خوابم نمی برد اینجا مرده شور برده.
فردا با عر و عور خواهر زادهها بیدار خواهم شد لابد
چارهای ندارم جز اینکه برای سال این ساعت بنویسم
دلم برای آن تخت قراضه تنگ شده.
و برای لوسبازی هم اضافه کنم و آدم قراضهتر تویش.
قبل از رفتن وبلاگ مردی رو تصادفی خوندم که نوشته همیشه گشنه اس و فلان..ترغیب شدم کامنت بذارم برای رضای خدا یه بارم من.و بنویسم درکت میکنم.....ولی بعد دیدم عاشق کسیه و دیگران به چشمش نمیان و فلان
فرار می کنم از این چیزا...فراااااااار...
فعلا دارم جیشم رو نگه می دارم تا زمانی که نتونم نگه دارم.
حوصلهی موندن ندارم..جمع کردم رفتم...بهترین تیپی که زدم اینه مانتوی دراز قهوهای و شلوار گشاد نخی...ناخونای قرمز..یه کیف که ترون علی یادها الرحمه می گف خیلی آشغاله بردم...هیچی دیگه...خبری نیس.
یه سری کتاب و فیلم هم هس که فکر نکنم وقت شه بخونم یا ببینم..
اما سرآستینام قشنگه. راضیام. للهالحمد.
سال میگه تو زنی و خوشکل.. این رو همیشه میگه. البته این رو خانوادهام قبول ندارن چون صورتم گرد نیست..شبیه لعیا زنگنه و نیکی کریمی و نمیدونم کی نیستم.
صورت بیضی تخمی و دراز ...
از این حرفا صدتا یه عن دیگه.
سال این رو میگه و منتظره خوشحال بشم و خوشحال هم میشم اما این کافی نیست برای خوشحال کردنم. خوب خوبه مردی داشته باشی که از ظاهرت تعریف کنه...قربون صدقهات بره و گاهی هم خر و بز و سگ بشه..
و تو جرش بدی.
اما این کافی نیس.
االبته احساس کمبودم رو جبران میکنم...نمیشینم نق بزنم...کارام رو میکنم..کتاب...غذا...فیلم..اگه حالم خوب باشه ورزش...هر کاری که بم حال بده...مثلا خوردن میگو...عکس گرفتن از خودم و فیم گرفتن از خودم و چیدنشون کنار هم و تماشای دورههای مختلف زندگیم و تفکر و اندیشه در ان باب که کل شی فانی الا وجهه و از این صوبّتا...
گاهی هم خوشکل کردن...خوشکل کردنی مناسب سن و موقعیت و جلب چند نگاه و با فاصله و دور نگاه داشتنشان و ...
اما اینها کافی نیست انگار شاید هم باشه...
رضایت زیادی هست...اما تقصیر از این جا نیست...
یک چیزی باید در درون تعمیر شود و تازه این خاص من نیست فقط...
من میبینم خوبم..وقتی درون درب و داغان دیگران را حس میکنم فکر میکنم شکر رو به راهم...وقتی بدم بد باشم و وقتی خوبم خوب...
حوصله ندارم..
برم سعد الحلی گوش بدم.
صدای پیر خوبی داره.
پریشب خون عین مرغی سربریده ازم میرف...من مرغ سربریده زیاد میدیدم چون ملت مرغاشونو میاوردن آقام سر ببره...یه خورده آب به مرغ..بسماله...گذاشتن یکی از پاهات روی پاهای مرغ بریدن سرش طوری که پس گردن چسبیده باشه به گلوی مرغ و ول کردنش..مرغه بال بال میزد و میزد ..و همهجا رو خونی میکرد...نمیدونم چرا ..دلیلش مهم نیس اما اون موقعها صحنهی جالبی بود..اون سه چهار تکون آخر...بعد همهجا رو میشستن و زنها مرغ و مینداختن تو دیگ آب جوش پراش رو میکند و شکمش رو خالی میکردن و بوی گند و بوی زفری خون همهجا رو میگرف...بعد رو شعلهی توی حیاط مرغ رو میگرفتن رو شعله که پرای اضافه بسوزه...پراش رو میشستن و خشک میکردن برای بالش...یه دونهاش رو داشتم من...خیلی نرم بود...بیبیام داده بود بم..اوردمش با خودم تا همین اواخر که یه روز رقتم تو زباله خالی کردمش...خسته شده بودم از چسبیدن به هر چیزی که عزیز و دردناک بود
وقتی اونطور مرغ میموند رو زمین شیاراهای خونی ازش میاومد که بعد از مدتی دلمه میبست..بابام همونا شیارای خونی دلمه بسته رو روی کشته شدههای جنگ میدید...وقتی مردا رو روی مردا میچیدن و زنها روی زنها و بچهها رو روی مادراشون...پدرم میگف مثل شیرهی خرما دلمه میبست..یعنی لزج...یخ میاوردن که نگندن...وقتی آبادان رو زدن...
