فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

میز چوبی ساده‌ی چهارنفره. روبه‌روی پنجره. همینش را دوست دارم. سادگی، کوچکی و رو به پنجره بودنش. پشتش نشسته‌ام و می‌نویسم. توی زندگی‌ام این چیزها را دوست داشتم و گیرم نیامده. خانه‌ی خودمان کوچک است. هالش مستطیلی و دراز است. پنجره ندارد. پشت پنجره چنار ندارد. روی چنار کلاغ و گنجشک ندارد.
نمی‌توانم میزی گرد یا چهارگوش بخرم  و پشتش بشینم و بنویسم.  جانَدار است. گرم است و خاک دارد هوا. کف پایم ترک برمی‌دارد از گرما. دست‌هایم خشک می‌شود..گل‌ها و درخت‌هایم خشک می‌شود.
می‌دانم خیلی از آدم‌ها هم هستند که به آرزوهای کوچک‌تر از این هم نرسیده‌اند.
دیشب توی هال خوابیدیم. تشک‌های روی تخت‌ها را بن و سال چیدند توی هال و کنار هم خوابیدیم. قرار گذاشتیم به هم بگوییم هر کدام‌مان چند صفحه خوانده. من صفحه‌ی سی و هفت بودم و وقتی پرسیدند پنجاه و هفت بودم بن چهارصد و خرده‌ای بود و وقتی ازش پرسیدم کجا رسیده پانصد و خرده‌ای بود...خیلی پیش رفته بود..سال حدود هیجده صفحه پیش رفته بود...سال گفت کتاب سنگینیه.
عقاید یک دلقک را می‌گفت..
روی صفحه‌ی اولش نوشته شروع بیست و یکِ یازدهِ نود و سه. وقتی دید از کی شروع کرده و نخوانده گفت خاک تو سرت...به خودش گفت..بعد شروع کرده بود خواندن و دوست نداشت...گفتم مجبور نیستی بخوانی سال..واقعا اگر نمی‌کشی یا حوصله‌ات نمی‌کشد..
خواند و نانا گفت کاش او هم کتاب اسپانج‌بابش را آورده بود.

نگاه مردی که می‌دانست

خوابیدم..خواب دیدم پدرم من را جایی می‌رساند. پشت سرش سوار موتور بودم...وقتی پیاده شدم...پیرن کوتاه پوشیده بودم ... پسری ایستاده بود و من با عشوه راه می‌رفتم..پسر حرف می‌زد..کوله به پشت..شماره داد...پاپتی بودم..کفش یا دمپایی پایم نبود...گفتم ببین چیزی پایم نیست..روی آسفالت داغ راه می‌رفتم..پیراهنم کوتاه بود و روی  ساق پاهایم چیزی نبود...به پسر گفتم برو...می‌بینندت...
شماره را داد...سال من را دید...شماره را گذاشتم توی دهانم...
بعد بیدار شدم...
خسته بودم..تنها...برگشته بودند...
سال به تلویزیون نگاه می‌کرد و نمی‌کرد..چشم‌ها تنگ و اخم...انگار واقعا توی خوابم را دیده بود...پرسیدم چی شده؟ از بالای عینک نگاهم کرد.
با عینک می‌توانست توی خوابم را ببیند؟
انگار داشت خاطرات تلخ و بد و سختی با خودش مرور می‌کرد...توی این‌همه مدت فقط یک‌بار این نگاه را در چشمانش دیده بودم...و همین نگاه با من غریبه و سردش کرده بود..حتی ذره‌ای به مرد همیشگی زندگی‌مان شباهتی نداشت...
خیلی تلخ و ساکت و اخم‌کرده و خشمگین...و زخمی.
نگاه مردی که می‌دانست و باید نشان می‌داد نمی‌داند.

از  اتاق‌های هتل‌ها، مهمان‌سراها و هر جایی که آدم وقت سفر در آن ساکن شود..وقتی که درشان تنها می‌مانم و دیگران می‌روند بازاری، شهرباز‌ی‌ای، پارکی، فلانی...خاطره‌ی خوب ندارم.
تخت و روتختی سفید و ملافه‌ی سفید و نوی که می‌تابد روی دیوار روبرو..سایه‌ی برگ‌ها روی دیوار...به سایه‌ نگاه می‌کنم و نور اطرافش..تا محو شود..بعد تصویر برگ‌هاست روی شیشه.
سردرد دارم. چشم‌هایم درد می‌کند.

دیگه خسته شدم 

ازمطب زدم بیرون و دیگه تحملم تموم شد 

دکتر به زنی که بغل دستش  مینوشت

گفت وضعیت خرابیه

من دیگه خسته شدم و میخوام برم

ب خونه ی گرم برنمیگردم 

ب زندگیم برنمیگردم 

ب درک ک بمیرم 

بذار برسن ب حاسی کدبمیرم

میدونستم ...

این اولین بار است در زندگی ام که یک پروفسور می بینم. قبلش شنیده بودم فقط.

روی دیوار هم با حروف لاتین برجسته نوشته اند پرفسور....

زنی روستایی به اسم جنت کاف از من پرسید کریمی صدا نکرد زیر کاف کریمی کسره گذاشت .جاش رو پیدا نمی‌کنم تو کیبورد.

گفت ها صدا کرد ... دوید رفت طرف پروفسور.

ای خدا نوبت من بشه..

روی دیوار عکس دکتر هست توی قاب .ریش پروفسوری سفید..با تقدیرنامه‌های رنگارنگ. پروفسور ...یک جا احمدی نژاد دارد به اش بوس می دهد.

مراجعه کرده بوده مطب یعنی؟

نه توی دستش لوح هست و لبش بر لپ پروفسور.

امیدوم به تونه , پروفسور..‌ ,‌‌‌‌‌‌

به بچه‌ها می‌گویم در را باز نکنند..زنگ بزنند به من اگر چیزی خواستند..کارتون ببینند...کتاب بخوانند. ..میوه بخورند..و بن هی گیر ندهد به نانا که کارتون‌ها را فارسی می‌بیند..

می‌گویند چشم.

سال می‌گوید نگرانی؟

نیستم.
کتاب هم ببرم.

می‌برم.


روبروی آینه‌ی دستشویی کرم می‌زنم. رویش نوشته آب‌رسان. کمی ضدآفتاب هم هست تویش. رژی کم و کمی ریمل به مژه‌هایی که آغشته شدن‌ به کرم بورشان کرده..صورتم را زیر نور چراغِ توی راهرو می‌گیرم. چراغ بالای دستشویی سوخته.
- خوبه؟

سال چشم تنگ و گشاد می‌کند. عینک را جابه‌جا:
- خوبه.

دلش می‌خواهد بگوید خط‌چشم هم بکش. از روزهای اول اعتقاد داشته ریمل بدون خط چشم بیخود است. مرده و بی‌حال. حوصله‌ی چرب سیاه کردن دور چشم ندارم. بعد ممکن است گریه  هم بکنم و بریزد پایین و از این فیلم‌ها.

یک عکس از خودم می‌گیرم. اگر اینستاگرامم آدم بود حالا سندش می‌کردم توی اینستاگرام: قبل از رفتن به مطب.

چند سال پیش این‌جا بودم. هشت سال پیش وقتی نانا چهار ماهه یا سه ماه و نیمه در تنم بزرگ می‌شد...آن روزها چه حسی داشتم؟ گوشی خردلی رنگ سونی اریکسون کشویی داشتم که موزیک اخراجی‌ها زنگ خورش بود. سال را oopi سیو کرده بودم..
روزهای قشنگی نبود.
به این بی‌حسی نرسیده بودم اما هیچ نمی‌توانم ادعا کنم خوب بود یا خوش می‌گذشت.پانچ قهوه‌ای تنم بود..لیز..روسری سیلک..موهایم قهوه‌ای بود...دیگر چی؟.به سی نرسیده بودم و فقط چند روز بود که متوجه شده بودم یک دختر را باردارم.
موهای دختر را شانه می‌کنم..می‌بافم..شب کنارم می‌خوابد. لاکپشتش ماه و ستاره روی سقف می‌اندازد. با پدرش شوخی‌هاش خودش را دارد. با بن دعوا دارند. با من مهربان است.
خوب است که هست.
دیشب فکر می‌کردم دلم بچه می‌خواهد اما توان بزرگ کردنش و شب زنده داری و شیر دادن و شستن و مریضی‌اش را نه. خسته‌ام برای این‌ها.
دیروز سر فلکه مردی همسن پدرم نشسته بود. با چفیه. کارگر بود. می‌نشیند روی جدول و منتظر است به عنوان کارگر ببرندش. کسی نمی‌بردش. سال خندیده بود.
- ولی‌پور برده بودش می‌گفت دوتا بیل زد و نفسش گرفت. زانوهاش لرزید...تازه بش آب داده و گفته بابا برو...نیفتی بمیری رو دست‌مون.
خندیده بود باز.
نه از روی بی‌شعوری. شاید خندیده بود چون نمی‌خواست نشان بدهد ناراحت شده و من ناراحت شوم.
من شده بودم.
مردی به این سن..زمانی همسن من بوده  جای جدا کردن خود از جمع و این فیلم‌ها فقط "کار" کرده بوده ..
یک چیزی هست.
توی تلگرام می‌خوانم زمانی که دو نفر از هم جدا می‌شوند آنی که عاشق نبوده شروع می‌کند حرف‌های مهربان زدن. این را پروست گفته. خوب هم گفته.
من این‌طور مواقع به آن که عاشق نبوده و شروع کرده حرف‌های خوب محبت‌آمیز زدن می‌گویم: دستت درد نکند..
البته پیش نیامده اما قابل‌تصور است که چقدر آدم‌ها این‌طور مواقع سرخوش شروع می‌کنند به افاضات و این هم مهم نیست. دنیا پر است از این چیزها به اشکال و انواع مختلف اما در صلب و اصل یکی.
پس؟
کمی کم‌تر به خودت فکر کن.


