فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

صبح مادرم به من  بسکوئیت ویفر موزی داد. بچه که بودم ویفر دوست داشتم صبح که با درد بیدار شدم مادرم به من بسکوئیت ویفر موزی داد.
- بخورش خوب می‌شی.
دلم می‌سوزد. میلی ندارم. خیلی وقت است بسکوئیت ویفر موزی دوست ندارم دیگر. اما بچه‌ی مادرمم. بچگی‌ام یادش مانده...فکر می‌کند این خوشحالم می‌کند و دردم را کمتر.
بسکوئیت را می‌گیرم و می‌گذارم کنارم.

خوابم نمی برد این‎جا مرده شور برده.

فردا با عر و عور خواهر زاده‌ها بیدار  خواهم شد لابد 

چاره‌ای ندارم جز این‌که برای سال این ساعت بنویسم 

دلم برای آن تخت قراضه تنگ شده.

و برای لوس‌بازی هم اضافه کنم و آدم قراضه‌تر تویش.


راستی توی کانال تلگرام عکس فلافلی که پختم را گذاشتم. خواستید ببینید.

غذاهای خوبی داشت.

آها..گفتم یک بار.

این فیلم را دوست داشتم.

می‌شود گفت: خیلی.

still walking رو دیدم. همون دیشب که دعوای بدی بین من و سال درگرفته بود. دعوای خیلی بدی که باعث شد درش رحمی نکنم به‌اش و ضمن بافتن بشکافمش..تا آخرهایش را دیدم و بعد از آن را امروز که اثری از آن دعوا نمانده بود در اثر پیش‌‌قدم شدن سال برای آشتی از یک طرف و کش ندادن من از طرف دیگر..بقیه‌اش را دیدم و خوشحالم که دیدم.
شک دارم که زنی مسن فیلم را در نقش چه کسی دیده‌ام؟ مادرِ هانیکو؟ پیری‌های اوشین؟ کی بوده؟ یادم نمانده اما غذاهای فیلم خوب است. طبیعتش..لوس‌بازیِ دخترِ فیلم و ...
فیلم بی‌دعوایی است..خون و کردن ندارد. منظورم این است که حرص نشان دادن این دو را ندارد و این برای من خوب است. پروانه‌های زرد دارد که مادر فکر می‌کند روح پسر است یا بنابراعتقاد بودایی‌ها خود پسر است و ریختن آب روی قبر:
گرمه...الان آب حسابی می‌چسبه.
جمله‌ای که مادربزرگ زمانی برای پسر مرده‌اش می‌گوید و پسرش بعدها تکرار می‌کند گرچه در موقع شنیدن ...
آقا منظور این‌که ما هم بالاخره شبیه پدر مادرهایی می‌شویم که زمانی ازشان دل پر داشتیم و فحش عالم را می‌دادیم نشود.آیه البته نازل نشده بر اساس این فیلم که یعنی حتما همین‌طور....تا حدی شباهت پیدا می‌کنیم..همان‌طور کمی کند و خرافاتی و این‌ها می‌شویم و خرفت حتی...
زمان می‌برد فقط. زمانی به اندازه‌ی مردن پدرمادرهایی که برایشان شاخ می‌شدیم  و بزرگ شدن بچه‌های خودمان که جای آن موقعِ خودمان را بگیرند...
البته فیلم نمی‌گوید بله بهشت زیر پای یا کون فلان..و تمام مادرها یا پدرها گلند یا بلبلند...می‌گوید سیر زندگی این است.
با پدرت فوبتل یا بیسبال نبین..مادرت را نبر توی ماشین بگردان..بکنی یا نکنی می‌میرند.
یک روز می‌روی سر قبرشان با بچه‌هایت و برای بچه‌هایت از پروانه‌ای رنارنجی می‌گویی که ممکن است روح باشد..و اگر ازت بپرسند کی به تو یاد داده این قصه را؟
خواهی گفت نمی‌دانم
یا نمی‌خواهی بگویی یا واقعا نمی‌دانی چون پیر و فراموشکار شده‌ای.

خانه‌ی پدرم هستم. یکی از لباس‌های قدیمی مادرم را پوشیده‌ام. مشکی با گل‌های زرد. با گل‌های رز زرد و برگ‌های خاکستری.  قدیم اندازه‌ی هر دومان بود. حالا برایش تنگ شده. توی دوره‌ی مریضی اخیر یک‌هو دیدم چهارکیلو با هم کم کرده‌ام. باورم نشد...
بگذریم.
مادرم این پیراهن را به من داده بود..و حالا توی اتاقی که کمد دیواری نصب کرده‌اند و برادرم تویش می‌خوابید من و نانا دراز کشیده‌ایم..پذیرایی‌اشان بزرگ است اما هر دو برادرم تویش خوابند و حوصله‌ی هیکل حجیم یکی‌اشان و خروپف دیگری‌اشان را ندارم..توی این اتاق با جایی کم‌تر و یک پنکه خوابیده‌ام و صفحه‌ی  هفتاد و پنج رازورزی زنانه هستم.
شش‌تا مترجم دارد و نمی‌دانم چرا و مهم نیست.
اما یک نویسنده دارد.
کتاب را می‌خوانم و سر شب با خواهرم و شوهرش و بچه‌ها رفتیم بیرون. خوش گذشت؟ خوش نگذشت. بد بود؟ بد نبود. خوش نگذشت؟ چون بار دوم است از خودم می‌پرسم جواب می‌دهم خوش نگذشتنش مسئله‌ی مهمی نیست. خوب نمی‌رفتیم هم بهتر نبود.
موسیقی‌های بی‌ربطِ شبیهِ آلودگی صوتی شوهر خواهرم را تحمل می‌کنم و می‌رویم. مرد خوبی است. بچه‌ها را نگه می‌دارد که حرف بزنیم و دم‌کرده‌ی گل گاوزبان و هل بخوریم.
من فلافل سرخ کردم برای شام و زمانی برگشتم که همه خواب بودند این‌جا.

