بعد شروع کرده بودم حرف زدن باهاش.
پرسیده بودم عزادارند و پسر تصادف کرده بود و چه و چه.
به خودم گفتم برو بابا.
و زن توی چشمهام زل زده بود. سرمه کشیده بودم و خط چشم...پسر که دوست مورتون بود و مثل مادرش رگ سفید نداشت اصلا چندبار رفت و آمد...
بیمار بودم و هستم اما برای این نیامده بودم...مورتون گفته بود بیایم و حالا خودش نبود.
کمی که نزدیکتر شدم بهاش پرسیدم تمام زنهای فامیل را خودش زائانده؟...که خندید....خیلی...خیلی خیلی خندید.
گفت هیچ نمیدانم پس. چه ساده و قشنگم.
بعد گفت ماما یعنی زنی که با جن ارتباط دارد. پیراهنی شالی چیزی میدهی بهاش و شب میگذارد زیر بالشش میخوابد و شب یا خواب میبیند یا نمیبیند و مثلا بچهات شود نشود به عشقت برسی نرسی...
ماما یعنی ...
ماما یعنی درد تو مورتون که گذاشتیم و رفتی.
زیر پتو ی خانهی مینا. در خانهای آرام و تمیز .اگه این درد حوصله کَن نبود می گفتم بر من چه گذشت.
ای خواننده ی نور دو چشم.
ولک آقام برا نماز شب به پا خواست
به جا بشینیم ما...
بریم زیر پتو ..گیرای توی سکوت نده بمون که صورتمون بی نور شده چون نماز نمیخونیم.
مرد گفت فروید رو براتون کنار میذارم.
- کنار هم نذارید کسی نمیاد ببره.
- نه...اتفاقا الان فروید مده.
فروید مده.
به مانتوهای بلند توری نگاه میکنم. همینها که زیرشان بلوز شلوار میپوشند و بازند. چرا ازشان نمیخرم؟ چون همه میخرند؟ چون همه دارند میخرند؟ به چه دلیل کاری که همه میکنند کار خوبی نیست. کار چیپی هست؟
نمیدانم. اما عصبانیام. از تماشای مانتوهایی که قشنگند اما هیچوقت ازشان نخواهم خرید و نخواهم پوشید عصبانیام و از فروید و مد شدنش.
آن دستم که لاک زرد دارد پول را میدهد به مرد..مرد که احساس صمیمیت کرده میگوید: برزیلته.
کتاب را میگذارم توی کیفم.
خواهرم میخندد.
میآید پشت سرم: بدعنق شدیا..نمیخندی از دست مردم.
- اینا مردم نیستن. مَردَن...حوصلهی مردا رو ندارم. حوصله ندارم به شوخیاشون بخندم که به نظر شیرین..
- وااااای شهرزاد...عین کون خیار تلخ شدی دختر...سر جدت حرف نزن...بریم مانتو گیپور بخریم.
میرویم..از این مانتو درازها که دکمههایش باز است..در واقع ندارد و زیرش تاپ شلوار یا بلوز شلوار..یا نمیدانم چه میپوشند...
خواهرم سفیدش را برمیدارد..گل بهی..کرم...مشکی...میگوید اینها سایزت است...آنقدر که دوست داری نشان بدهی چاق هم نیستی...اینها را بردار...
آدمها با همان مانتوها از کنارم رد میشوند...بعضیهاشان قشنگند و بعضی نیستند.
- دوست ندارم
- چرا؟
- نمیدونم
- چی دوست داری؟
- نمیدونم..شاید یک شال خاکی رنگ...
- رنگ رو...
روسریام افتاده از روی سرم..خواهرم میگذاردش سرم باز...
"کاش حالا توی یک شهربازی بودم..یک تاب زنجیری بود..هوا خنک..من غریبه و بیخاطره بودم..."
فکر میکنم با خودم این را..
- شلوارا رو نگا کن...از پاچه تنگ...مثل شلواره این دختره ترانه علیدوستی تو اینستاگرام..سمبادی بش میگن...دمپاش کش داره..
