فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

خلاصه بتون بگم اندومی با ریحون خیلی خوبه.


یه چیزایی کاشتم تو باغچه الان یادم نمونده چی بودن. فکر کنم آفتابگردون. الان بعضیاشون سبز شدن...بعضیا نه...یعنی آفتابگردونن؟

بیایید منتظر باشیم.

و آیا همه‌اشون سبز می‌شن؟

ددیگه خودوشن و غیرتشون

به قول امام جمعه خوزستان خورستان که عوامل رونق کشاورزی رو داره.

آفتاب و آب و گرما و نیروی کار

خو دیگه آفتاب ک هس...آب بحمدلله فعلا داریم..گرما هم تا دلت بخواد...می‌مونه نیروی کار که گونی گونی نامه می‌دن دنبال کارن

برید کشاورزی کنید

هی نفت..گاز...نفت ...گاز...یعنی هر کی زاییده مادره؟ درسته خوزستان مادر نفت و گازه اما شما کشاورزی کنید...حالا یه وقت یکی می‌زاد دیگری بزرگ می‌کنه...چه اشکال داره...مگه آفتاب و گرما و نیروی کار و زمین و فلان نداریم؟

داریم

پول تو صیفی‌جاته


دودش و لوله‌های زنگ زده و فلانش مال مادر زائو...فکر کن جفت و خون نوزاده...نوزاد خوشکله بره تو بغل نامادری...
والا بعضی دایه‌ها از مادرا دلسوزترن...می‌گی نه؟ فقط به اون پوستای برنزه‌ی دماغ عملی خوش خوشون نگاه کن...همینا مادری از وجناتشون می‌باره...
پ یعنی هر کی دساش ترک داره و اشکاش اسیدیه مادره؟

پیشششششششششششششششش.
والا طرطره.


سال می‌گه خیلی دوسم داره وقتی تو باغچه کار می‌کنم حس خوبیه اما شادی‌نارسانه. یعنی خوب ممنون متشکرم ...دست دلش درد نکنه اما ...
حالا ناز نکنیم دیگه. هم خدارو شکر.
فکر کن شوهرت مردی بود که هر وفت می‌رفتی تو باغچه بت می‌گف هم باز رفتی تو باغچه؟! بیا کونم رو بخارون.
نه.
اصلا.
همی چیا که داریم هم قدرشه بُدونیم...نعمته.
راسی اون روز تو وسایل ف اینا یه انگشت دیدم. پلاستیکی...روش نوشته بود کس نخارد کون من( پشت- کمر سابق) جز انگشت دست من یا همچین چیزی...یعنی یه وسیله می‌رن می‌رخن که کمرشون رو بخارونن؟
والا فِلم.

زن ف چن روز قبل‌ترا برام یه سینی اورد که توش یه چیز زرد بود که بوی بز می‌داد. گف خودشون بش می‌گن فلان و نمی‌دونه به زبون ما زبونی عربی‌امون یا چی‌امون چی بش می‌گیم..چیزی نگفتم..ما چیزی به اون چیز زرد نمی‌گفتیم...چون نداشتیمش...من از اون چیز زردا جاهای دیگه خوردم اصلا اونقدرام زرد نبوده و قابل بلعیدن بود..این یکی بوی برنج سوخته و بز می‌داد. برنج ایرانی...و ترش هم بود کمی.
نمی‌دونم زردیش از چی بود از سرخی من؟
هر هر.
اما منظورم اینه که فکر کنم از روغن بز بود...گفتم شاید برادرم بخوره چون اون مثل من همه چی تقریبا می‌خوره مثلا سوسمار سوخاری با سس  موش کوبیده شده‌ی صحرایی با چربی چلپاسه.
خیلی دوس داریم.
من اهل اخ و تف نبودم در مورد غذا تا حالا اگه غذایی خوردنی باشه معمولا می‌خورم...یکی با قلبم تعارف ندارم و یکی دیگه معده‌ام.
اگه زمانی دیابت یا فشار بگیرم مثل مامانم و نتونم غذا عین آدم بخورم خیلی افسرده می‌شم.
انشالا نگیرم.
بیاید دعا کنیم نگیرم.
چیزای دیگه بگیرم مثلا ...نمی‌دونم. چیزی به ذذهنم نرسید فعلا...اما امیدوارم همچنان.
اندومی دوس دارم با ریحون.
اندومی همون ماکارونی اماده فرهاس.
خیلی خوبه.
الان سرم درد گرف چون با موها خیس نشسته‌ام جلوی پنکه پست بیخود می‌ذارم. اگه سرما خوردم بعدنا..شاهد باشید تخصیر این وبلاگه.
نگید نگه‌اش دار. برام بده. یکی‌اش اینه که سرمام می‌ده.
القصه که چی؟
آها...برادرم خورد و دیدم خورد خورد قورتش داد..گف چی توشه؟ گفتم بز.
بز توش بود..دوغی بود که توش بز غلتونده بودن به شحمها و لحمها و دمها و رائحتها.
زن ضیغم هم از این چیزا درست می‌کنه اما اونا روش آویشنه و پیاز داغ...بد نیس..
همونارم من ادا درمی‌اوردم جلوی زن ضیغم می‌گفتم خوشمزه‌اس که به نظر انسانی برسم احترام‌گذار به دیگر قومیتا و سلایق و علائق و اشربه اطعمه‌اشان...
اما این یکی رو نشد...
یه بار دیگه هم یکی از اینا خورده بود چهارتا نخود تزیینی روش بود...بوی چس ترش می‌داد.
خدایا توبه.
قصد ایراد یا مسخره کردن ندارم نعمتته غضیت نگیره فردا در شطی از همینا شنام بدی ...ملت تو شط شیر و عسل و فلان
من در شط آش نمی‌دونم چی.
اما خو واقعا ..
یه روزی خودم درستش می‌کنم...حتما می‌شه خوشمزه‌تر درستش کرد...یه روز خودم می‌پزمش و می‌خورم ازش و به دیگر اقوام و اطمعه و اشربه‌اشان نخواهم گفت ازواع ابزازین.
راسی دلمه پختم...جاتون خالی. همه‌اش رو خودم خوردم. و برادرم.
دلستر. برادر عزیز و خوبم.

زیر دوش وامی‌اسم و مسواک می‌زنم. سعی می‌کنم با زبون مسواک رو جلو عقب کنم نمی‌شه. خیلی کارا رو دوس دارم انجام بدم اما نمی‌شه دیگه...از قبل هم نمی‌شد الان به این بینش رسیدم که بعضی کارا اصولا نشدنی‌ان.
حتی خیالشم نمی‌صرفه. مثلا این‌که با زبون دندونات رو مسواک کنی...موهام می‌ریزه..باید اکوفن بخورم..یکی دو درجه قرمزترشون کنم..بنفشی‌اشون زیاده به نظرم..از این چیزا می‌زنم که از بندر خریدم موهام نرم شه...سال به ظعنه می‌گه روش نوشته مرهم که...
مرهم به عربی یعنی پماد..منظورش اینه که حواست نیس چی بخری.
دقت نمی‌کنی.
اینا مهم نیس دلم اندومی خواس با ریحون.
بعدا می‌خورم.
آره برگردیم به چیزایی که یه ثانیه پیش در موردشون گفتم مهم نیسن و هم‌چنان نیستن اما دلیلی ندارم در موردشون ننویسم.
از اون چی‌چی‌یا به موهام زدم و  نمی‌دونم چرا شامپوی بدنم رو خالی کردم کف دسم...لابد فکر کرده بودم نرم‌کننده‌اس...مالیدمش رو لیف  و بوی جوانی رو می‌داد..بوی مالیزیا...اون موقع که توی پستوی مغازه‌های آرایشی با رضا لاس می‌زدیم...و زیبا خیلی مثلا رندانه و مچ‌گیرانه چادر به سر مینا رو می‌اورد و می‌گفتن تو که هنوز این‌جایی...منظورش این بود که حواسم هس چه می‌کنی..
خو باشه خانمِ زرنگ گوزو...از رضا خوشم می‌اومد..لباس قهوه‌ای تنش بود..سینه‌اش مو داش و رو یقه‌اش عین هیپی کار گلدوزی داش...یه بار نزدیک شد من رو ببوسه که دهنش بوی گرسنگی می‌داد....رفتم عقب گفتم نه...یه پیتزایی هم بود همون دوروبرا...برادرزنش که پسرخاله‌‍اش بود هم هی می‌اومد می‌گف دوتا خانوم چادری چکتون کردن و رفتن..زیبا و مینا..
آره..بعدش یه بار بیرون دیدمش...عجیب بود برام که همه چیزش برام معمولی شده بود..حتی گلدوزی دور یقه‌ی هفت لباسش که شبیه هیپیا بود..به نظرم احمقانه تصنعی و خیلی ادای دهه‌هفتاد میلادی اومد...حتی حالت مخنثانه بش می‌داد...
چرا نمی‌شه همه‌ی آدم‌هایی که تو زندگی آدم میان این‌طوری بشن بعد از یه مدت؟ ببینی‌اشون و فکر کنی در موردشون کونی رو نیگا...
یا خواهر..سه فکر می‌کنه حالا چه عن طلاکوبیه..
کاش می‌شد.

نانا نشسته پیشم. بازی‌اش رو می‌کنه و می‌گه دلش می‌خواد هر چی زودتر روز قیامت بشه. می‌پرسم چرا؟

خوب بدونم که بالاخره جهنم می‌رم یا بهشت...اگه بهشت می‌رم که کارای بد بکنم خودم رو اذیت نکنم که کار بد نکنم چون آخرشم بهشت می‌رم... اگه جهنم می‌رم کارای خوب نکنم الکی..چون آخرشم جهنم می‌رم.

نگاش می‌کنم. به من نگاه نمی‌کنم داره بازی‌اش رو می‌کنه.

برام نوشته ارجوک لاتسکتی یا شهرزاد

تو چنـان صیـدی و صیـاد هـوس در پـی تـوسـت از چـــه در مـعـرکـــه تیـــر و خـدنــگ آمـده ای؟

پاهام رو گذاشته بودم رو خاکی که نمی‌دونستم چی توش کاشتم...و به قول لرا سیگارلَم رو می‌کشیدم..دوتا بودن. دوتا وینستون سفید دلم می‌خواست بیشتر باشن اما جیره‌ی امروزم همینه. عالیه زنگ زد و گفت برای آخر خرداد نوبتم شده...چهل روز دیگه...راسویی میاد تو و دسام رو می‌زنم به هم و فرار می‌کنه...چشای ریزی داره و صورت کوچیک...بدن حنایی رنگ...شبیه ریشی که مذهبیا رنگ می‌کنن و همیشه از بچگی از اون رنگ ریش ترسیده‌ام و حالا می‌دونم ترسم بی‌جا نبوده چون با همین ریش تو داعش سر می‌برن و الله اکبر داد می‌زنن...
اونی که سرش بریده می‌شه داد می‌زنه الله اکبر...اونی که سر می‌بره داد می‌زنه الله اکبر...
می‌دوه می‌ره...ترسوئه اما خیلی جانی..با خونسردی و خباثت جنایت می‌کنه...
صدای اذون بلنده...بن رفته تولد دوستش...نانا با گوشیم بازیِ کوک ذ برگر می‌کنه..از هر بازی‌ای که ربطی به آشپزی داشته باشه خوشش میاد...یکی‌اش هم هس کوک ذ کوکی
نمی‌دونم از کجا میاره..از بازار هم نمیاره...یه جایی کشف کرده دانلود می‌کنه و عکسای پخت و پز مجازی‌اش رو سیو می‌کنه..تو فروشگاه مجازی می‎فروشه و پول مجازی می‌اندوخه.
می‌اندوزه.
می‌...
هر چی.
من به کرتا آب می‌دم و به امروز فکر می‌کنم که گذش..که نرفتم پیش زن هاشم  و دوس ندارم برم یا اون بیاد..که دوس ندارم کسی بیاد و برم پیش کسی...که ارتباطم در حد برگِ بامیه‌اس با دیگران...
به امروز فکر می‌کنم و کتابی که داره تموم می‌شه و از دس آیریس عصبانی‌ام که باعث کشته شدن لورا شد..باهاش همدل نبودم...
از این‌که با عالیه حرف زدم دچار استرسم...ترسی می‌افته به جونم وقتی حتی کم تلفنی با کسی حرف می‌زنم..حالم بد می‌شه..انگار نفس کم بیارم و نگرانم...
اتفاقی تو زندگیم افتاده انگار که نباید می‌افتاده...

