یه چیزایی کاشتم تو باغچه الان یادم نمونده چی بودن. فکر کنم آفتابگردون. الان بعضیاشون سبز شدن...بعضیا نه...یعنی آفتابگردونن؟
بیایید منتظر باشیم.
و آیا همهاشون سبز میشن؟
ددیگه خودوشن و غیرتشون
به قول امام جمعه خوزستان خورستان که عوامل رونق کشاورزی رو داره.
آفتاب و آب و گرما و نیروی کار
خو دیگه آفتاب ک هس...آب بحمدلله فعلا داریم..گرما هم تا دلت بخواد...میمونه نیروی کار که گونی گونی نامه میدن دنبال کارن
برید کشاورزی کنید
هی نفت..گاز...نفت ...گاز...یعنی هر کی زاییده مادره؟ درسته خوزستان مادر نفت و گازه اما شما کشاورزی کنید...حالا یه وقت یکی میزاد دیگری بزرگ میکنه...چه اشکال داره...مگه آفتاب و گرما و نیروی کار و زمین و فلان نداریم؟
داریم
پول تو صیفیجاته
دودش و لولههای زنگ زده و فلانش مال مادر زائو...فکر کن جفت و خون نوزاده...نوزاد خوشکله بره تو بغل نامادری...
والا بعضی دایهها از مادرا دلسوزترن...میگی نه؟ فقط به اون پوستای برنزهی دماغ عملی خوش خوشون نگاه کن...همینا مادری از وجناتشون میباره...
پ یعنی هر کی دساش ترک داره و اشکاش اسیدیه مادره؟
پیشششششششششششششششش.
والا طرطره.
خوب بدونم که بالاخره جهنم میرم یا بهشت...اگه بهشت میرم که کارای بد بکنم خودم رو اذیت نکنم که کار بد نکنم چون آخرشم بهشت میرم... اگه جهنم میرم کارای خوب نکنم الکی..چون آخرشم جهنم میرم.
نگاش میکنم. به من نگاه نمیکنم داره بازیاش رو میکنه.
طرف باغچه گرمه..خیلی گرم...نمیتونم بشینم..میرم تو.
میتونم خوشحال باشم مجبور به دریافت بوسهی عشق از زن هاشم نشدم تو این گرما...آخرهای کتابم و حرف دیگهای نیست.
دیشب نخوابیدم...درد می اومد و می رفت حالا با تکانهای شدیدش بیدار شدم ...
زنگ زدم ک ب زن هاشم بگم نمی رم و به سال که بیاد مسکن به ام بزنه یا کیسه اب گرم بم بده
خجالت میکشم از سال.
از همه.
از خودم
و خشم بی سابقه ای نسبت ب بدن خاءن نامردم دارم
حس میکنم تنهایم گذاشته
مثل هر مادر جنده ی سگ گهی ک بم گفته بات می مونم و نمونده.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 ساعت 2:10 شماره پست: 280
48 ساعته نخوابیدم.تموم کارایی رو که فک میکردم به زودتر خوابوندنم کمک کنه انجام دادم. خسته کردن خودم در طول روز دوش آب گرم مسواک مو شونه کردن کرم زدن تاریک کردن اتاق خواندن قبل از خواب چای و قهوه نخوردن و پوشیدن لباس راحت و تاریک کردن اتاق و عطر آرامش بخش زدن و روی ملافهی خنک روی زمین تنها دراز کشیدن و حالا این منم. زنی که خواب نداره.
و مطمئنا سردرد داره.دیروزهای ما روی صفحهی 46 بازه. توی این کتاب همه چی آروم و یکنواخت اتفاق میافته. پیش میره. مرگ و میر و سیاست و خیانت و الخ.
فقط ذهنم انگار گنجایش کتاب خوندن و پذیرش داده نداره. فیلم هانا و خواهرهایش رو دیدم. فیلمی از برگمان با بازی اینگرید اسمش یادم نیست. فیلمی شرق آسیایی. فیلمی مصری.
خواب؟ نه. نه. حتی لحظهای.
برای همین عابر سریر رو انتخاب کردم برای خوندن.
عابر: رهگذر.
سریر: تخت.
