حرف ژست
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ساعت 13:34 شماره پست: 5
نانا از پیش دبستانی برگشته. سال میگه به روش نیار شلوارش خیسه. خودش دس پیش میگیره: ماما تو پیش دبستانی مژبورمون میکنن با ژوراب بریم دشویی...فک کن! دشویی شونم اونقده کثیفه....آدم هی باید خودشو بشوره ...بشوره ...بشوره و تمیز نشه..شلوارش و شورتش و ژورابش خیس میشه خوب.
بعد من به شیرین میگم جمع کن ببر حموم لباسایی رو که دم در دراورده نانا...سال شلنگ آب رو گرفته رو نانا که پاهاشو آب بکشه...بش میگه پاهات از جوراب بو میده...نانا مشکوک به من و خاله اش نگاه میکنه.
احساس میکنه ممکنه در سکوت و بی که به روش بیاریم مورد شک واقع شده باشه. اخم کرده. ..و بدون شلوار در حالیکه بلوز بلندش رو کشیده رو خودش میره ته باغچه..سال میگه برو تو...
-من عبصانی و قهرم.
باباش شکلک درمیاره: چرا؟
-همه اش فک میکنید آدم جیش کرده باشه تو خودش...این خیلی زشته...خودتون میگید واکسن یه ذره درد داره اما دردش یه عالمه اس..بعد فک میکنید جیش کرده باشم...
سال تهدیداشو به طلاق و ترک در تخت و چیزای دیگه در رابطه با سیگار کشیدن من به گوش و حلقم میرسونه...آخرش خشک و شق و رق میگه بچه رو ببر تو.
میرم تو و به نانا میگم بیا تو.
نانا میگه بای بای بابا...نه...دوست دارم بمونم تو باغچه..از صبح پیش دبستانی بودم خسته شدم..میخوام استراحت کنم.
خواهرم میگه: استراحتت باید ک.ون لختی باشه خاله؟
نانا میگه: حرف ژست نزن.
- جفت یعنی شوهر؟ - تقریبا.
+ نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393 ساعت 13:21 شماره پست: 21
بچهها، لوسی، بچهی بزرگ بوسی رو که گربهای چاقه رو بلند کردن و تو حیاط داد زدن: دایی! ماما...ماما.
به اطراف نگاه کردم.
خوب٬ دیدم که محمدی و پسرش و ت برگشتن نگاه کردن. متشکرم جگرگوشههایم.
بن گربه رو بلند کرده بود و نانا توضیح میداد که دایی این دختر بزرگهی بوسیه...ما فکر میکنیم مامائه. چون خیلی تپله و از همه نرمتره...دایی با اینکه بزرگه اما دنبال زمبورا میدوئه همهاش..دنبال پروانهها...دایی دختره ها...
سعی کردم فکر نکنم که از کجا متوجهِ دختر یا پسر بودن گربهها میشن و گذاشتنش زمین. برادرم نوازشش کرد و لوسی چشماشو بست. بن با خنده نگام کرد و گفت دیروز ماما بالاخره دستش زد...بعد اومد چندبار گردنمو بوسید.
بن برای برادرم توضیح داد که شاید این زشت باشه اما اون فکر میکنه خود بوسی مادر منه: بیبی...لوسی که دختر بزرگهاس منم و دوتا سیاه سفیدای آخری برادر و خواهرم هستن..اون لاغره که بد غذاس ساله...
گف که لاغره رو هر چی جلوش میذاریم نمیخوره. فک کن دایی ماهی جلوش میذاریم فقط بو میکشه و میره...اما این تپله همهاش خمیاز میکشه و هر چی میذاریم جلوش میخوره ..
بعد نر قهوهای جدیدی دیدیم که پشمالو از لای نردهها زل زده بود به لوسی که حالا رفته بود تو یکی از کرتای خالی سبزی خوابیده بود. لوسی محلش نمیداد و نر خیلی با اراده و مصمم نگاش میکرد.
بن گف: نره.
نانا گف: از کجا میدونی بن؟
بن گف: نرها اینطوری نگاه میکنن. تو کتاب گربهسانان ایران نوشته. مستند هم دیدم در موردشون.
نانا گف: میخواد با لوسی دوس شه.
بن گف: نه میخواد باش جفت شه.
نانا گف: جفت یعنی شوهر؟
بن گف: تقریبا.
برادرم به من نگاه کرد و با خنده به آسمون نگاه کرد.
نانا رف بیرون و زود برگشت: وای بن! یه چیز باورنکردنی...بعد ادای از حال رفتن رو دراورد: خدایا باورم نمیشه.
دوس داشتم حرف زدنشو بخورم اون موقع. دلم آب میشد از حرف زدنش. فکر کردم سال حق داره که همیشه میگه شوهرش نمیدم...مال خودمه.
بن رفت بیرون و صحنه را دید.
بعد برگشت و توضیح داد که نره بوسیه. داره محوطهی حکمرانیشو معین میکنه...گفت با پراکندن بویی از بدن به بقیهی نرا میگه نزدیک نشن.
نر بوسی خیلی مورد علاقهامه.
بلند شدم دیدمش. خاکستری یک دست و پشمالو.خیلی دلم میخواس بغلش کنم و محکم فشارش بدم به خودم..بس که قد و تخس و مغروره.
نری که به لوسی نگاه میکرد کمی این پا اون پا کرد و با شرمندگی از پلههای روبروی خونه پایین رفت...بن نفس راحتی کشید.
ایستاد کنارم گفت هیچ دوست ندارم کسی لوسی رو گول بزنه..
بعد دیدم که سینییی که توش آشغال گوشته رو دوتا گربهها رفتن توش. بن با خندهی مامان خرکنی عقب عقب رفت و گربهها رو با مهربونی و احترام هرچه تمامتر دور کرد...و برای رضایت خاطر من گفت: اَه برید دیگه.
نانا زود گفت: مثل اینکه دوستشون نداری؟ بهاشون اَه میگی...و اخم کرد. بن آروم چیزی بش گفت احتمالا داشت میگفت جلوی ماما دارم باشون تندی میکنم. بعدا از دلشون درمیارم.
گفتم این سینی رو باید با وایتکس بشورید و بذارید تو آفتاب. نانا گفت باشه...بن گفت حتما.
سرم درد گرفته بود گفتم برو یه کدئین با آب بیار قبلش جلو چشمم دساتو بشور. دساشو با آب صابون شست و وقتی آب و کدئین رو اورد اونقد حواسش پرت بود که بردش برای لوسی. برادرم غش کرد از خنده و من به بن گفتم باریکلا بن...به مادرتون اوف هم نگید..خوبی کن به مادرت...بش قرص بده آفتاب زده تو سرش..بهشت زیر پاشه پسرم...
بن به خودش اومد و گف الان میارم..
قرص رو خوردم و دیدم لوسی سمت یه زنبور پرید...
رفتم تو و بچهها اومدن گفتن بوسی رو بالاخره با دادن چربی و آشغال گوشت راضیش کردن به دس زدن...اجازه داده بشون دسش بزن..
فکر کردم وای بوسی به اون کثیفی..نانا گف اما زبرترین گربهائیه که تا حالا دس زده...
به بن نگاه کرد: نرمترین لوسی و زبرترین بوسی...اون وقت اون مریضه دوسی چی؟
بن دسشو عین موج تو هوا تکون داد: سُو..سُو.
گفتم برای چی اومدین تو اتاق خوابم؟ برید دساتونو بشورید نگفتم با دس نشسته نمیاید رو تختم؟
بن گفت: ماما وسط بازی فوتبال لوسی اومد طرفم وخودشو به پاهام مالید ...منو میشناسه.
گفتم تبریک میگم...حالا اَوت...
و به در اشاره کردم.
خندیدن. نانا به بن گفت: ماما هم یه کم بلده ها.
بن گفت آره یه کم.
صدای اذان بلند شد.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393 ساعت 0:46 شماره پست: 32
نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393 ساعت 14:14 شماره پست: 38
نانا رو به آینه میخنده.
جای خالی دندونش هس. صبح رفتیم رو به آفتاب انداختیمش. کاری که تو بچگی میکردم من. یه وردی میخوندم:
آی آفتاب دندون خرخروییمو بگیر دندون آهویی جاش به من بده.
با خوندن این ورد ثابت میکردم که خرم اما اصلا و ابدا متوجه این موضوع نمیشدم و نمیدونسم خندههای پسر عموم از سر چیه که به من گفته بود این ورد رو تو بالکن رو به آفتاب بخونم و دندونمو سمتش پرت کنم زودی جاش پر میشه.
حالا نانا میگه آفتاب هیچ کاری قرار نیس بکنه...اما دندونو میذاره تو دسم و میگه پرتش کن رو به آفتاب...ورده رو میخونم و پرتش میکنم. خوشحالم که نانا ندیده دندونش کجا افتاده. همونجا در کمتر از دومتر اونورتر. وقتی بچه بودیم..چطور نمیافتاد دندونه جلو پامون؟ انگار واقعا آفتاب دس دراز میکرد و تو هوا میقاپیدش.
