فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

چوب تو کون خدایان کوه المپ خوراکشون مخلوطی از عسل و خون پریود بوده.

بعد اینا رو با این اعتقاداتی که در موردشون داشتن می‌پرستیدن و حاجت لابد هم می‌گرفتن:

یا خدای کوه المپ اگه مرادمه بدی اُ بذاری به کون‌لیسیوس برسم دفعه بعد عسلشه کوهی اُ خونشه بیشتر می‌کونوم.

- باشه..دفعه پیش رِقیق بود...فک نکن خدام و حالیم نیسا...مونَم از ای بازیا بلدوم...رفتی خین مرغ قاتیش کردی...

- نه جان تو

- نباف...حیف که دلوم سوخته برات....اسمت چی بود؟...عینکمه بزنوم...کآ. ف خ..کاف‌خلیوس؟...
- کاف‌خُلیوس..
- هااااا....صِحیح...زنی حالا مردی با إی اسمت؟ حوصله اُبنه‌ائی‌ها رو نداروم ها..

- نه زنوم خدا..پ چطور رگل می‌شم؟

- چی؟  چی می‌شی ؟.درست نشنیدوم...مادربزرگومم نمی‌گه رگل دیگه...دشتان عزیزوم..دشتان

- خو باشه..همو...خدا اخراج من نَم‌کنی؟..مونو به کون‌لیسیوس می‌رسونی؟

- ها پ چی..گردنته کج نکن زن..سرته بالا بگیر و با غرور قدم بردار و استحیاء البته.

- دمت گرم

- زیرت نرم

- بی‌ادب

- هوپ...هوپ خدام مث اینکه

- نه خو منظورم اینه...بفرما حالا اینه بزنه روشن شی...تازه‌یه تازه

- قوپ قوپ.( آوای بلعیدن)...اوفیشششششش جگرومه خنک کردی خدا جگرته خنک کنه...انرژی‌زا نباشه...یه‌هو به رعد و برق  بیفتوم کون ملت پاره شه زلزله بیاد هی اون رفته زیر آوار پیداش کن...این بیوه شده ...

- نه خدا...در حد پپسیه..گازش زیاد نیس..انرژی‌اش هم معقول و قابل قبوله..

-  جونوم...معقول و قابل قِبولت...فاز عوض کردی رومون...ها...می‌گوم تو کار فلافل نیستی؟ دم دکه.. قاسم لزگه زیاد دیدومت

- نههههه...مشتری‌شوم...کار مو عاشقیه..

- پَ اسمت بت میاد...
- چرا؟

هیچی....خو باشه...برو امشب کون‌لیسیوس روته...فقَ نگا..تا از حد پسون نگذشته بت بگوم...قالت گذاش و رف نیای گله...آدم باذاتی نیس..مو خدام تو إی چیزا می‌دونوم..

- نه خدا...تو همی چی‌ّته بخوّر که دسته..خیالت راحت..جروومم بده نمیام پیشت گله..می‌رم پیش خدای کوه تخم...اون تخصصش حل مشکلات قال گذاشتنیه...غذاشم سخت نیس..عرق زیربغل و چون خر..

- باشه...

- کاری باری؟

-قربانت..دس خدا...

- کدوم خدا؟

- خو دیگه نوچ نشو اَ شیرینی حالا..

- خدافظ...مراقب خودت باش.ش.زیادم از ای چیا نخور...بواسیر میاره

- برو تا سوسکت نکردوم

- ووووی...خدافط

- حا حا حا حا....ترسید..نگا نگا چطور می‌دوه...این چیه؟  لرزشه چیه...به گمونوم بلند خندیدوم...رعد شد..زمین ترک برداش...وووی...گفتن بم از قبل هم سنگین باش و  هم سر به زیر و تنها و سخت..هیعی..چه گازی هم داش....آروغوم گرف...حالا آروغ بزنوم..تگرگ می‌زنه..بچسوم خاک می‌شه...دیگه چیزای دیگه خو...

تو هم ننویس برو کتابته بُخون.
- رو چشُم

- چشمت بی بلا طلا.



گرسنه‌ام و انگار چیزی نیست که سیرم کند.

مثلا آش هست اما این ساعت؟ خفه می‌شوم. تخم مرغ محلی.

یک راز: از تخم مرغ محلی بدم می‌آید.

کیک

یک  نه چندان راز: از کیک متنفرم.

خیار پنیر اینا؟ از فکر کردن به‌اشان سردم می‌شود.

پس؟

هیچ.

خواندن کتاب و در انزوای دشتانی خویش سر کردن.



فیلم فروشنده.


برید حرب القلوب درست کنید.

در تب بعدازظهرم شناورم. بدن‌درد ...دلم چی می‌خواد؟

دوست؟کتاب؟

فیلم؟

عشق؟

نه از من گذشته است. بی که گذشته باشم.


در صفحه‌ی 69 می‌خوانیم:

به نظر می‌رسد همه‌ی ادیان در سه مورد با یکدیگر همداستان‌اند: انزوا- محرومیت  از اعمال دینی محرومیت از مقاربت.

بقیه‌ی ادیان را نمی‌دانم اما در مورد دین خودم که وقتی ازش می‌نویسم به این معنی نیست که متدین یا متشرعم به‌اش یا آگاهم به تمام قوانین و احکامش صرفا احساسم را در این مورد می‌گویم:

انزوا: زن اگر هم متدین نباشد خود به خود حالت انزوا و کناره‌گیری به خود می‌گیرد. توی اسلام نشنیدم بگویند منزوی شو. این بدن زن است که منزوی‌اش می‌کند. بدنی که روی روح تاثیر دارد و منزوی‌اش می‌کند یا روحی که روی بدن تاثیر دارد و گوشه‌گیری می‌کند تا حالت عادی خود را بازیابد.

محرومیت از اعمال دینی: فکر می‌کنم در اسلام این نوعی مهربانی و درک و ملاطفت با زن باشد. فکر کن با کمردرد و دل‌درد و تعوع و عصبانیت خم و راست شوی و روزه بگیری هم با تمام ضعفی که سراغت آمده. اسلام حتی قضای نماز را هم نمی‌خواهد. روزه چون وقت دارد و سالی یک بار است...اینکه نرود توی حرم و مسجد و این‌ها را نمی‌دانم چرا. شاید این‌جا اجحافی شده باشد که مذهبی‌ها می‌گویند ممکن است نخواهند خونی روی قالی از پس چادر نمازی جایی عبور کند یا روی قالی حرمی جایی..
نمی‌دانم چرای این نکته را.

محرومیت از مقاربت:

خیلی از زن‌ها یا به عبارتی تمام زن‌هایی که من دیده‌ام از هم‌خوابی در دوران خون‌ریزی استقبال نمی‌کنند...من حتی توی بچگی می‌دیدم حیوانات همسایه مثل ماده سگ‌ها یا بزها وقتی خون‌ریزی می‌کنند اجازه نمی‌دهند نرها به‌اشان نزدیک شوند.
یعنی فکر نمی‌کنم زن‌ها و حتی خود مردها تمایل غیرقابل کنترلی برای این مسئله داشته باشند تا حدی که اسمش را گذاشت: محرومیت.

یک جور کنترل است.
البته ممکن است استثناء وجود داشته باشد و سلیقه‌ی جنسی آدم‌ها و حتی حیوانات متفاوت اما این‌که عدم وجود رابطه‌ی جنسی در دوران خون‌ریزی محرومیت قلمداد شود به نظر من جال تامل دارد.

با بدجنسی حس می‌کنم نویسنده خیلی دلش می‌خواسته(ع) و (س) را بردارد اما فشار جمهوری اسلامی بکند کار خویش...نکته‌ی سربسته و فلان و خموش.

قابل ذکر:

البته نویسنده در برشمردن ظلم و اجحاف که در قوانین وندیداد علیه دشتان اعمال می‌شده کوتاهی نکرده و با امانت( آن‌چه من حس کردم) به نقل احکام وندیداد در این مورد پرداخته.
اول کتاب البته اشاره کرده که این قسمت‌ها را مغ‌ها نوشته‌اند و بر اوستا افزوده‌اند یعنی سخن مستقیم خود زرتشت نبوده...و زرتشت در پی زنانه مردانه کردن احکام و این‌هایش نبوده.


چیزی که در این کتاب توجه من را جلب کرد این بود که نویسنده وقتی دارد احکام غیرمنصفانه‌ی زرتشتیان را در مورد زن خون دیده برمی‌شمارد( نمی‌دانم در زندگی فعلی این جریان جاری است و عمل کردن به این احکام میان متدینان آن دین رایج) دلش نیامده اشاره‌ای هم نکند به این موضوع که:

1- ایرانی‌ها می‌دانستند زنِ خون‌دیده باردار نمی‌شود. عرب‌ها نمی‌دانستند و نزدیکی با زن در این دوران را باعث به وجود آمدن فرزندی خون‌ریز و سفاک می‌دانستند.