- باشه..
-نمیخوای؟
- نه..
- خو چرا؟
- ترانه علیدوستی نیستم
- شهرزاد که هستی....
مرده از خنده از حرف خودش.
عضلات صورتم فلج است انگار...زور میزنم بخندم...میرود بالا ...
بفرمایید:
این هم یک لبخند: آآآآآ.
این کتابفروش من را یاد چیزهای زیادی میاندازد. قبلش مرد دیگری بود. سیبیلش را فکر میکردم به رسم قدیمها بهخاطر تفکرات تودهای و فلان گذاشته بود. به نظرم منسوخ و زرد و خارج از زمان بود این کارش اما به من مربوط نبود. ازش فرویدهایم را میخریدم. شاید هشت سال پیش..وقتی نانا فقط یک اسم بود تا موجودی که ...
بعد دیدم نه..صدای نازک و ..فکر کردم شاید برای خاطر نیچه باشد...خیلی ازش میگفت و هی گفت چنین گفت زرتشت را بخوانم که هیچ وقت هم نخواندم..نمیدانم باز نخواهم خواند یا شاید زمانی هم بخوانم ولی آن روزها نیچه مد بود و حوصلهی زر و زورهای زرد را نداشتم...بعد یک روز دوستش به او گفت بابا حریم سلطان تمام شد دیگه این رو بتراش.
برای خاطر یکی از هنرپیشههای مرد و تَشبه به ایشان بود که آن همه موی عجیب پشت لب داشت.
بههرحال به من مربوط نمیشد..امروز او نبود. این یکی شبیه او است و داشت حلوای ارده با یک چیز دیگر میخورد.
پشت ویترین کتابها را دیدم. یکی داشت از شوپنهاور.
از شوپنهاور خوشم میآید. شوپنهاور واقعی را خوب نمیشناسم چون سر راهم نبود شناختنش. اما شوپنهاوری که اروین یالوم در درمان شوپنهاور شناساند به من را خوشم آمد ازش. از بداخلاقی، بدبینی و نظراتش نسبت به زنان خوشم آمد.
بعد تک و توک خواندم در موردش و ازش.
حالا برایم جالب بود که حرفهایی ازش بخوانم یکجا. خلاصهوار و غیرفنی. عامهپسند یعنی.
چیزی که برای من خوب باشد متوجهاش شوم و وقتم را نگیرد بیکه به کارم بیاید. گرچه امروز توی بازار وقتی به ماکسیها و شورتها و سوتینها نگاه میکردم با خودم فکر میکردم کتابهایی که تا حالا خواندهام کمکی هم کردهاند به من در زندگی؟ در من چه عوض کردند و چقدر؟ آیا این عوض شدنه کمکم کرده؟ لازم بوده؟ خوب بوده...
بعد این را به خواهرم گفته بودم. گفته بود دانستن و عمل نکردن خوب نیست. خوب این را توی دبستان هم خواندیمش که زنبور بیعسل...اما آدم همیشه مگر میخواند که عمل کند؟ برای اصلاح میخواند مگر؟
شاید بخواند که ببیند و بداند در جایی از این دنیا کسی شبیه او فکر میکند و همین دلخوشش کند..که کسی داناتر..تواناتر...عالمتر ...باسوادتر چیزهایی که او زبانی فنی بیانش را نداشته چون علمش را نخوانده...سوادش را کسب نکرده حرفهایی را زده که او حسشان میکرد و نمیتوانست بگویدشان...منفذ بیانی برای رو کردنشان پیدا نمیکرده.
اینها اصلاحش شاید همان آرامشی باشد که پس از حس این نکته متوجه حال آدم میشود.
وقتی به مرد گفتم کتاب را بیاورد توی مغازهاش سه مرد دیگر بودند. مردی مسن و دو جوان..مرد تند تند پیشنهاد داد چرا مسیحی نیستم را ببرم...پیشنهاد داد...و پیشنهاد داد...
