برادرم رو بلاک کردم. حوصلهاش رو ندارم.
حوصلهی مادرم رو هم ندارم.
خسته شدم. رفتم اونجا
یکی دو روزی که بودم خوب بود. برگشتم باز شروع کرد. دلم برای صداش میسوزه که وقتی
بام حرف میزنه نرم و مظلوم و بیدفاع میشه که سرش داد نزنم. که نگم زنگ نزن به
اون مرتیکه برادرم.
اما نمیتونم کاری بکنم.
امروز چنان اعصابم رو خرد کردن که بدنم شروع کرد لرزیدن.
برای لحظاتی کلافه و خفهشده حس کردم نمیکشم دیگه.
تو مخ مادرم نمیره که زنگ نزنه بش. اون یکی هم منطقی
حرف نمیزنه با مادرم که بگه کجاس، میام برمیگردم فلان.
کاری نمیتونم براشون بکنم.
خورش بامیه رو پختم..رنگینک و دوری توی باغچهی تنوری
زدم...دوتا راسو جیغ میزدند و ترسیدم..
برگشتم.
دلم برای صدای مظلوم
مادرم سوخت...حرفگوشکن و مظلوم شده بود...
آروم میگف: باشه..
اینا مهم نیس. گم میشه تو شلوغی دنیا.
اوفیشششششششششش
یعنی یاد بعضیا میافتی که خط بطلان روشون کشیدی و همین رو داری به خودت بگی: اوفیشششششششششش.
دلم میخواد گاهی چیز رو که نوشتم برای کسی بخونم. دیشب به سال گفتم چیزی نوشتم بخونم؟ گفت فردا عزیزم..بعد نشد و حالا برای خواهرم شروع کرده بودم خوندن که پسرش خوندماغ شد و زهر هلاهل گویان پشت سرش دوید...
بعد من موندم و حوض خالیِ بیشنونده.
توقعاتی دارم از آدما منم.
چرا تب کردم؟ نمیدونم. داشتیم میاومدیم که مرد مسن تمیزی دیدیم که با یه بشقاب رطب طرف مسجد میرفت. نشناختم. پدرم بود. لاغر شده بو کلی.
همه چیزش تمیز و خوب بود.
سال بوق زد.
دست بلند کرد.
بارهای قبل با مادرم از خونهی پدرشوهر خواهرم میاومد. سال گفته بود: برسونیمت حاجی؟
نشنیده بود درست. گفته بود: جان؟ دنبال مسیرید؟ نشناخته بودمون حتی.
بعد سال گفته بود برسونیمت..خسته نباشی..
دیده بود ما رو و خندیده بود...هااااا شمایید...مادرم رو کرده بود توی عبا: حتما باید به مردم بگه جان دلش آروم شه...کسی ندونه فکر میکنه بچهی تهرانه با این جان جان کردنش.
به نظر مادرم کسی که در جواب مردم میگه جان فارسه.
پدرم داره ادای فارسا رو درمیاره پس مستحق تمسخره.. خندیده بود...
امشب خسته بود...خسته.
مامانم زنگ زده. صداش دلشکستگی داره.
حس میکنم خیلی دلش شکسته..همین دلشکستگی عمیق رو برادرم اثر میذاره. اینا خرافات نیست. اینا چیزیه که من حتی با خون و سلولام حس میکنم..این تعمد در اذیت کردن مامانم و بابام...با وجود ظلمی که بش کردن بیجواب نمیمونه...نفرین یا چی نیس...که حتی نفرینش نمیکنن چون بچهاشونه..اما این سنگدلی..خودش رو نشون میده...
آرامشی که برادرم هیچ وخ حسش نکرده و نمیکنه...براش آرزوهای بد نمیکنم..اما نگرانشم...زمانی به سن الان من میرسه...بچهدار میشه و یادش میاد که تن مادر و پدرپیرش رو چنان لرزوند که هیچ کسی از قبل نکرده بود...
مادرم آه میکشه و نفس کم میاره.
- چرا رفتی؟ چرا نموندی؟ اگه میموندی اینطور نمیشد...
- من خستهام مادر...آخر هفته باید برم دکتر..حالم خیلی خوب نیست خودم...پسرم روزهاس طفلی باید بش برسم...بچهاس ...بیبنیهاس...باید بتونم افطاری و سحری خوب بشم بدم...که کم نیاره..روزه هم نگیره دامادت رو که میشناسی...
- بیا...یه امشب و فردا رو...خیلی حالم بده شهرزاد..میای مادر؟
مادر؟!...
این جز معدود وقتائیه که مادر ازش شنیدم. آخ مادر متقلب دل شکستهی بچهسال.
من چی بگم.
کسی هست درکم کنه؟
نمیدونم.
به سال میگم بریم ببینمشون و فردا برگردیم..نمیتونه هم از ترمینال میرم.
نگاش میکنم خودشم خیلی ضعیف شده هنو هیچی نشده.
- خوب نگیر سال..از بین میری خوب...ببین از قبل لاغرتر شدی...رنگت پریده..
- مگه خدایی؟
- باشه راحت باش... اما بگو میرسونی من رو یا نه...
- ترمینال؟ که دیدت بزنن تا خونهی بابات
- کسی کاریم نداره..توهم خودته..من جوون نیستم اونقدرام سال...تو روانی هستی...
- تو نمیبینی که میبیننت..از همینم میترسم و حرص میخورم...از وقتی عقد کردیم میگفتی پیرم ..از رده خارج..کسی کاریم نداره...حواست نیست به هیچی...
- خو باشه...حالا منت بذار سرمون با سکوتت...اگه میرسونیمون که برم لباس بپوشم
- منظورت اینه که چادر خونگی سرت کنی رو این لباس..
- سال؟
- جوابت رو نمیدم چون میخوای فحشم بدی
میخندم.
واقعا همین قصد رو داشتم
- سال؟
- بنال
میخندم
-ممنون سال...
-لاکت رو پاک کن...
-اوووووف.
میشینم پاک میکنم.
مردم از خنده ولک
عفطه: شیشکی
- رو به قبله..؟
همونطور در حال شاشیدن، برمیگردی.
- پشت به قبله؟
خو الان چیکار باید بکنی؟ بمیری؟
چرا نمیذارن راحت بشاشی.
حالا رو یا پشت به هر کی و هر چی میخواد باشه...بابا دارم منفجر میشم...شاشو بودن فقط فحش نیس. درده. معضله.
یعنی عدل وقتِ شاشت بالا سرت ایستاده داره درس شرعیات بت میده...نگا نمیکنه بابا خو طرف داره میشاشه...تجاوز به عنف نمیکنه.
بدبخته برا خودش.نگاش کنیم شاید فقط به اندازهی سر سوزنی خجالت بکشه. نه ایستاده سیخ و مصمم و پشتکاردار در حال ارشادته.
- حتما چیزی هست که منع شده.
ها چیزی هس. خواستن لذت شاشیدن رو بعد از خیلی خیلی نگه داشتن از آدم سلب کنن.
توسط تو سال.
