فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

ماکسی آبی را دادم برادرم بدهد زنش.به ام‌علاء گفتم برام عبا بیاورد..سرمه هم. پرسیده بود برایت...و با دست بالای زانو و اطراف شانه را نشان داده بود..از این‌ها بیاورم؟... لباس خواب را می‌گفت. گفتم بیاور...گفت هر چه خواستی سفارش بده..شماره تلفنش را خواست بدهد به من. اُم‌مهدی پرید وسط و گفت به من بگو به‌اش می‌گویم.
چرا نباید مستقیم با او در ارتباط باشم نمی‌دانم.
مهم نبود..مهم نیست.

همسایه‌ی زیبا اینا فامیلی عراقی دارد که اُم‌عَلاء صدایش می‌کنند.زنی درشت و چاق و  خوش‌صحبت جنس می‌آورد. من را یاد زنی می‌اندازد که در رمان همسایه‌های احمد محمود جنس قاچاق می‌آورد...اسمش آفاق بود؟ یادم نیست.
 ماکسی‌های راحتی...آستین بلند...لباس‌ راحتی‌های ریون ... تونیک شلوار و چیزهای این‌طوری...اگر مامان‌زهره بداند ما جنس‌هامان را مستقیما از اُم‌علاء می‌خریم قیامت می‌کند.
هر وقت ماکسی‌ها را تن زن‌های کوچه ببیند متوجه می‌شود که جنس را ارزان‌تر از خود ام‌علاء خریدیم و او نرسیده رو هر لباسی اقلا پانزده بیست تومانی بکشد. زیبا یک مشکی گل گلی خرید با گل‌های درشت قرمز. ..یکی‌اش همین چهارخانه‌ای بود که توی تلگرام زیرش نوشتم آرامش.
خنک و راحتی است...بالا تنه‌اش به غایت خوش برش است و باب دل من..اولش زیبا برای خودش برداشته بود و وقتی من پوشیدم گفت تو برش دار این‌ خوراک زن‌های پُر است...به حرفش گوش دادم و برش داشتم و سال عاشقش شد و به ابراز محبت و احساس پرداخت وقتی تنم دیدش.خوشبختانه خیلی دستش باز نبود در این زمینه از بابت نبود جا و مکان مناسب و محبتش توی گلویش گیر کرد.
جهنمش..
اُم‌علاء مهمان اُم‌مهدی است که به اسم زنِ حاجی هم معروف است. زنی قدکوتاه و چاق با دندان‌های نصف نیمه‌ افتاده وکرم خورده.
شوهرش، حاجی مرد مذهبی و مومنی است که برای بچه‌های کوچه کلاس قرآن می‌گذارد و پولی هم نمی‌گیرد. شوهر از لحاظ ظاهری خیلی از زنش سر است. زن‌های روی سنگ ِ دمِ در مامان‌حسنه بشین  هر وقت حاجی بیاید از مسجد آهی می‌کشند و بچه‌ی تو بغل را زیر سینه می‌گیرند.

همسایه‌ی دیوار به دیوار زیبا زنی کم‌سن است که بچه‌دار شده. اسم پسر حکیم است. شوهر بیشتر شبیه یک پسربچه است و زن که خیلی قدبلند و ترکه‌ای است می‌نشیند روی سنگ روبروی خانه‌ی مامان‌حسنه و شیر می‌دهد به بچه...موتوری‌ها چندبار رد می‌شوند و برمی‌گردند و ..تا زنِ حاجی بش پرید که ما این‌جا همچین چیزی نداریم...درسته که توی کوچه می‌شینیم و حرف می‌زنیم و فلان اما حجاب داریم و شلتانی‌بازی هم درنمی‌آوریم...
زنِ جوان مدتی قهر کرد و باز برگشت..
ام‌علاء عری خیلی قشنگی دارد. دیشب رفته بودم برای زن‌برادرم ماکسی راحتی ده ایکس لارژ بگیرم. هدیه.
بالاخره زن‌برادرم است دوستم ندارد اما خودش یه تخمم نیست. هوس می‌کنم برایش چیزی بخرم و می‌خرم. خواست، خواست. نخواست هم به تخم باقو.
یک آبی فیروزه‌ای مانده بود . ام‌علاء گفت چرا همین را برنمی‌دارم...گفتم زن‌برادرم از آبی خوشش نمی‌آید..گفت بلعکس اهوایه جمیل و جذاب.

اهوایه‌ یعنی خیلی. بقیه‌اش هم ترجمه لازم ندارد.
وقتی با زیبا رفتیم خانه‌ی ام‌مهدی (زن حاجی) که پول لباس‌های قبل‌مان را بدهیم اُم علاء داشت کانال فرات را می‌دید. در مورد الحشد الشعبی و عملیاتش رد فلوجه حرف می‌زد.

آهی کشید و گفت عین گرداب جوان‌ها را به قعر خودش کشید..می‌دانید چقدر جوان توی این فلوجه از بین رفتند؟
کسی محلش نداد.
من به‌اش گفتم آره.
گفت جوان‌هایی قشنگ...رشید...آینده‌دار..تویشان دکتر و استاد دانشگاه و همه چی هست...
الحشد شعبی همان بسیج ایران است. ایران یادشان داده داشته باشندش.

باید بروم جایی بعد اگر شد می‌آیم و می‌نویسم.



برادرم و زنش آمده بودند. برادرم برای تبلیغ ماه رمضان اعزام شده یکی از شهرستان‌های اطراف. این‌بار طرف سیستان بلوچستان نیست. همین اطرافند عربند و ...
پسرش را دیدم ....باقو. من صدایش می‌کنم باقو..زنش را مادرم صدا می‌کند بین خودمان نفربر. چاق‌تر شده و صورت سرخ و سفیدی دارد که چشم‌هایش تویش گم شده. اطراف لبش رو به پایین است. روبوسی مسخره‌ای کردم باهاش و نشستم پای سفره. خورش بامیه‌ی بد خواهرم را خوردم و ته خورش را سر کشیدم...دوغ خوردم. پدرم هی دوغ تعارف کرد به زنِ برادرم. زن برادرم گفت دوست ندارد. تخمه گذاشت...گفت نمی‌خورد و چای ریخت برایش. گفت نمی‌خورد...بلند شدم رفتم توی پذیرایی. با باقو حرف زدیم..به‌ام می‌گفت عمه. دوست داشتم. تا حالا خاله بودم همیشه. بوسیدمش. ازش پرسیدم فامیلت چیه وقتی فامیل ما را گفت ته دلم کیف کردم. نمی‌دانم چرا.
این حرکت را توی پدر مادر سال دیده‌ام نسبت به بچه.
به خودم خندیدم و نگاهش کردم. قشنگ بود اگر لب و دهان مادرش نبود توی صورتش. موهای برادرم بودم..چشم‌ها و چال‌های گونه‌ی برادرم..سفیدی مادرش را داشت ...و در کل دوستش داشتم.
برایش بز بز قندی تعریف کردم. اکشن و ماجرا دار...غش کرده بود از خوشی...داستان حضرت ابراهیم و آتشی که شهربازی می‌شود و ترومبلین دارد و عشق دنیا را می‌کند تویش..حتی پیتزا می‌خورد...مرده بود از خوشی...خوابید پیشم...عکس گرفتیم..گفت نرو خانه‌اتان..بمون پیشم...عمهههههه....مادرش صدایش زد: محمدجواد بیا بخواب.
وای من برای خانواده‌ی سال این‌طورم؟

چه بد اگر این‌طور باشم.

نه.
اصلا خوب نیست.

نباید بچه‌هایم را از خانواده‌ی پدری‌اشان دور کنم یا سال را از خانواده‌اش. خیلی بد است. کاش برادرهای دیگرم زن‌های بهتری بگیرند. مهربان‌تر. نچسبی کمتر. برادرم عمامه‌اش را برداشت گذاشت بغل دست زنش..زنش را بوسید پیشم.
اوووووووغ.
رفتم بیرون.

زیبا آمد دنبالم...از برادرم پرسیدم تا کی خانه هستید؟ گفت هستند.

وقتش رسیده برگردم خانه‌ام.


پدرم و برادرم و سال نشسته بودند گوشت تکه می‌کردند. برادرم می‌گفت استخوان کتف گوسفند را بشکانند چون ساحرها و نمی‌دانم کی‌ها رویش چیز میز می‌نویسند و بین زن و شوهر اختلاف و از این دست حرف‌ها...
پدرم از این اذیت بود که برادرم با کی می‌گردد مگر که از این حرف‌ها یاد گرفته بزند. سال می‌گفت این‌ها چرت و پرت است. برادرم سعی می‌کرد ثابت کند که نیست. پرت و پلا نیست چون..چون زیرا که.

مثلا یکی از این چون زیرا که‌ها این است که جعفر جنی وجود دارد. من فکر می‌کردم جعفر جنی کسی است که جن رفته تویش.

بعد برادرم گفت نه یکی از جن‌ها هست و رفته کمک امام حسین و کشته شده یا نشده نمی‌دانم.

به نظرم کمی شبیه یکی از سری‌های ارباب حلقه‌ها می‌آمد که ندیدم البته اما حسم به‌اش این‌طوری است.
برادرم عصبانی شده بود که مگر جن توی قرآن نیست و ...اسمش آمده و آیه می‌آورد که یفرقون بین المرء و زوجهِ..
سال می‌گفت این چیزها همان دوره‌ی پیامبر تمام شده و اگر هم جعفر نمی‌دانم کی وجود داشته با اولیاءالله رابطه داشته نه این دجال‌ها و دروغگوها و..
من یک مدافناک با آب خوردم و برادرم نگران بود مبادا چیزی رو کنم از مجموعه افتخاراتش در این زمینه.

خوب چیزی نداشتم بگویم.

سال گفت نه به این خانم که از اصل اعتقاد ندارد نه به تو آقای مورتون.

پدرم نگاهم کرد و ساطور را کوبید روی تخته‌ی چوبی. ضربه‌اش مثل قبل جانانه نبود...
گفتم یادت می‌آید می‌بردی من را قصابی...کلیه‌ها را می‌دادند بخورم؟

گفت آره ...تو حرف نمی‌زدی نگاه می‌کردی...ممد و زیبا خیلی وراج بودند...می‌گفتم نیایید دیگر...
برادرم گفت کی گفته این خانم اعتقاد ندارد..دارد...خوب هم دارد.

دهانش را گذاشت رو نای گوسفند و بادش کرد..شش‌ها باد شد و حباب‌های بزرگی رویشان عین تاول به وجود آمد..

حالم بد شد.

رو برگرداندم.

خندید.

سال گفت: این اعتقاد دارد؟ این به هیچی اعتقاد ندارد...به هیچی.

پدرم نگاهم کرد و ساطور را گذاشت بغل دستش.
نخندید.

مشخص بود راضی نیست که به چیزی اعتقاد ندارم از نظر سال.

پدرم گفت آدم باید چیزهایی که توی قرآن گفته شده را قبول داشته باشد..ما مسلمانیم

من فکرکردم قبله‌امان یک گل سرخ و لبم را گاز گرفتم.