عابر سریر بر وزن عابر سبَیل: فعیل. سین ِ مفتوح. سبیل: راه. مسیر.همان رهگذر. اسم کتابی هست از احلام مستغانمی. شروع بسیار قوییی داره. فقط بار رمانتیک و تغزلگرایانهاش برای ذهن در حال حاضر بسیار خسته از پذیرش من، غلیظه. هی میخونم و مبهور میشم. شگفتزده...اما توان ادامه ندارم
جملات با تعابیر استادانه و با هوش بسیار کنار هم چید شده. داستان رو تازه شروع کردم راوی مردیه که عاشق زنیه که دو سال ندیدتش و قبل از دیدنش پیراهنی کمر عریان براش انتخاب میکنه. علت انتخاب و حدیث نفسش موقع انتخاب پیراهن، قیمتش و مکالمه با فروشنده واقعا جذابه، اما؟ ذهن من الان بسیار خسته است. حتما در موردش مینویسم. و جملاتی رو نقل میکنم ازش.
انتخاب جالبیه. کاش فقط خواب هم عابر سریر من میشد.
بابا فرد شی اسواء
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 ساعت 16:53 شماره پست: 284
صورت دخترم را دیدم. زیر چشمش قرمز شده و یک زخم روی دماغش بود. پرسیدم صورتت چی شده؟ گفت سامی او را زده. به سامی نگاه کردم. گفت چون اولش خودش حمله کرده بهاش بعد او مجبور شده از خودش دفاع کند بعدش هم دست خود سلوی خورده به صورتش...به سلوی نگاه کردم. گفت خوب درست است که اول خودش حمله کرده اما بعدا از خودش که خواسته دفاع کند ..تازه او دختر است باید خیلی محکم دورش نکنند. سامی اعتراض کرد..ماما ندیدی چقد وحشی بود آخه...جای زخم را بوسیدم پرسیدم حالا خوب شد؟ گفت تقریبا. اگر پسرم بود میگفت آره تا میبوسیدمش میگفت ماما بوسههات جادوییه زود خوب میشم این یکی همیشه یک چیزی برای خودش نگه میدارد. گفتم دختر و پسر نداریم آدمی که حمله میکند باید منتظر زخمی شدن هم باشد..چیزی نگفت و سامی گفت فهمیدی ای احمق؟ گفتم بش نگو احمق...و سرم ترکید دیگر. رفتم چای دم کنم هلها را با دندان شکاندم انداختم توی فلاسک و برگشتم دیدم دخترم پشت سرم است چون گرسنه بود. دستش را دیدم ..سراسر نیش و قرمز. بوسیدمش. یعنی تشک یا تختش حشره دارد؟
شاید هم اثر دیشب بود که تا شکم از ماشین بیرون بود و پشهها خورده بودندش...تند تند بوسیدم دستش را و بغلش کردم..موهایش بوی لیمو میداد...پرسیدم دوست داری اسمت لیمو باشد؟ سرش را تکان داد و گفت نه دوست دارم اسمم پروانهی صورتی و براق باشد که گفتم برو بابا.
خندید و ناهارشان را کشیدم خودم یک لیوان چای ریختم بخورم ..که دخترم آمد گفت وقتی خواب بودم دو بار سامی او را زده..پسرم بلند گفت چون خودش به من حمله کرده بود..گفتم تکراری بود..و به ظرفها نگاه کردم..دخترم باز گفت چون اذیتم کرده بود و خیلی هم درد داشت...پسرم گفت باشه لوسس....دختر لوسسس نیای بگی بذا بازی کنیم ها...دخترم با کمی دودلی قاشق برداشت برادرش داد زد برای من قاشق بیار..گفتم نبر. بگذار خودش بیاید ببرد..پسرم بلند شد آمد و یواش توی گوش دخترم گفت نشانت میدهم..دخترم به من نگاه کرد که یعنی ببین چه میگوید...گفتم امریکه(آمریکا) هیچ غلطی نمیتواند بکند پسرم..پسرم حرصدار به دخترم گفت بعد میای سرم رو ببوسی بگی وای چه موهات خوشبوئه...چقد دوستت دارم..میای بغلم کنی..نشونت میدم...دخترم اشک توی چشمش جمع شد: ماما واقعا نمیتونم دیگه بغلش کنم و بش بگم موهات بوی خوبی میده؟ دوستت دارم؟
گفتم چرا...
پسرم خواست اعتراضی کنه که داد زدم خفه هر دوتون.