بابام خیلی موند دورهی جنگ اونجا..هیچ وخ هم نر ف دنبالش امتیازی بگیره...یا حتی بچههاش رو معاف کنه از سربازی یا چی...تنبله...یه جورایی بیانگیزه و دلمرده هم هس انگار...
بیشتر نگران اینه که تو جوانی زنِ همسایه رو بغل کرده و این جز کبائره...یا سیاها از سفیدا سفتتر بودن و داغتر...
اینا رو این اواخر مادرم داره رو میکنه و رو سفیدش میکنه جلومون
آره خون میرف ازم...از حال رفتم و نمردم...
سرم..کمی تقویتی
باز زنده شدم و اومدم بنویسم
بابام میگف برادرش هم که خونش دلمه بسته بوده .کنارههای دشداشهی سوخته از ترکشش هم اینطوری ..مثل مرغ خودش رو کوبنده به در و دیوار؟
نه..فقط دراز کشیده و قبل از مردن به زنش گفته غنیه تموم کردم دوتا خر خر کرده و مرده
من چیزای دیگه هم دیدم..قبلا...
خیلی قبلا
دیدم چطور چاقو داغ میکنن میکشن رو زخم...پارچه میذارن لای دندونای مرد و خوب میشه..چرا نمیبردن دکتر؟ نمیدونم...فقط نگاه میکردم..
شاید اینطور درد کشیدنا رو که دیدم از درد کشیدن ترسیدم.
بالاخره زیبا کار خودش رو کرد و من رو عضو گروه شین کرد که دکترای ...توش آشپزی میکنن. فقط برای اینکه زنی م. م. د خودش رو جُل کرده اون سط من هم باید برم...حالام رفتم.
ترشی بندری و دلمه..عکس پروفایلم رو هم زیبا انتخاب کرده.
فعلا سکوت مطلق....زیبا می گه تو نمیدونی الان چه جلز و ولزی اون زیر روشنه..
والا نمیدونم...خودش میدونه لابد و خداش
کتابهای توی تخت را تمام کردم
اسم کتاب جدید در خدمت و خیانت زنان است. شهلا زرلکی
میخوانمش و رد میشود..کتاب بعدی رازورزی زنانه است
مادام مارپل کجا رفته؟ زیر تخت؟
من دیگر بچه نیستم..اما خشم و سیاهی و کدری خستهام کرد و تمام انرژی و مستی و گیجی یکهو شد درد و رنج و یکهو شنیدمش که پشت سر هم میگفت و مینوشت تمامش کن.
اگر تو بیای جای دیگر خوب است/
راضی هستی؟
نمیشود آنچه که اسمش را حالا گذاشتهای؟
آها.
باشه بفرما.
با حرفهایش به من حمله کرد. درست زمانی که چیزی را خورده بودم که ..
با حرفهایش به من حمله کرد...شارژ شده وبدم و قوی و دلم میخواست به اندازهی قوّتم گریه کنم...سرزنده و شاد و به اندازهی سرزندگی و شادی گیج...با حرفهایش به من حمله کرد.
بیرحم.
میگفت میخواهد من را به من نشان بدهد اما دروغ میگف همهاش این نبود..بهانه بود که ..
زود دست که کشید به سرم یادش آمد من زمانی ...
وقت انتقام.
توی حیاط رفتم..عق زدم..انگار چیزهایی مثل نوارهای سیاه براقی از زبانم خارج میشد...انگار سیاهی و کدری بود..عق زدم ..نه از درد...یا چیزی
نمیدانم از زخم؟
تا کی اینهمه حساس و ...
