یا بخوابم.
یا روی کتابی که دستم هست کار کنم.
یا برم دستشویی.
کدوم؟
حالا هم دور شدهام از همهی اونا و اینا اهمیت نداره...به پیامای سعاد میگم نه که یعنی بیا اونجا ناهار.
ب پسر ف فکر میکنم...اگه الهام بود خوشش میاومد ازش؟
نمیدونم چه اهمیتی داره....
این سه تا کلمه میکشدم آخرش.
به سال گفتم میرم عروسی..گفت به پدرم بگو...به پدرش گفتم...گفت محجبه برید...گفتم باشه...گفت پس حیات رو و دخترش هم ببرید..گفتم باشه..مادر سال گفت صبر کنیم نماز بخونه میاد...نماز هم خوند و اومد...رفتیم...الهام چشمش دنبال اسب بود...
گرم شده بود و لباسش ساتن کش و بو میداد و چسبیده بود بم....
حیات با همهی پیرزنا و زنها و جوونا و دختربچهها روبوسی کرد و بلند شد پیش پاشون..
من موقع دچه کمی دچه کردم...وقتی دوماد اومد کل زدم بی که بشناسمش و بم ربطی داشته باشه...ملایه هم مولودی گرفت و در مدح پیامبر و مبعث چیز میز خوند و صلوات صلوات خوندیم و دچه کردیم و بعد پرسیدن من عروس کیام..مادر سال گفت من..
گفتن زن خوبیه خدا حفظش کنه و از این داستانا و مادر سال گفت مریضم برام دعا کنن و همه گفتن چمه و متوجه شدن و آخی و اینا گویان برام دعا کردن و پیرزنی سر حنا بسته رو گفتن دست بکشه به شکمم و سرم و قلبم..دنبال قلبم گشت پیداش نکرد شکمم رو زود پیدا کرد و سرم رو هم خودم اوردم پایین و گفتن این نمیدونم چه میکنه مراد میده و فلان...
بعد برای ائمه و پیامبر مداحی کردن و تیراندازی شدید شد...زنها ایستادن لب دیوار نگاه کردن...من و الهام زورکی رفتیم بالا نگاه کردیم...
یه خرده انگار داعش حمله کرده باشه..اونطوری آدم ترس هم برش می داش اما خوب هم بود....به الهام گفتم بیا طولانیترین کل رو ما بزنیم و این مردای خر رو شیر کنیم و بعد میپرسن این ها کی بودن میگن عروسای حاجی مصطفی کیرتیز و پسران بی تخمش و اینا...
از حال میرفت از خنده و روی بقیه رو کم کردیم بس که کلها محکم و طولانی بود...
الهام آخرش گف ولک حنجرهام زخمی شد...چطور میتونی؟
گفتم لوزههام رو برداشتم و این باورش شد..گشت دنبال جای زخم و بعدش دید راست نیست و خواست بزندم که مادر سال گفت هوپ هوپ یواشتون...بستونه..بریم خونه...
رفتیم خونه...سال بم گفت نکنه کار تو و الهام بود...صدای یه کلی خیلی بلند بود..رسید اینجا...آقام گف چه زنیه این ماشالا...
الهام گف نه بابا من و شهرزاد؟ما زورمون می رسه کل بزنیم؟...
شوهر الهام گف اگه نشاسمت که...اونم خندید...سال هم من رو برد یه گوشه و گفت جون من شما نبودید؟
چه گیری داده بودن...چه اهمیتی داش حالا؟
گفتم اون خدا رو می بینی تو آسمون...
به آسمون نگاه کرد...یه جای دردبیارش رو با زانو زدم..
گفتم کار ما نبود.
چرا وقتی بچه بودیم با ممد و زیبا هر وخ می خواستیم قسم بخوریم می گفتیم اون خدا رو می بینی تو آسمون؟
و همه هم نگاه به آسمون می کردن؟ یعنی می دیدنش؟
من که ندیدم...
روی تاب نشستم. مثل یک روح. به ویرجینیا وولف فکر کردم..هیچ وقت ازش هیچی نخوندم و دوستش هم نداشتم..زمانی توی فیلم ساعتها دیدمش که به گنجشک مردهای زل زده بود...سال نگاه کرد..رازقی چید..
گفتم اگه رازقیها رو میپینه که بم بدتشون این کار رو نکنه چون دوس ندارم.