عنوان همین‌طوری دزدی از نت.

سال می‌گه باید بره ماموریت دوباره ...

طرف باغچه گرمه..خیلی گرم...نمی‌تونم بشینم..می‌رم تو.

می‌تونم خوشحال باشم مجبور به دریافت بوسه‌ی عشق از زن هاشم نشدم تو این گرما...آخرهای کتابم و حرف دیگه‌ای نیست.

دیشب نخوابیدم...درد می اومد و می رفت حالا با تکانهای شدیدش بیدار شدم ...

زنگ زدم ک ب زن هاشم بگم نمی رم و به سال که بیاد مسکن به ام بزنه یا کیسه اب گرم بم بده

خجالت می‌کشم از سال.

از همه.

از خودم

و خشم بی سابقه ای نسبت ب بدن خاءن نامردم دارم 

حس میکنم تنهایم گذاشته 

مثل هر مادر جنده ی سگ گهی ک بم گفته بات می مونم و نمونده.

اومده بودم بنویسم. در مورد فردا که باید ناهار رو برم پیش زن هاشم. ..به نظرم دختر کوچیکه‌اش شپش زده چون موهاش رو چیدن...زیبا تهدید کرده من رو که اگه شپش گرفتم یا نانا گرف می‌کشدم...قبلا بس که با غربتیا و...
هر چی درد بی‌درمون تو دنیا بود می‌گرفتم و زیبا از اسم مریضی غش می‌کرد..امروز خنده‌کنان بش می‌گفتم فردا می‌رم ماهی با شپش سرخ شده می‌خورم و او می‌گف بمیرم که هی قاتی همه می‌شم..
نمی‌دونم خیلی چیزی مهم نیس..و خیلی هم نامهم نیس..یه چیزایی مهمه چرا. یه چیزایی اما اصلا مهم نیس. دوس داشتم برم حالا با سال بوس بغلی اما فکر کنم خواب باشه..بوس بغلی‌اش هم نمیاد و در هر حال حوصله ندارم بش آموزش بدم که بهتره چی بم بگه که حالم خوب شه.
یه سری چرت و پرت که آدمایی مثل من دوس دارن بشنونشون...
یارو هم هس ها...یکی هس که می‌شه بش بگم بم حرف قشنگ بزن. اما جدای از این‌که از فرم دماغ و دهنش بدم میاد از خودشم بدم میاد و اصلا حال نمی‌کنم با حرفاش...بیشتر از دوستی باهاش خوشم میاد..
گاهی ته دوست شدنامون..دوستی واقعا...یعنی مثلا حرف در مورد زمانی که تو طایفه‌ها به سلمونی‌ها زن نمی‌دن و فلان...گاهی باش حرف می‌زنیم...و کمی هم می‌خندیم..اما اون فکر شارژشه..مطمئنم..نشون می‌ده مهم نیس اما مطمئنم فکر اینه که شارژش داره تموم می‌شه و جدای از این  می‌گه بم که تو دیونه می‌کنی...آدم رو دیونه می‌کنی...از اینش خوشم نمیاد..حوصله ندارم بم این رو بگه چون دوسش ندارم...اگه دوسش داشتم و عاشقش بودم این رو بگه اما تا این رو می‌گه و من دوسش ندارم حالم می‌گیره...دوس دارم فقط باش در مورد یه سری چیزا حرف بزنم...حالا خیلی هم چیز مهمی نیسنا...در مورد هوا..آب..مریضی...در مورد فامیلاش...حرفایی که یه ذره آدم رو از تنهایی بیاره بیرون...گاهی هم شعری مطلبی...اما دل نمی‌ده به چیزی...
خوب بابا فیلم ببین...موسیقی بشنو..هی زید زید زید زید..
خسته نمی‌شی.
اووووف. ..
همه‌اشم به نظرش من دیونه‌ام...تو دیونه‌ای اُ تو دیونه‌ای ...یعنی تعریفو.
تعریفو.
تعریفو دیگه چیه؟
نمی‌دونم.
شبیه عبری شد.
اما فردا باید برم پیش زن هاشم و حال و روزم بد نیس  ..شَمبلانی دارم.
شمبلان چیزیه که آدم وقتی خرده نان نداره اون رو داره.
معادلِ فقر شعری و فقدان عاطفی.

 

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 ساعت 2:10 شماره پست: 280

48 ساعته نخوابیدم.تموم کارایی رو که فک می‌کردم به زودتر خوابوندنم کمک کنه انجام دادم. خسته کردن خودم در طول روز دوش آب گرم مسواک مو شونه کردن کرم زدن تاریک کردن اتاق خواندن قبل از خواب چای و قهوه نخوردن و پوشیدن لباس راحت و تاریک کردن اتاق و عطر آرامش بخش زدن و روی ملافه‌ی خنک روی زمین تنها دراز کشیدن و حالا این منم. زنی که خواب نداره.
و مطمئنا سردرد داره.دیروزهای ما روی صفحه‌ی 46 بازه. توی این کتاب همه چی آروم و یک‌نواخت اتفاق می‌افته. پیش می‌ره. مرگ و میر و سیاست و خیانت و الخ.
فقط ذهنم انگار گنجایش کتاب خوندن و پذیرش داده نداره. فیلم هانا و خواهرهایش رو دیدم. فیلمی از برگمان با بازی اینگرید اسمش یادم نیست. فیلمی شرق آسیایی. فیلمی مصری.
خواب؟ نه. نه. حتی لحظه‌ای.
برای همین  عابر سریر رو انتخاب کردم برای خوندن.
عابر: رهگذر.
سریر: تخت.
عابر سریر بر وزن عابر سبَیل: فعیل. سین ِ مفتوح. سبیل: راه. مسیر.همان رهگذر. اسم کتابی هست از احلام مستغانمی. شروع بسیار قوی‌یی داره. فقط بار رمانتیک و تغزل‌گرایانه‌اش برای ذهن در حال حاضر بسیار خسته از پذیرش من، غلیظه. هی می‌خونم و مبهور می‌شم. شگفت‌زده...اما توان ادامه ندارم
جملات با تعابیر استادانه و با هوش بسیار کنار هم چید شده. داستان رو تازه شروع کردم راوی مردیه که عاشق زنیه که دو سال ندیدتش و قبل از دیدنش پیراهنی کمر عریان براش انتخاب می‌کنه. علت انتخاب و حدیث نفسش موقع انتخاب پیراهن، قیمتش و مکالمه با فروشنده واقعا جذابه، اما؟ ذهن من الان بسیار خسته‌ است. حتما در موردش می‌نویسم. و جملاتی رو نقل می‌کنم ازش.
انتخاب جالبیه. کاش  فقط خواب هم عابر سریر من می‌شد.

بابا فرد شی اسواء

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 ساعت 16:53 شماره پست: 284

صورت دخترم را دیدم. زیر چشمش قرمز شده و یک زخم روی دماغش بود. پرسیدم صورتت چی شده؟ گفت  سامی او را زده. به سامی نگاه کردم. گفت چون اولش خودش حمله کرده به‌اش بعد او مجبور شده از خودش دفاع کند بعدش هم دست خود سلوی خورده به صورتش...به سلوی نگاه کردم. گفت خوب درست است که اول خودش حمله کرده اما بعدا از خودش که خواسته دفاع کند ..تازه او دختر است باید خیلی محکم دورش نکنند. سامی اعتراض کرد..ماما ندیدی چقد وحشی بود آخه...جای زخم را بوسیدم پرسیدم حالا خوب شد؟ گفت تقریبا. اگر پسرم بود می‌گفت آره تا می‌بوسیدمش می‌گفت ماما بوسه‌هات جادوییه زود خوب می‌شم این یکی همیشه  یک چیزی برای خودش نگه می‌دارد. گفتم دختر و پسر نداریم آدمی که حمله می‌کند باید منتظر زخمی شدن هم باشد..چیزی نگفت و سامی گفت فهمیدی ای احمق؟ گفتم بش نگو احمق...و سرم ترکید دیگر. رفتم چای دم کنم هل‌ها را با دندان شکاندم انداختم توی فلاسک و برگشتم دیدم دخترم پشت سرم است چون گرسنه بود. دستش را دیدم ..سراسر نیش و قرمز. بوسیدمش. یعنی تشک یا تختش حشره دارد؟
شاید هم اثر دیشب بود که تا شکم از ماشین بیرون بود و پشه‌ها خورده بودندش...تند تند بوسیدم دستش را و بغلش کردم..موهایش بوی لیمو می‌داد...پرسیدم دوست داری اسمت لیمو باشد؟ سرش را تکان داد و گفت نه دوست دارم اسمم پروانه‌ی صورتی  و براق باشد که گفتم برو بابا.
خندید و ناهارشان را کشیدم خودم یک لیوان چای ریختم بخورم ..که دخترم آمد گفت وقتی خواب بودم دو بار سامی او را زده..پسرم بلند گفت چون خودش به من حمله کرده بود..گفتم تکراری بود..و به ظرف‌ها نگاه کردم..دخترم باز گفت چون اذیتم کرده بود و خیلی هم درد داشت...پسرم گفت باشه لوسس....دختر لوسسس نیای بگی بذا بازی کنیم ها...دخترم با کمی دودلی قاشق برداشت برادرش داد زد برای من قاشق بیار..گفتم نبر. بگذار خودش بیاید ببرد..پسرم بلند شد آمد و یواش توی گوش دخترم گفت نشانت می‌دهم..دخترم به من نگاه کرد که یعنی ببین چه می‌گوید...گفتم امریکه(آمریکا) هیچ غلطی نمی‌تواند بکند پسرم..پسرم حرص‌دار به دخترم گفت بعد میای سرم رو ببوسی بگی وای چه موهات خوشبوئه...چقد دوستت دارم..میای بغلم کنی..نشونت می‌دم...دخترم اشک توی چشمش جمع شد: ماما واقعا نمی‌تونم دیگه بغلش کنم و بش بگم موهات بوی خوبی می‌ده؟ دوستت دارم؟
گفتم چرا...
پسرم خواست اعتراضی کنه که داد زدم خفه هر دوتون.
که با غر رفتند سر سفره..و صدای غرهاشان را می‌شنیدم..همه‌اش نگرانم دخترم تحت فشار باشد یا اذیت شود...بلند گفتم اذیتش نمی‌کنیا...تو هم دهنتو ببند سلوی.
بعد شوهرم آمد و دخترم دوید گفت بابا اومدی که نری دیگه؟ شوهرم گفت آره و زود پرسید چشمت چی شده؟   دخترم با هیجان گفت: بابا فرد شی أَسواء.
بابا یه چیزی بدتر و بازویش را نشان داد.