..."ایوب پارسال دسش سوخ..شیرین میگف ایوب دس به دماغش زده و آه شیرین باعث
شده دس ایوب بسوزه با برق...نمیدونم والا. بعضیا خو دس به کون زنهای مردم
هم میزنن و بعدش دسشون نمیسوزه که هیچ معجزه هم میده دسه. صد رحمت به
ید بیضا.
حالا دس ایوب هم سفید شده و رنگش عوض شد.
خودش سیا دسش
سفید..عین مار رنگ عوض کرد... سوخ پارسال با برق خونهی همکارش ،که زنش
فرستاده بود دنبالش تعمیرش کنه. برقکار هم هس ایوب بهغیر از کافکار. برا
زنها همهکاره هس.
میدونین خو ایوب چقدر انسانه و تو فکر کمک به
زنها و ...حالا همین جایی که توش شاغله پولش رو داده.. چطور نمیدونم...چه
دروغی بامبولی چیزی سوار کرد که یعنی در راه اسلام دسش رو سوزوند یا
چی...پولش دراومد و چه عجب رف برا زیبا یه گوشواره و یه دسبند گرف و زیبا
عصری خوشحالم بود..
البته بعد که زنگ زدم بش چن بار...چنبار مشغول بود... با صدای متقلب و یه ذره دروغگوش گف با مادر ایوب حرف داشته میزده!
جلالخالگ.
ان بَز الزنِ اسم. بعضی شکا گناهه." ...
..."یادمه تو پاساژ بودم و موی شرابی رنگ مانکنی رو از روی چشمش زدم کنار زنی به من نگاه کرد من به زن لبخند زدم و بیرون رفتم..درد کنار زدن اون مو از روی پیشونی مانکن چنان شدید بود که حس میکردم بچهای رو دفن کردم..بچهای که شاید هنوز کمی زنده بود...نمیدونم چرا و چه ربط داشت..شاید حس میکردم تنها این مانکن بیجان دوستمه یا..نمیدونم واقعا" ...
چرا تو ذهنم زمانی میاد که سینما رفته بودیم؟
..کی بود؟
نانا چند سالش بود؟ پیش بن گذاشته بودیمش..رفته بودیم اولش پلاسکو...کمی حالم گرفته بود؟ نه خیلی از کمی بیشتر...شاید حتی قرص خورده بودم...چون خاطره دارد توی ذهنم کش میآید...سر میخورد..
رفته بودیم سینما...نه اولش پلاسکو...این کاسهها را خریده بودم...یکی برای نانا و یکی برای بن...پرسیده بود سینما میخوای بریم؟
رفته بودیم...فیلم بیمزه بود..اسمش؟ یادم نیست...باید سرچ کنم اسم هنرپیشهها یادم بیاید...یکجا زن از مرد میخواهد ازدواج کنند...من خندیده بودم. جای خنده نبود...خندیده بودم...سال هم خندیده بود....نگاهم کرده بود و خندیده بود.....بعد بلندتر خندیده بودم چون خیلی غمگینتر شده بودم...دست گذاشت روی دهنم..
با خنده میگفت آرومتر...یواش..
میخندیدم..و دستش را روی دهنم فشار میداد.
دستش را گاز گرفتم و بم گفت دیونهی وحشی..محکم گاز گرفتم و دستش را مالید و بوسید...
بعد بیرون رفتیم...فیلم رو هم ندیدیم...راه رفتیم...بم گف دوستم داره چون دیونهام...بش گفتم بودم دوسش دارم چون سالواتوره الیخاندرو گونزالس درپیتهاس...
گفته بودم اینا همهاش بازیه...ما هنرپیشهاییم..از این حرفا که زیاد میزنیم تو اون دوران...دوران افسردگی ناشی از ...ناشی از ...
نمیدانم. احتمالا ناشی از بودن.
بعد گفتهبود تو بقالی هنرپیشه نیستی محسن
حالا خواب منتظره برای سحری بیدارش کنم یه کم دیگه...گوشیش پیششه..دست دراز کنم میبثینم توش چیه؟
نه.
من گناه دارم...من رو نباید بیشتر و زیاد اذیت کنم...هر کسی هر کی میخواد باشه نبایدل یقات اذیت کردنم رو داشته باشه
به سال نگاه میکنم.
رو مبل روبروی آشپزخونه نشسته. سرش تو گوشیشه. میخنده..آماده میشه زیرچشمی نگام کنه. نگام رو میدزدم. به کاسهی زیر دستم که داره توش مایهی کبه رو هم میزنم نگاه میکنم..نگاش بم خیره شده..بعد نور بیصدای عکس گرفتنش میاد.
برای کی میخواد بفرسته:
- ایناهاش ببین...عین کبههائیه که درست میکنه گرد و چاق...تو آشپزخونه خراب شده شب و روز...بردمش فرودگاه ده بار چمدونش رو جا گذاش و تا خودش رو بم رسوند اشکش داش از ترس درمیاومد...انگار قرن هیجدهیم...گوشی و ...
اینطوری فکر میکنم با خودم...
میاد از رو دسم عکس میگیره...
باید ازش بپرسم: برای کیه؟...
باید ازش بپرسم عکسا رو برای کی میخوای؟ نگو دوستت...عکس من رو میخوای به دوستت نشون بدی؟ یا یادگاری میخوای؟
نه.
خودم هم عکس گرفتم ازش و از دیگران و فرستادم...
عصر با عبایی که تا سرشونههام بود رفته بودم خونهی عبیر...دلم گرفته بود...یک کاسه بزرگ دلمه برده بودم...بم دستگیره و سبزی خشک و فلفل خشک داد...چیزی که داش.
زنبرادرش من رو از دور دیده بود:
- یه زن عینک زدهی عبایی داره میاد...خوشکله..
بعد صدای خندهی همهی دخترا اومده بود..عبیر و نیران و سلوی و مرجان و عواطف و ...
خواهراش..زنبرادرش...
- این که شهرزاده..
همه گفتن نشناختیمت دختر...گفتیم این زن عراقیه کیه...با این عبای بدون روسری تا رو شونه...
دعوا شده بود سر دلمه و فلان...بعد خندیدم و فلان...وقتی برگشته بود بش گفتم زنبرادر عبیر گفته:
- یه زن عینک زدهی عبایی داره میاد...خوشکله..
رو کرده بود طرف شیشه.
- ولم کن بابا...چقدر از خودت تعریف میکنی...فهمیدیم خوشکلی...
- من نگفتم خوشکلم...خندهام گرف چون عینک زده بودم نشناختنم...تازه با زن عجما هم دعوام شد میگفتن بت نمیاد عرب باشی...شکلت چرا...لهجهات نه..گفتم وای چه افتخاری...این گردبند رو به گردنم آویزون میکنم کل میزنم از خوشی...
- این عرب عجم بودن و هویت و فلان آدم مال سن ِ بنه...بسته دیگه...حالا گیریم توهین هم کردن بت..