برادرم شش را برید: شهرزاد تو اعتقاد داری...بگو ها...بگو داری..فکر کردم: شهرزاد اعتقاد داری؟..دارم؟
جن برایم چیزی بود که توی داستان‌های زنگ‌های تفریح دخترها بود..چیزی ته یک چاه..یا توی ساحل..زیر درخت سدر..در همان قدر و حد و اندازه مانده بود..
دیگران می‌گفتند هست. من ندیده بودم. خیلی چیزها هست که من ندیده‌ام و هست. خیلی چیزها دیگران می‌گفتند هست و وجود ندارد.نه چون فقط من ندیدم..چون عقلم می‌گفت وجود ندارد.
اگر توی خانه‌ای تاریک تنها بمانم لابد شروع می‌کنم ازش ترسیدن...از تصوراتم...هر چیزی ممکن است یادم بیندازدش..در حال عادی به‌اش فکر نمی‌کنم و یادم نمی‌‌آید...
باشد، نباشد..
ته ذهنم شبیه یک چیز مسخره‌ی آبکی است...اما گاهی که شب توی صَبخ‌ها و صحراها می‌رانیم که برویم...و عمق تاریکی و وحشت توی آن برهوت‌ها را می‌کاوم...فکر می‌کنم با خودم واقعا وجود دارد یا که حاصل وحشت انسان قدیم از این همه تاریکی ِ وحشت‌زایی است که دوروبرش بوده...
نمی‌دانم و مهم نیست. اما عقلم عصبانی و مصرانه ازم می‌خواست داد بزنم: برید بابا.
گفتم: شعبون بی‌مخ.
برادرم نخندید. وقت دیگری بود می‌خندید. حالا حس کرده بود باهاش موافق نیستم.
- توی قم برای جعفر جنی گاهی عزا می‌گیرند.
-توی قم ممکن است خیلی کارها کنند.
-منطقی نگاه کنی هست.
منطقی.
خوب در این زمینه حرفی ندارم.

منطقی نبوده‌ام هیچ‌وقت.
بلند شدم خوراک جگر درست کنم و گرگ‌های دور گوسفند، هر سه مردی که هرکدام به شیوه و مدل خودشان به وجود جن اعتقاد داشتند و می‌خواستند ثابت کنند من هم خوب یا بد دارم یا ندارم...طرفشان هستم یا نیستم، ته‌اش را درآوردند.
من بامیه سرخ کردم خوردم.




- ها شهرزاد؟ قِبول می‌کنی؟ مرده نه کارش درست بود؟ دیدی همه چیایه راس گُف.

- خو حالا من چی‌کار کنم یعنی؟- پولاته جمع کن...خوب بشی...مثِ قبل. دوتا سیگار از جیبش کش می‌روم..و می‌خندد: - حرومت..اینا بدتر از بهمنن...گندن..نکش برات خوب نیسن..- یارو می‌گف تو چشمات نمی‌ئونم چیه- راسی؟
بدش اومده...
- ها...

- خو شاید لازمه کارشه
داره به خودش دل‌گرمی‌ می‌ده.

- یه سیصد و پنجاه..دوتا چهارصد...آخری ششصد...بعد لباس زیر بده ماما نیت بذاره زیر بالشش...
بعد یه جلسه می‌گیریم برات ...بخور و ...
تو خونه اسفند بذار...تو باغچه بخور...
بقچه‌ای کوچک می‌دهد بویش می‌کنم...بوی گند می‌دهد.

- ها بوش بده..اینه می‌خوری...
نمی‌شنوم چه می‌گوید..مورتون می‌آید...
- خروس می‌خوام...بخدا پنجاه تمنش می‌ره جیب مو...باید شمع و حنا بذارم سر یه قبری...یه دایره درست کنم..تا وکیلم بیاد...بش بگوم چته و چی می‌خوای برات درست کنه...
صدای در می‌آید...بالاخره مورتون...
- از همونا تو چشماته...می‌ترسونی...
ماما نیت که مادر زنِ ملا هست گویا جا به جا می‌شود و مورتون که می‌آید پول می‌دهد به ملا و مورتون می‌گوید:
- جمع کن پولاته...از سال نگیر بیار برات درست می‌کنه خوب می‌شی...سحر اولی خو مالِ مادر ممده می‌دونوم..دومی هم یا یارو بچه‌خوشکله‌اس یا ...به نظرت کیه؟

پشت سرش می‌شینم روی موتور.

- به نظرت ما هم رگ سیاه داریم؟ من و تو؟

می‌خندد.

- ها شاید..از مادرمون

- سیاها مستن..هله‌الیوس هلیوسه.

می‌خندد و عین دیوانه‌ها می‌راند...مست مست است واقعا انگار.

نگاه می‌کند باز توی چشمم. نگاهم را می‌دزدم.
- مثِ بقیه‌ی زن‌ها نیستی...قبلا رفتی پیش فال‌گیری...طالع‌بین..ملایی بت گفته؟..سرم را تکان می‌دهم یعنی نه و به قالی‌ها نگاه می‌کنم که سورمه‌ای سفیدند. توی طاقچه عکس رهبر و امام راحل و خاتمی در وسط هست...فکر می‌کنم خیرالامور اوسطها...و با ترسی سیاسی می خندم اگه جنِ اصولگرا باشه تو محیط چی؟ کارم زارَه.

آن طرف عکسِ ماما عنبر هست که همان زارگیر معروفی هست که مورتون جر داد خودش را در مدحش و حدت و شدت زارگیری‌اش...و مبارزه‌اش با اهل هوا و نمی‌دانم چه...عکس سید شُبر هم هست که بعضی عرب‌ها اعتقاد دارند به‌اش و سالی که عقد کردم مرد...
گوشه‌ی اتاق یک لنج چوبی است.

منطقه منطقه‌ی ساواک بوده قدیم..و دژبانی داشته و نظامی‌های قبل از انقلاب تویش ساکن بوده‌اند...بعد از انقلاب و جنگ منظقه‌ای  خلاف‌نشین را در مرکز استان تخلیه می‌کنند و آدم‌هاش می‌آیند این‌جا....خانه بزرگ است...احمدی‌نژاد هم آمده خانه‌ها را بخشیده به ساکنینش چون تصرفی و خودمختار تصاحب کرده بودند خیلی از خانه‌ها را...
لابد همین‌جا کسی را شکنجه می‌داده ساواک...همین‌جایی که نشسته‌ام...به خودم می‌آیم..تمام مدت به مرد نگاه می‎‌کردم اما حواسم پیشش نبوده:
- تو چشمات یه چیزی هس که بقیه ندارنش.

فکر می‌کنم آوووووو....صاحبنه گام ایخطوها ابعود.

ترجمه‌ی فکرم می‌شود که آووووو( آوای برو بابا) دوست‌مون شروع کرد به هم زدنش با چوب...یعنی ریده و چوبی را در تولیداتش فرو کرده و شروع کرده گرداندن چوب در آن محصول.

- راسش بِرا همی هم جامه عوض کردوم...زیاد نمی‌شه تو چشمات نگاه کرد...آدمه می‌خورن...یه جوری شُدوم...

می‌گویم مورتون را صدا کند...
ماما نیت هم نشسته...مرد می‌گوید:

- عشق یه جرقه‌یه...یه هو می‌زِنه آدم آتش می‌گیره...مو دوتا زن داروم...یکی‌اش دختِره همی ماما نیت هس...یه زنِ هم هس هر روز خودشِ زده به مریضی شوهرش میاد دنبالوم....عاشقوم شده...مو راضی نیستوم...اما کار دِلشه دیگه...
مورتون کجا رفته؟

- بخور بت می‌دوم...از زیر دامن بخور می‌دی...یه چی برا مالیدن رو صورت..کمی‌اش رو هم می‌خوری....
سه مرحله‌یه..

باید بروم قبرسون...عزیمه دروس کُنوم...جنا خویه بویه نمی‌شناسن....
اول سحر اولی باطل می‌شه...بعد سحر دوم...
بعد یه چی درست می‌کُنوم...باز بچه بیاری...
بعد چند ثانیه نگاه می‌کند توی چشم‌هام و نگاهش را می‌دزدد...

مورتون کجاست؟ دیوث منم که پا شدم باهاش آمدم.

عزیمه: مهمونی

خویه بویه: برادر - پدر‌

مورتون برای مرد توضیح داد که اسم‌های قدیمی دیگه...مرد اهمیتی نمی‌داد و شروع کرد نوشتن و شمردن...
- طبیعت باده...باد که می‌وزه حالت زیر و رو می‌شه...صدای باده دوس داری...گرمی...طبعت بادِ گرمه...مثل بقیه‌ی زن‌ها نیستی...با زن‌ها نمی‌جوشی...تو جمع مردا حرافی...اخلاقایه مردونه داری...نمی‌ترسی...
شوهرت دساش سرده و عرق می‌کنه( آب دهنم رو قورت دادم: راس بود اما به روی خودم نیوردم)..زانوهاش ضعیفه...سرده...عشق‌تون متوسطه..نه زیاده نه کم...شوهرت بیشتر دوستت داره تا خودت...شوهرت با وفاس...خودت سودا داری تو سرت...می‌چرخی...می‌چرخی...عین باد...
دوتا سحر داری تو زندگیت...اولیش مال دوره‌ی مجردیت که کسی نمی‌خواسته وصلتی صورت بگیره( مورتون سقلمه زد یعنی مادرِ ممد) دومیش مال سه چهار سال پیشه...
مغروری...عزت نفس داری...اما بِرا کسی که دوس داری زنی...

گفت و گفت و مورتون سرش پایین بود و من جاهایی قلبم می‌زد و به روی خودم نمی‌اوردم و جاهایی به مادر ملا طاهر سلام می‌رسوندم و جاهایی تا که ملا گفت بیماریت چیه.روم نشد جلوی مورتون بگم مورتون خودش فهمید که بلند شد رفت تو اتاق بغلی و مادر زن ملا طاهر استکان‌ها را برد بیرون...
صدایش را آورد پایین ملا:
مو مثل دوکتورم...خواستوم برن بیرون...بیماریت چیه؟- زنونه- نمی‌گی؟- نه.- یکیه تو زندگیت داشتی...؟!...می‌خواستی؟...می‌خواستت؟...افتاده برات...یه چی شدید مثل طوفان افتاده...- نه نگاه می‌کنه تو چشمام- اما یه چیزی هس.. جامه عوض کُنوم...جایش را عوض می‌کند...جای من می‌نشیند..من جای ا
و
- نترسی...نمی‌ترسی...از جن نمی‌ترسی...دیگران ازت می‌ترسن...یه چیزی از جن تو وجودت هس که نمی‌ذاره بترسیفکر می‌کنم: هوپ هوپ ملا..ترسوندیم بابا..چی یه چیزی از جن تو وجودت هس اُ هست...تو وجود خودت و جد و آبادت...چرا تو وجود من.

مورتون نگاهم کرد
یعنی حرف بزن. خدایا خنده‌ام گرفت. لعنتی. مثل وقتی عزا می‌روم. عزای آدمی که می‌دانم دیگران از مردنش خوشحالند یا حداقل آن‌قدر که نشان می‌دهند ناراحت نیستند.
گفتم بیمارم..سه سال است بیماریم شدید شده. .مرد پرسید دلم می‌گیرد؟ غروب‌ها؟ کف پاهایم داغ می‌شود؟ تنم داغ است؟( وقتی جلوی مورتون گفت تنت توی دلم گفت ها ک..مادرت داغ است..)..هوس مردن می‌کنم ؟ سرم و بین دو کتفم داغ است؟ ...
شوهر دارم؟ بچه؟ اسم شوهر و مادرش.