شین خیلی دوس داره بام در ارتباط باشه. من حوصله‌ی دوستای پزشکش رو ندارم. حرفایی که می‌زنن در مورد فواید روغن کنجده و گیاه استویاس..که از شکر شیرین‌تره و..
اون تنها دخترعمومه. خواهر تنها پسرعموم.
با زیبا دوس شده و هر دوشون با زنِ پسرعموم بدن. در واقع علاقه‌ای به هیچ کدوم ندارم اما زیبا اصرارش اینه که برم تو گروه آشپزی شین و پوز زنِ پسرعموم رو بزنم...شین مطب کوچیکی داره که بیمارهاش اغلب روستایی‌ها هستن..آدم بدی نیس...من دوسش ندارم که این چیز مهمی نیس.
با سال زیاد نمی‌سازن چون سال هوش درک فکر شین رو نداره و شین روشنفکر نیس ابدا که حتی متعصبه.تعصب شغلی، نژادی...قومیتی و چیزای این‌طوری. تا حدی هم مذهبیه و بسیار اخلاق‌گرا و ایناس.
خوب من با این آدما چه کاری می‌تونم داشته باشم؟ با این وجود تصمیمی موقت گرفتم که برم دیدنش و یه کادو به مناسبت پسردارشدن بش بدم و یه دسته گلِ قشنگ.
بعدش تو واتساپ و تلگرام و فلان گاهی باهاش در ارتباط باشم و به خودم بابت این ارتباط احتمالا فحش‌های ناموسی بدم.

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ساعت 13:56 شماره پست: 558

نانا گف ماما بعضی کارای  طوطیا مث آدماس اما  بعضیاش نه. مثلا طوطیا پی‌پی خودشونو می‌خورن. آدما که پی‌پی‌ خودشونو نمی‌خورن؟ گفتم به نظر تو می‌خورن؟..شونه بالا انداخ و گف نمی‌دونم شاید آدم بدا بخورن...منتظر بود ببینه  چه جوابی دارم بدم. به سقف نگاه می‌کردم و فک می‌کردم فعلا که مادرت پی‌پی دیگرانو خورده تا الان و صداشم در نیومده...
گفتم برو بیرون هر وخ طوطیا خواسن پی‌پی‌شونو بخورن بزن تو سرشون. گف راسی بن رو تختم خوابیده و دسم نمی‌رسه کتاب رنگ‌آمیزی صورت رو برش دارم گفتم برو از رو بن رد شو که دیگه رو تختت نخوابه گف باشه.
رو تختم دراز کشیده بودم که اول صدای جیغ طوطیا بعدشم صدای جیغ بن به گوشم رسید. لبخند زدم و سرمو کردم زیر لحاف. این بچه بازمانده‌ی خوبی از منه.

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ساعت 2:32 شماره پست: 557
در پست پایین نوشتم بالا می‌آورد منظورم بالا می‌رود بود.
معذرت می‌خوام.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ساعت 2:9 شماره پست: 556

سال برایم یک چیزی درست کرد که اسمش جهان است. نوالیدت یا یک هم‌چین چیزی. یک ماکارونی فر است. خوردمش. با کمی ریحان و مرزه از باغچچ‌ام به ذرت‌ها که بزرگ شده‌اند و قد کشیده‌اند نگاه می‌کنم. بوی رازقی و شکوفه‌های درخت سپسون هست و یک چیزی که نمی‌دانم چیست اما حتما حشره است دارد رانم را نیش می‌زند.
نانا دارد تتیاهص با برادرم. تتیاهص این‌طوری است که تو شوخی‌های بی‌پایان می‌کنی که شبیه لوده‌گی است این اسمش به طعنه أیهاص است مادرم همیشه می‌گویدش. باعث سرمشاری است اگر در مورد من بکارش ببرد هم. ولی همیشه قبلن‌ها می‌بردش و من خجلت‌زده می‌شدم. نانا این برادرم را دوست دارد. شب و روز باهاش شوخی می‌کند  از سر و کولش بالا می‌آورد.
برادرم هم حوصله‌اش را دارد. او حوصله‌ی هیچ چیزی را ندارد جز نانا. فک کنم بروم توی آن یکی حیاط بهتر باشد.
آمدم.
جای نیش را می‌خارانم. چه ممکن است باشد این وقت شب؟ حتما یک چیزی که ران دوست دارد.
به‌هرحال روبروی پرده‌های آشپزخانه‌ که چهارخانه سفید صورتی‌اند نشسته‌ام که پشتش کاکتوس است. چقدر ما تقلید می‌کنیم از هم، نه؟
خود مرغ مقلّدم را می‌گویم.
به‌هرحال نانا به این پرده‌هایی که خودم دوختم‌شان و یکی از فرآورده‌ و دستاوردهای زندگی‌ام است می‌گوید پرده‌ی خونه‌ی کیتی.
پیشبندش را می‌خواهم بدوزم...گرچه چرخم هر بار مورد لقد و لعنت قرار می‌گیرد چون هی یک مرگش می‌شود...دل نانا را با پیشبند صورتی سفیدم آب کنم شاید هم یکی برایش بدوزم. فکر کنم دلش بخواهد ببنددش و همراه من گند بزند به اسم کمک‌رسانی به‌‌هم.
یک پرده‌ی ساتن ارغوانی برای اتاق خواب هم گرفتم می‌دوزمش.
صدای خنده‌ی برادرم و دخترم می‌آید. دیروز دخترم ازم پرسید ماما چرا این‌هات این‌قد بزرگن؟ جلوی برادرم. خیلی ازش متنفر شدم و برادرم رویش را آن ور کرد و من خودم را زدم به نشنیدن و بعد که نانا آمد دنبالم و دست‌هایش روی سینه‌اش بود  هنوز و منتظر پاسخم،گفتم دستش را بیندازد اولا و بعدش هم این سئوال‌ها را وقتی تنهاییم بکند و گرنه خودش می‌داند. دست‌هایش را نینخداخت و کمی نگاهم کرد و گفت بعدنها این‌های خودش هم این‌طوری می‌شوند؟ گفتم اگر بخواهد از این سئوال‌ها جلوی دیگران بپرسد نه. دست‌هایش را از روی سینه‌اش انداخت و گفت دیگر نمی‌پرسد. اصلا.

الان هم بروم کمی بخوابم و ترانه‌های مبتذل بی‌کلاسم را بشنوم

همیشه این ساعت روز خوابم می‌گیره. خیلی خوابم می‌گیره و دلم می‌خواد مثلا یکی دو ساعت بکوب بخوابم.

امروز متوجه شدم خوابیدن رو دوس دارم.

زنی که دندونش شکسته و تا قبل از دیدن دندونش دوستش داشتم و حالا کم‌تر دوسش دارم.