به من حمله کرد
میگفت برای دوست داشتن من است اما شک دارم اگر کسی دیگر را دوست داشته باشد اینهمه پتک به دست بر سرش نمیکوبد و نمیگوید ببین تو اینی
و هی بگوید که تو چه هستی...کدامی...
تلخ بود
سیاه بود
آنچه از من به من نشان میداد..آنچه به عنوان من به من نشان میداد...
من خسته و زانو زده بغل جوی آب توی حیاط نشستم..مثل وقتهایی که بالا میآورم..و فقط عق زدم..ناراحتی و زخم و درد بود میدانستم..نباید میخوردم و شارژ و قوی میشدم و زر و زور میزدم...نباید میگفتم چه کردهام و میکنم...
چرا باوقار نیستی؟
چرا باقار ترک نکردی؟
چرا
دستهایم خشک شده بود و دردی زیاد درون خودم داشتم که هیچ جوره نمیشد وجودش را توجیه کرد
چیزهایی مثل شکست عشقی و فلان ازم دور بودند
دور بودند
انگار کسی روی رانهایم سیگارش را خاموش میکرد..انگار کسی دست بسته من را زده بود..
درد داشتم و خرد شده بودم.
چرا؟
اینها اسمش دوستی نیست
اینها اسمش فرصتی رای انتقام است...فرصتی برای اینکه آدمی که زمانی کنارت زده بود را کنار بزنی
یا هر چه
نمیدانم
یا نه
بیخیال از اولش هم هیچی ارزشمند نبود
از اولش هم جای دیگران پیش من نبود
از اولش هم من احساسم یک طرفه بود
از اولش هم هر چیزی بود که اسمش
اسمش مهم نیست
دلم خواب میخواهد
تب دارم. هر کدومشون میاد با دستای سرد و بدن سردش خودشو به من میمالونه و میگه وای چه داغی..من ضعفی درونی دارم انگار..اونا کیف میکنن از داغیم..نانا نوک دماغمو میبوسه: چقد دماغت داغه ماما..
بعد میگه دوس دارم لپت رو ببرم روش خامه و توت فرنگی بذارم بخورم...آخه تو کیکی..کیک کاکائو..
خندهام میگیره...
چه چیزایی میگه...دوباره زیر دم نوش گرم رو روشن میکنم.
انتظار فرج از آخر خرداد کشم.
یه زنه هم گیر داد به سجودم..گف مثل مردا سجده میکنم...مگه فرق داره؟
- نه ببین باید إیطور نماز بُخونی..أوطور کار مردایه..متوجه هم نشدم چطور و چرا و کی.
گیر ها...سر هر دو نماز برام حیثیت نذاش.. بلند بلند ارشاد میکرد و هی اصلاح بود که میخواس بکنه...بعد جام رو عوض کرده بودم رفتم آخر صف که ولم کنه..اومده بود..دنبالم..یعنی خدا...
گشته بود پیدام کرده بود که ناراحت شدی؟ حلالم کن و فلان...بابا کی ناراحت شده ازت...اومدم نماز بخونم..میذاریم حالا یا نه...؟رضایت بده اُ و بذارمون دوتا ظلمت نفسی و اغفر لی بگیم...یا لطیف ارحم عبدک الذلیل الضعیف.
والا.
ارحم بابا. رحم کن بُمون.
نکرد خو تا رفتیم بیرون.
خداییش خواهرام خیلی بامزهان. همهاش میخندم بینشون.
مثلا دیروز بشون گفته بودم چندتا سریال سوراخ درپیتی انتخاب کنن ماه رمضونی ببینیم با هم. مهم نیس چقدر جدی و اینا باشه...هر چی بدتر بهتر. مهم اینه بیایم تو گروه بشون فحش بدیم و بخندیم.
یکیاشون که تو کار مراقبتِ سریاله گفته یه خلیجی هست..یه مصری و یه بدوی...بدوی رو فکر نکنه دنبال کنه..مصری رو شاید...خلیجی رو هم برای مسخره کردن حتما.
پرسیدم ایرانی چی؟
گفتش از پریسال توبه کرده ایرانی دنبال نکنه...فقط دقه و گریه و شلوغبازی و اغراق ..ماه عسل رو پرسیدم؟ گفتن نه..