مامان میگه سینو هم دندونش افتاده. داشته ماهی میخورده که به مادرش گفته مامان استخون ماهی! مادرش هم با خونسردی توام با تندی همیشگیش گفته استخون نیس دندونته.
نانا میخنده. بلایی همهگیره پس و قابلتحملتر...
نانا رو به آینه میگه شبیه دزدای دریایی شدم..آه میکشه و میره بازی امضاشو از سر بگیره...باید همهامون زیر یه برگهایی را امضا کنیم. اونم میگه خودش باید یه امضا داشته باشه کمکم.
خواهر سعاد به سعاد گفت شبیه فوزیه نیس؟..اسم دختر دایی خودم فوزیهاس. هیچ خوش نداشتم با اون دهان گشادش شبیهاش به نظر بیام...سعاد گفت: نه به نظرم شبیه رُبابه...
بعد عکسای رباب و فوزیه رو نشونم دادن از گوشی که یکی زن برادرشون بود و اون یکی جاری سُعاد..هر دو هم سیاهسوخته و پیر.
تو دلم تو روح هر دوشون تف کردم. سعاد و خواهرش.
زنها دم محرمی مو رنگ کرده بودند و زیرابرو برداشته بودند که کم نیاورند توی این ده روز یا یک ماه...بعد زنی آمد و به لری گفت سی مو جا باز إی کنین و خودش را به زور جا داد بین دوتا زن چاق دیگر... نشست و میگفت درسته که بار کرده اما از أو آدِما نیس که دوستاشه و همسادِههاشه فراموش کنه...که مثلا مثل زن شهرامه؟! دیدتش بیبُون و خودشه زده به اون را...زنها گرم حرف شدند و ملایه قاتی کرد که یواش...اومدید حرف بزنید یا روضه گوش بدید.؟ ..زن لر سرش را کرد گوشهی روسریاش و با خنده گفت: ووووی پَ چِش بی؟! من فکر کردم اگر لر اصیلی بود باید میگفت: پَ چِس بی. مثل آقای چی باغبانمون...بههرحال زن کناریش تیوپ رنگ مو را درآورد و به زن لر گفت با اِن هفت و واریسون قرمز..*ریموور هم گرفتی؟ زن لر گفت نه..زن عرب گفت خودم دارم تو خونه...اما بذار بعد از دهه.
زن لر گفت هاااااا . پَ الان؟! اصلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ! مو إی کارایه حالا نیکونوم.
ریموور: یه چیزی مربوط به رنگ مو و اینا. فک کنم رنگ موی قبلی رو پاک میکنه.
ملایه عصبی تند و خشن بود...نمونهی رایج عراقیهایی که من دیدم...به نظرم ملایههای ما نرمتر و دوستداشتنیتر میآمدند. زیبا..مرتب..خوشتیپ .. بعد گفت علویهایی ِ گفته داری میری ایران برایم کمک بیار...میگفت ثواب میکنید و انگار دستور میداد که چیز کم نیاریدآ..زیاد باشه...فکر کردم توی گدایی کردن هم طلبکارند.
مجلس خانگی تمام شد. ما دمپاییها و سندلها را از نایلکسی که برای محافظت از دزدیده شدن همراه خودمان آورده بودیم درآوردیم و راه افتادیم سمت حسینیه. سُعاد، زن هاشم، تعریف میکرد که روز دهم تعزیه و شبیهخوانی دارند اما دختر پسرها قاتی میشوند و خودش نمیآید..زنها گاهی آرایش میکنند و از این حرفها. من گفتم آره از امام حسین خجالت نمیکشند و خودم دست کشیدم رژ کمرنگم را پاک کردم.
..زن هاشم گفت زوتر برویم که جایی برای تکیه دادن پیدا کنیم. رفتیم و او خواهرش را دید..برایم جا درست کردند بشینم و تکیه بدهم و زنها علنی با چشم و ابرو و حرکات دماغ و دهان و سر و دست از سعاد میپرسیدند این کیه و او هر بار میگفت *بدبخ زن همکار هاشمه..دسش شکسه..اینجا هیشکیو نداره گفتم بیاریمش با خودمون..
بعدش خواهرم عصبانی و ناراضی بود که چرا گفته بود زن همکار هاشمه و نگفته بود زن رئیس هاشم..یا اصلا زن مهندسی که هاشم کارگرشه.
من فکر کردم چرا به ذهن خودم نرسیده بود..احتمالا این هم یکی از عوامل شکستهای عشقی من است.
به مادر سال فکر کردم یا خواهرهایم که اگر جای من بودند توی همچین محیطی چطور برخورد میکردند..
سال گفت چون برخورد شهرزاد باهاشون مثل خودشونه..حس نمیکنند فاصلهای هست. امیدوار بودم این تعریف از تواضعم باشه، بعد کاشف به عمل اومد در رد نداشتن تکبرمه...که یعنی حفظ فاصله و شأن بلد نیستم بکنم و شخصیت شوهرمو پاس نمیدارم. در واقع قدر داشتههامو نمیدونم در یک پیشوند و اسم بعدش(پرسیدم گفتن اسمه نه مصدر): بیلیاقت.
فکر کردم خوب باشه سال، تو هم ولم کن..و به رستگاری برس.
.....................................................................................................................................................
بدبخ: در فرهنگ و اصطلاحات محلی معادل بندهی خدا هست...برای نشان دادن محبت داشتن یا دلسوزی کردن نسبت به کسی...." فقیر " هم همین معنی رو میده.
مثلا:
این فقیر خسته شده بس که سرپا ایستاد.. یکی دیگه جاش واسّه پای دیگ.
این بدبخ از صبح چیزی نخورده...
همینا.
به بهانهی کفش
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393 ساعت 13:15 شماره پست: 69
دیشب با زن هاشم و دخترهایش رفتیم روضه. دختر بزرگه خیلی احساس زن بودن و شدن داشت با نُه سال سن، شال عربی بسته بود دور سرش و تمام مسیر نق میزد به مادرش که آیا شال را درست بسته یا شل شده...انگار اگر شالش کمی شل یا یک وری میبود سیل طویلی از خواستگاران سینهچاک را از دست میداد. کوچکه هم مقنعه سفید دور ابری دوخته شده و عبای عربی سرش بود. این یکی قابلتحملتر بود. چشمهای درشت داشت و شیطان و کمی کرمکی بود. از اینها که سر سیزده سالگی باید شوهرشان داد و از شری که ممکن بود به پا کنند راحت شد.
نانا هم بلوز شلوار مشکی پوشیده بود و با نارضایتی به حرکات دختر کوچکه ملّقب به نیلز -از فرط کوچکی-؛ نگاه میکرد.
راه افتادیم توی کوچهها...ده از آنچه فکر میکردم بزرگتر بود. قدم به قدم هم حسینیه و مجلس عزاداری. خانهها همه دوسه تا نخل داشتند که عین بیرقی برافراشته خبر از نژاد صاحبخانه میداد...منطقه اکثرا عربنشین بود، لرهایی هم که کورششان خیلی اذیتشان نمیکرد و زیاد به خوابشان نمیآمد که بهاشان بگوید تف تی ری غیرتت..با عربل قاتی شدی؟ این لرها هم بودند. شاید هم زن داده بودند یا زن گرفته بودند از عربها..بههرحال...وقتی وارد خانه شدیم دیدم بساط چای دارچین پهن است یاد روضههای بچگیام افتادم..دلم خواست مادرم هم باشد..بعد دلم خیلی گرفت.
یاد روضههای هزار دستگاه افتادم...منطقهای در استان ب که متعلق به جنگزدهها بود....روضههای شلوغ پر از بچه و کثیفی داشت...من همراه زنعموهایم میرفتم..مادرم همیشه بچه داشت و همراهمان نمیآمد.
نشستیم..و زن هاشم توضیح میداد مُلایه عراقی است..چندبار سر آرایش و مو به زنها توپیده...عربی را مثل مردم عرب اینجا خیلی فارسیدار صحبت میکرد:
النسوان واید اصیرن" ناراحت"..ایگولن : " این مربوط میشه بینه احنه..."...که زنها خیلی ناراحت میشوند و میگویند این به ما مربوطه و فلان.
پیرزنی چاق با طلا و خالکوبییی روی ابرو و چانه من را یاد بیبیم انداخت و زیاد نگاهش نکردم دیگر..بچههای کثیف مفو دوروبرم بودند و پسر بچهای خیار توی دهان خودش رنده میکرد..چای دارچین آورند با استکانهای چرکولک که خوردیم و نانا اولش نخواست بعد که دید دختر هاشم خورد گفت من هم میخوام که تمام شده بود و من گفتم جهنم میخواستی همون موقع بخوری.
بعد زنهای لر آمدند با مقنعه و چادر و زنها اکثرا به من نگاه میکردند چون چهرهای جدید و ناشناخته بودم...زنهای منطقه اکثرا قدبلند و درشت و اصطلاحا شیر و "مرد" بودند...با طلاهای درشت و مسنترها ثوب پوشیده بودند..که تورییی است که روی لباس میپوشند..توری مشکی توی عزاداریها...