نانا براس سال گریه کرد...گریه و گریه. نمی‌خواست سال برود. خیلی دوستش دارد. سال با احساس گناه و شرمنده نگاهم می‌کرد. انگار بگوید به‌خدا تقصیر من نیست که نانا این‌همه دوستم داشته باشد. خواهرم ده بار گفت مرده‌شور شانست رو ببرن. ببین دخترت شوهرت رو بیشتر دوست داره. اون رو بیشتر می‌خواد.
من ته دلم احساس راحتی داشتم. بهتر.
بهتر که نانا سال را بخواهد. وقتی نباشم خیالم راحت است که ...
نانا ممکن است من هم اگر بروم برایم گریه کند. من و بن و بابا را می‌خواهد. شاید هم بابا و بن را بیشتر و این برایم مهم نیست. من دوستش دارم و باهاش خوش می‌گذرانم.
شاید با پدرش راحت‌تر است و حتی بن.
من واقعا آن‌طور غش‌کننده بچه‌دوست هم نیستم. شوهر دوست هم. خوددوستم و البته سعی می‌کنم بی‌توجه نباشم به‌اشان.
مشکل یا مسئله‌ی من نیست اگر نانا پدرش را بیشتر بخواهد یا دوست بدارد.
خوب حس این‌که بچه هی دست‌هایش طرف مادر دراز باشد حس خوبی است اما بچه‌های من این‌طورند دیگر.
به خواهرم گفتم بله زن هاشم هم این‌ها را که می‌بیند می‌گوید: بچه دنبال مهر است...دنبال محبت است..دنبال کسی است که خواسته‌هایش را برآورده می‌کند.
خواهرم گفت گه خورده..عن...یعنی تو ظلمی می‌کنی به بچه‌هایت...آن‌ها فقط شبیه پدرشانند...
بعد نشستم روی سنگ روبروی خانه‌ی خواهرم..بوی گند زباله و گربه...
سال زنگ زد و گفت به نانا محل ندهم و بیخود که هی ...
میان این آدم‌های خوب که همگی به فکر منند نشسته‌ام..زندگی می‌کنم و خوبی‌اشان مثل احساس برتری پنهانی‌اشان بر من عیان است و جایی برای خدم جا پهن می‌کنم و  پیش می‌روم.
تا بالاخره بلای صفحه‌ی پنجاه و هفت را تا می‌زنم.

سال بم میگه یه بار اول عروسی یا فلان باهام دعوامون شده بود..کارگر بوده یا کجا یادم نی.س.لابد مجبورم کردهبوده چادر سرم کنم و من الکی شل  ول دنبال خودم می کشیدمش ..بعد من گریه کرده بودم...رفتیمهمبرفروشی جایی...اول حسابی گریه کرده بودم و یه همبر در حال گریه خوردهبودم..بعد گریه هام بند اومنده بود و گفته بود یه دونه دیگه هم می خوای؟ سرم اورده بودم پاینن ها بله و یکی دیگه رو خورد در حالی که هق هق پس از گریه رو می کردم و سومی رو پیشنهاد داده بود و نه نگفته بودم و اون گکفته بود بسه دیگه..و من دست انداخته بودم بازوش و احتمالا رفته بودیم اون سینما تو بلواره فیلم ببینیم یا فیلم شیم یا بوس بوسان کنیم یا چی.

قبل از رفتن وبلاگ مردی رو تصادفی خوندم که نوشته همیشه گشنه اس و فلان..ترغیب شدم کامنت بذارم برای رضای خدا یه بارم من.و بنویسم درکت میکنم.....ولی بعد دیدم عاشق کسیه و دیگران به چشمش نمیان و فلان

فرار می کنم از این چیزا...فراااااااار...

فعلا دارم جیشم رو نگه می دارم تا زمانی که نتونم نگه دارم.



حوصله‌ی موندن ندارم..جمع کردم رفتم...بهترین تیپی که زدم اینه مانتوی دراز قهوه‌ای و شلوار گشاد نخی...ناخونای قرمز..یه کیف که ترون علی یادها الرحمه می گف خیلی آشغاله بردم...هیچی دیگه...خبری نیس.

یه سری کتاب و فیلم هم هس که فکر نکنم وقت شه بخونم یا ببینم..

اما سرآستینام قشنگه. راضی‌ام. لله‌الحمد.


سال می‌گه تو زنی و خوشکل.. این رو همیشه می‌گه. البته این رو خانواده‌ام قبول ندارن چون صورتم گرد نیست..شبیه لعیا زنگنه و نیکی کریمی و نمی‌دونم کی نیستم.

صورت بیضی تخمی و دراز ...
از این حرفا صدتا یه عن دیگه.

سال این رو می‌گه و منتظره خوشحال بشم و خوشحال هم می‌شم اما این کافی نیست برای خوشحال کردنم. خوب خوبه مردی داشته باشی که از ظاهرت تعریف کنه...قربون صدقه‌ات بره و گاهی هم خر و بز و سگ بشه..
و تو جرش بدی.

اما این کافی نیس.

االبته احساس کمبودم رو جبران می‌کنم...نمی‌شینم نق بزنم...کارام رو می‌کنم..کتاب...غذا...فیلم..اگه حالم خوب باشه ورزش...هر کاری که بم حال بده...مثلا خوردن میگو...عکس گرفتن از خودم و فیم گرفتن از خودم و چیدنشون کنار هم و تماشای دوره‌های مختلف زندگیم و تفکر و اندیشه در ان باب که کل شی فانی الا وجهه و از این صوبّتا...

گاهی هم خوشکل کردن...خوشکل کردنی مناسب سن و موقعیت و جلب چند نگاه و با فاصله و  دور نگاه داشتن‌شان و ...
اما این‌ها کافی نیست انگار شاید هم باشه...

رضایت زیادی هست...اما تقصیر از این جا نیست...

یک چیزی باید در درون تعمیر شود و تازه این خاص من نیست فقط...