زن پیش مهتاب کار می‌کنه. مهتاب زنیه که ازش ماتیک/ شامپوم رو می‌خرم. مهتاب خیلی دوس داشته و داره که من بشم فروشنده‌اش. می‌گه بازاریابی‌ام خوبه  و می‌تونم راحت جنسا رو بفروشم بی‌که در موردشون شلوغ کنم...می‌گه تو مشتری که میاد تو می‌دونی چی بش بگی و چی بش نشون بدی..
از این حرفا می‌زنه و نمی‌دونم راس یا دروغ یا به درد بخور یا نخور اما نتیجه اینه که نمی‌رم فروشنده شم. از چهار عصر تا ده شب. شغلیه که دوس دارم. بودن میون عطرا رژا لاکا رژگونه‌ها و هر چیزی که از هر کدومش چنتا رنگ باشه رو دوس دارم..بوهای خوب رو هم..دیدن مشتری‌ها رو هم...
سال هیچ موافق نبوده و نیست...هر وقت حرفش پیش اومده کار حتی به تهدید به طلاق کشیده..و بچه‌ها گناه دارن...دیدن دعوای هر روزه سر این چیزا....دلم نمیاد..بن تو سن حساسیه..باید دعوا دوروبرش کم باشه و نانا بیشتر از قبل احتیاج به آرامش داره و من دیگه اونقدرام تازه نفس و خوش‌جنگ نیستم...
اما همچنان که فروشنده‌هایی رو می‌بینم که مهتاب جای من میاره به سال فحش می‌دم.
همون‌طور علنی. آخریش یه زنه‌اس که دو نوع لهجه داره. یه لهجه‌ی تقلیدی از مهتاب. مهتاب لهجه‌ی خاصی داره. باباش لره مادرش شیرازیه.
خودش در مورد خودش می‌گه بابام از اون لرای باکلاسه و ریز ریز می‌خنده...در مورد مادرش چیزی نمی‌گه..مادرش زن مسنیه اما خوب به خودش می‌رسه...یعنی از من خیلی قرتی‌تر و خوش‌آرایش‌تر و فلان...از ابروهای مهتاب خوشم میاد که شبیه نقاشی‌هاییه که در مورد زندیا کشیدن..قوسی و وسطشون پر...اما برشون می‌داره...
نمی‌دونم چرا..مهتاب بام خوبه...می‌گه شما عربا خیلی به عطر اهمیت می‌دید...می‌گه مشتری دارم وضع اون‌طوری نداره اما ماهیانه میاد دو تومن و سه تومن عطر می‌بره...
دست زیر چانه زده اینا رو می‌شنوم و حدس می‌زنم اون مشتری چه شکلیه..
گاهی هم که مهتاب سرش خلوته و می‌رم پیشش می‌گه بیا پیشم بفروش...وقتی فروشنده‌ی دو لهجه‌ائیش نیست.
اون وقتا یواشکی ازش می‌پرسم این زنه خیلی پولداره؟
با تعجب می‌پرسه از کجا فهمیدی؟ می‌گم سیماهم بوجههم...نمی‌دونه یعنی چی اما می‌گم همین‌طوری..چون باهوشم و ریز ریز می‌خنده باز...
زن درشته..مانتوی ژرژت سفید پوشیده که به نظر پارچه‌ی گرونی داره..دسبند مروارید اصل گذاشته که از همون انگشتر داره..تو اون دسش یه جور طلای عجیبه که مثلش ندیدم..بافته شده و شیک...از اونا که می‌دن براشون می‌سازن یا یه تیکه‌ای برات وارد می‌کنن...انگشتر همون هم دسش هست...سلامتی و پول از پوستش می‌باره...مادرش عبا سرش داره و شش‌تا النگوی محکم دسش هس...خودش شیکه..کفش و کیفش گل‌بهی‌ان..مارکن..این رو مهتاب بعد تو گوشم می‌گه..خود مهتاب هم وضع خوبی داره اما در برابر اینا هیچی نیس...می‌گه خود این زنه هفتادتا اتوبوس داره به اسم خودش...و شوهرش چندتا سنگ شکن...
می‌گه تو خیلی از شهرای ایران و کشورای اطراف ملک دارن..می‌گه تلویزیون اتاق بچه‌اش سونی اصله...هفتاد میلیون..از اینا که با دس از راه درو کنترل می‌شه..
زیاد تصوری از این چیزا ندارم....این یعنی  یعنی خیلی ثروت؟ نمی‌دونم هفتادتا اتوبوس داشتن چقدر مهمه اما باید بعد از سال بپرسم..زنه ازم کرم بدن می‌خره...بش عنبه معرفی می‌کنم و انگور و  لیمو..خودم باشم لیمو رو می‌برم..می‌گه دوس نداره انگار تو  میوه‌‌فروشیه...مهتاب چاپلوسانه خیلی بلندتر از وقتی که برای دیگران می‌خنده، برای این شوخی زن می‌خنده..که به نظرم اصلا خنده‌دار هم نیست.
فروشنده‌ی دولهجه که میاد من میام بیرون و فروشنده میاد سرجام وا می‌سه..آره سرجام..دقیقا سرجام و حتی ته دلم مهتاب  هم یه جورایی به نظرم سرجام واساده....موهاش رو رنگی زده که زن‌ها دوس دارن..یه جور سبزی طلایی دودی خاکستریه..به پوستش نمیاد به نظرم اما نظرم رو برای خودم نگه می‌دارم..مثل مهتاب می‌گه شانزده..پانزده..هافده..هاژده..نه دیگه. هافده هاژده‌اش از خودمه. اما کلا فروشنده‌هایی که مهتاب میاره کمکش کنن بعد از مدتی شروع می‌کنن اینطوری حرف زدن.
از سبک تیتروار و گزارشی و نیمه‌جدی مهتاب شروع می‌کنن تقلید کردن تو حرف زدن:
- کرم دور چشم مناسب روز و شب...مارکِ خیلی خوب...مناسب برای هر نوع سن و پوست..پانزده‌هزار.
این‌طور روشی داره مهتاب برای توضیح به مشتری.
شاید برای اینه که می‌گه بیا. مگه من می‌تونم این‌طوری حرف بزنم؟
وقتی کسی نیس و دارم جنس‌ها رو می‌چینم..وقتای خیلی کمی که سر مهتاب خلوت‌تره و می‌گه بیا پشت پیشخون..کرم‌ها رو می‌چینم براش:
- کقمِ فقانسوی آکوا کالوق..بقای شما مادام..مناسب پوست شل کونتون مادموزل...آنژانته مخصوص ناف سیاه مادرتون خانومِ قوزو..
مهتاب مرده از خنده و من نیز هم.
آنژانته‌اش رو از سریالای مصری یاد گرفتم یا از بین حرف لبنانی‌ها. می‌دونم فرانسویه اما دقیق نمی‌دونم چه معنی‌ای می‌ده شاید مثلا خوشبختم.
وقتی هم مشتری میاد معمولا چیزی نمی‌مونه که فروش نره.
اینه که مهتاب می‌گه بیا و من نمی‌رم و هر بار فروشنده‌های جدید رو می‌بینم.....بله. همون.
زن دندونش شکسته. این رو دیروز متوجه شدم. حالم بد شد. اون ریشه‌ی شکسته سیاه و خورده شده بود..به دخترخاله‌اش گفت:
خوشکل شُدمه؟! جوون نشدومه؟ تغییر نکردومه؟ دخترخاله‌اش اومده بود پیشش..
چون اومده بود بهداشتی کار می‌کرد و لابد مثلا از اشانتیونای مراقبتی برخوردار. مهتاب گدابازی درمیاره و اشانتیون به مشتری نمی‌ده در حالی که باید بده..باور کنید این‌طور دس دل بازیا برای جلب مشتریای خرپول خیلی موثره...کلاس بازاریابی نرفتم اما حسم اینه...این رو از برق چشم مشتری‌ها و کرنش‌شون در برابر مهتاب می‌بینم وقتی من نق‌زنان در برابر مهتاب بشون یه لوله کرم می‌دم که ببرن تست کنن و هر بار شاد می‌گن هم خوبه والا..هم مفتکیه..تو کم‌پولا ندیدم یه همچین ذوقی.
مردم این‌جا مردم گدا و خسیس و چیزندیده‌ای هستن...همه چی براشون گرونه...من این‌جوری عادت نکرده بودم...دیده بودم آدمای دوروبرم خیلی خرج لباس و ماشین و عطر و آرایششون بکنن..یعنی فقیر بودنا...اما برای این چیزا خیلی خرج می‌کردن..گداطور نبودن..(جز پدر مادر سال و نه خواهر برادراش و البته عالیه) این‌جا مردم وضع‌های خوبی دارن اما در برابر پونزده‌هزار تومن کفیِ کفش می‌زنن تو صورتشون: وووووووی پَ بِرا چیمه..خوی یه کفش ارزون‌تر می‌سونوم..که کفی نخوا.
بِسون...بِسون که خوب می‌سونی.
زن ِ دو لهجه ازم تعریف می‌کنه هم..می‌گه شما یه جوری هستی...خواهر شوهرت بودن اون زن سفیده؟ ترون رو می‌گفت که بش گفته بود رژ بنفش بگیره.. گرون‌‎ترین رژش رو..یه رژ بنفش که مثلا به ترون میاد چون ترون سفیده و ترون دویده بود به کلم، شوهرش، گفته بود زنه در موردش گفته بود سفید و زنه به من گفته بود شما از این بنفش نبر شما سرخ یا قرمز ببر...دور از گوش ترون...بعد بنفش برده بودم و وقتی کم زده بودم ازش و پخشش کرده بودم روی لبم تازه زنه گفته بود نه...چقدر به شما هم میاد..رو لب شما شبیه سرخابی می‌شه...حالا اینایه ول کن..مهم نیس...یه چیزای دیگه بگیم که اونام مهم نیس اما دوس داریم بگیم. به ترون بگو سفیده و بش رژ صدتومنی بفروش...به من بگو نجیبه و...الان چی ادامه بدم؟ خودم رو تو موقعیتای بدی قرار می‌دم تو این پُستا گاهی ..
زنه، اونی که من می‌تونستم جاش بفروشم، پوست چروک و پیری داره..سنی نداره اما مشخصه که مراقب نبوده تا حالا...دستاش رو جدیدا مراقبشون شده و ناخون بلند کرده..هربار من رو می‌بینه لبخند می‌زنه..انگار خوشحال بشه..از روزی که من در جذابیت پوست سبزه یک ساعت براش سخنرانی کردم...گفتم حتی تو تهران آدما همه سیاه شدن و مودار...فکر کن!..تایید می‌کرد ها بابا..اینجا همه دهاتی‌ان...
خودش از من سبزه‌تره و مرده‌ی تز جذابیت سبزه‌ها و شیربرنجی سفیداس که به نظر من یه خورده حرف مفته اما خو به نفعمه خیلی تایید کنم...منم از زنه خوشم میاد....خوشم می‌اومد ازش تا دیروز البته...که دندونش رو دیدم و حس بدی در موردش بم دس داد...چرا؟
نمی‌دونم. اون ریشه‌ی دندون سیاه شده و سبز شده هنوز تو چشممه و رو اعصابم..و هر بار یادم میاد که با خوشحالی از دخترخاله‌اش می‌پرسه:
خوب شدومه؟ تغییر کردومه؟
حالم می‌گیره.
یاد چی می‌افتم ناخودآگاه؟ جرات بررسی ندارم. از نتایج واهمه دارم.
یه همچین مرضایِ تفسیرناشده‌ای دارم...همین باعث می‌شه از دیشب حالم گرفته باشه...یعنی فقط این نیستا...یادم میاد و فکر می‌کنم...
هیچی دیگه.
باید تغییر بکونومه..این اخلاقوم نه خوبه.

برادر سال زنگ زده بم و نیم‌ساعت برام سخنرانی کرده در باب محسنات Game of thrones.....سال اشاره می‌کنه ک حرف مفت.

خودش خفه کرده با دفترچه‌ی مرگ ..

برادرم هم که برای بار میلیونوم بوک آف اِلای رو دیده..حتی جهت حرکت چمن رو حفظ کرده.

من تلویزیون می‌خوام تو اتاقم ....چیزای خودم رو می‌خوام ببینم.

یکی سرچ کرده ریدم ب شوهر. رسیده اینجا

چه کاریه؟ 

ب  قول داستایفسکی همیشه شوهر؟ خو چرا؟

راستی شهرزاد،سریال شهرزاد رو می بینی؟

این رو خیلی‌ها تون ازم پرسیدید...

از رو رفتم. می‌بینم.

رو چِشَم.

سم پاشی کردم ....گلدون پیچک تو آشپزخونه که شته‌های آردآلود  داغونش کردن....فلفل‌ها رو ...رزا که دیگه رنگشون پریده و گلهاش کوچیکتر شده ...انگار خاک ضعیف شده هر چی کاشتم اون طوری جون نگرف..

شاید از بذرهاس ک قوی نیس

یه لاله عباسی بین فنس ما و فنس محمدی خودرو سبز شده خوشحال شدم دیدمش

بیشتر از همه تماشای گل‌های گل کاغذیه که با سیم بستمشون به فنس شادم می‌کنه و همچنین دیدن پیچکها که از دل زمین سبز شدن و له کردن برگای درختچه ی لیمو میون انگشتا و بوییدنشون.. ک بزرگه نمیشه درختچه..و لیمو نمی‌ده ..حتی گل نمی‌ده اما آبش می‌دم 

براش شربت تقویتی درست می‌کنم تو پارچ عین شربت ویمتو می‌شه رنگش... آهن و مواد معدنی که جون بگیره هر دفعه ازش می‌پرسم چته مولی؟ جوابی نداره بده.

اسمش پیش خودم مولیه.مولی.

امروزم زنِ  ف زنگ زد .گف پسر امیر   افتاده حموم و چیزی‌اش شده ک الان یادم نمونده چی  بوده و بردنش بیمارستان ....پدر ف داره می‌میره ..

خودشم صداش غمگین بود یعنی که داغونه و فلان... یه خدافظ گفتم و سفارش مرغا رو کرد و من نشستم رو تخت سوسکای سیاه از لای  ترکای سمنت زدن بیرون ..سم باید بخرم ....

نخل مرداب هم جون گرفته ...گل اینا نمی‌ده اما دوسش دارم.

بعدا در مورد یه زن دندون شکسته می‌نویسم ...