با صدای زنِ تو فیلم هر دلم میخواد بپرسم: واتس یور پرابلم؟
اما تو ذهنم میگمش...دردت چیه سال؟
درد جدیدنت چیه؟ موردِ جدیده؟ وقتی آدم جدید میاد تو زندگی آدمای قدیم غیرقابل تحمل آزاردهنده و حوصلهسربر پرادعا و کلا غیرقابلمصرف و هضم میشن.
چیزی بش نمیگم...
- ناخوناتم پاک کن...لازم نیس کل دنیا بدونن روزه نمیگیری.
- گور بابای کل دنیا...برام مهم نیس چی بدونه و چی ندونه...روزه میگیرم و لاک هم میزنم و تکلیفمم هم با خودم روشن نیس و با این روشن نبودنه حال میکنم ...
- خوب بابا...باشه ...فمیدیم..هر غلطی میخوای بکنی.
- دهنت بو میده...خفه شدم
سرم رو میکنم تو یقهام...خوشبوئه...بوی رازقیه..تو سینهبند..
- یه جور چیپی قرتی هستی ...
میخندم...مردِ موتورسوار بغل ماشین زل زده تو ماشینمون...نگاش میکنم و دیگه نمیکنم...سال نگام میکنه.
- ماه رمضون سرمه نکش...چیزیام نداری ...یه چشمه که هی دورش رو سیاه میکنی عین سلیطهها..
لبم رو گاز میگیرم. سوخته از چی خدا میدونه. از گوشه چشم به موتور سوار نگاه میکنم و موتورسوار تک چرخ میزنه.
میخندم: راس میگه طور چیپی قرتیام.
دلم قلیون میخواد الان...
نعنا
انگور
طالبی
هوسِ شدید کردم و نیس.
سیگارام هم سالهاس ته کشیده.
منم هی کبه درست کن هی چاق شو.
میدونم این ماه رمضونی تا به صد نرسوندم دس از سر برنمیداره.
همینطور که دارم کُبهها رو میچینم تو سینی که بذارم تو فریزر سال میاد کولر آشپزخونه رو خاموش میکنه..بن میاد و خاموش میکنه تلویزیون رو...بشون میگم چرا اومدن بیاجازه تو کارم دخالت کردن؟ حریم خصوصیم رو مورد تجاوز مسخرهاشون قرار دادن؟
به هم نگاه میکنن. بن شونه بالا میندازه. تلویزیون رو دوباره روشن میکنه. سرش تو کتابه. ..همونطورم هندونه میخوره ایستاده با دس...اعصابم خرد میشه که ریخته رو زمین..نوچ و کثیف شده...میگم درست بخور...میگه تیکت ایزی..میگم بیرون برو...
به سال میگم کولر رو بزن...از رو هندونه ایستاده میخوره..اعصابم خرد میشه...
- بیرون برید..
سال به بن نگاه میکنه: اوه اوه...
دستام رو پاک میکنم با حولهی روی پیشبند...هر دوشونو از پشت یقه میگیرم..
- بیرون...سعی کنید تا فردا صبح برنگردید..
سال به بن میگه مادرت وقتی تو آشپزخونهاس با کسی*خویه بویه نداره...
- وقتی شما فوتبال میبینید و من هی سئوالای مسخره میکنم که آفساید یعنی چی؟ و بارسا اسم تیمه یا آدم یا چی...قاتی نمیکنید مگه؟...وقتی کار میکنم نزدیکم نشید مخصوصا وقتی از روی هندونه ایستاده میخورید...
میرن.
نانا انگشت بلند میکنه: اجازه من بیام؟
- اگه حرف نزنی باشه
میدوه میاد تو.
پاکت شیر رو میاره با قابلمه و قوطی کاستر ... آروم آروم با خودش حرف میزنه..اسم دوستاش رو میشنوم...احتمالا داره براشون توضیح میده چقدر به من کمک میکنه و چقدر وارده توی آشپزی و چقدر من ازش راضیام...
با خودش آروم حرف میزنه:
-بعد پودر زرد رو ریختم...هل رو با دندون شکوندم...
دلم میخواد بش بگم با دندونای خرگوشیت.
اما اگه بدونه حواسم به حرفای یواشکیاش با خودشه دیگه حرف نمیزنه.
جعفری رو میریزم تو غذاساز...که تو مایهی کبهی بلغور بریزم..
برمیگرده نگام میکنه: واااای مامانم بوی جعفری چقدر خوبه.
- میدونم .
*خویه بویه: برادر- پدر
برادرم تند و تند بم پیام میده..
میخوام راحت باشم..
میخوام راحت باشم
اون یکی برادرم با خونسردی سالمانندی میگه سریال فارگو رو دیدی؟ ببینش خوبه..میگم شهرزاد یه چیزی...میخوام ازدواج کنم...یه دیونه عین خودت برام پیدا کن.
این شبیهِ ساله خیلی.
با سال دوستن و همیشه میگه یه زن میگیرم مثلِ زن سال.
نمیدونم چی بگم...خوب نمیخوام تواضع شتری بیام که نه مثل من بودن بده و ...اما ....
اما وودی آلن بود؟
میگه گروهی که من رو به عضویت بپذیره گروه خوبی نیس؟...آنی هال بود؟
یادم نمیاد
بههرحال.
به این برادره میگم مادرم از صبح خودش رو کشته از گریه
- ول کن بابا...این آدمایی هستن که با گریه حال میکنن.
خوب من چه بکنم؟
ورد بخونم احضارش کنم؟
پدرم گریه میکنم...مادرم میگه پاهای بابات میلرزه از ضعف. روزهاس و نه سحری و نه افطاری و نه...خشمی سینهام رو پر میکنه و دلم میخواد به دین و دنیا و خدا و شیطان و هرچه هست و نیست فحش بدم.
فقط دندونام رو هم میاد. صدای قرچ قرچشون رو میشنوم.مادرم اونقدر گریه کرده که صداش درنمیاد.
چند شب پیش شب اولی که رسیدم خونه برادرم بم زنگ زد. گفته بود یه بعدازظهر که خونه نموندم نمیدونم سر چی حرفشون شده با بابام. میگفت به خودم میگفتم کسخل. خواهرمون که اونجا بوده قاتی کرده. فلاسک رو شکونده و برگشته به این برادره گفته کس میخوای برو بردار از خیابون بکن.
چرا باید گوش من آماج این کلمهها و جملات قرار بگیره اونم از طرف برادرم؟
حالم بد شد.
چی داشتم بگم؟ چرا باید خواهره حیا نکنه از برادره و اینطور بش بگه؟ برادره ...
وای خدا.
گردابه اون خونه و آدماش.
گردابه.
از صبح چیزی نگفتم. گریه نکردم...حرص هم نخوردم. عصبی بودم و پهلوم درد گرفته. خونی کدر و مرده ازم میره که ندیدم اینطور باشه از قبل.
قلبم تهوع گرفته.دنبال سیگارم و نیست.
دلم نماز بخواد و نمیتونم.
مادرم زنگ زده بم. بابام. خواهرم.