به تلفن‌ها جواب می‌دم. خواهرم..

سال به تلفن‌ها جواب می‌ده. یکی‌اش رو می‌شناسم فقط: پدرش. موهای نانا رو شونه می‌کنم. حوله رو زیر سایه‌ی چنارها پهن می‌کنم. بنفش ِ کهنه شده مال سال. بتی بوپ مال نانا.
حتی تصور زمانی که باید خرج کنم توی مطب ملال‌انگیز است. چه می‌خواهند بگویند...چه می‌شود. همه‌ی این‌ها با ملالی که از سرم می‌گذرد و در من نفوذ نمی‌کند سراغم می‌آید.

گاه وقتی نشسته‌ام میان دیگران خودم را مجزا...وجودم را..."وجود" م را مجزا از زمان و مکان حس می‌کنم. یعنی "وجود"م را حس می‌کنم که جدا افتاده از لحظه. سال را می‌بینم و بن که دارند به من حرف می‌زنند و نانا که همان اطراف است و خودم را می‌بینم که سعی می‌کنم حضور داشته باشم و شریک کنم را باهاشان در جو.
ظهر خواهرم که زنگ زده بود پرید این صدای چیه؟

صدای بن و سال بود که می‌گفتند بیا صبحانه.

نمی‌توانم صبحانه بخورم.
سال اصرار ...خیلی اصرار که بیا...بن توضیح می‌داد که نمی‌خوره بی‌خیال..بعد "جمود" اطرافش از بین رفت میاد. سعی می‌کردم لبخند بزنم که پسرم از واژه‌ای که من با تمام وجود حس می‌کنم و معرف حال آن موقعم بود استفاده کرده. ..بعد خواهرم چیزی گفت:

چقدر این صحنه تکرار شده. اصرار برای کشاندنت همراهشان..دلم می‌سوزه برات چه انرژی‌ای باید صرف کنی که هم خودت رو قانع کنی میون‌شون باشی...و هم وقتی هستی شاد باشی و هم با حس نق نقوی بی‌حوصلگیت بجنگی.
فکر کردم خوب خوشبختم دوروبرم رو کلی تحلیل‌گر و روانشناس و کسانی که انگار من رو بهتر از خودم می‌شناسن پر کردن.
بلند شدم رفتم میان عزیزانم.

" هیبتا " أهی روایة أم بحث فلسفی عن مراحل الحب ومزجها بالحیاة ؟ ومدى تأثیرها على قرارتک الخاصه ؟ تشعر وکأن مشاعرک قد کُشفت أمامک منذ أن تقع فی الحب مروراً بمصاعبه حتى أن تصل إلى النهایة ، " هیبتا " یأخذک الکاتب بأسلوبه السلس الذى یقبله القلب قبل العقل وبلغة السهله الغیر معقدة وهذه المشاعر الصادقة والاحاسیس والمعانی العمیقة التی تلمسک من الداخل ، هذه الجرعة الأدبیة والرومانسیة الثقیلة من " هیبتا " استطاع من خلالها الکاتب أن یعطیها للقارئ بسهوله وانسیابیه ، هذا الربط بین الأحداث وبین هذه المشاهد بهذا الترتیب المبدع ، والشعور بالألم والحزن وما یترکه هذا الألم والوجع فی الانسان فلا یصبح مثلما کان أبداً .
اینجا هم...:


هیبتا رمان است یا بحثی فلسفی از مراحل مختلف عشق و در آمیختنشان با زندگی؟...حس می‌کنی که انگار پرده از روی  تمام احساساتت برداشته شده ...از لحظه‌ای که حس کردی عاشقی تا لحظه‌ای که حس می‌کنی: دیگه تمام.
روش و سبک هیبتا را قلب زودتر از عقل می‌پذیرد...

أخذنا روایه ( هیبتا ) الی ذلک العالم الذی أهلکه الجمیع بحثا ..
ذلک العالم الذی رغم تکرار قصصه و روایاته الا أن الجمیع فیه یقع فی نفس الأخطاء , و یعید نفس الأحداث , و یتألم نفس الألم … 

خلال محاضرة مدتها ست ساعات یأخذنا ” أسامه ” المحاضر الی 

حالات نادره .. 

و رغم ندرتها لن تستطیع الا أن تجد نفسک فیها 

فی عالم الحب و الامل و الألم .. من خلال حالات نعیشهم و نفهم منهم تلک المراحل السبع التی لخصت کل القواعد

“قواعد ال “هـیـبـتـا .. 

روایه هیبتا هی الروایه الثالثه للکاتب محمد صادق 

من اصدار الرواق للنشر و التوزیع 

روایة طه الغریب هی اولی روایات الکاتب محمد صادق .. 

صدر له روایة بضع ساعات فی یوم ما .. و روایة هـیـبـتـا


این ترجمه‌ی مطلبی هست که در در مورد رمان هیبتا نوشته شده:

رمان هیبتا ما روانه‌ی جهانی می‌کند که همه از شدت جستجو کردن، نابودش کرده‌اند.

جهانی که علیرغم تکرار داستان‌ها و قصه‌هایش همه مرتکب "همان" اشتباه می‌شوند. و همان ماجراها را باز می‌گردانند و همان دردها و رنج‌ها را متحمل می‌شوند. طی ‌ جلسه‌ای به مدت شش ساعت اسامه که جلساتی در زمینه‌ی خودشناسی برگزار می‌کند ما را با خود به دنیایی می‌برد مملو از مواردی نادر و کم‌یاب و علیرغم کمی‌یابی‌ آن موارد نمی‌توانی خودت را میان‌شان پیدا نکنی...
در دنیای عشق و درد و امید ...

.

.

خلاصه‌ی متن به علت خستگی: محمد صادق سه رمان نوشته: طاهای غریب- ساعاتی چند در روز از روزها...و هیبتا..انتشارات رواق اثر رو منتشر کرده...



یک رمان خوب می‌خوانم. از توی ماشین شروعش کردم اما خسته شدم و حالت تهوع گرفتم.

هیبتا.

هیبتا عدد هفت هست در فرهنگ لغت اغریقی( چقدر شبیهِ هفتِ فارسیه)

اغریقی...اغریقی یعنی یونانی.

این رمان را محمد صادق نوشته. هفت مرحله‌ی عشق. اولش فکر کردم هندی‌بازی و  حداکثر در مایه‌های شب‌های روشن و فلان...بعد دیدم فقط طرح روی جلدش گول می‌زند. حرف‌های خوبی برای گفتن داشته.

اگر این‌همه مسیر خسته نمی‌کرد چندتایش را ترجمه می‌کردم..چند پاراگراف یا جمله را...امیدوارم اگر به فارسی ترجمه شود زیبایی گفتگوهای عامیانه و ساده‌اش را از دست ندهد. متن عربی فصیح است اما محاورات به مصری نوشته شده.

بعضی از کلمه‌های مصری هم عربی نیست و از فرهنگ و زبان قبطی به عربی کنونی مصری منتقل شده...این است که برای ترجمه‌های این‌طوری خوب است آدم به لهجه‎ها آشنا باشد و از فرهنگ هم سردربیاورد. بداند چرا آدم‌ها می‌روند دوروبر نیل هی حرف می‌زنند...و چه احترامی برای نیل قائلند و ...
این است که هیبتا رمانی فکردار و سرگرم‌کننده است.
من را یاد جستارهایی در باب عشق آلن نمی‌دانم کی انداخت. فامیلش یادم نیست.
آن یکی البته رمان نبود به معنای کلمه این یکی هست.

خوبی کسانی که فلسفه و روانشناسی خوانده‌اند و سراغ ادبیات رفته‌اند این است. معمولا چیزی اگر می‌نویسند من را خوش می‌آید. عکسش برعکسش است. وقتی کسی آن دو جز علایقش نباشد یا توی وجودش کم باشد یا...و به‌اشان تظاهر کند یا توی نوشته‌هایش سعی کند بچپاندشان به تن نوشته زار می‌زند و حال آدم را بد...
این جیغ‌های وسط خیابان توی فیلم‌های ایرانی ...همه حرف می‌زنند و روی هم را کم می‌کنند و هر کدام‌شان یک رساله دارد برای خودش و ته‌اش زر.

حالا برگردیم به مبحث شیرین هیبتا.


در صفحه‌ی بیست و دو پسری هفده ساله که در بیمارستان بستری است به دوستش که دختری همسن اوست می‌گوید:
به نظرت پرنده‌ها از این‌که پرواز می‌کنن واقعا لذت می‌برن؟ یا این‌که خسته‌ هم می‌شن و دلشون می‌خواد بال‌های خسته‌اشون رو گاهی تکون ندن..راه برن عین ما و چیزی رو زمین پیدا کنن که وصل‌شون کنه به همین‌جا...به زمین...و چرا اصلا پرواز نماد آزادیه..کی گفته پرواز کردن آزاد شدنه...



روی تختم...توی لباس نخی راحتی ...پنجره باز. باد با کله‌ی درختا بازی می‌کند ماه را می‌بینم گم و پیدا می‎شود ....

ازدنیا دور شده‌ام .امشب نه فقط.کلا...

وقتی سال و بن نماز خواندند و من سمت زنانه به دیوار داغ تکیه داده بودم ...حس می‌کردم دور شده‌ام از دنیا و نمی‌دانستم این خب است یا بد. لابد مثل همه‌ی چیزهای دنیا خوبی‌ها و بدی‌هایش خودش را دارد.

مردِ صاحب‌نمازخانه گفته بود:

یه پدره هس زنونه مردونه‌اش کرده ...

پدره کج و کوله بود ...یه چِتری سوراخ ...وقتی سال و بن خم می‌شدند پشت‌شان  پدره‌ی طرف من را بلند می‌کرد.

