چوب تو کون خدایان کوه المپ خوراکشون مخلوطی از عسل و خون پریود بوده.
بعد اینا رو با این اعتقاداتی که در موردشون داشتن میپرستیدن و حاجت لابد هم میگرفتن:
یا خدای کوه المپ اگه مرادمه بدی اُ بذاری به کونلیسیوس برسم دفعه بعد عسلشه کوهی اُ خونشه بیشتر میکونوم.
- باشه..دفعه پیش رِقیق بود...فک نکن خدام و حالیم نیسا...مونَم از ای بازیا بلدوم...رفتی خین مرغ قاتیش کردی...
- نه جان تو
- نباف...حیف که دلوم سوخته برات....اسمت چی بود؟...عینکمه بزنوم...کآ. ف خ..کافخلیوس؟...
- کافخُلیوس..
- هااااا....صِحیح...زنی حالا مردی با إی اسمت؟ حوصله اُبنهائیها رو نداروم ها..
- نه زنوم خدا..پ چطور رگل میشم؟
- چی؟ چی میشی ؟.درست نشنیدوم...مادربزرگومم نمیگه رگل دیگه...دشتان عزیزوم..دشتان
- خو باشه..همو...خدا اخراج من نَمکنی؟..مونو به کونلیسیوس میرسونی؟
- ها پ چی..گردنته کج نکن زن..سرته بالا بگیر و با غرور قدم بردار و استحیاء البته.
- دمت گرم
- زیرت نرم
- بیادب
- هوپ...هوپ خدام مث اینکه
- نه خو منظورم اینه...بفرما حالا اینه بزنه روشن شی...تازهیه تازه
- قوپ قوپ.( آوای بلعیدن)...اوفیشششششش جگرومه خنک کردی خدا جگرته خنک کنه...انرژیزا نباشه...یههو به رعد و برق بیفتوم کون ملت پاره شه زلزله بیاد هی اون رفته زیر آوار پیداش کن...این بیوه شده ...
- نه خدا...در حد پپسیه..گازش زیاد نیس..انرژیاش هم معقول و قابل قبوله..
- جونوم...معقول و قابل قِبولت...فاز عوض کردی رومون...ها...میگوم تو کار فلافل نیستی؟ دم دکه.. قاسم لزگه زیاد دیدومت
- نههههه...مشتریشوم...کار مو عاشقیه..
- پَ اسمت بت میاد...
- چرا؟
هیچی....خو باشه...برو امشب کونلیسیوس روته...فقَ نگا..تا از حد پسون نگذشته بت بگوم...قالت گذاش و رف نیای گله...آدم باذاتی نیس..مو خدام تو إی چیزا میدونوم..
- نه خدا...تو همی چیّته بخوّر که دسته..خیالت راحت..جروومم بده نمیام پیشت گله..میرم پیش خدای کوه تخم...اون تخصصش حل مشکلات قال گذاشتنیه...غذاشم سخت نیس..عرق زیربغل و چون خر..
- باشه...
- کاری باری؟
-قربانت..دس خدا...
- کدوم خدا؟
- خو دیگه نوچ نشو اَ شیرینی حالا..
- خدافظ...مراقب خودت باش.ش.زیادم از ای چیا نخور...بواسیر میاره
- برو تا سوسکت نکردوم
- ووووی...خدافط
- حا حا حا حا....ترسید..نگا نگا چطور میدوه...این چیه؟ لرزشه چیه...به گمونوم بلند خندیدوم...رعد شد..زمین ترک برداش...وووی...گفتن بم از قبل هم سنگین باش و هم سر به زیر و تنها و سخت..هیعی..چه گازی هم داش....آروغوم گرف...حالا آروغ بزنوم..تگرگ میزنه..بچسوم خاک میشه...دیگه چیزای دیگه خو...
تو هم ننویس برو کتابته بُخون.
- رو چشُم
- چشمت بی بلا طلا.
گرسنهام و انگار چیزی نیست که سیرم کند.
مثلا آش هست اما این ساعت؟ خفه میشوم. تخم مرغ محلی.
یک راز: از تخم مرغ محلی بدم میآید.
کیک
یک نه چندان راز: از کیک متنفرم.