برادرم پیام میده که بابام رو کاری ندارم به مادرم بگو ناراحت نباشه.
گرفتمش به فحش که من رو واسطه قرار نده من خاموش میکنم خودت مستقیم باهاش در ارتباط باش. معلوم نیست کدوم گوری رفته و برام مهم نیست.
این شد که جواب داده به مادره و فحش دنیا رو به پدرم داده. که بله شوهرت با قوطی پیف پاف رو سرم علامت گذاشت و ...تموم نمیشه اینا؟
حالت تهوعم شدید شد و بالا اوردم.
بعد مادرم گریه باز...که مگه من مادرت نیستم..زحمت نکشیدم..شیرت ندادم...
برادرم عاقبت به خیر نمیشه. این رو مطمئنم. مهم نیست که بابام یا مامامنم چه کردن باش..مهم هست ها..خیلی مهم هست...بله خشونت لفظی جسمی روحی شکنجهی روانی و فلان صد در صد موثره و من هم قربانیاش بودم..اما از یه جا به بعد قابلکنترله...حداقل نسبی...برادرم گشاده و قدرت جمع کردن خودش رو نداره و من گه زیادی خوردم بش رو دادم و نزدیکش کردم به خودم...
همچین آدمی رو باید روند که بره خودکشی کنه یه ملت از دسش راحت شن....گه زیادتر رو خودم کتاب بش دادم بخونه...
هر چی کتاب مردپسند داشتم از لاتین و فلان دادم بخونه..نتیجه؟
نتیجهگیری: تو میتونستی نویسنده شی اما بابام روحت رو گائید و نذاش
نمیخوام برام دل بسوزنی تو...فقط راحتم بذار...فقط ..
دیروز خواهرم از ساعت یازده تا دو سه بام در مورد مادرم حرف زد. بدگویی. که رفتن مشهد و مادرم اذیت کرده.
مادرم غیراجتماعی و ترسوئه. منم همینم. درکش میکنم. میترسه.
حق داره.
منم همینم. میترسم از بیرون..از آدما...مستقل نیست...خوب طبعش اینه...اینطور بزرگ شده...نمیشه کاریش کرد...من تازه خیلی رو خودم کار کردم که یه مقدار از حس فرمانبرداری و منقاد بودنم کم بشه..
خواهرم کشته بود من رو که مادرم باره..مستقل نیست..میترسه تنها تو حرم بمونه...میترسه حرف بزنه با آدما...خجالت میکشه از همهی مردا...خجالت میکشه از شوهرم..مادرم ...
بعد عصر مادرم زنگ زد.
خواهرت هاره..وحشیه..اذیتم کرد
من چه کنم؟
دوتاشونو دوس دارم. کم و زیاد دوسشون دارم بالاخره.
میشنوم فقط ...اما اثرش رو میذاره. عصبیم میکنن خواه ناخواه.
بعد مادر قشنگم زنگ زده به سال و بدگویی خواهرم رو میکنه. یعنی خدایا آبرویی که برام میخرن لنگه نداره جلوی این مردک...حالا دس این مرده درد نکنه...ممنون که نمیزندش تو سرم...که نمیگه برو برو این خواهرته این مادرته...که نمیگه خانوادهات اینن...برادرت اونه
اما خو دیگه لازم نیس روم رو سفیدتر کنی پیشش مادرِ من.
نمیدونم چی بگم...پهلوم درد میکنه...چند وقت دیگه باید برم دکتر...بشون گفتم میخوام راحت باشم...جراحی سختی در انتظارمه...آسون نیست که...سزارین نیست که صبحش بچه به بغل انگار ساک باشه بدوم تو بیمارستان انگار یتیمم...
برادره پیام میده به سال که میخوامب ثیام خونهات...خدایا.
تحملش؟
سه چهار روز؟ یا هفته به همین ماه قسم که هر وقت این آدم اومده پیشم بعدش مریض شدم...انرژی میگیره و غصهها و بدبختیاش رو میریزه تو روحم و میره...خستهام میکنه..یه بار فقط تحویلش نگرفتم و رفت مشت خوابوند تو دهن اون یکی برادره و تا الان جریانش ادامه داشته
موهام رو تو آینه میبینم...باورم نمیشه خواهرام یه دونه موی سفید ندارن..هیچ کدومشون..و من موهای سفیدم از مادرم بیشتر شده...
دوس دارم جای دور برم...
اگه این مرده سال انتقالی بگیره بکنه...سرد و گشاده...خوشش میاد بش توجه کنن خانوادهام و داماد خوبه به نظر برسه
در صورتی که کل موضوع خوب یا بد بودن و تایید خانواده یا عدمش به تخمِ سگ لنگونِ روبروی خونهانم نیس...
زندگی دیگه رو تصور میکنم
من در جای خوب و تمیزی با آدمایی که باشون حرف مشترک دارم دارم حرف میزنم...کتاب میخونم و مینویسم...بچههام کلاس زبانای خوب میرن...
به سال نگاه میکنم ذوق و شوق شنیدن ماجراهای مربوط به خانوادهام از وجودش تراوش میکنه
من همهی آدمای زندگیم اشتباه و غلط بودن چون خودم اشتباه و غلط بوودم...من باید مثل اونا میشدم نه اونا مثل من.
من در اقلیت و تنهام..اونا با هم با وجود گه بودنا خوشن.
ناخوش اصلی منم.
دلم میخواست این رو با لپ تاپ بنویسم اما خسته ام و دراز کشیدم.
امروز روز جهانی تماس با من بود.
مادرم ده دوازده روزی هست که بم زنگ نزده . امروز زنگ زد
برادرم ول کرد ه رفته جایی و حالا میگن بیارش
خودش و بابام گریه
الان با کمردرد دراز کشیدم قابلمه دلمه منتظرم جا بیفته و ب دنیای مشنگ گه ام فکر میکنم.
مرد زنگ میزنه دوباره.
زن برداشت:
- بله؟
طوری حرف میزنه که انگار چیزی یادش اومده. چیزی مهم و حیاتی. زن میدونه چیز مهمی نیس اما تلخی قطعِ قبلی وادار به جبرانش کرده.
- ...کسی تو زندگیات هست؟ عجیبه که زنی مثل تو کسی رو نداشته باشه تو زندگی سرش به خورشتاش گرم باشه.
زن خندهاش گرفته. فکر نمیکرد مردا از رک و مستقیم سئوال پرسیدن خوششون بیاد. تا زندهاس باید چیز یاد بگیره پس.
خندهاش در حد لبخندیه که صداش شنیده نمیشه.
- کی گفته نیست؟
- چی؟!
زن شمرده میگه: کی گفته کسی تو زندگیم نیس؟
- آها.
آروم این رو میگه.
بر خلاف زن خداحافظی میکنه: خداحافظ.
زن قطع میکنه.
فکر نمیکردم برداری
- من هم فکر میکردم برندارم.
- فکرهای بیهوده.