من می‌بینم خوبم..وقتی درون درب و داغان دیگران را حس می‌کنم فکر می‌کنم شکر رو به راهم...وقتی بدم بد باشم و وقتی خوبم خوب...

حوصله ندارم..

برم سعد الحلی گوش بدم.

صدای پیر خوبی داره.

من برای این زندگی عنی و آدمای تقلبی و تصنعی‌اش زیاد مورد خوبی نیستم. این رو زمانی می‌فهمم که با آدما برخورد می‌کنم. با زن هاشم مثلا تو آشپطخونه‎‌اش مثلا...وقتی دارم به دخترش می‌گم بابام مثلا مامانم رو دوس داش و فلان...یه‌هو می‌گه هاشم هم..دروغ می‌گع عین سگ. هاشم دوسش هم داشته باشه اگه بلد نیس بگه..از دورغاش خسته شده‌ام و می‌تونم نزدیکترین آدم دنیا بشه بم یا بشم بش اما به خوب که چی؟ به قول نانا و بن سو وات؟
واقعا سو وات زنِ هاشم؟
سو وات اگه تو بام صمیمی شدی؟
هیچ.


پریشب خون عین مرغی سربریده ازم می‌رف...من مرغ سربریده زیاد می‌دیدم چون ملت مرغاشونو می‌اوردن آقام سر ببره...یه خورده آب به مرغ..بسم‌اله...گذاشتن یکی از پاهات روی پاهای مرغ بریدن سرش طوری که پس گردن چسبیده باشه به گلوی مرغ و ول کردنش..مرغه بال بال می‌زد و می‌زد ..و همه‌جا رو خونی می‌کرد...نمی‌دونم چرا ..دلیلش مهم نیس اما اون موقع‌ها صحنه‌ی جالبی بود..اون سه چهار تکون آخر...بعد همه‌جا رو می‌‍شستن و  زن‌ها مرغ  و می‌نداختن تو دیگ آب جوش پراش رو می‌کند و شکمش رو خالی می‌کردن و بوی گند و بوی زفری خون همه‌جا رو می‌‎گرف...بعد رو شعله‌ی توی حیاط  مرغ رو می‌گرفتن رو شعله که پرای اضافه بسوزه...پراش رو می‌شستن و  خشک می‌کردن برای بالش...یه دونه‌اش رو داشتم من...خیلی نرم بود...بی‌بی‌ام داده بود بم..اوردمش با خودم تا همین اواخر که یه روز رقتم تو زباله خالی کردمش...خسته شده بودم از چسبیدن به هر چیزی که عزیز و دردناک بود

وقتی اون‌طور مرغ می‌موند رو زمین شیاراهای خونی ازش می‌اومد که بعد از مدتی دلمه می‌بست..بابام همونا شیارای خونی دلمه بسته رو روی کشته شده‌های جنگ می‌دید...وقتی مردا رو روی مردا می‌چیدن و زن‌ها روی زن‌ها و بچه‌ها رو روی مادراشون...پدرم می‌گف مثل شیره‌ی خرما دلمه می‌بست..یعنی لزج...یخ می‌اوردن که نگندن...وقتی آبادان رو زدن...
بابام خیلی موند دوره‌ی جنگ اون‌جا..هیچ وخ هم نر ف دنبالش امتیازی بگیره...یا حتی بچه‌هاش رو معاف کنه از سربازی یا چی...تنبله...یه جورایی بی‌انگیزه و دل‌مرده هم هس انگار...
بیشتر نگران اینه که تو جوانی زنِ همسایه رو بغل کرده و این جز کبائره...یا سیاها از سفیدا سفت‌تر بودن و داغ‌تر...
اینا رو این اواخر مادرم داره رو می‌کنه و رو سفیدش می‌کنه جلومون

آره خون می‌رف ازم...از حال رفتم و نمردم...

سرم..کمی تقویتی

باز زنده شدم و اومدم بنویسم

بابام می‌گف برادرش هم که خونش دلمه بسته بوده .کناره‌های دشداشه‌ی سوخته‌ از ترکشش هم این‌طوری ..مثل مرغ خودش رو کوبنده به در و دیوار؟

نه..فقط دراز کشیده و قبل از مردن به زنش گفته غنیه تموم کردم دوتا خر خر کرده و مرده

من چیزای دیگه هم دیدم..قبلا...

خیلی قبلا

دیدم چطور چاقو داغ می‌کنن می‌کشن رو زخم...پارچه می‌ذارن لای دندونای مرد و خوب می‌شه..چرا نمی‌بردن دکتر؟ نمی‌دونم...فقط نگاه می‌کردم..
شاید این‌طور درد کشیدنا رو که دیدم از درد کشیدن ترسیدم.


حالم خوبه. از پیری هم خوشم میاد. یه خورده غمگین‌کننده‌اس اما مهم نیس چون چیزی نمی‌مونه..حتی همین غمه و فلان.

بالاخره زیبا کار خودش رو کرد و من رو عضو گروه شین کرد که دکترای ...توش آشپزی می‌کنن. فقط برای این‌که زنی م. م. د خودش رو جُل کرده اون سط من هم باید برم...حالام رفتم.

ترشی بندری و دلمه..عکس پروفایلم رو هم زیبا انتخاب کرده.
فعلا سکوت مطلق....زیبا می گه تو نمی‌دونی الان چه جلز و ولزی اون زیر روشنه..

والا نمی‌دونم...خودش می‌دونه لابد و خداش

کتاب‌های توی تخت را تمام کردم

اسم کتاب جدید در خدمت و خیانت زنان است. شهلا زرلکی

می‌خوانمش و رد می‌شود..کتاب بعدی رازورزی زنانه است

مادام مارپل کجا رفته؟ زیر تخت؟

من دیگر بچه نیستم..اما خشم و سیاهی و کدری خسته‌ام کرد و تمام انرژی و مستی و گیجی یک‌هو شد درد و رنج و یک‌هو شنیدمش که پشت سر هم می‌گفت و می‌نوشت تمامش کن.