که با غر رفتند سر سفره..و صدای غرهاشان را میشنیدم..همهاش نگرانم دخترم تحت فشار باشد یا اذیت شود...بلند گفتم اذیتش نمیکنیا...تو هم دهنتو ببند سلوی.
بعد شوهرم آمد و دخترم دوید گفت بابا اومدی که نری دیگه؟ شوهرم گفت آره و زود پرسید چشمت چی شده؟ دخترم با هیجان گفت: بابا فرد شی أَسواء.
بابا یه چیزی بدتر و بازویش را نشان داد.
نانا گف ماما بعضی کارای طوطیا مث آدماس اما بعضیاش نه. مثلا طوطیا پیپی خودشونو میخورن. آدما که پیپی خودشونو نمیخورن؟ گفتم به نظر تو میخورن؟..شونه بالا انداخ و گف نمیدونم شاید آدم بدا بخورن...منتظر بود ببینه چه جوابی دارم بدم. به سقف نگاه میکردم و فک میکردم فعلا که مادرت پیپی دیگرانو خورده تا الان و صداشم در نیومده...
گفتم برو بیرون هر وخ طوطیا خواسن پیپیشونو بخورن بزن تو سرشون. گف راسی بن رو تختم خوابیده و دسم نمیرسه کتاب رنگآمیزی صورت رو برش دارم گفتم برو از رو بن رد شو که دیگه رو تختت نخوابه گف باشه.
رو تختم دراز کشیده بودم که اول صدای جیغ طوطیا بعدشم صدای جیغ بن به گوشم رسید. لبخند زدم و سرمو کردم زیر لحاف. این بچه بازماندهی خوبی از منه.
سال برایم یک چیزی درست کرد که اسمش جهان است. نوالیدت یا یک همچین چیزی. یک ماکارونی فر است. خوردمش. با کمی ریحان و مرزه از باغچچام به ذرتها که بزرگ شدهاند و قد کشیدهاند نگاه میکنم. بوی رازقی و شکوفههای درخت سپسون هست و یک چیزی که نمیدانم چیست اما حتما حشره است دارد رانم را نیش میزند.
نانا دارد تتیاهص با برادرم. تتیاهص اینطوری است که تو شوخیهای بیپایان میکنی که شبیه لودهگی است این اسمش به طعنه أیهاص است مادرم همیشه میگویدش. باعث سرمشاری است اگر در مورد من بکارش ببرد هم. ولی همیشه قبلنها میبردش و من خجلتزده میشدم. نانا این برادرم را دوست دارد. شب و روز باهاش شوخی میکند از سر و کولش بالا میآورد.
برادرم هم حوصلهاش را دارد. او حوصلهی هیچ چیزی را ندارد جز نانا. فک کنم بروم توی آن یکی حیاط بهتر باشد.
آمدم.
جای نیش را میخارانم. چه ممکن است باشد این وقت شب؟ حتما یک چیزی که ران دوست دارد.
بههرحال روبروی پردههای آشپزخانه که چهارخانه سفید صورتیاند نشستهام که پشتش کاکتوس است. چقدر ما تقلید میکنیم از هم، نه؟
خود مرغ مقلّدم را میگویم.
بههرحال نانا به این پردههایی که خودم دوختمشان و یکی از فرآورده و دستاوردهای زندگیام است میگوید پردهی خونهی کیتی.
پیشبندش را میخواهم بدوزم...گرچه چرخم هر بار مورد لقد و لعنت قرار میگیرد چون هی یک مرگش میشود...دل نانا را با پیشبند صورتی سفیدم آب کنم شاید هم یکی برایش بدوزم. فکر کنم دلش بخواهد ببنددش و همراه من گند بزند به اسم کمکرسانی بههم.
یک پردهی ساتن ارغوانی برای اتاق خواب هم گرفتم میدوزمش.
صدای خندهی برادرم و دخترم میآید. دیروز دخترم ازم پرسید ماما چرا اینهات اینقد بزرگن؟ جلوی برادرم. خیلی ازش متنفر شدم و برادرم رویش را آن ور کرد و من خودم را زدم به نشنیدن و بعد که نانا آمد دنبالم و دستهایش روی سینهاش بود هنوز و منتظر پاسخم،گفتم دستش را بیندازد اولا و بعدش هم این سئوالها را وقتی تنهاییم بکند و گرنه خودش میداند. دستهایش را نینخداخت و کمی نگاهم کرد و گفت بعدنها اینهای خودش هم اینطوری میشوند؟ گفتم اگر بخواهد از این سئوالها جلوی دیگران بپرسد نه. دستهایش را از روی سینهاش انداخت و گفت دیگر نمیپرسد. اصلا.