دل‌درد دارم. از صبح که بیدار شدم فکر می‌کردم هیوتکس خوبم کنه یا خوابم اما هیچ‌کدوم اتفاق نیفتاد...کتاب خوندم..هی حالت تهوع رو باهاش سرگرم شدم و ..و منتظرم بشه بالا بیارم اگه خدا بخواد.
صفحه‌ی 454 اَم. اون‌جا که مرد برای زن قصه‌ی مردایی رو می‌گه که در سرزمین آع آع زندانی شدن..میون زن‌هایی هلو مانند که زیبا هستن و همیشه همه‌جوره در پی خوشحال کردن مردا هستن...مردا با اونا می‌خوابن...می‌زننشون و هر کاری دلشون می‌خواد می‌کنن اما بالاخره مردا حوصله‌اشون سر می‌ره و دلشون استیک خونی می‌خواد با آبجو سرد و سیب زمینی سرخ‌شده و جنگ ..چیزی که مردای دیگه برای به دس اوردنش مردن و می‌میرن رو نمی‌خوان و دلشون ...
بعد بلند می‌شم می‌رم دشویی..فقط یه لباس زیر تنمه و وقتی می‌رم تو حیاط فکر می‌کنم ممکنه دیده شم؟..نمی‌دونم...نباید دیده شم اما اگه دیده شم مشکل من نیس.
بعد چیزی ندارم که بش فکر کنم. به نانا فکر می‌کنم..که دوسش دارم..و بن.
و دلم می‌خواس نرفته بودن..و به سال که دوس داشتم نرفته بوده...و به سال زنگ می‌زنم...
بعد می‌پرسه خوبی؟! و گریه می‌کنم...خیلی...وقتی می‌گه گریه نکن بیشتر می‌شه و ...و می‌گه شاید بیاد..من به صورتم نگاه می‌کنم تو آینه که خیلی فجیع شده..قرمز..و خسته و پف دار..اما بد هم نیست. برای یه زن مریض ِ سفرنابرویِ دچار شکست‌های عشقی شونده‌یِ کودکی و نوجوانی و جوانیِ پر از سختی و درخشان و زحمت از سرگذرانده و در حال گذر هم...خوبم.
صدای سال قشنگ می‌رسه به گوشم..کلا صداش خوبه پشت تلفن...دل‌درد دارم..و دردهای دیگه هم..
به سال می‌گم چرا غمگینم؟ مگه از مریضیه..چون خیلی طول کشیده..
بعد گریه می‌کنم باز...دلم می‌خواد تصور کنم الان نازم و فلان اما نیستم..موهام نرمه اما شونه نشده..وقتی هم گریه می‌کنم صورتم چروک می‌شه و ...اما دستام خوبه..انگار بی‌رنگن..ته مایه‌ی زرد..دوس دارم..به نظر خیلی مریض و داغون میام این‌طوری...خیلی کارتونیه..از اینا که سرفه می‌کنن تو تخت و سوپایی بشون می‌دن که توشون قطعات مکعبی شکله که نمی‌دونم چیه اما به نظر خوشمزه میاد..مثل مادر پرین و اینا..
این روزا فکر می‌کنم مادر کوزتم...فانتین..با موهای تراشیده و دندونای کنده شده و..
گاهی هم فکر می‌کنم...
احساسات خوبی ندارم ..
بعد که قطع می‌کنم فکر می‌کنم مرد بودن خوبه...وقتی پیش سال گریه می‌کنم درکم می‌کنه و می‌فهمدم و اینا اما خودش نمی‌ریزه به هم...یه همچین چیز محکمی هس مرد بودن..یعنی به ذهنم می‌رسه..به نظرم میاد که یکی از تعریفاش اینه..یعنی احساسات مردونه که می‌گن لابد منظورشون اینم هس...یعنی نگرانش نیستم که الان خودشم بدحال می‌شه...ممکنه هم بشه و فلان اما نه اون‌جوری که من ازش بترسم...براش بترسم یعنی...بعدشم من همیشه بش می‌گم که چقدر آدم خوبیه..علیرغم این‌که ...و ...و ...و...می‌باشه.
الان احساس رو به موتی و نیکی دارم و دلم نمیاد از صفات همیشگی در مورد سال استفاده کنم.
الانم فصل دل درده..خربزه..هندونه و گوجه سبز...اسم هر سه‌ی اینا دل‌دردم رو بیشتر می‌کنه.
این رو برای این نوشتم چون یه ماشین باری داد می‌زنه داره: بیا هندوانه ببر...همون صدای همیشگی هشت نه سال پیش..
زندگی جاریه ای جاری‌پسند.

یه چیزی می‌شنوم که روش نوشته شوپن. فعلا همین خوبه تا خوابم ببره...
خوب از آدمای بدریخت و زشت بدم میاد. دوس ندارم عاشق اونی بشم که می‌دونم کیه. نمی‌تونم.
نمی‌تونم.

حوصله ندارم فکر کنم انسانم...با اون صورت و پوزه و دندونا.

اصلا.

خوب دوس داشته شدن خوبه.

اما این روزا حس می‌کنم دلم می‌خواد خودم کسی رو دوس داشته باشم . ..

بعد این خطای ساده‌ی رک و راست شده پست این وبلاگ؟

لابد.

خوبه آدم کسی رو داشته باشه که موهاش رو روی سینه‌اش باز کنه..یا وقتی بو بشه اون لرزش قدیمی و مخصوص ِ عشق و لذت رو تو تن اون آدمه حس کنه..که بیشتر عین موهای باز شده‌اش پیچ و تاب بخوره روی سینه‌ی آدمی که داره با چشم بسته ...
دل‌درد نداشته باشه البته.

خیلی وقته نشستم روبروی این صفحه که بنویسم و نشده.

فقط دل‌درد نیست یا دل‌گرفتگی‌های مخصوص صبح که دلت می‌خواد موقع حسشون خودت رو خلاص کنی...چیزی دیگر هم هست...انگار هر چیزی شروع و اوج و پایانی داره...حس می‌کنم سال‌هاست نوشتن رو شروع کرده‌ام و اوجش رو گذروندم دیگه...و حالا تو افولم...چیزی برای نوشتن و گفتن ندارم..اونم این‌جا...
چیزی مثل انگیزه..که فاقد اونم...
دلم سال خواست و نموند و حق داره..نمی‌تونه حتی حدس بزنه چقدر ممکنه این‌طور وقتا دلم بخواد پیشم بمونه.

به خودم میام کمی...می‌تونم یه چای بخورم..می‌تونم تا دریا برم..تا همین آبی که اطراف هست یا حتی عمرودیاب گوش بدم که ازش خوشم نیومده هیچ وقت اما این ترانه‌اش رو جدیدا کشف کردم...می‌تونم پودر بدن بزنم به دستام و ببینم نرم و لطیف و خوشبو شده..و سال بیاد سرش رو بذاره رو سرشونه‌ام بذاره و بگه....
حبیبتی...نعومتی...
عزیزم نرم من..
خوشم میاد اما درد هم دارم...درد دارم و درد دارم...عمرودیاب می‌خونه: انا مش انانی.
من خودخواه نیستم.
بخدا منم نیستم.

انا مش انانی

 باغچه رو جلد گرفتم و این‌طوری می‌تونم روسریمو بردارم ...دیده نمی‌شم..سال گفت این خوب نیست که تو از تعریف و ابراز دوستی دیگران خوشحال نشی..یا عمیق خوشحال نشی یا خوشحالی به قلبت نفوذ نکنه...این نشانه‌ی خوبی نیست..آدم تا زنده‌اس از دوستی‌ها شاد می‌شه...از بدی‌ها ناراحت..
من از بدی‌ها ناراحت می‌شم..
منظورش چیه؟ نمی‌دونم...وقتی همون‌طور با سر پایین علفای هرز رو با نوک داس درمیارم ادامه می‌ده شایدم نشانه‌ی بزرگ شدنه...بلوغ..بزرگسالی..اما باید آدم حد بین دلمردگی و بلوغ رو بزرگسالی رو تعیین کنه..
حرفاش رو می‌شنوم سرم از گریه‌های بعدازظهر...از گریه‌های تنهای بغل در گاراژ درد می‌کنه و بدنم بی‌جونه..بش می‌گم درسته.گوشیش زنگ می‌خوره...نگا نمی‌کنم به صفحه..می‌گه برادرته.
بلند می‌شه می‌ره...گوشیم رو از جیب پیرنم درمیارم...به برادرم زنگ می‌زنم خطش آزاده.
گوشیم رو خاموش می‌کنم و به مرز بین بزرگسالی و دلمردگی فکر می‌کنم

حریم سلطان می‌بینم...خیلی دیر...حق داشت خدیجه جان کیانای فعلی که اون‌همه می‌گفت زن فقط خرّم...تو عربی اسمش هُیام هست./

ام بی سی مصر 2 می‌بینمش.
نایل‌ست..بعد این سنبل چرا این‌همه عشوه داره؟!
آها..یاروه.
خوبه عوامل تماشای سریالم فراهمه.

برای بن سوپ جو می‌ذارم که دوست داره و برای نانا تشریبه‌ی مرغ که اونم دوست داره..نانا امروز خوشحال نیس از اینکه با گلودرد بلند شده و مدرسه نرفته هنر و آزمایش علوم دارن و هر دوش رو دوس داره...برام عجیبه که دوس داره بره مدرسه...این‌همه سال دیگه محصل نیستم و خوشحالم..هنوز خوشحالم و تا لحظه‌ای که زنده‌ام خوشحال خواهم بود..مدرسه برام بار بود...گاهی وسط زنگ‌های دوم و سوم می‌رفتم خونه...یا زنگ می‌زدم بابام با موتور بیاد دنبالم...گاهی هم ممد رو می‌فرستاد دنبالم...می‌پرسیدن چته؟ چیزیم نبود فقط دوس نداشتم بمونم...دخترا و معلما و آدما خیلی حرفای بیخود و زرای مفت می‌زدن....خیلی...مستخدم مدرسه رو دوس داشتم که صداش می‌زدم برونکا...کارتون چوبین رو سرچ کنید برونکا رو می‌شناسید.. زنگ آخر باز برمی‌گشتم خونه...مدیرمون هر روز من رو با ماشینش می‌رسوند خونه..یا می‌گفت پیاده بریم تا بام حرف بزنه و درددل کنه و ازم بخواد علیه معلما نامه بنویسم چون ادبیاتم خوب بود..خانم حمیدی دبیرریاضی قرتیه چون آرایش می‌کرد و تمیز بود...خودش شلخته و عن بود..باید تحملش می‌کردم و دخترا فکر می‌کردن خیلی حالا اتفاق مهمیه که هر روز با مدیر برم و بیام...خیلی مسخره بود..تا باالخره خودم گفتم نه و با خط واحد رفتم خونه..میون دعواهای پسرای دبیرستانی با تیزبر سر دخترا...کتاباشونو می‌نداختن رو زانوهامون : این رو بگیر تا بیام...
عجیب بود...دخترا از این چیزا عاشق می‌دن..برای من اونا مرد نبودن..پسر بودن..نه..اینا نه..یکی‌اشون اسمش فارِس بود..یعنی قهرمان..یا پهلووان...دوستم رو بوسیده بود...البته دوستم نبود...بغل دستم می‌نشست..وقتی می‌دیدمش هیچ تصوری از بوسه ندشاتم...فکر می‌کردم چشماشون رو می‌بندن و هم رو می‌بوسن...بعضی دخترا هم همجنسبازی می‌کردن..یه بار نگار رو زدم..نگار الف...همه رو می‌مالوند به شوخی...رو بعضیا غیرت داشت حتی..کنترل می‌کرد و ...از این بیماری‌های دوران دبیرستان دیگه...یه بارم اومد سراغم بم گفت زن آخر پشت کلاسا اونجا که زمین خاکی می‌شد بیاد کارت دارم..نمی‌دونستم دقیقا چه می‌کنن..تصور دقیقی نداشتم اما می‌دونستم گه‌بازی توشه...یعنی ذهنیتم این بود ..انگشت شست نشون دادم و گفتم باشه بشین رو این تا بیام آخر زنگ..عصبانی هم شد و بام بد شد و هر روز اذیتم می‌کرد تا بالاخره زدمش...داشتم می‌اومدم که گف به ما نمی‌دی به کی...دسش زیر مقنعه‌ی فاطمه .ر بود..اون روز خیلی قاتی بودم..بابام زده بودم..مادرم دیوث‌بازی دراورده بود..هیچ خوش نبودم...ریاضی هم سخت بود به اندازه‌ی هفت ماه سکوت زدمش...خودم تعجب کرده بودم اون همه عصبانیت و نفرت و کینه و انزجار از کثافت‌کاری از کجای روحم نشات گرفته بود...من کاری نداشتم بشون...هیچ وقت نگفتم نکنن..لو ندادم...خوش بودن با هم لابد..اما دور از من خوش باید می‌بودن..
نگار الف بعدش یه بار تو یه جلسه‌ی کاریکاتور اومد و گف یادته زدیم؟!...گفتم نه..یادم بود..گف دستت درد نکنه...می‌خندید و خوش بود...نامزد داش...دس داد بام..منم سوار خط واحد شدم و برگشتم و تا تونستم دسم رو شستم..
...من تعمدی نداشتم قانون رو بشکونم اما حوصله‌ام سر می‌رف و غمگین می‌شدم..بیشتر غمگین می‌شدم...مخصوصا صبح‌های زود که شلوغی دخترا رو می‌دیدم..خیلی غمگین می‌شدم...نمی‌تونستم حرف بزنم...حوصله‌ام خیلی سر می‌رف...چیز بامزه و قشنگ و جالبی نداش ..همه دوس پسر داشتن منم اگه می‌خواستم می‌تونستم داشته باشم پسرا عین زباله فن و فراوون ریخته بودن دوروبر مدرسه و .. اما خوش نمی‌گذش با پسرا...می‌خواستن بمالونن...منم خیلی نجیبانه فکر می‌کردم باید بدنم رو برای شوهر بعدنم پاک و دس نخورده نگه دارم...می‌دونستم مردی رو انتخاب می‌کنم که قبل از من با کسی نبوده باشه...برام مهم بود...
حالا گذشته از اون روزا خیلی ..من به نانا نگاه می‌کنم که می‌گه نمی‌شه حالا بره مدرسه؟ یعنی تموم شده واقعا حالا؟