اگر تو بیای جای دیگر خوب است/

راضی هستی؟

نمی‌شود آن‌چه که اسمش را حالا گذاشته‌ای؟

آها.

باشه بفرما.

با حرف‌هایش به من حمله کرد. درست زمانی که چیزی را خورده بودم که ..

با حرف‌هایش به من حمله کرد...شارژ شده وبدم و قوی و دلم می‌خواست به اندازه‌ی قوّتم گریه کنم...سرزنده و شاد و به اندازه‌ی سرزندگی و شادی گیج...با حرف‌هایش به من حمله کرد.

بی‌رحم.

می‌گفت می‌خواهد من را به من نشان بدهد اما دروغ می‌گف همه‌اش این نبود..بهانه بود که ..

زود دست که کشید به سرم یادش آمد من زمانی ...

وقت انتقام.

توی حیاط رفتم..عق زدم..انگار چیزهایی مثل نوارهای سیاه براقی از زبانم خارج می‌شد...انگار سیاهی و کدری بود..عق زدم ..نه از درد...یا چیزی

نمی‌دانم از زخم؟

تا کی این‌همه حساس و  ...

به من حمله کرد

می‌گفت برای دوست داشتن من است اما شک دارم اگر کسی دیگر را دوست داشته باشد این‌همه پتک به دست بر سرش نمی‌کوبد و نمی‌گوید ببین تو اینی

و هی بگوید که تو چه هستی...کدامی...

تلخ بود

سیاه بود

آن‌چه از من به من نشان می‌داد..آن‌چه به عنوان من به من نشان می‌داد...

من خسته و زانو زده بغل جوی آب توی حیاط نشستم..مثل وقت‌هایی که بالا می‌آورم..و فقط عق زدم..ناراحتی و زخم و درد بود م‌ی‌دانستم..نباید می‌خوردم و شارژ و قوی می‌شدم و زر و زور می‌زدم...نباید می‌گفتم چه کرده‌ام و می‌کنم...

چرا باوقار نیستی؟

چرا باقار ترک نکردی؟

چرا

دست‌هایم خشک شده بود و دردی زیاد درون خودم داشتم که هیچ جوره نمی‌شد وجودش را توجیه کرد

چیزهایی مثل شکست عشقی و فلان ازم دور بودند

دور بودند

انگار کسی روی ران‌هایم سیگارش را خاموش می‌کرد..انگار کسی دست بسته من را زده بود..

درد داشتم و خرد شده بودم.

چرا؟

این‌ها اسمش دوستی نیست

این‌ها اسمش فرصتی رای انتقام است...فرصتی برای این‌که آدمی که زمانی کنارت زده بود را کنار بزنی

یا هر چه

نمی‌دانم


یا نه

بی‌خیال از اولش هم هیچی ارزشمند نبود

از اولش هم جای دیگران پیش من نبود

از اولش هم من احساسم یک طرفه بود

از اولش هم هر چیزی بود که اسمش

اسمش مهم نیست

دلم خواب می‌خواهد

وقتی بابک برای محدثه گریه کرد من هم گریه‌ام گرفت. هنوز این چیزها گریه‌ام می‌اندازه بعد کسی خودش را انداخت پیشم.
سال.
گفته بود نمیاد. قهر بودیم..تنها اومدم بعد اون هم اومده. نمی‌دونستم کی اومد و کجا نشسته بود. می‌گف ردیف پشت سرم جایی که خوب می‌دیده من رو..بعد گفت داشته می‌دیده من رو اون پشت مشتا...هی دماغم رو با شالم پاک می‌کردم و اون دختر لاغره‌ی  نشسته تو همین ردیف رو چنان با غیض نگاه می‌کردم که  انگار زده باشه توی گوشم.
گفتم اصلا کاری به کسی نداشتم من. دست گذاشت رو دستم: چوکولو....چوکولو...چوکولوی دروغگوی بدجنسِ اطواری..
چیزی نداشتم بگم.
فقط گریه کردم کمی..
- چرا گریه می‌کنی؟
- چون همه چی غمگینه
-گرسنه‌ای؟
- آره..
- چی می‌خوای؟
- هر چی...هر چیزی که جعفری داشته باشه
- نه این رو ندارن
- خوب...هر چی...
- می‌رم یه چیزی بگیرم...ولی زیاد به این دختره زل نزن..لاغره اما حق تو رو که نخورده
- من کاری به کسی ندارم..
می‌خنده و از جلوی دختره رد می‌شه..ببخشید می‌گه..دختر اصلا خودش رو تو نمی‌ده مثل وقتی مردی از جلوی پای من رد می‌شه...سال هم..خیلی اکس‌کیوزمی‌وار رد می‌شه از روبروش...برای این‌که هیچ جاشون نخوره به هم لازم نیس تلاشی بکنن. فقط رد می‌شن..
وقتی برگشت من دیگه گریه نمی‌کردم و بم گفت اون پشت فیلم رو می‌دیده....این دختره محدثه یه نمه تپله و غیرمعصومه..اکثر تپل‌ها آدمای غیرمعصومی‌ان می‌دونستم؟!..بعضیاشون به شدت خائن بد و خبیثن و کثافتا نمی‌شه دوسشونم نداش...باید پوستشونو کند و اذیتشون کرد اما نمی‌شه...
چیزی ندارم بگم...اما می‌گم خوب حالا...و پاکت چیپس پیاز جعفری رو باز می‌کنم بعد دوس ندارم بخورم نمی‌دونم چرا می‌دمش دستش و می‌گم میل ندارم.
خودش می‌خوره: آها...باز تصمیم به رژیم..از شنبه شروع کن.
طعنه.
-فقط یه چی دارم بت بگم: مسلول...اسکلتِ زشتِ خنگِ فرمولِ ریاضی ِ بُز.
- اینا چندتا چی شد.
محلش نمی‌دم..گوشیم رو باز می‌کنم خواهرم نوشته جاری‌های خواهر شوهرش که همه‌اشون چاقن دارن میان..
چرا همه‌ی دنیا از چاقا بدشون میاد؟ چی‌کارتون کردن؟
سال از بالا سرم می‌گه یه کلمه‌ی مبارکِ چاق دیدم تو پیامه...چی شده؟!
می‌خوام از حرص گازش بگیرم جایی نداره....گوشش رو گاز می‌گیرم محکم...
تحمل خوبی داره...بالاخره می‌گه: وحشی..
پاکت چیپس رو برمی‌دارم یه چیپس یه پاستیل..یه بسکوت رنگارنگ..یه قلپ شانی..
از شنبه هم هیچ غلطی نمی‌تونم بکنم. تو فکر کن آمریکام اصلا.