نانا خوشحال بود ...به دلیلی که خودش هم نمی‌دانست ...

پدرم زنگ زد و گفت اصرار کن به برادرت که بگوید کجاست که مادرت آرام شود.. ...گفتم باشه و اصراری به کسی نکردم.
خودش خواست می‌گوید نخواست هم خوب نخواهد.
پدرم گفت: منتظریم ها.

بعدش خوابیدم...وقتی بیدار شدم دیدم زمین‌ها را سوزانده‌اند...بعد درخت‌های بلوط هم آتش گرفته..

راه بهتری برای خلاصی زمین از باقی‌مانده‌ی کشت قبلی نیست یعنی؟

درخت‌ها را تصور کردم جیغ می‌زدند و می‌سوختند..و هر کس نگاهشان می‌کرد می‌گفت: بازم سبز می‌شن .. سبز هم نشدن  بهتر..توشون پول نیس..فقط ریشه‌هاشون زمینایه سفت و سخت کرده..

دیده نمی‌شوی

مرد باز پرسید:

طوری شده؟ ..تپل مپل

زن با چوب نازکی روی زمین خط می‌کشید. سرش را بلند نکرد.
بلند شد صورتش را با آب سرد شست...با آن یکی آرنجش پاک کرد و به مرد نگاه نکرد..

- تاب زنجیری دوست داشتی؟ سه بار سوار شدی دیدمت

زن حس کرد چیزی درونش گندیده...حس کرد نسخه‌ی باریکی از او انگار لای در مانده باشد..لای لولای در یا لای صفحات کتابی به یادگار گذاشته شده...درونش شروع  کرده گندیدن

از کنار مرد رد شد و در جواب چیزی که مرد باز در مورد ظاهر زن گفت..مثلا در مورد لپ یا چیزی شبیه این گفت: چونی.

حدس زد مرد نگرفته باشد معنایش را.

چونی جنوبی بود آخر. گفت کونی..

مرد چیزی نگفت..شاید هم گفت باباته ...بعید بود البته مهربان و  باشخصیت لاس می‌خواست بزند...هار نبود.
بعد زن رفته بود روبروی بچه‌‌ای که عین قحطی‌زده‌ها بستنی یخی می‌خورد.

- یه ذره بم می‌دی؟

- بچه سر تکان داده بود:نه...برو گمشو.

زن به بچه هم گفت کونی.

توی دلش البته.

 و چشم‌هایش را باز کرد تا سفیدی‌اشان غالب شد...بچه زل زل نگاه کرد و رفت طرف مادرش.

زن حوصله نداشت برای مادر بچه لبخند بزند. به مردی که اسب‌ها را راه می‌انداخت گفت دو دور فقط خودم.

پولش را داد.

بچه‌ها دیدنش روی اسب‌هایی که بالا پایین می‌شدند برای کسی که وجود نداشت الکی دست تکان می‌داد...همه فکر می‌کردند کسی وجود دارد و زن برای او دست تکان می‌دهد...مردی که زن به او گفته بود کونی ناباورانه نگاه کرده بود: زن داشت برای او دست تکان می‌داد..؟ یا برای او نبود.

برای او نبود.

خوب بود اسب‌های الکی سوار شدن.

اما تاب زنجیری خوبی‌اش این است که می‌توانی آب دهنت را ول کنی تا گوشت را خنک کند حین چرخیدن یا الکی دست تکان بدهی و هیچ کسی رد دست تکان دادنت را نگیرد..و با خودش نگوید با من بود؟ بس که تند می‌چرخی و دیده نمی‌شوی.

زن از خودش چند عکس نکبت گرفت. تجربه ثابت کرده بود بعدا مفید اقع می‌شدند این عکس‌ها. لازم بودند.

بعد مرد نزدیک شد. لهجه‌اش اهل شهر نبود.

زن فکر کرد حالا مرد می‌پرسد اختیاج به کمک دارد؟

 مرد گفت: چی شده تپلی؟

تپلی؟! ...چرا خوب؟ چرا نگفته بود خوشکله لااقل. زن از این واژه  متنفر بود از زبان مردهای غریبه... تازه این واژه اصلا با خیال و تصورش از خودش مطابقت نداشت. با یان واژه دیگر  او ظریف مثل یک سنجاقک نبود

کرگردنی بود که بال‌های سنجاقک داشت فقط.

بله این‌طوری است غلام.

زن روی جدول نشسته بود. حسابی گریه کرده بود. حسابی تاب زنجیری بازی کرده بود و بعد نشسته بود روی جدول و گریه کرده بود. توی ذهنش موجود ظریف و شکننده‌ای به نظر می‌رسید..اما توی شیشه‌ی پایین دکه‌ی روبرو که دور هم نبود...آن‌طور نبود..بازوهایش توی آستین‌های مانتو قالب گرفته شده بود و بدنش عین توپ جمع شده بود دورش..توپ جمع نمی‌شود..عین توپی گریان بود در واقع...بچه‌ها و شوهرش رفته بودند یک گوشه‌ی شهربازی و زن برای خودش بلال خورده بود و بستنی و دلستر و تخم هندوانه‌ی شور و بعد گریه کرده بود...مردی نگاهش می‌کرد.
توی ز=ذهنش مرد طرفش می‌آمد و دستش را می‌گرفت و بلندش می‌کرد بغلش می‌کرد و سر زن می‌رفت رو سینه‌ی مرد..سکانس بعدی در ماشین بود..زن روی شانه‌ی مرد خودش را رها می‌کرد و برای مرد حتی یک ذره مهم نبود که آب دماغ زن در پیراهن مرد دارد حال به هم زن و گه می‌شود.
سکانس بعدی‌تر گریه‌ی زن بود.
زن داشت برای رفتن مرد گریه می‌کرد.
مرد داشت به زن نگاه می‌کرد. زن سرش را گذاشت روی زانویش و گریه کرد.
دیگر آخرهای گریه بود. می‌خواست برود یک چیزی پیدا کند بخورد. مثلا کالباس و نوشابه شیشه‌ای...یا بندری و نوشابه شیشه‌ای...
مرد نزدیک شد.
زن دماغش را توی آرنجش پاک کرد و آه کشید. بعد کفش‌های قرمزش را بازی داد. چه رنگ زشتی. این چه رنگی بود خریده بود برای خودش..عین خون قرمز بود.....کیفش سبز بود. شالش آبی..مانتویش قهوه‌ای و شلوارش خاکستری.

- همه‌اش دوست دارم ...
بعد به خودش گفت خجالت نکش از آن‌چه حس می‌کنی.... دوست داری ...ضعفت را در برابر آن‌که باید دوست داری...
- آره دوست دارم..
-دوست داری ببرند و بیارندت و ...افسارت دستِ...
- ها
-زهر..
- با من دعوا نکن خوب... خیلی گریه کردم
 چشم‌هایش را بست...چشم‌هایش سوخت.
بچه‌هایی که نوبت‌شان را توی تاب زنجیری گرفته بود با کینه نگاهش می‌کردند. پشمک رنگی می‌خوردند و زن را نشان مادرهاشان دادند. کاش همسن‌شان بود و می‌رفت می‌زدشان.
چقدر از این‌ها زده بود در حمایت از خواهرها و برادرها اما حتی یک نفر کسی را به خاطر او نزده بود.
بعد زن باز گریه کرد.

مرد گفت اگر ببینمت رفت می‌دوم  بغلت می‌کنم نمی‌ذارم از بغلم خارج شوی..دوست دارم ازت مراقبت کنم تو خیی بی‌دفاعی.

زن گفت اشتباه می‌کنی. من فقط احساساتی هستم..و کمی بی‌دلیل غمگینم.

مرد گفت از این است که می‌خواهم بغلت کنم

زن گفت اگر بغلم کنی بویم را خواهی فهمید..من بوی مردار می‌دهم..بوی گند.

مرد گفت عجیب شده‌ای...از این حرف‌ها نزن.

زن گفت باشه.

مادرم باورش نمی‌شود از سه یالگی و حتی قبلش خاطره دارم..می‌گوید فکر می‌کنی خاطره داری اما وقتی برایش خوب تعریف می‌کنم جا می‌خورد و می‌گوید لابد از کسی شنیدی..وقتی برایش می‌گویم فقط من و او بوده‌اییم...چیزی نمی‌گوید.


مرد از زن پرسید: هم‌خوابی دوست داری؟

زن گفت بد نیست. به حس پوچی بعدش نمی‌ارزد البته لذتش.
مرد گفت سختش نکن. فقط بگیر بخواب.

- تو پرسیدی و من حسم را گفتم

- فیلم ببین بعدش...یا موسیقی گوش بده.

-  دوست دارم بعدش تاب زنجیری وار بشوم..دو سه بار.

- نیست توی شهرتان؟

- این‌جا شهر من نیست...البته توی شهر من هم نیست..نه نیست

- یک روز برویم تاب زنجیری

- قبلش خوابیده باشیم با هم

- نه.

- باشه.