وقتی اسم مادر شوهر را گفتم زیرچشمی به مورتون نگاه کردم که دست روی زانو دانه‌های تسبیح دانه قرمز را رد می‌کرد..خنده‌اش را خورده بود دیوث..می‌ترسید نگاهم کند و منفجر شوم.

مرد سرش پایین بود و به مورتون گفت بگذارد من حرف بزنم. صدایم را صاف کردم که عین میکرفون توی اسید خیس شده خش‌‍دار حرف نزنم و توی دلم به جد و آباء چونیِ مورتون فحش دادم و به خودم هم که برداشتم کجا آمدم...از این‌که خودش جدی گرفته بود خنده‌ام می‌گرفت و عصبانی بودم و کمی هم می‌ترسیدم...چقدر همه چیز جدی به نظر می‌رسید و اگر این‌ها بدانند در دلم دارم شیشکی می‌آیم مسخم نمی‌کنند؟

مورتون برگشت بالاخره.. با رمدی کیف به دست. همانی بود که عکسش را نشانم داده بود. همانی که در پست‌های قبلی این وبلاگ در موردش نوشته بودم به‌اش می‌آید کاف‌مال باشد. قد متوسط کمی شکم..همسن و سال خودم یکی دو سال بزرگ‌تر یا کوچک‌تر.. ریش سیبیل..توی عکس پروفسوری بود ریشش این‌جا ریشکامل داشت که مرتب شانه زده بود...پیراهن آستین‌کوتاه و موهای روی ساعد دستش نرم به یک طرف خوابانده شده بود...با سر سلام کرد و سر ماما را بوسید:
- چطوری ماما؟

بعد در مورد گوشی‌ای حرف زدند که گم شده بود بین‌شان و دلیلش این بود که زنی که دیده بودم آن یکی که فامیل شوهرِ ماما بود و سیاه سیاه بود و هیچ رگ سفید نداشت دلش راضی نبوده...
مرد گفت: مو تعجبوم که چطور گم شد...

فکر کردم از جن‌هات بپرس خوب پیداش می‌کنن برات و مورتون بین من و مرد نشسته بود...مرد دفترش را باز کرد...با علامات و حروفی که می‌دانستم حروف ابجد بزرگ است و چیزهای این‌طور.

اسم من و مادرم و ..مشکلم و فلان. مورتن دو زانو نشسته بود با سر پایین و دستمالی که روی پیشانی می‌کشید مرتب گفت که خواهرش هستم..بیمارم سه سال...قبلا شاد بودم..از وقتی رفتیم توی خانه‌ی جدید خوب نیست حالم و افسرده شده‌ام و...
بیماری‌ام یک‌هو بدون دلیل خاصی شدید شده و دیگر خواهرِ سابقش نیستم که باهاش به ترک دیوار می‌خندیدم و به اصطلاح خودش" پایه‌اش" بودم..
دست زیر چانه زده فکر می‌کردم دلیل خاص؟ دلیل..هزار و یک دلیل داشته‌ام که تو ندیدی..دیگران ندیدند...بعد هم آدم بزرگ می‌شود، پخته می‌شود...خیلی هم خوب نیست که برای همه چیز هلاک شوی از خنده...مقتضیِ(درسته؟) سن هم هست..اقتضای سن درست‌‍تر است فکر کنم...شما هم با این عربی‌اتون.

  پریروز بود که مورتون من را با موتور برد خانه‌ی سیاه‌ها. دورم زد و بعد پیاده شدیم. زنِ سیاهی آمد و پسر سیاهی آمد در را باز کرد...پسرشان مرده بود چند وقتی و عزادار بودند انگار..حسینیه هم داشتند و عزادار و فلان..
وقتی رفتم تو کمی ترس داشتم.
دوست‌های سیاه‌پوست داشتم قدیم‌ها خانه‌اشان هم رفته  بودم و رنگ پوست‌شان باعث نشده بود فاصله‌ای حس کنم بین خودم  خودشان... اما بوی بخور و عود و منقل و فلان. عکس پیرزنِ معروف که زارگیری می‌کرد و فلان هم توی طاقچه بود...این کمی مرا ترساند.

مرد پیری خوابیده بود توی هال...زنی خیلی خیلی سیاه از آن اصیل‌های قاتی نشده رد شد...و زنِ دیگر پیشم نشست.

حرفی نمی‌زد و نگاهم می‌کرد. مورتون گفته بود بشینم تا برود داماد زن که بین هم ملا طاهر صدایش می‌کردند را بیاورد. نمی‌خواستم بیایم اما مورتون خودش را کشته بود از اصرار و حاضر شده بود با تمام خستش پول ملا را هم بدهد که همراهش بروم.

وقتی تنها شده بودم توی آن خانه و بوی بخور کمبودی و بنت العرب و فلان چرخیده بود دور سرم گیج شده بودم...اگر حالا کی از پشت پرده بیاید بیرون گردنم را بگیرد...و بخواهد بلایی سرم بیاورد...اصلا زورکی با من بخوابد...هی زنگ زده بودم به مورتون و پیام داده بودم که پفیوز من را کجا گذاشتی رفتی...او هم جواب نمی‌داد...
زن وقتی خوب زل زده بوده به من و چشم‌های سفیدش بررسی‌ام کرده بود بلند شده بود چای آورده بود.با قند.

بعد شروع کرده بودم حرف زدن باهاش.

پرسیده بودم عزادارند و پسر تصادف کرده بود و چه و چه.

گفته بود نه مریض بوده پسره.. بعد گفته بود او ماما است..و خیلی از مشتری دارد..و محل سکوتنم را پرسیده بود. گفته بودم کجا و او گفته بود که خیلی مشتری دارد از آن طرف اتفاقا...فکر کرده بودم چرا خوب زن‌های زائوی شهر محل سکونتم نمی‌رود توی بیمارستان یا خانه‌های خودشان و این‌همه راه را می‌آیند...
بعد گفته بود که خودشان رگ سفید دارند...دخترش به سفیدی من است..و دامادش سفید است.

اولین‌بار بود کسی به من می‌گفته فلان آدمش به سفیدی من است و یک گوشه‌ی ذهنم یادداشتش کرده بودم که به خواهرم بگویمش و کمی بخندیم.

با ترس البته. اگر راست بود و زن با جن‌ها واقعا ارتباط داشت و ذهن را می‌خواند چه؟

به خودم گفتم برو بابا.

و زن توی چشم‌هام زل زده بود. سرمه کشیده بودم  و خط چشم...پسر که دوست مورتون بود و مثل مادرش رگ سفید نداشت اصلا چندبار رفت و آمد...

بعد گفته بودم عبدرضا را می‌شناسد؟ پیرمرد سیاهی که توی مسجد محل سکونتم خادم است و اذان‌های خیلی بدی می‌گوید؟ اذان‌های خیلی بد را فاکتور گرفتم. فقط گفتم اذان می‌گوید و ..
خندید.

- ها بله...فامیل‌مونه...پس آشنا دراومدیم..
و خندید.

یک ردیف دندان سفید ظاهر شد...
بعد چای را خوردم و تصور کردم حالا از هوش می‌روم و...اما نرفتم.

فقط تصور این‌که مادرم بفهمد یا پدرم که کجا آمدیم بامورتون شهیدم می‌کرد از خنده...کمی صمیمی شدیم با زنه که اسمش ماما نیت بود ...گفت که عقیده داشته باشی حل می‌شود همه چیزت و مشکلم چیست.

من حتی نمی‌دانستم چرا مورتون من را آورده...گفتم بیمارم. الکی.

بیمار بودم و هستم اما برای این نیامده بودم...مورتون گفته بود بیایم و حالا خودش نبود.

کمی که نزدیک‌تر شدم به‌اش پرسیدم تمام زن‌های فامیل را خودش زائانده؟...که خندید....خیلی...خیلی خیلی خندید.

گفت هیچ نمی‌دانم پس. چه ساده و قشنگم.

بعد گفت ماما یعنی زنی که با جن ارتباط دارد. پیراهنی شالی چیزی می‌دهی به‌اش و شب می‌گذارد زیر بالشش می‌خوابد و شب یا خواب می‌بیند یا نمی‌بیند و مثلا بچه‌ات شود نشود به عشقت برسی نرسی...
ماما یعنی ...

ماما یعنی درد تو مورتون که گذاشتیم و رفتی.

زیبا دوست دارد پیشش باشم. می‌گوید اگر بروی خیلی تنها می‌شوم حالا که هستی بهترم. سینو و نانا شب و روز با هم بازی می‌کنند. یک لحظه حتی ساکت نمی‌شوند. بازی خنده و بدو بدو..بابی برادر سینو هم من را دوست دارد و این روزها شیطان است. من؟ علاقه‌ی خاصی به چیزی توی زندگی ندارم. یعنی حالا که دارم این را می‌نویسم حسش می‌کنم. حس می‌کنم که به چیز یا کس خاصی علاقه‌ای ندارم.

خوب آدم‌های اطراف را بعضا دوست‌شان هم دارم(بعضا؟ این را تو به کار بردی در جمله‌ای شهرزاد؟!) اما نمی‌توانم بگویم که "آن‌قدر" باشد این دوست داشتنه که بخواهم بمانم یا...همیشه یک خستگی و یک ملال ته روحم هست که باعث می‌شود بکَنم...دلم بخواهد ببرم...بروم..دور شوم..نمی‌دانم چرا و دیگر مهم هم نیست اما ...
بهتر است از چیزهای دیگر بنویسم.

خانه‌ی مینا هستم. شاید فردا پس فردا بیایند. این خانه از دست می‌پرد آن وقت. نمی‌دانم چه کنم.هیچ حوصله‌ی برگشتن به آن خانه را ندارم و باغچه و آدم‌هاش و همه‌چیزش.

آیا چگونه می شود مرد؟

سال باز آمده و.باز من برنمی گردم.باهاش

زیر پتو ی خانه‌ی مینا. در خانه‌ای آرام و تمیز .اگه این درد حوصله کَن نبود می گفتم بر من چه گذشت.

ای خواننده ی نور دو چشم.

فکر کنم دلم میخواد بنویسم

لاریجانی شوخیای خودوادگی میگنه تو مجلس.

مام براش پست میذاریم.


ولک آقام برا نماز شب به پا خواست

به جا بشینیم ما...

بریم زیر پتو ..گیرای توی سکوت نده بمون که صورتمون بی نور شده چون نماز نمی‌خونیم.


