطراف طعمه‌های خوبی برای دید زدن می‌دیدن‌شون..
بن گفت دوستش گفته بعضی دخترا طوری لباس می‌پوشن که خودمون خجالت می‌کشیم...
به دخترا نگاه کردم..تیپ خاصی نداشتن...حداقل به چیزهایی که تو شهرمون دیدم یا تو پایتخت یا مرکز استان یا..رژ زده بودن بعضیا..تک و توک کفشای جیغ..صف شلوغ شده بود..به سال گفتم بره بن رو چک کنه..داد و بیداد شده بود و پسرایی که هم زده بودن گفتن دعوا شده بریم..نگهبان هلشون داد...گرد و خاک رو خوابوند و من بلیط به دست ایستادم و به دخترای کم سن و قشنگی که می‌رفتن تو گفتم بلیط می‌خواین؟ تو صف هم نمی‌ایستید..پنج‌تا دارم..گفتن دوتا می‌خوان..بعد دوستاشونم اومدن و شدن پنج‌‍تا بلیطا رو دادم...قیافه‌ی تر و تازه و قشنگ دخترا که همسن بن یا کوچیکتر بودن تنها چیز قشنگی بود که دیدنش حالم رو خوب کرد...دستای ظریفشون..لبای تازه با رژ صورتی روشون..ظرافت شاپرک مانندشون...دختریایی خودم....اون موقع لابد این‌طوری بودم و نمی‌دونستم...این‌طوری بودم و فکر می‌کردم ..بلیطا رو دادم..پول رو گرفتم..بن فرار کرده بود..به نظرش این بازارسیاه‌بازی بود...نانا قهر بود..سال چیزی نگفت..تو راه چیپس و پفک و آبمیوه رو خوردن..نانا کم کم قهرش برطرف شد...سال گفت با دخترا که حرف می‌زدی باورت می‌شه حس کردم همسن‌شونی؟ از دور می‌دیدمت می‌گفتم این چرا می‌گه من گنده و چاقم؟..سرت رو یه وری گرفته بودی با خجالت توضیح می‌دادی چرا بلیطا رو نمی‌خوایم..با اون کفش صورتی و کیف آبی‌ات..
داشت جدی می‌گفت یا دوستم داشت؟..چون دوستم داشت من رو اون‌طوری می‌دید؟...
دستش رو بوسیدم..

بن گفت: دیش دیرییین زندگی زیبا می‌شود..سال به بن گفت: مسخره کن...روزگار خودتم فرا می‌رسه جوون...خواهیم دید جنابِ بن.
نانا از پشت بغلم کرد..
بن گفت: آماده‌ی لوس شدنن اینا.


مردی پس از طلاق گرفتن از همسر خود با او تماس گرفت!!

و گفت: خانم ببخشید

اشتباه کردم

لطفا مرا ببخش

و به خانه برگرد!!

زن در جواب گفت : آیا در کنارت یک لیوان داری؟

!؟!؟

مرد گفت: بله دارم!!

زن گفت: اکنون آن را محکم بر زمین بکوب.

مرد چنان کرد که زن گفته بود.

سپس زن گفت: حالا که دیدی آن لیوان شکسته و هزار تکه شده، آیا میتوانی تکه هایش را جمع کنی و دوباره بسازی!؟!؟

مرد در پاسخ گفت: نه  نشکسته ، !! 

لیوان استیل بود


و زن پاسخ داد خدا لعنتت کنه..عصر بیا دنبالم...



هر هر

این رو سال برام فرستاده...از این چیزا که مردا دوس دارن و حس می‌کنن با خلق و انتشارشون بسیار زرنگی و تخسی به خرج دادن..
باید بخندیم دیگه.
باشه الان پهنیم: هار هار هار هار هار...
چقدر باحالن این تسترون‌ بنوپارت‌ها...اوفففففف..یه چیزی اصلا.
الان منتظره اوکی بدم.
گُل فرستادم.
منظور این‌که تو مثل گلی...ناز و خوشکلی.
با تموم لووانا استیل ناشکستنی‌ات جیگر.

زیر پتو روی کاناپه‌ی روبروی تلوزون دارم چنتا کار رو با هم می‌کنم.