پرسید چرا و گفتم که نمیدونم اولا خیلی تکراری شده این کار و ثانیا من رو یاد چیزای بد میندازه...پافشاری کرد که کدوم چیزای بد..
گمونم خیلی خوش داشته باشه بدونه با کسی جز اون خوابیدم یا نه...دوس داره برای خودش ثابت کنه زنیام که اون دوس داره باشم...یعنی امیدواره باشم..امیدی واهی که مثل یه خیال دور از دسرس براش میمونه..
عصبانی و مرده تاب رو تکون دادم...خیلی قیژ قیژ میکرد...کی بم گفته بود روغن نباتی بش بزنم؟
رازقیا زیاد شدن...چرا این درختچه رو از ریشه درنمیارم؟ بوی دردآوری داره خوب...
خسته شدم ازش...
چرا از این خونه نمیرم.
چرا از این دنیا نمیرم
سال خودش رو لوس کرد.
- چرا گفتی بت رازقی ندم آخههههههه؟
جواب که ندادم و قیافهام که نمیدونم چطوری شد گف بریم بیرون..دور بزنیم ..ماشینسواری..
کاری..تنها کاری که می شه تو این شهر کرد..
هیچ جایی نداره جز یه خیابون..که تو ماشین میشینیم و دورش میزنیم چندبار و موسیقی میشنویم..
گفتم موسیقی نشنویم...
- چرا؟
نمیدونم خسته شدم...عصبانی میشم اگه بشنویم..
نمیدونم چی گف..احتمالا گف به عبیر زنگ بزن ببین لباسات رو دوخته...گفتم حوصلهی دیدن آدم ندارم..حوصلهی حرف زدن ندارم...
چیزی نگف...عبام رو برداشتم و تو ماشین نشستم...تو راه اون حرفی نزد...من نزدم...
دسم رو خواس بگیره..ندادم..بالاخره یه انگشت دادم...همهی دسم رو آروم گرف...و گف بریم پیش هاشم اینا...
اینم یه سرگرمی دیگه.
هاشم اینا.
چیزی نگفتم و رفتیم...خریدا مونده بود تو ماشین دادمشون به زن هاشم و زن هاشم قربون صدقههای راست و دروغش رو رف برام...براش لباس خواب قرمز بردم و برای دختراش پیرن شلوار و اینا...
نشستیم تو آشپزخونه...
چرا شالش رو عوض نمیکنه؟ مادرشوهرش اینهمه جنس میاره..
چرا؟
نگاش کردم؟
چرا لاغر نمیشه؟
چرا اینا رو از خودم میپرسم؟
چرا نمیمیرم؟ چرا این دنیا رو ترک نمیکنم؟
چرا صدای هاشم بلنده و سال...
غزاله هزار بار تشکر کرد..مشت مشت گوجه سبز و آلوزردخوردم...غزاله گفت خاله چرا دونه دونه نمیخوری؟ چرا چندتا چندتا..
گفتم چون شکموام..شکمو و بیادب...
مادرش زد تو سرش و گف نوش جونت عزیزم..
بعد سال گف بریم...
رفتیم..یه ترانهی تخمی گذاش از کسی به اسم مادلین...لبنانی..کسشعر محض..صدای بد..شعر بد..آهنگ بد...داشتم فکر می کردم این رو چند سال پیش شنیدم؟ دوازده سیزده سال پیش؟ اون موقع هم دلم می خواست بمیرم؟
نمیدونم
فکر کنم جوون و کمی شاد اما بسیار بیپول بودم و نمیشد خوش باشم یا خوشی کنم...
کس مادر گذشته
لپم رو کشید و گف از نیم رخ لپات عالیه...عمل کردی خانم؟
چرت.
گفتم من یه بشکهام...یه دبه...
- اگه لاغر کنم و دماغم ضایع شد عمل کنم؟
راضی بود.
همیشه راضیه برای خاطر لاغر شدنم هزینه کنه..تا خواهرام ببیننم و بگن وای شهرزاد چه تغییر کردی و اون حس کنه شوهر زنی مرغوبه.
چقدر این چیزا تکراری و خارمادر دار شده...از قبرستون رد شدیم..
چقدر آدم غمگین اون زیر خوابیده...که لابد چاق هم بودن...که لابد دردهای مگو و بگو داشتن و موقع مردن همهی اینا به نظرشون کسشعر رسیده...