بیشتر چیزهایی که میگفت را خوانده بودم..
وقتی اصرار کرد چرا مسیحی نیستم را ببرم گفتم ...و ...گفتم نه و مرد جوان توی مغازه گفت اینها مال بچه دبیرستانیهاست که بابا..
موهایشان بلند بود و ..
نه.
از اینها و دنیاهاشان دورم...خیلی دور..از شوخیها...از دنیای خواهرم که توی کلاس فرانسه زده زیر آواز هم...و تشویق شده..از دنیای خواهرم آن یکی که جاریاش لباس زیاد میخرد و او باهاش رقیب است و از دنیای سال و فوتبالش و بن و...دنیای من...
آخ.
زمانی شهرها برایم بزرگ بود و آدمها جالب.
حالا شهرها کوچکند و جذابیت ندارند و آدمها کسلکننده..لباسها که چی؟!..کفشها؟ مصرفگرایی...
هر چیزی قبلش و بعدش یک علامت سئوال دارد برایم که فرقم در گذشته این شده که تلاش و حوصله و احساس نیازی برای یافتن جواب نمیکنم.
اضافه کنم البته که با تمام سطرهای تارک دنیای قبلی دیروز یک روسری نخی سفید با طرحهای ملایم آبی...ادویه..هل ...لباسی سبز و گل ریز...و یک ست مشکی با خزهای سفید خریدم.
از خودم با همهاشان عکس و فیلم گرفتم..فیلمها را دیدم..عکسها را هم...دیدم بد نیستم..کمی دمبه دارم جلو که قبلا نداشتم...
چون شکمو و کمتحرکم...و گفتهاند کمکاری تیروئید هم هست..
و اینها که اگر خدا خواست و خوب شدم باز شبیه روزهای قبلترم میشوم..
پارچه دیدم...لوازم آرایش دستفروشها را تست کردم..لاکهای مات را..ماکسیای رکابی خریدم..یک ماکسی آستین سه ربع..و دیدم کارت را جا گذاشتم و وقتی برگشتم خانه دیدم نه توی جیب کیف بوده و خوب نگشته بودم.
بعد من و خواهرم سه تا سمبوسه کوچک خوردیم...نفری سهتا..خواهرم گفت میدانسته میروم کتاب شر و ور میخرم.
ستها را دید و حسادتش تحریک شد...سیگار کشیدم..
لاک زرد و سبز زدم و زندگی را تحمل کردم.
- میدونم چرا نمیخوره...خشایارشاه..
خدا عالم است چرا به برادرم میگوید خشایارشاه..
حوصلهاشان را ندارم هر دوشان...دال عدس را میخورم و فلافل را.
دماغ هر دوشان تا نمیدانم کجاشان رسیده.
- یکیاشون بود اسمش فَتات بود...نرم بود..عین گربه مینشست رو پای آدم..
نعناعها را میریزم به هم. فکر میکنم فَتات یعنی دختر..چه اسم قشنگی. نگاهش میکنم که چایش را میخورد...برادرم گوشی را میآورد و میگوید مادرم گفته میروم خانهی برادرم...برنمیگردم خانه..
میخندد برادرم...مادرم تهدید کرده یعنی.
- میخوام نیاد...بره برنگرده..
این را پدرم میگوید. عصبانی شده. زنِ همیشه مطیع که در ظاهر گردنکش و یاغی است اما در باطن به رامی یک بره است برای پدرم و بعضی وقتها هم دقیقا برعکس روی حرفش حرف زده.
عصبانی است ...برادرم به من چشمک میزند و روی شکم سیاهش میکوبد..که یعنی طرف رو داشته باش حالا قاتی میکنه....این برادرم همیشه یکی از گلههایش این بوده که وقتی دنیا آمده این، پدرم گفته این مثل من نیست شک دارم به اصل و نسبش..شاید کولی باشد...همیشه از این حرف و شوخی پدرم تعجب کردهام..هر وقت برادرم میگویدش تعجب میکنم که آخر این چه حرفی بوده زده بابام...و نمیخواهم بهاش فکر کنم.