پدرم می‌گفت العاقل یکفیه اشاره.

عاقل با یک اشاره متوجه می‌شود.

اما نویسنده همچنان از این کشف شیرین خود خوشنود است. باز هم دلش نیامده اشاره نکند و چون مثل اکثر ایرانی‌های به زور مسلمان شده حساب اسلام را از عرب بودن جدا می‌کند چون بالاخره احساس مورد تجاوز واقع شدن ِ تاریخی دارد و به تارج رفتن کتابخانه و فلان و تازه دردهای تازه‌ی عربستان و امارات و عراق و این‌ها هم هست..
پس در صفحه‌ی  59 باز اشاره‌ای در متن می‌کند.
یعنی اول شرحی می‌دهد که بله اسلام گفته با زن حائض نخوابید اما عرب‌ها می‌خوابیدند...آن‌ها هم که نمی‌خوابیدند این را از یهودی‌ها یاد گرفته بودند در صفحات قبلی هم اشاره می‌کند که بخش لاویان تورات با ارداویرافنامه از حیث بررسی حیض اشتراک دارد.
پس یهودی‌هایی که  بعضی احکام‌شان در این مورد به احکام دشتان و کارهایی که باید در دوران دشتان(خون‌ریزی و فلان)کرد به عرب‌ها یاد می‌دادند که با زن‌های حائض نخوابند و البته عرب‌ها اهمیت نمی‌دادند و همچنان به دنبال بار آوردن فرزندی سفاک و بی‌باک با زن‌های حائض خود می‌خوابیدند و غسل نمی‌کردند چون به گُمیز اعتقادی نداشتند.

گمیز: شاشِ گاو.
در صفحه‌ی 59 باز یک زیرنویس در این مورد داریم. لابد عاقل نیستیم و اشاره‌ای ما را کفایت نمی‌کند.
سه اشاره‌ی خوشحال در ابراز امیال.

تب بعدازظهر سراغم آمده. با بدنی کوفته تا پایان صفحه‌ی 55 کتابِ زنان، دشتان و جنون ماهانه‌ی شهلا زرلکی را می‌خوانم. وقتی احکام و نظر ادیان مختلف( تا این‌جا زرتشتی و یهودیت) را در مورد خون‌ریزی ماهانه‌ی زنان می‌خوانم یادم می‌افتد به یک آیه که نمی‌دانم از کدام سوره است اما این‌طوری بود که:
وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الْمَحِیضِ قُلْ هُوَ أَذًى فَاعْتَزِلُواْ النِّسَاء فِی الْمَحِیضِ وَلاَ تَقْرَبُوهُنَّ ...
در مورد حیض از تو می‌پرسند بگو نوعی درد است( رنج- اذیت- آزار) پس تو دوره‌ی حیض با زن‌ها نخوابید تا پاک شن و بعدش کاری رو بکنید که قبل از حیض می‌کردید ...
تمام.

زن هاشم می‌گفت همکارای شوهرش به‌ شوهرش گفتن عجب تیکه‌ائیه زنت. خوشحال بود. من قدیمی فکر می‌کنم. عجیب بود برام. و بیشتر برام عجیب بود که  خوشحال بود که شوهرش با خوشحالی براش گفته.
جزای کسی که این رو به مردی بگه از نظر من تفه. ..و مردی که میاد این رو به زنش می‌گه تف و لقد...زنی هم که میاد این رو تعریف می‌کنه لبخند.
باید به‌اش لبخند بزنی و بگی خوشکلی دیگه.

پدر سال البته تشویقش کرده دکترایش را حتی بگیرد.

مخصوصا اگر ماما بشود و مشتری‌هایش بیایند خانه که دیگر اطلبوا العلم من المهد الی اللحد.

نورچشمی


دیروز نشسته بودیم با زن هاشم تو آشپزخونه. نذاش ظرفا رو بشورم. می‌گف با بهار بشینید حرف بزنید من می‌شنوم می‌خندم. مردیم با بهار از خنده. من درد داشتم  اما با پروفن و ژلوفن سرپا بودم... و آویشن.
برای بهار تعریف می‌کردم سوم راهنمایی نامه می‌نوشتم برای دوس پسر دخترا...اما چرت و پرت پرش می‌کردم..
دختره می‌گف ای تک ستاره‌ی قلبم من می‌نوشتم ای گه مستراب گاراژِ عمویم..یا از این‌ها...می‌خندیدیم که دخترها با امید می‌آمدند بدهند نامه را بنویسم  و می‌دیدند..
بهار با من خوبه.
خوشم می‌آید ازش. شاید زمانی برای بن گرفتمش. دیشب دفتر خاطراتش را آورد که براش خاطره بنویسم.
هنوز این رسم هست؟
من دفتر خاطرات نداشتم. یعنی برای خودم می‌نوشتم اما از این دفترها که ملت برای هم تویش می‌نوشتند نداشتم.  اشک‌ها و قلب‌های سوراخ نیز خورده و جام‌های مشروب که از همان خون‌های لبریز گشته و چشم‌های مست و صلیب‌ها و دختران سینه درشتی که به صلیب بسته شده بودند و کسی نوشته بود حُبَک عزاب.
عذاب را نوشته بود عزاب و از این داستانا....کلمات قصاری از داریوش : بی‌ تو هرگز...یا بی تو به سر نمی‌شود..
اسیر عشق.
با زنجیری بسته شده روی یک قلب.
کسی هم نمی‌داد براش بنویسم..اما دوس داشتم دفترا رو ببینم و ببینم مردم برا هم چی می‌نویسن...
دیشب خوشبختانه بهار فراموش کرد..ننوشتم.
چند وقت پیش الهام توی دفتر خاطراتی که کف اتاق پسرش پرت شده بود نشانم داد که برای شوهرش عباس از دوره‌ی عقد می‌نوشته..با صدایی غمگین و به آخر خط رسیده با چشم‌هایی نیم بسته تعریف می‌کرد که هیچ وقت توجه نکرد.
دفتر را نشانم داد.
شمع‌هایی در حال ذوب.
اکثر صفحه‌ها با برای تو تک ستاره‌ی قلبم شروع شده بود.
بعضی جاها نیم خطی خلاقانه اضافه شده بود: کاش بودی و به تو تکیه می‌دادم و غم‌هایم کم‌تر می‌شد.
حالا دانیال رویشان باعو(حیوون)..و چلب کشیده..( راستی یک‌بار مادر سال آمد خانه‌امان..خواهرم هم خانه‌امان بود..از بین بوته‌های محمدی گذشت و عین زن‌های جادوگر و بدجنسی که توی کارتون‌هایِ قدیم می‌دیدیم  و اسم‌ کارتون حکایات من التراث الاغریقی بود- داستان‌هایی از میراث یونان- و پر بود از بوته‌های خار و گل سرخی که طرف جادوگر کشیده می‌شد...گیر کرد در سه جا...شله‌اش و دامن لباسش و سر آستینش..صدایی درآورد از خودش این‌طوری: بااااااعووووووووو...خواهرم نشست روی زمین و سرش را روی زانویش گذاشت مثلا خسته شده بود..اما هلاک بود از خنده..من کفتم شکسته بود...می‌خندیدم و درد می‌کشیدم..روز قشنگی بود.)
و آن آن و دید دید و این‌ها...دفتر را برداشت و گفت نمیری هی دانیال که ببین چی‌کار کردی با دفترم..
بعد داد بخوانمش:
نور دو چشمم
تک ورق دفتر زندگی‌ام
ازش پرسیدم این جملات تاثیرگذار از خودشه؟ گفت نه از دفتر خاطرات عمه‌ها و خاله‌هاش برمی‌داشته. اون اونقدارا هم احساساتی نیست دیگه.
بعد گفت دارد می‌رود شبانه سیکلش را بگیرد و بعد برود دیپلم بگیرد و بعد برود ماما شود و پولدار.
خو می‌دونی ماما ها چی‌کار می‌کنن؟ فقط دسم رو می‌ذارم توی .. زن‌ها  و پول درمیارم. مثل بانکه.
و غش غش خندیده بود.
ادبیاتش خوب نبود.
اما کنایه‌هایش خوب..استعاراتش. وقیح و گستاخ هست اما ذهن خلاقی دارد.
اگر الهام ماما بشود خانمِ باعووووووو مادر سال را بزائوند درست...همین حالایش هم مرده که این دارد می‌رود سیکلش را بگیرد.
کلا از وقتی این دختره را برای عباس گرفتند زاییدند.
چند قلو.

دا پیل بدُِم.

پونزه شعبان رو دوس دارم

به اونایی که اعتقاد دارن یا دوس دارن بی که اعتقاد داشته باشن یا هر دوی این‌ها با هم مبارک باشه

پونزه شعبان مبارک.