بعد ملایه آمد و زن قدبلندی بود با هیبت مردها..من کمی احساس فنچ بودن میکردم آنجا...ملایه گفت که اگر مردی رد شود و ببیند روضهی زنانه هست و بایستد بشنود گناه پای او است نه ما..مجلس بزرگ است و صدایش نمیرسد و باید بلندگو دستش بگیرد..گفت در این مورد فتوا هم گرفته و از این لافزنیها...بعد زنها گفتند که نه اصلا مردهای اینجا از آن مردها نایستند که بایستند به صدای زنها گوش بدهند...فقط موتور و ماشین رد میشود...ملایه گفت بسیار عالی و روضه را شروع کرد. بیشتر ترجیعبند خوانی بود..ملایه صدای با صلابت و خوبی داشت و ما روی پایمان میزدیم و تکرار میکردیم...اما زنهای اینجا بیبخارند...من فکر میکردم اگر همین مجلس در شهر ما یا یکی دو شهر آن طرفتر یا مخصوصا روستاهای اطراف شهر ما بود چقدر گرم و پرشور و باحرارت میشد...متوجه شدم سینها را صاد میگویند و ج هم را ژ.
کسروا را کصرو میگفتند..که من به خواهرم نگاه کردم و او به سقف که نخندد. بین خودمان همیشه به شوخی میگفتیم هسه اکظچ و اکصرچ..یعنی که حالا میگیرم میشکونمتآ..باید میگفتیم اکسرچ اما تقلیدی بدجنسانه از لهجهی بعضی شهرهای استان میکردیم.
زنهای لر که پشت سرم بودند موقع تکرار ترجیعبند چیزهای نامفهومی تکرار میکردند. مثلا اضلوعا کسروها که به معنیِ دندههایش را شکاندند است، را ازلووآ شکسروها میگفتند. برگشتم نگاهشان کردم و چندتایشان فقط روی پا میزدند و چیزی نمیگفتند...بعد ملایه به جاهای گریهدار رسید...بعضیها گریه کردند...به نانا دستمال دادم که خواسته بود و صورتم را با گوشهی عبا پوشاندم و نانا نق میزد پاره است که *کُنجیرش گرفتم و گفتم اگر دیگر آوردمش با خودم..توی خوابش ببیند همراه من بیاید جایی ...بعد چیزی نگفت و توی گوشم گفت تقصیر دختر هاشم است..گفتم دروغ نگوید...بعد خواستم گریه کنم که یکی از زنهای پشت سری دچاز حملهی امام حسین شد. از این زنها که که توی مجالس عزادری غش میکنند و کسی را به خواب میبینند توی همان مدت غش ..و همه شروع میکنند بوسیدنشان و دست کشیدن بهاشان و تبرک جستن ازشان..آنقدر دیده بودم از این صحنهها که جا نخورم و شوکه نشوم از شلوغبازیاش. نگاهش کردم که از حال رفته بود و هر چند ثانیه یکبار جیغ تیزی میکشید..و دست و پایی میزد. فرقی قهوهای رنگ و بد رنگ شده داشت و لباسهای مخمل..زن هاشم توی گوشم گفت: از گرماس..توی این هوا مخمل پوشیده..زن چندبار دیگر هم دست و پا زد و زنها طوری به هم نگاه میکردند که انگار بگویند باز این شروع کرد...صدای خش خش النگوهای باریک و زیاد و جیرینگ جیرینگ گوشوارههای درشت میآمد و بوی عرق تندی هم بلند شد که با بوی گلاب قاتی شده بود...بهخاطر تقلای زنها بود برای نجات خانم ِ مغشوش...زنها روی صورت مورد حمله واقع شده گلاب پاشیدند و سرانجام به هوش آمد و زنهای اطراف شانههایش را مالیدند و نانا چسبیده بود به من و همچنان به دلیل نامعلومی قهر بود.
*کُنجیر: نیشگون
سال، خوب و مرضدار.
من در کرانه
+ نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393 ساعت 17:24 شماره پست: 97
داریوش مهربانترین قصابی است که تا حالا دیدم. قصابهای زیادی ندیدم البته. یکیاش پدرم بود که قصاب نبود اما قصابی میکرد. پسر که بوده با دوچرخه گوشت میبرده در خونهی مردم..یکیاش خانهی مادرم بوده. آنور روستا. دور...مادرم اینها هیچوقت پول گوشت پدرم را نداده بودند چون فقیرترین خانهی روستا بودهاند...حالا گاهی پدرم به مادرم میگوید به حساب حالا خداتومان میشود ها..مادرم به پدرم میگوید برو بَینم.
از داریوش میگفتم. مرد مهربانی است و هزارتا فقیر میشناسد که گوشت و وسیلهی خانه بینشان پخش کند...حیوان را اذیت نمیکند یک لحظه و تمام..همیشه میگوید چاقوهایش را از نجفآباد برایش میآورند...بعبعی را که آوردند من رفتم بیرون...حتی ندیدمش...سال میگفت باید پیش پایت بکشیم و کمی از خونش را بمالیم به پایت. گفتم باید؟! کمی نگاهم کرد و گفت نه...لزومی هم ندارد. بعد من برای اینکه صدای بعبع بعبعی را نشنوم رفتم سمت باغچه...اما صدا هنوز میآمد. نشستم رو لبهی سیمانییی که پلههای روبروی باغچهامان را وصل میکرد به خانه و خیابان...سال گفت آستینهای مانتویت کوتاهند..نرو بیرون..آستینهایم یک وجب بالاتر از مچ بودند. خیلی هم دستهای بلور و کریستالی ندارم. دو دست گندمی معمولی. با پرزهایی کمرنگ.گفت مانتویت هم به دامنت گیر کرده...زیر مانتو دامن پوشیدم بودم. نشستم و پاهایم را کمی تکان دادم. ماشینها رد شدند و مردها جز دو سه مورد استثنائی زل زده بودند. انگار مثلا زنی مایو بر تن یا عروسی هفتصد قلم آرایششده نشسته باشد...نگاهشان جسور گستاخ و حملهکننده بود. فکر میکنم آنی که اسید ریخت روی صورت دختر مردم نگاهش اینطوری بوده؟... سمندی سه بار دور میزند.
به گنجشکها نگاه میکنم که روی شاخ و برگ درختهای خشک درهی روبرو نشستهاند..دره را سوزانده بودند چند هفته پیش.میسوزانند که جانورها تویش قایم نشوند و به خانههای اطراف دستبرد نزنند...در یک روز خیلی غمگین و بسیار ناامیدکننده....پرستوها...با صدای قشنگشان. من نمیتوانم با خیال راحت از این فضا لذت ببرم ..از همین فضای معمولی و ساده و بیادعای با درختهای سوختهاش حتی...از این فضایی که استادیوم هم نیست که تویش فحش خواهر مادر بشنوم، یا باغ نیست که تویش برقصم و دست مردهایم را ببندند و به من تجاوز کنند یا بازارهای شلوغ نیست...که پسرم و شوهرم را جلوی رو و پشت سرم راه بیندازم که انگشت نخورم...اگر شانس بیاورم هم.
بن میآید و میگوید بابا گفته تمام شد بیایم تو.
بلند میشوم. به لوسی نگاه میکنم...که با هر پرواز پرنده یا گنجشکی از بالای سرش توی هوا میپرد و قلبش همراه پرندهها پرواز میکند...یاد قلب گربهها میافتم...جانیواکر.
خیلی وقت است که کتابهای باران ِماهیدار نخواندهام.
روی تاب نشسته بودم و به لوسی نگاه میکردم که با حسرت به گنجشکهای رو نخل نگاه میکرد . با خودش فکر میکرد پروتئین پرواز کنندهی دور از دسترس. هی گردنش را میکشید سمت بالا...مدتی طولانی با حسرت زل زده بود به نخلی که گنجشکها بیخبر و بیاعتنا به خطری که زیرش در کمینشان بود شلوغ میکردند. خندهام گرفت. سینهی سفید گردی داشت و قوسهای بدنش شیک و مادینه بود...عین مجسمهای از مرمر یا چینی سفید..نانا پشت ستون با چشمهایی مشکی همرنگ موها و پیراهن و شلوارش بپربپر میکرد که گنجشکها را پرواز بدهد...گنجشکهای خیلی دورتر از او بودند...قربانصدقهاش رفتم و وقتی خندید و سرش را پشت ستون قایم کرد جای خالی دندانش را دیدم..چشمهایش عین دو دکمهی مشکی توی صورتش درخشیدند وقتی گفتم چقدر چشمهای قشنگی داری نانا.
آشخورها
+ نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393 ساعت 17:55 شماره پست: 99
بوی آشرشته خانه را پر کرده. از خودم میپرسم چرا این بو را دوست ندارم؟..جوابم آماده است. بچگی. آشهای برنجدار مادرم. برنج و ترخون...آشها عیب نداشت. آشخورها خوب نبودند...فردا آش را ببرم مدرسهی بن. بالاخره مففخ شدم آشی خوب و ترتمیز بپزم.