امروز پسر ف رو دیدم..تو لباس مشکی خیلی مخنث و سوسول ب نظر نمیرسید..با وجود دماغ عمل شدهاش...
کمی در موردش خیالبافی کردم...خواستم بش تسلیت بگم و یادم رف چی میگن...فکر کردم و ذهنم پاک شد...خسته شدم..یه لحظه گفتم چی می گن اینطور وقتا...سرتون سلامت؟
نمیدونستم..
گفتم خدا رحمت کش کنه...گفت ممنون قربان شما...
دیروز هم موقع خداحافظی با یاسمین دختر عالیه و مسعود گفتم خوبی؟ موقع روبوسی خداحافظی...
از خودم اومد...همیشه حواسم نیست..همیشه توی دنیای دیگه ام...همیشه وقتی دیگران دارن حرف می زنن...می پرسن کجا؟ کجا..
چون نشنیدم چی گفتن و رفتم..
هر بار به خودم می گم ادای آدمای فلان رو دنیار..مثل بقیه باش..هر بار..
و پریشب قندم شده بود پونصد و چهل...سال عصبانی بود که سر جعبه ی شیرینی می رم همیشه..
گفت ..نمیدونم چی گف...
داشت دعوا می کرد که رفتم بیرون...بیرون خونه ی پدرش...راه آب رو باز کردم بیرون و آب رفت تو سبزیای دم درشون...به پدر سال گفتم می دونی گل کاغذی یه گیاه مصریه؟
گفت ئه؟
بعد با الهام روی آجرا ایستادیم ..روی آجرا و تنور گلی که پر از بلوکه و به عروسی نگاه کردیم...الهام گف تو تا حالا عاشق شدی؟
گفتم نه...گفت حتی عاشق سال؟ گفتم نه
گفت خیلی خوبه...چون میدونی من همیشه خیال می کنم عاشقم و تو دفتر م می نویسم..
اون موقع داشت به یه پسر سبزه نگاه می کرد که عضلانی بود عین اسب...یقه اش مثلثی بود...من به برادر سال که موهاش ریخته و بچه اش رو بلند کرده بود و اون یکی هم تو دسش بود و به الهام می گف مواظب باشه نیفته و دلم خواسته بود برم رو دیوار دسام رو دو طرفم باز کنم و با پیشونی خودم رو بندازم رو تو تپه ی بلوک پایین دیوار...صورتم له میشد و ممکنه بود اگه سرم محکم بخوره بمیرم
بعد دیگه کسی ازم نمی پرسید تا حالا گه زیادی خوردی و من به شوهرش که موهاش ریخته نگاه نمی کردم و دلم نمیخواست خودم رو پرت کنم
پسر عضلانی رفت و اومد و الهام گفت تو قلبت مال یه نفره؟ بت میاد اینطوری باشی..از اون قدیمیا...الان دیگه حوصله نداره کسی اینطوری باشه..
من قلبم مال یه نفر نیس..اصلا من خیلی هم قلب ندارم...یعنی قلبم دیگه ..نمیدونم قلبم مال کیه..
به این چیزا فکر نمیکنم
گفت من نمیتونم...خسته میشم زود...از قیافه ی همه ی مردا خوشم میاد..از همه اشون..اما زود هم خسته میشم...دختر بدی نیس ..یه جور سادگی داره فکر این رو نمیکنه که من جاریشم..همرعوسشم و ..
شایدم ازم نمیترسه نمیدونم
به درک
گفتم خوب از سنت هم هس...کم کم خسته میشی..
گف نه فکر نکنم...
بعد بم گف لباس قرمزت خیلی بت میاد...آرایشتم...و چاقیتم...
و خندید
لباس قرمز و آرایش و چاقی...
و قلب نمیدونم چند نفره
و عروسی و پسر عضلانی اسب مانند
و ...
این پسر توی تخت چطوره؟
چی داره به الهام بگه؟
آه می کشن و ناله می کنن؟
به هم می گن هم رو دوس دارن؟
نمیدونم
اصلا مطمئن نیستم کار به اونجاها بکشه...احتمالا دوتا بیا دم در ببینمت تو واتساپ و ...
و موهای شوهر الهام همچنان ریخته و بچه هاش تو دستشن و عصر می ره آزانس و شبا تو پارک ماشین سواری می ده به بچه ها و صبحا مدرسه و کس مادر الهام و شوهرش
و...
زنها با بوشیه و عبا اومدن...رفتن از در پشتی...