الان هم بروم کمی بخوابم و ترانههای مبتذل بیکلاسم را بشنوم
همیشه این ساعت روز خوابم میگیره. خیلی خوابم میگیره و دلم میخواد مثلا یکی دو ساعت بکوب بخوابم.
امروز متوجه شدم خوابیدن رو دوس دارم.
برادر سال زنگ زده بم و نیمساعت برام سخنرانی کرده در باب محسنات Game of thrones.....سال اشاره میکنه ک حرف مفت.
خودش خفه کرده با دفترچهی مرگ ..
برادرم هم که برای بار میلیونوم بوک آف اِلای رو دیده..حتی جهت حرکت چمن رو حفظ کرده.
من تلویزیون میخوام تو اتاقم ....چیزای خودم رو میخوام ببینم.
سم پاشی کردم ....گلدون پیچک تو آشپزخونه که شتههای آردآلود داغونش کردن....فلفلها رو ...رزا که دیگه رنگشون پریده و گلهاش کوچیکتر شده ...انگار خاک ضعیف شده هر چی کاشتم اون طوری جون نگرف..
شاید از بذرهاس ک قوی نیس
یه لاله عباسی بین فنس ما و فنس محمدی خودرو سبز شده خوشحال شدم دیدمش
بیشتر از همه تماشای گلهای گل کاغذیه که با سیم بستمشون به فنس شادم میکنه و همچنین دیدن پیچکها که از دل زمین سبز شدن و له کردن برگای درختچه ی لیمو میون انگشتا و بوییدنشون.. ک بزرگه نمیشه درختچه..و لیمو نمیده ..حتی گل نمیده اما آبش میدم
براش شربت تقویتی درست میکنم تو پارچ عین شربت ویمتو میشه رنگش... آهن و مواد معدنی که جون بگیره هر دفعه ازش میپرسم چته مولی؟ جوابی نداره بده.
اسمش پیش خودم مولیه.مولی.
امروزم زنِ ف زنگ زد .گف پسر امیر افتاده حموم و چیزیاش شده ک الان یادم نمونده چی بوده و بردنش بیمارستان ....پدر ف داره میمیره ..
خودشم صداش غمگین بود یعنی که داغونه و فلان... یه خدافظ گفتم و سفارش مرغا رو کرد و من نشستم رو تخت سوسکای سیاه از لای ترکای سمنت زدن بیرون ..سم باید بخرم ....
نخل مرداب هم جون گرفته ...گل اینا نمیده اما دوسش دارم.
بعدا در مورد یه زن دندون شکسته مینویسم ...
حوصله ندارم فکر کنم انسانم...با اون صورت و پوزه و دندونا.
اصلا.
خوب دوس داشته شدن خوبه.
اما این روزا حس میکنم دلم میخواد خودم کسی رو دوس داشته باشم . ..
بعد این خطای سادهی رک و راست شده پست این وبلاگ؟
لابد.
فقط دلدرد نیست یا دلگرفتگیهای مخصوص صبح که دلت میخواد موقع حسشون خودت رو خلاص کنی...چیزی دیگر هم هست...انگار هر چیزی شروع و اوج و پایانی داره...حس میکنم سالهاست نوشتن رو شروع کردهام و اوجش رو گذروندم دیگه...و حالا تو افولم...چیزی برای نوشتن و گفتن ندارم..اونم اینجا...
چیزی مثل انگیزه..که فاقد اونم...
دلم سال خواست و نموند و حق داره..نمیتونه حتی حدس بزنه چقدر ممکنه اینطور وقتا دلم بخواد پیشم بمونه.
حریم سلطان میبینم...خیلی دیر...حق داشت خدیجه جان کیانای فعلی که اونهمه میگفت زن فقط خرّم...تو عربی اسمش هُیام هست./
ام بی سی مصر 2 میبینمش.
نایلست..بعد این سنبل چرا اینهمه عشوه داره؟!
آها..یاروه.
خوبه عوامل تماشای سریالم فراهمه.

کتاب را خواندم و خواندم...آنجا در فاصله ی کم و.دنج بین دیوار و.کمد در راه باریکی ک کتاب چیده شده
خواندمش و ب خودم گفتم باز می خوانمش.