سال صدایم زد و گفت داریوش گفته خوردن گوشت نذری ثواب هم دارد...بعد خندید و گفت به قول داریوش بعضیها نذر میکنند و خودشان همه را میخورند. انگار فقط خونش را نذر کرده باشند...بعد جک آن اصفهانی را تعریف کرد که از قصاب میخواهد حتی صدای گوسفندی که کشته را به عنوان زنگخور موبایلش ضبط کند.
دماغم را گرفتهام و میگویم چه کنم حالا؟ میگوید اینها چیست؟ یک چیز خاکستری حال به هم زن است. میگویم نمیدانم. میگوید خودت میگفتی وقتی بچه بودی با بابات میرفتی قصابی. گفتم این مال بیست و پنج سال پیش بود...آن وقتها پدرم نمیپرسید ازم این چیست و آن کیست؟..من باد کردن پوست را دوست داشتم و بستن لاشه به درخت را...فقط هم نگاه میکردم و اینها البته جز خاطرات درخشان زندگیام نیست. بوسی روی دیوار میومیوهای مست و چشم بسته میکند...میگویم نپرد روی دل و جگر..
بعد سال خودش تشخیص میدهد چه دورریز است و چه دورنریز...آخرش هم دوتا گردی سفید نشانم میدهد میگوید اینها مال کسانی هستند...میگویم بله...
قصهاش را خودم برایش تعریف کرده بودم. وقتی بچه بودم و پدرم گوسفند میکشت..رسم بود کله و پاچه مال قصاب باشد...بعد شب کلهپاچه یا سیرابی داشتیم. من هیچکدام را نمیخوردم چون خر بودم. حالا هر دو را میخورم البته اگر خودم نپخته باشم و تمیز نکرده باشم. قبول دارم که به قول خواهرم کلهپاچه غذای وحشتناکی است آدم یاد داعش میافتد.
سر شام یا بعد از شام توی جمع عموهایم و اینها بحث حرام یا حلال بودن آن گردیهای میشد. پدرم میگفت اگر کسی نماز نخواند مثل همین احمد(پسرعمویش) میشود بخوردشان...من و ممد به هم نگاه میکردیم و میخندیدیم.
بعدها...خیلی سال بعدش که من بزرگ شده بودم و به خودم اجازه میدادم تزهای پدرم را دست بیندازم با برادرهایم میگفتیم که یعنی وجدانا کجای شرع همچین فتوای مسخرهای هست.
-حاجآقا تخم گوسفند حلاله؟
- اگه نماز نخونی آره.
بعد چقدر با برادرم میخندیدیم آن روزها.
حالا سال نشانم داد که نگاه نکردم و گفت اینهم برای کسی که نماز نمیخواند.
میتوانستم طعنهی توی حرفش را حس کنم.
جوابهای زیادی به ذهنم رسید. جوابهایی که میتوانست غیرتیاش کند و حالش را بد...میتوانست حسادتش را تحریک کند و زور و لجش را بالا بیاورد..میتوانستم جوابی بدهم که از خود بیخودش کند و من را در نظرش محبوب و خواستنی کند...اما فقط نگاهش کردم.
به قول ر صورتش همچون خبر خوش بود...ر همیشه احساساتی که میشود این را زمزمه میکند. صورت سال حالا خوش بود. خوش از بابت تواناییاش در دوپهلو و کنایهدار به آدم انداختن...به نظرم رسید صورتش همچون ک...ی خل است.
رفتم تو که گفت برای بابات گوشی گرفتم...مگه قول نداده بودی بش؟ امشب از هاشم میگیرمش. لمسیه صفحهاش بزرگه.
برگشتم نگاهش کردم.
خیلی عادی و بیادعا این حرف را میزد نه منتی تویش بود و نه نمایش نیکوکاریییی...خودش بود فقط:
سال، خوب و مرضدار.
فامیل و مفرد
+ نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393 ساعت 19:12 شماره پست: 101
نشسته بودم دم در و به ابرای تیره نگاه میکردم که عین شبحی که نوکش آتیش گرفته باشه تو آسمون قد علم کرده بودن...خونه نارنجیه همهمه توش بود..زنی سرک کشید و من برخلاف همیشه سر تکون دادم: سلام. این یعنی اعلام دوستی و وضعیت صلح به اون. فراهم کردن زمینهی دوستی و رفاقت نه عداوت. سعدی هم شدم.
بههرحال همونطوری که توقع داشتم زن اومد طرفم...و ازم پرسید چاقوی تیز دارم؟ یه طایفه آدم تو حیاط بود و از من چاقو میخواس...گفتم برم ببینم و به عمد یه چاقو درپیت اوردم که نخواد ببردش.
بعد زن که دلش نمیاومد نبردم تو جمعشون..چون طعمهای هسم که یک سال و نیمی هس که در پی شکارمه گفت: آش نرزی داریم میپزیم...تو هم بیا..اگه آقاتون میذاره بیا.
گفتم آقامون که نمیذاره اما میام...خندید...و من باهاش راه افتادم...عین بچههایی که خانممعلمشون رو تو مسیر میبینن نگام میکرد و ذوق داش که ببره نشوم بقیهی زنها بده...پردهی دم در رو کنار زدم و هفت هشتایی زن دور دیگ بودن. مردی هم سیگار به دس با لنگای باز از اون شلواری گل و گشاد که خشتکش میرسه زمین پاش بود و رو همون کمربند بسته بود..نشسته بود روی پلههای دم اتاق...سلام کردم و زن همراهم که زن سبزهی روسری کجی بود که گوشه لباش مقدار معتنابهی تف جمع میشد موقع حرف زدن به بقیهی زنها گفت دیدمش تنهایه گفتم بیارمش پا دیگ.
میونشون خانم آغاجاری رو شناختم که چشای سبز داشت و یه بار باش حرف زده بودم و اون پیرزن سفیده که میخواس با دوز و کلک مانتوهایی که دخترش میاره برای فروش رو بکنه تو پاچهام...پیرزن یا ماجرای سرکار گذاشتنشو فراموش کرده بود یا براش مهم نبود چون تحویلم گرف. وقتی گفته بود دخترم مانتو میاره گفته بودم باشه میام میخرم و حتی اومده بود دم در خونهامون و من نرفته بودم ...
حیاط بزرگ نبود...به نوبت آش رو هم زدن...یه دختر دمبخت عینکی با مقنعه هم بود هی میخندید وقتی میگفتن هر کی مراد داره نیت کنه...دحتره حرکاتش شبیه مُنگلا میشد..دستاشو جمع میکرد بغل گوشاش و جمع میشد تو کتف مادرش...و وقتی زنها بش میگفتن زینب بیا هم بزن میگفت نه مِی من چه مرادی دارم ...مادرش هم با تو سریهای نمایشی و هل دادنای آروم سمت دیگ ازش میخواس آش رو هم بزنه...و به بقیهی زنها میخواس حالی کنه که دخترش خیلی معصوم و بیخبر از همهجاس برای همینه که اصلا مرادی نداره..آرزویی نداره...بعد من به کمک دختره رفتم گفتم مثلا برای دانشگاه..دانشگاه نمیخوای بری؟
مادر دختر متقاعد شد و به دختر گفت برو ملاقهی بچرخون...اُ نیت کن...دختر عین دختر شعیب با استحیاء قدم برداش و زیر لب یه چیزی گفت.
زنی که بش میاومد تازهعروس باشه..از اونایی که تُندتُندکی دم محرم عروسیشونو میگیرن که نخوره به محرم و صفر..اینو از خط ابروی تمیز و رنگ مو و حلقهی براقش حدس زدم..آروم به بغل دسیش که زن کلوچهی شمالی مانندی بود گفت: مِ این دیپلمشو گرف؟!..پ کنکور آقامو میخواد بده؟!
کلوچهی شمالی با دامن کشکیش خندید.
زینبه بعد از نیت چشماشو باز کرد و بلند مثلا به مادرش و رو به همه گفت دلم میخواد ایذه برم دانشگاه..خونه دایی جلال.
مادره به زنها طوری نگاه کرد که انگار با ظفرمندی بگوید دیدید گفتم چه جوجوی ِ دل پاکیه...
نوعروس احتمالی گفت: ایذه؟ پ إی همه جا...أَوآزی....آبادانی....
مادر صورتش را جمع کرد: نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه....آبادان؟ دخترایه میدُزن...
زن اولی که دعوتم کرده بود به درون خانه و میدونس کجاییام گفت نه بابا شایعهان.
و به من لبخند زد.
بعد زنها یادشان افتاد من آنجام. بهام گفتند من هم ملاقه را بچرخانم توی دیگ. گفتم دستم شکسته...گفتند آخی و آدرس دکتر دادند و شکستهبند و اینکه ال نکنم و بل نکنم...گفتم با دست چپ هم میزنم.
مادر دختر گفت نه خوبه..با دس چپ نه خوبه.
از خدا خواسته گفتم راس میگه.
بعضیها میگفتند خوبه و بعضیها نه خوبه که مرد که تا حالا بیصدا حالا تفریحکنان به زنها نگاه میکرد سیگارش را پرت کرد توی خیسی آب حیاط و بلند شد دستهاش را دو طرف گوشهاش تکان داد و گف:
دیونهات إیکنن اینا...با بد قومی درافتادی.