زن زیر غذاش رو کم کرد. نشست و تکیه داد به لباسشویی. صدای تلویزیون رو کم کرد. سرک کشید سمت اتاق خواب که دیگران درش خواب بودند و پرسید:
-بله؟
- در موردِ...در موردِ...
- در مورد چی؟
- در مورد این میخواستم صحبت کنم که...
- در موردِ این میخوای صحبت کنی که صحبتی نداری.
مرد میخندد.
- خوب؟
- از کار خسته شدهام...کلا خستهام
زن صدای تلویزیون را بلند میکند و میگوید: همه خستهان..حداقل تو شاغلی..
- از همین شغل خستهام
- شغل چیز خوبیه..سر آدم رو گرم میکنه..بیکاری و فراغ ذهنی رو پر میکنه..باعث میشه آدم از توهم و سراب دور شه...مستقل باشه رو پای خودش واسه..
- بعضی شغلها سخته
- زندگی کلا سخته..مخصوصا زندگیهایی که به آدم تحمیل میشه
- بدبینانهاس یه خورده...هر زندگیای حتی اگه تحمیلی باشه چیزای قشنگ داره که باعث بشه تحملش کرد
- این شعاره..دقت کردی تحمل و تحمیل از یه ریشهاس؟
- شاید هم شعار باشه....آره از یه ریشهاس
این رو تند میگه. مردا وقتی بخوان چیزی رو از حرفای زن تایید کنن که قبولش ندارن و برای خاطره زنه که تایید میکنن برای خوشایندش یا جلب نظر یا رضایت یا هر چیاش...تند تند میگنش و زود رد میشن..براشون سخته انگار روش تامل کنن و مکث. بش بیمحلی میکنن...جدیاش نمیگیرن ..
- بعضی زندگیا واقعا تحمیلیه...آدم چارهای نداشته جز اینکه ردش کنه...هر روزش که بگذره یه صفحه از تقویم زندگیات میکنی میندازی دور...عین خطایی که میکشن رو دیوار زندان..دیدی؟
- تو فیلما..زندان رو دیگه نبودم
- زنگ زده بودی چی میخواستی ؟
- راستش بات حرف میزنم بهتر میشم
- باشه...
- ناراحتی؟
- نه...منم خیلی وقتا نیاز داشتم با مردی حرف بزنم و بت زنگ زدم
- ناراحتی انگار..
- ناراحتی بم تحمیل شده..چشمم به اتاق خوابه آخه..
مرد باز میخندد.
- تو وقت مناسبتری با هم حرف میزنیم..
- وقت مناسبی وجود نداره..همهی وقتا نامناسبه.
- خانمِ بدبین...متحملِ زندگی.
- یاد گرفتی تقلید کنی ازم
- خیلی وقته نمیخندی
- باید برم...
- شام چی پختی؟
- به تو مربوط نیست
مرد باز میخندد.
-وبلاگت رو بخونم؟
- به من مربوط نیست.
مرد باز میخندد.
زن قطع میکند.
خوشسبزی رو گذاشتم جا بیفته. برای
نانا ماکارونی سحری دیشب رو کشیدم. پر سس کچاپش کرد. فقط سس رو میخوره. ماکارونی رو دوس نداشته هیچ وخ. تشرش میزنم که بازی بازی
نکنه...سالاد میخواد. براش میذارم و فقط سالاد رو میخوره..دونه دونه کلمهای
ترش رو میمکه..میگه:
سالادت خوشمزهاس ماما...اسمش چیه؟
- سالاد
- سالاد چی؟
- فقط سالاده
- خوشمزهاس..ترشه..تند هم هست..یه ذره چربه
- بخورش...
- ماما این توپا چیه توش؟
- خودت میدونی...بخورشون
- نخودِ توتفرنگی؟
اداشه.
صورتش شبیه دو نقطه دی شده.
از گوشهی چشم نگاش میکنم. نمیخندم که پررو نشه.
زیر موهاش گم شده و با دس
ماکارونی رو میخوره..کف اون یکی دسش رو میلیسه...به تلویزیون نگاه میکنه تبلیغاتِ پنیره.
دختربچهی توی تلویزیون میگه: ماما انتِ سر کل شی طیب.
نانا همین رو میگه. بم نزدیک میشه که خودش رو بمالونه بم. پر از سس و ماکارونیه. دورش میکنم.
به بشقابش نگاه میکنم تهاش مونده.
میگه: ماما انت سر کل شی طیب
میبخشمش که تا ته بشقاب رو نخورده.
- بلند شو دساتو بشور.
- ماما تو ...
- هیسسسس. فقط دساتو بشور.
..لیلی کنان میره.
شورتش از پشت دامن خیلی کوتاش بیرونه.
- دامنتم عوض کن...خیلی کوتاه شده.
ادای خدمتکار فیلیپینیِ توی سریال رو درمیاره:
- اوکی مادام.
ماما تو راز هر چیز خوبی.*
آمدم بخوابم توی تخت ؛ سال بود.
خوب خوشبینانه تکونش دادم که برو سر جات من بخوابم..نرفت.
فکر کردم از زور خواب و به خواب آلوده شدنشه. اما؟
نه.
فقط یک استکان پشت سرش بود روی تخت و اگر می رفت ته تخت می خورد به استکان.کتاب هم بود.
استکان و کتاب رو برداشتم. گفتم بلند شه بره و آدم عجیبیه ضمنا
بعد دیدم دو روز می تونم بخوابم .
خوب گاهی میروم شیرین کنم خودم را میزنند توی حالم حالم میگیرد فحششان میدهم توی دلم که انگار از نمیدانم کجای خر سقوطی آزاد سمت زمین داشتهاند اما بعد یکهو میبینم تحویلم گرفتهاند.
نه بهخاطر لب و دماغ و دهان و فلان.
همینطوری برای یک خطی که نوشتهام.
حال میکنم آن وقت.
یکیاشان هست شبیه نبوخذنصر هست.نمیدانم چرا این فکر را در مورش میکنم شاید چون اسم مستعارش مردوخ هست.
خوب داشتم باهاش حرفهای خوبی میزدم عمومی.
هنوز هم هر چقدر حالم ویران شده باشد صحبت در مورد کتاب و نویسندههای کتاب مخصوصا اگر به زبانی باشد که قاعدتا نباید خوب شناخته باشم چون آکادمیک نخواندمش اما کمی بالاتر از حد توقع دیگران میشناسمش و ...هنوز حالم را خوب میکند.
اسمم را گذاشته بودم سودابه.
اسمی فارسی مثلا. از این مرضها دارم. یارو پرسید معنیاش چیست. نمیدانستم...بم گفت سردابه؟...
و خندید.
ظاهرا اشتباه تایپی بود اما شک دارم. چون اصالتا عراقی است میدانم چقدر ممکن است کم اشتباه کرده باشد...بعد گفت تو باید اسمت عشتار باشد.
این دومین عربی است که میگوید اسمت عشتار هست.
خواست برایم اسطورهی گرگ و عشتار را بگوید خودم تعریفش کردم و برام نوشت: براوو عشتار.
بههرحال خوبیاش این است که ملحد باشند یا باایمان از این چیزها با هم حرف نمیزنند.