ظاهر برادرم به داییهام رفته...و پدرم ان حرف را به شوخی جلوی مرد همسایه که باهاش خیلی صمیمی بوده و همهطور شوخی با هم داشتهاند گفته و برادر سه چهارسالهام این را شنیده و دیگر پاک نشده از ذهنش...
نگاهش میکنم و بهاش میگویم گم شود...با اشاره..اشاره میکند میای موتورسواری و قلیون؟
فکر میکند جان این کارها را دارم.
میگویم نه.
با اشاره. میرود..و پدرم میگوید : یاد گرفته دیگه...میرم اُ میرم...مرد نداره جمعش کنه...حقشه برم از موهاش بکشمش بیارمش...چشم سفید بیحیا...چون سالیانِ ساله نزدمش اینطور شده...
برادرم نرفته..منتظراست پدرم شاخ و شانه بکشد و لاف و لوف بیاید...از توی پذیرایی قهقهه میزند و صدای کوبیدنش را میشنوم روی شکمش..عین سنج و دمام..ضرب گرفته..
این یکی برادرم و پدرم با هم خوب نبودهاند هیچ وقت...
مادرم حق داشت که گاهی مینالید از دست بابام که هر چی خبر بد و سیاه است میآورد برایش.
برای اینکه نرود توی جزئیات خودم برایش تعریف کردم که بله توی نت خواندمش و میدانم قاتل اصلی و دستور دهنده رئیس یکی از قبایل سنیِ استان انبار بود قبیلهای بَدوی از دور و بر همان تکریت که استان پدرِی صدام است و یارو مسئول حقوق انسان در عراق بود و فامیلش جُبوری بود که اسم همان طایفه است و ...گفتم و گفتم تا نخواهد جزئیات آن حادثهی فجیع را برایم بگوید..اما دوست داشت بگوید..
وقتی دید استقبالی نمیکنم به دوستش اشاره کرد که از یکی از طوایف شیخ و شاخ خوزستان است و دخترش دکتر شده و دادتش به یکی که فامیلش کولی است. حالا معلوم نیست واقعا کولی است...و گرچه پدر دختره که دوست پدرم است میگوید کوُلی نیست...کوولی است. کوولی به لهجهی آبادانی و هندی یعنی کارگر...اما کولی یعنی غربتی...یعنی غَجری...یعنی همان کولیِ بیاصل و نسبی که فحش هم هست و کسی دختر نمیدهد بهاش ...
گفت که یارو دکتر هم هست اما خوب کولی است...آدم باید یک چیزهایی برایش مهم باشد...نعناعها را میچیدم از ساقه توی سینیهای روحی مادرم که برق میزد عین آینه و گفتم خوب شاید آدم خوبی بوده خود مرده...
- نه...ببین شهرزاد...نه بابا...نه..
هنوز تهماندهی بزرگی از تعصبش بود هر چقدر مسجد برو شده حالا و اکرمکم عند الله اتقیکم توی گوشش فرو کرده بودند..یا خودش سعی کرده بود فرو کند..
خندهام گرفت که داشت علنلی جلوی من با خودش میجنگید...
- اتفاقا سبزه هست پسره...موهای صاف و چشمای درشت...عین کولیا دیگه...
- من ندیدم..
- قبلا میاومدن ...زناشون سبزهان...بلانسبتت...بلانسبتت..به سبزگی تو...مرداشون اما تیرهی تیره..زناشون قشنگ بودن اما خو کولیان...شیخا باشون میخوابیدن ازشون بچهدار میشدن اما بچه رو با خرجش میدادن مادره بزرگ کنه...اصلا تقصیر حجی ظاهر هم شد..اوردشون اسمشون رو نوشت با فلان طایفه..حالا یارو فامیلش بنیکعب هست اما خو نیست..از بنیکعب یا تمیم یا ربیعه یا عامر نیست..از دور قیافهاش داد میزنه کیه و چیه...