اگه تب دارید و کسی محل هاپو به‌اتان نمی‌دهد. تنهایی بروید سینما.

در سینما کوچه ی بی نام می بینم ...تنهایی.


وقتی تب دارید و کسی محلتون نمیده برید کوچه ی بی نام ببینید.

تب دارم. هر کدومشون میاد با دستای سرد و بدن سردش خودشو به من می‌مالونه و می‌گه وای چه داغی..من ضعفی درونی دارم انگار..اونا کیف می‌کنن از داغیم..نانا نوک دماغمو می‌بوسه: چقد دماغت داغه ماما..

بعد می‌گه دوس دارم لپت رو ببرم روش خامه و توت فرنگی بذارم بخورم...آخه تو کیکی..کیک کاکائو..

خنده‌ام می‌گیره...
چه چیزایی می‌گه...دوباره زیر دم نوش گرم رو روشن می‌کنم.

انتظار فرج از آخر خرداد کشم.

یه زنه هم گیر داد به سجودم..گف مثل مردا سجده می‌کنم...مگه فرق داره؟

- نه ببین باید إی‌طور نماز بُخونی..أوطور کار مردایه..متوجه هم نشدم چطور و چرا و کی.
گیر ها...سر هر دو نماز برام حیثیت نذاش.. بلند بلند ارشاد می‌‌کرد و هی اصلاح بود که می‌خواس بکنه...بعد جام رو عوض کرده بودم رفتم آخر صف که ولم کنه..اومده بود..دنبالم..یعنی خدا...
گشته بود پیدام کرده بود که ناراحت شدی؟ حلالم کن و فلان...بابا کی ناراحت شده ازت...اومدم نماز بخونم..می‌ذاریم حالا یا نه...؟رضایت بده اُ و بذارمون دوتا ظلمت نفسی و اغفر لی بگیم...یا لطیف ارحم عبدک الذلیل الضعیف.

والا.

ارحم بابا. رحم کن بُمون.

نکرد خو تا رفتیم بیرون.

زیبا دیشب باز تعریف می‌کرد که بله شهرزاد رو برده بودم مسجد با خودم وسط نماز رسیدیم..دید بعضیا انگار کمرشون گرفته باشه حالت نیم‌خم شده.. نه رکوع ِ کامل نه ایستاده به نماز...بعضیا فلان..که یعنی صبر می‌کنن که برسن به بقیه یا از یه جایی به بعد به دیگران می‌پیوندن.. ..نمی‌دونم چطوریه..بابام بلده..
به‌هرحال...نتونستم نماز بخونم..با دهن باز نگاه می‌کردم به اطراف  و هی وسط نماز رو خراب کردم و تا زیبا گف راحت باش بابا...تو جز مؤلفه قلوبهم هستی.
مدارا می‌کرد بام به دین جذب شم.

خداییش خواهرام خیلی بامزه‌ان. همه‌اش می‌خندم بین‌شون.

مثلا دیروز بشون گفته بودم چندتا سریال سوراخ درپیتی انتخاب کنن ماه رمضونی ببینیم با هم. مهم نیس چقدر جدی و اینا باشه...هر چی بدتر بهتر. مهم اینه بیایم تو گروه بشون فحش بدیم و بخندیم.
یکی‌اشون که تو کار مراقبتِ سریاله گفته یه خلیجی هست..یه مصری و یه بدوی...بدوی رو فکر نکنه دنبال کنه..مصری رو شاید...خلیجی رو هم برای مسخره کردن حتما.

پرسیدم ایرانی چی؟

گفتش از پریسال توبه کرده ایرانی دنبال نکنه...فقط دقه و گریه و شلوغ‌بازی و اغراق ..ماه عسل رو پرسیدم؟ گفتن نه..

خو پس قرار شده سریالایی رو ببینیم و بیایم تو گروه فقط زر بزنیم.

بعدشم یه چیزی.

از سریالای قدیم یاد کردیم. وجدانا همه چیِ قدیم بهتر بود. مثلا سریالای ایرانی. کهنه‌سوار یادتونه؟ در مورد کشتی بود. اسم محمدعلی کشاورز رو گذاشته بودم: طلی...دیروز خواهرم یادم انداخ. گف یادته بش می‌گفتی طلی...یادم نبود اما بعد یادم اومد چرا..چون هی قاتی می‌کرد و پسرش رو می‌زد...بعد خود پسره اسمش حسین بود..بش می‌گفتم حسین قلبی. وقتی خم می‌شد کشتی بگیره پشتش عین قلب بود..شکل قلب شروع می‌کرد تپیدن...چقدر می‌خندیدیم با دختران..
یه سریال هم بود اسمش یادم نیس..در قلب من فکر کنم ..یه یارو چشم سبزه که نقشای عرفانی بش می‌خوره توش بود...یه دختره توش بود هی می‌گف مامان..مامان...و صداش می‌لرزید..عینهو بزِ در حال خفه شدن..
غش می‌کردیم با دخترا..دیروز خواهرم می‌نوشت همه‌اش زیر سرت بود..نمی‌ذاشتی سریال ببینیم...مگه سریال رو می‌سازن ببینی؟ می‌سازن که در موردش فکر کنی و اسمی در خور شأنش بش بدی.