خیار پنیر اینا؟ از فکر کردن بهاشان سردم میشود.
پس؟
هیچ.
خواندن کتاب و در انزوای دشتانی خویش سر کردن.
در تب بعدازظهرم شناورم. بدندرد ...دلم چی میخواد؟
دوست؟کتاب؟
فیلم؟
عشق؟
نه از من گذشته است. بی که گذشته باشم.
در صفحهی 69 میخوانیم:
به نظر میرسد همهی ادیان در سه مورد با یکدیگر همداستاناند: انزوا- محرومیت از اعمال دینی محرومیت از مقاربت.
بقیهی ادیان را نمیدانم اما در مورد دین خودم که وقتی ازش مینویسم به این معنی نیست که متدین یا متشرعم بهاش یا آگاهم به تمام قوانین و احکامش صرفا احساسم را در این مورد میگویم:
انزوا: زن اگر هم متدین نباشد خود به خود حالت انزوا و کنارهگیری به خود میگیرد. توی اسلام نشنیدم بگویند منزوی شو. این بدن زن است که منزویاش میکند. بدنی که روی روح تاثیر دارد و منزویاش میکند یا روحی که روی بدن تاثیر دارد و گوشهگیری میکند تا حالت عادی خود را بازیابد.
محرومیت از اعمال دینی: فکر میکنم در اسلام این نوعی مهربانی و درک و ملاطفت با زن باشد. فکر کن با کمردرد و دلدرد و تعوع و عصبانیت خم و راست شوی و روزه بگیری هم با تمام ضعفی که سراغت آمده. اسلام حتی قضای نماز را هم نمیخواهد. روزه چون وقت دارد و سالی یک بار است...اینکه نرود توی حرم و مسجد و اینها را نمیدانم چرا. شاید اینجا اجحافی شده باشد که مذهبیها میگویند ممکن است نخواهند خونی روی قالی از پس چادر نمازی جایی عبور کند یا روی قالی حرمی جایی..
نمیدانم چرای این نکته را.
محرومیت از مقاربت:
خیلی از زنها یا به عبارتی تمام زنهایی که من دیدهام از همخوابی در دوران خونریزی استقبال نمیکنند...من حتی توی بچگی میدیدم حیوانات همسایه مثل ماده سگها یا بزها وقتی خونریزی میکنند اجازه نمیدهند نرها بهاشان نزدیک شوند.
یعنی فکر نمیکنم زنها و حتی خود مردها تمایل غیرقابل کنترلی برای این مسئله داشته باشند تا حدی که اسمش را گذاشت: محرومیت.
یک جور کنترل است.
البته ممکن است استثناء وجود داشته باشد و سلیقهی جنسی آدمها و حتی حیوانات متفاوت اما اینکه عدم وجود رابطهی جنسی در دوران خونریزی محرومیت قلمداد شود به نظر من جال تامل دارد.
قابل ذکر:
البته نویسنده در برشمردن ظلم و اجحاف که در قوانین وندیداد علیه دشتان اعمال میشده کوتاهی نکرده و با امانت( آنچه من حس کردم) به نقل احکام وندیداد در این مورد پرداخته.
اول کتاب البته اشاره کرده که این قسمتها را مغها نوشتهاند و بر اوستا افزودهاند یعنی سخن مستقیم خود زرتشت نبوده...و زرتشت در پی زنانه مردانه کردن احکام و اینهایش نبوده.
1- ایرانیها میدانستند زنِ خوندیده باردار نمیشود. عربها نمیدانستند و نزدیکی با زن در این دوران را باعث به وجود آمدن فرزندی خونریز و سفاک میدانستند.
پدرم میگفت العاقل یکفیه اشاره.
عاقل با یک اشاره متوجه میشود.
اما نویسنده همچنان از این کشف شیرین خود خوشنود است. باز هم دلش نیامده اشاره نکند و چون مثل اکثر ایرانیهای به زور مسلمان شده حساب اسلام را از عرب بودن جدا میکند چون بالاخره احساس مورد تجاوز واقع شدن ِ تاریخی دارد و به تارج رفتن کتابخانه و فلان و تازه دردهای تازهی عربستان و امارات و عراق و اینها هم هست..