مردا با دشداشه ی سفید و...
به الهام گفتم چرا خونواده ی سال دعوت نیستن؟
گفت هستن عمو گفت نریم...
بخاطر الهام لابد..میترسه..
به الهام گفتم بیا کل بزنیم...
مردا هوسه می کردن...
دم در مردی سیگاری با دشداشه ای رنگ لیف نخل هوایی تیراندازی می کرد...
الهام گف می کشنمون...
گفتم گوزشون...کشتههایی که تا حالا کشتهان ر و جمع کنن بعد ما رو بکشن..
بعد مرد که تیرانداز ی کرد کل زدیم بلند...خیلی بلند مرد سمت ما نگاه کرد..ما سر دزدیدیم و تیراندازی بیشتر شد...الهام دس گذاشت رو دهنش و چسبید بم و پیچ و تاب خورد از خنده..من بش گفتم می رم عروسی..میای بام؟
گفت به عمه بگو تو بام بیای قبول میکنه
فکر کردم کی نگهبان کی شده و به عمه گفتم و قبول نکرد و رفتیم.
کیانا جان خدیجهی سابق هم نوشته تو واتساپش: خدایا سپاس
تو دلم ادامه میدم که بالاخره کسی من رو کرد.
خسته ام.
روی دفتری قدیمی.
شاید روی برگهی اول دفتر نوشته شده بوده: دفتر عقاید.
بعد تاریخ زده شده...و با من که دست خطم نوشته شده:
دیروز منزل پدر سال بودیم. مادرش بود. وقتی گلدان رازقی را دیدم دستش به فارسی گفت خودتون گلید و ذوق کرد. همه چیز خوب پیش رفت.
تا وقتی که مادر سال گفت گوشتی که سال برایش خریده دیرپز است.
سال ناراحت شد و گفت مگر پولش را دادهاند؟
من با همعروسهایم وقت بدی نگذراندم.
پدر سال گفت برایم دعا میکند.
مادر سال هم خوب بود.
مسعود گفت با هم یک وقتی برویم شمال.
پدر سال از همیشه پیرتر به نظرم رسید زیر چشمها کیسه داشت و کمی خم شده بود.
مادر سال میخواست غیبت الهام را بکند اما من محل ندادم. آرایش کردم و دختر شهلا خوب شده.
راستی حیات و بچههاش بودند.
گرسنه شدم و غذایی نبود. ناهار چه خورده بودند مگر؟
برگشتم خانهی پدرم از تمن طماطهی عالی ِ مادرم خوردم.
برای زن هاشم لباس خواب خریدم و برای دخترهاش لباس.
پدرم و سال خندیدند. من و مادرم.
همه چیز خوب است. خدا را شکر زندگی خوبی دارم
انشاءالله خدا نزدیکانم را برایم حفظ کند.
الهی آمین.
خدای بزرگ. کسی را جز تو ندارم از من مواظبت کن و کاری کن حالم خوب شود و به همسرم سلامتی و عمر با عزت و سربلندی بده و از گناهان من و تمام نزدیکان بگذر و چون ظالمها را پاره کن.
دختر هاشم که دسش تو دماغش بود در حد حفر تونل توت عنخ آمون...خیلی با احتیاط انگار بخواد آثار باستانیِ ارزشمندی از توی تونل دماغش بکشه بیرون، کار میکرد...حتی ثانیهای غافل نبود از این وظیفهی خطیری که بش محول شده.
قسمش داده بودن محتاط باشه و وقت و زمان دلخواهش رو داشته باشه.
اونقدر گوزیده پیش نانا که..
سرش هم تراشیده توی یه روسری. شب سیاهی بود..سیااااه.
بعد رفته دستشویی عملیاتش رو نشسته...وظیفهی شستن افتاد گردن عزیز دلمون شَمیِ محفلمون سال که با اکراه داوطلب شد بشوره..اگه خودم میشستم لاجرم دراز میشدم .مطمئنم.
بعدش دیتول ریختم و اینا و هنوز عِطرِ دسشویی عملهای بود..بین راهی...
با عق مینشستی..باید یه دشویی بزنم برا خودم جدا..تو اتاق خوابم.
ماما بت یه چیزی بگم؟
- بگو
یه چیز بیادبی و حال به هم زن که هم میخوای بالا بیاری وقتی میشنویش هم عبصانی میشی.
- بگو کشتیم..