امشب من در فرصت خیلی کمی که دست داد میم. ف را معرفی کردم.
و همه گفتند عجب چیزی.
زندگی مخفی خوبی دارم. که دوست ندارم برای کسی رویش کنم.
فقط اشاره کنم بهاش در اینجا
در این وادی مقدس.
وبلاگ.
میون من و او فاصله غوغا میکنه.
و چه خوب که غوغا میکنه.
از بیفاصله بودن خوشم نمیآید با او.
یاد حرفای قشنگش من رو رها نمیکنه...غلام.
ای بابا.
منم از اینا بلدما.
به نظر شما این چیه؟
نوعی دمنوش؟
ابدا.
پس چیه؟
در واقع نوعی دمنوش بود. قبل از اینکه برم و به اینی که هست تبدیل بشه.
وقتی رفتم و رفتم و موندم و موندم و اینم موند و موند تبدیل به چیزی شد که زمانی دمنوش بود.
حالا ؟
کپک.
زل زدم بش.چند روز خونه نبودم؟
مردا «یادشون» میره.
حواسشون به این چیزا نیس.
حواسشون به چی هس خدا می دونه و خودشون.
«نباشیم کپک میزنن لابد »
زن خونه دار وجودم پیشبند بسته جمله ی بالا رو تکرار میکنه با خودش.
حوصله ی این زن و بانمکی اش رو ندارم فعلا.
زن بی توجه به بی حوصلگی من نق میزنه:
«چیزی هم بگی میگن حموم و دشویی و حیاط رو شستما
فقط چیزی رو می بینی که انجام ندادم»
به زن میگم
شاید حق داشته باشن شاید
من «کپک» بین شدم. تخصصم پیدا کردن کپکا و شستنشون شده.
بس که دوروبرم رو پر کردن جدیدا.
نانا پرسید اسم این ماکارونی چیه؟
گفتم ماکارونی خسته. پرید تو هوا از ذوق و گفت چرا؟
گفتم چون مخصوص آدمای خستهاس. ..یعنی آدمای خسته این رو میپزن.
هنوز منتظر توضیح بود.
سویا و قارچی که قبلا خشک کردهام رو ریختم تو آب جوشی که برای ماکارونی گذاشته بودم با زردچوبه و کمی روغن و نمک....وقتی خستهام این سریعترین راه پختنه...با نخودفرنگیهایی که فریز کرده بودم..کمی جعفری ریز خرد شدهی فریز شده هم..تا اینا قل قل کنه..پیاز رو رنده کردم و تا طلایی شه کمی فلفل دلمه هم رنده کردم...نانا گزارش میداد که به برنامهی آشپزی نانا و مامانش خوش اومدین و به من یادآوری میکرد که قدیما هم که کوچیکتر بود گزارش میداد.پرسید که آیا یادمه؟ یادم بود اما خیلی خوشایندم نبود این یادآوری چون خوب یادم مونده بود که چقدر وراجی میکرد...ماکارونی آبکش شد...بم پیشنهاد داد کاستر درست کنیم...نشست پودر کاستر رو توی شیر حل کرد...خیلی موفق نبود..خودم حل کردم و دادم هم بزنه رو اجاق گاز...رف چهارپایه اورد و ایستاد...نشوندمش روی کابینت بغل اجاق...یه شعری هم میخوند در مورد پسری که بوی گند میداد اونقدر که زبالهها بش میگن بره حموم...خودش ساخته بود...بیوزن و قافیه و بیآهنگ...در سکوت گوش جان سپردم به اون جریان و اون کاستر رو هم زد و هل درشت ریختم توش که بعد دربیارم ...تا بره چیزی بیاره و بیاد شکر ریخته بودم... گفته بود: شکر ریختی؟ بوی شیرینیاش اومد.
آشپز کوچولوی وراجی بود که وجودش شادیبخش و سردردبیار بود.
سس ماکارونی رو قاتیاش کردیم..گفت با دس قاتی کنه؟...گفتم اگه دساش رو بشوره آره...رفت شست و ماکارونی رو زیر و رو کرد...بم گف که زنی مثل من پیدا نمیشه..تپل و نرم و خوشبو و غذاهای خوب بلد باشه.
خیلی از این حرفا میزنه. گاه شورش درمیاد دیگه.داش چاپلوسی میکرد که اجازه دادم بیدار بمونه...محل ندادم و اون همونطور تعریف میداد..بازوهام رو میبوسید و من سالاد درست کردم...
کاستر رو گذاشتم یخچال و خواشتم کتاب رو بخونم.
نه وقتش نیست. مغزدرد داشتم.
فردا؟
آشپزخونهای ناناساز منتظره مرتبش کنم.
سرانجام انگشت کرد تو کاسهی کاستر و بم گف یامی مزهی بسنی.
فکر کردم ممکنه بعد چاق شه؟
بعید نیس.
خودش که خیلی دوس داره تپل شه. احتمالا چون حالا لاغره. منم هم عاشق این بودم که چاق بشم حتی نه تپل.
آخی نانای نیقلیونی خلالدندونی موفرفری من.
فکر میکنم جملهای که گوته گفته به درد این میخورد که این وبلاگ و صاحبش رو معرفی کنه.
اما خیلی وقته دوس ندارم معرفی کنم چیزی رو.
چیز قشنگیه این نانا.
اون یارو که پس کلهاش شاخی خنجر ماننده داره طبعا منم. با محبت به پدرِ خانواده نگاه کردهام..همهامون هم ساقای پرانتزیِ شیکی داریم.
نانا نقاشی کشیده..توی نقاشی من و سال دعوامون شده. یه تخت گوشه اتاقمون هس. و پنکه بالای سرمون میچرخه..توی اتاق دیگهای بن بهاش میگه از دندونات بدم میاد..زیر این جمله که به عربی نوشته عکس دوتا دندون خرگوشی کشیده که نشون بده منظور بن دندونای خودشه. بعد خودشم به بن جواب داده: اصلا خوشحال نیستم که برادرم تویی.
میخندم از نقاشیاش..بن تو نقاشی داره از کامپیوتر ورزش سه میبینه.
بعد نگران میشم.
همیشه وسط عصبانیتا و دعواهامون داره زندگی میکنه یعنی؟
احتمالا غم تو چشمایی که همیشه لوم میدن-...شادیا و غم و ذوق و همهاچیم از توشون لو میره- دیده که خودش توضیح میده: ماما این فقط قسمتی از زندگیامونه.
عاشق توضیحات و درکشم.
نانا تشکر میکنه.
- ماما خرما اونقدر خوشمزه بود که دلم میخواس سیر نشم ازش.
صورتش قشنگ و ظریفه و ..
تشکراتش ادامه داره.
- برای تشریبه و تلیت هم ممنون...ماما ..راز عطر تو چیه؟
میخندم. لپ کوچولوش رو میکشم. خودش رو بو میکشه. بازوش رو.
- نُچ..من این بو رو نمیدم...این عطر توئه ماما.