پس در صفحهی 59 باز اشارهای در متن میکند.
یعنی اول شرحی میدهد که بله اسلام گفته با زن حائض نخوابید اما عربها میخوابیدند...آنها هم که نمیخوابیدند این را از یهودیها یاد گرفته بودند در صفحات قبلی هم اشاره میکند که بخش لاویان تورات با ارداویرافنامه از حیث بررسی حیض اشتراک دارد.
پس یهودیهایی که بعضی احکامشان در این مورد به احکام دشتان و کارهایی که باید در دوران دشتان(خونریزی و فلان)کرد به عربها یاد میدادند که با زنهای حائض نخوابند و البته عربها اهمیت نمیدادند و همچنان به دنبال بار آوردن فرزندی سفاک و بیباک با زنهای حائض خود میخوابیدند و غسل نمیکردند چون به گُمیز اعتقادی نداشتند.
گمیز: شاشِ گاو.
در صفحهی 59 باز یک زیرنویس در این مورد داریم. لابد عاقل نیستیم و اشارهای ما را کفایت نمیکند.
سه اشارهی خوشحال در ابراز امیال.
پدر سال البته تشویقش کرده دکترایش را حتی بگیرد.
مخصوصا اگر ماما بشود و مشتریهایش بیایند خانه که دیگر اطلبوا العلم من المهد الی اللحد.
پونزه شعبان رو دوس دارم
به اونایی که اعتقاد دارن یا دوس دارن بی که اعتقاد داشته باشن یا هر دوی اینها با هم مبارک باشه
پونزه شعبان مبارک.
حالا توی حوله صورتی خودم رو جمع کردم...شامپو بدن سیاه و خوشبو...بوی بد مریضی رو ازم دور کرده و دلم سیگار میخواد ولی الان بمیرم بم سیگار نمیده سال...بچههام اتاق آخری رو کردن دیسکو...
دارن یه ترانه به اسم Alors on dance میشنون...و حرکات شنیع بالا پایین روندهاس که میکنن..من سردرد دارم و دس رو پیشونی گذاشته به گزارشات نانا توجه میکنم:
ماما خیلی شادیم...خیللللللییییی...ماما نمیای با من بپری ماما؟ دیروز تو آینه میدیدمت خیلی خندهداری میکردی ماما...
جوابی ندارم.
تعریف اینکه حالم خوش نیست براش بیمعنیه.
دارم به گوجههایی که روی میز آرایش گذاشته شده نگاه میکنم از باغچه چیدیم.کسی نمیبردشون تو یخچال.
تخممرغای محلی خونهی ف هم نصیب ما شد. چون خیلی به مرغاشون غذا میدیم هر چند روز یه بار با قسمت میکنه...زندگی تقریبا رو به زیبایی است. ای زیباپسند. اونام رو درآوره.
تخممرغا.
کانال غذا و آشپزی به فارسی نمیشناسم.
اما عربی چندتایی بود که در آخرین حذف تلگرام از دست دادمشون اما یکیاش مونده معرفی کردم تو تلگرام
بازم چندتایی پیدا میکنم میذارم لینکش رو.
من شعر کم میخونم. وقتی مینویسم کم منظورم اینه که تقریبا هیچ. گاهی کسی دوستی چیزی میفرسته عربی یا فراسی و میخونم..شده هم گه گداری خودم کتابی رو ورق زده باشم.
در مورد نزار هم خوب فقط موسی اسوار رو میشناسم ترجمهاش رو. اونم برای من که عربی رو میدونم به نظرم ترجمهی خوبی نبود اما این بیشتر برمیگرده به این قضیه که زبان و فرهنگ عربی رو میشناسم و ...برای خوانندهای که دنبال ترجمهی معمولی و معقوله خوبه.
شعرهای زیادی ازش خوندم..در واقع اشعار نزار حال خوبی به آدم میده و اونقدر توشون خوب زیاده که نمیتونم نام ببرم.
چندتا قصیدهی معروف داره که به صورت آواز و اینا خونده شده و محبوبیتشون افزایش یافته..
اگه زمانی به شعر قشنگی ازش برخوردم و حس ترجمه بود و وقتش خودم ترجمه میکنم. ترجمههای من عامیانهاس و شاید ابهت شعر عربی رو بگیره اما حس بیشتر فکر کتنم منتقل کنه.