این وبلاگ به من آدمای خوبی داد...امروز کسی با اسم و فامیلی که با سرچ می‌شه فهمید کیه و چیه...و چی‌کاره‌ی خوبیه از من دعوت کرده برم پیشش...از استان‌های مجاور..استان‌های کردنشین..لرنشین..خیلی جاها...حتی ترکمن‌ها که چیزی نمی‌دانم زیاد در موردشان..استان‌های ترک‌نشین..
دیگران هم..جایی در شمال شرق خیلی دور...حتی از مرز روسیه و...از پایتخت..
جاهایی هست هم همین اطراف..
جنوب..از جنوب..نقطه‌های کور و اسرارآمیز جنوب..دوستای سُنیِ جنوب..آدم‌هایی می‌گویند بیا...کسانی هستند می‌گویند بیا آن ور..تاجیکستان..عراق..
 اگر بروم ..اگر نروم....از همه ممنون.

الانم اتفضلوا چای ویای.
چای با زعفران و هل و برگ گل محمدی...بفرمایید..به قول مادربزرگم یستاهل هل حلگ..:)
یعنی چای ِ دم شده که شما بخوریش..در حد لب و دهن شما هس این چایه...از این حرف قشنگا که زن قدیمیا می‌زدن.

بعضی‌ها هم هستند که وقتی می‌خواهند حالت را بپرسند ترانه‌ی قدیمی زیر را که می‌دانند خوشم می‌آید می‌فرستند. که پدرم در جوانی می‌خواند..


لا خَبَرْ لا خَبَرْ لا چفِیَّهْ لا حامُضْ حِلُو لا شَرْبَتْ: نه خبری نه روسری به رسم یادگار نه نقلِ ترش و شیرینی نه شربت
لا خَبَرْ گَالَوْا صْوَانِیکُم شْمُوعْ إِنْتَرْسَتْ : نه خبری ازت رسید و گفتن که سینی‌هاتون از شمع‌های حنابندون پر شده
وِالْتَمَّنِ الْحِلْوَاتْ مِنْ کِلْ بَیْتْ حِلْوَهْ إِلْتَمَّتْ: خوشکلا از هر خونه، خوشکلی، دور هم جمع شدن(خواننده به نوبت جای حلوات: خوشکلا از سمرات یعنی سبزه‌روها یا گندمی‌ها در واقع و شگرات که معنی بولوندها رو می‌ده نام می‌بره)
بَاتْرَفْ أَصَابِعْ لَیْلَةِ الْحِنَّهْ بْعَذابِی إِتْحَنَّتْ: با سرانگشتای نرم رو تو شب حنابندون با عذاب من حنا بستن
فَدْ نَوْبْ فَدْ نَوْبْ مَا مِش وِفَهْ لِهْنَا وِصْلَتْ:همه چی یه هویی شد...یه هویی..هیچ وفایی نداشتی و به این‌جا رسوندیش
فَدْ نَوْبْ فَدْ نَوْبْ مَا مِش طِیبْ لِهْنَا وِصْلَتْ
لا خَبَرْ لا خَبَرْ لا چفِیَّهْ لا حَامُضْ حِلُو لا شَرْبَتْ

مَاسْأَلْتِی لا گَبْلِ الْمَهَرْ لا بِالْمَهَرْ لا بَعْدَهْ: نه قبل از عقدت و نه تو خود عقد و نه بعدش حالم رو نپرسیدی
یَا حِلْوَهْ چَا مَایِ الْعِشِگ یِتْبَدَّه چَا وِتْبَدَّهْ:زیبارو آخه آبِ جاری عشق خشک می‌شه؟ ..دیدیم که خشک شده
إِلْعِشِگْ مَا یِنْحِزِرْ جَزْرَهْ اوْ مَدَّهْ: اما جزر و مد عشق پیش‌بینی نمی‌شه
وِالشَّوگْ ذَبْنِی إِبْحیرِتِی وِاتْعَدَّهْ: دلتنگی من رو میون حیرتم رها کرد و رد شد
عُذَّالِی بِیَّهْ وِبْدمُوعِی إِتْشَفَّتْ: ملامت‌کننده‌هام با من و اشکام دل خنک کردن

مَشَّیْنَا لاَهْلِچْ إِلْگُمَرْ وَیَّا النَّجِمْ خَطَّابَهْ: ماه رو همراه ستاره‌ها برای خواستگاریت فرستادیم خدمت خونواده‌ات
صِغْنَالِچ إِنْجُومَ الثُّرَیَّا إِگلادَهْ یَا حَبَّابَهْ: از ثریا برات گردبند درست کردیم عزیزکم
یَاللِّی مَحَبْتِچ شِجْرَةِ اصْنَوْبَرْ بْوَحْشَةْ غَابَهْ: ای که دوس داشتنت مثل درخت صنوبریه توی جنگلی وحشی
مَارِیدْ حُبْ چَذَّابِی یْعَذِّبِ گْلُوبْ أَحْبَابَهْ: من عشق دورغی دوس ندارم..که قلب عاشقا رو عذاب بده
مَا رِیدْ عِشْرَهْ مِنْ شَمِعْ وَکْتِ الشَّمِسْ تِتْبَدَّدْ: عشرت شمع‌مانند نمی‌خوام که موقع گرما و تابش آفتاب(سختیا) ذوب شه و از بین بره

بعد آدم چاره‌ای نمی‌ماند برایش که همین را خودش بخواند بفرستد برایشان و بنویسد که کلک ذوق.

ذوق در عربی معادل سلیقه‌ی فارسیه اما خوب این ترجمه‌ی گنگی می‌شه برای این واژه..کلمه‌ای برای ترجمه‌ی دقیقش پیدا نکردم تو فارسی..
معنی دقیقش می‌شه: گزینشِ والا و از روی فکر و متناسب با زمان و مکان و روحیات طرف مقابل.
کلک ذوق یعنی سرتاپات ذوق و سلیقه‌ای.

باشه 

اسمش رو حشفه ات خالکوبی کن اصلا

دور از،من اما

لورا مراعات قوانین را دوست داشت 

کتاب را خواندم و خواندم...آنجا در فاصله ی کم و.دنج بین دیوار و.کمد در  راه باریکی ک کتاب چیده شده

خواندمش و ب خودم گفتم باز می خوانمش.

خیلی وقت میشد چیز خوب جدیدی را خوب نخوانده بودم.

سال خواب است


توی باغچه راه می‌روم و موهایم را شانه می‌زنم..با پیراهنی خنک و راحت..دیشب گیپور و تور تزیینی‌اش را بریدم..زبر بود و دست و پاگیر..آب باغچه را برده فراموشش کردم..می‌بندمش..خنک است و آسمان پهن..پر از ستاره..پیچک‌هایی که می‌گویند مار می‌آورد و بزها نمی‌گذارند بزرگ شود و سال هی ‌می‌رود روی در داد و بیداد می‌کند سرشان پر شده‌اند کمی...هیچ کس اینجا نداشت ازشان..بعضی‌ها که بردند..بزرگ و زیاد شد اما من که آوردمش این‌جا نه..بزها نمی‌گذارند..موهایم توی سایه‌ی روی دیوار به سختی تا زیر گردنم است..خواهرها می‌گویند اگر مردی توی زندگی تو باشد موهایت بلند می‌شود...اگر از ته بزنی یعنی حالت یا خیلی خوب است یا خیلی بد...وقتی موهایم این‌قدری هست چی؟ نه بلند نه کوتاه..شانه می‌زنم و سر برهنه توی گاراژ و باغچه و باریکه‌ای که به خیابان راه دارد راه می‌روم..سرخابی‌های گل کاغذی توی تاریکی...این گل مال من است؟ خوشحالم...گل داده چقدر برایم..کاش باقی‌مانده‌ی فنس برهنه‌ی میان من و این‌ها را بپوشاند...
روی تاب می‌شینم و مو شانه می‌زنم...فکر می‌کنم دلم آماده شدن برای کسی می‌خواهد...پوشیدن پیراهنی قشنگ و نه برهنه یا سکسی...پیراهنی زیبا..خوشکل...قشنگ...نه آن‌طور که دیگران از قشنگ نام می‌برند: جذاب ..شیک..یا هر چیزی که بخواهد جایی از آدم را درگیر کند که به درگیر شدنش بی‌نیازم...پیراهنی که با چشم و ذهن آدم کار داشته باشد..نگاه را نوازشگر می‌کند..توی ذهن می‌ماند...قلب را مشغول می‌کند..
مادر بزرگم می‌گفت ملیحه.
ملیحه..ملیحه و جمیله فرق دارند.
جمیله یعنی زن زیبایی که تا هست نتوانی ازش چشم برداری...ملیحه یعنی زنی که اگر نیست هم نتوانی فراموش کنی..
مادربزرگم خیلی اسم داشت برایم..یکی‌اش ملیحه..دوست داشتم که همیشه و هر روز اسمی داشت که باهاش صدایم کند..
فکر می‌کنم دوست دارم برای کسی آماده شوم...پیراهن بلند بپوشم..موهایم را شانه کنم..خانه‌ام را خوشبو کنم...گلدان‌ها را پر از گل...و تا نیامده رژگونه‌ای کمرنگ به گونه بزنم که هی بروم چک کنم مبادا غلیظ یا پررنگ شده..که دور خودم بچرخم و خوشبو کننده بزنم توی هوا..یا عود روشن کنم..یا گل خریده باشم..یا از باغچه رازقی توی سینه‌بند و زیرگوش‌ها گذاشته باشم..یا..
فکر می‌کنم همچین کسی وجود ندارد و قرار نیست بیاید...می‌توانم برای آمدن کسی آماده شوم که پیشم است الان...یک طور سبکی دوروبرم درجریان است...
- امید؟
یا چیزی شبیه آن؟ کمی شادی؟..حالِ خوش مثلا؟
نمی‌دانم..
سال خواب است..موهایم را شانه می‌کنم چندبار دیگر...سال دوست دارد بلند شوند..
گاهی عزیزم است این مرد.