حالا توی حوله صورتی خودم رو جمع کردم...شامپو بدن سیاه و خوشبو...بوی بد مریضی رو ازم دور کرده  و دلم سیگار می‌خواد ولی الان بمیرم بم سیگار نمی‌ده سال...بچه‎‌هام اتاق آخری رو کردن دیسکو...
دارن یه ترانه‌ به اسم Alors on dance می‌شنون...و حرکات شنیع بالا پایین رونده‌اس که می‌کنن..من سردرد دارم و دس رو پیشونی گذاشته به گزارشات نانا توجه می‌کنم:

ماما خیلی شادیم...خیللللللییییی...ماما نمیای با من بپری ماما؟ دیروز تو آینه می‌دیدمت خیلی خنده‌داری می‌کردی ماما...
جوابی ندارم.
تعریف این‌که حالم خوش نیست براش بی‌معنیه.

دارم به گوجه‌هایی که روی میز آرایش گذاشته شده نگاه می‌کنم از باغچه چیدیم.کسی نمی‌بردشون تو یخچال.

تخم‌مرغای محلی خونه‌ی ف هم نصیب ما شد. چون خیلی به مرغاشون غذا می‌دیم هر چند روز یه بار با قسمت می‌کنه...زندگی تقریبا رو به زیبایی است. ای زیباپسند. اونام رو درآوره.
تخم‌مرغا.


کانال غذا و آشپزی به فارسی نمی‌شناسم.
اما عربی چندتایی بود  که در آخرین حذف  تلگرام از دست دادمشون اما یکی‌اش مونده معرفی کردم تو تلگرام

بازم چندتایی پیدا می‌کنم می‌ذارم لینکش رو.

در مورد شعر و نزار و اینا

من شعر کم می‌خونم. وقتی می‌نویسم کم منظورم اینه که تقریبا هیچ. گاهی کسی دوستی چیزی می‌فرسته عربی یا فراسی و می‌خونم..شده هم گه گداری خودم کتابی رو ورق زده باشم.

در مورد نزار هم خوب فقط موسی اسوار رو می‌شناسم ترجمه‌اش رو. اونم برای من که عربی رو می‌دونم به نظرم ترجمه‌ی خوبی نبود اما این بیشتر برمی‌گرده به این قضیه که زبان و فرهنگ عربی رو می‌شناسم و ...برای خواننده‌ای که دنبال ترجمه‌ی معمولی و معقوله خوبه.

شعرهای زیادی ازش خوندم..در واقع اشعار نزار حال خوبی به آدم می‌ده و اون‌قدر توشون خوب زیاده که نمی‌تونم نام ببرم.

چندتا قصیده‌ی معروف داره که به صورت آواز و اینا خونده شده  و محبوبیت‌شون افزایش یافته..

اگه زمانی به شعر قشنگی ازش برخوردم و حس ترجمه بود و وقتش خودم ترجمه می‌کنم. ترجمه‌های من عامیانه‌اس و شاید ابهت شعر عربی رو بگیره اما حس بیشتر فکر کتنم منتقل کنه.
شعر قشنگی از این به بعد نظرم رو جلب کرد می‌ذارمش این‌جا.


خروشطی

چند روز پیش نانا کمکم کرد که برای ادویه‌های برچسب بنویسیم. خیلی حرف می‌زد اما بد نبود.

خورشتی رو نوشته:

خروشتی.

شک  داشته درست باشه نوشته: خروشطی.

بعد پلویی رو نوشته پلوای..یه علامت سئوال گذاشته چون مطمئن نبوده درست باشه پس چه کرده؟ با علامت سئوال شک خودش رو مطرح کرده. دخترِ سال که روی ادویه‌ها می‌نویسه قلیه(!) یعنی که شک داره باشه ممکنه مال سرخ کردن باشه.
یه ادویه هم خودم درست کرده بودم روش نوشته ماما.

روی فلفل قرمز قلب و یک صورتک خندان و ...و آما...زنجبیلش رو باید زیارت کنید.

زنجویل.

دوسش دارم می‌دونید؟

دوسش دارم.

عکساش توی تلگرام.

نمی‌تونم تک تک لینک بدم خواستید خودتون می‌رید ببنید دیگه.


گِنا داره

از پشت فنس به خروس ف اینا نگاه می‌کنم.

پرچمش رو اورده تا نصفه پایین.


عنوان رو تو دماغی بخونید. د رو شبیه ذ بگید. اصالت لهجه‌ی همساده‌ی ما رو حفظ کنید.

لا أحب القیود فی معصمیک

امروز به سال گفتم برام کی النگو می‌خری؟

گفت لا أحب القیود فی معصمیک

جا داره آدم بش بگه گواد با این جوابش که  چون می‌دونه خوشم میاد گفتتش...تازه من خودم قیود رو در معصمینم دوس دارم... اما فقط بوس فرستادم.

عنوان: از دسبند( اونی که به مچ مجرم می‌زنن) تو مچ‌هات خوشم نمیاد. قسمتی از شعری معروف از ایلیا ابوماضی که ناظم الغزالی هم خوندتش

امروز هم عیده اسم شعر هست:

أیّ شیء فی العید أهدی إلیک

در عید چه چیزی به تو هدیه بدهم...یعنی هی یارو شاعره می‌شمره که فلان بدمت؟ ..خوب اون رو که تو داری و خوبشم داری...و ..بهمان؟ بهمان رو هم که تو داری...

خلاصه با رندی تمام چیزی نمی‌ده در عید به‌اش و ..
عوضش شعر قشنگی می‌گه و ناظم غزالی هم خوب می‌خوندتش..

اگه وقت بود و حوصله متن شعر و ترجمه رو توی تلگرام می‌ذارم با ترانه‌هه..

اگه شد البته.

امتنح بلصیان

دلمه‌ها معروفم کردن.

برده بودم برای مهتاب...پیام داده بود که دختر عمه‌ام گفته فلان

ترجمه‌ی نوشته‌ی توی تلگرامم اینه:

خاک تو سر شانسم اونی که باید بخوره نمی‌خوره...

اوممممممممم ودانی( باز کردن کف دست و چند بار با همان کف اشاره به جایی یا کسی یا چیزی که در این‌جا خودم هست و گفتن اوممممم ودانی می‌شه: غمّه...آیکنشم تو تلگرام پیدا کردم)
خاک تو سر شانسم که تو لجن تنحه کرده

تنحه حالتی شبیه سجده‌اس که سجده نیست...یعنی به قصد سجده نیست..

تو امثال محلی هر وقت می‌خوان بگن فلانی خوش شانسه می‌گن بختش تو گُل خوابیده

مادرم یه اصطلاح داشت که می‌گف بختی امتنح بلصیان ..یعنی شانسم تو لجن کونش رو طرف آسمون گرفته...مثلا مال مردم اندر میان گل‌ها قدم می‌زنه مال ما تو لجن مشغول ِ بی‌حیائیه..

چه می‌دونم چرا.

سرقونجشچی

دیشب به زن هاشم گفتم سرگنجشکی درست کنیم. فیلممون کرد....هی این رو بزن..اون رو بزن...من از وقتی تو قنداق بودم سرگنجشکی درست کردم خواهر..می‌دونم.... نذاش خودم درست کنم سسش رو. به نظرم آب انداخت...چوون گوجه‌فرنگی رو باید اول رب رو سرخ کنی بعد بریزیش روی رب توی روغن داغ...بابام همیشه تاکیدش اینه که گوجه آب نندازه...خیلی بدش میاد...منم...مخصوصا تو املت که فاجعه‌اس... اما خوشمزه شد. توپاش رو خودم درست کردم..سرهای گنجیشک...هاشمم که سرم رو خورد که اسم عربی سر گنجشکی چه منم می‌گفتم سر قونجشچی..می‌خندید که نه جدی...منتظر بود بگم راس‌العصفور...نگفتم..فردا اینم می‌زنه عین مسعود پیله می‌شه بم..نمی‌شه دیگه با زنش نشس غیبت کرد حتی...
.سیب‌زمینا رو ترجیح می‌دادم خلالی‌تر ببره..به‌هرحال. خوب شد...
سبزی باغچه‌اش از من..خوردنش با همه.

گل محبوس

یه گل زرد قشنگی هست...از همون تیره‌ی خرنوب‌هاس...بزها می‌خورنش...وقتی بوته بود گذاشتم تو درام دورشم جالی...شاید نجات پیدا کرد...که کرد هم...حالا روبرو خونه هاشمه...بش می‌گن گل شهرزاد...وووووی شهرزاد که خودش گله...
آها.
گلِ محبوس.