خو پس قرار شده سریالایی رو ببینیم و بیایم تو گروه فقط زر بزنیم.
بعدشم یه چیزی.
از سریالای قدیم یاد کردیم. وجدانا همه چیِ قدیم بهتر بود. مثلا سریالای ایرانی. کهنهسوار یادتونه؟ در مورد کشتی بود. اسم محمدعلی کشاورز رو گذاشته بودم: طلی...دیروز خواهرم یادم انداخ. گف یادته بش میگفتی طلی...یادم نبود اما بعد یادم اومد چرا..چون هی قاتی میکرد و پسرش رو میزد...بعد خود پسره اسمش حسین بود..بش میگفتم حسین قلبی. وقتی خم میشد کشتی بگیره پشتش عین قلب بود..شکل قلب شروع میکرد تپیدن...چقدر میخندیدیم با دختران..
یه سریال هم بود اسمش یادم نیس..در قلب من فکر کنم ..یه یارو چشم سبزه که نقشای عرفانی بش میخوره توش بود...یه دختره توش بود هی میگف مامان..مامان...و صداش میلرزید..عینهو بزِ در حال خفه شدن..
غش میکردیم با دخترا..دیروز خواهرم مینوشت همهاش زیر سرت بود..نمیذاشتی سریال ببینیم...مگه سریال رو میسازن ببینی؟ میسازن که در موردش فکر کنی و اسمی در خور شأنش بش بدی.
آها پهلوانان نمیمیرند هم خوب بود...خِلیلِ ِ مرد بود...همه عاشق یه زنِ شده بودن...صدا رگه دار...نمیدونستیم هم چرا و هی بکش و بکش و انتقام برا خاطرش..
یه سریال هم بودش که اسمش رو یادم نیس...فقط خیلی باکلاس بودن و هی گلناز نامی درش میگف: شیر با قهوه؟ قهوه با شیر؟
اما پلیس جوان
یادتونه که هر کی بد بود اون موقعها تو سریالا اسمِ ایرانی باستانی داش؟! مثلا اسفندیار بد بود..کرم و خروس زنده میخورد...
بعد شب ققنوس هم توش بود...
زیبا تازه معلم شده بود..من رو برده بود با خودش...زیبا داشت در مورد لیله الرغائب میگفت..شب آرزوها...که هر چی بخواید بتون میدن..یکی از دخترا پرسید خانم؟ شب ققنوس چه شبیه؟؟...دیده بود تو سریال یه چیزی رو میسوزونن
نتونستم نگم شبیه که بابات رو توش میسوزونن...زیبا من رو از کلا اخراج کرد و گف زیاد حرف میزنم...
والا یه چیزی از پلیس جوان شنیده بود اُ اومده بود میگف..جدی هم گرفته بود..زیبا گف هیچ به درد معلم بودن نَمخورم.
و رفتن به مسجد البته.
الان بذارید بقیهاش رو بگم.
دیروز خواهرام تو گروه صدا ضبط میکردن:
آخرین جنایات زکیه: گذاشتن چشم درشت در گونی و فرستادنش دست مورتون نزدیک قهوهخانهای روبرو اسکله..
بعد چون عذاب وجدان گرفته مرتب اضافه میکرده: مورتون گفته *سِری رف طرف غذا. اون یکی خواهرم تاکید میکنه با لحنی جدی و شاهدمآبانه: من خودم شاهد بودم. داشتم نماز میخوندم که دیدم خانم زکیه خانم عباش رو سرش کرد و خرزه رو گرفت توی دستش و بردش بغل خونهی حاجی ناصری..پشت مسجد..چون میدونه مهربونن و به گربهها و حتی مارمولکا غذا میدن.
بعد برگشته هی تند تند صورتش رو میشسته و میگفته چقدر گرمه که یعنی اشک نیست عرقه و به نقطهی نامعلومی زل میده و میگفت: حالا یعنی سگا خوردنش؟!
بعد خونه رو شسته و قدغن کرده گربه بیاد و بابام رو تهدید کرده که اگه به حیوونی اعم از گربه، سگ، سیمرغ یا هر چیزی که درموردش میگن حیوونی فلانی غذا بده خودش میدونه و خودش ..خونه رو ول میکنه میره بابام رو میذاره با حیووناش.