خواسته بودید.

کرمالک- الیسا
مابدک نبقى حبایب : دوس نداری عاشق معشوق باشیم
ولا تبقى عن عینی غایب: و نمی‌خوای از چشمم دور باشی
بدک نبقى مثل الرفقى: می‌خوای فقط دوس باشیم
کذب على قلبی الدایب: به قلب ذوب شده‌ام دروغ بگم
ظالمنی وعارف انی: بم ظلم می‌کنی و می‌دونی که من
انا بشقى لو تبعد عنی: اگه ازم دور باشی درد می‌کشم
قلی یا قمری برضى بقدری خبرنى انت شو حابب:تو به من بگو ای ماه من سرنوشت خودم رو می‌پذیرم..بگو چی دوس داری
کرمالک سرت بخبی: به خاطر تو شروع کردم پنهون کردن
خبی الحب الساکن قلبی: عشقی که تو قلبمه رو پنهون می‌کنم
اعمل حالی ولا على بالی: نشون می‌دم که اصلا برام مهم نیس
مهتمى ومش مهتمه: برام مهمه اما نشون می‌دم که برام مهم نیس
قدامک کون رفیقه: جلوت دوستتم
بسأل عنک کل دقیقه: هر دم و دیقه سراغت رو می‌گیرم
طمن بالی انت قبالی: به خودم  اطمینان می‌دم که جلوی چشممه
لوعنی هواک لوعنی: عشقت من رو اذیت کرده..اذیت
مشانی وراک ضیعنی: من رو دنبالت راه انداخ و گم و گورم کرد
خلانی اروح: کاری کرد برم
مطرح متروح: هر جا تو بری من هم برم
لااخذنی ولا رجعنی: نه من رو همراه خودش برد و نه من رو به خودم برگردوند
کرمالک: به خاطر تو
انانی انت انانی: تو خودخواهی...خودخواه
یاحبیبی جرب تنسانی قلبی: عزیزم سعی کن فراموشم کنی...قلبم..
بیقسى ویمکن ینسى یوم اللی کناحبایب..کرمالک....: داره سرد می‌شه و ممکنه فراموش کنه که زمانی عاشق معشوق بودیم..به خاطر خودت.

میم مثل مینای معمولی

خوبی مینا اینه که زندگی‌اش تقریبا معمولیه...اون‌قدر معمولیه که ازش خیلی یا تقریبا اون‌طور که خودش می‌گه هیچ‌وقت با تمام دلالیلش برای  برای شادی؛ شاد نشه و غمگین هم نشه زیاد...بیشتر ناراضی و همیشه‌عصبانیه..
..این‌طوریاس که خاله‌زنکی‌های معمولی  داره...دردا و رنجای عمیق نداره بس که سرراسته...خوبیش اینه که سریالای خلیجی می‌بینه..مصری..لبنانی..سریالایی هندی-لاتین که گه بودن از ذات‌شون هویداس...خوبیش اینه که من زمانی طرف مینا می‌رم که حالم خوبه...تقریبا خوبه...باهاش در مورد هیشام حرف می‌زنم که اسم واقعیش اسامه بود و روش نمی‌شد بگه..که موش کشته بود روبروی وب کم..جنازه‌اش رو گرفته بود روبرومون...بش گفته بودم حتما کشته گذاشتَتِش زیر میز...مینا گفته بود تو مثل بابامی....توهم وبدبینی زیاد داری... شروع کردی قصه بافتن...
حالا با هم از راه دور سریالی خلیجی دیدیم...اسم دختره رو قدیما گذاشته بودم صورت...ی ...وقتی سریالا رو دنبال می‌کردیم با هم...
حالا هم مینا با حوصله و احساس مسئولیت فراوان..با جدی گرفتن ماجرا... برام قصه‌ی سریالی که ما هنوز مثل هزار سال پیش بین خودمون در موردش می‌گیم فِلم؛ تعریف می‌کنه...داستانش تخمی تخیلیه اما خوشم میاد..حس اینکه کسی از راه دور داره بام می‌بیندش و می‌خندیم، می‌خندونتم...لحظه به لحظه نظر می‌دیم..
- الان صورت‌ک...ی خودش رو مظلوم نشون می‌ده.. ببیندش...یعنی خیلی گناه داره...راسی  مینا به نظرت چرا لکه‌ی تو گردنش رو عمل نمی‌کنه؟ خیلی بزرگه که...
زیبا هم میاد: چون حس می‌کنه طبیعی و نتچراله..یعنی غیرتصنعیه  خانوم و اعتماد به نفس داره..
مینا که فوق‌لیسانس زبان داره و حساس به این چیزا تصحیح می‌کنه نَچرال...
زیبا می‌گه خو باشه  همون کون...مینا می‌گه بی‌ادب و ادامه می‌ده که با نظر زیبا موافقه...بعد سریال رو می‌بینیم...از راه دور به ادای روشنفکری خلیجیا می‌خندیم...به عصبانی شدناشون.که خیلی بشون میاد...به پول زیادشون که خوب به ما چه اما داشتنش خوبه..خیلی خوبه....به بعضی شباهتاشون به ما ما علیرغم بعد مسافت و فلان...
بعد سریال دیگه‌ای شروع می‌شه..ساحره‌ی جنوب...از روستاهای مصر...می‌میریم از خنده به‌خاطر جلوه‌های ویژه‌اش...شبیه او یک فرشته بودِ ایرانی یا همچین چیزی...الیاس بود؟! کی بود؟  ..اما مینا مرده از ترس...دختره جادوگره و مینا از این چیزا می‌ترسه...زیبا هم..من مجبورم نشون بدم می‌ترسم...هیجان داره...یعنی وقتی شریک می‌شم باشون تو حس ترس حس می‌کنم معمولی و غیرتنهام...نشون می‌دم و کسی باور نمی‌کنه...با شک تایید می‌کنن...
بعد نمی‌تونم نترسونمشون...به مینا می‌گم امشب تنهام و یه گربه سیاه داریم و زن ف سه تا زن دیده عین خودش تو باغچه‌اشون اونجا که سدر رو بریدم و زن ف گفته حتما صدقه بدم یا خون بریزم چون دیده سه تا عین هم ..سه تا زن شبیهِ شبیه خودش بش زل زدن..نشستن رو تنه‌ی سدری که بریدیم و تنه رو سوزوندیم..جاش سدر کاشتم من..اون سدر نر بود و فقط تیغ داشت و بار نمی‌داد..تیغاش تیز و بد بودن..جاش سدر ماده کاشتم...منتظر سبز شه..
...مینا یخ کرده تا ده دیقه جواب نمیاد ازش.....زیبا به شوخی برگزار کرده اما می‌دونم ته دلش خالی شده...بعد فحشم می‌دن که کرمو...بخدا خودت جنی با اون چشمات..برای همین نمی‌ترسی...زیبا می‌گه کسی که ساعت چهار صبح می‌شینه رو تنه‌ی سدر به ماه زل می‌زنه : مو بشر...والله حشر...جنّی...اعوذبلله منچ..
می‌خندم...زیاد هم...آههههه چقدر بود اینا رو نترسونده بودم..
خواهر داشتن گاهی خیلی بده...گاهی هم حرف نداره. عالی...

وقتیکه من از نوشتن این مطلب منظوری ندارم...وقتیکه من هیچی ندارم.

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 15:13 شماره پست: 75

شوهرم وراننده اش شباهتهای زیادی به هم دارند شوهرم مرد لاغری است راننده اش راننده ی لاغری است  صورت شوهرم صورت باریکی است صورت راننده اش هم باریک است گوشهای شوهرم کوچک است گوشهای راننده ی شوهرم بزرگ نیس موهای شوهرم خشک وفر دار است موهای راننده اش خشک است وفر دارد  شوهرم ته ریش می گذارد راننده اش ریش دارد ..ته ِریش. ومن دست نزده می توانم زبریشان را حدس بزنم چون زبری ریش شوهرم را حس کرده ام..مژه های شوهرم فر دار وبرگشته است ومژ ه های راننده اش از این نیم رخ که دارم نگاه می کنم فر خوبی دارد....شوهرم مرد کم حرفیست راننده اش خجالتیست شوهرم از رئیسش خوشش نمی آید راننده اش از رئیس شوهرم که رئیس او هم هست خوشش نمی آید ..

 البته رعایت امانت مطلب وادارم می کند نظرتان را به عدم شباهتهایی که باعث می شود تمام شباهتهای فوق به چشم نیایند ودر نگاه اول هیچ گونه شباهتی بین شوهرم وراننده اش حس نشود جلب کنم:

1-لبهای راننده ی شوهرم شکل مثلث است ولبهای شوهرم طعنه می زند به لبهای آنجلینا جولی..(یادمه یه زمانی از سر حسادت سرچ کردم لبهای آنجلینا جولی وپایم به وب خوبی باز شد واگر کسی سرچ کند الان لبهای آنجلینا جولی لاجرم پایش به وب من باز خواهد شد!..چی گفتم ..میدونم خودم! بذارین راحت باشم...)

2-شوهرم عینکیست وراننده اش نیست

....

3-راننده ی شوهرم که در واقع راننده ی شرکت شوهرم است نه راننده ی اختصاصی اش پرادو دارد وسپردتش به شرکت وشوهرم فعلن دوچرخه ندارد ..کش ندارد ..گوشوار ه هم ندارد!(رجوع شود به فرمایشات خاهر زاده ام !)

4-راننده ی شوهرم سرامیک دارد وشوهرم آجر زبره هم گیرش نمی آید اگر هم گیریش بیاید کاربرد استفاده اش را ندارد.

5- مدرک راننده ی شوهرم زیر دیپلم است مدرک شوهرم ...بماند!

 

اما با همه ی این اوصاف و شباهتها من دلم نمی خواهد زن راننده ی شوهرم بودم ...چون راننده ی شوهرم راننده ی او است ومن دلم می خواهد زن شوهرم بودم که راننده ای دارد که شبیه اوست....

شهرزاد بیرون می‌رود و بعدش یاد می‌گیرد که حق با خانم الف بود.

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390 ساعت 18:34 شماره پست: 330

بعد از ۴ روز از خانه زدم بیرون. اولش گفتم برم جلوه‌گری آن چنان که شایسته‌ی یک زن تنها و غمیگن است. بعد یادم اومد محرمه. خو منم کمی به این چیزها احترام می‌ذارم. پس آن‌طور رفتم بیرون که خدا و خلق مومنش را خوش آید. رفتم پیش خانم الف. برای نانا دوتا شلوار خانگی گرفتم. برای خودم یک خط که اولش فکر کردم مال چشم است خانم الف گفت نه مال ابروست بعد من گفتم نه مال چشم است..اسپری بو کردم.. نانا نق زد و لباس استخر خواست. محلش ندادم. خانم الف تعجب کرد که نانا اینقدر خوب عربی حرف می‌زند بعد گفت خوب کردی به‌اش عربی یاد دادی. مطمئنم از من و عربی حرف زدن نانا متنفر است. نمی‌دانم چرا آدم‌ها وقتی خیلی از چیزی متنفرند این‌قدر تاییدش می‌کنند پس. شاید فرافکنی می‌کنند. شاید این یک مدل فرافکنی باشد.