خیلی وقت میشد چیز خوب جدیدی را خوب نخوانده بودم.
وقتیکه من از نوشتن این مطلب منظوری ندارم...وقتیکه من هیچی ندارم.
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 15:13 شماره پست: 75
شوهرم وراننده اش شباهتهای زیادی به هم دارند شوهرم مرد لاغری است راننده اش راننده ی لاغری است صورت شوهرم صورت باریکی است صورت راننده اش هم باریک است گوشهای شوهرم کوچک است گوشهای راننده ی شوهرم بزرگ نیس موهای شوهرم خشک وفر دار است موهای راننده اش خشک است وفر دارد شوهرم ته ریش می گذارد راننده اش ریش دارد ..ته ِریش. ومن دست نزده می توانم زبریشان را حدس بزنم چون زبری ریش شوهرم را حس کرده ام..مژه های شوهرم فر دار وبرگشته است ومژ ه های راننده اش از این نیم رخ که دارم نگاه می کنم فر خوبی دارد....شوهرم مرد کم حرفیست راننده اش خجالتیست شوهرم از رئیسش خوشش نمی آید راننده اش از رئیس شوهرم که رئیس او هم هست خوشش نمی آید ..
البته رعایت امانت مطلب وادارم می کند نظرتان را به عدم شباهتهایی که باعث می شود تمام شباهتهای فوق به چشم نیایند ودر نگاه اول هیچ گونه شباهتی بین شوهرم وراننده اش حس نشود جلب کنم:
1-لبهای راننده ی شوهرم شکل مثلث است ولبهای شوهرم طعنه می زند به لبهای آنجلینا جولی..(یادمه یه زمانی از سر حسادت سرچ کردم لبهای آنجلینا جولی وپایم به وب خوبی باز شد واگر کسی سرچ کند الان لبهای آنجلینا جولی لاجرم پایش به وب من باز خواهد شد!..چی گفتم ..میدونم خودم! بذارین راحت باشم...)
2-شوهرم عینکیست وراننده اش نیست
....
3-راننده ی شوهرم که در واقع راننده ی شرکت شوهرم است نه راننده ی اختصاصی اش پرادو دارد وسپردتش به شرکت وشوهرم فعلن دوچرخه ندارد ..کش ندارد ..گوشوار ه هم ندارد!(رجوع شود به فرمایشات خاهر زاده ام !)
4-راننده ی شوهرم سرامیک دارد وشوهرم آجر زبره هم گیرش نمی آید اگر هم گیریش بیاید کاربرد استفاده اش را ندارد.
5- مدرک راننده ی شوهرم زیر دیپلم است مدرک شوهرم ...بماند!
اما با همه ی این اوصاف و شباهتها من دلم نمی خواهد زن راننده ی شوهرم بودم ...چون راننده ی شوهرم راننده ی او است ومن دلم می خواهد زن شوهرم بودم که راننده ای دارد که شبیه اوست....
شهرزاد بیرون میرود و بعدش یاد میگیرد که حق با خانم الف بود.
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390 ساعت 18:34 شماره پست: 330
بعد از ۴ روز از خانه زدم بیرون. اولش گفتم برم جلوهگری آن چنان که شایستهی یک زن تنها و غمیگن است. بعد یادم اومد محرمه. خو منم کمی به این چیزها احترام میذارم. پس آنطور رفتم بیرون که خدا و خلق مومنش را خوش آید. رفتم پیش خانم الف. برای نانا دوتا شلوار خانگی گرفتم. برای خودم یک خط که اولش فکر کردم مال چشم است خانم الف گفت نه مال ابروست بعد من گفتم نه مال چشم است..اسپری بو کردم.. نانا نق زد و لباس استخر خواست. محلش ندادم. خانم الف تعجب کرد که نانا اینقدر خوب عربی حرف میزند بعد گفت خوب کردی بهاش عربی یاد دادی. مطمئنم از من و عربی حرف زدن نانا متنفر است. نمیدانم چرا آدمها وقتی خیلی از چیزی متنفرند اینقدر تاییدش میکنند پس. شاید فرافکنی میکنند. شاید این یک مدل فرافکنی باشد.