اشک از یه جایی که نمیدونم کجاس میجوشه تا چشمام میرسه و با بازوم دور از چشم نانا خشکش میکنم.
دلخوشیِ کوچولوی بزرگ.
چه میدانم من. لابد زیدبازی چیز بانمک سرگرمکننده و حالخوب کنی است. آمیزهای از عشق و شهوت احتمالا./
زیاد به ما مربوط نمیشود.
ما را باهاش کاری نیست غلام.
آره شهرزاد؟
تو میتوانستی خیلی بنویسی در آن مورد. در مورد قلمش..توی جوهر. دیگر چه کسی با جوهر مینویسد؟ اسمت را مینویسد...اسمش را...
میتوانستی خیلی بنویسی که وقتی شلنگ را گرفتی روی برگه اول از همه اسمت پاک شد..شینش با ه قاتی شد و آخرش د که پاک شد دیگر ازت چیزی نمانده بود جز زنی که داشت اسمش را، و اسمش را از برگه میشست.
بعد آب سر خورد و رفت پایین اسم او را هم شست...جوهر آمد بالا روی کاغذ...توی دل گود کاغذ جمع شد..و من مثل قایق خالیاش کردم. کلمات و حروفش را رختم دور...میشد پاره کن..بسوزانم...اما شستم...تمیزی دوست دارم..پاک کردن..تطهیر ...
.از دیروز توی کیفم بود..
کاغذ خمیر شد..خمیر کاغذ را زیر نعناعها دفن کردم..جای خنک و خوشبویی است.
قلبم خالی و شسته شده..آب کشیده شده توی سینهام برای خودش میتپید. دریغ از یک تپش اضافه. دریغ از ...فقط یاد فحشهای تمیز دیروز که میافتم دلم میخواهد لبخند بزنم.
از من چه میدانست؟
هیچ.
شاید از کل ماجرا نگاهش را دوست داشتم وقتی نمیتواست از روی دست و ناخنم بدزدد و سرانجام رویش را کرد به دیوار.
شاید از کل ماجرا اینش را دوست داشتم که لحظاتی توی چشمم نگاه کرد و برگشت سمت بچهای که در اطراف بود و الکی به بچه سلام کرد.
شاید این.
شاید.
مطمئن نیستم که این را هم دوست داشته باشم.
جای زخم در داغ قابمله روی مچ دستم است. از دیروز با تعجب فکر میکنم: گفته بود بپوشان ها و من گفته بودم برو بابا.
تا برگشتم چسبید به در قابلمه.
از همان بود؟ چمشانش سوزانده بود؟
نمیدانم.
گیریم که بله از همان.
جالب و قاب توجه بودنش کجاست؟
اینهمه معجزه و اینهمه قلب بیایمان. حالا دیگر عدل به این که رسید بشوم آسمان و بتپم؟ خوب نمیشوم. نمیتپم.
- شوهر و بچههات خوبن؟
- ها.
- حیفی..باید بزنمت...کاش اجازه داشتم بزنمت..کارهات بودم.
خندهی من.
- اگر اینها بودی اجازه داشتی من را بزنی؟
- شاید نداشتم اما حالا اصلا نمیشود به تو فهماند چقدر حیفی و چقدر خری و چقدر باید بزنمت ..
- نزن ..خدا ما را زده جوون.
- مچ دستت را بپوشان.
دستم بغل گوشم بود. تکیه داده به نیمکت پوسیده. آستین سر خورده بود.
- بپوشان..خسته شد سرم نباید نگاه کنم
خندهی من.
- واقعا اعتقاد داری؟
- خیلی اعتقاد دارم
- آها...حوصله ندارم بپوشانم...اما بیا کشیدمش بالا..نگاه کن نگاه تو خوب است..نگاه تو نمیدانم چهی آن گیاه عجیبی است که در کون که میروید؟
- من از این چیزها بلد نیستم...اینها خوراک خودت است...
نوشته بود روی کاغذ بعد.
آستین باز سر خورده بود. زیاد هم سر نخورده بود.. ده پانزده سانت شاید..
کمی به انگشتها و سرآستین و باز رو آنور.
بعد شب در قابلمه را برداشتم و حتی صدای چسبیدن گوشت به در قابلمه را شنیدم.
زود فکر کردم از همان بود.
خرافاتی شدهام؟
نمیدانم..
میدانم فقط یک فضایی هست که نمیشود ازش عبور کرد و برای همین امشب آب همه را برد.
آب ما را با خود برد.
عنوان شعر از نمیدانم کی. لابد توی نت هست.
اینهمه خستگی ریشه در چه دارد؟
کتابها مانده سرجا.
فیلمها دهها دهها هست. به پنکه نگاه میکنم که بالای سرم میچرخد.
به مردم سوئیس فکر میکنم که یارانه قبول نکردهاند از دولت. به قلیان که از مهر قرار است ممنوع شود مثلا. به "ولنگاری فرهنگی" که در موردش گفتهاند. به مردی که اطراف شیراز اعدام شد و خوشحالی آدمها و آدمهایی که اینجا میگویند کرم از زنها بوده..اگر نمیخواستند دزدی که رفته بوده خانهاشان را بدزدد " مورد اذیت و آزارشان" قرار ندهد، نمیداد. خودشان میخواستند بهاشان تجاوز شود.
به دعوا توی روستای هاشم اینها که هاشم اینها هر وقت امنیت روستاشان رفته باشد زیر سئوال در موردش سکوت میکنند و تعریف نمیکنند..به قتل و غارتی که در روستای هاشم اینها هست.
به ابروهای کوتاه و باریکم که دیروز وفا تویشان گشت و برایم مهم نبود..به نقش حنای دم عید فطر که خواستهام انجام دهم.
..
به چیزی که روی کاغذ نوشته بود با جوهر...که گرفتمش زیر آب سر شب و شسته شد..به کلمات و حروف که شسته شدند زیر شلنگ...به اسمش که شسته شد و فامیلش...به اسمم و فامیلم...که شسته شد و شسته شد و محو شد حرفهاش ...به وقتی اینها را مینوشت خندهی خفیفی توی صورتش بود به اینکه فاصله بود بین من و او...فاصلهای که نمیشد ازش رد شد.
یک چیزی فاصله میگذاشت و همین خوب بود.
به ابروهایش که خیلی اسطورهای و خشن بودند. و چشمهای نافذش..پوست گندمی و محکم و گرم به مردها دست دادنش...دستش کوبیده میشد در دست مردها و من همهی اینها را میدیدم و نمیخواستم.
نمیخواستمش.
نمیخواستمش.
نمیخواستمش.
نمیتوانست رد شود و بپرد از روی فاصله و قلب و روح را لمس کند. میتوانست فقط در تو نسبت به خودش احترام ایجاد کند و حس کنی به قطیعتش نیاز نداری:
نه. نکن.
نه.
در مورد پیغام پایین و پیغامهای مشابه
من برای کسی پیغام نمیگذارم.
معمولا جواب اون دسته از پیغامها و جی میل های مربوط به پستهای وبلاگ یا حال خودم رو میدم فقط.