- آها
- هیچکدومتون نگرفتشون؟
- نه...نه اصلا ندیدم...اصلا...جابر یکیاشون رو برد سه سال گذاشتش تو خونهاش موقت...صیغهاش کرد..اما دائمی یا رسمی نکرد عقدش رو...
-چرا؟
طوری نگام میکند که انگار بهاش بگویم رفتم با آنها اسم نوشتم.
- چرا؟ پرسیدن داره؟! دیگه کولیان...رقاص...
- کولیها از هند اومدن...هر جا بشینن مثل آدمای اونجا میشن..زبون و لهجه و ایناشون رو میگیرن اما نه آداب و رسومشون رو...بین لرا بشون میگن توشمال...
- آره...
- تو مصر هست...عراق..خوزستان..همهجا هستن..اسپانیا..رومانی...مجارستان..خیلی جاهای ایران بودن..
- آره...زناشون خیلی زنن...
موضوع رو عوض میکنم...پدرم بر خلاف من هی یادش میرود من دخترشم. زنش نیستم.
- نه آقااااااا...یه دونه بود خودم خریدم...
عکسا در این پست تلگرام
و این پست
جرات ندارم سرم رو بلند کنم و طرز غذا خوردن بچه را ببینم ....بعد چیزی توی حلق بچه گیر میکنه پشت سر هم که میخوره راه گلویش بسته میشه و عق ....
صدای تلویزیون بلنده....فاصله ی سفره تا تلویزیون یه متر هم نیس ....خوب دیگه آب و هوا هم عوض کردم خوش هم گذرو ندم و بیشتر بم خوش بگذره تو این سفر توقعم از زندگی بالا میره
فقط دراز کشیده ام و.درد باز برگشته و چی ی نیس ک بخوام
_عصر میای بریم ببینمش؟
کیو؟
...
دختر حالم به هم میخوره از کارات ....واقعا خوش میگذره؟ جدی میگم ...امتحان کردی کار دیگه ای بکنی؟...دوروبرت رو تمیز. کنی یا کتابی ورق....
ولم کن بابا .....کتاب کتاب ....کتابا رو گذاشتم تو ورق بزنی ...
حالا کتاب نه ....یه کار دیگه جز دیدن و ندیدن
میای بام ؟ تنهام ....
نه
پات رو ببوسم؟
به سقف نگاه میکنم ....شان د شیپ...بن تن...پوی خرس و الاغی که دمش کنده شده
نمیدونم ....خسته ام خیلی
ببینش
می بینمش
ریشو...خوب.
خوبه؟
نمیدونم ...برام مهم نیس
قلبت مرده تو شهرزاد ...خودت خودت رو کشتی سر هیچ و پوچ....
آدما رفتند پی عشق و حال خودشون تو چسبیدی ب چیزی ک دیگه نیس
پشت میکنم
به دیوار روبروی تخت نگاه میکنم
چیزی ندارم بگم یا بش فکر کنم
میچسبه بم :بیا بام .....لودفن...بوی خوبی میدی چیکار کردی چی زدی ؟
حموم رفتم فقط.
چطور خودشون متوجه بوی خودشون نمیشن؟ چطور تحملش میکنن؟ تو گرمای ذوب کننده ی حیاط نشسته ام اما نمیتونم اون بار سنگین بوی بد رو.تحمل کنم
باید برگردم دیگه
بسمه خوشی
اومدم تو حیاط پوشکای تلنبار رو هم ...دمپایی و کفشا...
لباسش روکه در آورد نزدیک بود همونجا بالا بیارم بوی تند ....خیلی تند و نافذ عرق توی لباس پلاستیکی
لباسی که برای پاییز و.زمستون هم گرمه....خدایا چرا اینجام؟
خدای من همه چی بو میده ....بوی عرق و نشستگی....