شعر قشنگی از این به بعد نظرم رو جلب کرد میذارمش اینجا.
چند روز پیش نانا کمکم کرد که برای ادویههای برچسب بنویسیم. خیلی حرف میزد اما بد نبود.
خورشتی رو نوشته:
خروشتی.
شک داشته درست باشه نوشته: خروشطی.
بعد پلویی رو نوشته پلوای..یه علامت سئوال گذاشته چون مطمئن نبوده درست باشه پس چه کرده؟ با علامت سئوال شک خودش رو مطرح کرده. دخترِ سال که روی ادویهها مینویسه قلیه(!) یعنی که شک داره باشه ممکنه مال سرخ کردن باشه.
یه ادویه هم خودم درست کرده بودم روش نوشته ماما.
روی فلفل قرمز قلب و یک صورتک خندان و ...و آما...زنجبیلش رو باید زیارت کنید.
دوسش دارم میدونید؟
دوسش دارم.
عکساش توی تلگرام.
نمیتونم تک تک لینک بدم خواستید خودتون میرید ببنید دیگه.
از پشت فنس به خروس ف اینا نگاه میکنم.
عنوان رو تو دماغی بخونید. د رو شبیه ذ بگید. اصالت لهجهی همسادهی ما رو حفظ کنید.
امروز به سال گفتم برام کی النگو میخری؟
گفت لا أحب القیود فی معصمیک
جا داره آدم بش بگه گواد با این جوابش که چون میدونه خوشم میاد گفتتش...تازه من خودم قیود رو در معصمینم دوس دارم... اما فقط بوس فرستادم.
عنوان: از دسبند( اونی که به مچ مجرم میزنن) تو مچهات خوشم نمیاد. قسمتی از شعری معروف از ایلیا ابوماضی که ناظم الغزالی هم خوندتش
امروز هم عیده اسم شعر هست:
أیّ شیء فی العید أهدی إلیک
در عید چه چیزی به تو هدیه بدهم...یعنی هی یارو شاعره میشمره که فلان بدمت؟ ..خوب اون رو که تو داری و خوبشم داری...و ..بهمان؟ بهمان رو هم که تو داری...
خلاصه با رندی تمام چیزی نمیده در عید بهاش و ..
عوضش شعر قشنگی میگه و ناظم غزالی هم خوب میخوندتش..
اگه وقت بود و حوصله متن شعر و ترجمه رو توی تلگرام میذارم با ترانههه..
اگه شد البته.
دلمهها معروفم کردن.
برده بودم برای مهتاب...پیام داده بود که دختر عمهام گفته فلان
ترجمهی نوشتهی توی تلگرامم اینه:
خاک تو سر شانسم اونی که باید بخوره نمیخوره...
اوممممممممم ودانی( باز کردن کف دست و چند بار با همان کف اشاره به جایی یا کسی یا چیزی که در اینجا خودم هست و گفتن اوممممم ودانی میشه: غمّه...آیکنشم تو تلگرام پیدا کردم)
خاک تو سر شانسم که تو لجن تنحه کرده
تنحه حالتی شبیه سجدهاس که سجده نیست...یعنی به قصد سجده نیست..
تو امثال محلی هر وقت میخوان بگن فلانی خوش شانسه میگن بختش تو گُل خوابیده
مادرم یه اصطلاح داشت که میگف بختی امتنح بلصیان ..یعنی شانسم تو لجن کونش رو طرف آسمون گرفته...مثلا مال مردم اندر میان گلها قدم میزنه مال ما تو لجن مشغول ِ بیحیائیه..
چه میدونم چرا.
دیروز زنِ ف میگفت آیات منزوی شده بعد از مردن پیرمرد.
پسرش هم.
فِ.
توی ماشین توشمال چپ میشنوه و گریه میکنه و هفتهای یکی دو بار میبرنش بیمارستان...دیروز سبزی رو بردم خرد کردم و گفت که انشالا خوب بشم و خدا یه کُری بم بده..دستم رو بگیره.
اینا هم چی خومون فرک ایکنن کُر فخط س إیگیره...پرس کونوم: کُر سی چنم بی...