نزدیک خانه‌ی پدرم سه‌تا سگ هست. پسری به‌اشان غذا می‌دهد. من شب‌ها روی سنگ روبروی خانه می‌شینم. از خودش عکس می‌گیرد. احتمالا توی اینستایی، جایی عضو کمپین حمایت از سگ‌ها یا چیزهای این‌طوری شده. سگ‌ها می‌بینندش و دنبالش راه می‌افتند و دم تکان می‌دهند. تند تند.
دست می‌کشد روی سرشان و کیسه‌ی غذا را می‌دهد به‌اشان و از خودش عکس می‌گیرد.
اگر اینستا یا فلان نبود این پسر این کار را می‌کرد؟ کارش ارزشمند است؟ فیلم است؟ خودجوش است؟
اصلا اگر ایسنتا  و این کمپین‌ها و فلان نبود این کار مقبول بود؟
امشب برایم بوس فرستاد.
وقتی یک لحظه نگاهش کردم با صدای موچ بلندی مواجه شدم.
 رفتم تو و برگشتم:
- چی می‌خوای هی هر شب میای این‌جا...سِگاته ببر یه جا دیگه غذاشون بده...همه جا رو نجس کردی باشون...یالا زود باش...کثیفون کردی...می‌خوایم بشینیم دم در یه هوا بخوریم..دم در مردم خو ننشستیم...خونه آقامونه...نیاری‌شون دیگه این‌جا...برو یه جا دیگه سگ‌بازیته بکن.
رفت.
خواهرم گفت با این لهجه و حرفا و تن صدا بابا مامانشم از گشنگی تلف بشن بشون غذا نمی‌ده...خو چته چزوندیش؟
نشستیم داریم به برگای زیتون نگاه می‌کنیم و فکر می‌کنیم چطور ازشان تاج درست می‌کردند و برای چی و روی سر کی...هی واق و ویق...ببره یه جا دیگه بشون برسه..یا شهرداری بزنه نفله‌اشون کنه...راحت شیم.
- وووووی...ولک تو کجایی...به روز نیستی..کمپین حمایت از مورچه هم گذاشتن
- بذارن دسشونم درد نکنه...برامون بوس نفرستن فقط
می‌خندد بلند..
- می‌ فرستاد؟
- ها..
-بوس فرستاد اُ تو إی کارش کردی..؟
- بوس برا چیمه؟ اونم از یه سگ باز...حوصله‌ی این اداها رو ندارم..حالا ادا هم نه..شاید یکی واقعا اعتقاد داشته باشه و دلش بخواد گربه و سگ و سوسک از خیابون جمع کنه و موش و بشون برسه...حوصله ندارم..هر کاری می‌کنه بکنه..دور از من باشه و برام هم بوس نفرسته
گازم می‌گیرد...محکم: بداخلاق بی‌حوصله‌ی اضافه‌وزن‌دار
می‌خندم. نمی‌گوید تپل یا چاق که چیزی نگویم.
می‌گفت هم چیزی نداشتم بگویم. خو تپل و چاق هم اگر باشم...چه بکنم...هستم دیگه.
روزگارم بد نیست و اُ تیکه نانی دارم و از إی دس اقاویل.

مرد گفت فروید رو براتون کنار می‌ذارم.

- کنار هم نذارید کسی نمیاد ببره.

- نه...اتفاقا الان فروید مده.

فروید مده.

به مانتوهای بلند توری نگاه می‌کنم. همین‌ها که زیرشان بلوز شلوار می‌پوشند و بازند. چرا ازشان نمی‌خرم؟ چون همه می‌خرند؟ چون همه دارند می‌خرند؟ به چه دلیل کاری که همه می‌کنند کار خوبی نیست. کار چیپی هست؟

نمی‌دانم. اما عصبانی‌ام. از تماشای مانتوهایی که قشنگند اما هیچ‌وقت ازشان نخواهم خرید و نخواهم پوشید عصبانی‌ام و از فروید و مد شدنش.

آن دستم که لاک زرد دارد پول را می‌دهد به مرد..مرد که احساس صمیمیت کرده می‌گوید: برزیلته.

 کتاب را می‌گذارم توی کیفم.

خواهرم می‌خندد.

می‌آید پشت سرم: بدعنق شدیا..نمی‌خندی از دست مردم.

- اینا مردم نیستن. مَردَن...حوصله‌ی مردا رو ندارم. حوصله ندارم به شوخیاشون بخندم که به نظر شیرین..

- وااااای شهرزاد...عین کون خیار تلخ شدی دختر...سر جدت حرف نزن...بریم مانتو گیپور بخریم.

می‌رویم..از این مانتو درازها که دکمه‌هایش باز است..در واقع ندارد و زیرش تاپ  شلوار یا بلوز شلوار..یا نمی‌دانم چه می‌پوشند...
خواهرم سفیدش را برمی‌دارد..گل بهی..کرم...مشکی...می‌گوید این‌ها سایزت است...آن‌قدر که دوست داری نشان بدهی چاق هم نیستی...این‌ها را بردار...

آدم‌ها با همان مانتوها از کنارم رد می‌شوند...بعضی‌هاشان قشنگند و بعضی نیستند.

- دوست ندارم

- چرا؟

- نمی‌دونم

- چی دوست داری؟

- نمی‌دونم..شاید یک شال خاکی رنگ...

- رنگ رو...
 روسری‌ام افتاده از روی سرم..خواهرم می‌گذاردش سرم باز...
"کاش حالا توی یک شهربازی بودم..یک تاب زنجیری بود..هوا خنک..من غریبه و بی‌خاطره بودم..."
فکر می‌کنم با خودم این را..
- شلوارا رو نگا کن...از پاچه تنگ...مثل شلواره این دختره ترانه علیدوستی تو اینستاگرام..سمبادی بش می‌گن...دمپاش کش داره..
- باشه..

-نمی‌خوای؟

- نه..

- خو چرا؟

- ترانه علیدوستی نیستم

- شهرزاد که هستی....

مرده از خنده از حرف خودش.

عضلات صورتم فلج است انگار...زور می‌زنم بخندم...می‌رود بالا ...
بفرمایید:

این هم یک لبخند: آآآآآ.


این کتاب‌فروش من را یاد چیزهای زیادی می‌اندازد. قبلش مرد دیگری بود. سیبیلش را فکر می‌کردم به رسم قدیم‌ها به‌خاطر تفکرات توده‌ای و فلان گذاشته بود. به نظرم منسوخ و زرد و خارج از زمان بود این کارش اما به من مربوط نبود. ازش فرویدهایم را می‌خریدم. شاید هشت سال پیش..وقتی نانا فقط یک اسم بود تا موجودی که ...
بعد دیدم نه..صدای نازک و  ..فکر کردم شاید برای خاطر نیچه باشد...خیلی ازش می‌گفت و هی گفت چنین گفت زرتشت را بخوانم که هیچ وقت هم نخواندم..نمی‌دانم باز نخواهم خواند یا شاید زمانی هم بخوانم ولی آن روزها نیچه مد بود و حوصله‌ی زر و زورهای زرد را نداشتم...بعد یک روز دوستش به او گفت بابا حریم سلطان تمام شد دیگه این رو بتراش.
برای خاطر یکی از هنرپیشه‌های مرد و تَشبه به ایشان بود که آن همه موی عجیب پشت لب داشت.
به‌هرحال به من مربوط نمی‌شد..امروز او نبود. این یکی شبیه او است و داشت حلوای ارده با یک چیز دیگر می‌خورد.
پشت ویترین کتاب‌ها را دیدم. یکی داشت از شوپنهاور.
از شوپنهاور خوشم می‌آید. شوپنهاور واقعی را خوب نمی‌شناسم چون سر راهم نبود شناختنش. اما شوپنهاوری که اروین یالوم در درمان شوپنهاور  شناساند به من را خوشم آمد ازش. از بداخلاقی، بدبینی و نظراتش نسبت به زنان خوشم آمد.
بعد تک و توک خواندم در موردش و ازش.

حالا برایم جالب بود که حرف‌هایی ازش بخوانم یک‌جا. خلاصه‌وار و غیرفنی. عامه‌پسند یعنی.
چیزی که برای من خوب باشد متوجه‌اش شوم و وقتم را نگیرد بی‌که به کارم بیاید. گرچه امروز توی بازار وقتی به ماکسی‌ها و شورت‌ها و سوتین‌ها نگاه می‌کردم با خودم فکر می‌کردم کتاب‌هایی که تا حالا خوانده‌ام کمکی هم کرده‌اند به من در زندگی؟ در من چه عوض کردند و چقدر؟ آیا این عوض شدنه کمکم کرده؟ لازم بوده؟ خوب بوده...
بعد این را به خواهرم گفته بودم. گفته بود دانستن و عمل نکردن خوب نیست. خوب این را توی دبستان هم خواندیمش که زنبور بی‌عسل...اما آدم همیشه مگر می‌خواند  که عمل کند؟ برای اصلاح می‌خواند مگر؟

شاید بخواند که ببیند و بداند در جایی از این دنیا کسی شبیه او فکر می‌کند و همین دلخوشش کند..که کسی داناتر..تواناتر...عالم‌تر ...باسوادتر چیزهایی که او زبانی فنی بیانش را نداشته چون علمش را نخوانده...سوادش را کسب نکرده حرف‌هایی را زده که او حسشان می‌کرد و نمی‌توانست بگویدشان...منفذ بیانی برای رو کردنشان پیدا نمی‌کرده.

این‌ها اصلاحش شاید همان آرامشی باشد که پس از حس این نکته متوجه حال آدم می‌شود.

وقتی به مرد گفتم کتاب را بیاورد توی مغازه‌اش سه مرد دیگر بودند. مردی مسن و دو جوان..مرد تند تند پیشنهاد داد چرا مسیحی نیستم را ببرم...پیشنهاد داد...و پیشنهاد داد...
بیشتر چیزهایی که می‌گفت را خوانده بودم..
وقتی اصرار کرد چرا مسیحی نیستم را ببرم گفتم ...و ...گفتم نه و مرد جوان توی مغازه گفت این‌ها مال بچه دبیرستانی‌هاست که بابا..
موهایشان بلند بود و ..

نه.

از این‌ها و دنیاهاشان دورم...خیلی دور..از شوخی‌ها...از دنیای خواهرم که توی کلاس فرانسه زده زیر آواز هم...و تشویق شده..از دنیای خواهرم آن یکی که جاری‌اش لباس زیاد می‌خرد و او باهاش رقیب است و از دنیای سال و فوتبالش و بن و...دنیای من...
آخ.

زمانی شهرها برایم بزرگ بود و آدم‌ها جالب.

حالا شهرها کوچکند و جذابیت ندارند و آدم‌ها کسل‌کننده..لباس‌ها که چی؟!..کفش‌ها؟ مصرف‌گرایی...
هر چیزی قبلش و بعدش یک علامت سئوال دارد برایم که فرقم در گذشته این شده که تلاش و حوصله و احساس نیازی برای یافتن جواب نمی‌کنم.

اضافه کنم البته که با تمام سطرهای تارک دنیای قبلی دیروز یک روسری نخی سفید با طرح‌های ملایم آبی...ادویه..هل ...لباسی سبز و گل ریز...و یک ست مشکی با خزهای سفید خریدم.

از خودم با همه‌اشان عکس و فیلم گرفتم..فیلم‌ها را دیدم..عکس‌ها را هم...دیدم بد نیستم..کمی دمبه دارم جلو که قبلا نداشتم...
چون شکمو و کم‌تحرکم...و گفته‌اند کم‌کاری تیروئید هم هست..
و این‌ها که اگر خدا خواست و خوب شدم باز شبیه روزهای قبل‌ترم می‌شوم..
پارچه دیدم...لوازم آرایش دست‌فروش‌ها را تست کردم..لاک‌های مات را..ماکسی‌ای رکابی خریدم..یک ماکسی آستین سه ربع..و دیدم کارت را جا گذاشتم و وقتی برگشتم خانه دیدم نه توی جیب کیف بوده و خوب نگشته بودم.