گاهی البته
نه همیشه.
وبلاگ خوانی ام نزدیک صفره و به تبع کامنت گذاری ام در وبلاگها.
موضوع به کرات تکرار شد.
خواستم روشن شه.
نشد البته هم مهم نیست.
متشکرم خواهر عزیزم که برام پیام گذاشتی درباره بسته شدن وبلاگم اونم با این همه مهر ومحبت.
خواهر گرامی با نام مستعار سیمین اگر اینجا را میخوانی لطفا وقتی فلاسک را از فرط خشمت میشکانی به برادر نگویید که جادوگر است و همه را میخواهد جادو کند.
او نمیداند من وبلاگ دارم شما که میدانید دانستههایتان را در هنگام خشم برای خود نگه دارید...یعنی به روی خودتان نیاورید که ما چه نوشتیم..چون او گفته نگوییم به کسی ما هم نگفتیم البته. شما خواندید.
نرینید بیشتر از این به این دو خط درددلی که میکنیم اینجا.
خوانندهها؟
گفتید بله؟
نگویید هی که چرا میخواهی بروی شهرزاد
دارید میبینید که سالهاست چه بساطی پهن کردهاند این آشنایان و فامیلانِ وبلاگخوان.
جانی هم نمانده برایمان که بیشتر از این بمیریم که بابا نخوانید یا اگر میخوانید چیزهای مگوی تویش را هی موقع دعوا و فلان...
ای بابا.
آخ که چقدر نیاز من بود مردی با گوشت و استخوان و زنده بودنی مملوس و تماشایی بگوید به من: ...
ننویس توی چت
نگوید توی گوشی
بگوید :...
خیلی مسخره است و تفسرناشدنی احساسم..همین احساس تفسیرناشونده خوشایندم بود کلی..
یک موجود درشت، بزرگ و قوی و عاقل و غیرحسود و غیر رقیب ...
چرا نمیشود گاهی نوشتش؟
نمیشود دیگر.
هر کاری کنی نمیشود.
یک لحظه فقط توی چشمم نگاه کرد و برنگشت نگاه کند. به ناخنهایم نگاه کرد و ...گفت: عمو.خیلی از من بزرگتر نیست که به من بگوید عمو.
اما گفت عمو جان.
شب دستم با در قابلمه سوخت.
عصرش "عمو" گفته بود بپوشانش.
حرفهای بدی از دهان مبارکی شنیدهاید تا حالا؟
مثلا: زباله...
- عمو جان بیخیال زبالهها شو...جای تو ..
- تو شبیه شیر هستی...سگ نشو
- تف بر آنکه باید و ...
خوب؟
اینها چیست؟
یک مشت کلمهی بیمعنی که فقط نویسنده معنایش را میداند؟
نه.
اینها حرفهای پیشپاافتادهای است که از دهان پاکی خارج میشود و بر زبان پاکتری جاری..اینطوری میشود که تو کمی حس میکنی: حامی داری.
اگر به وجود خدا اعتقاد پیدا کنم و مطمئن شوم اتفاق خوشایندی خواهد بود و بهتر از آن اعتقاد و ایمانم به وجود شیطان. اگر مخصوصا معتقد باشم که شیطان هست و وسوسه هم میکند خیلی حال و روز بهتری خواهم داشت.
داستان اینجاست که یک جور باید مجبور کنم خودم را...
بههرحال کی بود که چند روز پیش میگفت جوانی که کمکم جمع و جور کند خودش را و آدم ازتک و تای مسائل مربوط به قلب و پایینترش کمی رها شود..عقلش میجنبد...و شاید پیامبر هم شود.
نشود هم مینشیند فکر میکند شیطان اگر باشد خوبیاش این است که اگر خوابی دیدم که درش آنکه نباید بود و آنچه نباید صورت گرفت در خواب وقت بیداری نمیگویم اثر عشق و دلتنگی و هوس و ....میگویم وسوسهی شیطان برای گمراه شدن و عدم عاقبت به خیری...
پس؟ مستند و قابلاتکا نیست. ارزشمند نیست و برای خاک بر سر کردن آدم است.
و اینطوری میشود که لباسهای خاکستری راهبگی بر تن آدم زار نمیزند دیگر...حتی شاید قالب تن شود.
گرچه لباس راهبگی بهتر است زار بزند. قالب تن اگر بشود که یدگر لباس راهبگی نیست..فراراهبگی احتمالا بشود اسمش..یا نه...ممنوعیت جذاب.
چه مینویسم؟
بیطعمی دارد از نوک انگشتهایم سرریز میشود.
بروم.
خوب دارم فکر میکنم اگر برادرم به من زنگ نزده بود حالا چیزهای زیادی برای نوشتن داشتم.
اما نشد
میخواستم بنویسم که جدیدا چقدر به ترانههای عاشقانه شاد، غمگین، بیمحتوا و بامحتوا بینیازم. چقدر همهاشان به گوشم حرف مفت میآیند و زرِ زرد. نمیدانم گوشم و روحم از من طلب شنیدن چه چیزی دارد. شاید موسیقی بیکلام...شاید دعایی...مناجاتی...یا آیههایی از کتاب مقدسی...
نمیدانم.
اما میدانم چیزی عوض شده در روحم و شاید پیر شده.
چیزی که وقارش ..سنش...هیبتش...و هر چیز دیگرش باعث میشود تمام آن موسیقیها و اشعار عاشقانه به گوشم سُخف محض باشد. فکر میکنم خوب باشد قلب باشد جوان باشد...خوب باشد ...
اما همچنان نمیتوانم...نمیتوانم بنویسم" امیدوارم" موقتی باشد. دوست ندارم موقتی باشد و حسی هم به ادامهی این حالت ندارم. یعنی شوق و نیازی حس نمیکنم که این حس استغنا از قیل و قال احساس و عشق و چیزهای اینطوری که چیزی به اسم هنر عرضهاش میکند ادامه پیدا کند و ممتد باشد...
بههرحال.
به سال میگویم خاموشش کند. عربی...فارسی یا..گاهی آهنگی بیکلام مبهوتم میکند برای دقایقی...ثانیههایی در واقع اما ..
بیحسی، بینیازی، زدهگی...سردی...یا مردهدلی یا هر چه.
هر چه هست باعث شده صفحهی موسیقی گوشیام خالی باشد..و حتی صفحهی دانلود منیجر لپتاپ.
میخواهم اگر بشود کمی زندگی کنم...در واقع نمیخواهم هم. دارم زندگی میکنم چون نمردهام...کارهایی برای انجام دادن این میان دارم...آخرینش حتی شنیدن چرت و پرتهایی که دیگران میخوانند نیست.
برادرم تند تند پیام میدهد.
نمیدانم دلم برایش بسوزد...یعنی در واقع بار آخر متوجه شدم تا چه اندازه آدمِ ترسو و گمراهی است..
دلم برایش میسوزد؟ نمیدانم.
میدانم که چقدر دنیایمان شبیه هم نیست.