-دیشب دختر هاشم خیلی پیشم گوز کند..من مریض بودم هم میخواستم بالا بیارم هم عبصانی شدم.
سمعنی نبضک دفینی بنار حضنک ابیک اللیلة وحدک لیا تکون
بذار نبضت رو بشنوم من رو با آغوشت گرم کن..میخوام امشب مال من باشی فقط
قرب علیا حس النار اللی فیا ابی ایدیک بایدیا نلف الکون
نزدیک شو بم آتشم رو حس کن دستت رو میخوام که دنیا رو بچرخیم امشب
انا وایش اقول وانت معایا ایش اقول انسى هوایا وایش اقول انت غلای
من چی بگم؟ وقتی تو با منی چی بگم؟ حتی عشق تو رو فراموش میکنم چی بگم جز اینکه تو عزیز منی
*****
ا فرح عمری معاک الوقت یجری من شوفک لیه ما ادری تدوب الروح
شادی زندگیم با توه..زمان میگذره وقتی میبینمت و نمیدونم چه اتفاقی داره میافته روحم ذوب میشه
انسى اللی فینی من حضنک بین ایدینی یا حبی وکل سنینی فداک الروح
دردام فراموش میشه وقتی تو بغلتم..عشق من...ای همهی سالهای زندگم...روح من فدای تو بشه
کل شی نسیته معاک عمری بدیته نسیت الکون کله معاک
با تو همه چی رو فراموش کردم زندگی و عمرم با تو شروع شد و دنیا رو با تو فراموش کردم
لو عمر ثانی ما احب تانی لک کل لحظة انا اشتاق
اگه بم عمر دیگهای بدن عاشق کس دیگهای غیر از تو نمیشم...هر لحظه من برات دلتنگم
مَا عَمُّ برتاح و لَا عَیُونَی عَمّ یَرْتَاحُوا
آسایش ندارم و چشامم همینطور
مِنْ لَمَّا رَاحَ ضَحَکَاتِی کِلْنَ رَاحُو
از وقتی رف همهی خندههام رفتن
یا سنینی أِرَجَّعُوا ردولی حَبیبَی و خلونی معو
ای سالها برگردید و محبوبم رو رو بم برگردونید و بذارید باهاش بمونم
یا سنینی أَرَجَّعُوا ردولی اللَّیَالِی اللی مَا عَیَّشَتَا معو
ای سالها برگردید و سالهایی رو بم برگردونید که باهاش زندگی نکردم
وَیْنُ اللی کَانَ کِلَّ لَیْلَةً یُطِلُّ عَلَیِ
اونی که هر شب میاومد بم سر میزد کجاس؟
عَنْ عَیْنَِی غَابَ بَطْلِ عَمِّ یَسْأَل فِی
از جلو چشمم دور شد و دیگه سراغم رو نگرف
آخی جای آدمکش کور خالیه امشب...دیشب تموم شد...
یه شعری درست کرده بودم همین چند سال پیش اینطوری: عشق عشق عشق کی قدرت رو میدونه؟ عشق عشق عشق بیا بریم به خونه..
گاهی
که کار میکنم میخونمش...خیلی هم چرت..هر دفعه یه آهنگ داره...بعضی وختا
آهنگش حماسیه..بعضی وقتا غمگگگیییننن...بعضی وقتا اغواگر و نجوآلود..هر
دفعه یه طوری...نه که شعرش از منه میخونمش...همین یه بیت هم هس...
نانا امشب لیلی بازی میکرد برای خودش و شنیدم که میخوندش.
تعجبم شد.
یه ذره هم حرصم گرف...دوس ندارم چیزام بره رو زبون دیگران..بعضیاش خیلی مالِ خودمه.خیلی.
میدونم
ارزش ادبی و اینا نداره..اما خو سرچشمه گرفته از حس دستانداز
مسخرهکنندهامه..که در واقع فقط زیبا درکش میکنه و حتی میتونم بگم
جدیاش هم میگرف از بچگی...
یه بار افتاد...از نزدیک دکهی
عمو جابر تا وسط راه بغلش کردم..عر میزد: هسه اموت... الان میمیرم...چون
ترسیده بود خیلی...نمیافتاد و زخمی نمینشد اصلا...محتاط و ترسو بود...منم
خسته شدم ازش...گذاشتمش زمین حسابی زدمش و فحشش دادم : هسه آنه اموتچ
چلبه...الان خودم میکشمت سگ...بعد بلندش کردم و تا نزدیک خونهامون بغلش
کردم باز و تموم مسیر موهاش رو بوسیدم..