زنها خندیدن و مرد مثل خیلی از آدمهای اینجا زود با آدم فامیل و صیغهی مفرد میشد با افتخار از بابت شیرینزبانیاش کمربندش را روی شکمش که داده بود جلو، محکم کرد.
تو اینترنت خوندم
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ساعت 19:41 شماره پست: 113
نانا پرسید میتونه فردا شب روسری سرش کنه؟ گفتم اگه خودش دوست داشته باشه،آره...گفت اگه گرمش شد برش داره؟ گفتم برداره...و نیلزه به مادرش گفت: مامان کُفارا بچهها را دوس نداشتن؟ مادرش رویش را کرد آنطرف که یعنی خودت میدونی پس بیخود نپرس.
من و نانا به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم.
صدا و سیمان
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ساعت 21:37 شماره پست: 120
ملایه خواند و آنها که پسرهای ناکام مرده داشتند و داغدیده بودند بیشتر گریه کردند...بعد سینهزنیها خیلی محکم و پرشور شده بود پشتسرم و اینها آخرش که مجلس تمام شد گفتند که از حسینیهی مردها برای "صدا و سیمان" فیلم دارند میگیرند.
مجلس خانگی که تمام شد و سینیهای زفاف قاسم را آوردند و شمعها را روی سینیهای حنا روشن کردند و شکلات بین بچهها پخش کردند زن هاشم برای نانا شکلات کنار گذاشت و گفت بریم حسینیه..خم میشد کفش نانا را پایش میکرد و وقتی رفتیم شلوغ بود..خیلی شلوغ..جایی برای نشستن نبود..وسطها نشستیم و نق نانا شروع شده بود که گرمش شده...زن هاشم همه را میشناخت و با همه حرف میزد...خیلی طول کشید که مُلایه آمد و سخنرانییی داشت در مورد سیدالخوئی مرجع تقلید عراق که زمانی مرجع تقلید پدرم بود ..و اینکه زنی خارجی آمده و دیده زنهای عراق سیاهپوشند و فلان و بعدش رفته از سید پرسیده و سید گفته طلا و جواهر را میگذارند دور از دست و اینها که دستمالی نشود و کفش و دمپایی در دسترس همه هست و زن متحوّل شده و مسلمان و شیعه و زنها صلوات فرستادند و یکی از ستونها افتاد روی یکی از زنها و مُلایه گفت اصلا مهم نیست..زن از سردرد و گیجی نفسش درنمیآمد و مُلایه ول نمیکرد که حجابها اصلا خوب نیست اینجا..دامن بلوزهایتان اندامی هست و این مانتو عبائیها جزئیات تنتونو نشون میده که زن هاشم توی گوشم گفت: خو اندامی نباشه قشنگ نیس...اندامی شیکتره.
و من فکر کردم ملایه دارد برای کیها خودش را خسته میکند...و زنی که ستونی مقوایی علمپیچ شده خورده بود توی ملاجش خیلی دلش میخواست این اتفاق را از توجهات معصومین و ائمه قلمداد کند و میگفت خوب هم هست و تبرک شده است حالا او..زن هاشم هم میگفت دیگه همه چیو که آدم نباید بگه تبرک شده.
نیلزه دامن مادرش را کشید گفت:
مامان..مامان...عینی... عینی...وقتی مُلایه رقصید به منم بگو برم تو میدون.
مادرش نیگشونش گرفت و گفت *ولچ یواش..رقصید اُ رقصید..حالا شر برامون درست میکنی...این رقص نیست..رقص مال عروسیه..این عزاداریه..نیلزه نگاهم کرد و به نانا گفت میای بریم دشویی؟
گفتم نه. نانا بدون من جایی نمیره.
* همان ولک. مخاطب زن باشه به عربی جای ک رو چ میگیره.
پسربچهی شر سرخ شده بود و به شدت گریه میکرد. طوری گریه میکرد که انگار درد داشت میکشید. هیچ دلم بهحالش نمیسوخت. مادرش با روسری سرمهایی ساتنش دست پسر را فوت میکرد. رفته بود لای در و قبلش هم پسری پایش را گاز گرفته بود..به زن هاشم نگاه کردم. به آسمان نگاه کرد چون توی حیاط بودیم و گفت: *اوفیِش. خدا جا حق نشسته.
پسربچه که بلندتر جیغ زد زن هاشم آرام گفت: *جهندم.
* همان آخیش.
*جهنم.
رفتیم نشستیم و زن لری سر بچهای که داشت بچهی چهار دست و پا برویش را میزد داد میزد و میگفت: نزنش..نزنش..برو پیش مادرت...بعد به من که نگاهش میکردم نگاه کرد و در طلب همدلیِ من گفت: چرا با إی بچههاشون میان روضه...؟..سرم را تکان دادم یعنی درست میگوید و بچهی چهار دست و پا برو عین موشهای کوکی قدیم تیر شد طرف مادرش و مادر گرفتش و چندتا بوس درشت آبدار از صورتش گرفت و بچه باز تقلا کرد برود..
نانا پیش پایم نشسته بود و نیلزه هم بود..چای دارچین آورند و نانا خورد و نیلزه تا خورد گفت دستشویی دارد..زن هاشم از آجی نیلزه، یعنی دخترش بهار، خواست ببردش و به من گفت *عرزایینی کسی بچهی شیطان داشته باشد و بیتربیت و بیاید بیرون...توی مجلس و اینها...زن عجیبی هم آنجا بود. زن انگار پوستهای کلفت دور و برش بود. مسن بود اما خامییی توی حرکاتش بود که نمیتوانستم حدس بزنم از سر چیست...یکهو داد میزد بگیرش..هدُا عباسه بگیر ...بگیرش.
به زن هاشم گفتم پسره این عباس؟ زن هاشم جابهجا شد که نزدیکترم باشد و سرش را آورد بغل گوشم و به عباس نگاه کرد که پیشانیبند سبز داشت و بلوز مشکی و شلوار کردی بچهگانهی مشکی با موهایی بور و مفی آویزان و گفت: نه..این پیر دختره..اینم بچهی برادرشه..مادر بچه بچهاشه ول کرده و رفته و این داره بچههه رو بزرگ میکنه..دل تو دلش نیس که سر پیری بچهدار شده...
زن با پوستهی کت و کلفت و عجیبش بچه را بغل کرده و بهاش میگفت: هاپو! بیا عباسه ببر....
بعد بچهی شری را دیدم که با نگاه شرش ایستاده بود بالای سر نانا و نیلزه و لگدهای آرام به پشت نیلزه میزد. ترسیدم بزند به نانا. رودار عوضی و شرور بود و بدجنسی توی نگاهش موج میزد. توپیدم بهاش که برو پیش مامانت و نانا را طرف خودم کشیدم. بچه تکان نخورد از سرجایش و به زن هاشم گفتم مواظب دخترش باشد...زن هاشم به بچه توپید و بچه نرفت که خواهرم وارد عمل شد و تشری زد بهاش که گم شد..
زن هاشم گفت مادراشون خو بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیخیاااااااااااااااال!
راست هم میگفت.
بعد زن هاشم شروع کرد برایم تعریف کردن از خالهاش که زن عربهای فلانجا شده و کلا سیستمش عوض شده...حالا مادرش هم فارس است و زن پدرش که عرب است شده اما چادر و روسریاش را تا حالا نگه داشته....وقتی زن پدرش شده بود یک کلمه عربی بلد نبوده و میدیده همه عربی صحبت میکنند و او از لج عربی یاد گرفته و حالا عین بلبل عربی صحبت میکند فقط به مرد، زن میگوید و به زن مرد...بعد خندید و گفت گاهی شوخی میکنند باهاش وقتی جای مردها و زنها را عوض میکند میان حرفهایش..توی همین فقط مشکل دارد اما خالهاش کن فیکون شده و حالا هم که چند سالی است شوهرش مرده هنوز هم مشکیپوش است..خاله میگوید اگر رنگی بپوشد مردم پشت سر و جلوی رویش حتی خواهند گفت شوهر میخواهد...و اینکه عربهای فلانجا اصلا مثل عربهای اینجا و طرف ما نیستند..پرسیدم فامیل شوهرخالهاش چه بود؟ و وقتی گفت فامیلی کُمدی به نظرم رسید هر کاری کردم نشد نخندم و خود زن هاشم هم خندید.
بعد به عربی به من گفت طایفهی شما چیه؟
گفتم چی هستیم و گفت واقعا؟ اینجا خیلیها هستن..خیلی دست و دلبازن تو مهمونداری و ..بقیهی حرفش را هم خورد.
گفتم: میدونم چی میخوای بگی و بعد گفت چشم آبی و مو بورن...میگن از* نسل اینگلیسیا هستن...بعد خندید و آرام زد روی کتفم که یک وقت ناراحت نشده باشم.
گفتم اگر هم اینطور باشد من شبیهاشان نیستم ..من نوادهی هندیهایی هستم لابد که با انگلیسیها میاومدن...
ربطش را متوجه نشد اما یه یکی از زنهایی که به نظرم شبیه زنی روسی بود که شله و عبا پوشیده بود اشاره کرد و گفت این دختر حاجی فاضلِ نگاش کن از اوناس.