جیش دارم

سردمه

نسکافه می‌خورم

با مورتون چت می‌کنم

به این فکر می‌کنم که آیا ممکنه تو سینما هاشم اینا رو ببینیم؟

به این فکر می‌کنم که قبلا کاناپه سبز یا آبی دوس داشتم...و به آدمایی که کاناپه‌های نسکافه‌ای شکلاتی و کلا تو مایه‌های قهوه‌ای داشتن می‌گفتم محافظه‍کار سنتی و غیرخلاق و چسو حتی

حالا..حالا که نه یه سال و اندی پیش که خودم کاناپه گرفتم یا اون‌طوری که بقیه می‌گوَند مبل دنبال تیره‌ترین رنگ بودم ...و همه‌ی رنگای بالا از جمله نسکافه و قهوه‌ای و شکلاتی دارچینی و کلاا هر رنگ مزخرف تکراری دیگه‌ای توش بود...چرا؟

چون چرک‌تابه و همینا دم دس بود و مدلای دیگه گرون بودن و من به جرگه‌ی پیرهای چسوی ترسوی ریسک‌ناپذیز پیوستم..سرم رو کردم تو کاناپه..فکر می‌کنم خوب تیره‌اس...رنگ خودمم هس...رنگ خونگی و گرمه و مهربونه و شبیه خودمه...یعنی آدما در مور من می‌گن همیشه این رنگته شهرزاد...رنگ معرف من..

گور بابای این حرفای درپیت به درد نخور
ممکنه یه روز البته سبز گل‌دار یا آبی یا ارغوانی بخرم...

سال اومده و تو لیوانی که برام خریده( ای وای ماگ بود اسمش) نسکافه برام ریخته و هی میاد شوخی‌های دستی می‌کنه بام...در اعتراض گفتم که حالا یه نسکافه بمون دادی تا...
اون‌قدر خندید که لرزید..یعنی دیدم سرش رو شونه‌هام می‌لرزه...دیدم می‌خنده...نشستم نسکافه خوردم و به فلم مزخرفی که قرار پاش بخوابم فکر کردم...سال خیلی براش ذوق کرده:
یه کیلو آلبالو یا همچین چیزی...این‌جا مردم شادی داره   فقط فیلمای کمدی میارن..
مثلا چقدر دوس دارم ابدیت و یک چیز رو ببینم...یا اون یکی کوچه‌ی بی‌نام..یا چیزای این‌طوری...حرااااام اگه بیارن.
بِدشون چی بیارن؟ یه گرم آلبالو و روزگار سخت عروس خانم...نیش زنبور بر کونِ زنِ بور و از این حرفا.
آیا لحظه‌ای در زندگی فرا می‌رسه که نخوام بنویسم یا بگم یا به این فکر کنم که جیش دارم ؟..و در ادامه خیلی تکراری و هزارباره فکر کنم:

انگاری آتیش دارم؟

نباید بزنم تو ذوق سال...راستش خیلی آدم خوبیه...خیلی ها.
باید لبخند مهربونی بزنم...ماتیک بزنم و موهام رو شونه کنم و دست در بازوی جان سینایی‌اش برم هسته‌های آلبالو رو ببینم.

تا حالا چندبار اسم فیلم عوض شد؟

یه آلبالو داش دیگه...شما باهوشید...بلدید...می‌دونید چیه.

بای برتون.

راسی روز مرداتونَم مبارک از همی حالا.

همه اش رو نخوندمش اما ب نظرم خوب اومد

دکترامیرحسین بانکی‌پورفرد:

خداوند در قران می‌فرماید: «ومن ایاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها» (روم/۲۱). این تسکین با ۲چیز تضمین می‌شود. مودت و رحمت.

مودت یعنی عشق، و رحمت یعنی یک محبت یک طرفه بدون اینکه طرف مقابل مستحق یا حتی گناهکار باشد. باید این رحمت باشد تا آرامش باشد. گذشت، از دل رحمت به‌دست می‌آید. درست است که حق با شما بوده ولی باید گذشت کنید.


قرآن کریم 3 مرتبه گذشت را تجویز کرده است که در رفتار با همسر هر سه را باید اجرا کنیم. مرتبه ابتدایی گذشت، همان عفو است. «ولیعفوا ولیصفحوا» (نور/22). عفو یعنی اینکه من یک بدی به شما کردم معذرت‌خواهی می‌کنم و شما بگویید: بخشیدم.


قرآن می‌گوید عفو کافی نیست بلکه در مرحله دوم باید «صفح» هم داشته باشید. صفح یعنی چشم‌پوشی کردن. اشکال همسرتان را چشم‌پوشی کنید، به رخ نکشید و فراموش کنید. متأسفانه برخی از ما هر وقت اختلاف پیدا می‌کنیم، شروع می‌کنیم از جلسه اول آشنایی تا همین حالا را مرور می‌کنیم و اختلافات را به رخ هم می‌کشیم.


«عفو و صفح» تا این جای کار برای ارتباطات اجتماعی کافی است. «الا تحبون ان یغفر‌الله لکم». باید عفو و صفح کنی، چرا؟ آیا دوست ندارید که خدا گناهان شما را بیامرزد؟ همانطور که دوست دارید خدا از شما بگذرد، شما هم بگذرید. اگر کسی نسبت به برخورد مردم عفو و چشم‌پوشی کرد، خدا از گناهانش می‌گذرد.