وقتی سه ساله بودم زیبا دنیا آمد. روی زانوی زن‌عمو سهیلا نشسته بودم و زن‌عمو بازی‌ام می‌داد: خواهر دار شدی..خواهردار شدی...
صورت گرد و سفیدی داشت. به نظر احمق می‌آمد. ازش بدم نمی‌آمد. به‌اش حسی نداشتم. مادرم سینه‌هایش را می‌دوشید می‌داد شیرشان را توی یک کاسه‌ی استیل بیرون بریزم...چرا؟
می‌گفت دکتر گفته شیرش خراب شده. شیر را می‌ریختم.
همیشه کنار سایه‌ام بودم و حس می‌کردم بزرگم. پدرِ پدرم از من می‌پرسید: معانی بابا بزرگ شدی؟
صدایم می‌زد معانی او..هیچ وقت به اسم واقعی صدایم نزد تا مرد. به سایه‌ام نگاه می‌کردم که روی دیوار دراز افتاده بود...می‌گفتم خیلی بزرگ شدم خیلی..کور بود.
فکر می‌کردم همسنشم.
آسمان جذاب و قشنگ بود. تویش ابر بود و یک فضای خالی بزرگ.
چاه آب توی حیاط بود. .نه.
چاه آب نه.
یک روز پدرم مادرم را زد. پشت دیوار اتاق‌مان رفتم که شوره بسته بود..زیبا دنیا آمده بود آن روزها یا نه؟ یادم نیست اما مادرم بیست چهارساله بود فکر کنم.
نشستم پشت اتاق‌ها.
روی زمین خاکی سنگ چیدم .
فکر کردم: چرا همیشه غمگینم؟

کز کرده بودم گوشه‌ی تخت. توی تاریکی اتاق به فضای  باریک بین تخت و دیوار ..توی همان گم شده بودم..چیزی تویش نبود..گاه صورت عمویم را تویش می‌بینم..گاه نوشته‌هایی از موراکامی و گاه فقط منتظر می‌شوم خوابم ببرد و حالا پیراهن نخی راحتی‌ام را که افتاده بود بالای سرم برداشتم و کشیدم روی صورتم..دماغم را نپوشاندم و به صدای پنکه و ساعت گوش دادم..و به صدای ریزش آب توی حمام.
مَرد دارد خودش را می‌شوید. بعدش تمیز می‌شود. قبلش هم تمیز بود.

پنکه دو جور صدا داشت..یکی تق تق غالب و دیگری پس‌زمینه که شبیه صدای تلمبه است یا موتور آب...روتختی نخی را زدم کنار از خودم و گذاشتم باد پنکه خنکم کند...
الان چه حسی دارم؟اسم حسی که حالا دارم چیست؟

حس می‌کنم ران گنده‌ی اسبی درونم گندیده است. .شاید یک بچه درونم گندیده است...شاید هم روحم درونم گندیده است...کاش فقط آب بخورم از این بعد که بشوید و تمیز کند..یا شیر بخورم فقط...
اسم حسم حالا ران گندیده‌ی اسب است.

درونم گندیده...توی روحم..توی تنم...فضای داخلی تن و روحم انگار فاسده شده...شاید آبی کدر هست حالا یا نیلی رنگش..
حالت تهوع گرفتم...

خودم را بو کردم...بوی مردار نمی‌دهم؟

سال نگفته بود بوی مردار می‌دهم..خودش بوی مرد می‌داد..بوی آدمی که مرد است...مثل بوی پدرم و برادرم..و مردهایی که بو کرده‌ام.

احساس می‌کنم اگردر این دوره از زندگی‌ام دوباره کندرا بخوانم به درک بهتری از زندگی خواهم رسید.

شاید هم..بهتر است بروم پیش مشاور. آن زنِ سبزه.

چه بگویم؟

- حس می‌کنم یک ران گندیده‌ی اسب توی وجودم هست؟ که سنگین هست و برایم تهوع می‌آورد؟

چرا از سه سالگی حس می‌کردم پیرم؟


ار فردا در بلاگفا می‌نویسم.

دلم برای زندگی قدیمم تنگ شده. سه چهار سال پیشم.
زندگیِ فیلم..فیلم...فیلم...

کتاب کتاب..کتاب..
تنهایی.

پرتغال و ایسلند...

من در مجموعه‌ای از "داد" قرار گرفته‌ام. برادرها و پسرعمو و باجناق‌ها از راه دور شرکت کرده‌اند در تماشا...از پشت تلفن هم می‌شنوم که می‌گویند:سالنای سرپوشیده؟!...یعنی ایسلند واقعا ایسلنده؟!

 -خیابانی موجب شادی می‌شد..
آندر گومش...پپه...کریس رونالدو...

- حالا آیسلنده یا ایسلند..

- آیلندده در اصل

- البته فکر کنم ایسلنده...

- نه آیلند هم هس..جزیره...

- گه بخورید بذارید ببینیم..

بالاخره برادرم خودش رو جر داد  از زنگ زدن و سال داد باز باش حرف بزنم...گفت باشه با مادرم خوب می‌شه و مادرم هم بام حرف زد و اون یکی برادرم که خونه‌اس گف وقتی مادرم بات حرف زد حالش بهتر شده...حالا خوابیده.

و من با احساس لورازپام بودن به بستن چمدان پرداختم.

م اون روز یادته تو باغچه بات حرف می‌زدم و راسوها بم حمله کردن؟

جیغ می‌زدن...و من فرار کردم...

حالم بد بود و بت رو اورده بودم و تو مردد نبودی در زنگ زدن به من. حتی یه ثانیه.

متشکرم.

تو این لینک هم هست...می‌تونید تصویری رو از یوتیوب ببینید.

 تصاویرش در این‌جا.

می‌دونم بعضیاتون عربید و بعضیای دیگه‌اتون به موسیقی کلاسیک و سنتی عربی علاقه دارید. این رو قبلا بم گفتید...
حالا در مورد فوق النخل.

یه ترانه‌ی عراقیه که اصلش رو ناظم غزالی خونده و بعدش خیلی‌ها خوندن.

جدیدترینش رو پسربچه‌ای به اسم عبدالرحیم ِ حلبی خونده تو برنامه‌ی ذویس کید.

ذ ویسِ مخصوص کودکان.

این‌جا    ترانه هست به صدای پسربچه.

آدم مبهوت قوت صدا و صحت مخارج حروف و فصاحت زبانش می‌شه...کلماتش رو زمانی ترجمه می‌کنم.

می‌تونید دانلود نکنید و  فقط بشنویدش.



تو باریکه‌ی میون باغچه‌ی ما و فنس محمدی راه می‌رفتم. روی در سمت باغچه چتری انداختیم که تو خونه دیده نشه. دیگه حجاب ندارم وقتی تو باغچه‌ام..گیج بودم و شب بود و نمی‌تونستم درست راه برم...پاهام رو درست نمی‌ذاشتم...و از این خنده‌ام می‌گرفت.

راه نمی‌تونستم برم و سیگار از دسم می‌افتاد...خم می‌شدم که برش دارم و باز می‌افتاد...گیجیم خوب و دوس داشتنی بود اما نمی‌دونم چرا پیله کرده بودم سیگار رو بردارم...نشستم رو تاب و فکر کنم از سرش گرفتمش نه ته‌اش و انگشتم سوخت...
خوش بودم...خنده‌ام گرف به نخل و ماه...نمی‌دونم چرا...همن موقع حواسم بود دارم الکی می‌خندم و خوشحال بودم کسی پیشم نیس. به بالا نگاه کردم...خیلی وقت بود چیزی نخونده بودم...خیلی وقت بود

خوندم ...
فوگ النخل فووووگ یابه فوگ النخل فوووگ

بعد به خودم گفتم صدام رو ضبط کنم

الان شنیدمش کش‌داره اما بد هم نیس...

مادری لامع خدک مادری الگمر فوگ


*بالای نخل‌ها...بالاتر از نخل‌ها

نمی‌دونم ماهه که اون بالاس یا لپ تو درخشیده

آهااااا

می‌دونید هوس چی کردم؟

سرگنجشکی.

برم درست کنم.



برادرم بم زنگ زده.
وقتی بلاکش کردم تو شبکه‌های اجتماعی افتاده به گوز گوزی حالا. اینجام بلاکش کردم.
زنگ زده به بن و بن گوشی رو روی گوشم می‌ذاره. اونم این حرکت رو از سال یاد گرفته. دارم رو تخت سیگار می‌کشم...صفحه‌ی هفده‌امم...
برادرم سرفه‌ای می‌کنه و می‌گه الو.

چقدر الوش شبیه عمو جابره...بدون این‌که بدونه. خودش خیلی شبیه عممو جابره...عمو جابر با پدربزرگم بد بود...حتی زدش...با مادرش خوب بود...زن‌باز بود و سیگاری قلیونی...البته این برادرم نیس..زن‌بازی نداره ظاهرا...
- بله؟

- شهرزاد چرا هیچ جا نیستی...جوابم رو نمی‌دی..

- چرا باشم؟ مگه وقتی بودم تو قدرشناس بودی؟ مگه بت نگفته بودم جلوم فحش نده...مگه بت نگفته بودم فحش ناموسی جلوم بدی می‌ندزاتم بیرون؟ بات شوخی دارم؟ مگه بت نگفتم به پدر مادرت مخصوصا پدرت جلوم فحش نده؟ مگه بت نگفتم با مادرت بهتر برخورد کن و نکردی...چی می‌خوای؟ برا کر کر و هر هر خوبم فقط؟ اون‌قدر قدر و منزلت ندارم پیشت که به حرفم گوش بدی؟ من رو نگه داشتی خالی بشی فقط پیشم و بعد بری هر غلطی خواستی بکنی؟

نه.اصلا همچین چیزی نداریم دیگه...گفته بودی می‌خوام برم جایی یه مدت اعصابم راحت شه گفتم برو..این فیلما چیه دراوردی؟ همسن بنی مگه؟ والا بن غیرتش از تو بیشتره...من اصراری به غیرت داشتنت ندارم و توقعی هم ندارم داشته باشی...خیلی وقته دس شستم از امثالت اما تو روش مانور می‌دی...غیرت و دین و کون عمه‌ات و...

می‌خنده.

- ببین تو فحش دادی...چی‌کار به اون بدبخت داری بابا..دیگه از عمه‌امون تو سری‌خورتر و مظلوم‌تر...