بعد من برای خروساش که به نظرم اونام افسرده و منزوی شده بودن غذا ریختم از پشت فنس.
و اینا...حالا مو کاری نداروم اما آسِس خوسمزه بی.
این
پستها را مینویسم که دردها را فراموش کنم. دردم را. درد تنم را و درد غیر تنم را.
نمیدانم درشان قرار است چه اتفاقی بیفتد پس. الان که این را مینویسم ساعت لپتاپ
هشت و چهل و شش دقیقه را نشان میدهد. آفتاب حال به هم زن و کثافت و چونی و
مادرقحبه و خواهرکس جنوب نورش انگار ساعت دوازده یک باشد نه سر صبح، تند و خشن
گرم و روشن تابانده.
ازش متنفرم.
دردهای من از دیشب شروع شده. حالا روی یک کیسه آب گرم
نشستهام. خودم را شکنجه میدهم عمدا. باید کیسه را بگذارم روی پهلوی چپم که
امیدوارم آخر خرداد زیر بیهوشی کارد بخورد و بمیرم.
یا پشت کمرم.
اما نشستهام رویش. قبل از اینکه نوشتن را شروع کنم دستهایم
را در هم گره زده بودم و روی کیسهی آب گرم نشسته بودم و به جلو زل
زده بودم.
آهنگی آرامبخش مثلا پخش کرده بودم. عرعر.
از این موسیقیهای شرق آسیایی که ازشان متنفرم و من را
یاد لباسهای چینِ قدیم، قناری و بلبل نشسته برسر شانه...امپراتور...اسمهایی شبیه قوبلای
خان.. تیموریان دورهی ایلخانی، نقاشیهای مینیاتوری، چشمهای نوک تیز ترسناک، بتها..بودا... سایهی موی زیربغل از نیمرخ توی حمام و هر چیز مهوع دیگری میاندازد.
میخواستم خودم را آرام کنم اما فقط یک لیوان شکاندم. از
اینها که تویش سس داشته قدیم. کوبیدمش بالای شومینهای که قدیمها برای انگلیسیها
شومینه بوده و برای ما حالا یک طور جایی است که تویش سنگ و تخم دایناسور و
گل خشک و مقداری از پوست تخم سگ نگه می داریم.
برای تزیین یعنی.
بعد بلند شدم آواز خواندم...یک آواز آفریقایی... آوایی
وحشی. از شدت درد و چراغ را روشن کردم و به سال که توی تخت با چشمان باز و دهان
احتمالا بدبو به سقف زل زده بود چون صدای شکسته شدن لیوان از خواب پرانده بودش
گفتم برود توی اتاق کامپیوتر بخوابد ..میدانم کس مادرش عود کرده و احتیاج به استراحت
دارد. دیسک.
نرفت.
نمیدانم چرا.
من خرده شیشه را جارو کردم و آواز آفریقایی را بلند
خواندم.
لا لی لا لی لو...یا ها ها..الان آهنگش را فراموش کردهام.
آن موقع یادم بود. جارو زدم و رفتم در حمام جیش کردم. و کف حمام را از موهایی که
از بدن سال و سر من و سر سال و اینها پر شده شستم. بعد چراغ را خاموش کردم و
چندبار عق زدم که بالا بیاورم اما نیاوردم.
رفتم قرص مفنامیک اسید دوتا خوردم.
بعد رفتم توی آشپزخانه و دوتا هل چاق و یک قاشق غذاخوری
پر زنجبیل و دوتا چوب دارچین انداختم در قوری گل گلیام -که سال برام از ماموریت
آورده و گفته مغازهاش کلی چیز داشته اینطوری...سال؟ ..نمیتوانم ادامه بدهم
خوشحالم که برایم قوری گل گلی آوردی اما حس تشکر، دوست داشتنت، عشق ورزیدن بهات،
ریدن روی سرت یا هر چیز دیگری را ندارم جز اینکه شرمندهام که ...نه نیستم...اما
کار قشنگی بود خرید قوری...زنده و جاودان باشی-
قوری را گذاشتم روی شعله پخش کن و برگشتم.
موسیقی عن را خاموش کردم. لباسم را درآوردم..و کیسهی آب
گرم را گذاشتم پشت سرم.