«وان تعفو او تصفحو او تغفروا» (تغابن/14). پس در مرحله سوم، غفران هم باید بکنید؛ یعنی اشکال او را جبران کنید. او قهر می‌کند؛ شما برای آشتی پیشقدم شوید، او داد می‌زند، شما برای آرام کردن او کوشش کنید؛ چرا؟ زیرا شما 2 تا شریک هستید نه 2 تا رقیب. زن و شوهر شریکند و اگر یکی‌شان کم گذاشت به هر دلیلی، طرف مقابل باید جبران کند.


قرآن کریم می‌فرماید: اگر این 3 مرحله را نسبت به همسر خود انجام دادید «فا ن‌الله غفور رحیم» پس خداوند هم مهربان و آمرزنده است.


ممکن است برخی بر این باور باشند که اگر این کارها را بکنیم، همسرمان پررو می‌شود. این نگرانی شاید در کوتاه‌مدت صحیح باشد ولی در بلندمدت خیر. چنانچه این مرام را ادامه بدهید، زندگی در قبضه شما می‌آید. مدیریت در خانواده، مدیریت بر جسم نیست بلکه مدیریت بر قلب است. اگر قلب همسرت را تسخیر کردی، هر کاری که تو بخواهی او می‌کند.



از تلگرام یه مُلای خوب.

به سال زنگ زدم.

- سال؟

- بله.

- خوبی؟

- ممنون.

- تو منطقه‌ای یا بیرون؟

- بیرون بودم الان اومدم.

- پس خسته‌ای...می‌خواستم بت بگم بری برام سیگار بخری. ..خودم می‌تونم برم از این یارو بو گندوئه سیگار بخرم اما می‌دونی آدم درستی نیست..یعنی شایدم بشه..گرچه بش نمیاد باشه...در کل نمی‌دونم خوبه یا بده اما همیشه می‌خواد زیادتر از حد معمول با آدم حرف بزنه و مخصوصا اگر زنی که اون زن منم در این‌جا ازش سیگار بخواد احساس می‌کنه دواطلب شده برای فاحشگی حالا زنه..یعنی می‌دونی فاحشه شدن هم بد نیست..به من مربوط نیست...منظورم اینه که یه جور مورد جنسی به نظر می‌رسم و من این رو دوس ندارم و نمی‌خوام..من فقط می‌رم ازش سیگار بخرم...اگه مرد بودم بام اون برخورد رو نمی‌کرد اما چون می‌دونم حالا که زنم برخوردش با من متفاوت می‌شه اذیت می‌شم ..اینه که نمی‌خوام برم سیگار بخرم..چون دوس دارم وقتی داره با اون لحن کش‌دار اغواکننده- از نظر خودش- بم می‌گه چی می‌خوای؟!..و این رو با ادایی می‌گه که انگار کلی چیز داره برام عرضه کنه..انواع و اقسام سیگارها و دیگر خدمات..کافیه بخوام یا اشاره کنم..دوس دارم با مشت بکوبم تو چشمش..دماغش..و یه فندک بزنم زیر تصویرش...یعنی حس می‌کنم پوستره نه انسان...پوستری آویخته شده بر سر در سینمایی که فقط آدمایی مثل اون می‌رن فیلم‌ش رو ببین اسم فیلمه هم هس: چی می‌‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌خوااای؟..
برای اینه که نمی‌خوام برم سیگار بخرم خودم.

- خسته نباشید می‌گم به شما مهمان ارجمند برنامه..تا برنامه‌ای...
- سال..ئه...
- نباید هم بری..

- نباید نداریم..نباید تو تعیین نمی‌کنی

- بیخود

- من نمی‌رم چون خودم می‌دونم آدم خوبی نیست...تشخیص دادم که چقدر به دردنخور و عنیه

- من تعیین می‌کنم

- هاها...برای همین زنگ زدم که از شما خواهش کنم برام سیگار بخرید

- ببینیم چی می‌شه...وقت کنم..

- می‌ری بخری؟

- اما من تعیین می‌کنم

- دولت رو؟

- زورت میاد بگی؟

- نه..اما خوب واقعا تو تعیین نمی‌کنی...من جز وسایل تو نیستم...

- نه مسله حق و حقوقه..وظایفه..

- اینم همونه روکشش فقط فرق می‌کنه..

- زیاد حرف می‌زنی امروز شهرزاد

- تو هم سال..برم قهوه دم کنم

- باشه

- سال؟

- بله؟

- تو آدم خوبی هستی..دوس داشتم به اندازه‌ی تو خوب بودم

- لوس نشو

- بوخدا.