بعد من و خواهرم سه تا سمبوسه کوچک خوردیم...نفری سه‌تا..خواهرم گفت می‌دانسته می‌روم کتاب شر و ور می‌خرم.

ست‌ها را دید و حسادتش تحریک شد...سیگار کشیدم..
لاک زرد و سبز زدم و زندگی را تحمل کردم.

عصر بعد از مدت‌ها با تاکسی رفتم بیرون. من و خواهرم. وقتی پراید ایستاد خواهرم عقب نشست و من جلو. صدای اذان بلند بود. عادت ندارم جلو بشینم توی ماشینی غیر از ماشین سال. خواهرم به من می‌خندید که باید خودت را ببینی چطور جمع کرده‌ای خودت رو.
صداش اذان بلند بود و زن پشت سری گفت آقا برای این بلندش کنید. عرشیا نامی بود یا پرشیا اسمی. نمی‌دانم.
 نمی‌دانم چطور و به چه انگیزه و دلیلی از دهنم پرید:
- صدا اذون بلنده ولک..
خواهرم از پشت سر سرشانه را نیشگون گرفت. قبلش توی خانه خواهرها می‌گفتند شهرزاد که می‌آید این‌جا از لهجه می‌شود جناب خان.منکر شده بودم. حالا مچ‌گیریِ خوبی بود.
مرد کم نکرد و زن‌های پشت سری سر لجم احتمالا با ترانه هم‌خوانی کردند.
به بیرون نگاه کردم.
جایی رسیدیم و زن‌ها پیاده شدند..
به راننده گفتم حالا کمش کن...دِست درد نکنه.
کمش کرد...و گفت: اولین مسافری هستی که از مو می‌خواد کمش کونوم...همه می‌خِن بلندش کنُم براشون..
- ما پیریم برادر...سردرد می‌گیرمون..
خواهرم -وقتی پیاده شدیم و کرایه را گرفتم طرف راننده و گفتم: خِدمتت...دِستم درد نکنه..زحمتم کشیدی..خسته هم نباشی..إی هم در که آروم بستیم.. و در را آرام بستم-..
-شهرزاد انگار پسرته یارو..بابا ازت بزرگ‌تره ها...مادرانه باش حرف می‌زنی...کجا رف نازه و عشوه و کرشمه‌هات تو حرف زدن؟
- مگه می‌خوام باش بخوابم؟...راننده‌اس دیگه..منم مسافرم..زیدمه؟ نامزدمه؟ خوشم میاد ازش؟ رو چه اساس براش نرم و نازک حرف بزنم؟
خواهرم خندید...رسیدیم روبروی شیرینی‌فروشی شهرزاد...گفت واسا یه کیک عین خودت برات بگیرم..
رفت کیک قهوه گرفت.
- بیا این عین خودته...کاکائو نیستی تو...سیاهه کاکائو..قهوه هستی..بیا بخورش..
کیک گرد و نرم و تپل بود و قهوه‌ای...روم نشد راه برم و بخورمش...
قبلا بود راه می‌رفتم و می‌خوردم؟ نمی‌دونم.
اما وقتی یه گوشه ایستادیم و خوردیم..نشد روی جدول راه نروم...دست گذاشتم روی شانه‌ی خواهرم و تا یه جایی رفتم که دیگه حال نداد...تا کتاب‌فروش را دیدم...و خواهرم گفت: آآآآآآ....کشیده شد سمتش...پول کیک رو نمی‌ده..اما خوب زرنگه برا إی خرجایه مفتکی...
حواسش نبود وقتی با من حرف می‌زند چقدر خودش از من جناب‌خان‌تر است.

امروز سال آمد. برنگشتم باهاش. اولین‌بار است که در عرض این‌همه سال این‌کار را می‌کنم. علاقه‌ای به برگشتن به آن خانه و آن شهر ندارم. آن شهر گرم و مرده و بی‌‌حال...این‌جا هم گرم و کثیف و..
اما آن‌جا این روزها غربتش برام بیشتر شده...حس غربتم درش عمیق‌تر و شدیدتر شده...تحملش را ندارم.تحمل آدم‌هایش را..مثلا زن هاشم و زنِ ف. و حتی نگهبان باغبان و هر که.
خسته‌ شده‌ام و حس می‌کنم ملالی عجیب که همراه شده با خاطراتی تلخ و قاعدتا " باید" مرده سراغم می‌آید آن‌جا...حتی باغچه و چیزهای تویش که توی این فصل رو به موت است البته نتوانسته نگه‌ام دارد یا جذبم کند.
این‌جا هم خوب نه تنها بهشت نیست که شبیه جهنم می‌شود گاهی.
فقط نمی‌دانم چرا آن‌جا نمی‌توانم بگردم. به گاراژ و اتاق‌ها و آشپزخانه و باغچه و درِ باغچه و سکوی سیمانی بغل درِ باغچه و پله‌های روبروی در گاراژ و گلِ کاغذی و ...هر چه.
نمی‌شود...انگار ظرفیتم این‌روزها تکمیل است.
سال این‌همه راه را آمد دنبالم و شب تنها برگشت.
بار اولم است که همراهش نیستم.
پشت سرشم.

یا چی شد که تصمیم گرفتم تو خیالم تو دهن الهه تُف کنم؟


پدرم توی اتاق خودش خواب است. نانا دارد با برادرم وراجی می‌کند. سرم را خورده. خاطرات نه ماه تحصیلش را دارد برای او تعریف می‌کند. تعجب می‌کنم چطور از بین برادرهایم با این جور است  و  حرف و حدیث‌های پربار و گُهرش را می‌آورد پیش این یکی.

لحنش...کلماتی که استفاده می‌کند و چیزهای دیگرش کلی فرق می‌کند با زمانی که با دیگران در حال حرف زدن است. انگار خودش دختربچه نیست یا برادرم نزدیک سی سالش نیست. انگار همسند. دخترم بزرگ‌تر می‌شود و برادرم کودک‌تر..
بعد هم امر می‌کند به برادرم هی: خوب الان ازم بپرس بقیه‌ی بازیاتون چی بود یا چی شد که تصمیم گرفتم تو خیالم تو دهن الهه تُف کنم؟

برادرم می‌رود و پدرم می‌گوید: دال عدس نخورد و برنج...رفته برام فلافل گرفته...
برادرم دستپخت پدرم را نمی‌خورد...و رفته بیرون فلافل خورده..برای این‌که پدرم زیاد جبهه نگیرد و حمل بر دشمنی نکند یک ساندویچ فلافل و کمی سس هم گذاشته روی فریزر برای پدرم و پدرم نخورده...

- می‌دونم چرا نمی‌خوره...خشایارشاه..
خدا عالم است چرا به برادرم می‌گوید خشایارشاه..
حوصله‌اشان را ندارم هر دوشان...دال عدس را می‌خورم و فلافل را.

دماغ هر دوشان تا نمی‌دانم کجاشان رسیده.


- یکی‌اشون بود اسمش فَتات بود...نرم بود..عین گربه می‌نشست رو پای آدم..

نعناع‌ها را می‌ریزم به هم. فکر می‌کنم فَتات یعنی دختر..چه اسم قشنگی.  نگاهش می‌کنم که چایش را می‌خورد...برادرم گوشی را می‌آورد و می‌گوید مادرم گفته می‌روم خانه‌ی برادرم...برنمی‌گردم خانه..
می‌خندد برادرم...مادرم تهدید کرده یعنی.

- می‌خوام نیاد...بره برنگرده..

این را پدرم می‌گوید. عصبانی شده. زنِ همیشه مطیع که در ظاهر گردنکش و یاغی است اما در باطن به رامی یک بره است برای پدرم و بعضی وقت‌ها هم دقیقا برعکس روی حرفش حرف زده.

عصبانی است ...برادرم به من چشمک می‌زند و روی شکم سیاهش می‌کوبد..که یعنی طرف رو داشته باش حالا قاتی می‌کنه....این برادرم همیشه یکی از گله‌هایش این بوده  که وقتی دنیا آمده این،  پدرم گفته این مثل من نیست شک دارم  به اصل و نسبش..شاید کولی باشد...همیشه از این حرف و شوخی پدرم تعجب کرده‌ام..هر وقت برادرم می‌گویدش تعجب می‌کنم که آخر این چه حرفی بوده زده بابام...و نمی‌خواهم به‌اش فکر کنم.
ظاهر برادرم به دایی‌هام رفته...و پدرم ان حرف را به شوخی جلوی مرد همسایه که باهاش خیلی صمیمی بوده و همه‌طور شوخی با هم داشته‌اند  گفته و برادر سه چهارساله‌ام این را شنیده و دیگر پاک نشده از ذهنش...

نگاهش می‌کنم و به‌اش می‌گویم گم شود...با اشاره..اشاره می‌کند میای موتورسواری و قلیون؟

فکر می‌کند جان این کارها را دارم.

می‌گویم نه.
با اشاره. می‌رود..و پدرم می‌گوید : یاد گرفته دیگه...می‌رم اُ می‌رم...مرد نداره جمعش کنه...حقشه برم از موهاش بکشمش بیارمش...چشم سفید بی‌حیا...چون سالیانِ ساله نزدمش این‌طور شده...

برادرم نرفته..منتظراست پدرم شاخ و شانه بکشد و لاف و لوف بیاید...از توی پذیرایی قهقهه می‌زند و صدای کوبیدنش را می‌شنوم روی شکمش..عین سنج و دمام..ضرب  گرفته..
این یکی برادرم و پدرم با هم خوب نبوده‌اند هیچ وقت...

مادرم حق داشت که گاهی می‌نالید از دست بابام که هر چی خبر بد و سیاه است می‌آورد برایش.

‌برای این‌که نرود توی جزئیات خودم برایش تعریف کردم که بله توی نت خواندمش و می‌دانم قاتل اصلی و دستور دهنده رئیس یکی از قبایل سنیِ استان انبار بود قبیله‌ای بَدوی از دور و بر همان تکریت که استان پدرِی صدام است و یارو مسئول حقوق انسان در عراق بود و فامیلش جُبوری بود که اسم همان طایفه است و ...گفتم و گفتم تا نخواهد جزئیات آن حادثه‌ی فجیع را برایم بگوید..اما دوست داشت بگوید..
وقتی دید استقبالی نمی‌کنم به دوستش اشاره کرد که از یکی از طوایف شیخ و شاخ خوزستان است و دخترش دکتر شده و دادتش به یکی که فامیلش کولی است. حالا معلوم نیست واقعا کولی است...و گرچه پدر دختره که دوست پدرم است می‌گوید کوُلی نیست...کوولی است. کوولی به لهجه‌ی آبادانی و هندی یعنی کارگر...اما کولی یعنی غربتی...یعنی غَجری...یعنی همان کولیِ بی‌اصل و نسبی که فحش هم هست و کسی دختر نمی‌دهد به‌اش ...
گفت که یارو دکتر هم هست اما خوب کولی است...آدم باید یک چیزهایی برایش مهم باشد...نعناع‌ها را می‌چیدم از ساقه توی سینی‌های روحی مادرم که برق می‌زد عین آینه و گفتم خوب شاید آدم خوبی بوده خود مرده...