بابام هم گفته اصلا آب میریزه رو گربهها دیگه. از إی به بعد.
* سریع
هر وقت عکس پروفایل تلگرام یا واتساپ رو عوض میکنم معمولا پدرِ جان یه تذکری به ما میده. احساس ناظم بودن، معلم بودن هنوز تو جانشه.
مثلا چند روز پیش این بود پندش به من: بابا مراعات کن شهرزاد...این تصویرت خیلی تبرج داره. چشمات برای نامحرم خوب نیست.
لابد برای محرم خوبه.عوضش کردم.
سر لج البته یکی دو روز اضافه گذاشتم بمونه. همینطوری که حرف گوش کن به نظر نرسم
زیاد حتی در این سن.
امروز تذکر داده این عکس مناسبه ظاهرت ساده و متینه اما کاش حجاب به سر داشتی دخترم.
آها.
به قول تهرانیا: حیوونکی پدر.
بلانسبت این پدر البته.
نانا رو از دیروز زیاد ندیدم و امروز. صدای کامپیوتر مییاد. صداش زدم..با لبخندی بر لب و حواسی جا گذاشته همونجا اومد...
- چی میدیدی؟
طول میکشه که حواسش بیاد سر جا
- یه کارتون...فردا ببینیم با هم؟
- اگه خوب بودم آره
- یه پسرهی فقیره که پیانو میزنه..
یه قاشق عسل میریزم توی فنجونی که روبرومه...:خوب؟
- اما خون داره...شاید بترسی یا خوشت نیاد..میبرم جلو..
- باشه
- چینیه
- دقیقا جایی که باید بره پیانو بزنه برای مردم بن گف نانا بابا گفته خوپشیت...خوپشیت..
خوپشیت رو با گردن یه وری میگه و چشمای بسته. یعنی خواب و خروپف.
- باشه فردا ببین
- دوستت دارم ماما...میدونم چه جوابی میخوای بم بدی..میخوای بگی تو بیشتر
- نه ..من کمتر دوستت دارم
- ممنون ..خیلی منتظر این جواب بودم
بعد میره.
اینم ...اینم چی؟
یه چیزیاش میشه مثلا؟ کم خودت این رو شنیدی؟
نه منظورم اینه که...
بله.
راستش رفته.بودم ببینم.پلیس جوان چی کار کرده ...
امروز خیلی بم رسید سال اگر نبود حمایتهای بی شاءبه ی او من امروز نبودم
باشه سال.
استعفاء میدم.
تو می ارزی.
یکی تو اینستا برام نوشته بیگ لایک..اولین باره عکس میذارم از خودم عمومی...سال داره دید میزنه..اسمش محسنِ یارو. همنامیم هم.
میشنوم میگه بیگ...بخوره تو جونت گوزو...
شروع شد.

بیدار شدم نمیدونستم کجام و ساعت چنده. کوفته و با سردرد به اطراف نگاه کردم.
دلم چای خواست.
اتاق تاریکِ تاریکه.
سردمه.
کمردرد رو با کیسه ی آب گرم سعی میکنم رفع کنم ...دیکلوفناک .
اتاق رو تاریک میکنم. درزهای نور رو میبندم.
فقط میشینم و بدون موسیقی و کار دیگه ای ب دیوار رو بر و.نگاه میکنم .
دستها در هم گر ه زده ...تسبیح گلی هم دارم.
کمی بویش میکنم.بوی خاک.
دوبوار هم خو به قول مادرم اِبکل عزا لاطمه: یعنی تو هر عزایی سینه زده...زود رفته این رو نسبت داده به دوران مادرسالاری.
دوران کسخلی...دوران مشنگی...دوران خجستگی..دوران گه سگی...
مادر سالادری.
مُردید سالاری کنید یعنی.
هیوووغ.
با أو مدل موهاش. تایر سیکِل گذاشته دور سِرش...اگه عرب بودن همه خوانندهها یه چی خدا داشتم باش ادامهاش بدم:
بِرا چی خودتو دیدی؟ ..گوز هم هر کی میگه گوز گوز برا خودش میگه حرفای بیخودی نزنید...یالا بای.