موشکل گِشادی

دیشب با زن هاشم کیسه کیسه کوچیک اوردیم مشکل گِشاد رو به قل مادرم تو کیسه‌های کوچولو منگنه کردیم  و دادیم غزاله و نانا توی سینی ببرن. تو سینی رو هم پر از گل‌های زرد کردیم و سفید..گفتیم به هر کی خواس دوتا برداره چیزی نگن اما سه تا نه دیگه...اگرم بشن گفتن قبول باشه بگن قبول حق...
نانا فقط دنبال غزاله راه افتاده بود و طوری نگاه می‌کرد که انگار ببین وادار به چه کارم می‌کنی مامان.
مشکل‌گِشاد...ایشالا مشکلا گِشاد بشه..از ریشه.

کر سی چنم بی

دیروز زنِ ف می‌گفت آیات منزوی شده بعد از مردن پیرمرد.

پسرش هم.

فِ.

توی ماشین توشمال چپ می‌شنوه و گریه می‌کنه و هفته‌ای یکی دو بار می‌برنش بیمارستان...دیروز سبزی رو بردم خرد کردم و گفت که انشالا خوب بشم و خدا یه کُری بم بده..دستم رو بگیره.

اینا هم چی خومون فرک ای‌کنن کُر فخط س إی‌گیره...پرس کونوم: کُر سی چنم بی...
بعد من برای خروساش که به نظرم اونام افسرده و منزوی شده بودن غذا ریختم از پشت فنس.

و اینا...حالا مو کاری نداروم اما آسِس خوس‌مزه بی.

آشِ زنِ ف.


تو بوگو دردنامه

‌این پست‌ها را می‌نویسم که دردها را فراموش کنم. دردم را. درد تنم را و درد غیر تنم را. نمی‌دانم درشان قرار است چه اتفاقی بیفتد پس. الان که این را می‌نویسم ساعت لپ‌تاپ هشت و چهل  و شش دقیقه را نشان می‌دهد. آفتاب حال به هم زن و کثافت و چونی و مادرقحبه  و خواهرکس جنوب نورش انگار ساعت دوازده یک باشد  نه سر صبح، تند و خشن  گرم و روشن تابانده.
ازش متنفرم.
دردهای من از دیشب شروع شده. حالا روی یک کیسه آب گرم نشسته‌ام. خودم را شکنجه می‌دهم عمدا. باید کیسه را بگذارم روی پهلوی چپم که امیدوارم آخر خرداد زیر بیهوشی کارد بخورد و  بمیرم.
یا پشت کمرم.
اما نشسته‌ام رویش. قبل از این‌که نوشتن را شروع کنم دست‌هایم را در هم گره زده بودم  و روی کیسه‌ی آب گرم نشسته بودم  و به جلو زل زده بودم.
آهنگی آرامبخش مثلا پخش کرده بودم. عرعر.
از این موسیقی‌های شرق آسیایی‌ که ازشان متنفرم و من را یاد لباس‌های چینِ  قدیم،  قناری و بلبل نشسته برسر شانه...امپراتور...اسم‌هایی شبیه قوبلای خان.. تیموریان دوره‌ی ایلخانی، نقاشی‌های مینیاتوری، چشم‌های نوک تیز ترسناک، بت‌ها..بودا... سایه‌ی موی زیربغل از نیم‌رخ توی حمام و هر چیز مهوع دیگری می‌اندازد.
می‌خواستم خودم را آرام کنم اما فقط یک لیوان شکاندم. از این‌ها که تویش سس داشته قدیم. کوبیدمش بالای شومینه‌ای که قدیم‌ها برای انگلیسی‌ها شومینه بوده و برای ما حالا یک طور جایی است که تویش سنگ و تخم‌ دایناسور  و گل خشک و مقداری از پوست تخم سگ نگه می‌ داریم.
برای تزیین یعنی.
بعد بلند شدم آواز خواندم...یک آواز آفریقایی... آوایی وحشی. از شدت درد و چراغ را روشن کردم و به سال که توی تخت با چشمان باز و دهان احتمالا بدبو به سقف زل زده بود چون صدای شکسته شدن لیوان از خواب پرانده بودش گفتم برود توی اتاق کامپیوتر بخوابد ..می‌دانم کس مادرش عود کرده و احتیاج به استراحت دارد. دیسک.
نرفت.
نمی‌دانم چرا.
من خرده شیشه را جارو کردم و آواز آفریقایی را بلند خواندم.
لا لی لا لی لو...یا ها ها..الان آهنگش را فراموش کرده‌ام. آن موقع یادم بود. جارو زدم و رفتم در حمام جیش کردم. و کف حمام را از موهایی که از بدن سال و سر من و سر سال و این‌ها پر شده شستم. بعد چراغ را خاموش کردم و چندبار عق زدم که بالا بیاورم اما نیاوردم.
رفتم قرص مفنامیک اسید دوتا خوردم.
بعد رفتم توی آشپزخانه و دوتا هل چاق و یک قاشق غذاخوری پر زنجبیل و دوتا چوب دارچین انداختم در قوری گل گلی‌ام -که سال برام از ماموریت آورده و گفته مغازه‌اش کلی چیز داشته این‌طوری...سال؟ ..نمی‌توانم ادامه بدهم خوشحالم که برایم قوری گل گلی آوردی اما حس تشکر، دوست داشتنت، عشق ورزیدن به‌ات، ریدن روی سرت یا هر چیز دیگری را ندارم جز این‌که شرمنده‌ام که ...نه نیستم...اما کار قشنگی بود خرید قوری...زنده و جاودان باشی-
قوری را گذاشتم روی شعله پخش کن و برگشتم.
موسیقی عن را خاموش کردم. لباسم را درآوردم..و کیسه‌ی آب گرم را گذاشتم پشت سرم.
دیکلوفناک خوردم.
خواستم سیگار بکشم نتوانستم. خواستم به سال تجاوز کنم حسش نبود.
خواستم  کمی خیانت کنم حسش نبود و لقمه‌ی دندان‌گیری هم نبود.
انگشت‌هایم را قرچ  و قوروچ شکاندم.
سرچ کردم موسیقی‌های قشنگِ غیر چینی و غیر هندی.
اما نتم خیلی ضعیف بود.
الان این را دارم آفلاین می‌نویسم. نمی‌دانم کی موفق شوم و پستش کنم. بعد دم نوشم را آوردم طعم دارچینش کم و زنجبیلش بیشتر بود چون آن پودر و این چوب بود.
حال نکردم باش اما می‌گویند برای تسکین درد و رفع حالت چس که منظور تهوع است در این‌جا-آخی سارتر- یارو است.
مفید.
حالا که این پست را ادامه می‌دهم سال به من پشت کرده  و دستش مشت است. آمریکا نداریم این‌جا یا دولت که بخواهد سرجاشان بنشاندشان. پس من هستم طرف مشت‌خورش. کسی که آرزو دارد با مشت له‌اش کند. احتمال می‌دهم. زیاد مطمئن نیستم. شاید صرفا یک حرکتِ توی خواب است.
صورتش را پوشانده با پتو و آوای نفس‌هایش بد نیست. سریال کثیف بازی تخت  و تاج را از لپ تاپ حذف کردم که لپ تاپ بوی گند قرون وسطایی نگیرد
.
بعد به سرچ کردن در مورد انیمه پرداختم.
سرعت کأنه لم یکن بود.
چیزی نبود.
خودم را مرد تصور کردم. افاقه نکرد.
خواستم گریه کنم فقط توانستم عری ناموفق و  بی‌صدا بزنم روبروی آینه. اشک نبود و حتی ...چیزی نبود.
کیسه‌ی آب گرم را بردم پشت سرم گذاشتم.
یک قلپ دم‌نوش خوردم با عسل آشغال.
روغن شتر گوز که می‌گویند برا چروک کون و صورت خوب است را انداختم توی سطل چون بوی استفراغ میمون می‌داد.
بعد شروع کردم مطالعه‌ی کتابِ زنان دشتان و جنون ماهانه کردم.
در حین مطالعه باز روی کیسه‌ی آب گرم نشستم.


 

حالا که سال اومد و بش گفتم بدون حرف قسمت اول لاست رو برام گذاش.

خوشحال و پیروزمند از این‌که ناهاری که دوس داره پختم...به ابراز احساسات و مجبور کردن من به تماشای آن عتیقه پرداخت.
خوب چه اصراری بر این‌که سریال ببینم اصلا من.
به ظرف‌های نشسته‌ی تو سینک نگاه می‌کنم...دستام می‌خاره برای شستنشون.
تقویتی نانا و بن رو دادم.

سال می‌پرسه: مریضن؟
نه فقط کم غذا می‌خورن و لاغرن.

خودم هم یه آهن می‌خورم و به بن می‌‌گم برو لباسای مشکی رو پهن کن.

سال می‌گه نگاه کن. این اسمش جکه..باید باش صمیمی بشی..تا آخر سریال باش کار داریم. خودش یه بار دیدتش یه بار هم با برادرم دیدتش.

حالا هم می‌خواد با من ببینه.

هیوغ.

ممکنه تو دنیا خیلی چیزای کثیف باشه من خوب دوس ندارم ببینمش..مگه به من ربطی داره یا جزء زندگیمه؟
به زودی طرز پخت الگیمات رو می‌ذارم.
خوشمزه‌تره.

آخه هر چقدرم بازیشون خوب باشه و داستان داشته باشه

دودول باید ببرن و بخورن؟..یارو لخت مادرزاد می‌دوه دنبال اسب...خو نمی‌خوایم دودول مردونه ببینیم.

سرب آب بکنن بریزن رو سر طرف؟

مردا باید با هم بخوابن و بدن هم رو بتراشن و زن‌ها...
خوب من نمی‌تونم. خسته‌ام می‌کنه  و ذهنم نمی‌تونه از قصه و شخصیت‌پردازی لذت ببره.

تو فیلما و سریالا کمی حیا برام لازمه. یه کم..

من فیلم وس ریال خشن هم دیدم...اما خو دیگه لازم نیس کون و اون‌جای همه رو ببینیم.....
دیگه چرا دودول بریده شده رو می‌ًخورید...
خوب آدم می‌ره زیر لحاف و فکر می‌کنه کاش عموم پیشم بود.


بعد براش نوشتم آفرین بم بگو آفرین


منتظرم بم بگه.

برام نوشت ندیده و نخواهد دید

حتی لاست

خودم براش نوشتم: آفرین


ازش پرسیدم تو بازی تخت و تاج رو دیدی؟

سلام هم نکردم.

نوشت که نه هر چیزی معروف بشه دوس نداره.
امید داشتم دیده باشه و بم بگه آفرین که ندیدی.

خوب حالا کی بم بگه آفرین که ندیدی؟

خوب چرا ندیدی؟
سلام.

Mr Aziz Ibrahim Ousmane  به من پیاد داده.

دوس دارم کسی بم بگه آفرین. کاری خوب کردی که ندیدی.

ته دلم احساس می‌کنم قوی و محکم نیستم
مثل مهین.

نانا نشسته پیشم ناهارش رو می‌خوره. خورش مرغی که دوست داره و برنج. تو سینی ِ  گرداستیلی 555 هندی قدیمی‌ای که دارم. بن امتحان ریاضی داده و شرش رو رد کرده و خوابیده.
مهتاب بم پیام داده که دختر عمه‌اش گفته به دوستت بگو چطور دلمه رو پخته و فلان.
معروف شدم با دلمه‌ها. همیشه چیزایی که درست می‌کنم رو غریبه‌ها چه چه و به به می‌کنن. خودی‌ها نه. سال نذاش غذای خونگی بزنم. کار شرکت رو هم گرف ازم به بهانه‌ی این‌که چی؟ می‌گن بله دس پخت زنِ مهندس خوب و خوش‌عطره.. پس تو تخت هم همون‌طوره..
می‌گه شنیده این‌طور بین هم می‌گن یا به گوشش رسوندن. راست یا دروغ نشد دیگه.
حالا هر چی که بود و هست امروز خورش مرغ رو پختم و حسن یوسفم رو آب دادم با گیاه کوچیکی که نمی‌دونم اسمش چیه.
به این فکر می‌کنم که سریال رو دیگه نبینم. برای من خیلی خشن و کثیفه. سریال خوبی ممکنه باشه هم اما سریالی نیس که بخوام دنبال کنم.
سال پس من رو بهتر از خودم می‌شناخت در این زمینه. برام تند بود. صحنه‌های جنسی‌اش اذیتم می‌کرد. یه چشمی نگاه می‌کردم یا می‌بردم جلو..همجنس‍بازی زن‌هاش و رابطه‌ی بین خواهر و برادر...خشونتا..سر بریدنا...بازی تاج و تخت یا همچین چیزی هس اسمش.
سیزن یک رو تموم کردم. دیگه نمی‌بینم. خیلی سربریده توش هست و گلوی دریده و زبون از حلق کشیده..خیلی ته روحم یه زخم می‌شه و هی از خودم می‌پرسم چمه..چمه...چی شده‌ام...بعد تحلیل می‌کنم و یادآوری و می‌بینم آها از دیدن اون فیلمه بوده.
خوب برم داعش ببینم پس.
من سیمپسون دوس دارم. نه همه‌اش رو اما دوس دارم.
و دیسپریت هوس وایف...یا وایفز؟
یادم نیس و نمی‌دونم کدوم درسته.
اما از امریکن گای خوشم نمیاد.
سال هنوز می‌گه لاست رو ببینم. شاید دیدم. مطمئن نیستم.
می‌دونم ملت فیلم بین و کتابخون اطراف فکر می‌کنه خونه‌دار و معمولی..اما این چیزیه که ازش لذت می‌برم و البته خوندن کتابای پوارو...مارپل و شرلوک هولمز قبل از خواب...و گاه و بی‌گاه دیدن آنی شرلی..خیلی کم البته. نه مثل قبل.
حوصله ندارم خیلی فلان باشم.
فلان هر چیزیه که هست
اما انیمه هم دوس دارم. هر انیمه‌ای که طبیعتش قشنگ باشه و باد بوزه و گل‌هاش یه وری بشن. یه زمانی هم هم ح گفته بود امیلی رو ببین..می‌گف تویی.
بعد رفتم دیدم چقدر حوصله‌سربر بود...کجا من بودم؟
چندتا کتاب خوب پیدا کردم این‌جا می‌گم چیا بودن.

این روزها و این شب‌ها و این ساعت‌ها می‌گذرد همان‌طور که آن روزها و آن ساعت‌ها و آن شب‌های شب و روزهای شب گذشت. من عوض خواهم شد همان‌طور که تا حالا عوض شده‌ام و عوض شده‌ام و عوضی شده‌ام حتی. خوشم می‌آید که می‌شوم. دوستش دارم. چیز خوب و مفید و لازمی است.
دیگر ترسناک یا دلتنگی‌آور نیست که ای وای مثل قبل نیستم  و عوض شده‌ام.
می‌بیننم که جواب نمی‌دهم. که نه می‌گویم. که دیر جواب می‌دهم که اصلا هم جواب نمی‌دهم. که در را می‌بندم که پرده را می‌کشم که توضیح نمی‌دهم که عذاب ندارم که درد هم ندارم یا کم دارم..یا کم‌تر از قبل دارم یا امید دارم که کم‌تر از قبل داشته باشم ..امیدی کاملا به‌جا و در جای خود...
‌این‌وقت‌ها هم می‌گذرد و همه چیز تغییر خواهد کرد. عوض خواهدشد. من، شکلم، روحم..قلبم..احساسم..زندگی‌ام..اطرافم  چیزهای دیگر..
می‌‍بیننم که یاد گرفتم اذیت کنم. خوب اذیت کنم.
سر بدوانم..تا لب آب تشنه ببرم و بیاورم. خوب است اما خوشبختانه ازش لذتی نمی‌برم. خوب است اما به کارش نمی‌برم چون کی آن‌قدر مهم نیست که بخواهم تشنه یا سیرباش کنم...که تشنگی، سیرابی.. کسی دغدغه‌ام نیست..از این‌که لذت زیادی از چیزی نمی‌برم و جاهایی از روحم سفت، سخت و سرد و در عین‌حال محکم شده ... دوست دارم.
از این‌که خودم درست باشم..خودم راست باشم..خودم حق باشم..خودم و خودم...از خودبینی و پسندی  و خودخواهی‌...
از هر چه قبل فکر می‌کردم بدی است و نباید و ...و حالا در خودم می‌بینمش خوشم می‌آید.
از این‌که بلدم پشت کنم به سردی..و بروم.
رو برمی‌گردانم و هویج‌ها را اریب می‌برم. هویچ‌های پخته را. بغل جعفر و خیارشور اریب بریده شده و سیب زمینی‌های سرخ شده کنار مرغ سرخ شده در دارچین و کاری مرغ می‌گذارمش..و می‌گذارم آدم‌ها پشت سرم کارهایی کنند که فکر می‌کنند نمی‌بینم، نمی‌دانم ..
می‌دانم و می‌بینم و جوابش را هم طوری می‌دهم که ندانند چطور به دستشان رسیده.
از خودم مایه هم نمی‌گذارم.
اول خودم بعد خدا و بقیه و..
خودم.
نقاشی‌هایی که دوست دارم را رنگ می‌زنم و می‌زنم...مواظبم از خط نزند بیرون. صابون رنده می‌کنم و می‌ریزم لای لباس‌هایم.
کارهایی که دوست دارم.
می‌گذارم تک و توک بگویند خوبم و دوستم دارند و همان موقع سیفون را می‌کشم روی حرف‌هاشان..می‌گذارم هم بدم را بگویند و..ری این‌ها حتی سیفون نمی‌کشم..
مفنامیک اسید می‌خورم و آویشن دم شده و کیسه‌ی آب گرم..خانه را تمیز می‌کنم و خوشبو..غذا می‌پزم و کتاب می‌خوانم...باغچه را سبز می‌کنم و سال را شاد می‌کنم..خودم هم شاد می‌شوم؟ جواب این سوال مهم نیست چون خودم را یاد گرفتم تا حد زیادی. می‌دانم چه مهم است  و چه نیست برایم.
به لایه‌های روی قلبم ضخامت می‌دهم.
پ.ن:
های های گریه‌های من و:
- تو دختر ضعیفی نبودی.
حق با تو بود فلانی.

ر گفت:
هر بار میای از بار قبل بی‌حرف‌تر شدی...دفعه‌ی بعد احتمالا لب‌خوانی می‌کنیم و بعدش پانتومیم و ...خواستم بشینم اما ننشستم. دور زدم. به حرفای آدما گوش دادم. به مردی که ریشی پروفسوری گذاشته بود. چهره‌اش مردونه نبود بر خلاف ریشش. یه جور تپلی زنانه و لطیف داش که جذابیت مردانه‌ی چهره‌اش رو به حداقل می‌رسوند...به فروشنده می‌گف فلان اثر رو داره و فروشنده می‌گف این از مکتب چپه...قاره‌ای..تحلیل‌گر نیس...
من چیزی جدید یاد گرفتم که به کارم نمی‌اومد.
چپ و قاره‌ای تحلیل‌گر نیس.
قاره‌ای.
زمانی فکر می‌کردم ربطی به جغرافی داره.
کسی می‌اومد به‌ام می‌گف قاره‌ای و فلان و من ..
بی‌خیال.
نامه‌های شریعتی به زنش..پوران یا توران عزیزش.
بچه‌ها پایین بودن..سال نیومد بالا. عمدا.
که من حرف بزنم با اطرافیان و وجودش عذابم نده. دوس داره حرف بزنم و راحت باشم. حرفی نیس. زنی چاق شعر خواس. بش می‌اومد تو کار عشق و عاشقی باشه.عاشق شدن به وقت فلان فارغ شدن به وقت بهمان..
برای این‌که حرفی بزنم با ر و امید سال رو ناامید نکرده باشم چیزی پرسیدم که از فرط پایین بودن صدام نشنید. امیدوارانه نگاش می‌کردم که نشنیده باشه.
انگار پرسیدم: جدیدی که خوندی چیه..یا جدیدِ خوب..یا از این چیزا.
خوب نشنید و من خوشحال شدم. لازم نبود جوابش رو بشنوم.
ر داش از کسی بد می‌گف. می‌گف با روداری تمام ی‌گه الان سر صحنه‌ام. مرد درشت اندام که از مکتب چپ  قاره‎ای که تحلیل‌گر نیس نام برد زیر لب مزه مزه کرد: روداری تمام...روداری تمام.
بعد خندید...و یک‌هو بی‌مقدمه از ر پرسید: چرا پشت سر دوستت می‌گی روداری تمام
ر جاخورده خندید: دوستم نمی‌دونمش...
- حتی بعد از این‌که هر چی بد و بیراه بود بش گفتی و فردا با شاخه‌ای گل اومد دیدنت؟
ر خندید.
ر لاغر شده. دوس داشتم بدونم از غصه و مصیبته. اما نه. ظاهرا خوشبخته. با زنش رژیم می‌گیرن.
به من چه ربطی داره؟
نمی‌دونم...
تشنه بودم. دلم آب خواس.
نگفتم
دلم چای هم خواس نگفتم.
دخترایی با مژه‌هایی مصنوعی و رژی تیره اومدن..ازم پرسیدن تحلیل فلسفه‌ی ریاضی از سارتر رو داریم؟
من نداشتم.
به نظرم سارتر هم نداش اما به مرد درشت اندام نگاه کردم که می‌دونستم بشون می‌گه چقدر ممکنه سارتر این کتاب رو نداشته باشه و چرا.
گفت هم.
یه کتاب دیدم روش نوشته بود اربابان ریاضی. سال ممکنه جزشون باشه. اگه زنم نمی‌شد...شوهرم یعنی. اگه زنش نمی‌شدم.
شاید البته.
" انسداد نوشتاری".
اصطلاحی که از کسی در اون حوالی می‌شنوم. نگاش می‌کنم.
صداش می‌زنن دکتر. زن همراش شلوار سفید پوشیده. تاپ سفید که شکم جلو اومده‌اش رو نشون می‌ده...رو دوشی یا مانتوی باز بی‌دکمه‌ی گل‌بهی...کیف براق گل بهی ..روسری ساتن سفید...کفش گل‌بهی سفید.
موهای روشن.
انسداد گفتاری داره.
هر کسی باش حرف می‌زنه نگاش می‌کنه و تو گوش آقای دکتر جواب می‌ده.
گوجه سبز دارم تو کیفم..می‌خورم. ر میاد دوتا بش می‌دم. یکی رو می‌ده به میم. با صورتای تو هم تشکر می‌کنن. با صورت بی‌حالت خواهش طلب می‌کنم. قورتش دادم من.
چی دارم؟
قارا و کشک.
می‌خورم. نمی‌دم به کسی. انگشتم رو می‌کنم توش و می‌مکم.
ر میاد می‌پرسه چی می‌خوری؟ کیف باز رو نشون می‌دم توش رو. می‌گه دوس نداره و می‌ره.
سال میاد..دلم می‌خواد از کامو ببرم. دلم تنگ شده براش.
اما نه.
قبلا خوندمشون و یادم نمونده چیزی ازشون جز این‌که چقدر خوب بودن.
مامان و معنای نمی‌دونم چی؟ نه. دیره برام.
پس چی؟
می‌رم. خداحافظی ناکرده.
کسی به‌هرحال متوجه هم نمی‌شه. کسی حواسش به من نیس.
بعد بن عکس کسی رو نشون می‌ده..می‌گم فکر کردم اسامه بن لادنه.
ر از طبقه بالا می‌شنوه.
میاد سرک می‌کشه با خنده‌ای بلند به سال می‌گه: با کی بود؟
سال می‌گه هیسسس.
ر برای سال چشمک می‌زنه.
کمی حواسشون هس انگار.

فکر می‌کنم پس هستم


من که با کمی فکر این نتیجه رسیدم که می‌ترسم.
این رو می‌گم

آره عزیزم راحت باش

به نانا گفتم پیر شدم من رو می‌بری همچین جایی؟
گفت دوست داشته باشی آره .
قبلش شونه بالا انداخت...فیلم رو نگاه کرد و خندید...
_ماما  تو هم شادی
چه ربطی داش؟نمی‌دونم اما بعدش گفتم اون آخریه پیری منه ببین چه کِلی زد؟ بوسید من رو و گفت آره ..بعد گفت قشنگه اما باید برم بن رو بزنم.ببخشید ماما.
می بخشید؟
-آره عزیزم راحت باش.

قابلیت

دیشب دلمه رو بردم برای شریفه خیاط. روستائی همین نزدیکی‌ها.بچه های من نخوردن اُ شوهرم هم. همه رو بردم اون جا. چندتا برا خودم گذاشتم و وقتی این پیام رو دیدم  که دیشب شریفه فرستاده بود خوشحال شدم که دوس داشتن  دلمم کمی گرف دلم می خواس بچه های خودم و باباشونم هم بخورن.
بعد آه بلند نمایشی‌ای کشیدم و سال پرسید چته؟ چی شده ؟
نشونش دادم.
رو شکمش دراز کشیده بود، خندید :
-باباهه تا حالا دلمه نخورده؟ هاها خاک تو سرش.
زبون دراوردم.
_ایه ایه...هرهر ....حالا تو که خوردی مثلا خیلی خوشت اومده یا تشکر می‌کنی؟
_می خواستم بعد بخورم.
دوباره به پیام شریفه نگاه کرد.
_از این جور نوشتن بدم میاد ...«دستورش رو نه دستورش...»
گوشی رو از دستش گرفتم.
جواب شریفه رو دادم. رفت آشپزخونه و با سه تا دلمه برگشت.
حتما باید دیگران ازم  تعریف کنن که "قابل" بشم.