- نه...ببین شهرزاد...نه بابا...نه..
هنوز ته‌مانده‌ی بزرگی از تعصبش بود هر چقدر مسجد برو شده حالا و اکرمکم عند الله اتقیکم توی گوشش فرو کرده بودند..یا خودش سعی کرده بود فرو کند..
خنده‌ام گرفت که داشت علنلی جلوی من با خودش می‌جنگید...

- اتفاقا سبزه هست پسره...موهای صاف و چشمای درشت...عین کولیا دیگه...
- من ندیدم..

- قبلا می‌اومدن ...زناشون سبزه‌ان...بلانسبتت...بلانسبتت..به سبزگی تو...مرداشون اما تیره‌ی تیره..زناشون قشنگ بودن اما خو کولی‌ان...شیخا باشون می‌خوابیدن ازشون بچه‌دار می‌شدن اما بچه‌ رو با خرجش می‌دادن مادره بزرگ کنه...اصلا تقصیر حجی ظاهر هم شد..اوردشون اسمشون رو نوشت با فلان طایفه..حالا یارو فامیلش بنی‌کعب هست اما خو نیست..از بنی‌کعب یا تمیم یا ربیعه یا عامر نیست..از دور قیافه‌اش داد می‌زنه کیه و چیه...
- آها

- هیچ‌کدومتون نگرفتشون؟

- نه...نه اصلا ندیدم...اصلا...جابر یکی‌اشون رو برد سه سال گذاشتش تو خونه‌اش موقت...صیغه‌اش کرد..اما دائمی یا رسمی نکرد عقدش رو...

-چرا؟

طوری نگام می‌کند که انگار به‌اش بگویم رفتم با آن‌ها اسم نوشتم.

- چرا؟ پرسیدن داره؟! دیگه کولی‌ان...رقاص...
- کولی‌ها از هند اومدن...هر جا بشینن مثل آدمای اون‌جا می‌شن..زبون و لهجه و ایناشون رو می‌گیرن اما نه آداب و رسومشون رو...بین لرا بشون می‌گن توشمال...

- آره...
- تو مصر هست...عراق..خوزستان..همه‌جا هستن..اسپانیا..رومانی...مجارستان..خیلی جاهای ایران بودن..

- آره...زناشون خیلی زنن...

موضوع رو عوض می‌کنم...پدرم بر خلاف من هی یادش می‌رود من دخترشم. زنش نیستم.


وقتی از خانه‌ای که درش بودم برگشتم خانه‌ی پدرم دیشب. پدرم را پکر دیدم. در واقع به قول مادرم دماغش رسیده بود تا ....تا....تا...پدرم است مثل مادرم شوهرم نیست که...مادرم شوهرش است حق دارد هر چه دلش خواست بارش کند و بگوید من دخترشم و می‌گویم تا زمین.
کسی نبود پیشش باشد..خدمتش را بکند و تنها مانده بود. شام دال عدس پخته بود با برنج. دالش را دوست داشتم. گفت بخورید...سرش پایین بود رو به گوشی...پکر و توی خود گفت بخورید...برای خودت و بقیه بکش...من برای خودم کشیدم. طعم قدیم...طعم خوشمزه‌ی قدیم...توضیح داد با همان سر رو به پایین که سیرش سبز بود شاید برای همین تیره شده...تیره‌گی درش ندیدم اما خوشمزگی تا دلت بخواهد....
خواهرم با ابرو و اشارت‌های ابرو که برخلاف مجنون که می‌گفت دیگران ابرو می‌بینند و او اشارت‌های ابرو همه جز پدرم دیدند ازم پرسید پدرت چشه؟ ..نمی‌دانستم اما می‌دانستم.
مادرم خانه نبود.
پرسید چای بریزم برات...پدرم پرسید. گفتم نه...خواهرم رفت ازش پرسید چه‌اش شده و چرا پکره و عصبانی...گفت نه نیست...کلیه‌اش درد گرفته...رفته به قول مادرم بیره خریده خوب شود...
قدیم به پدرم ماشعیر می‌دادند برای کلیه..هنوز اعتقاد دارد دلستر و ایستاک و نمی‌دانم و چه برای کلیه خوب است و مادرم اگر بود کلی دستش می‌انداخت که آره جون عمه‌ات...تو شکمو و خودخواهی...دلت می‌خواد دلستر و ایستکت هر روز  روبه راه باشه و پولشم نداری هر روز برای همه بخری پس می‌گی کلیه‌ام و فلان..
ایستاد بغل یخچال و قلپ قلپ از بطری خورد...
پدرم به خواهرم جوابی نداد...بلند شدم ظرف‌ها را شستم..گفت خودش می‌شورد و فلان پدرم که گفتم نه...من می‌شورم و رفت..توی اتاق‌ها می‌چرخید...توی اتاق آخری که هیچ وقت نمی‌رفتو زمانی مقر تجمع دخترها بود هم رفت...جاروبرقی را تکیه داد به دیوار..یخچال را باز کرد بست..به نانا گفت کارتون می‌خواهد؟ نانا گفت نه..توی کانال‌ها گشت. فحشی به داعش داد  و خاموشش کرد...بعد گوشی‌اش را خواند و آخرش روبرویش را نگاه کرد و رفت کتاب ضیاءالصالحین آورد شروع کرد خواندن و بستش...
بلند شدم نعناع‌ها را آوردم..خواهرم رفت...زیر لب غر می‌زد که برج زهرمار شده...انگار ما زنش را بردیم...خوب شد از دستت راحت شد چند روز...می‌خواستی بری...والا اگر هم بی‌کار بود نمیآمد خانه با این اخلاق پدرم و این‌ها...رفتند و کمی دم در دلقک بازی هم درآوردیم...مثلا او شوهر دارد و بچه و من توی همین سن مجردم...مثلا دیپلم هم ندارم و بیرون از خانه نمی‌روم و مرد ندیده‌ام و...بعد با حسرت به او که شوهر دارد نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم حداقل کسی را دارد باهاش بخوابد و بچه دارد و قدر نمی‌داند...وقتی او بازی بازی با من روبوسی می‌کند و من آه می‌کشم و می‌گم شبت به خیر هنوز داریم بازی می‌کنیم...وقتی می‌روم دنبال‌شان تا ماشین و می‌پرسم امشب شوهرت خونه‌اس و او می‌گوید بمیره...آره...هنوز بازی می‌کنیم و آخرش می‌خندیم...خیلی...حرکاتم سنگین و خام است مثل یکی از دخترهای فامیل که از من بزرگ‌تر است و درسی هم نخوانده با مردی نپریده و به قول خواهرم وقتی اسم مرد می‌آید فکر می‌کند الان حامله شده..حتی روسری مرتب کردنش سنگین و انگار " تحت‌نظر" است.
انگار به همه حساب پس می‌دهد که چرا مجرد است.
خواهرم می‌گوید دلش برایش می‌سوزد..من؟ نمی‌دانم. دلم می‌سوزد یا نه اما خوشم می‌آید ادایش را دربیاورم وقتی از من می‌پرسد: اگلچ؟ الریل حلو؟
- می‌گما..شوهر داشتن خوبه؟
چون روشنفکر و این‌ها نیست جوابم به او ادای خجالت را درآوردن است و عوض کردن موضوع اگر حس می‌کردم مرده‌ی این داستان است اما نقاب ضخیم روشنفکری و فمنیستی مانع از بروز احساسش می‌شد و جبهه‌ی پنهانی ِهمیشگی ِ دشمنی و عداوت با منِ مرغ خانه‌ی بچه پس بینداز گرفته می‌شد، جوابی داشتم برایش: عالی...من که عاشقشم...عاشق شوهر داشتنم و ازش خیلی لذت می‌برم.
این شد که بازی تمام شد...خندیدیم و خواهرم رفت و برگشتم...پدرِ جان نشسته بود همچنان در دیوار روبرو خدا می‌دانست چه می‌جست و من روبروی نعناع‌ها نشستم...سال عصر که آمده بود از خانه‌امان آورده بود که بدهم دخترها و مادرم خشک کنند...برگ‌ها را چیدم و پدرم پرسید: شهرزاد مال باغچه‌اته؟
- بله
- می‌شوریش؟
- نه
- مگه گریه نمی‌ره توش
- گربه تو نعناع نمی‌ره تو پرپین می‌ره چون خنکه
 سرش را آورد پایین یعنی بله اما قبول نکرده بود. برایش داستان سنبل الطیب را گفتم که به علف گربه معروف است و گربه‌ها بویش می‌کنند دیوانه می‌شوند  و کارتونی هم در این زمینه دیدم و...بعد حرف عطاری شد که بداخلاق است و از عرب‌ها بدش می‌آید و پدرم گفت گواد تو شهرمونه  و منت داره سرمون و...
حرف نژاد شد و قومیت و تعصب و حرف داعش شد و پدرم رسید به موضوع همیشگیِ مورد علاقه‌اش: تعریف داستان عروسیِ دیجیل و بریدن سینه‌های عروس با داس.
همان لحظه که نشستم منتظر شنیدن این قصه بودم.

یه دونه بود خودم خریدم

دخترم و خواهرزاده‌ام بازی می‌کردن. پشتی‌ها رو چیدن رو هم و هر چی دم دسشون بود رو روی پشتیا...فروشنده بودن..من مشتری...
بعد نشستم جفت‌شون روی یکی از پشتیا ه روش جنسی نبود..جنس شدم خودم انگار....خواهرزاده‌ام  دساش رو زد به هم و گف: خاله برای فروش..آشپزی بلده..
دخترم بازوم رو کشید: جنسشَم خوبه...
بن اذیت کرد جنساشون رو ریخت به هم. ..بیرونش کردن و باز من رو فروختن..آتیش زدن به مالشون...
- بهترین خاله....قصه بلده...
مشتری نبود.
 دخترم من رو خرید...رفت تو نقشِ مشتری و گفت من می‌خرم...بغلم کرد مثلنی انگار یه خرس گنده باشم...خودم البته راه می‌رفتم اما مثلنی اون من رو راه می‌برد...دستای نی‌قلیونی‌اش روی تنم بود مثلا بلندم کرده..نفس نفس زدنای الکی هم داش تا من رو نشوند یه گوشه.
- بشین این‌جا خاله‌ای تا بیام...
نشستم...
اومد غذای الکی گذاش دهنم و مهربون پرسید: چی بلدی دیگه غیر از غذا پختن؟
اشاره کردم به قاشقی که وجود نداش و داش می‌ذاش دهنم...و مثلا غذا جوییدم و قورت دادم.
- گذا بَهولی؟!
مثل وقتی نی‌نی بود و خودم بش این رو می‌گفتم. تو یکی از فیلما دیده.
سرم رو اوردم پایین یعنی بله.
-آفرین..این رو بخور چاق‌تر شی...تپل مپل سی آقا گرگه بیاد بهودلت..من بکوشمش..
بعد خودش رو پرت کردم روم: آخیششش...چه نرم و گرمه اینی که خریدم...خیلی خوبه..
خواهرزاده‌ام حسودیش شد.
- خاله میای بشینی باز بفروشیمت؟ این‌بار من بخرمت؟
نانا زود جواب داد:

- نه آقااااااا...یه دونه بود خودم خریدم...