- خدافظ

- دستت تو دست حافظ.

به سال زنگ زدم.

- سلام سال.

- سلام چوکولو.

- ازت ممنونم که بم می‌گی چوکولو حس خوبی می‌ده.

- چی می‌خوای؟

- سیگار.


من از خود واقعیم. از خودی که دوس داشتم. از خود جدیم دور شدم. این دور شدنه برای این صورت گرفته که تنها شده بودم. اکثر وقتا آدم می‌تونه بی‌دوست زندگی کنه اما بدون مردم نه. بدون آدم.
من حتی بدون آدم و مردم شده بودم..آدم نمی‌دیدم..یعنی شبیه رابینسون، با یان تفاوت که تو جزیره‌ی من اطرافش همه‌ آدم  بود و کلی شلوغ ...زندگی می‌کردم و روز به روز منزوی‌تر و...ارتباط نداشتن..این بیمارم می‌کرد...می‌دیدم شروع کردم با خودم حرف زدن...
به شکل دیگران دراومدم...اداش رو دراوردم و دیدم ارتباطاتم بیشتر شده اما این غمگین و خشمگینم می‌کنه..
حالا به صدای بوسی گوش می‌دم...و دوتا تک‌پوش تو دست راستم آزارم می‌دن..دلم قهوه می‌خواد که منگی خشمناک سر صبحم بپره و سیگار..سیگار رو برای این می‌خوام چون بوش یادآور لحظات خوشی زندگی کودکانه‌امه..
دیگه این‌که باید یه تکونی بدم به خودم امروز..اوضاع خونه رو سر و سامون بدم. به نانا و بن عشق بیشتر بورزم. به سال بگم چقدر آدم خوبیه..
به خودم هم...
عجیب این‌که می‌رسم به این‌جا و ذهنم استاپ می‌کنه.
خوب این کارا رو برای خودم می‌کنم دیگه..این‌ها به دوس داشتن خودم کمک می‌کنه بیشتر.
سر صبح یه تز روانشناسی زرد هم بدم به خودم حال کنم باش.

چه کسی ممکن بود در رو محکم بزنه؟ نمی‌دونم اما از خواب پریدم. وقتی صدای در رو شنیدم رسیده بودم به اون قسمت از خوابم که می‌پرم روی چمن خیس و با صورتم روش می‌افتم بوی چمن خیس و شلپ شلپ آب روش ..غرق شده بودیم؟
نمی‌دونم. خواب خوبی نبود که توش بچه‌ای هم بود...خواهری، بچه‌ی خودم...نمی‌دونم...پدرم بود به گمانم که مثل همیشه ازم ناراضی بود تو خواب.
چادرم رو برداشتم و با صدای غیرلطیف و بسیار خشن صبحم گفتم کیه. مستغلات بود. فن آشپزخونه. گفتند جاب گرفتیم تمیزش کنند. در رو باز کردم و رفتم توی اتاق خواب.
نشستم روی تخت.کارشون رو کردند..صدای رفت و آمدشون به حیاط و ..ازم تاید خواستند.
دادم.
جیش داشتم. روم نمی‌شد برم تو حیاط.
چرا؟
چرا روم نمی‌شه برم تو حیاط، تو دشوییِ تو حیاط جلوی دو سه مردی که عین خودم کمی آدمن...یه ذره بیشتر کمتر با مدل آدم بودنی که فرق می‌کنه لابد، جیش کنم.
چرا؟
حاصل تربیت و شرطی شدن ذهن لابد.
یک زن بهتر است به نظر نرسد جیش داشته باشد.
احتمالا.
اگر کارگرها زن بودند مردصاحبخانه در رفتن به دستشویی جلوی زن‌ها ابایی داشت؟
نمی‌دونم.
احتمالا زن‌ها می‌رفتند جایی دور می‌ایستادند با کرکر و هرهر که مرد راحت‌تر دستشویی‌اش را بکند..حتی راحت بگوزد...خجالت نکشد که ...معذب نباشد.
اگر باشد کلا.
به این‌ها فکر می‌کردم و رویم نمی‌شد...فقط این نبود. رویم هم می‌شد..یعنی کمی خودم را غیرتی می‌کردم می‌رفتم..حوصله نداشتم مانتو تنم کنم. شال..چادرم را روی دامنی سرم کرده بودم که کشیده بود تا خط بالای سینه. با این هم نمی‌شد رفت دستشویی.
حمام هم بود.
توی این فاصله خودم را از توی دو سه گروهی که درشان عضوم کرده بودند حذف کردم. یک آشپزی... دو: گروهی فمنیستی و سه: گروهی ادبی...یک گروه اجتماعی هم بود که درش آمار جرم و جنایت و تبعیض علیه زنان و مردان و اقوام و ملل و دیگر فرهنگا...حذف کردم...گروهی قومیتی هم..که ما(عربا) خوبیم و حق‌مون رو خوردن، حذف کردم.
کانال طنز هم بود که فحش بود همه‌اش و چیزهایی که آدم‌ها برایش می‌خندند...و فکر می‌کنند من هم می‌خندم. دیلیت کردم.
یک کانال آموزشی بود در مورد این‌که چطور دل و آن‌جای همسر را به دست آوریم..حذف.
یادم نمیاد چطوری حتی لینک شده بودم تو این کانالا..یا اضافه می‌گن..یا چی.
تلگرام برای من جاییه که برای ه و میم و فلانی و بهمانی گاهی از خودم عکسی با چادر سبز بندری که داییم برام گرفته می‌فرستم و اونا می‌گن خوب شده یا نشده.