درد .خیلی درد
خیلی زیاد درد
درد بیچاره کننده
خو چرا؟
- برا نیم نمره نبود...برای ده نمره بود...صفر گرفتی
- واقعا؟ یه بیس پنصدم بود خو
- بده ابروت رو ببینم....خیلی خوب شده...بلند شو بشور...
میشورمش تو ظرفشویی...خَوِهائیه.
زیبا میگه میارزه پونصد برای اینهمه برگه؟ تازه نمیرسه دستم..نمیبینمشون میره برا واما..
چه میدونم.
-معلمی هم آسون نیستا زیبا..گفتن خو...به قول لرا شلغِ انبیایه..
با حرص نگام میکنه...خیلی خستهاس و باید تمومشون کنه...
- *الله یلعن ابلیسچ یا شهرزاد...من مساع الهسه گاعده یمی...میه مره اشتبهت بلحساب....ولک شلغ انبیا؟!...کون دمچ ابیغمه و لحمچ ابگلمه
چیزی ندارم بگم...فقط از اینکه برگه ندارم تصحیح کنم خوشیالم.
*- خدا ابلیست رو لعنت کنه شهرزاد...از کی نشستی پیشم ...صدبار اشتباه کردم تو حساب کتاب...ولک شلغ انبیا؟...باید خونت رو یه جرعه کنم و گوشتت رو یه لقمه..
برایش داستان فیلم ذیب را تعریف میکنم..برایش از هاشم میگویم...برایش از خیلی چیزها میگویم..از ..حرف میزنم و میزنم..حرف میزند و میزند..شب توی حیاط تنها نشستهام..میپرسد چرا تنها نشستهای؟
برایت پنکه بیاورم؟
نه...هیچ فقط دوست داشتم کمی تنها باشم
یادم میآید..همیشه میخواستی کمی از روز یا شب را تنها باشی...
مادرم هم میگوید ها همیشه هم به آسمان نگاه میکرد..
چی داره آسمان؟
میگویم ..یعنی به ذهنم میرسد بگویم تو که میگفتی چشمهایم لوچ شده از همان..
نمیگویم..
میگوید ماه و ستاره میدید.
این را پدرم میگوید
من فکر میکنم توی زمین..روی زمین چه نداشت که بچگی و نوجوانی و جوانی و حتی حالایم: سر به هوا و روی ابرها سیرکننده شدم؟
نمیدانم...اما کاش پدرم بیاید سفر جایی با من. با مادرم.
جلال را میشناسد و شریعتی و مطهری و آن روسِ که بود؟
خوب زمانی پدرش میان تودهها لولیده و پای فیلمهای کارگری دست زده: گورکی..بعد خودش چون رسم این دنیا است که بادی در جوانی با پدرمان مخالفت کنیم یا اگر موافقت میکنیم در بیرگسالی مخالفت میکنیم از آغاز یاد گرفتن خواندن و نوشتنش حلیه المتقین و چیزهای دیگر خوانده...که اگر موهایت را فرق نکنی خدا با گرز فرق خواهد کرد و..
کسی یادش نداده چه بخواند..خواندن و نوشتن را اول عمویم که خودش دوم دبستان را فقط تمام کرده یادش داده..وقتی رفته اول دبستان گفتهاند بنویس الف نوشته علف گفتند برو بشین دوم و ان عمویم دوم دبستان را نخوانده که پدرم بخواند و کار کرده و سر چهل سالگی در اوج عشق و علاقهام بهاش هم مرده..
میگوید یک داستان داشت جلال ..همان که دخترها را مجبور به روزه گرفتن میکند..سرش پایین است و کمی قرمز شده...میدانم کدام را میگوید.
میگویم داستان ما...میخندد.
نه بابا..خدا شاهده که ..
بعد ساکت میشود.
- خیلی هم به تو ظلم کردم.
مهم نیست..خدا ازت بگذرد.