اونم عین کوآلا محکم بغلم کرده بود..ازم سنگینتر بود..من سه سال ازش بزرگتر بودم..ولی لاغرتر و درازتر..اون پخ و بیخاصیت بود..
بعد
وقتی رسیدیم و احساس امنیت کرد بش گفتم باید رو زخمش بشاشم که خوب
بشه..دیده بودم پسرا رو زخم هم میشاشن...جیغ میزد و من میخندیدم..
مادرم
اومد دمپایی پرت کرد طرفم و گف سگ مگه پسری میخوای بشاشی رو زخم
خواهرت؟...چرا خجالت نمیکشی...چرا آدم نیستی...خیلی روم اثر داش.
بردش با نخ بست زخمش رو...
با خودم فکر میکردم چرا باور کردن بودن و جدی گرفته بودن؟ بهخاطر مدل حرف زدنم که جدی و بیشوخی به نظر میرسید یعنی؟
من فقط دلم میخواس اذیتش کنم و بخندم...واقعا نمیخواسم اون کار رو بکنم که...
بعدشم هم للهِالحمد زندگی به خودم و زخمام شاشید و اونا یه دل سیر خندیدن..هم واقعا شاشید و هم میخواس اذیت کنه..
خو دیگه لابد اونم پسرای اطراف رو دیده بود و از پسرا یاد گرفته بود...تخصیری نداش. بچه بود. بچه.
و الأحمق إن أخطأ تفلسف.
نمیدونم از کیه.
عاقل وقتی اشتباه میکنه معذرت میخواد(یا پشیمون میشه)
احمق اگه اشتباه کنه فلسفه میبافه...(توجیه میکنه لابد)
تو این خیلی به هم نزدیکیم. ترانهی عربی قدیمی...عراقی...صباح فخری..یا هر چی...ترانههای جدید...
خندهام میگیره که کانالش فقط دو عضو داره...من و اون.
این باعث میشه دوسش داشته باشم و براش بوس بفرستم اونم لوس شه و بگه همهاش دروغه..من کمی قربون صدقهاش برم و سعی کنم ثابت کنم که دروغ نیس و اون هی بگه دروغه سرانجام بگم به تخمم و اون هم بوس بفرسته برام.
والا. نقمتنه.
ترجمه: زن هاشم باید حتما بره ...سش رو در خط مقدم جبهههای مقاومت و نبرد پهن کنه ...
والا کشتمون.
سال میگه طرگاعه های مو امچ صدام
یعنی (طرگاعه چه معنی میده؟) این مامانت نیس صدامه..به خاطر این سبک سخنرانی میگه...
چیکار کنم. کی میتونه رو مامانم؟
هنا
ادبیه الجسد الانثوی بروایات الف لیله و لیله...
للاسف محذوف الرابط عندنا.
زیاره موفقه.
جود لاق
...آسفه اقصد: good luck

جمله جمیله...تئملتها..مغزی الکلام جمیل و موثر..
و ضحکت بین نفسی و نفسی لاسم العائلی لاورهان...باموق؟!...لم اسمع به قط!..هنا نلفظها بفارسیه کما یلی:
پاموک.
اورهان پاموک.
لاادری لماذا؟...هل اسمه الاصح هو پاموگ؟
علی ای حال شکرا...جمله احببتها کثیرا و اتمنی ان لاتحمل مزاحی مع اللغه العربیه علی سبیل السخریه و التمسخر...
لستُ هازله بل مازحه.هیه فقط مزحه یا صدیقی. مزحه...من کاتبه مازحه...مع ان الکثیر من المزح یزیل العقل
لاادری من قالها او کتبها..
لکنها تنبهنی دائما: قللی من الکلام المباح یا شهرزاد فقد آن اوانَ الصباح.
آآآآآه یا شهریارقد اضاء النهار
تُصبح علی کُتُب

لم اقراء و لم اسمع عن هذا الکتاب.
یمکنک النظر الی الرابط الاعلی.
شکرا لانک ارشدتنی لهذا الکتاب...لست مطمئنه من قرائته و لکن اشتقت لمعرفته.
اظن ان یمکنک تحمیله من الرابط ادناه.
(و قرائته علی مااظن)
شکرا علی مرورک و اتمنی لک قرائه ممتعه.