عکسا در این پست تلگرام

و این پست

باز مسکن.

باز درد.

یکی از بچه ها انگشت در دماغ بعد فین....فین ....

دلم چی میخواد تو زندگی؟


کمی مرگ

مرگ نوید بخش

جرات ندارم سرم رو بلند کنم و طرز غذا خوردن بچه را ببینم ....بعد چیزی توی حلق  بچه گیر میکنه پشت سر هم که میخوره راه گلویش بسته میشه و عق ....

صدای تلویزیون بلنده....فاصله ی سفره تا تلویزیون یه متر هم نیس ....خوب دیگه آب و هوا هم عوض کردم خوش هم گذرو ندم و بیشتر بم خوش بگذره تو این سفر توقعم از زندگی بالا میره

فقط دراز کشیده ام و.درد باز برگشته و چی ی نیس ک بخوام 

_عصر میای بریم ببینمش؟

کیو؟

...

دختر حالم به هم میخوره از کارات ....واقعا خوش میگذره؟ جدی میگم ...امتحان کردی کار دیگه ای بکنی؟...دوروبرت رو تمیز. کنی یا کتابی ورق....

ولم کن بابا .....کتاب کتاب ....کتابا رو گذاشتم تو ورق بزنی ...

حالا کتاب نه ....یه کار دیگه جز دیدن و ندیدن 

میای بام ؟ تنهام ....

نه

پات رو ببوسم؟

به سقف نگاه میکنم ....شان د شیپ...بن تن...پوی خرس و الاغی که دمش کنده شده 

نمیدونم ....خسته ام خیلی 

ببینش

می بینمش 

ریشو...خوب.

خوبه؟

نمیدونم ...برام مهم نیس 

قلبت مرده تو شهرزاد ...خودت خودت رو کشتی سر هیچ و پوچ....

آدما رفتند پی عشق و حال خودشون تو چسبیدی ب چیزی ک دیگه نیس 

پشت میکنم 

به دیوار روبروی تخت نگاه میکنم 

چیزی ندارم بگم یا بش فکر کنم 

میچسبه بم :بیا بام .....لودفن...بوی خوبی میدی چیکار کردی چی زدی ؟

حموم رفتم فقط.

بالا اوردم و  همون موقع هم کاش تموم میشد همه چی تو اون عق زدنها و هیچی بالا اوردنام تموم میشد 


چطور خودشون متوجه بوی خودشون نمیشن؟ چطور تحملش میکنن؟ تو گرمای ذوب کننده ی حیاط نشسته ام اما نمیتونم اون بار سنگین بوی بد رو.تحمل کنم 

باید برگردم دیگه 

بسمه خوشی

توی حیاط گرم میون اشغالا نشسته ام 

تا وقتی دلقک ی خوبی.

تا وقتی میخندونی. 

اومدم تو حیاط پوشکای تلنبار رو هم ...دمپایی و کفشا...

لباسش روکه در آورد نزدیک  بود همونجا بالا بیارم بوی تند ....خیلی تند و نافذ عرق توی لباس پلاستیکی 

لباسی  که برای پاییز و.زمستون هم گرمه....خدایا چرا اینجام؟

خدای من همه چی بو میده ....بوی عرق و نشستگی....


درد .خیلی درد

خیلی زیاد درد

درد بیچاره کننده


حالت تهوع ....درد. لحظه ب لحظه بیشتر میشه و.می کشدم آ. ز خودش

یه درد مهیب مثل زلزله سراغم اومده 

دارم به اسم زیبا با دخترها چت می‌کنم توی گروه از گوشی زیبا..از ادبیات پربار و بسیار خاصّم متوجه می‌شن خودمم..بعد عکس خودم رو می‌دم: مثلا ملوس و خوبم...مظلوم.
مینا می‌نویسه این خانمِ مظلوم و خوب و ایناس که...تقلب از عکسش می‌باره.

خو چرا؟

من فقط پیش زیبا نشستم اون برگه تصحیح می‌کنه و فحش می‌ده منم زیر برگه‌ها می‌نویسم موفق باشید و زیبا می‌گه ننویس..نمی‌بینن که..آخر ساله...پول هم توشه برای زیبا...مثلا الان به فاطمه. ب گف ک...و...چون متوجه شده تقلب کرده با زینبِ .ص..
- جنده‌ها فکر می‌کنن نمی‌دونم...ولی حوصله ندارم شهریور برم ازشون امتحان بگیرم...گه سگا...
- خو چی بدم بشون؟ ...چقدر؟
- سه نمره بده برسن به نه..از این ور اون ور جمعش می‌کنم براشون یه دهی می‌دمشون...
مظلوم می‌گم:
- یادته برای نیم نمره رد شدم زیبا؟

- برا نیم نمره نبود...برای ده نمره بود...صفر گرفتی

- واقعا؟ یه بیس پنصدم بود خو

- اون منفی بود..اسمتم ننوشته بودی...
- پهلوم درد می‌کنه زیبا...خجالت کشیدم...

- بده ابروت رو ببینم....خیلی خوب شده...بلند شو بشور...

می‌شورمش تو ظرف‌شویی...خَوِه‌ائیه.

زیبا می‌گه می‌ارزه پونصد برای این‌همه برگه؟ تازه نمی‌رسه دستم..نمی‌بینمشون می‌ره برا واما..

چه می‌دونم.

-معلمی هم آسون نیستا زیبا..گفتن خو...به قول لرا شلغِ انبیایه..

با حرص نگام می‌کنه...خیلی خسته‌اس و باید تمومشون کنه...
- *الله یلعن ابلیسچ یا شهرزاد...من مساع الهسه گاعده یمی...میه مره اشتبهت بلحساب....ولک شلغ انبیا؟!...کون دمچ ابیغمه و لحمچ ابگلمه

چیزی ندارم بگم...فقط از این‌که برگه ندارم تصحیح کنم خوش‌یالم.

*- خدا ابلیست رو لعنت کنه شهرزاد...از کی نشستی پیشم ...صدبار اشتباه کردم تو حساب کتاب...ولک شلغ انبیا؟...باید خونت رو یه جرعه کنم و گوشتت رو یه لقمه..

حالا با  رنگِ سه صفر روی ابرو، چیزی که خواهرم می‌گوید باعث می‌شود ابروهایم کم‌رنگ شود نشسته‌ام. دارد می‌سوزد و تق و توق خودکار روی برگه‌‌های تصحیح شونده پیشم در جریان است.
- خاک تو سرت...فقط بِدش به معلما رو درودیوارا فحش بنویسه...حقشه بندازمش..تخم سگ..

بعضی برگه‌ها را داده تصحیح کنم...عربی‌ها داغان ..عربیِ خود عرب‌ها داغان..قواعد که مال من هم داغان است اما ترجمه افتضاح..نوشته ستاره: جواب داده : وین ادری.

مادرم فردا نیست...سفر می‌رود. مشهد با خواهرم این‌ها. با برادرم..آمدم این‌جا..خانه‌ی خواهرم..کاش می‌شد تمیزش کنم...حمام فاجعه‌اش را بشویم..دستشویی‌اش را...اتاق‌هایش را مرتب کنم..دستمال بکشم..کتاب‌ها ...برگه‌های تصحیح نشده  و چیزهای دیگر...
نمی‌دانم و به من مربوط نیست که سیستم زندگی‌اش چه‌طور است که می‌تواند با این حجم بزرگ به‌هم‌ریختگی، کثیفی، نامرتبی و ...کنار بیاید. دوست دارم برایش تمیز کنم...اما خسته‌ام و ماندنم این‌جا..
حالا حمام رفته‌ام..لباس شسته‌ام..مسواک...جایی باید باشد که بخوابم..روی بالش تمیز..زیر پتویی تمیز...
خدایا..این زندگی زن و مردی شاغل نیست..زندگی کارگری روزمزد است..شیشه‌های میز تلویزیون شکسته..کیف‌ها..کتاب‌های قصه..هرچه و هرچه و هرچه..فردا شوهرش بیاید تمیز کند یعنی...
من این‌طوری مریض می‌شوم...چرک می‌رود بالا از روحم..باید دوروبرم را تمیز کنم..باید کمی جمع و جور..باید دستمالی بکشم روی چیزی..باید غذایی بپزم..

نان دو روز است نیست...آب خنک نیست..ناهار؟ برنج سفید و ماست...حمام؟ پر از خرده مو و ..
کتابی که آوردم بخواند را برمی‌گردانم توی کیفم.

شاید فقط دلش می‌خواهد بگذرد.

اگر کمی قوی‌تر بودم سر و سامانی می‌دادم به اوضاع...لباسش را پوشیده‌ام..
از آن روزهایی که خودش را درشان گلدان و جاکلیدی و فلان می‌نامید دور شده..تایری که پس از زایمان دوم دور کمر و شکم زن‌ها اگر نخواهند مراقب باشند شکل می‌گیرد بالا آمده...لباس‌هایش را می‌توانم تنم کنم دیگر..
نمی‌دانم کجا بخوابم.

امشب شوهرش خانه نیست و ...
دلم خواب می‌خواهد.

سیگار کشیدم و کشیدم و مسواک زدم..
لباس‌هایش را بو می‌کنم..دوست دارم بشورم برایش...می‌ترسم ناراحت شود ...

آمده‌ام خانه‌اش...لباسش تنم است..با لپ تاپش می‌نویسم و از نتش...و دارم می‌گویم فلان و..
کاش فقط جای دیگری بود و من را به او کاری نبود. به هر آن‌چه انتخاب کرده باشد ...
فردا از این‌جا می‌روم.


برایش داستان فیلم ذیب را تعریف می‌کنم..برایش از هاشم می‌گویم...برایش از خیلی چیزها می‌گویم..از ..حرف می‌زنم و می‌زنم..حرف می‌زند و می‌زند..شب توی حیاط تنها نشسته‌ام..می‌پرسد چرا تنها نشسته‌ای؟

برایت پنکه بیاورم؟

نه...هیچ فقط دوست داشتم کمی تنها باشم

یادم می‌آید..همیشه می‌خواستی کمی از روز یا شب را تنها باشی...

مادرم هم می‌گوید ها همیشه هم به آسمان نگاه می‌کرد..

چی داره آسمان؟

می‌گویم ..یعنی به ذهنم می‌رسد بگویم تو که می‌گفتی چشم‌هایم لوچ شده از همان..

نمی‌گویم..
می‌گوید ماه و ستاره می‌دید.

این را پدرم می‌گوید

من فکر می‌کنم توی زمین..روی زمین چه نداشت که بچگی و نوجوانی و جوانی و حتی حالایم: سر به هوا و روی ابرها سیرکننده شدم؟

نمی‌دانم...اما کاش پدرم بیاید سفر جایی با من. با مادرم.

جلال را می‌شناسد و شریعتی  و مطهری و آن روسِ که بود؟

خوب زمانی پدرش میان توده‌ها لولیده و پای فیلم‌های کارگری دست زده: گورکی..بعد خودش چون رسم این دنیا است که بادی در جوانی با پدرمان مخالفت کنیم یا اگر موافقت می‌کنیم در بیرگسالی مخالفت می‌کنیم از آغاز یاد گرفتن خواندن و نوشتنش حلیه المتقین و چیزهای دیگر خوانده...که اگر موهایت را فرق نکنی خدا با گرز فرق خواهد کرد و..