در مورد ممد حرف میزنیم و اینکه چه خوب که زنش نشدم. که کتابهای خانهاش قطور و کلفت و دکوریاند..که سال چقدر قابلبحثتر و گفتگوتر است..که سال دوست خوبی است برای پدرم...که پدرم دوستش دارد..که او هم..که مادرم را دوست دارد..
که پدر سال هم خوب است ..با پدرم میتوانستند دوستهای خوبی شوند اما زنها نگذاشتند.
کاملا باهاش موافقم.
از زنها زیاد خوشم نمیآید. مسئله حسادت یا حس رقابت نیست. رک و راست میگویم که توی جمعشان خوش نمیگذرد زیاد اما تلاشی برای نشان دادن خودم میان جمع مردها هم نمیکنم.
میدانم به چشم آمدن و درخشیدن توی جمع مردها مخصوصا اگر به خاطر ظاهر نباشد عواقب خوشی ندارد برای سال و زنهای مردهایی که هستند..
با سال حرف میزنم..با پدرم....با وبلاگ و با دفتر و خودم.
گاهی مثل چند روز پیش مینویسم...ریز ریز میکنم بعدش و آب میگیرم رویش..میبینم که شسته میشود و میرود...آنها کاغذند ..امید میرفت که ناگفتهها هم همانطور هم از ...اما نه.
یا مینویسم و توی منقل میسوزانم..
پدرم گفت من دیر فهمیدم که تو دنبال فساد و لاس و لوس نبودی..
تو با بقیه فرق میکردی.
غمگین و سبک به حرفهایش گوش میدادم.
بزرگسالی از دچار شدن بهات خوشحالم.
هیچ کدام از ده پسر و دختر پدرم خیلی اهل کتاب نبودند و نشدند...کم و بیش و جسته و گریخته..اما مثل پدرم عاشق کتاب نبودند...
حالا میبینمش خم شده روی پتویی که رویش میخوابد..خودکار به دست..مشغول نوشتن مشق همیشگیاش است. جملاتی که دوست دارد...سخنان حکمت آمیز و شعری که هیچ وقت ازش سیر نمیشود..از خواندنش.
میبینمش که گوشی به دست من برایش کانالی درست کردهان توی تلگرام: اشیاء احبها: چیزهای دوست داشتنیام..کپیهای کانالها و شبکههای اجتماعی مختلف را درش پیست میکند.
بعد میخواند برایم.
بهاش میگویم که ممنونم که یادم داد کتاب بخوانم..از سن پایین برایم کتاب خرید..در جایی که مردم فقر مادی و فرهنگیاشان شبیه عصر حجر بود هر چند روز یک بار با کتابی..دفتر مدادی...ورقی سراغم میآمد..
یادم داد بخوانم...زیاد بخوانم..یادم داد کتابهایش را بخوانم..هر چه کتاب داشت..
یادم داشت فکر کنم..حرف بزنم...توی جمع مردهایی که هیچ زنی حق نداشت راه پیدا کند من را برد و نشستم و قصه و ضرب المثل و شعر ماجرا و شوخی شنیدم...یادم داد باهاش حرف بزنم.
تا سالیانِ سال مردم به اسم من میشناختندش..میان عربها این کم بود: ابوشهرزاد.
که همیشهی همیشهی همیشهی همیشه...علیرغم ظاهر امر حساب من را از بقیه جدا کرده بود.
که به من اعتماد به نفس هم داد.
اگر زمانی هم ازم سلبش کرد..او یا مادرم جاهایی هم خوبش را به من داد.
اینها را میگویم.
خوب مثل همیشه کاری ندارد جز اینکه چشمهایش را برق بیندازد.
چندتا پیام داده: پول رسید دستت؟
چه میکنی؟
دارم کارتون با بن میبنم..دفترچهی مرگ برای بار شونصدم.
سول را میبینم پوتو را...مادرم میپوید دوست ندارد من خانهی ایوب بخوابم..چون ایوب سرجایش تا صبح وول خواهد خورد...چیزی ندارم بگویم اما به خاطر مادرم نمیخوابم..