من یاد گرفتم بنویسم. اما یاد نگرفتم فکر کنم.
یاد گرفتم بنویسم چون کتاب خوندم از قبل اما فکر کردن یا درست فکر کردن رو یاد نگرفتم چون تمرین نکردم..تکرار نکردم و باهاش در ارتباط نبودم.
این می‌شه که میام به خودم..به خودِ نمایشی‌م و می‌بینم ای بابا کی تا حالا ننشستم دو دیقه برای دل خودم خوب فکر کنم.

دیگه حق نداری کسی رو قضاوت کنی.

فمیدی؟

حتی اگه پروفایلش....

اینا ب تو مربوط نیس.

بگیر بخواب .


واقعا خوشن شاید ...خوش و شاد و خوب.

به تو چه شهرزاد؟

ها ؟

لوس .بی ادب.

استراحت بدید به خودتون و به ما

پروفایل اکثر کسایی که تو گوشیمن اینه:

زندگیم؛ بدون تو کون زندگیم پاره بود...روزت مبارک عشقم..تکیه‌گاه روزهای ریده در خودم.

یعنی آدم دل‌پیچه می‌گیره..تا عن هر چی رو درنیارن نمی‌گیرن بشینن..می‌دونیم بابا...می‌دونیم برای گوز هم می‌میرید از عشق.

بسیار بسیار بسیار

نانا می‌گه ماما بعضیا هستن که چیزای بدی دارن اما همه بشون می‌گن خیلی قشنگه..نمی‌شه بشون بگی بسیار بسیار بسیار بد و زشته چیزاشون..

بسیار بسیار بسیارش رو فارسی می‌گه.

-مثلا کی؟
- هستی.
- چطور؟
- مثلا نقاشیاش خیلی زشته..اون‌قدر زشته که وقتی نشونم داد آب دهنم رو قورت دادم و گفتم...اهمممممم..خوب....خوبه.
وقتی اداش رو درمیاره..ادای خودش رو که داره زورکی تعریف می‌کنه می‌میرم از خنده....فنچول انگار دوربین فیلم‌برداری نصب کرده..ممکنه دروغ هم قاتیش کنه اما بانمکه..وقتی داره می‌گه اهممممم خوب..خوبه..صداش شله و انگار حرف نمی‌زنه...لباش نمی‌رسه به هم انگار..تو هوا و شل...انگار داره فکر می‌کنه به چیزی دیگه و ذهنش مشغول جای دیگه‌اس یه تعریف تو هوا و الکی پلکی می‌ده.
- بعد دخترا چون موهای هستی *أقوه‌ائیه..تعریف می‌کنن: آره خیلی قشنگه...بعد خیلی زود قهر می‌کنه به سارینا گف بیا خونه‌امون و وقتی سارینا گف اگه بتونم میام زود گف نخواستیم...اصلا نخواستیم...
گفتم بسیار بسیار بسیار گوزئه پس...به این جور آدما می‌گن تیز و گوز...یعنی لوس و ننر و زودقهر کن و نشه باشون حرفی زد
می‌خنده و می‌زنه تو پیشونی‌اش:
وای مامانم دوستت دارم...آره فکر کنم از همینا باشه.

* قهوه‌ای


دنیای گریه‌دار

نانا اومد و با تردید گف بوسی کار خیلی بدی کرده که نمی‌دونه چطور بم بگه.گفتم بگو. فکر کردم لابد پشت بچه‌هاش رو لیسیده. دوتاشون رو پیدا کردم.. بعد زود گفتم حال به هم زنه...نه نه...نگو...حالم بد می‌شه...همین الانش تن ماهی خوردم که جدیدا ازش متنفر شدم..و با مسواک و دهان شویه و اینا هم طعمش مزخرفش از دهنم پاک نشده...همین‌طوریش تو ریسک استفراغم  این روزا...