زن قدبلند و سرخ و سفید بود با مژههایی روشن.
گفتم آها و جیغ پسر بچهای درآمد.
* عرزایینی: عزرائیلم: مرگم، نفرتم...حرصم.
* منظورش این بود که یه انگلیسی با زنی ازشون رو هم ریخته بوده و ژن بولندی رو رایج کرده بینشون.
چقدره زل زدم به اینجا و نوشتنم نمیاد. از اونجایی که دیگه اونقدر هم به طرز بد و خوبی دیونه،روشنفکر،خوشحال،خاص،احمق،بچهدل..شاد،ساده..سرزنده، امیدوار..ناامید...خیلی غمگین..وحشی،فحشبده..مودب..نیستم مثل سابق، بلند نمیشم توی باغچه راه برم این ساعت که از خنکی ِ هوا لذت برده باشم. عوضش با لباس خواب گرمارسانم زیر باد پنکهی سقفی و همچنین زمینی روی تختم نشستهام و دلم میخواد چیزهایی بنویسم و هی به خودم میگم الان نه، فردا. گرسنه هم هستم.
کتاب خوندنم هم نمیاد.
فکر کردن،غصه خوردن،دلتنگ شدن،خاطره،مرور خاطرات خوب و بیچاره و مظلومانه لبخند زدن و مرور خاطرات بد و اشک ریختن، گرفتن تصمیمهای دوثانیهای...حمام رفتن- و حتی جیش- هم ندارم.
نوشتن پست طعنهدار بیطعنه بچهدار خونهدار زنبیل رو بردار و بیار رو هم؟ همون.
هیچ وسیلهی تولید خواب هم؟
ندارم.
چه کنم چاره کنم که دس خر تو دسمه،پس؟ ها؟
یک پیشنهاد؟
نخی...فقط یک نخ و نه بیشتر بهمن و تماشای افتخارآمیز خروج دود از حفرههای زیبای بینی؟!
اوکی..ناتپرابلم..گیو می.
-گیو چی عزیزوم؟
- می..گیو می پلیز.
- بولیز؟
- واو..یو کیل می..
- کیل کی؟
-می...منو میکشی...رودیگه تو بالاخره مونه میکشی.
-مشقاسم؟
- بهمنت کجاته؟
- کشوی لباس زیر.
-آتیشت؟
- فندک رژیه؟
- چه میدونم بابا...یه آتیش...
- گرسنهام.
- شلهزرد هس.
-نه.
- چی میخوای الان؟
- غذا.
- اوهوم...اون روز تو این سایتای فحش به عربا نوشته بودن غذا یعنی شاش شتر.
-واقعا؟ کسشعر بافتن...من عربم و بت میگم غذا یعنی غذا..فود.
- خو حالا چیکار کنم؟
-برو سیگار بکش رو به آینه..بعد برو دم یخچال ایستاده یه چیزی بخور مثلا...
-خیارشور میشه؟
-اونم بد نی.
- تو زن خوبی هستی.
- مرسی گلم. تو هم.
- من زن نیستم اما زنها رو دوست میدارم.
- تو چی هستی؟
- من وجدان تو بیدم شیر فرهاد.
- من بیوجدانم. شیرفرهاد کدوم خریه؟
- نه تو بیوجدان نیستی اما شهرزادی.
- باش..کاری باری؟
-بوربا.
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ساعت 16:7 شماره پست: 146
محمدیها خوشبوترند. ریحانهای زینتی دور توت هم همینطور. خدا کند تمام رزها یخ بزند امسال بس که سال بهاشان مینازد. فقط زردهاشان قشنگند. مسخرهترینشان سفیدهایند...بعد قرمزهای ریاکار..قرمزهای آتشی اغواگر ِ کرمکی..نارنجیهای بیخاصیت.[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ساعت 15:57 شماره پست: 144
سال و نانا یک چیز بزرگ پیدا کردهاند دراز مثل یک مار. آن چیز دراز زیر خاکی ریشههای مورد است..نانا یک بار افتاد و من محل ندادم..یک کرم خاکی کشت که سال احتمالا توقع داشت بودایی باشم و برایش سجده کنم..من باب آزار نرساند به موجود زنده...پس فقط کرم جان دارد؟ آن بعبعهای متعلق به قیمهی روز دهم عمهاش بودند؟
من به نانا گفتم میخوای بکشیش زجرکشش نکن با یک ضربه لهاش کن یا نکشش برش گردان به خاک..سال طوری نگاهم میکند که انگار با جعده طرف است. باید چه میکردم؟ میگفتم:
نانا عزیزم کشتن کرمها کار بدی است..؟ مثلا؟
باور کنید یواشکی میکشتشان آنوقت و بعید نبود روی جسدشان بپرد. من نانا را میشناسم.
دخترایی که شیش سالشونه و یه برادر دوازده ساله دارن و مامانشون دسشن شکسته و باباشون عینکیه حق ندارن بیان تو ماشین که برن پیتزا بخرن..بخرن هم حق ندارن بخورن. این یه قانونه.
نانا گفت:
من قانون رو زیر پا میذارم، به عبارت دقیقتر «پاره» میکنم. دقیقا به همین وضوح و روشنی.
وای خدا...به سال نگاه کردم.سال مرد نازنینیه که یکبار ساعت سه چهار شب از رو پل عابر پیاده رد شده در حالی که تو خیابونا به قول شیرازیا *مُوری فِر نمیکِرد...یه ماشین متعلق به رادیو رد شده باش مصاحبه کرده و ازش تقدیر به عمل اورده و آرزوی عبثی کرده که همهی مردم این مملکت به اندازهی سال متمدن و قانوندوست باشن.
حالا سال با یه فاجعه مواجه بود. نگاش کردم. چیزی شبیه یک لبخند به شدت کنترل شده تو صورتش بود.
*مورچهی بالداری پرواز نمیکرد.
| تاریخ تهیه نسخه پشتیبان: | شنبه هفدهم آبان 1393 ساعت 21:47 |
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393 ساعت 15:54 شماره پست: 177
پشت فسقلی سال جای قشنگی است برای امتحان شیره آدامسی.
فقط چطور اغفالش کنم ....
فکر نکنم اجازه بده.
شاید پشت گردنش بذاره.بعد اوووخ شد بوسش کنم
هیییییوغ.
تف تو رو این پست.
دستهایم تاول زده.این به غیر از این است که پست گذاشتن از گوشی چیز خوبی نیست.
عصر سکربنات درست کردم. یک جور کارامل ؛ شیره یا هر چه. انگشت اشاره ی دست راست تاول زده.
انگشت اشاره ی دست چپ...کف دست ...یک جا هم کلا سوخت دستم.
برای یک سال درست کردم.
سال دعوا کرد که از برای چه و فلان ....
نمی دونم چرا درست کردم.احتمالا خواستم عین دخترا خواهرام تو این خطها باشم.
خوش نگذشت.
فقط سرزانوی بی مویی دارم که چیز مهمی نیست.
خوب که چی.
فکر کن مو داشت مثلا.
شاید روی تن سال حلالش کردم.
استخوانهایش ذوب شود از درد طفلی.
تمام کارتونهای بچگیم را دانلود کردم و میبینم.
کالیمرو
التنین الاخضر
سالی
ماروکو
نانا پشت سرم میآید که همراهم ببیند. جیغ میزنم بیرون...اخمو و کمی ترسیده میرود دم در زبان درمیآورد برایم..میگوید کارتون قدیمها اصلا بیمزه بوده...بعد باز میآید دم در:|
- ماما میشه منم نیلز ببینم؟ نیلز عربی؟
من که مردهام از خوشی که رکس نیلز عربی صدایش تودماغی و شبیه صدای یوزارسیف است و با کمال تعجب میبینم چی؟
هنوز بلدم ادایش را دربیاورم برایش زبان درمیآورم و میگویم بیرون...در را میکوبد..چند لگد به در و میگوید بدترین مامان دنیام.
تبلت خراب شده.وصل نمیشه ب نت.با گوشی نوشتن سخته.خیلی باید توی نود و نود و یک و نود دوی زندگیت باشی که بخوای بنویسی اش.
اون روزا نت نبود حتی دیلاپ.یه کد سیزده بود آزاد می کردم و تا بیام کد کارت دیلاپ رو وصل کنم پنج دقیقه تموم شده بود و قطع
اما خوب هم می نوشتم
حالا هر بار یاد اینجا می افتم.از خودم می پرسم چی بگم ؟
شاید هر چی زی از جمله این وبلاگ.دوره ی شروع و.پایانی داشته
بعد خوب ؟
مرد این رو گفت.
زن گفت هیچ.
دعوت کرد ازم مذهبی بشم نماز خدا...دعا و فلان قرآن ....
_بعد از چی؟
_بعد از چی چی؟
_بعد از چه اتفاق و چه کاری این رو ازت خواست ؟
_سعی داری چی ثابت کنی بم؟ زحمت نکش خودم میدونم ....خوب...خوب
مرد داد زد:
تف تو این مذهب و.خاک بر سرت
زن خندید....خیلی.
_خیلی عربی .