دیکلوفناک خوردم.
خواستم سیگار بکشم نتوانستم. خواستم به سال تجاوز کنم
حسش نبود.
خواستم کمی خیانت کنم حسش نبود و لقمهی دندانگیری
هم نبود.
انگشتهایم را قرچ و قوروچ شکاندم.
سرچ کردم موسیقیهای قشنگِ غیر چینی و غیر هندی.
اما نتم خیلی ضعیف بود.
الان این را دارم آفلاین مینویسم. نمیدانم کی موفق شوم و پستش کنم. بعد دم نوشم را آوردم طعم دارچینش کم و زنجبیلش بیشتر بود چون آن پودر و
این چوب بود.
حال نکردم باش اما میگویند برای تسکین درد و رفع حالت
چس که منظور تهوع است در اینجا-آخی سارتر- یارو است.
مفید.
حالا که این پست را ادامه میدهم سال به من پشت کرده
و دستش مشت است. آمریکا نداریم اینجا یا دولت که بخواهد سرجاشان بنشاندشان. پس من هستم طرف مشتخورش. کسی که آرزو دارد با مشت لهاش کند. احتمال میدهم. زیاد مطمئن نیستم. شاید صرفا یک حرکتِ توی خواب است.
صورتش را پوشانده با پتو و آوای نفسهایش بد نیست. سریال کثیف بازی تخت و تاج را از لپ تاپ حذف کردم که لپ تاپ بوی گند قرون وسطایی نگیرد.
بعد به سرچ کردن در مورد انیمه پرداختم.
سرعت کأنه لم یکن بود.
چیزی نبود.
خودم را مرد تصور کردم. افاقه نکرد.
خواستم گریه کنم فقط توانستم عری ناموفق و بیصدا
بزنم روبروی آینه. اشک نبود و حتی ...چیزی نبود.
کیسهی آب گرم را بردم پشت سرم گذاشتم.
یک قلپ دمنوش خوردم با عسل آشغال.
روغن شتر گوز که میگویند برا چروک کون و صورت خوب است
را انداختم توی سطل چون بوی استفراغ میمون میداد.
بعد شروع کردم مطالعهی کتابِ زنان دشتان و جنون ماهانه
کردم.
در حین مطالعه باز روی کیسهی آب گرم نشستم.
حالا که سال اومد و بش گفتم بدون حرف قسمت اول لاست رو برام گذاش.
خوشحال و پیروزمند از اینکه ناهاری که دوس داره پختم...به ابراز احساسات و مجبور کردن من به تماشای آن عتیقه پرداخت.
خوب چه اصراری بر اینکه سریال ببینم اصلا من.
به ظرفهای نشستهی تو سینک نگاه میکنم...دستام میخاره برای شستنشون.
تقویتی نانا و بن رو دادم.
سال میپرسه: مریضن؟
نه فقط کم غذا میخورن و لاغرن.
خودم هم یه آهن میخورم و به بن میگم برو لباسای مشکی رو پهن کن.
سال میگه نگاه کن. این اسمش جکه..باید باش صمیمی بشی..تا آخر سریال باش کار داریم. خودش یه بار دیدتش یه بار هم با برادرم دیدتش.
حالا هم میخواد با من ببینه.
هیوغ.
آخه هر چقدرم بازیشون خوب باشه و داستان داشته باشه
دودول باید ببرن و بخورن؟..یارو لخت مادرزاد میدوه دنبال اسب...خو نمیخوایم دودول مردونه ببینیم.
سرب آب بکنن بریزن رو سر طرف؟
مردا باید با هم بخوابن و بدن هم رو بتراشن و زنها...
خوب من نمیتونم. خستهام میکنه و ذهنم نمیتونه از قصه و شخصیتپردازی لذت ببره.
تو فیلما و سریالا کمی حیا برام لازمه. یه کم..
من فیلم وس ریال خشن هم دیدم...اما خو دیگه لازم نیس کون و اونجای همه رو ببینیم.....
دیگه چرا دودول بریده شده رو میًخورید...
خوب آدم میره زیر لحاف و فکر میکنه کاش عموم پیشم بود.