دم‌نوشای خانم مارپل

دیشب دم‌نوشی دم کردم که از این تی‌بگ‌های آماده بود. در واقع تو لیوان دم‌نوش انداختمش با آب جوش و بدون نبات یا هر شیرین‌کننده‌ی دیگه‌ای خوردم.. طعم مزخرفی داشت اما امید داشتم کمکم کنه خستگیم بره و خواب خوبی داشته باشم.
فکر می‌کردم که اسطوخودوس به درد این می‌خوره که از اسانسش تو کرم و عطر و خوشبو کننده استفاده کنن نه بخورنش..شایدم اولش خوردنی بود بعد که تو کرم‌ها و اسپری‌ها و شامپوها و فلان به کار برده شد موقع خوردن احساس  کِرِم‌خوری یا تناول محصولات بهداشتی آرایشی به آدم دست می‌ده..یعنی از مسیر اصلی‌اش یا در واقع ...
الان چه کاریه این‌همه وارجی بیخود؟
خوردم دم نوش رو و به نانا گفته بودم برو برام کتاب انتخاب کن...اونم چشم بسته رفته آگاتا کریستی اورده قتل در قطار 4:50 یا همچین چیزی...شروعش کردم خوب بود...کتاب رو که اورد گفت بره از روی رنگ کتاب بیاره؟..
گفتم برو
رفت ما همه دروغگو بودیم رو اورد..اونم شروع کردم..یه موراکامی هم بود...قصه‌های مجید هم بود...هی پرشی از هر کتاب چند صفحه خوندم و وقت خوشی گذروندم...بعد خوابیدم..
خوابای درهم دیدم که یادم نمونده پس چیز مهمی نبوده لابد...
الان می‌بینم از همه بیشتر از آگاتا کریستیِ خوشم اومده. خانم مارپل قراره قاتل یا اونی که فکر می‌کنیم قاتلِ رو گیر بندازه..بعد خانم مارپل باغچه هم داره و شقایق فرنگی که نمی‌دونم چیه می‌کاره و با خودش می‌گه این باغچه هیچ وقت اون طوری که باید باغچه نمی‌شه...
بعد با صدای سال بیدار شدم که می‌گف زنِ کتاب‌خوان و فرهیخته‌ام به منم جا بده..کتابا رو هل می‌داد و می‌خواس جا باز کنه برای خودش...نمی‌دونم چی گف دیگه یا چی‌کار کرد...
خانم مارپل و دم‌نوش کار خودشونو خوب بلد بودن..خوابوندم حسابی.

تشریبه
تشریبه‌ی مرغ رو من این‌طوری درست می‌کنم:
سینه‌ی مرغ رو می‌ذارم کف قابلمه آبش گرفته بشه. پیاز رو پوست می‌گیرم یه پیاز درشت یا چندتا کوچیک رو بعد به شکل به علاوه روش رو برش می‌دم که طعم بده اما باز نشه تو خورش، سیب زمینی رو پوست می‌گیرم و به شکل خلال‌های خیلی درشت می‌برم و گوجه فرنگی رو نصف می‌کنم..دوتا سه تا رو..سیر رو پوست نمی‌گیرم دو سه حبه کافیه..
بعد ادویه می‌زنم. زردچوبه و کاری و ادویه مرغ و فلفل سیاه و پودر لیمو عمانی ...لیمو عمانی رو با چنگال سوراخ می‌کنم و می‌ندازم تو خورش یه قاشق رب هم می‌ریزم روش...آخر سر می‌شه ورمیشل ریخت قبل از جا افتادن...بعد روی همه‌ی اینا آب...
آبش زیاد می‌شه..وقتی مرغ پخت و آبش کمتر شد..نون ترید می‌کنم تو بشفاب..آب رو می‌ریزم رو خرده نون و مرغ رو هم با مواد دیگه ...همینو آب اضافه تو یه ظرف دیگه...همین کار رو با گوشت انجام می‌دن..غذایی سبک هست برای ماه رمضون مناسبه
توی محفظه‌ای جدا هل و دارچین می‌ذارم و اگه تکه‌ی زنجبیل داشته باشم و می‌ذارم به لبه‌ی قابلمه..نبود هم می‌شه انداخت تو خورش و جدا کرد بعدا...که زیر دندون نره..
پودر زنجبیل هم می‌شه کمی ریخت جای تکه‌ی زنجبیل اما دارچین و هل رو پودر نشده استفاده می‌کنم که عطر خیلی تندی نده...عکس ندارم ازش اما توی نت سرچ کنید تشریبه دجاج میاد..عکسی شبیه تشریبه‌ای که من می‌پزم..یه جور سوپ و شوربای ساده‌اس.

می‌خوام تعارف رو با خودم بذارم کنار.

از دیدن فیلمای خشن..صحنه‌های جنسی مشمئزکننده‌دار...از دیدن شکنجه...خون..دل و روده‌ی پاره..همخوابی با مادر خواهر...همجنس‌بازی..اممممم...شکنجه‌ی حیوانات...از تماشای فیلم‌های خیلی احساساتی..و ..هر چیزی که عماد و زنش معرفی کنن بدم میاد.

و سال.

تقریبا و سال البته.

خوب؟

از دیدن فیلمایی که ر می‌گه ببینم بدم نمیاد اما معمولا پس از دیدن بدم میاد

اما فیلمایی که خودم انتخاب می‌کنم بعد از مدتی برای خودم خوب می‌شن

سریال هم دوست دارم...اما سریالی ...راستش نه. سریال خسته‌ام می‌کنه.



آها..بعد یه خواننده دارم...کل متن نوشته‌ام رو می‌خونه نظر نمی‌ده یا...بعد می‌شینه پست تو تلگرام رو چک می‌کنه صداش رو ضبط می‌کنه وای شهرزاد نوشتی بش شلام کردم.

باشه مرشی.

حوصله‌ی شنیدن تیراندازی ندارم. چیزهایی که برادرم می‌فرسته رو دیلیت می‌کنم. یا ..

چرا بلاکش نکنم؟

بلاکش می‌کنم.
هر وقت رفتم اون‌جا دور می‌زنیم رو موتور اما برای توی دنیای مجازی موتورسوار خوبی نیس...می‌ندازتم خردوخمیر می‌شم هی.
بعد بن میادانگشتش رو می‌گیره روبروی لبم. تیغ کاکتوس رفته توش. به روش نمیارم که قد خرس شده و هنوز وقتی جاش زخمی می‌شه میاره ببوسم که" خوب بشه". .نانا هنوز اون موقع‌های بنه.
نمی‌دونم کدوم موقع‌ها ...یه موقع‌هایی هست که لذت بردن ازشون زیاده. از همون موقع‌ها دیروز اولین داستانش رو نوشت.
داد خوندمش.
بدم سال بخونه.
سال.

الان اومد خونه و بم گفت سلام سیگارکش.

امروز دست از سر کارا برمی‌دارم. کارا که دست از سر من برنمی‌دارن و کاری که دوست دارم و باید بکنم رو شروع می‌کنم.
کاری که با آدمکش کور دارم.

خدایا چقدر از این کار می‌ترسم و به نظرم سنگینه.

چرا؟
ولی احساس می‌کنم شروع اگه بکنمش ترسم می‌ریزه.

کلا جز مطب متخصص زنان چیزی خیلی نترسوندتم تا حالا...اگه بلوف نباشه البته.

دلمه‌های دیشب این‌جا هستن

پیتزای نانا و بن

خواستید ببینید.

جالبه که تا چیزی هم بگی بت می‌گه خواهر این همه باید به خواهرش حسود باشه!

ولک کدوم حسادت.
نمی‌شه پیشت نشست...هی..
دلمم می‌سوزه گاهی..جز اون هیشکی برای بن سیب زمینی جدا سرخ نمی‌کنه...برام غذا میاره و فلان..بام می‌خنده..ولی روانی‌ات می‌کنه

من خو دورم..اونا رو کشته.هی نمی‌رن اُ نمی‌رن زنگ می‌زنه بیاید تنهام...
می‌رن عصبانی برمی‌گردن..حق هم دارن.
تا حالا زندگی خراب کن و دو به هم زنی عین این زن ندیدم..ولک دختراتن هووت نیستن یا عروسات.
حالا تازه به این رسیدم که همه‌ یا بیشتر برخوردای بد پدرم از اون بوده...
یعنی یه درد بزرگ بوده که اسمش مادر بوده.
تو زندگی من.
تا همین اواخر حتی چقدر ساده بودم من و چقدر ادای مادردختری درمی‌اوردم و حتی برای خونواده‌ی سال هم همین‌طور.
دست زندگی و دنیا و آدماش درد نکنه

یه نفعی که داش این بود کم برام نذاش تو نشون دادن خیلی چیزا.

فکر کن هنوز فکر می‌کردم مادر مادره و بش اعتماد داشتم...یا ...تعریف و مفهوم کلاسیک مادر و فلان...
چه غبن و خسرانی می‌شد...