- تو همین فقط زرنگی...لودگی...حرف نزن...حرف نزن یه دیقه..ننال...ببین چی دارم بت می‌گم...گفتی می‌خوای بری سفر گفتم برو...گفتم قبلش به مادرت بگو....عین زن‌هایی که فکر می‌کنن زرنگ بازی درمیان و بارشون رو می‌بندن و طلاشونم برمی‌دارن...عین اونایی تو مرتیکه...موتورت رو برداشتی که دلشون شور بیفته که بردی فروختی و نمی‌خوای برگردی...بعدشم برداشتی رفتی تو سوراخ عین موش قایم شدی ..مرد باش و بگو کجایی و بشون زمان بده...مردی به چیه پس که تو ادعاش رو داری....چون تخت سینه‌ات صافه اُ بچه شیر نمی‌دی مردی یعنی؟!..تف تو روت اگه مردیت به اینه...بز از تو مردته...

هیچی نمی‌‌گه.

- بعدشم رفتی که رفتی...به درک و اسفل السافلین کلهم جمعین رفتنت و مردنت به تخم شیطان...چرا سر اون زنه داد و بیداد می‌کنی....با تو که خوب بوده...با پای لنگون جلوت غذا می‌ذاره...

- من خو دوسش دارم شهرزاد

- گه زیادی...دوس داشتنت عین نامردا زبونیه..موقع عمل هزاربرابر عکسش رو ثابت می‌کنی...منم لابد می‌گی دوس داری

- ها دارم...گرچه وقتی بچه بودم زدی تو سرم سرم رو شکوندی برا یه پفک

- خوب کردم...کینه‌ شتری‌هات به من هم رسیده دیگه؟...آره تو درام آب می‌ذاشتمت و درش رو روش می‌بستم تا خفه شی...خوب می‌کردم دممم گرم..می‌خوای بزنیم یا ورد و جادو کنی دود شم برم هوا؟....کاری که نمی‌تونی بکنی با دستت با پات کن برام...

می‌خنده.

- این یعنی ترجمه‌ی همون ضرب المثل عربیه‌اس...

چیزی نمی‌گم.

- هی هی...شهرزاد تو عربی می‌دونسی؟...از این زن عربا هستن که مردا رو می‌شورنن....الان خونم جوش اومد از دستت....چون خون خودت جوشه

- خو باشه هندونه‌هات رو ببر بذار تو کون هر کسی دوس داری...زیر بغل نمی‌گیرمشون من..

- کی می‌ری؟

- به تو ربطی نداره...می‌خوای بیای اون‌جا خراب شی رو سرم و هر هر و کر کر...

- نه بابا روزه‌ام من

- منتظر نباش با دلی که از اون پیرزن و پیرمرد سوزوندی بت بگم قبول باشه...خدا که نیستم ولی با توجه به چیزایی که خدایی که شماها بش اعتقاد دارید گفته بعیده خیلی قبول باشه...تو همون قرآن که بش قسم می‌خوری چن روز پیش خوندم اول گفته به خدا شرک نورز بعد گفته با پدر مادرت خوب باش...شرط هم نذاشته خوب اگه بودن یا بد اگه نبودن یا کافر اگه نبودن  اگرم کافر بودن یا...فقط گفته خوب باش..مدارا کن...اول مشرک نباش و بعد خوبی کن به اینا..یا حداقل بدی نکن...بعد نماز بخون و روزه بگیر...این دینیه که تو می‌گی زیاد داریش و به داشتنش افتخار می‌کنی..من که هیچ وخ ادعا نکردم دارمش یا پایبند باشم بش...گفته حتی اوف نگو...خودم با چشمام دیدم نوشته اوفففففف نگو...سرشون داد نزن..با همون عربی‌ای که ما حرف می‌زنیم گفته لاتنهرهما...همین عربی‌ای که تو باش به مادرت حرفایی که زدی که روش هیچ لباسی نمی‌شه پوشید..داد و بیدادای اون روزت سر مادرت یادته؟ وجدانا بعدش افطاریت از گلوت پایین رفت؟...

- چی‌کار کنم  نمی‌تونم...عصبانی‌ام..

- نمی‌دونم...تو مرد بالغی هستی...حداقل به سن و سال...خودت بهتر می‌دونی ودیگه نمی‌خوام رابطه‌ام بات ادامه پیدا کنه...این رابطه فقط اعصاب خرد و حال بد برام درست کرده...هر وقت گم و گور می‌شی میان سراغم..اون پسر عموی دیوثت هم همین بود...اون رو به زور پاک کردم از زندگیم...تو رو هم باید پاک کنم...

- اون که گای..

- فحش نده جلوم....هیچ لفظی که توش فحش باشه به کار نبر...من فحش می‌دم آره بزرگترم...زنم...هر چی...اما نمی‌خوام جلوم فحش بدی تو...سال رو ببین..چرا باش زندگی می‌کنم؟ چون شعور این رو داره برای زن بودنم حرمت قائل باشه...به موقعش هم من از خجالتش درمیام..و برای این درکش قدردانی می‌کنم ازش...اما تو فحش بده و بده و این رو هزار بار بت گوشزد کردم و فایده نداشته...پس جمع کن خودت رو..

- باشه ببخشید...

- من برم...

- برو خان خواهر.

قطع می‌کنم.

سیگارم یه خط خاکستر تو جاسیگاری.


پدرم سر شب زنگ زده بود. نوعی حکمت تو گوشیش خوانده و برایش گریه کرده و داشت با من درمیانش می‌گذاشت.

همیشه داستان‌های ساده‌ای توجه‌اش را جلب می‌کند که عبرت‌آموزند و ته‌اش ارشادت می‌کنند ان‌شاءالله به راه صواب..و تو را موعظه  می‌کنند و نصیحت، گریه‌اش می‌اندازند این چیزها.
یحتمل حس گناهی مسئله‌ی حل نشده‌ای دارد که متاثر می‌شود...
مثلا ارجحیت اخلاق به زیبایی در زنان...در ستایش صبر...و در ستایش عزت نفس...در ستایش فلان...مردی که برای زنش فداکاری می‌کند و تخمش را می‌برد و کباب می‌کند و می‌دهد زن بخورد و نمی‌دانم زنی که علیرغم بی‌‍بخار بودن مرد با خیال شوهرش می‌خوابد و مردی دیگر به خود راه نمی‌دهد و حاشا و کلا که خیانت کند..
تجربه نشان داده حامیان این حکایت‌ها غالبا  اولین خیانت‌کنندگانند به‌اشان.
بعد برایم شعری هم خواند که ...بیت اولش یادم نمانده..اما ترجمه‌ی بیت دوم می‌شد که همچون شتر آب بر دوش دارد و تشنه است...در مورد جهل می‌گفت..

و تعریف کرد مثلا پدر ِ مادرش، مردی که اسمش کمال بوده، نفت بر دوش قاطر و خر از شهرهای شمال خوزستان حمل می‌کرده و توی مسیر برای روشن کردن آتش در شب از سنگ و باروت و فلان استفاده می‌کردند...نمی‌دانست آن چیز سیاه آتش می‌گیرد..

در مذمت جهل بود فکر کنم...و ندانستن.
حرف‌های قشنگی می‌زد..اما از آغاز نوجوانی زندگی یادم داده چیزهایی که می‌گوید و دوست دارد به درد خواندن و لذت بردن در همان زمان مطالعه‌ی کتاب‌ می‌خورد...
عین این جمله‌هایی که هر چقدر اخلاق جامعه گندتر شود روجش بیشتر در واتساپ‌ها و تلگرام‌ها و وایبرها و لاین‌ها و اینستاها و فیس‌ها و...
جملاتی از این و آن عالم و اندیشمند و هنرپیشه و نویسنده و ...
همه متین و قابل تامل و حس شدنی...در هنگام خواندن فقط. انگار هر چه بیشتر شود تازه اثرش را بیشتر هم از دست می‌دهد. ..هر قت با جاری‌مان دعوامان شود یا طرف عشقی شوهری زنی کسی زخمی بزند می‌شود استاتوسی..جمله‌ی معرفی وبلاگی...ایسنتایی...فلانی..در این حد.

ببه‌هرحال تشکر کردم بابت تماسش و گفتم چه خبر؟

گریه کرد.

مادرم برای برادرم بدحال است لابد. خودش هم خوب احساس می‌کند مقصر است که هست اما گناه هم دارد.

اگر هر کس جز او زنگ می‌زد برنمی‌داشتم.

اما یاد چشم‌های قشنگ و بوی همیشه خوش و تمیزی‌اش می‌افتم...و از این‌ها گذشته او به سادگی پدرم است. هر که بود و هر چه کرد. فقط او پدرم است. یک نفر می‌تواند پدرم باشد که او است. در این افتخاری نیست و خیلی اتفاق خاصی هم نمی‌افتد اما محبت و مهر می‌آورد این قضیه.
ترجیح می‌دادم تماس مادرم را جواب ندهم...اما سال مجبورم کرد و وقتی قطع کردم توی گوشم تکرار کرد:امک ثم امک ثم امک..
این را پیامبر گفته ...سفارش کرده سه بار پشت سر هم که اول مادر ..بعد پدر.
خودش کی به مادرش زنگ زده راستی؟ سال؟ فکر کنم یک سال پیش.

نمی‌دانم این را...اما می‌دانم چون خودش مادرم را دوست دارد  توقع دارد ( و البته نه چندان نابه‌جا) من هم  باید حس او را نسبت به مادرم داشته باشم.

ازش متشکرم اما اجازه می‌خواهم کم‌تر داشته باشم.
راحت‌ترم. نزدیک شدن به مادرم امن نیست.

حتی و اتفاقا بیشتر در این سن.

اگه برم دکتر ترسم..یکی از نگرانی‌هام یعنی، اینه که کاری رو که شروع کردم و براش خیلی هم زحمت کشیدم به بار نشینه. بیشتر از همه دلشوره‌ی اون رو دارم.

یعنی با خودم فکر می‌کنم امیدی هست؟ که خوب بشم و ادامه بدمش و یک روزی جدی با دستی پر شروعش کنم.
امروز مادرم زنگ زد. لحن سرد مرده و خشکی داشت. خفه بود و زورکی حرف می‌زد.