انقر هُنا
برام نوشته که چون تو با بقیه فرق میکنی...چون با بقیهی زنها فرق میکنی
تو لاین این رو داده..
تعارف ندارم.
مینویسم که اصلا با بقیهی زنها فرق نیمکنم و این کسشعرهای مخصوص زدن مخ زنها رو بره جای دیگه خرج کنه و اگه فکر میکنه الان خودم رو قهوهای میکنم از خوشی جا داره بره بمیره...همممممممممهی اینا کسشعره...رُم شعره حتی...
تو با بقیهی زنها فرق میکنی یه معنی داره:
من دارم خرت میکنم که به من بدی...چون بقیهی زنها به این راحتی و آسونی خر نمیشن که بدن.
این رو سه چهار سال پیش میشنیدم جای ذوق و شوق داشت...حالا خو که چی...اصلا گیریم فرق هم بکنی...بالاخرهاش؟ چیزی که به تو بماسه و به من؟
اگه بخوام بات باشم و خوش بگذره بم احتیاجی نیز بشینی بافندگی کنی...تو با بقیه فرق میکنی و تو خاصی و تو منحصر به فردی و تو مثل بقیه نیستی و ...
کدوم بقیه؟
کدوم بقیه مگه به تو پا داده که من مثلش نبودم؟
شلوغ میکنی دور خودت رو چرا؟
کی تحویلت گرفته حالا اصلا؟
راسش زنش خیلی زشته...خوشحالم که زنش زشته فقط برای اینکه زن اونه و این باعث خوشحالیه که زنی زشت زن اونه..زشت و بد..نه فقط زشت
خودشم داغونه
حوصلهی این کافبازیا رو ندارم...برام مهم نیس و درک نمیکنم...به من چه.
زنت زشته؟ برو طلاقش بده خوشکل بگیر...زنت درکت نمیکنه؟ چوب تو کون خودت و زنت.
برای اینکه خوشت بیاد ازم نمیمیرم از خوشی که برام شعر گفتی:
و تو با نمیدانم چهی صبح...
حتی یه حرفش رو باور نمیکنم..یه حرفش رو حتی...یه واژه یا کلمهاش رو...اینا رو کپی پیست میکنی یا یه دیق حس میگیری و مینویسی...بعد توقع داری مثلا بشاشم به خودم از فرط احساس؟ مگه چند سالمه؟
تازه...همهی اینا کنار...مگه مثل تو ندیدم و تجربه نکردم؟
یا حرص خیانت دارم یا سکس یا عقدهی عشق...
تو حتی رو اولین پلهی سطحی که وقتی در مورد احساس حرف میزنم بش نظر دارم ننشستی...
برای تو هیجان چارتا استیکر بمال بمال و دوتا قلب و کونه..و شوخیهای خرکی و...یه کتاب بگو در موردش حرف بزنیم...یا یه مموسیقی...
یا در مورد فیلمی که دیدی..یا کارتون..یا اصلا در مورد یه غذا که دوس داری..یا خاطرهای از بچگی..
تهاش؟
میترسی بام بخوابی و ازت راضی نباشم..اینه جریان. دغدغهات اینه
نکنه در حد وس طح توقع من نباشی...که از همین الان بگم
:
نیستی.
گله هم کنی بلاکت می@کنم
- کوکو سبزی؟
نه
کوکو سیب زمینی؟
نه
سیب زمینی تخم مرغ سرخ شده؟
نه
نپرس میخوای درست کنی درست کن نمیخوای خودم چیزی درست میکنم.
دوتا گوجه هست. خرد میکنم و املت درست میکنم...خستهام.
کنترل اوضاع خونه از دستم خارج شده و حالم گرفتهاس...خیلی وقت و زور میخوام تمیزش کنم...درست میکنم و میذارم جلوش...
به نانا و بن میتوپم که چرا فکر شام نیستن...چرا چیزی نمیخورن...خونه به هم ریختهاس و سال میگه حالگیری نکنم...میگم تو کار من دخالت نکنه...خونه مال منه..من مدیریت میکنم..من هیچ وقت نمیرم اداره یا شرکتش بگم فلان کار رو بکنه یا نکنه..
میگه برو بابا....
طوری این رو میگه که انگار حرفم بیخود و مفته...
میگم شوخی ندارم و حرف حرف...شام نمیخوره.
این حربهی اساسیاش که بلدم دیگه چطور باش برخورد کنم:
شام نمیخوری؟
نه.
سینی رو با غذای توش و نون و تخممرغش پرت میکنم توی حیاط. بشقاب خرد میشه و دلم با دیدنش خنک..
کس مادر و خواهرش رو جلوش میارم و چون برادر و پدرش رو..
جلوی نانا لیوانی شیر میذارم و چند تکه نون سوخاری..به بن نمیگم چیزی بخوره یا نخوره..
دم نوش میذارم رو گاز که بخورم و بخوابم.
پتو و بالشش رو میندازم طرفش.
فکر میکنه خیلی برام مهمه که شام نخوره...فکر میکنه زنِ سالها پیش دوران سربازیشم که شام یا ناهار پخته شده با زحمتم رو نخوره و بشینم براش گریه کنم یا خودم نخورم.
رد میشم کوسن رو بم پرت میکنه و میخوره پس کلهام.
باورم نمیشه زدتم...بدون حرف و آروم میرم طرفش و از پشت یقه میگیرمش و میکشمش...یه لگد میذارم تو پس کله و چندتا تو کمر و کونش و بش میگم به مادرش بگه بره با این انگشتا سرگرم بشه اگه خیلی احساس کرده مرده یا روم تسلط داره یا خیلی ازش حساب میبرم...
از زور بدبختی و بدحادثه زنش شدم وگرنه صدتا مثل اون لیاقت ندارن دستشویی رو پشت سرم آب بکشن..
میگه به زودی خواهیم دید...میگم چی رو؟ اونجای مادرش رو؟علاقهای به دیدنش ندارم.
میگه حالم رو چنان میگیره...میگم هیچ گهی نمیتونه بخوره چون تا حالا بدترینش رو خورده و دیگه جز بچهها چیزی برای از دس دادن ندارم که اونارم کون بزرگ کردنشون رو داره ...بفرما.
جلوی فوتبال گوز گوزی میکنه حالا و بم میگه گاوِ وحشی...محسن و چیزهای اینطوری...کس ننهاش با حرفاش.
حالام باید بچهها رو ببوسم...و کتاب بخونم و بخوابم.
فعلا جز دعا برا سلامتیاتون کار دیگهای ندارم
میرم پس.
خداحافظ.
راستی قبلا من و دختر داییم فاطو یه فیلم هندی میدیدیم..روز جمعه کویت چهار میذاش...یه جمعهاش بود که فیلمی پخش کرد که یه شتره داش سر یه آدم بده رو له میکرد در حین له کردن با صدایی خیلی بم و عبرتآموز و شمرده شمرده به یارو گفت: خدا...بعد از یه مکث عبرترسان: حافظ.
فیلمشم جدی بودآ...کمدی اینا نبود...خیلی رنج و اینا داش...اسم دختره حتی سونیا بود...امیرخان توش بود که عکسش رو مهناز گذاشته بود رو دیوار و همیشه جلوش لباس عوض میکرد میگف چشاش رو...تا علی دیدش و تا میخورد زدش و عکس رو پاره کرد..
حیف کل زنگ دوم تا سوم رو فرار کرده بودم با مهناز از یه جایی مجله بخر بهخاطر اون عکسه...قشنگ بود...چشا قهوهای..اینا...ته دلم خوشم نمیاومد..اما هیجان فرار توش بود و دلم میخواس مثل دخترا چیزی باشه که ازش خوشم بیاد و براش غش کنم...
جرات نداشتم بیارمش خونه...بابام امیرخانم ازم درست میکرد
خونه مهناز زدیمش به دیوار آخرشم پارهاش کردن.
تو حموم افترشیو زدم به صورت و با ژیلت بناگوشم رو تراشیدم...خیلی حس خوب براقی بود...تمییییییز.
وقتی زنا مردی رو دوس دارن مثلا همین سال علیهالسلام که من دوسش دارم و فلان..کاری که اون میکنه رو میکنن...پیرنش رو میپوشن..شلوارش رو(قدیم ندیما)...ژیلت میکشن بناگوش...فلان..عینکش رو میزنن
مردا زنی رو دوس داشته باشن...نمیرن از سوتیناش ببندن و نواربهداشتی نمیذازن تو شورت...دامن و کفش پاشنهدارشم...
بیایید فکر کنیم میبوسن...بله إی چیاشه میبوسن.
و اینطوری سرآغاز تفکری فمنیستی در من سر میگیرد.