ازش پرسیدم تو بازی تخت و تاج رو دیدی؟
سلام هم نکردم.
نوشت که نه هر چیزی معروف بشه دوس نداره.
امید داشتم دیده باشه و بم بگه آفرین که ندیدی.
خوب حالا کی بم بگه آفرین که ندیدی؟
خوب چرا ندیدی؟
سلام.
میخوام تعارف رو با خودم بذارم کنار.
از دیدن فیلمای خشن..صحنههای جنسی مشمئزکنندهدار...از دیدن شکنجه...خون..دل و رودهی پاره..همخوابی با مادر خواهر...همجنسبازی..اممممم...شکنجهی حیوانات...از تماشای فیلمهای خیلی احساساتی..و ..هر چیزی که عماد و زنش معرفی کنن بدم میاد.
و سال.
تقریبا و سال البته.
خوب؟
از دیدن فیلمایی که ر میگه ببینم بدم نمیاد اما معمولا پس از دیدن بدم میاد
اما فیلمایی که خودم انتخاب میکنم بعد از مدتی برای خودم خوب میشن
سریال هم دوست دارم...اما سریالی ...راستش نه. سریال خستهام میکنه.
آها..بعد یه خواننده دارم...کل متن نوشتهام رو میخونه نظر نمیده یا...بعد میشینه پست تو تلگرام رو چک میکنه صداش رو ضبط میکنه وای شهرزاد نوشتی بش شلام کردم.
باشه مرشی.
چرا بلاکش نکنم؟
بلاکش میکنم.
هر وقت رفتم اونجا دور میزنیم رو موتور اما برای توی دنیای مجازی موتورسوار خوبی نیس...میندازتم خردوخمیر میشم هی.
بعد بن میادانگشتش رو میگیره روبروی لبم. تیغ کاکتوس رفته توش. به روش نمیارم که قد خرس شده و هنوز وقتی جاش زخمی میشه میاره ببوسم که" خوب بشه". .نانا هنوز اون موقعهای بنه.
نمیدونم کدوم موقعها ...یه موقعهایی هست که لذت بردن ازشون زیاده. از همون موقعها دیروز اولین داستانش رو نوشت.
داد خوندمش.
بدم سال بخونه.
سال.
الان اومد خونه و بم گفت سلام سیگارکش.
امروز دست از سر کارا برمیدارم. کارا که دست از سر من برنمیدارن و کاری که دوست دارم و باید بکنم رو شروع میکنم.
کاری که با آدمکش کور دارم.
خدایا چقدر از این کار میترسم و به نظرم سنگینه.
چرا؟
ولی احساس میکنم شروع اگه بکنمش ترسم میریزه.
کلا جز مطب متخصص زنان چیزی خیلی نترسوندتم تا حالا...اگه بلوف نباشه البته.
جالبه که تا چیزی هم بگی بت میگه خواهر این همه باید به خواهرش حسود باشه!
ولک کدوم حسادت.
نمیشه پیشت نشست...هی..
دلمم میسوزه گاهی..جز اون هیشکی برای بن سیب زمینی جدا سرخ نمیکنه...برام غذا میاره و فلان..بام میخنده..ولی روانیات میکنه
من خو دورم..اونا رو کشته.هی نمیرن اُ نمیرن زنگ میزنه بیاید تنهام...
میرن عصبانی برمیگردن..حق هم دارن.
تا حالا زندگی خراب کن و دو به هم زنی عین این زن ندیدم..ولک دختراتن هووت نیستن یا عروسات.
حالا تازه به این رسیدم که همه یا بیشتر برخوردای بد پدرم از اون بوده...
یعنی یه درد بزرگ بوده که اسمش مادر بوده.
تو زندگی من.
تا همین اواخر حتی چقدر ساده بودم من و چقدر ادای مادردختری درمیاوردم و حتی برای خونوادهی سال هم همینطور.
دست زندگی و دنیا و آدماش درد نکنه
یه نفعی که داش این بود کم برام نذاش تو نشون دادن خیلی چیزا.
فکر کن هنوز فکر میکردم مادر مادره و بش اعتماد داشتم...یا ...تعریف و مفهوم کلاسیک مادر و فلان...
چه غبن و خسرانی میشد...