پرسید بچه‌ها رو می‌بری؟

بله که می‌برم.
به کسی اعتماد ندارم برای نگه داشتنشون. به هیچ  کس.
برادرم که بلاک شده به گوشی سال پیام می‌ده..و سال نمی‌دونم چی جوابش رو می‌ده اما قاتی نشدم.

خودشون حلش کنن.

از این حسم می‌ترسم..و یادم میاد..چیزی که شاید بی‌ربط باشه اما از بچگی وقتی صحیفه‌ی سجادیه می‌خوندم یا شاید کتابی مشابه از کتابای بابام یادم مونده...اون موقع‌ها از سر بررسی می‌خوندم و تامل خوب نه عبادت...گفتن هم یکی از بهترین عبادتا تامله..به‌هرحال این بود

اللهم انی اعوذ بک من قلبا لا یخشع و عینا لا تدمع


حال گیج خیلی خوشی دارم...

گیج و خوش و مور مو.ر...رو همین دود سوارم..رو ابرام...

های کیانا

های خیدیحه  سابق

قلیه رو کسی نخورد....همون‌طور دس‌نخورده باقی موند... اومدم تو اتاق خوابم..در رو بستم.. کتابی که می‌خوندم رو دس گرفتم و زیر ملافه دراز کشیدم...دلم دور شدن می‌خواد از همه..
شایدم دلم بخواد کسی گردنم رو ببوسه و بگه: عزیزم..زندگیم..
مطمئن نیستم البته...اما دورنماش خوبه..این حس.
انگار آدم شاد و خوشبخته. کمی.
و خسته نیست.

کما تُدین تُدان.

چرا بابام تعجب می‌کنه که برادرم نمی‌خواد باش حرف بزنه و سراغش بره؟ تعجبش از چیه؟ هر چی  رو- یا هر طوری- که قرض بدی به  از همون قرضت ادا می‌شه...به خودت برمی‌‎گرده...یک زمانی  تو با ته قوطی پیف پاف رو سر بچه‌ات علامت می‌ذاری و فکر می‌کنی زندگی همون‌طور می‌مونه..هیچی عوض نمی‌شه و تا باقی عمر لگدانداز و خر و احمق می‌مونی و همه درکت می‌کنن و می‌گن عصبیه... یه روز اما میاد که بچه‌ات شلوارش رو بکشه پایین کونش رو بگیره تو صورتت و بره و پشت سرشم نگاه کنه..

حالا پدر مادر مایی...ناراحت می‌شیم براتون و غصه‌امون می‌شه..این بحثش جداس...
اگه محبت بکاری...دروش می‌کنی...محبت طرف خودت برمی‌گرده...

خدایا الان غروبِ ماه رمضونه...صدام رو می‌شنوی؟

کمکم کن با بچه‌هام خوب باشم.

نه برای خودم که مثلا بعدش برینن رو سرم..نه...برای دل خودشون...قلبشون..که آروم و راضی و شاد باشه.

ش Sh:

لا یعرف العود الطیب الا عند حرقه

کذلک الناس لا تعرف معادنهم الا عند الشدا‌‌ید


خوشبویی عود فقط موقع سوختنش مشخص میشه و مردم همینطورذاتشون  موقع سختی ها برملا میشه

 عبیر(شریفه) بم زنگ زده بود. گفته بود لباس سبزه رو دوختم برات بیا بپوشش. رفتم پوشیدم حریر بود ...زیرش آستر نبود...نانا رو برده بودم...فکر می‌کرد این‌طوری می‌خوام بپوشم...ترسیده بود..تعجب کرده بود...همین‌طوری بی‌آستر می‌مونه...
- ماما این‌طوری می‌خوای بگردی؟
زد توی صورتش: یوبوووی...
خودمم تعجب کردم که چه زنِ عربی شده این نانا.
شریفه غش کرده بود از خنده که دخترت مادرش رو می‌شناسه...احتمالش رو می‌ده بخواد این‌طوری بپوشه...دخترا دارن دیونه می‌شن که این دختره رو از کجا پیدا کردی...پارچه‌های ارزون از کجا می‌یارید...چطور لباسات رو یکی ده تومن و بیس تومن می‌دوزه...
ام‌احمد رو نمی‌شناسن که شوهرش پارچه قاچاق میاره ...هر چی بخوام پیشش پیدا می‌کنم...
بعد به شریفه گفتم می‌خوام برای افطاری قلیه بپزم اما سبزی تر ندارم...تموم شد...رفت دو بسته اورد بم داد...
خوشم میاد از خنده‌هاش...تیز تیز...و خیلی قرتی....یاد زن‌عمو سهیلا می‌ندازتم مموقع خندیدن...و یاد زنی که تو صد سال تنهایی کبوترا با صدای خنده‌هاش پرواز می‌کردن...
بلند و تیز و قرتیونه می‌خنده...عین شیهه‌ی اسبی عربی که زن هم هس...نمی‌دونم چراا خوشم میاد ازش...چشمش ناپاک نیس...هر طور پیشش بگردی و بپوشی عین بقیه‌ی زن‌ها تو تنت نمی‌گرده مقایسه کنه یا ...
دوسش دارم خلاصه...بی‌شیله پیله و خودشه...بعدشم...چی؟...معصومیت داره قرتی بودنش انگار...مثلا انگار تو کاباره‌ای جایی بلند و تیز بخنده اما فقط دلش خواسته بخنده...نخواد نظر کسی رو جلب کنه..انگار اون‌جا میزا رو تمیز کنه فقط...یا برای رقااصه‌های کاباره لباس بدوزه...
حالم خوب می‌شه می‌بینمش..
شاید کاسه‌ای قلیه بردم طرفش شب اگه حال داشتم...

وقتی میام تو اتاق خوابم بوی بخور از دیشب مونده میاد...بوش خوبه ...خوب..معطر....حق دارن عربا به عطر گاهی بگن طیب...بدون تشدید روی حرف ی. خوبی...خوشی...


مینا می‌گه چرا ما آرایش نمی‌کنیم و مثل دخترای اطراف عکس نمی‌اندازیم(کدوم دخترا؟) من خیلی عکس می‌ندازم از خودم..در حال گریه...در حال درد کشیدن..در حال حموم..در حال خوشحالی..با پاهایی خیس خون...در حال درددل با خودم..در حال گریه و مف آویزون..در حال بوسیدن بچه‌ها و سال...در حال قرتی بازی...خصوصی ..با برقع و نقاب....با لباس زیر...برگشته با سر آویزون از تخت...کله کچل...آرایش کرده و بدون آرایش با کک مک و صورت نشسته...تو باغچه تو طاقچه...هر جا...با دس شکسته و کتف ترک برداشته..موی بریده شده...افسرده....قبل از دنیا اوردن نانا...با رژ روی لب سرازیر سمت اتاق عمل و ترس توی چشم هویدا.....بعد از دنیا اوردن نانا..با رژ پاک شده صورت ورم کرده و لبخند زورکی  و اداهای مادرانه ..با درد ..بدون درد...قبلا بی‌ادب بودم حتی جاهای مگو عکس می‌نداختم....حالا دیگه با ادب شدم...مثلا سال هشتاد و پنج عکسایی دارم که همین چند روز پیش پیداشون کردم و نانا و بن رو بیرون کردم...آب دهن قورت داده و داغ شده...نگاشون کردم و با این‌که دلم هم نمی‌اومد حذفشون کردم....به شدت مگو....
عکسای پارسال تابستون هس مشهد ...یعنی وقتی دیدمشون فقط فحش دادم به خودم..یادم رفته بود...اصلا نمی‌شه حتی اشاره کرد بشون...
بعضیاشو به مقربان نشون می‌دم...خیلی مقربان... بعضیا رو برا فقط خودم نگه می‌دارم  به هیشکی نشون نمی‌دم و می‌ذارمشون کنار هم و دوره‌های مختلف زندکی‌ام رو چک می‌کنم..حتی وقتی دوربینا دیجیتال نبود..دوربین ترون رو برمی‌دشاتم..یاشیکا.....یه سری فیلم هست با دوربین نوکیای سال...هشتاد و چهار فکر کنم...نمی‌شه در موردش حرف زد اصلا...بی‌کیفیتن...تنها خوبیش اینه که ثابت کنه برام من از روز ازل توی گردبادهایی آرام ناشونده می‌چرخیدم...چشم بسته...گاهی سرم خورده محکم به جایی و نالیدم از درد و باز بلند شدم چرخیدم...

حالا نمی‌دونم منظور مینا کدوم دخترا هستن که اونقدر با حسرت گفته بود چرا مثلشون عکس نمی‌اندازیم؟...
اصلا با مینا نمی‌سازم...اصنا...خوبیایی داره  که بقیه ندارن..مثلا تنها دختریه بین خواهرام که تشکر می‌کنه زیاد...اگه بش بگم خوشکل شدی باید برگرده بکه چشمات خوشکل می‌بینه..شاید کمی ازم بترسه برای همین محتاطه در برخورد بام البته...این محبتش رو بی‌ارزش می‌کنه اما قابل تقدیر...می‌تونس نترسه و نگه..
القصه که باش نمی‌سازم اما بدمم نمیاد ازش...عصبیم می‌کنه چون مخ تاب‌داری داره و نمی‌گیره..فهمش معوجه...
اما مهم نیس اینا...بالاخره برام کیف خریده از مشهد و برای نانا لباس..سوغاتیاش عین مال زیبا فقط از سر باز کردن و عنکی و خسیسانه نیس...البته بگما...باید تشکر کنی ازش تو هم...مثلا برداری بگی مرسی کافی نیس...باید هی یادآوری کنی وای مینا اگه تو اون کیف رو برام نمی‌گرفتی حالا من داشتم رو شکم می‌خزیدم از غصه و دس دراز کرده سمت تو زمزمه می‌کردم کیف کیف کیف...
آقا اینا رو نوشتم که بگم خو کدوم دخترا...
- بیاید آرایش کنیم و موهامونو درست کنیم و عین اون دخترا عکس بگیریم...لباس قرمز پفی و موهای به روز و شالای قشنگ و اینا...
سوال پیش میا:
چرا؟

به چه درد می‌خوره

که چی؟

اون دخترا کی‌ان؟ کیا هستن؟

ولی خوب نه نگفتم...اینم می‌ره بین عکسام دیگه...بعد یه روز نگاشون می‌کنم می‌گم: ئه! عکسااااام...عکسای" اون دخترا" م...