از مادرم براتون بگم که پاره کرده ما رو از وقتی دخترش رو شوهر داده...یعنی عین ندیده‌ها...حالت بد می‌شه می‌شینی پیش..
هی فوتیته..و فطومه و تحتومه و...
اولش فکر می‌کردم دخترا حسودن...می‌گفتن بم ها..اما باورم نمی‌شد تا خودم دیدم...هیچ حرفی جز این نداریم...
فلانی خیلی شوهرش رو دوس داره
دلمه درست کرده برده
ده بار زنگ می‌زنه
حالا جالبه که دخترش هم خوشش نمیاد ازش...دوس نداره این این‌قدر به پر و پاش بپیچه...
برگشته به دخترش گفته به خواهرات اعتماد نکنیا...باشون خوب نباشیا..دوستت ندارن...شوهرتم دوس ندارن
یعنی عجیبه این آدم..
روی مادر سال رو سفید کرده ماشالا..اون یکی بین عروساش رو می‌خواد تفرقه بندازه این بین دختراش...
بش گفته فلانی وقتی شوهرت اومد تو گف باز این اومد. من بودم اون‌جا..واقعا یارو گف باز این اومد اما این رو ما در مورد همه دومادا می‌گیم چون باید بریم حجاب کنیم و فلان..شوخیه..حتی خود خواهر کوچیکه هم می‌گف در مورد شوهرای ما..
مادرم هم دویده گفته..
واقعا عجیبه ها.
مادرمه و باش بم خوش می‌گذره..ولی یه دو به هم زنیِ عجیبی داره این زن.
مثلا برای عروسی خواهر کوچیکه من از رنگ موهاش خوشم اومد...نگفتمم به خودش...مادرم پرسیده بود خونه‌ی فلانی رو دیدی؟ قشنگ بود؟
من گفته بودم آره...قشنگ بود..ولی نظر من ملاک نیس..چون از چیزی که خوشم میاد دیگران خوششون نمیاد که اون دیگران زیبائه که از هیچی خوشش نمیاد و همیشه از همه چی ایراد می‌گیره که به خودش ربط داره
از خونه‌ی خواهر کوچیکه..رنگ موهاش..تا و تا ..
برا من همه چی خوب بود...ولی خو بس که دیگران می‌گن نه...و اصلا نگن هم نظرم رو برا خودم نگه می‌دارم..
خلاصه به مادرم گفتم که بله  مثلا من از رنگی که به موهاش زدن خوشم اومد ولی دیگران نپسندیدن..که سلیقه‌ائیه دیگه...من خوشم میاد کس دیگه خوشش نمیاد..همین.
بعد مادرم به زیبا و مینا و خود عروس و  هر کی رسیده این رو گفته.
فقط مقایسه می‌کنیم:
شهرزاد گف فقط من از موهای عروس خوشم اومد...همه روش عیب گذاشتن و بدش رو گفتن.
باز خوبه بقیه مادره رو می‌شناسن وگرنه فکر کن چه حالگیریِ بیخودی که ازش بی‌نیازم و بند و بساط زنانه‌ی مهوعی راه می‌افتاد...
مهم نیس فکر و برداشت و قضاوتشون ولی خوب چرا؟
که چی؟
آدم یعنی یه جمله نمی‌تونه با مادرش حرف بزنه..حالا درددل که جهنم نمی‌کنه با کسی...اما این دیگه خو یه حرف معمولیه..
اینم خواهرت نیست که بذاریش کون سگ و درش بیاری و بگی خو خواهرمه بعد آشتی می‌کنیم...مادره..مسنه...فردا نیستش و غصه‌ات می‌شه چرا ال کردم و بل و این رو گفتم..
به‌‎هرحال فقط بش گفتم جلوی تو نمی‌شه حرف زد و تو حرفا رو عوض می‌کنی.
دیروز هم زنگ زده به زیبا که من به خواهرت نمی‌گم تو رو خدا بم بگو خواهرت با خونواده‌ی شوهرش مشکل داره یا نه.
وقتی می‌شینی پیشش می‌خوای بالا بیاری...یعنی هیچ حرفی جز خواهر کوچیکه و خونواده‌ی شوهرش نداره...گاهی هم به مینا حق می‌دم که بش بتوپه...اون براش خوبه.
چهار پنج تا آدم نشستیم..برمی‌داره می‌گه پتوی فلانی رو دیدم گریه‌ام گرف وقتی بود نمی‌ذاش کسی توش بخوابه
حالا عزیز شد...وقتی اینا اومدن گرفتنش...چون مثلا محترمن و فلان..
ای خدا..ندیده و ...
تف عن بالاس خو.
چی بگه آدم.

بن با پسر عالیه کشتی می‌گرفته پسر عالیه سرش رو محکم کوبیده زمین دوتا از دندوناش لق شده. وقتی اون‌جا می‌مونه این می‌شه. تازه سال می‌گفت نانا رو هم بذار.
نمی‌دونم چطور اعتماد می‌کنه. یه چیزی رو فهمیدم سال خیلی بیش از بیش از بیش نیاز اعتماد می‌کنه.
به من حتی.
اینم خوب اشتباهی محضه. منم قبلنا که در جزیره‌ی آدمای زود اعتماد بکنِ همه چی خوبه زندگی می‌کردم..
دفعه‌ی پیش سر بن شکست. الانم دندوناش لق شده..اینا هم که شیری نیست جاش دربیاد. هر چی گفتم نمونه خودش و باباش گفتن نه..
دیشب شستمشون.
می‌خوام زنگ بزنم عالیه بذارمش جایی که لیاقتش رو داره. خودتون اصرار می‌کنید بمونه پیشتون وقتی مواظب میمونتون نیستید چرا می‌گید بمونه..فکر کن برعکس بود و ..
یعنی دیگه حوصله ندارم..نمی‌دونم درست می‌شه یه مدت باشون نجوه ...به‌هرحال می‌برمش دندون پزشک...اما اگه یه دفعه دیگه گفتن جایی بدون من بمونه بن می‌دونم چی بگم و چی کار کنم.
خیلی مسعود قابل اعتماده که هی پسرم بمونه اون‌جا مثلا با پسرعمه‌اش بازی کنه..اون ورزش می‌ره و وحشیه..
اصلا کلا همه‌اشون وحشی‌ان..
دوبار نانا رو گاز گرفتن چونیا.
دیشب خوب سال رو شستم و پسرش رو حتی.
گریه می‌کرد...به درک.
من گفتم بمونه؟ راضی بودم اصلا؟
دفعه‌ی پیش به خیر گذش و کله‌اش بخیه خورد فقط...این دفعه دندوناش لق شدن...
کی‌ان اینا بابا...یا مرغ و سوسول عین بچه‌های ترون..یا ایستاده بشاش و خودتو نشور عین این..
مسعود می‌گه این‌همه دانشمند خارجی و موفق داریم که از دشویی فرنگی استفاده می‌کنن اینا همه اشتباه می‌کنن؟ پس به پسرش یاد داده ایستاده بشاشه و خودش رو نشوره...می‌ری شویی‌اشون می‌خوای خودت رو بالا بیاری...یه دشویی فرنگی هم گذاشته ها..ولی باید ایستاده بشاشه بچه‌هه که تیزهوش و مادرقحبه هب نظر برسه.
خلاصه هی یادم می‌افته دندونای بن لق شده و هی جونم آتیش می‌گیره.
نمی‌ذارن آدم زندگی‌اش رو بکنه..می‌خوام برم خونه‌ی خواهرام هی باید بریم خونه‌ی اون سگا...تو برو بشون کون بده سال...من رو چرا می‌بری که یکی مثل مسعود بلاسه بام و هی بچه‌هام رو ناقص می‌کنن.
هی با  زبون خوش  و منطق باشون حرف می‌زنی هی مادرکسگی درمیارن جنده‌ها.
والا.
الان حقشه بن برم با این قدش بیفتم با دمپایی به جونش.
درس عبرت نشد براش اون دفعه کله‌اش رو شکوندن تو استخر...آخه چونی مسعود مال مراقبت از بچه‌اس؟ بده بش کفر بگه و چونی بازی دربیاره و حس کنه بی بی سی فارسی بش تقدیرنامه داده حالا
اما آقا کرم از خود درخته...من شوهرم و پسرم دیوث و پفیوزن وگرنه چرا وقتی گفتم نه نمون بن نگرانم..دلم یه جوریه..موندن؟
الا  و للا بمونن و موندن و حالا از وقتی برگشتیم بن ناله که دندونم درد می‌کنه..
خوبه زبونش رو گاز نگرف یا ضربه مغزی نشد دور از جون
احساس می‌کنم این روزا به اخر بعضی چیزا نزدیکم...یکی‌اش همین جریان اون خونواده‌ی خواهر کسه...حالا
این‌قدر ببافمشون که یه عمر نتونن باز کنن...آخر حروم زاده‌ها...وقتی  ساکتم یعنی زبون ندارم؟
یا بلدتون نیستم
پیرزن جادوگر...پیرزن جهنم..عین گداها برای رازقی و یه تیکه پارچه تشکر کرده از سال...من خو نرفتم..
ای گداها...کاسه لیسا...َآشغال جمع کنا..پس مونده خورها..
هی بمیرید...که یه ذره عزت نفس ندارید و خوددار نیستید...


چقد خوبه شب غذا بپزی روز وقت داشته باشی پست بذاری.