 رفتم زبانکده تست دادم و قرار شد لو ِل بالاتر بنشینم. بعد رفتم یک آدیداس سبز مامان گرفتم برای روی تردمیل...بعد برگشتم. نانا توی راه گریست که بستنی. گفتم سرد است و او همچنان گریست و من تهدیدیش کردم به زدن که تقریبا ساکت شد. بعد گفتم او دختر بدی شده گفت نه او یک دختر ناراحت است نه یک دختر بد. حوصله‌ی ناسیونالیست بازی ندارم که به زبان اصلی پخشش کنم. گفتم عزیزم  و او مچ دستم را بوسید چون سرش کمی بالاتر از مچ دست من می‌رسد. مطمئن نیستم. باید اندازه بگیرم که واقعیت را بنویسم.

برگشتم خانه همسایه روی دیوار بود. ۴ روز است روی دیوار است. وقتی رفتم روی دیوار بود. وقتی دستشویی رفتم روی دیوار بود. وقتی لباس پهن کردم روی دیوار بود. وقتی از حمام آمدم بیرون و خودم را البته خوب پوشانده بودم -چون حدس می‌زدم روی دیوار باشد این توضیح را هم برای آن دسته از عزیزان دادم که ممکن است روی من غیرت پیدا کرده باشند- و ایشان بله. روی دیوار بود. این شد که به عربی فحش‌های بدی دادم. به او که بالای دیوار بود. مطمئنم نفهمید اما مطمئن‌ترم که به خودش گرفت. نگاهش نمی‌کردم اما می‌دیدم که  او زل زده بود توی حیاطمان. روی دیوار مشترکمان داشت یک کارهایی می‌کرد. به سال گفتم. سال گفت به‌اشان تذکر بده. گفتم می‌دانی که من مال تذکر دادن نیستم. معمولا مال دعوا و این‌هام. صبر می‌کنم تو بیایی. بدهی‌اش. تذکر را. گفت باشه.

مداد را تست کردم دیدم واقعا مال ابرو است. می‌شود برای چشم استفاده کنی ازش اما ساخته شده که ابرو را فرم دهد.  ابرو را خیلی قشنگ می‌کشد. حق با خانم الف بود. این مداد ابرو است نه خط چشم.

سال و نانا شام می‌خورن. نانا روبروی سال نشسته. تو ظرف قرمه‌سبزی قاشق بهداشتی گذاشتم به قول سال..به نوبت برش می‌دارن...سال  تعریف می‌کنه که جوجه کباب ظهرشون خشک بوده ماست یا دوغ نبوده کنارش...باید با زور کیوی می‌فرستادنش پایین..می‌دونم هر دوشون نسبت به غذای خشک یا اون غذاهایی که خودشون در موردشون می‌گن خشک حساسن.
نانا چشماش گرد می‌شه. من در برابر حرف سال سری به تاسف تکون می‌دم که چه بد..ته دلم فکر می‌کنم اونقدارم که سال می‎‌گه و نشون می‌ده بد نبوده لابد...
نانا می‌پرسه...با لحن آروم و زنانه‌ای که داره مردش رو تحویل می‌گیره و باش همدله: برنج کنارش نبود؟ با نون خوردید نکنه؟
سال می‌خنده. به نانا نگا می‌کنه. نگاش نوازشگره..مهربان و شاده: نه برنج بود...
- سرد بود؟
- آره..
-آخی.
برای نانا گوشت می‌کشه..هردوشون قرمه سبزی با گوشت زیاد دوس دارن...بن گفته سیب زمینی یا "هر چیزی که برا خوردنش موجود زنده‌ای رو نکشتید می‌خوره"..
- چرا دیر کردی راستی بابا؟ قرار بود زود بیای...
با بدجنسی می‌گم به تو چه..
با تعجب نگام می‌کنن هر دوشون...طنز و شیطنت حرفم رو نمی‌گیرن. ..مثل خانواده‌ی سال جدی می‌گیرن این چیزا رو.
- خوب می‌خوام بدونم..
بن می‌گه: ماما داره شوخی می‌کنه خانمِ شوخی  رو از جدی تشخیص‌نادهنده..
کتاب به دست می‌ره.
سال می‌گه: اینا شوخی نیست بدجنسیه.
لم می‌دم رو مبل: باشه گوزها..بدجنسیه.
باز حرف می‌زنن..در مورد مدرسه‌ی نانا که کی قراره تموم بشه و فلان.

رسیده بودم به جایی  در آدمکش کور، که نوشته بود:

...یک سطل خون از دست داد..باید تشکش را بسوزانیم ...

که بعدش خانم هیلکوت گفته بود: بعضی زن‌ها نباید ازدواج کنند. ازدواج برای آن‌ها مناسب نیست. کسی که ازدواج می‌کند باید قوی باشد. مادر خود من ده‌تا بچه زاید و یک مژه نزد. البته هر ده‌تا زنده نماندند...
رنی گفت: مادر من یازده‌تا زایید تا وقتی مرد حامله بود...
وقتی دختر از دست مادرش ناراحت بود که بیمار است...که حس می‌کند به او خیانت کرده که بیمار است و ...
دماغم می‌سوزد که اشکم بیاید..اما جلوی خودم را می‌گیرم...سرم را برمی‌گردانم عقب که اشک‌ها نیاید پایین..عصبانی‌ام که هر وقت گریه‌ام می‌گیرد گریه می‌کنم..هر وقت خنده‌ام می‌گیرد می‌خندم..هر وقت دوست داشته باشم می‌گویم..هر وقت نفرت داشته باشم می‌گویم..هر فحش فحشم بیاید فحش می‌دهم..هر وقت دلم تنگ شده باشد می‌گویم..هر وقت دلم گرفته باشد می‌گویم...هر وقت وقت هر کاری باشد انجامش می‌دهم...
بینی‌ام می‌سوزد..و اشک‌هایی که جوشیده در کاسه‌های چشم وول می‌خورند..سرم برگشته عقب..دست به گردنم می‌کشم..گردن خوبی است...برای زدن..بریدن...پدرم همیشه از دست باز بودنش می‌نالید جلوی ممد..جلوی پسرهای عمویش...سال هم می‌نالد...
سال کجاست...بدنم زیر رو تختی بوی عنبه می‌دهد..تند و تیز...روغنش را مادرم درست می‌کند..هر بار چیزی می‌ریزد...کره‌ی بدن...
مهتاب هم کره‌ی بدن می‌فروشد..
پایم را بلند می‌کنم برق روغن رویش است..اشک‌ها نمی‌ریزد...
بلند می‌شوم نانا را می‌بوسم خیلی...قلبم آرام می‌گیرد...قرار پیدا می‌کند..
بن را می‌ترسم ببوسم بیدار شود و چنگولم بندازد عین گربه‌ای وحشی و تیره..نانا مثل یک دسته دم روباه وحشی است

علفی هست که اسمش را گذاشته‌اییم دم روباه..دسته‌اش نرم است و خوب و ظریف و وحشی..مثل نانا.

‌اینا رو نگا. فکر کنم بودم اون‌جا با دهن باز ربع ساعتی ماتم می‌برد بشون.


عجیبه که همه‌ی رنگ‌ها قشنگن.


اینا هم قشنگن.

دلم می‌خواد سفر برم جایی که شیشه‌های رنگی داشته باشه. کلی هم آبی لاجوردی تو شیشه‌ها باشه.


چقدر اینا قشنگن.

ممنون اما خودتی

صدا عصبانی بود و شورشی..صدای ورق خوردن می‌آمد و شعرهایی که سمت گوشِ زن سرازیر می‎شد...شعرهایی عصبانی از صدایی عصبانی...وقتی زن زیر لب می‌گفت قشنگه صدای عصبانی ازش می‌خواست چیزی نگوید و فقط بشنود.
زن چیزی نمی‌گفت و فقط می‌شنید...گاهی حس می‌گرفت از شعر و غمگین می‌‎شد..
شعری بود که می‌گفت تو برای پیدا کردن و یافتن کسی که دوست داری ممکن است به هر جا و خانه سر بزنی و بعد کسی که دوست داری بیاید به تو بگوید هرجایی.
از یک جایی  از وجود زن، اشک جوشید بی‌که بریزد...توی بینیِ زن سوخت..می‌دانست نمی‌خواهد گریه کند...بینی‌اش را مالید که نخواهد از اشک‌های نریخته بسوزد...صدای عصبانی شعر خواند..و خواند..زن به ساعت نگاه کرد از یک ساعت بیشتر بود..تن و لحن صدا عوض می‌شد..غمگین می‌شد...آرام می‌شد..شور می‌گرفت و بالا می‌رفت و در هرحال عصبانی بود.
زن برای مرد غمگین شد. چه کسی این‌همه عصبانی‌اش کرده بود؟ چه کسی این‌همه غمگینش کرده بود؟
- می‌فهمم...کاش می‌شد ببخشیش...
مرد از خواندن دست می‌کشد: کی؟..کیو ببخشم؟
- اونی که باعث شده این‌همه عصبانی باشی...یا اون چیز رو...
مرد مکث می‌کند.
می‌خندد.
زن داغ می‌شود. خجالت می‌کشد. نکند حرف احمقانه‌ای زده...هیچ وقت خیلی با شعر سر و کار نداشته..نکند باید با شاعرها طور دیگری حرف زد؟..نکند تفسیر...
- من که تو رو خیلی وقته بخشیدم..
- من؟
-دلم برات تنگ شده بود...برای لحظاتی که وقتی برات می‌خونم و حرف می‌زنم بین خودم و خودم آرومم...آروم می‌شم..
- کسی تو این دنیا دلش برای من تنگ می‌شه یعنی؟
- نمی‌دونم...من دلم برات تنگ می‌شد..خیلی وقتا..
- چرا عصبانی هستی از دستم پس؟
- یکی‌اش همین سئوالت...کسی تو این دنیا دلش برای...چه اهمیتی داره...
- فکر نمی‌کردم دلت تنگ شده باشه برام..فکر نمی‌کنم دل کسی برام تنگ شه...فکر نمی‌کردم دوسم داشته باشی...فکر نمی‌کنم کسی دوستم داشته باشه..عادت ندارم به حس این‌چیزا..برای همین باورش سخته...و اول از همه نمی‌تونم خودم رو دوس داشته باشم ...میام ازت می‌پرسم...برای دوس داشتن خودم انگار به دوس داشته شدن..
- نه...اینا تحلیلات خودت نیست...تو این‌طوری نبودی و نیستی...می‌دونم...ایمان دارم بت که این‌طوری نیستی...
- مرسی بوکوحرام.
می‌خندد مرد..
- مگه نمی‌گن به فرانسه مرسی بوکو؟!
- آره می‌گن...لباست چه رنگیه؟
- زرد.. سبز..لاجوردی سرخابی..
- چقدر رنگ
- لاجوردی رو پریشب یاد گرفتم چه رنگیه..
- آفرین
- فرق کاناپه و مبل رو هم متوجه شدم
- خوبه...خیلی خوبه.
- ممنون..یه مگس لاجوردی داریم تو باغچه روی گل‌های گشنیز می‌شینه.
صدای نفس..کمی شبیه آه.
- خیلی دلم برات تنگ شده بود ..دیونه..احمق.
- ممنون اما خودتی.

می‌گوید:
تو وحشیانه خوبی..