رفتم زبانکده تست دادم و قرار شد لو ِل بالاتر بنشینم. بعد رفتم یک آدیداس سبز مامان گرفتم برای روی تردمیل...بعد برگشتم. نانا توی راه گریست که بستنی. گفتم سرد است و او همچنان گریست و من تهدیدیش کردم به زدن که تقریبا ساکت شد. بعد گفتم او دختر بدی شده گفت نه او یک دختر ناراحت است نه یک دختر بد. حوصلهی ناسیونالیست بازی ندارم که به زبان اصلی پخشش کنم. گفتم عزیزم و او مچ دستم را بوسید چون سرش کمی بالاتر از مچ دست من میرسد. مطمئن نیستم. باید اندازه بگیرم که واقعیت را بنویسم.
برگشتم خانه همسایه روی دیوار بود. ۴ روز است روی دیوار است. وقتی رفتم روی دیوار بود. وقتی دستشویی رفتم روی دیوار بود. وقتی لباس پهن کردم روی دیوار بود. وقتی از حمام آمدم بیرون و خودم را البته خوب پوشانده بودم -چون حدس میزدم روی دیوار باشد این توضیح را هم برای آن دسته از عزیزان دادم که ممکن است روی من غیرت پیدا کرده باشند- و ایشان بله. روی دیوار بود. این شد که به عربی فحشهای بدی دادم. به او که بالای دیوار بود. مطمئنم نفهمید اما مطمئنترم که به خودش گرفت. نگاهش نمیکردم اما میدیدم که او زل زده بود توی حیاطمان. روی دیوار مشترکمان داشت یک کارهایی میکرد. به سال گفتم. سال گفت بهاشان تذکر بده. گفتم میدانی که من مال تذکر دادن نیستم. معمولا مال دعوا و اینهام. صبر میکنم تو بیایی. بدهیاش. تذکر را. گفت باشه.
مداد را تست کردم دیدم واقعا مال ابرو است. میشود برای چشم استفاده کنی ازش اما ساخته شده که ابرو را فرم دهد. ابرو را خیلی قشنگ میکشد. حق با خانم الف بود. این مداد ابرو است نه خط چشم.
...یک سطل خون از دست داد..باید تشکش را بسوزانیم ...
که بعدش خانم هیلکوت گفته بود: بعضی زنها نباید ازدواج کنند. ازدواج برای آنها مناسب نیست. کسی که ازدواج میکند باید قوی باشد. مادر خود من دهتا بچه زاید و یک مژه نزد. البته هر دهتا زنده نماندند...
رنی گفت: مادر من یازدهتا زایید تا وقتی مرد حامله بود...
وقتی دختر از دست مادرش ناراحت بود که بیمار است...که حس میکند به او خیانت کرده که بیمار است و ...
دماغم میسوزد که اشکم بیاید..اما جلوی خودم را میگیرم...سرم را برمیگردانم عقب که اشکها نیاید پایین..عصبانیام که هر وقت گریهام میگیرد گریه میکنم..هر وقت خندهام میگیرد میخندم..هر وقت دوست داشته باشم میگویم..هر وقت نفرت داشته باشم میگویم..هر فحش فحشم بیاید فحش میدهم..هر وقت دلم تنگ شده باشد میگویم..هر وقت دلم گرفته باشد میگویم...هر وقت وقت هر کاری باشد انجامش میدهم...
بینیام میسوزد..و اشکهایی که جوشیده در کاسههای چشم وول میخورند..سرم برگشته عقب..دست به گردنم میکشم..گردن خوبی است...برای زدن..بریدن...پدرم همیشه از دست باز بودنش مینالید جلوی ممد..جلوی پسرهای عمویش...سال هم مینالد...
سال کجاست...بدنم زیر رو تختی بوی عنبه میدهد..تند و تیز...روغنش را مادرم درست میکند..هر بار چیزی میریزد...کرهی بدن...
مهتاب هم کرهی بدن میفروشد..
پایم را بلند میکنم برق روغن رویش است..اشکها نمیریزد...
بلند میشوم نانا را میبوسم خیلی...قلبم آرام میگیرد...قرار پیدا میکند..
بن را میترسم ببوسم بیدار شود و چنگولم بندازد عین گربهای وحشی و تیره..نانا مثل یک دسته دم روباه وحشی است
علفی هست که اسمش را گذاشتهاییم دم روباه..دستهاش نرم است و خوب و ظریف و وحشی..مثل نانا.