گفت یه پرنده‌ی کوچولو..چطور تونسته بوسی احمق این کار رو بکنه...خونی اوردش انداختتش جلوی بچه‌ها..بی‌چاره پرنده‌هه...غمگین نگام کرد...گفتم خوب برای بچه‌هاش غذا می‌خواد..غذاش اینه..
گفت حالا روح پرنده کجاست؟
فکر کردم تو کون سگ. من چه می‌دونم..اول بردارم به روح داشتن اعتقاد پیدا کنم..به این‌که بعد از مرگ بره جایی...گفتم نمی‌دونم..شاید تو دنیای ارواح پرنده‌ها..
گفت آخه بچه‌هاش و خودشم خوردنش...دهناشون خونی بود...گفتم به ما چه..
گفتم دنیا این‌طوریه دیگه..بعضی چیزا غذای چیزای دیگه‌ان...گفت مثلا آدما هم؟
گفتم نه که هم رو بخورن..اما هم رو اذیت می‌کنن..
گفت نمی‌دونستم دنیا گریه‌داره.
صورتش این‌طوری بود:

بَبی

نانا می‌گه دونفر هس تو دنیا که با دیدنشون حالش خوب می‌شه:

ماماتی

بَبی

من و پسرکوچیکه‌ی زیبا که نانا اسمش رو گذاشته: بَبی...چون هی اشاره می‌کنه به در که یعنی من رو ببرید بیرون. ..یا باباش رو می‌خواد...تلفیق هر دو کلمه‌اش شده بَبی.

گوشیِ نامردم و ظلمش در حقِ بقیه.

مینا زنگ زده بود و می‌گفت خواهرشوهر بزرگه‌اش به‌اش گفته که شهرزاد همسن منه اما خیلی کوچیکتر می‌زنه...از فلانی که هفت هشت سالی ازش کوچیکتره حتی...مینا هم گفته خوب فلانی آرایش زرشکی خواسته شهرزاد آرایش ملایم...و مینا به این نتیجه رسیده تقصیر گوشیِ هوواویه شهرزاده...هی روتوشش می‌کنه...تنظیماتش رو دستکاری کرده خودش رو قشنگ نشون بده ما رو زشت...مثلا در مورد خودش می‌گفت که عین قورباغه شدم...چشام درشت صورتم لاغر..روم نشد نشون بقیه بدم..باز خوبه تو آتلیه هم عکس گرفتیم..
می‌گفت خواهرشوهرش کلی هم حسودیش شده و صورتش  رفته تو هم که واقعا این شهرزاده؟ از روز عقدتون که جوون‌تر شده...سال هشتاد و پنج رو می‌گف...
من حرفاش رو شنیدم و وقتی چیزی نگفتم گفت می‌گم شهرزاد حالا تنظیمات گوشی رو برگردونی عکسامون درست نمی‌شه؟
گفتم نه.
گفت واااااای حیف.
شهرزاد کاش با گوشیت عکس نمی‌گرفتیم.
خمیازه کشیدم و گفتم پهلوم درد می‌کنه برم مسکن بخورم..زر و زور که می‌شنوم درد میاد سراغم...گفتم  فکر کنم دخترت پی‌پی کرد...بدو برو بشورش...
گفت آره واقعا رید.
رفت بشوردش.

یه غریبه تو خونه‌ام

نانا گفت در می‌زنن. بش گفتم به بن بگه که در رو باز کنه. بن رفت در رو باز کنه برای یه لحظه فکر کردم. ساله. همون‌طوری باریک و لاغر با زیرپوش کبریتی آستین‌کوتاه.
با صورتی تو هم اومد گفت زنِ ف.
رفتم دیدم نوه رو بلند کرده..حالم رو پرسید و فلان...نوه درشته. همسن بچه‌های خواهرامه اما سر بزرگ و تن درشت‌تری داره..بچه‌ی قشنگیه..بوسیدمش که گفت قربون دهنم و موهاش رو ریختم به هم که گفت نوکرمه و..کمی این پا اون پا کرد و گفت رب خریدی؟ دیروز که اومده بود برام ناهار بپزه دیده بود رب ندارم..از دیروز پسراش نرفته بودن بخرن؟ خودش؟ دختراش؟
لاشی‌گیری آدما عجیبه. دیروز اومده بود یه ملاقه تو دیگم گردونده بود از سر دلسوزی یعنی.. حالا جاش رب می‌خواست.. پیاله‌ی کوچیک و استیل رب رو دادم و گفتم بیاد تو.. به ظرف کوچیک رب نگاه کرد...راضی نبود...همه‌ی  قوطی رو می‌خواس لابد...اگه یکی دیگه داشتم می‌دادم بش..اما همون رو بن با نق و نوق خریده بود..رفت و گفت بعد میاد..رفتم تو...سیب‌زمینی خرد کردم..و به عروسکش نگاه کردم که داده به من...بالای کمد تو اتاق خواب...قشنگه اما هر وقت می‌بینمش دستمال رقص به دست با لباس آبی و سربند فکر می‌کنم چیش به من؟
یه غریبه تو خونه‌ام.

یه ترانه بعدش شروع می‌شه..می‌رقصم...خوش می‌گذره تنهایی به من...چند وقت می‌رم خال تو ابروم رو برمی‌دارم..چندتا خال دیگه که می‌گن قشنگه..اما ازشون بدم میاد..تو گردن ..حتی همین گوشه‌ی لب...دیگه خوراک شعرای شعرا رو قرار نیس فراهم کنیم با این چیزا...
برن برای خالای دماغ و گوش شعر بگن.
* بزون: گربه

الهام جاریم زنگ زده بود که شهرزاد بدو برو روتانا موسیقی رو ببین. شذی حسون رو گذاشتن.

می‌شناختم کیه.

الکی پرسیدم کی بزون؟!
خندید و گفت درد برو ببین...همونه که بت می‌گم یاد تو می‌ندازتم...کاراش و همه چیش...
- تو که هر کی قرتی و دیونه‌اس می‌گی یاد تو می‌ندازتم..

- نه به خدا شهرزاد...
روشن می‌کنم...ایم ترانه مزیون هست...مسخره است..اما کلیپ نسبتا قابل تحملی داره...می‌رقصم تنهایی..سایه‌ی اندامم رو دیوار می‌افته...
چمه ؟!  اسم‌الله عینی...اسم‌الله.

دلم انیمه دیدن خواست...از اون عشقیای غمگین کننده نه..یا خودکشی آور یا افسردگی رسان. هر چیزی که ربط به عشق داشته باشه حالم رو بد می‌کنه..حوصله ندارم افسرده شم.

دلم یه چیزی می‌خواد مثل همسایه‌ی من توتورو.
که تو خیالم اون دختر کوچیکه باشم. عاشقشم.

اونجا که اون راه مخفی تو جنگل رو پیدا می‌کنه..حال کردم باش.

salooti's home

با سال daddy's home  رو دیدیم..خودش گفته بود فیلم ببینیم. اولش یه ایرانی گذاش که زینال داش و شقایق فراهانیِ لاک بزن و ..کلاشینکوف فکر کنم...حوصله‌ی تلخی و بدبختی ندارم. صورتم نمی‌دونم چطوریا شد که سال گفت خارجی هم هست..یه کمدی و دوتا نمی‌دونم چی. خوب کمدی رو گذاشت چون من خواستم.
نمی‌تونم بگم خیلی خوب بود. جاهایی به نظرم زننده اومد. مقایسه‌ی بیضه‌ی مردا و تحقیر کردن نقش مقابل مردِ قوی داستان و...دوس نداشتم. آزاردهنده بود بی‌که محلش بدم رد شدم ازش..اما جاهایی خندوند من رو.
وقتی با توپ می‌زنه تو صورت یکی از دخترای تشویق‌کننده یا توی صورت پسرک معلول ویلچرنشین..چرت و پرت زیاد داشت اما خندیدم پاش..
بازی ویل فرل رو دوس دارم معمولا از زمانی که با افسانه‌ی ران بُرگندی‌اش مجذوبم کرد فیلماش رو معمولا دنبال می‌کنم. جز فیلمی که این اواخر دیدم ازش و علاقه‌ای بش نداشتم...با یه سیاهپوست بود که قرار بود بره زندان مثلا و...نتونستم دنبالش کنم..بی‎‌ادبی‌ و چیزای این‌طوری‌اش خارج از حد تحمل و سلیقه‌ام بود...تو این فیلم هم بازی‌اش خوب یا بد نبود..خود همیشگی‌اش بود..چیز جدیدی نداش...کل فیلم البته فیلم قوی یا خلاقیت‌داری نیس...صرفا برای سر گذاشتن رو سینه‌ی سال و خندیدن خوبه..و البته سر خوردن از مبل و تنها نشستن و باز خندیدن..
اگه این‌همه روی بزرگی کوچیکی و ناقص و کامل بودن بیضه‌ها مانور نمی‌دادن بهتر بود برای چشم و گوش و جان و ادب و حیامون...اما دوس داشتن خوب..
دیگه چی؟
هیچی دیگه..این فیلم رو با سال دیدیم..کمی خندیدیم..بعدش بارون زد رفتیم تو ماشین دور زدیم..سال سر و سینه‌ی عریان زیر چادرم رو پوشوند..در مورد حسینی و مظهری و گل‌مرادی برام گف...درمورد رئیسش..مهدی‌زاده و اون یکی مراد‌بیگی و نمی‌دانم کی..همه را شنیدم...نظر دادم..به‌اش گفتم از همه بهتر باهوشتر..داناتر..و کلی ترتره..که دروغ هم نگفته بودم..کلا وقتی حموم می‌ره و مسواک می‌زنه انسون خوبیه.
بم گف دیگه ندم خورشتام رو زن ف بپزه. کاری که امروز کرده بود..و به قول سال گشته بود تو بامیه‌ها.
امروز حالم بد بود زن ف اومد ظرف برام شست و ناهار پخت یعنی.
چی بگم خورشته رو که کسی نخورد. چون نه معلوم بود قیمه‌اس نه معلوم بود خورش بامیه..برنج هم ..
خو دیگه کسی نخورد..خودم کمی خوردم..
به سال گفتم باشه..تصمیم گرفتیم باغچه رو سروسامونی بدیم..بش گفتم برام یخچال فریزر و میز آرایش و تخت و پاتختی و طلا و روتختی زرد رنگ و یه جا گلدونی برای پیچک تو آشپزخونه و یه سگ گرگی و از اینا بخره.
همه رو گف باشه جز سگ گرگی.
یه روباه دیدیم..بش گفتم چون دیگه نی‌نی‌دار نمی‌شم برام مرغ خروس بخره..گفت ربطی نداره اما باشه.
بش گفتم دلم می‌خواد لاغر بشم..گف اگه بخوام می‌تونم..بش گفتم مادرش چی بم گفته ..گف محلش ندم وقتی حرف می‌زنه انگار نشنیدم حرف خودم رو ادامه بدم..بش گفتم خواب دیدم...و براش تعریف کردم چی دیدم...بش گفتم جشن نانا بیست و پنجمه...و من الکی به نانا گفتم مدرسه‌اش یه هفته دیگه تموم.
گفت مهم نیست.
بش گفتم وقتی حموم می‌ره زیرپوشش بوی خوب می‌ده و من وقت خوبی روی سینه‌اش می‌‌گذرونم..بعد گفت باز حرف بزن ..من حرف زدم اون خوابید.
من این رو نوشتم.
و دلم می‌خواد ...
نه در مورد بوسی نمی‌نویسم دردآوره. دوتا از بچه‌هاش رو پیدا کردم..تو شکم مامانشون می‌خوابن چسبیده به هم. اون وتا کجان..فکر کردن بشون عذابم می‌ده قلبم درد می‌گیره.
مثل الان که نفس عمیقی کشیدم که جلوی بند اومدن نفسم رو بگیرم.
الان سال خروپف می‌کنه..من بچه‌هام و بیشتر چیزای دنیا رو دوس دارم. اگه چراغ خواب داشتم کتاب می‌خوندم..اما چراغش سوخته ..سال گفته فردا درستش می‌کنه برام..
خودم فکر کنم بتونم..بلدم..اما نمی‌دونم چرا همیشه دوس دارم سال انجام بده اینا رو...تو اینترنت نوشته بود..که مردا دوس دارن مدیریت کنن اما دوس ندارن زن ضعیف و وابسته باشه و آویزون بشون و هی ازشون کمک بخواد..
این رو با حالی گرفته و دلی غصه‌دار به سال گفتم..سرم رو فشار داد و گفت کس مادر اینترنت و چیزایی که توش می‌نویسن.
فحش نمی‌ده و بده هم خوشحال نمی‌شم اما برای این یکی خیلی تو دلم خندیدم.

مربای پرتقالی که درست کردم چند روز پیش خوب ؟ خوش عطر شده.

می مالم رو نون تست می خورم ....سال میاد کش دامنی که تنم کردم رو ول میکنه ...می کشه و ول میکنه می خوره زیر سینه ام و می‌سوزه

دامنم شده دکولته ام ....

_بعد بگو چاق شدم

لقمه رو قورت میدم

_میخورم نوش جونم...

_زن باید پر باشه نه چاق

اضافه ی لقمه رو می ذارم دهنش،

_والا عینی مرد اگه مرد باشه زن چاق و لاغر و پر و خالی نمیشناسه

از پس هر زنی بر میاد ...نق و نوق و این لاغره و اون چاقه کار بچه هاس و ک...ر ناقصا.

بوس میفرستم و میر م لقمه تو دهنش مونده گمونم گنده اس برا حلقش.

حالم گرفته اس.