تما ظهر را با پدرم حرف زدم..
در مورد کتاب..داستان نویسی...در مورد مردها...
و پدرم گفت این اواخر شعری خوانده که دلش میخواست در موردش با کسی حرف بزند..در مورد سینهی زن بوده. که شاعر گفتن زیباترین عضوو بدن است و چرا...
گفت نمیتواند اینها را به مادرم بگوید چون مادرم به او خواهد گفت حشری و فلان است توی این سن و کسی درک نمیکند که این فقط یک شعر است...این مبحثی زیباشناسانه و انسانی است نه اروتیک..نه پورن..
میگفت..و حس میکردم مثل من تنهاست...در مورد مردهایی برایش گفتم که سراغم آمدهاند...آن سایت نویس معروف که چون تحویلش نگرفتم به عربی برای من نوشت انسان نیستم..نه عربم و نه عجمم و نه حتی انسانم...گفتم اسمش را سرچ کند پیدایش میکند...و آن یکی..که گفته بود لیست کتابهایت را برام بیاور بم پیشنهاد بده بخوانم...نشسته بودم برایش تایپ کنم که گفت شهرزات خانم شما واقعا آنطور که توی وبلاگت مینویسی توپولی؟
پدرم برایش عجیب و دردناک بود.
میگفت حیف..خوب اگر مردها زنی برای همخوابی میخواهند یا لاس زنهای دیگری هستند...خوب تو حیفی...تو مثل یک جواهری باید نگهات دارند برای اینکه دوستشان باشی..برای دوستی...برای اینکه استفاده کنند از بودن باهات...
نگاهش میکردم که چشمهایش برق میزد از اشک..که وقتی گفتم تمام دخترهایی که با من دبیرستان میخواندند حالا مهندس پترولند جایی یا ...
و نمیدانم خوشبختند یا نه اما میدانم من برای ظرفی که درشم بزرگم...و گفت میداند...کاش شوهرت برود از آنجا...کاش تو بروی...گفت میداند من چرا مریض شدم قبلا..من دوستی نداشتم و درونم چیز زنده و زایندهای بود که باید رویش را میپوشاندم و این مریضم میکرد..
پدرم پنجم دبستان را خوانده فقط...البته کتابخانهی خوبی دارد و درک خوبتری..وقتی باهاش حرف میزنی حالت خوب میشود و احساس ارزشمندی میکنی...
دوستت است انگار مخصوصا وقتی متوجه میشوی او هم به اندازهی تو تنها بوده و هست..
هیچ کدام از بچههایش حتی شبیهاش نیستند...
میگفت گاهی از کنار زنها رد میشوم و بوی عطرشان میخورد به دماغم...دلم میخواهد بپرسم خانم ببخشید اسم عطرتان چیست اما میترسم..میترسم فکر کنند کثیف و هوسرانم..ولی بوی عطرشان خوب است...
میدانم چه میگوید.
اسم عطری که میخواهد را برایم یادداشت میکند...عاشق عطر است...
میبینم اسم عطر که مرد بهاش داده این است: مخصوص مرد.
به آلمانی.
میگویم اسپری را ازش بگیر...میگوید نمیآورد...بعد میگوید میشناسیاش..همانی که صدای حسینهاش بلند بود و تو رفتی باهاشان دعوا کردی ...
یادم میآید...زنهاشان هلم داده بودند.
یادم میآید اما میگویم یادم نیست.
روزهای سیاه و بدی بود.
از صدای بلند حسینیهها و مساجد نفرت داشتم. حالا هم دارم..فقط قبلا قدرت تحملم کمتر بود.
صدا بلند و آزاردهنده بود و نمیشد بخوابم و من توی سرم بادهای سودایی جنون وزیدن گرفته بود آن روزها...کتابهایم طبقه طبقه دورم بودند...در اتاقی تنها میخوردم و میخوابیدم و میمردم و مینوشتم: آفتاب به استخوان مردگان میمانست.