بالاخره یه عرب هم فالو کردم. عمانیه و تو کاره عکسه. از عکسایی که می‌گیره خوشم اومد. از رنگاشون...از مردم خوشم میاد...از دور البته. مثلا نگاشون کنم. لباساشونو..آداب و رسوم‌شونو...لهجه‌اشونو...اما تو جزئیات زندگی‌اشون نرم و نیان.
دقت کردم بیشتر از همه عکاسا و اینایی رو فالو کردم که از پیرمردا و پیرزنا عکس گرفتن..مثلا حتی یه دونه رو هم فالو نکردم که از بچه‌ها عکس گرفته باشه..گربه‌ها هم خوبن ولی لوسن..دیگه نوچ شدن بس که همه گربه‌پرست شدن...حیونای وحشی‌تر بهترن...نه خشناش البته...مثلا پرنده‌ها...سنجابا...بزا..گوسفندا...اونایی که تو کوهن..کوه و دشت و آسمون خوبه اصلا...فضاهای روستایی هم خوبه...روستاهایی که نمی‌دونم کجان اما ته‌اش شبیه همن...
یه سیتی اند استریت هم فالو کردم خیابون و شهره..یه دونه دیگه هس تو ژاپن..از ماشینای گنده عکس می‌گیره...باحاله..مثلا آفتاب از پشت اون ماشینا طلوع کرده و نورش پاشیده رو ماشینا..
حال می‌کنم این‌طوری...
هیچی دیگه...فعلا سرم با اینستا گرمه..و سال اونقدرام که در پست پایین نوشتم بد نیس...اطراف گوش و گردنش بوی خوبی می‌ده.
دوستمه کمی...امروز بش گفتم چطوری بنویسم واندر فول کالرز...یادم رف..داش بم می‌گف که نوشتم tow  کالرز...خو یعنی چی این؟مهم نیس...یار به‌هرحال لبخند زده و نوشته ثَنکس شهرزاد.
کلی هم ترک فالو کردم..نمی‌دونم چی می‌گن صاخلا باغالا و چیزای این‎جوری..عکساشون خوبه..دوتاشون با حجابت..یکی‌اشون پیره..اون یکی جوونه..فقط لایک می‌کنم..یکی‌اشون بی‌خجاب و قرتیه...خیلی ترکیه رو دوس داره..یه پیج در میون عکس آتاتورک و نمی‌دونم چی...یه کم تحملش کردم دیدم نمی‌کشم...عکساش هم بیشتر در مورد غذاش بود...برگشتم سمت همون اسلامیون معتدلِ روشنفکر...و این‌طوری بود که..خوش گذش.
خوبی کامنت گذاشتن برای یارو عربه اینه که این مشکلا رو نداره: صوره جمیله...
و ایشیل ایدک.

خواب بد می‌دیدم... توی کلاس اول دبیرستان بودم...ردیف وسط نیمکت اول...با دخترها شوخی می‌کردم...دخترها شاد بودند...گوشیم افتاد و خواستم برش دارم و توی دنیای دیگه‌ای رفتم..با نوشتنش شبیه یه داستان علمی تخیلی یا فیلمی بازاری می‌شه اما جو سیاه خواب..تاریک...اون دخمه که کلاس‌مون بود و پشتش فضای خالیِ بدی بود که تویش خلاف می‌شد...گوشی‌ام رو خواسم بردارم و یک‌هو شروع کردم التماس به دخترهای اطراف.
دخترها من دارم خفه می‌شم شما من رو نمی‌ببینید اما من می‌دونم دارم خفه می‌شم...
دستی دور گردنم پیچید...دیگران نمی‌دیدند و من دست را حس می‌کردم..توی خواب حس کردم دارم توی جو خواب‌هایی می‌روم که تعقیبم می‌کنند...تند تند شروع کردم بیدار کردن خودم...توی خواب می‌خواستم بیدار بشم...و می‌دونستم باید بیدار بشم وگرنه خیلی اذیت می‌شم...
اعوذبالله من الشیطان الرجیم...
ده بار این رو گفتم و جو ترسناک و خفه‌کننده‌ی خواب ...
بسم‌الله‌الرحمن الرحیم...
این رو چندبار گفتم و بیدار شدم...کار به بی‌انرژی شدن‌های هر بار نکشید..توی خواب انگار هم حواسم بود ..خودم خودم رو بیدار کردم.
و راز تمام خواب‌هایم همینه اصلا: بیدار شو شهرزاد.... بیدار باش شهرزاد

سال قهره و دلیلش مهم نیس. نمی‌دونم دقیقا چشه و بش فکر نمی‌کنم. شاید برای این باشه که برای بن لازانیا درست کردم و اون دوس نداره شایدم چون ظرفا رو شسته..شاید چون بش گفتم دهنت رو ببند..شاید چون اگه رفتم دکتر باید تکلیفم روشن شه نه که برم و دکتر بگه فلان و من برم و بعد معلوم نیس که کی دوباره تصمیم بگیریم...بش گفتم اگه به اون بود تا حالا به مامای مرکز بهداشت مراجعه می‌کردم...اصرار مادرم  و دخترا بود که راضی‌اش کرد ببردم پیش اون پیرزنه تو مرکز استان و بعد پیش اون یکی زنه شیکه و بعد پایتخت  و حالا این حوالی...
هی کیسه آب گرم و دم نوش و مسکن و فلان نداریم...دیگه..
دردش چیه و مرگش برام مهم نیس...برای بچه‌ها لازانیا کشیدم و گفتم بش نون پنیر خمرا هس بخوره یا مواد توی لازانیا رو با نون بخوره..یا تخم مرغ...بعد حس کردم ازش بدم میاد...بالش و پتوش رو انداختم  بیرون در رو از تو قفل کردم و بش گفتم از زندگیم برو بیرون اگه می‌تونی.
از آدامس جوییدنش متنفرم....عین بز یا زن‌های کارورز آدامس می‌جوه..مثلا خَیلِ لااااته.
برو عامو.
سلیقه‌اش تو سریال درپیته. سطح پایین. تو موسیقی هم.
تو موسیقیِ عربی درپیت و زرده . کار به شجریانش ندارم ...اما تو عربی طرفدار دل دیمبوئه..تو سریال هم دنبال اکشن.
اینا زرده.
اسهالیه.
ده ساله رمان شوخی رو بش داده بودم و عقاید یک دلقک رو..هر وقت بخواد آشتیم بده ورقشون می‌زنه...خو در مورد چی باش حرف بزنم پس؟
بش نزدیک نیستم و ازش خوشم نمیاد و برام مهم نیس چه غلطی می‌کنه..بحثای مورد علاقه‌اش بحث در مورد خانواده‌امه...دوس داره خبر ببرم و بیارم.
دوس داره بدونه کی چه کرد  و چه گف. جمع کن عامو..دنبال این چیزا بودم که می‌موندم تو اون لونه که.
در باغچه بازه هر شب و در گاراژ...هیچ مهم نیس کسی بیاد بکنتمون بره...اونقدر قیچی دویس سیصد تومنی باغبونی‌اش رو گذاش رو کولر بیرون طرف باغچه که یه روز اومد دید نیس....فقط استثنائا سر این غر نزده بودم...به تخمم..هر وقت آسیب می‌بینه و ضرر بش می‌رسه قلبا شاد می‌شم. صد در صد حقشه.
مال دم دس بذاره.
واضحه ازش متنفر نیستم.  عصبانی‌ام.
دوسشم ندارم. عشق مِشق اینا منظورم هس..
دشمنشم نیستم.بین‌مون بچه هس و خودشم علیرغم خر و خل بودنش بد نیست. یعنی صفت بد بش نمی‌چسبه.پولشم خوبه.
منم جایی ندارم برم. پولشم ندارم.
فعلا حداقل.
اینه که شبا تو اینستا عکس پیرمرد پیرزن و گل و حیوون و حشره و کشاورزی می‌بینم..کلی آدم ژاپنی پیدا کردم. یکی‌اشون خیلی خوبه..خدا قسمت بکنه برای شمام ایشالا.
عکس آسمونای سرخ می‌ذاره...زبون هم رو که متوجه نمی‎شیم...من دس و انگشتِ شص اُ اون قلب و تعظیم..
یه زنه هم هس نمی‌دونم چشه...اما خیلی رنگ رنگیه..موهاش سفیده ..خرفت نیس..اما دیونه‌اس...شاید برسم به سن اون اون‌طوری باشم..نمی‌دونم...اما چروک مروکه و کمربند رو پیرن خونگی گل گلی می‌ندازه...قلمش خوبه..اون‌طوری که من از انگریزی‌اش فهمیدم..یه جا به نظرم مطلب خنده‌دار نگاشته بود...ملت همه خندیده بودن و دو نقطه دی و اوکی و لایک و اینا...نفهمیدم و الا جناب سروان جِیریان دآعوا چیه اما منم خندیدم. به ریش‌شون.
گل هم هس. کلی گل قشنگ.
حیوونم هست.
پیرزن و پیرمرد. یکی هس جزئیات صورتش شبیه کشواری چشم بادومیِ اطراف ایران هس...اون بالاها..اخم کرده و نافذ یعنی...هر وخ عکسش رو می‌بینم می‌گم خو نمیر حالا...سکته نکن از صلابت ارتش و ملت و دماغ ما...نمیری یه هو...ولی عکساش خوبه...
بیشتر یه عکاس سفری هست...اون مورد علاقه‌امه حتی اگه عکس بزونه بذاره لایک می‌کنم...خیلی باحاله..همه چی می‌ذاره..یهودی...عرب...سیاهِ وحشیِ ممه بیرون اومده...
دیشب تقریبا صد و خرده‌ای اَد کردم...همون فالو.
اَد مال مسنجر بود...
ها دیگه.
بز ...میش..کوه دریا آسمون...باغچه..گل پیرمرد پیرزن..چیزای رنگی...خیار بامیه...چیزای این‌طوری...
هر جا جو متفکرانه و فلسفی و مایوس می‌شد کاشف به عمل می‌اومد ایرانیه...پس یه ایرانی رو هم فالو نکردم...تا قبرآآآآ البته چرا. یه ایرانی رو کردم فالو...چون کوهنورد بود و تو تاوه رویی نیمرو خورده بود...بعد مشخص شد تو سیاسته...اُ بیا ببین...ریشو و عکس با رجال سیاسی نامبر وان مملکت امام زمان و از این بساطا...گفتم عمو ولمون کن... برا چیمه...
فردا می‌خوام عکس از بعد از حمومِم با شلنگ توی حیاط مو شونه نکرده و بر دیوار آجری یا بلوکی تکیه داده بذارم..نمی‌دونم ژستای خرچسونه‌ای به انتهای خط یأس رسیده و بر فراخنای میانمایگی خویش تاخته ابداع کنم....اینم میاد می‌بینتم معلوم  نیس چه فکری می‌کنه..اینام خو جز خودشون کسیه قِبول ندارن.
القصه که یاروش کردم رف پی سیاستش و نوشته‌هاش علیه داعش.
البته چون ماه رمضونه و دروغ مثل بقیه‌ی گناها روسیاهیه بگم یه کون هم فالو کردم. نفهمیدم زنونه یا مردونه‌اس..چون فقط کون بود...جنسیت نداش..فمنیسم بود..و جز اون اما سفید هم بود و روش خالکوبی می‌کردن تو مطب...نمی‌دونم صاحبش پسری ناز بود یا شاید دختری به اسم سولماز اما کون بود دیگه... برا خودش اهمیتی داش...بعد دیدم میاد رو صفحه هی...کون در حال خالکوبی..در حال خالکوبی با رنگ قرمز..با رنگ سیاه..با رنگ سبز...هی ک.ون ک.ون ک.ون..ک.ون از همه رنگ...تاتو رو رو چی می‌کنی؟ رو ک.ونِ خوشرنگ..
مِی مجبورم؟
پسر ولمون کن..welemoon کن...
آن‌فالوش کردم و حال اینستام ک.ون نداره.ها بابا...ماه رمضونه چیه این قضایا..
فعلا همینا.
می‌خوام برم کتاب بخونم.
یه کتاب جدید که اگه خوشم اومد می‌گم چیه نیومد می‌زنمش تو سر ِ ر و آن‌فالوش می‌کنم.
بوربا.