کسی یادش نداده چه بخواند..خواندن و نوشتن را اول عمویم که خودش دوم دبستان را فقط تمام کرده یادش داده..وقتی رفته اول دبستان گفته‌اند بنویس الف نوشته علف گفتند برو بشین دوم و ان عمویم دوم دبستان را نخوانده که پدرم بخواند و کار کرده و سر چهل سالگی در اوج عشق و علاقه‌ام به‌اش هم مرده..

می‌گوید یک داستان داشت جلال ..همان که دخترها را مجبور به روزه گرفتن می‌کند..سرش پایین است و کمی قرمز شده...می‌دانم کدام را می‌گوید.

می‌گویم داستان ما...می‌خندد.

نه بابا..خدا شاهده که ..

بعد ساکت می‌شود.

- خیلی هم به تو ظلم کردم.


مهم نیست..خدا ازت بگذرد.


در مورد ممد حرف می‌زنیم و این‌که چه خوب که زنش نشدم. که کتاب‌های خانه‌اش قطور و کلفت و دکوری‌اند..که سال چقدر قابل‌بحث‌تر و گفتگوتر است..که سال دوست خوبی است برای پدرم...که پدرم دوستش دارد..که او هم..که مادرم را دوست دارد..

که پدر سال هم خوب است ..با پدرم می‌توانستند دوست‌های خوبی شوند اما زن‌ها نگذاشتند.

کاملا باهاش موافقم.
از زن‌ها زیاد خوشم نمی‌آید. مسئله حسادت یا حس رقابت نیست. رک و راست می‌گویم که توی جمع‌شان خوش نمی‌گذرد زیاد اما تلاشی برای نشان دادن خودم میان جمع مردها هم نمی‌کنم.

می‌دانم به چشم آمدن و درخشیدن توی جمع مردها مخصوصا اگر به خاطر ظاهر نباشد عواقب خوشی ندارد برای سال و زن‌های مردهایی که هستند..
با سال حرف می‌زنم..با پدرم....با وبلاگ و با دفتر و خودم.

گاهی مثل چند روز پیش می‌نویسم...ریز ریز می‌کنم بعدش و آب می‌گیرم رویش..می‌بینم که شسته می‌شود و می‌رود...آن‌ها کاغذند ..امید می‌رفت که ناگفته‌ها هم همان‌طور هم از ...اما نه.

یا می‌نویسم و توی منقل می‌سوزانم..

پدرم گفت من دیر فهمیدم که تو دنبال فساد و لاس و لوس نبودی..

تو با بقیه فرق می‌کردی.

غمگین و سبک به حرف‌هایش گوش می‌دادم.

بزرگ‌سالی از دچار شدن به‌ات خوشحالم.

هیچ کدام از ده پسر و دختر پدرم خیلی اهل کتاب نبودند و نشدند...کم و بیش و جسته و گریخته..اما مثل پدرم عاشق کتاب نبودند...

حالا می‌بینمش خم شده روی پتویی که رویش می‌خوابد..خودکار به دست..مشغول نوشتن مشق همیشگی‌اش است. جملاتی که دوست دارد...سخنان حکمت آمیز و شعری که هیچ وقت ازش سیر نمی‌شود..از خواندنش.

می‌بینمش که گوشی به دست من برایش کانالی درست کرده‌ان توی تلگرام: اشیاء احبها: چیزهای دوست داشتنی‌ام..کپی‌های کانال‌ها و شبکه‌های اجتماعی مختلف را درش پیست می‌کند.

بعد می‌خواند برایم.

به‌اش می‌گویم که ممنونم که یادم داد کتاب بخوانم..از سن پایین برایم کتاب خرید..در جایی که مردم فقر مادی و فرهنگی‌اشان شبیه عصر حجر بود هر چند روز یک بار با کتابی..دفتر مدادی...ورقی سراغم می‌آمد..
یادم داد بخوانم...زیاد بخوانم..یادم داد کتاب‌هایش را بخوانم..هر چه کتاب داشت..
یادم داشت فکر کنم..حرف بزنم...توی جمع مردهایی که هیچ زنی حق نداشت راه پیدا کند من را برد و نشستم و قصه و ضرب المثل و شعر  ماجرا و شوخی شنیدم...یادم داد باهاش حرف بزنم.

تا سالیانِ سال مردم به اسم من می‌شناختندش..میان عرب‌ها این کم بود: ابوشهرزاد.

که همیشه‌ی همیشه‌ی همیشه‌ی همیشه...علیرغم ظاهر امر حساب من را از بقیه جدا کرده بود.
که به من اعتماد به نفس هم داد.

اگر زمانی هم ازم سلبش کرد..او یا مادرم جاهایی هم خوبش را به من داد.
این‌ها را می‌گویم.
خوب مثل همیشه کاری ندارد جز این‌که چشم‌هایش را برق بیندازد.

دلم می‌خواست بخوابم. فقط برای درد نبود و گشتن دنبال مسکن توی بساط قرصای مادرم..که برم بیدارش کنم: مسکن چی داری؟
سال؟

چندتا پیام داده: پول رسید دستت؟

چه می‌کنی؟

دارم کارتون با بن می‌بنم..دفترچه‌ی مرگ برای بار شونصدم.
سول را می‌بینم پوتو را...مادرم می‌پوید دوست ندارد من خانه‌ی ایوب بخوابم..چون ایوب سرجایش تا صبح وول خواهد خورد...چیزی ندارم بگویم اما به خاطر مادرم نمی‌خوابم..

تما ظهر را با پدرم حرف زدم..

 در مورد کتاب..داستان نویسی...در مورد مردها...

و پدرم گفت این اواخر شعری خوانده که دلش می‌خواست در موردش با کسی حرف بزند..در مورد سینه‌ی زن بوده. که شاعر گفتن زیباترین عضوو بدن است و چرا...

گفت نمی‌تواند این‌ها را به مادرم بگوید چون مادرم به او خواهد گفت حشری و فلان است توی این سن و کسی درک نمی‌کند که این فقط یک شعر است...این مبحثی زیباشناسانه و انسانی است نه اروتیک..نه پورن..
می‌گفت..و حس می‌کردم مثل من تنهاست...در مورد مردهایی برایش گفتم که سراغم آمده‌اند...آن سایت نویس معروف که چون تحویلش نگرفتم به عربی برای من نوشت انسان نیستم..نه عربم و نه عجمم و نه حتی انسانم...گفتم اسمش را سرچ کند پیدایش می‌کند...و آن یکی..که گفته بود لیست کتاب‌هایت را برام بیاور  بم پیشنهاد بده بخوانم...نشسته بودم برایش تایپ کنم که گفت شهرزات خانم شما واقعا آن‌طور که توی وبلاگت می‌نویسی توپولی؟
پدرم برایش عجیب و دردناک بود.

می‌گفت حیف..خوب اگر مردها زنی برای همخوابی می‌خواهند یا لاس زن‌های دیگری هستند...خوب تو حیفی...تو مثل یک جواهری باید نگه‌ات دارند برای این‌که دوست‌شان باشی..برای دوستی...برای این‌که استفاده کنند از بودن باهات...

نگاهش می‌کردم که چشم‌هایش برق می‌زد از اشک..که وقتی گفتم تمام دخترهایی که با من دبیرستان می‌خواندند حالا مهندس پترولند جایی یا ...
و نمی‌دانم خوشبختند یا نه اما می‌دانم من برای ظرفی که درشم بزرگم...و گفت می‌داند...کاش شوهرت برود از آن‌جا...کاش تو بروی...گفت می‌داند من چرا مریض شدم قبلا..من دوستی نداشتم و درونم چیز زنده و زاینده‌ای بود که باید رویش را می‌پوشاندم و این مریضم می‌کرد..

پدرم پنجم دبستان را خوانده فقط...البته کتابخانه‌ی خوبی دارد و درک خوب‌تری..وقتی باهاش حرف می‌زنی حالت خوب می‌شود و احساس ارزشمندی می‌کنی...
دوستت است انگار مخصوصا وقتی متوجه می‌شوی او هم به اندازه‌ی تو تنها بوده و هست..

هیچ کدام از بچه‌هایش حتی شبیه‌اش نیستند...
می‌گفت گاهی از کنار زن‌ها رد می‌شوم و بوی عطرشان می‌خورد به دماغم...دلم می‌خواهد بپرسم خانم ببخشید اسم عطرتان چیست اما می‌ترسم..می‌ترسم فکر کنند کثیف و هوسرانم..ولی بوی عطرشان خوب است...
می‌دانم چه می‌گوید.

اسم عطری که می‌خواهد را برایم یادداشت می‌کند...عاشق عطر است...
می‌بینم اسم عطر که مرد به‌اش داده این است: مخصوص مرد.

به آلمانی.

می‌گویم اسپری را ازش بگیر...می‌گوید نمی‌آورد...بعد می‌گوید می‌شناسی‌اش..همانی که صدای حسینه‌اش بلند بود و تو رفتی باهاشان دعوا کردی ...
یادم می‌آید...زن‌هاشان هلم داده بودند.

یادم می‌آید اما می‌گویم یادم نیست.

روزهای سیاه و بدی بود.

از صدای بلند حسینیه‌ها و مساجد نفرت داشتم. حالا هم دارم..فقط قبلا قدرت تحملم کم‌تر بود.

صدا بلند و آزاردهنده بود و نمی‌شد بخوابم و من توی سرم بادهای سودایی جنون وزیدن گرفته بود آن روزها...کتاب‌هایم طبقه طبقه دورم بودند...در اتاقی تنها می‌خوردم و می‌خوابیدم و می‌مردم و می‌نوشتم: آفتاب به استخوان مردگان می‌مانست.


قلیه‌ی میگو و ماهی‌های کوچک سرخ شده را نگاه می‌کنم. مادرم می‌گذارد توی سینی و می‌آورد برایم..توی سینی رویی تمیزش...که من زور سابیدنش را ندارم مثل او...ظرف‌های رویی‌اش برق می‌زند عین آینه..با نصف لیمویی درشت و سبز اما کهنه. می‌گوید پیاز می‌خواهی؟

می‌گویم نه.
چشمانش ناراحت شده. می‌دانم که فکر کرده با خودش حالا خیلی لابد وضعش وخیم است شهرزاد که از خوردن پیاز صرف نظر کرده‌..معمولا می‌گفتم ها بیارش نبرش با دست بکوبش..
خوشم می‌آید له می‌‍شود...
اما حالا که نمی‌خواهم یعنی معده‌ام خوب نیست از خوردن مسکن‌ها..و لیمو را هم که پس می‌دهم تحمل نمی‌کند: نه...لیمو رو دیگه بخور.
همه چیز به نظرم شور می‌رسد. بس که مصرف نمک را محدود کرده‌ام این اواخر.
فقط مادرم و نه هیچ کس دیگر این‌طوری به من می‌رسد و برایم هر چیزی را فریزری می‌کند که ازش بخورم..زردآلود...یا گوجه سبز..انگار من نخورم خانه‌ی خودم..
- گفتم دخترا اومدن این‌جا خوردن...سهمت رو کنار گذاشتم...یخ زده..
می‌خورمش.
سلطان غم مادر.
خالکوبی شده روی قلبم.