_مسخره تر از این ارتباط ندیدم...تو خیلی خری ....
_تو هم عربی ...حسادتت عربیه....حالا بگو غیرت اما میدونم دردت چیه
_ حرف بیخود می زنی
_ببین تو حیفت میاد من که زن عربی هستم و این برای تو مهمه البته چون تو ب عرب بودن اهمیت می دی من ب خودم ....
زن خندید و حرف خودش را قطع کرد
مرد نخندید منتظر بود زن ادامه بدهد
_آره برای تو حیف و افسوس هست در این ماجرا که زنی که تو رگش خون اصیل عربی هست و برات حکم اسب داره خودش رو برای یه غیر عرب کوچیک کنه و به پاش آویزان تو میگی اس ب اگه سوارکاری اصیل نباشه می زنه خوردش میکنه داری می بینی اسب اصیل قدیمی ک به تو پا نداده بود هیچ وقت از یه شبه سوار رکب خورده و هی می ره کفل عرضه میکنه که آقا بیا سواری طرف هم مگس میپرونه یا در حال سجده و توبه اس ....و براش نه زین مهمه و اصالت اسب و و......
سواریاش رو کرده حالا نوبت کارای دیگه اس
مثلا توبه و ظلمت نفسی فاغفرلی و اینا
_بلدی هم....هم قصه بلدی ببافی هم ذکر و از این بازیا
_ها پ چی ....چمه پس ..بازی نیس دوستم ....کار روی نفسه...
_ برو بابا
_ بابا چته خو ...یارو میگه خدا برام مهمه ...وقتی می لاسم عذاب وجدان میگیرتم...چیز عجیب غریب خو نخواسته....نمیخواد بام باشه به هیچ راه و.شیوه و مدلی
_تو هم همچنان خخودت رو عرضه میکنی؟
والله حیف...یا وسفه علیچ....تو مثل بقیه نیستی ولچ ...
_خو شاید اونم مثل بقیه نباشه...مذهبیه عینی...بفهم
_تف تو این مذهب...تف تو غیرت من که دارم گوش میدم بت ....باید سرت رو پروند
زن می خندد زیاد
_اشویه اشویه عینی....یواشت...بابا من خیلی هم سر ب راه و رام نیستم برا کسی ...نترس روم....دیگه طرف خیلی باید ....
_وجدانا خودت حیفت نیومد؟ خودت حیفت نیومد...زن عرب نباید بره
_زیر پای غیر عرب؟
زن بلند می خنددد.....خیلی خیلی
_زن عرب برا مرد عرب خوبه ها ؟
و باز می خندد
مرد می گوید: تف تو صورت این مرد عرب ک ب ریشش می خندی و عین گاو فقط گوش میده.
زن فکر میکند چقدر عوض شده ام
خوشحال شدم از این فکر.
لیس کل ما یلمع ذهب.
ش Sh:
لیس کل ما یلمع ذهب
هر چیزی که برق میزنه طلا نیست
نکته:
تازه خیلی وقتا ممکنه طلای خالص برق هم نزنه.
اما کی طلای خالص رو میخواد؟
باید صیقل داده شه و کلی تراش بخوره و با سنگ و فلز به جونش بیفتن که ازش یه چیز خواستنی دربیاد.
اونم ممکنه خیلی برق نزنه.
بالاخره هر چیزی که برق بزنه طلا نیست.
در این شکی نیست
....
اتفاقا هر چیزی که خیلی هم دیگه برق بزنه و بدرخشد باید در میزان طلا بودن و داشتنش شک کرد.
من زنم و طلا دوس دارم
از رو تجربه میگم.
دیروز سال وسط دعوا دست گذاشت روی دهانم که حرف نزنم. دستش را گاز گرفتم.با همان دست گاز گرفته شده بعدش راند تا خانه و رفت. امروز برایم شارژ فرستاد و پول.
با همان دست.
دوست دارم زودتر آشتی کند برگردم خانهامان. نه بهخاطر خودش...برای خواب فقط و کتاب خواندنم...و اینها.. حوصله ندارم بمانم اینجا..مادرم کلی خوبه با من ها..ولی خوب تخت پوکیدهی خوبم نمیشه هیچجا...که هر گوشهاش یه چیزیه...
.حالا دستت رو گاز گرفتم اونجات رو نبریدم که...چقدر سوسول و زودرنجه...هی قهر اُ قهر.
دیروز از در که اومدم تو بابام گفت شهرزاد دعوا کردی؟ گفتم نه.
گفت چرا...اعیونچ ایبرجن اتگول بزونه.
خندیدم.
بعد گریه کردم..گفتم حیف گریهام گرفت. گفت زنی دیگه...ظالم یا مظلوم گریه میکنی.
حرفش درست یا اشتباه باعث شد با خیال راحت گریهام رو بکنم و بعدش بشینم بغل دست مادرم کوبه درست بکنم.
پدرم میگوید اگه کسی بره مثلا توی یه صفحهی ورزشی بعد بخواد کاری کنه که دیده نشه قبلا کجا رفته چه باید بکنه؟
صفحهی ورزشی آره؟!
باشه پدرِ خوب. یادت میدم.
دیروز کاری را که باید چندین سال پیش میکردم و میخواستم هم بکنم اما سال نمیگذاشت را انجام دادم. هیکل حاج گه عنزاده پدرش را تراشیدم. پیرزن حرفی نزد. فقط گفت حاجی بیا. مرتیکه را گاییدم و بالاخره بهانهی قطع رابطه جور شد.
اگر آنها در مردی و خشونت عربهای صدر اسلامند من هم هندم..بله. کینه و زهر دارم و تا نریزمش قلبم آرام نمیگیرد. ببخش از بزرگان است و اینها مال بیتخمها و راحت بزرگشدههاست...اینها خیلی کتابها رویشان اثر گذاشته و حکمت و عرفانشان بزرگ است. مال من نیست. من بدویام در این زمینه. و در خیلی زمینهها اصلا.
جواب های بعد از سالها برایم فقط هوی نیست. باید کمی از جگر طرف را بچشم..مزه مزه کنم تا حالم خوب شود...دیروز یک لحظه به همه نگاه کردم جز الهام و پسرهایش دقیقا میتوانستم بخورمشان و هنوز زنده باشند و ببینند که دارم میجومشان...این بعدم را بیشتر از همه دوست دارم. بعد عمیق و خشمناک و گذشتندار بیبخششم را...
شوهر الهام گفت صدایت را بلند نکن...وای خدا چه مردی...لرزیدم...خدا را شکر حتی یک قطره اشک هم نریختم جلویشان..قر دادم و و وسط حیاط رسیدم..همان حیاط سنگ مرمر شدهای که زمانی من و بن از زیر نخلهایش سنگ درمیآوردیم نصف شب که بتوانیم راهی برایش پیدا کنیم که برود دستشویی...کل زدم تند و تیز و بلند..
همه چیز را به سگِ پیر گفتم..زنباز ِ کونی گهخور..مردی که حاضر شد زن خرجش را بدهد لایق آن است که برایش بیلاخ بلند کنی نه که بهاش احترام بگذاری...من اینطوریام ..اینطور بزرگ شدم و بچههایم را اینطور بزرگ میکنم..زنهاش برای خاطر کیرش خرجش را میدهند و او فکر کرده برای من هم هارونالرشید است...باش...تو هارون باش...من هم شهرزادم...دورهی قصه گفتنم تمام شده...حالا وقتش رسیده که از تخمت بگیرمت از عرشت بیارمت پایین...
آه مرد بودن این امپراطور ایالت گوز مخدوش شد...به دست کی آنهم؟...آن زن گرد و شیرین آشپزی بکنِ خوشصحبتِ چشمعمو گو...
عیبتان این است که وقتی لوسم و خودم را میمالم بهاتان یادتان میرود آن ور صفحه چیست...شنیده بودید گربه گاه بچههایش را میخورد؟...شما خیلی گول بمال بمالهای روزهای خوبم را خوردید خواهرکسههای مادرجنده.
رابطهی من با آن مادرقحبهها چیزی است که تاریخ مصرفش سالهاست گذشته. جنازهای که هر چند وقت یکبار میآید بالا روی آبهای گند و گه باد میکند بوی گندش به استفراغم میاندازد و بعدش باز ...
دیگر نکشیدم.
تحمل خیلی چیزها را ندارم. دعایشان را بردارند در کون مادرشان بکنند برایم. به دعای کسی نیازی ندارم. مرتیکه چیزی گفت و شستمش. سال پرید دهانم را گرفتم او را هم گاییدم و برادرش را.
الهام عبایم را داد و گفت دیوانه...گفتم پسرت را ببوس. میدانم دیگر نمیبینمش.
دیگر آنها را نخواهم دید و همین را میخواهم. نمیتوانم بروم خانهای که درش به ذلت کشیده شدم و سر بالا بگیرم...نه. نمیتوانم. اگر بمیرم نمیتوانم تحمل کنم کونیهای بیتخم برای من مرد شوند.
مردیشان را در کونشان فرو کردم دیروز...به شوهر الهام که برایم شیر شده بود گفتم شماها وقتی که باید مرد باشید با تخمتان بازی میکنید و به من که میرسید کیرتان علم میشود ..همان را بردارید بکنید توی مادرتان حالش را ببرید.