دیشب توی تخت تا نزدیک در خدمت و خیانت زنان به دست، مطالبی در مورد عشق در زنان می‌خوندم ...چیزای خوبی بود.

باید وقت کنم در موردش بنویسم.
یعنی چیز جدیدی هم نداش اما به شیوه‌ی جدیدی- برای من- بیان شده بود.

باقالی رو می‌ذارم جدا بپزه. بعدش باقالی پلو درست کنم..کنارش ماهی سرخ می‌کنم. می‌دونم کسی رضایت نمی‌ده فقط سوپ رو بخوره.

ایشششش لوسشونم کردم من.

سوپ قلم قل قل می‌کنه. هر چی داشتم ریختم توش. عدس سبز و ورمیشل  برنج نیم‌دونه و پیاز درشت و جعفر ریز خرد شده و و سیب زمینی و قارچ و گوجه رنده شده‌ی کمی جدا تفت داده شده و فلفل دلمه و هویج و لوبیای پخته شده...
لعاب انداخت و بوش همه‌جا رو گرفت و آدمای تو خونه دس رو شکم تو آشپزخونه جمع شدن.

باید ظرف‌ها رو بشورم.

حالا که برادرم بلاکه و پیاماش نمیاد...این بحث رو ول کن.

از فکر کردن بش و حسش حتی حوصله‌ام سر می‌ره.
کُلش به من مربوط نیس...آشیه که خودشون پختن و حالا کون خودشونو می‌سوزونه..من کمکی نمی‌تونم در این زمینه بشون بکنم...مادرم انداختتش گردنم و راحت شده:
اگه شهرزاد بم می‌گف می‌خواس بره جلوشو می‌گرفتم.

خو دیگه.

جز اینم توقعی نمی‌ره از اون زن.

حوصله‌اش رو ندارم...پسره سر و مر و گنده‌اس...
شاید سرددل شدم..نمی‌دونم..حتی نسبت به بچه‌هام اون دلسوزی قبلی و همدلی سابق رو ندارم...کم نمی‌ذارم براشون اما نمی‌میرم براشون...
منظورم اینه که اول خودم.
شایدم خدا رو شکر موقعیتش پیش نیومده که بخوام ببینم تو مواقع لزوم می‌رم یا نمی‌میرم.

اینایه ول کن.

پریل طلایی گرفتم. خبر جدیدمه اینه. تا حالا همه‌اش خاکستر.

این‌دفعه قانون سال رو گذاشتم زیر پا. من همیشه پریل می‌گرفتم..گلی...و جام..جام رو دوس دارم ..تمیز نمی‌کنه اما بوش قدیمیه...

من چیزای قدیمی رو دوس دارم.

حالا پریل طلایی گرفتم.

هیچ توضیح دیگه‌ای ندارم.

تمام دیشب و امشب و شب قبلش دوروبرم بود...هی تو جذابی و چشمات جذابه و آی لایک یو و هلو بیوتیفول و آی لایک نگاهت رو و..شکلت عین اسمته..اسرار آمیز و جادویی و جذابیت شرقی دار و اربیک داری...و ...

مادرقحبگی‌اش به اینه که همه چی رو با اجازه‌ی خودت می‌خواد  جاست تو اجازه بدی...اگه تو مایل باشی...

بعد این‌جاشو: من به تو احترام می‌ذارم و نمی‌خوام بت آسیب روحی بزنم...اما صحبت با دیفرنت سکس(جنس مخالف نه سکس متفاوت) همیشه برای آدم جذابه...
این‌جاش بود که من کتابا رو جمع کردم. دس زیر چانه زدم و دیدم که گرندپا چی ایز تایپینگ.
من رو باش که خودم رو اماده کرده بودم براش به کمک این و اون بنویسم که ...نِور مایند به قول خودش..تازه تیمشم امشب باخت و وقتی بش گفتم نوشت سو بد.

مهم نبود اینا..مهم این بود که ...

بعد امشب کاشف به عمل اومد که ...

جالب این‌که ابتدایی بام انگلیسی صحبت می‌کرد: وایف..بِد.

یعنی زنم خوابید و من آماده‌ی جلقم.

البته آخرش رو من دورهمی می‌گم به زبون او می‌شه وفت خصوصی خودم رو دارم که بش به عنوان ریلکسیشن نگاه می‌کنم و یه جور ریکاوری روحیه  و ....مجسمه‌ی بودا تو باغچه و این بساطا ته‌ا اینه که ...بعد زن‌های اروپا و اینا رو رها کردی و دیگه سرحوصله‌تر از ما برای این برنامه پیدا نکردی؟

آدمکش کور و آگاتا کریستی و مرلین مونورو و کمپانی نفت انگلستان در خوزستان و گرمای هوا و ما عین هوامون لابد گرمیم و لندن خوب نیست اما روستاهای اطراف نمی‌دونم کجا عالیه و کیر عمه‌ی شیطان ته‌اش اینه که ..من تنها توی سوفا هستم و  لایک ذ آل پی‌‎پل نیازهایی دارم و لاست نایت با تو گفتگوی وری نایس و اوپنی داشتم که امشب مایلم اوپن‌ترش کنم به یاری حق...
خودشون رو نمی‌دونم ما این‌طور وقتا به طرف می‌گیم با البته حضور خانوم والده‌اتون وای نو؟!...اصلا باعث افتخاره ...
بله روتین نابود کننده‌اس و صحبت با یه آدما نیو ..
و من هی عذر بخواه که مای انگلیشی وری بووووووم ..و اون ایتس اوکی و ..
این شد که به گوز خودش و رب دوشامبرش و لیوان تو دسش برخورد ...قبلش از زوایه‌های مختلف از صورتش و رب دوشامبر باز عکس می‌گرفت...

خیلی طول کشید که متوجه شم یعنی داره جذبم می‌کنه....خو جذب سینه‌ی بی‌موت بشم...یا رنگ سفید پوستت که صد زحمت به شیربرنج زنِ فاضل...
فکر می‌کردم می‌خواد از صورتش بگیره ( اینم نفهمیدم چرا اولش) و هی سینه و ایناش می‌افته.وقتی گفتم بابا گاد لِس یو یا همچین چیزی برو جایی دیگه ریلکس شو عزیزوم...این‌طوری شد  رف پیش وایف. بِد.

گود نایت و بای

روحا بلا رّدّه...بس ناکصنی های...انگریزی اُ فاسد..تِف و سِف...ولک دکتر مصدق مضی خله النفط ملی...الانگریز انهزم و الارمن اتصلی...

امن انتِ ما اتصلی.

اترید اتسوی ریلکسیشن ابراسی.