آها پهلوانان نمی‌میرند هم خوب بود...خِلیلِ ِ مرد بود...همه عاشق یه زنِ شده بودن...صدا رگه دار...نمی‌دونستیم هم چرا و هی بکش و بکش و انتقام برا خاطرش..
یه سریال هم بودش که اسمش رو یادم نیس...فقط خیلی باکلاس بودن و هی گلناز نامی درش می‌گف: شیر با قهوه؟ قهوه با شیر؟

اما پلیس جوان

یادتونه که هر کی بد بود اون موقع‌ها تو سریالا اسمِ ایرانی باستانی داش؟! مثلا اسفندیار بد بود..کرم و خروس زنده می‌خورد...
بعد شب ققنوس هم توش بود...
زیبا تازه معلم شده بود..من رو برده بود با خودش...زیبا داشت در مورد لیله الرغائب می‌گفت..شب آرزوها...که هر چی بخواید بتون می‌دن..یکی از دخترا پرسید خانم؟ شب ققنوس چه شبیه؟؟...دیده بود تو سریال یه چیزی رو می‌سوزونن

نتونستم نگم شبیه که بابات رو توش می‌سوزونن...زیبا من رو از کلا اخراج کرد و گف زیاد حرف می‌زنم...
والا یه چیزی  از پلیس جوان شنیده بود اُ اومده بود می‌گف..جدی هم گرفته بود..زیبا گف هیچ به درد معلم بودن نَم‌خورم.
و رفتن به مسجد البته.

بذارید در مورد مادرم بتون بگم.داستان خرزه و چشم درشت یادتونه؟

الان بذارید بقیه‌اش رو بگم.
دیروز خواهرام تو گروه صدا ضبط می‌کردن:
آخرین جنایات زکیه: گذاشتن چشم درشت در گونی و فرستادنش دست مورتون نزدیک قهوه‌خانه‌ای روبرو اسکله..
بعد چون عذاب وجدان گرفته مرتب اضافه می‌کرده: مورتون گفته *سِری رف طرف غذا. اون یکی خواهرم تاکید می‌کنه با لحنی جدی و شاهدمآبانه: من خودم شاهد بودم. داشتم نماز می‌خوندم که دیدم خانم زکیه خانم عباش رو سرش کرد و خرزه رو گرفت توی دستش و بردش بغل خونه‌ی حاجی ناصری..پشت مسجد..چون می‌دونه مهربونن و به گربه‌ها و حتی مارمولکا غذا می‌دن.
بعد برگشته هی تند تند صورتش رو می‌شسته و می‌گفته چقدر گرمه که یعنی اشک نیست عرقه و به نقطه‌ی نامعلومی زل می‌ده و می‌گفت: حالا یعنی سگا خوردنش؟!
بعد خونه رو شسته و قدغن کرده گربه بیاد و بابام رو تهدید کرده که اگه به حیوونی اعم از گربه، سگ، سیمرغ یا هر چیزی که درموردش می‌گن حیوونی فلانی غذا بده خودش می‌دونه و خودش ..خونه رو ول می‌کنه می‌ره بابام رو می‌ذاره با حیووناش.

بابام هم گفته اصلا آب می‌ریزه رو گربه‌ها دیگه. از إی به بعد.

* سریع

 هر وقت عکس پروفایل تلگرام یا واتساپ رو عوض می‌کنم معمولا پدرِ جان یه تذکری به ما می‌ده. احساس ناظم بودن، معلم بودن هنوز تو جانشه.

مثلا چند روز پیش این بود پندش به من: بابا مراعات کن شهرزاد...این تصویرت خیلی تبرج داره. چشمات برای نامحرم خوب نیست.

لابد برای محرم خوبه.عوضش کردم.
سر لج البته یکی دو روز اضافه گذاشتم بمونه. همین‌طوری که حرف گوش کن به نظر نرسم زیاد حتی در این سن.

امروز تذکر داده این عکس مناسبه ظاهرت ساده و متینه اما کاش حجاب به سر داشتی دخترم.

آها.

به قول تهرانیا: حیوونکی پدر.
بلانسبت  این پدر البته.


نانا رو از دیروز زیاد ندیدم و امروز. صدای کامپیوتر می‌یاد. صداش زدم..با لبخندی بر لب و حواسی جا گذاشته همون‌جا اومد...
- چی می‌دیدی؟

طول می‌کشه که حواسش بیاد سر جا
- یه کارتون...فردا ببینیم با هم؟

- اگه خوب بودم آره

- یه پسره‌ی فقیره که پیانو می‌زنه..
یه قاشق عسل می‌ریزم توی فنجونی که روبرومه...:خوب؟

- اما خون داره...شاید بترسی یا خوشت نیاد..می‌برم جلو..

- باشه

- چینیه

- دقیقا جایی که باید بره پیانو بزنه برای مردم بن گف نانا بابا گفته خوپشیت...خوپشیت..
خوپشیت رو با گردن یه وری می‌گه و چشمای بسته. یعنی خواب و خروپف.

- باشه فردا ببین

- دوستت دارم ماما...می‌دونم چه جوابی می‌خوای بم بدی..می‌خوای بگی تو بیشتر

- نه ..من کم‌تر دوستت دارم

- ممنون ..خیلی منتظر این جواب بودم

بعد می‌ره.

اینم ...اینم چی؟

یه چیزی‌اش می‌شه مثلا؟ کم خودت این رو شنیدی؟

نه منظورم اینه که...

بله.

از وقت‌های تب‌دار. ضعف‌دار که هیچ دوست ندارم روزم را باهاشان شروع کنم یا تمام. داغِ داغ است پیشانی‌ام. سال برای بچه‌ها ناگت سرخ می‌کند. بوی سرخ شدنی پیچیده توی آشپزخانه و اتاق خواب. بلند می‌شوم با تن لرزان بی‌جان هود را می‌‎زنم..چیزی را دم می‌کنم که گرمم بشود.
بعد باید چادرم را می‌کشم روی در شیشه‌ای اتاق خواب. در قدیمی خانه‌های شرکتی که نور نیاید تو..زیر درها را پارچه می‌گذارم..اسپری می‌زنم و روی تخت دراز می‌کشم..تختم شده جولانگاه انواع و اقسام اندیشه‌ها و گفت و گو و سکوت‌ها حتی...
دیشب خلوص- آرابسک و درمان معیوب را خواندم از انسان موجودی یک روزه..حالا خود همین داستان را می‌خوانم و سردم است.به نظرم بن زیاد حرف می‌زند..صدای خودش و سال بلند است انگار..
-می‌روی توی خسوف؟
سال این را می‌گوید...
نمی‌دانم چه بگویم جز این‌که سردم است و دوست دارم حرف نزنم.

راستش رفته.بودم ببینم.پلیس جوان  چی کار کرده ...

امروز خیلی بم رسید سال اگر نبود حمایتهای بی شاءبه ی او من امروز نبودم

باشه سال.

استعفاء میدم.

تو  می ارزی.

یکی تو اینستا برام نوشته بیگ لایک..اولین باره عکس می‌ذارم از خودم عمومی...سال داره دید می‌زنه..اسمش محسنِ یارو. همنامیم هم.

می‌شنوم می‌گه بیگ...بخوره تو جونت گوزو...
شروع شد.

ذیب

فیلم ذیب رو دیدم.
خوب نمی‌تونم بگم میخکوب این فیلم شدم. میخکوب که سهله مثلا پاش لاک قرمز زدم. چت‌های خواهرام رو خوندم. که خواهر شوهر خواهرم کون پهنی داره و دراز هم هست و چون سیده احساس معصوم بودن داره و همه‌اش به مسائل جنسی اهمیت می‌ده و چشمش به کونِ جاری خواهرمه و از این بساطا.
بعد بحث‌های دیگه..همه رو می‌خونم و شرکتم در حدِ آها هست..چندجا البته عکس کوسن و پیش بند فرستادم...زیاد استقبالی نشد که مهم نیست.
فیلم رو دیدم.
فیلم نامزد دریافت اوسکار شده و برای من از جهت عربی بودن مهم بود فقط. اگه در بچگی اون‌همه سریال عربی بدوی اردنی دنبال نمی‌کردم برام مهم نبود حالا چون مثل سال لهجه‌ی سخت‌شون رو متوجه نمی‌شدم لابد. زیرنویس فیلم هم روسی بود و کمکی نمی‌کرد
اون موقع‌ها زندگی بَدوها برام جالب بود. سختیِ زندگی‌اشون..رسم و رسوم..قهوه و مهمان‌داری و فلان..
و چیزایی بود هم که برام موهوم بود و هیچ کدوم از اینا رو سریالای بدوی اون سالا که نشون نمی‌داد. زن‌های سریالای بدوی اون سالا که از کشورای اطراف که با اردن بد نشده بودن( سر طرف‌داری اردن از عراق هنگام حمله‌ی عراق به کویت) پخش می‌شد، آرایش کرده و قرتی بودن..با لباسایی رنگ رنگی و آب از چاه بیار و جوونای اسب سوار رو عاشق خودشون می‌کردن..
- بم آب بده دختر عمو
دختر پوست پر از آب رو سمت مرد جوان می‌گرف و عشق با شعرهایی که دو طرف می‌سرودند شکل می‌گرفت.
بعد دعوای قبایل  و پسرعموی دختر و بسته به زمان سریال شمشیر یا تفنگ به کار می‌رف در جنگ‌ها...آخرش مرد جوان عروسش را می‌برد و پیشانی‌اش رو می‌بوسید و حاصل سی قسمت دنبال کردن سریال در ماه رمضان همین می‌شد.
حس می‌کردم این حتی شبیه زندگی واقعی بدوها نیس..
تا وقتی اومدیم این‌جا و این‌جا هم عرب بدو داره..صحرا نشینن کم و بیش و تو کار پرورش اسبن...
زندگی سخت و اخلاق‌ سخت‌تری دارن..یکی دو بار که سر نگهبانی ایستگاه‌های برق بکش بکش راه افتاده بود سال من رو برد با زن‌هاشون حرف بزنم..
زن‌ها بلند و تیره بودن و عین مردا با دولت مشکل داشتن و اول از همه بت می‌گفتن: عربن  و از چیزی نمی‌ترسن...رسا و بی‌ملاحظه حرف می‌زدن..اسلحه به دس ایستاده بودن و من حتی جرات نمی‌کردم نگاشون کنم..چه برسه به این‌که هم‌کلام شم باشون.
 دس و دلبازن و مهمون رو گرامی می‌دارن و به شعر اهمیت می‌دن.
توی این فیلم اینا کم و بیش حس می‌شه..فیلم حتی یه زن هم نداره.
حتی سایه‌ی یه زن تو این فیلم رد نمی‌شه..عوضش صحرا هس و خشونتش و طبیعت جادویی  بین کوه‌ها و در عین‌حال ستمگرش.
از این‌که این فیلم رو دیدم راضی‌ام اما با ندیدنش چیز زیادی هم از دس نمی‌دادم...لذت چندانی به من نداد فیلمه...
وقتی پسر بچه قاتل برادرش رو کشت حس دوگانه‌ای داشتم...
راضی بودم و دل‌خنک..و غصه‌دار از کار روح و روان انسان که بعضی وقتا فقط انتقام آرومش می‌کنه.
فیلم طوری ساخته شده که بیننده‌ای که از زندگی بدوها چیز زیادی ندونه شاید به سختی ارتباط برقرار کنه. شاید نویسنده و کارگردان به عمد بازی، شادمانی  فیلم رو کم نشون داده چون این چیزا در زندگی بدوها واقعا کم هست. زندگی در شرایط سخت طبیعی و بی‌آبی و فلان وقت زیادی برای این چیزا نمی‌‌ذاش و نمی‌ذاره..کشته شدن برادر...مهر برادر بزرگ به برادر کوچیک...انتقامی که شاید از سر غریزه و کودک بودن شخصیت صورت گرفت...بازی برادرها به نظر من خیلی خوب بود..یعنی اگر ابراز احساسات زیادی ندارن..اگر جاذبه ندارن برای اینه که واقعا خودشونن.
کارگردان خوب اون محیط رو شناخته و آدماش رو..لباسا...طرز راه رفتن..موها...کلا دکور و گریم بی‌نقص و باورپذیره..
اگر فیلمایی که می‌بینید  رو دانلود می‌کنید برخلاف دیگر فیلمای عربیِ جایزه بگیر یا نگیر می‌تونید از سایتای دانلودِ فیلم ایرانی هم می‌تونید دانلودش کنید.
من با شق الانفس از یوتیوب دانلود کردم..و زیرنویسشم گفتم روسی بود.
 می‌تونید زیرنویس انگلیسی یا فارسی پیدا کنید.
تبلیغی برای این فیلم نمی‌کنم اینا رو نوشتم از اون جهت که اگه مایل بودید ببینید، ببینید.

نمی‌دونم کی خوابم برد.

بیدار شدم نمی‌دونستم کجام و ساعت چنده. کوفته و با سردرد به اطراف نگاه کردم.

دلم چای خواست.

اتاق تاریکِ تاریکه.

موهایم را شانه میزنم فکر می کنم چرا نرمی و عطرشان برا ی کسی خاطره نشد ؟

چه حس  دیر شده ی مفلوکی. 

سردمه.

کمردرد رو با کیسه ی آب گرم سعی میکنم رفع کنم ...دیکلوفناک .

اتاق رو تاریک میکنم. درزهای نور رو میبندم.

فقط میشینم و بدون موسیقی و کار دیگه ای ب دیوار رو بر و.نگاه میکنم .

دستها در هم گر ه زده ...تسبیح گلی هم دارم.

کمی بویش میکنم.بوی خاک.


چندتا یش را خواندم .

خوب بود

واقعا بی‌عنوان


از پیدا کردن سنبل‌الطیب ناامید می‌شم. هر جا می‌گردم نیست. هر چی دارم کم‌کم قاتی می‌کنم. به‌لیمو و بادرنجبویه و گاوزبون و اون سفیدا ..کرما..بهارنارنج.. یه لیمو عمانی کوچیک...اسطوخودوس دارم قدیمی...کمی برمی‌دارم..می‌ذارم با هم..میام تو اتاق..سال لباس نداره..خنده‌ام می‌گیره..گرمش شده لابد...بس که من هوای کولر گریز شده‌ام...بدنم کرخت می‌شه و کسالت میاره برام...به بدن سبزه‌اش نگاه می‌کنم و از اون گوزوهای مهربون  عاشقانه تو دلم می‌گم...پشت کرده بم... بدنش آشنا نیس برام. کم دیدمش یا کم بش دقت کردم.
نمی‌دونم.
کتاب رو تموم کردم.
کتاب بدی نبود.بخش عقاید هندوها در مورد این قضیه خوب بود. وقتی با آگاهی کامل از جنبه‌ی پزشکی‌اش کار می‌کنن رو قضیه...
فصل آخر هم خوب بود..
نمی‌دونم چرا ر اون‌همه خودزنی کرد برش دارم..اگرم نمی‌خوندمش چیزی از دس نداده بودم..به عنوان کتابی سرگرم‌کننده خوب بود. شاید از جنبه‌ی کم‌یابی موضوع مثلا گفته؟
گفت بحث زیاد در موردش شده.
کلا دنبال این چیزاس.
بحث بشه زیاد در مورد چیزی. خیلی اعتبارش رو این یکی دو سه سال اخیر در نظرم از دس داده.
به ماه بیرون نگاه کردم...با دهان باز...سه تا ستاره.. یه خال ه ریز یه متوسط..چیزی داش به من می‌داد ماه که نمی‌دونستم چیه...خیره بش زل زدم و زل زدم...نمی‌دونم چقدر ایستادم...یه جور حس کرختی و انگار ارتباط برقرار کردن با چیزی که براش اسمی نداشتم...
مینا یک صفحه تو گروه خواهران نوشته بود که امروز عصر با فاطی جاریش جلسه‌ای غیبت کننده و پربار علیه خواهر شوهرش گذاشتن که پرستاره و خبیثه...
و فهمیده خواهر شوهرش گفته شوهر مینا زن ذلیله..و چرا ...و چرا...
چی بگم.
‌تا زنده هستیم این بساطا هس و جز زندگیه..کناره‌گیری ازش مدیریت و مهارت می‌خواد و کمی سنگ‌دلی برای روندن خواهر و فلان..نصیحتای خواهربزرگانه و ظاهرا خیرخواهانه اما باطنا خودخواهانه از سر بی‌حوصلگی برای شنیدن، کردم که بی‌خیال و مگه کیه و نظرش چقدر مهمه و...یکی البته باید اینا رو به من بگه.
بعد انسان موجودی یک روزه رو برداشتم..از اروین یالوم.
دیشب یه داستانش رو تموم کردم.
درمان معیوب.
خلوص رو هم..تا نصفه. منتظرم چیزای توی قوری دم بیاد شروع کنم بقیه رو و فردا رو سعی کنم فقط دراز کشیده بر تخت به خوندن بپردازم.

آخر الزرگه السوده

دوبوار هم خو به قول مادرم اِبکل عزا لاطمه: یعنی تو هر عزایی سینه زده...زود رفته این رو نسبت داده به دوران مادرسالاری.

دوران کس‌خلی...دوران مشنگی...دوران خجستگی..دوران گه سگی...
مادر سالادری.

مُردید سالاری کنید یعنی.

هیوووغ.

با أو مدل موهاش. تایر سی‌کِل گذاشته دور سِرش...اگه عرب بودن همه خواننده‌ها یه چی خدا داشتم باش ادامه‌اش بدم:
بِرا چی خودتو دیدی؟ ..گوز هم هر کی می‌گه گوز گوز برا خودش می‌گه حرفای بیخودی نزنید...یالا بای.