تمام.
درش را بستم. خسته شده بودم. بسّم بود. تعارف، مدارا، برای خاطر سال...و فلان. سال بعدش میگفت باید بهخاطر من و خوبیهایم...بله خوب است...خدا است...فهمیده روابط گه داشتهام و نکرده طلاقم بدهد یا بکشدم اما نمیتوانم برای خاطر این کسکشبازیها تحمل کنم مردی که یک روز به من گفت مادهسگ سلوگی بهخاطر لاغریام حالا ببوسدم به شوخی و برایم دعا کند.
نه.
نمیبخشم...فراموش نمیکنم و نمیگذرم و تمام میکنم. باید تمام میکردم. وقتی فقیر و جوان و لاغر و بیکفش و لباس بودم باید بغلم میکردید و میبوسیدم که صوار ماشینهای مجانی نشوم برای بردن بن به دکتر و برای رضایت راننده لبخندهای زورکی بزنم..
نه.
نه.
نه.
اصلا و ابدا نمیبخشم.
عزتنفس و غرور و احترامی که برای من حفظ نکردید و مجبورم کردید...پا روی سرم گذاشتید و مبجورم کردید سر خم کنم...مجبورم کردید و از روی رضایت خودم نبود اینهمه سال تحملتان..نه.
نه.
اصلا نمیتوانم و نمیخواهم ادامه بدهم با عالیه چسخور و مسعود کونلیس و فک و فامیل زنباز خسیس گه بر سر و عن در دهانشان.
نه.
حالا خوبم و بیلاخم را برای دنیا و مافیها بلند کردهام.
سال هم سگ کی باشد که بخواهد بر من حکم براند ...
دیروز وقتی گفتند برو دیگر نیا صدای کلم ده خانه آنطرفتر رفت...کل زدم که چه عیدی...چه شادیایی....چه روز مبارک و خوبی...از امروز دیگر نبینمتان؟...
شاد بودم کل زدم تا ماشین و بعد برگشتم به پیرزن که مات و مبهوت حرفی نمیزد و فقط شوهرش را گفت حتجی بیا..
ترسید بزنمش.
فقط برگشتم بهاش گفتم تو هم کُست را حنا ببند از شادی ...شوهرت به کون من زل نخواهد زد.
ب هیکل و اندرون دهان بعضی عزیزان و به قلم عن ریز برخی عزیزتر از جان باید چنان رید که پای افزار به آن آلوده شود و پا تا زانو درش فرو.
از این که نگران شدید و حالم رو پرسیدید ممنونم.
فعلا خوب نیستم.
الان از آزمایشگاه اومدم و حالم اصلا خوب نیست.
خودم نوشتن رو دوست دارم اما گاهی فشار میاد بم اونقدر که ترجیح میدم حتی ننویسم ...
خشم عجیب و غم زیادی وجودم رو پر میکنه هر چیزی اینا رو تحریک و تشدید میکنه
آدم ب خیلی چیزا عادت میکنه الا درد ...درد روحی و جسمی....یه مقدار کتاب و خرت و پرت دارم سرم رو گرم میکنم باشون تا بعد
یه جریان هم هست خونده شدن وبلاگ از آشناها ...
هیچ وقت نمیشه با این قضیه کنار اومد
دیشب رو کمتر از یه ساعت خوابیدم درد و سایر عوارض بیماری بود و امروز سه ظرف خون دادم و حالا فقط به دیوار تکیه دادم و دوس دارم جای خنکی زندگی کنم...
از دوستانی که ازم دعوت کردن به خونه هاشون برم ...در جاهای خنکی که ساکن هستن... ممنونم
تصور برگشتن ب اون جهنم برام افسرده کننده و حال بد کنه
دیروز کتابای جدید و خوبی خریدم...
مد و مدرنیته ...نامه های مشاهیر ...تاریخ ...چند داستان کوتاه ایرانی و ...
می خونمشون که فرصت قاتی شدن با بقیه سراغم نیاد...
بیشتر نمیتونم بنویسم فعلا
بازم ازتون ممنونم خواننده های دلگرم کننده.
این رو خیلی وقته دارم امروز چند صفحه اش رو ورق زدم ...موضوع مطالبش حساس و حساسیتبرانگیزه و توشهی پری ندارم برای ورود به اون مجال و نظردهی در موردش.
در سکوت و بی طرفی (سعی کردم) خوندمش ...و بعضی مطالب که رنگ و بوی خاطرات و احساس نویسنده و در کل جنبهی شخصیتری داشت نظرم رو جلب کرد و قابل توجهتر یافتمشون برای نقل در اینجا یا وبلاگ.
الان هم روی روتختی دختر نشستهام و منتظرم سیگرت فرا برسد.
بعد دیگران آمدند.
نانا گل جمع کرد و میوهی کاج و فلفلهای هندی ریخته زیر بوتهها.. و اعتراض هم کرد که ما اجزه نمیدیم بهش اونقدر و اونجور که دلش میخواد لذت ببره...بن کتاب به دست راه رفت و خواند...سال انتقاد کرد ازم که نمیایستم وسط خیابان ازم عکس بگیرد.
.کسی هم مرده بود و چهل دسته گل مریم خیلی بزرگ جلوی خانهاش بود... نانا پرسید چرا مردم اینهمه زیاد برای آدم مرده گل اوردن؟ ...اون که نمیبینه. بن گفت چون پولداره.
نانا تصمیم گرفت بعدا پولدار بشه. از بن و پدرش پرسید برای پولداری چه بکنه؟ اولش از من پرسید. من گفتم نمیدونم. میتونه یه قلک داشته باشه. که خیلی جواب سئوالش نبود گویا پس بن گف باید یه شغل پول دربیار پیدا کنه...مثلا دندونپزشکی و جراحی زیبایی برای این بد نیس..متوسط رو به بالاس...یا هنرپیشه شدن اما چون عین یه میمون ِ حشره خورده شدهاس کسی تو سینما راهش نمیده..فوتبال هم بازی نمیتونه بکنه..پس بره دکتر شه..کار تجاری هم هس اما چون ما خونوادگی بلد نیستیم بهتره دکتر بشه..
نانا ضمن زدن بن بابت توهینش و زیر سئوال بردن ظاهرش و نفی احتمال هنرپیشه شدنش، پرسید نمیشه خونهدار بشه اما پولدار بشه؟
بن گف نه...مگر اینکه شوهرش پولدار باشه که اون وخ شوهرش پولداره نه خودش.. بعد اضافه کرد البته بهتره خسیس نباشه و فقیرا رو مجانی مداوا کنه و روز تولد یا شهادت اماما هم تخفیف بده...
نانا گف اون وخ پولدار نمیشه که و سال گف کدوم آدم فقیری میره جراحی پلاستیک آخه..
بن گف ممکنه بره....الان دیگه این یه کار تجملی نیس..شده جزء واجبات زندگی
سال گف نه به این وخامت هم که بن میگه نیس
بن گف چرا اسمش رو میذاره وخامت...؟..جریانیه که هس و راه افتاده..غلط یا درست جز زندگیه و نمیشه در موردش گف وخیم...
من شیشه رو کشیده بودم پایین و باد میخورد بم...سال بم نگاه کرد و گف کشف حجاب کردی...چیزی نگفتم..
بعد نانا که گوشی بن دسش بود گف: بابا تازهترین خبر: فُ اُ لِ اُو جه آزاد شد.
سال گفت: کجا؟!...
- احتمالا منظورش فَلوجهاس.
سال گف: ...باز خوبه فُلوجه به حرفت اورد.
- سال من خیلی هم پرحرفما...اما نه همیشه...گاهی.
- اوهوم..
بن پرسید: آزاد شد؟ معلومم نیس...ممکنه باز بگیرنش...
سال گف آره
نانا داش بقیهی خبر رو با صداکشی میخوند. گوشی رو ازش گرفتم. فقط خدا میدونس چی در مورد آزادی فلوجه اونجا نوشته شده...
بعد سکوتی خوب حکمفرما شد.
من مسکن خوردم.
شاید بهخاطر تلفن ه بود که جواب مادرم را دادم. عذاب وجدان گرفتم که جواب ه را دادم و جواب تلفنهای مادرم را نمیدهم از دیروز. میدادم سال باهاش حرف بزند.
فقط خواب دوست دارم و کتاب.
بچهها برای اذیت کردن من از خانهی خودمان میگویند:
-مامان؟ نظرت در مورد سمورها و دعواهاشون چیه؟
-مامان؟ گرما.. مارمولکها...خونهی همسایه...ف اینا...دختر هاشم و انگشت توی دماغش...
نانا انگشتش را مثلنی توی دماغش میگرداند.
فقط در را میبندم...
بچه ها نمیدونن بیشتر از همهی اینا نزدیکی به قیل و قال کسانِ ناگزیرم و عرب و عجم کردنها و اینطور حرفها عذابم میده ....
نمیدونن و نمیخوام که بدونن.
وقتی کتاب روی زانوم رو باز میکنم بالای صفحهی تاخورده این رو نوشته: