دوستش بلند گفت که من هم بشنوم: سال! گرما و گرد و خاک را با خودت آوردی. تا دیروز اینجا خنک و صاف بود..میگفت از دورهی دبیرستان هم را ندیدهاند..مردها اینطورند. صد سال هم را نبینند و بعد هم را ببینند با شوخی و خنده به استقبال هم میروند..انگار نیمساعت پیش، پیش هم بودهاند. خیلی تو کار گله و تو من رو دوست نداشتی و با کس دیگه دوست بودی و فلان و بهمان نیستند. حداقل مردهایی که من دیدم سال باهاشان ارتباط دارد.
رفتند سوئیت را دیدند...سال گفت برو ببینش ولی فکر نکنم بپسندی...تصمیم گرفته بودم بپسندم. خسته بودم..دلم خواب میخواست..و دراز کردن پاها...به مرد، دوست سال سلام کردم...نگاهش نکردم..اشارهای با سر و مرد بقیهی احوالپرسیای که آماده کرده بود با من داشته باشد را قیچی کرد.
زن هاشم را تصور کردم جای من. گرم و اجتماعی لابد. رو سفید کن. که بعد شوهرش بهاش بگوید: دوستام میگن عجب تیکهائیه زنت ...کجائیه...خیلی ازت سرتره...بابا شانس اوردی هاشم..زنهای ما بلد نیستند حرف بزنند...دارم توی سایه راه میروم و بقیهی فکرم را اینطور ادامه میدهم: و تاپ و شلوارک بپوشند.
خندهام را نمیخورم چون خندهای وجود ندارد..خسته بودم خیلی...
یا خواهرم؟
- سلاماَلیکوم...حال شما...فلان ...بهمان..
حتی توی ذهنم حال ادامهی احوالپرسی گرمش را ندارم..آن یکی خواهرم؟
بله.
حرفهایی برای گفتن دارند: دستتون درد نکنه..سلام برسونید به خانم..خدمت میرسیم.
اینبار میخندم.
همیشه وقتی کسی میگوید خدمت میرسیم تصورم این است که میخواهد دهن طرف را سرویس کند. خدمتش میرسد. خودم این را بچهها میگویم: صَب کنین حالا خدمتتون میرسم..تک تک.
رسیده بودم سوئیت.
حق داشت عصبانی باشد. برا ریال ریال پولش زحمت میکشد. خیلی زحمت میکشد. کارش پشت میز نشستن و امضا کردن و فلان نیست. همان هم زحمت دارد البته، اما بدو بدو کردن توی گرما در بر و بیابان..سر و کله زدن با هاشمها و ممد چاخانها و اسمال و نصراله و آدمهای بیسواد دوروبرش...دیدن همدورهایها و همردهاییهایش و پیشرفتهایی که علیرغم انکارش که این پیشرفت نیست لزوما..پیشرفت باید...و اشاره میکرد به سر و قلب..نمیتوانستم و نمیشد منکر شوم که زحمتکش است..و حق دارد برای پولی که میگیرد و هدر رفتنهای بیخودش غصه بخورد.
با این وجود لابد نمیخواست بدعنقی کند که در سکوت راند و وقتی رسیدیم و دوستش زنگ زد که کجایید در مورد لهجهی مردی که ازش آدرس پرسیده بود شوخی میکرد.
عنوان: برو بالا..
بن خودش را جمع کرده بود سال دستش را بلند کرد مدارک را بگذارد بالا. بن فکر کرد قرار است کتک بخورد دستهایش را برد روبروی صورت. سال نزدش و نمیخواست بزندش و فقط عصبانی بود. بیشتر از خودش که چرا دقت نکرده بن کمربندش را نبسته.
یادم خودم افتادم و دستهایی که ضرببهدر میشد جلوی صورت...پیشانی..یا بالا گرفته میشد یعنی تسلیم..
درد تلخی توی جانم نشست.
سال گفت: میخواستم سوپرایز بشی که چقدر جلو رفتیم وقتی بیدار شدی..مرتیکه گند زد..
خواستم بگویم کس مادر مرتیکه... طبق معمول. حرفم نیامد. از اول سفر هم شرط کرده بود حرف بد و فحش نداریم.
دلم خواست حرف مردی که دلش میخواست سوپرایزم کند را کمی گوش کنم. به بیرون نگاه کردم...خانههای توی مسیر گلی آجری و بزرگ...روستاهای کوچک...امثال من آرزو میکنند بروند تویشان بکپند و روشنفکری کنند..کتاب فیلم..خلوت ..دود..نوش و وانوش..کافبازی و جلق و چیزهای دیگر...
اما کونش را داریم ربع زحمت آدمهای توی این خانه را بکشیم؟نه.
فقط از دور نگاه میکنیم و میخوانیم خوشا به حالت ای روستایی...خدا رو کولت تو کیر مایی...
- گل من...از گلها و ریحانهای باغچه خوشبوتری الان..میدونستی؟
شانه بالا میاندازم یعنی که نه..بچهها سیخ ایستادهاند خندان..گوشم را میخارانم...
- چه میکنی با من که دوستت دارم محسنِ بد دهن فحش بدهی قاتی ِ دیونه.
توی گوشی خودم را میبینم بعد از شنیدن اینها پا تکان میدهم وو لب پایین را گاز گرفتهام . خر کیف.
ماه از پشت صفصافی که کاشتهام باریک و تیز مشخص است. سال دست میکشد به موهایم: مو که نیست..حریر ِ معطر. نگاهش میکنم میخواهم نخندم نمیشود.
باد خنکی وزید.
برای اولینبار طلوع آفتاب را دیده. به درخت میگوید صبحبهخیر... یک زمانی من هم یعنی به مادرم میگفتهام گنجشکها ویس ویس میکنند چون صبح شده؟
باورم نمیشود بس که سالهاست از شروع روز متنفرم و شبم دایمیام آرزوست.
یکطوری شدهام که قبلا نبودهام. احساس میکنم فقط وقتی داستان نوجوان و بچهها را میخوانم خوشم. وقتی فیلم کمدی یا انیمیشن میبینم و ..شاید یک زمانی احساس میکردم آدم رنگهای جیغم و رنگارنگ. حالا میبینم رنگهای سفید و روشن..و کمی بیحال با من خوبند. میدانم همهی اینها دلیل دارد. دلیلش را هم خوب میدانم.
ای زنی که مادربزرگت اسمت را گذاشت شهرزاد.
مواظب خودت باش.
از اینکه در جیمیل و پیغامهای وبلاگ با من مهربانید و در ارتباط، ممنون.
دلگرمی شما چیز خوبی است.
میتوانستید نباشید اما هستید.
و از این بابت خوشحالم راستش.
به جمعشان پناه میبرم. به شنیدن چیزهایی در مورد جادههای تزانزیت که سفرهای یکی دو روزهی سابق را هفت هشت ساعته کرده. به اوتو کردن موهای نانا با اوتوی لباس و تماشای بپر بپرش وقتی سایهی موهایش را روی دیوار دید و انتخاب کتاب بن: خوشههای خشم...به اوتو کردن لباسهایم...اعتراض سال به مانتوی بیدکمه که واردش میدانم و میگذارمش کنار.
به این چیزها پناه میبرم . در سکوت بیکه اعلام یا رویش کنم.
بعدش لیست چت الهام را میبینم.
پرسیده سال چه کرده بعد از دعوا. ولم کرده رفته خانه؟ بچهها چه گفتند؟ خانوادهام...میخواهد بو بکشد. آخرش گفته هرچند دعوا شده اما او دوستم است..شبت به خیر خواهر.
شبت به خیر خواهر.
و از واتساپ هم مسدودش میکنم.
پناهم بیپناه نشود یک وقت.
با نانا رفتیم حمام.
توی حیاط. شلنگ رو باز کردم. آبِ گرم. هوا گرم. باد گرم وزید و خیسی باد رو تن خیس... خنکمون شد. بوی شامپو توی هوای آزاد پخش شد و حس کردم خوبم. .کمی فواره درست کردیم و شلنگ را گذاشتیم توی موهامان موی دیوونه درست کردیم و کف حیاط صابون مالیدیم کوسه شدیم...البته کوسهی چاق و کوسهی لاغر...
بعد بن اومد گفت که الان کسی بره رو دیوار میبنتتون...نانا گفت خو نبینه...مگه ما گفتیم ببینه؟
خندیدم تو دلم...بن حرصدار و ناراضی ایستاده بود و دلش میخواست بزنتمون شاید.
بعد نانا گفت ماما اگه گفتی سوسکا چیاشون قشنگه؟ گفتم رنگشون؟ گفت آره...بعد سوسک خوشرنگ رو با زدن دمپایی تو سرش کشت.
بن پرید عقب از ترس.
نانا فواره درست کرد.
داستان خرزه سیاه رو یادتونه؟
چشمدرشت رو چی؟
خرزه بچهی چشمدرشت بود و چشمدرشت نمیخواستش. شوهر چشمدرشت یه نر سیاهِ بود که میلنگید. چند وقت پیش ماشین زدش و نمرد. خرزه رو مادرم تبعید کرد نزدیک خونهی حاجی ناصری نزدیک مسجد. برادرم که بردش اونجا میگفت فرداش رفته دیده ماشین لهاش کرده. البته گفت به مادرم نگم. مادرم میگه وقتی برادرم قهر کرده بوده رفته بوده پدرم بهاش گفته این حاصل تبعید چشمدرشت و بچهاش است.
پدرم از این اعتقادات تخمی زیاد دارد. القصه الان ..چند وقت پیش به مادرم گفتم خرزه را ماشین زده و مرده و مادرم پیشانیاش را گرفت و نشست. نمیدانم چرا بدجنسی کردم. دیدن تاثر مادرم شادم میکرد. دوست داشتم غصهاش بشود. البته بعد که دیدم خیلی حالش بد شد زود گفتم بابا مورتون دروغ میگه اینهمه بچه گربه بوده..صد سال هم خرزه نبوده و مادرم قسم سیدعباسم میداد که بگو به سیدعباس خودش نبود. میگفتم به سید عباس خودش نبود و تو دلم میگفتم یا سید عباس بوآخشی عزیزوم...مادرمه دیگه...گناه داره.
هیچی حالا بوسی حامله است. بچهاش سو که مخفف سووایور که یعنی نجات یافته را ول کرده. شوهر جدیدیش قیافهای شبیه موش است و کاری به به بچهها ندارد. نرها بچه را دوست ندارند...اما این یکی یا مهربان است یا کم نر است. چون سو که بچهی نر دیگری است رویش میپرد و شوهرِ جدیده که شبیه موش است فقط خمیازه میکشد...
بچهها میگویند ماما! بوسی چرا اینهمه بچه دوست دارد؟
عجیب اینکه از من میپذیرند.
بن رسیده به جاهایی از تاریخ معاصر که در مورد نازیها و ارتش هیتلر و فلان است..دل توی دلش نیست...و هر بار آماری از قوت و نیروی ارتش میخواند میگوید: ولللککککک چه بیییییید.
نمیدانم او هم مثل برادرم چه علاقهای به این قضیه دارد.
بن با پایی دراز کرده به عمد نانا را میاندازد. یکبار توی بازار این کار را با نانا کرد و اگر نانا را نگرفته بود میافتاد. پدرش بهاش توپید و او قول داد تکرار نکند و البته قولِ بن؟! ... هاها.
نانا دیروز موهایش را قهوهای رنگ زد. اضافهی رنگ موهایم را زده به موهایش و موهای سیاهِ فرش تبدیل شده به قهوهای فر. یعنی رگهای از قهوهای تویش هست و خدا را بنده نیست. هی شیشهی عسل را میبرد توی نور آفتاب روی چهارپایه و همان موقع توی آینه به موهایش نگاه میکند..میپرد توی هوا و به سال زنگ میزند:
بابا موهام اَقوهای شد.
صدای سال را میشنوم که میخندد: خوبه...باشه بابا.
به خیال خودش الان خیلی مهربانیها کرده با دخترش. سال چیزهایی مثل عسل بابا دخمل بابا قشنگ بابا جیگر بابا بلد نیست. نمیدانم بلد نیست یا نمیگوید یا چه و زیاد فرقی نمیکند چون بالاخره اینها را نمیگوید.
گاهی دست میکشد روی سر نانا کانه امام راحل در جماران یا به اشاره و اصرار من روی موهای نانا را میبوسد. با بن که با پس گردنی و لگد لاوو میترکانند.
از وقتی موهایش را قهوهای رنگ کرده اجازه نمیدهد ببافمش...بعد میآید میپرسد چرا موهای تو ماما بیشتر از مال من رنگ عسل است؟ میگویم نمیدانم. بن با بدجنسی میگوید چون ماما از تو خوشکلتره میمون.
نانا دیگر عاقل شده و حمله نمیکند به بن یا مثل همین یک ماه پیش پشتش را نمیگیرد طرف بن و نمیزند رویش. با بیحوصلگی زبان درمیآورد. در همین حد احساس نیاز میکند جواب بن را بدهد.
گردنم را بغل میکند و عین یک موجودِ کمی چاپلوس که با سخاوت دعوتتان میکنم در صداقت گفتارش شک کنید میگوید: قد یه دنیا خوشحالم که موهات از من روشنتر شده ماما.
او نمیداند من چقدر دوست دارم موهایش روی سرم باشد. فر و تیره.
چیزی در باب چاپلوسیاش نمیگویم و میگویم بس که مهربونی عزیزم..
سال میآید و توی دستش یک نرمکنندهی موی خارجی و گرانقیمت است. برای من یعنی؟! تا حالا اینکار را نکرده.
میدهدش دست نانا.
درز روبالشی را که شکافته شده میدوزم و نانا میگوید وای چه خوشبو.
بن قهقهه میزند بلند. سرش همچنان توی ارتش رایش است.
سال به بن نگاه میکند: چته؟ چی شده؟
- هیچی...عشقتون مستدام.
خندهام رو میخورم.
آدم حراف روداری است این پسر..سال به من نگاه میکند . نگاهش توضیح میدهد یا از خودش رد اتهام میکند که خوب مگه چیه؟ چیکار کردم مگه؟
سوزن میرود توی انگشتم.انگشتم را میمکم.
بن میگوید پر از آ منفی هس انگشت ماما الان. مثل من.
گروه خون بن مثل من آ است فقط مثبتش به سال رفته. سال اُ مثبت.
- خونتون فقط آ نداره..بدجنسی هم داره..
بن جواب نمیدهد. من با سر پایین درز را میدوزم همچنان و نانا رفته توی حمام به لطافت موهایش برسد..که رنگی که بدون اجازه زده و جا داشته تنبیه شود حتی برایش زبرش نکند.
سال مینشیند کنارم و میگوید: آخ محسن...حتی وقتی خانمی نگات محسنه محسن.
وقت دیگری بود میگفتم درز رو بدوز زری تا بیام...وقت دیگری نیست و سکوتم کاملا از رضایت و دلم هم اهل شکایت نیست الان. بلند میشوم زیر غذا را کم میکنم و بن باز میگوید: اوووووووووفییییییی....چه کرده بوده این دیوونه.
هیتلر لابد.
احتیاج به یک جای خنک دارم. امروز توی سایهی حیاط ایستاده بودم و باد آتشین شلاق میزد و حالم بد شد. همهی دکترها میگویند هوای گرم برایم خیلی بد است. همه میگویند باید جای زندگیام را عوض کنم. هوای کوهستانی برایم خوب است. پیادهرویهای آرام.
سرسبزی.
تمام مشاورها و روانشناسها و پزشکها و حتی دکترهای زنانی که رفتهام.
توی هوای گرم از حال میروم از وقتی بچه بودم تابستانها حالم بد میشد. آن روزهای خودم یادم میآید گریه میکردم و به زیبا میگفتم: حالم بده...نمیدونم چرا...اما هر چیزی رو دست بزنی گرمه...همه چی آتیشه...داغه...انگار آتشی که توی روحم بود شعلهورتر میشد بیقرار و ناآرام و دیوانه میشدم.
جاهای مرطوب که بودیم باز بهتر بودم. شرجیها باعث میشد سبزی بیشتری دوروبرم باشد. اما هوای گرم و خشک میکشدم. خشک و گرم عین آتش. باد گرم که میوزد یکهو گر میگیرم و از حال میروم.
مادرم نژاد ما را دست میاندازد و میگوید هیچ خیری توی کنعانیها نیست. نژاد سوسول سرسبزیدوستبداری هست و به نژاد قحطانی خودش مینازد که سرسخت و تیره و باتعصب و مقاوم است. وقتی بچه بودیم بهامان میگفت هر چیز سیاهی قویتر است. اسبِ سیاه قویتر است. شب قویتر است..مرغ سیاه قویتر است...مرد سیاه قویتر است و خودش البته برای پدرمان که سیاه نبود میمرد اما میگفت نژاد سیاه غالب است. میگفت ببین هیچکدامتان چشم رنگی نشدید..حالت شماتت داشت...میگفت تازه سهتان هم عین خودمید. میخندید و موهای خیلی فر و سیاهش را شانه میکرد و پدرم برای خندههاش میخندید و چشمهاش اشک میآمد از خنده...حرفی نداشت. سیاه یا سفید قوی یا ضعیف دوستش داشت.
مادرم میگفت آنها میتوانند توی صحرا و بیابان و دشتهای گرم زندگی کنند و چیزیشان نشود..."ماها" از حال میرویم از گرما و میگوزیم ...و میخندید....بلند...با شانهی چوبی موهایش را روغن میزد و شانه...
پدربزرگ پدرم شیخ طایفهاش بوده. مرد بزرگی بوده و میتوانسته چندین زن با هم داشته باشد اما این کار را نکرده. تا وقتی زنها زنده بودهاند یا بر ذماش به قول عربها، دوتا را با هم یکجا نداشته. عرف و شرع و موقعیت اجتماعی کاملا حمایتش میکرده اما قلبش نه.
زنی کوچولو و ریزه میزهای داشته که خیلی دوستش داشته. اسمش سکینه بوده و فقط پدرِ پدرم را دنیا آورده و مرده. موقع زایمان یا بعدش. زنی نبوده که به درد سختیهای زندگی بخورد..پدربزرگ پدرم هم ازش توقع نداشته خیلی جان بکند توی زندگی..باهاش مدارا میکرده..
مادرم همیشه سکینه را میزد توی سرم.
که تو به او رفتی. زن را از جای خنکتری از کشور عربزبان دیگری آورده بودند...همیشه مینالیده که گرم است...میمیرم...میمیرم و واقعا هم مرد.
مادرم قبلا که با من سر لج و عداوت بود سکینه را میزد توی سرم.
حالا که با من خیلی خوب شده میگوید نه تو مثل مادر خودمی اخلاقت...فقط اخلاق.
پدربزرگ پدرم مدتی بدون زن میماند و بعد میرود زن سیاه و قدبلندی میگیرد که سفت و سخت بوده و میتوانسته ایستاده بزاید و بچه را بار بزند بیاورد و ککش نگزد..برایش چندتا از عمهها و عموهای تیرهپوست پدرم را دنیا میآورد..نمیدانم زن برای زایمانهای متعدد میمیرد یا طلاقش میدهند یا چه و پدربزرگ پدرم بالاخره آخرین زنش را که زنی خیلی درشت و قوی و کمسنی بوده...شیر..را میگیرد..پیر شده بوده دیگر و زن جوان بلندش میکرده توی حیاط میشستدش و باز بلندش میکرده میگذاشتدش توی اتاق ..مثل بچه تر و خشکش میکرده و هر وقت پدربزرگ پدرم میگفته سکینه سکینه و غصهاش میشده به پدربزرگ پدرم میپریده حتی.
این یکی هم چندتا پسر و دختر روشنپوست البته نه به روشنی پدر ِ پدرم دنیا میآورد که چشمهای آبی خاکستری پدربزرگ پدرم را به ارث میبرند و بعضیهاشان حتی از پدرم هم کمسنترند.
حالا اینها را گفتم که بگویم چشمهای خاکستری آبی پدربزرگ پدرم یا خاکستری پدرش یا حتی سبز تیرهی پدرم به ما که نرسید..رنگ تن و چشم و فلان را از مادر گرفتیم...طبع و حال را از سکینه ظاهرا..
من از گرما بال بال میزنم و دلم میخواهد بمیرم.
دلم میخواهد بروم از اینجا...چند روز..چند هفته..چند ماه...چند سال...
و هیچ کس باورش نمیشود...همه به صورت و ظاهر جنوبیمان نگاه میکنند و میگویند: پیشششش....بچهی اردبیلی یعنی؟!...تا بوده گرما بوده..همینه. باید بش عادت کرده باشی دیگه..توی آفتاب که نیستی...زیر کولری..اما من افسرده میشوم..دیدن باغچهی خشک...دیدن آفتاب ستمگر و بیرحم...دیدن لباسهای که تا پهنشان میکنم خشک میشوند..دست زدن به دستگیره..شلنگ آب شده...دمپاییهای ذوب شده...روزهای طولانی...شبهای کوتاه...آسمان بیابر...آب جوش توی شیرهای ظرفشویی حمام و دستشویی...شیشههای داغ ماشین...و شبهای گرم..خیلی گرم..همه اثر سوئی روی من میگذارند...انرژی و روحم را خشک میکنند...پوستم شب و روز میسوزد...کف دست و پاهام ترک برمیدارد..ساقها..ساعد و آرنج دستم میسوزد...پوست صورتم خسته خشک و پر از لک میشود...انگار در عذاب باشم همیشه...نمیدانم چهام میشود اما خوب نیستم...سرم به کتاب و فیلم و موسیقی و اخلاق خوب نمیرود...پرخاشگر و بیحوصله میشوم..خوابهای بد میبینم..توی خواب ...به کسی چیزی نمیگویم چون فکر میکنند: ادا- فیلم..نگاهش کن چه ادعاها..انگار بچهی قطب است حالا...من دلم میخواهد وقتی توی سایه باشم خنک باشد حداقل...همین...فکر میکنم اگر زیر کولر نبودم اگر مجبور بودم زیر آفتاب سمی و بادهای سموم دارش کار کنم حتما میمردم..
من هیچ وقت بهاش عادت نمیکنم.
اینجا روبروی قبرستانی که تویش سردارهای شهید و شهدای جنگ این منطقه دفنند بیلبورد بزرگی بود که اسم و تاریخ کشته شدن و فلان آن آدمها رویش بود. کسی خوب به این چیزها توجه نمیکند. شاید خانوادههاشان؛ که بعید میدانم اینجا مانده باشند اصلا.
حالا روی آن بیلبورد پارچهی تبلیغ پارچهفروشی برادران ترک نصب شده.
برادران ترک انواع پارچه، ملحفه مانتویی مجلسی پرده و ..
اینجا مردم تقریبا بیخیالی داره..مقید و معتقد و فلان نیستند..آخوند کم میبینی.. اما اینها بچههای خودتونند. به اندازهی تبلیغ یه پارچهفروشی خونشون اعتبار نداره براتون؟
گاهی که به عادت همیشگی اسم آدمهای رو تابلوها رو میخونم..اونایی که کشته شدن..-پایتخت رو نمیدونم..فکر میکنم گم بشه این مسائل تو بزرگی شهرها و فاصلهی طبقات و فلان..اینجا که معمولا مردم تقریبا تو یه سطحن بیشتر این سطح معمولی مد نظرمه- فکر میکنم کسی غیر از من اینجا، این اسما رو میخونه؟ حواسش هس...یادش مونده؟
نمیدونم.
زندگیا سخت شده و آدما دنبال خوشی که حق هم دارن.
اما کاش تبلیغ پارچهفروشی برادران ترک رو اسم آدمایی کشیده نشه که خونشون ریخته شد که با خیال راحت بتونیم پارچه بفروشیم و بخریم و کارای دیگه بکنیم...مثلا تبلیغ مغازهامون رو بکنیم و کسی بمون نگه اون زیر چه کسایی با درد خوابیدن و چرا و چطور خونشون ریخته شد..
توی ماشین که بودیم سال گفت تو خیلی توی عمق مسائل میری. سطحی باش گاهی. سطحی رد شو. کارکوف یا کاسپاروف گفته زمانی از یک آماتور شکست خورده چون به نظرش میرسیده غیرممکن است کسی فقط بخواهد با یک شیوه و راه حل ساده شکستش بدهد. ساده را سخت میگرفته و شکست خورده.
گاهی فقط رد شو. بعضی وقتها خوب است احمق باشی یا بهاش تظاهر کنی.
بعد پیچید.
- تو باهوشی و فکر میکنی هر حرکت سادهی آدمها پشتش یک دنیا منظور، مقصود و معنا نهفته است. گاهی فقط یک چیزی میگویند...در یک برههی زمانی خاص که نه قبلش برنامهای چیده شده بوده و نه بعدش قرار است برنامهای چیده شود حرفی جملهای حرکتی ازشان صادر میشود. ازش رد شو.
خیلی فکر نکن. تو خیلی فکر میکنی. فکر نکن به چیزی و زندگی کن.
فکر نکن زیاد شهرزاد.
اینها را سال گفت. من زیر چادر قهوهای بودم. با نقطههای زرد و قرمز و سفید. قبلش گفته بودم شریفه خودش را کشته لباس عید بخرد. عصبانیام میکند که دارد میمیرد که چه بخرد و مینا مرده بس که دهان شوهرش و خانودهاش باز مانده برای چیدن سفره. گفته بودم حسودیام میشود..
گفته بودم هم که سال ..نه این را دیشب گفته بودم...چیزهایی که حالا حوصله ندارم تکرار کنم.
باید او را دفن کنم. مثل خانوادهی سال. پروندهاشان را بستم دیگر.
برای همیشه.
پروندهی او را هم. باید بسته شود. او خاطرات بد با او و دردها و رنجهایی که وجود ناچیز او بر من وارد کرد. نه دعای خیر نمیخواهم ازت. شر مرسان.
دیگر آن آدم را نمیخواهم. آدم نبود البته اما خیلی نیامدهام اینجا میزان آدمیت دیگران را معین کنم اما دیگر آن آدم را نمیخواهم. دیگر نمیخواهمش. نه چون آدم خوبی نبود و به من بدی کرد.
یا ..
نمیخواهمش چون وقتی خاطراتم را باهاش مرور میکنم یاد وقتی میافتم که بعد از مدتها به من زنگ زد:
- هر وقت قطع شد خودت زنگ بزن.
خودش زنگ زده بود که جلقش را بزند و از من میخواست اگر قطع شد خودم بهاش زنگ بزنم چون نمیارزم لابد برود شارژ کند بهخاطر خودش حتی. من هستم. بودم. خاکبرسر و دمدست چرا خودش را اذیت کند دیگر.
دیگر نمیخواهمش.
نه چون سه سال است که نیست و سه سال است که تمام رنجهای دنیا را برای بود و نبودش کشیدم..نه چون باز دلم زمانی تنگ میشود و برایش خواهم نوشت که دلم تنگ است و...
برای همین جمله.
نه.
این اسمش ..
این گرفتن تصمیم برای تحقیر تو است.
مسئله غرور و همدلی و فلان نیست. نگذاشتن یک سر سوزن مایه برای تو است
چوب در کونت رفیق. ممکن است زمانی ببینمت حتی یا هر کاری با تو بکنم اما آن جمله بعد از آنهمه خستگی و اذیت و درد عین وجودت سیاه و مریض و بیمار و گداصفت و گدامنش و طور و حقیر و بیارزش و کممایه و پست و هر آنچه رنگ و بوی خاک بر سری دارد...
آن جمله بهترین معرف وجود و شخصیت تو است.
قطع که شد خودت زنگ بزن.
باشه چشم. حتما.
کاش سال توی زندگی دیگری بود. خوشبخت بود. با زنی که بیشتر و بهتر دوستش داشت. کاش زنی بود که شادش میکرد و بهاش میرسید و سعی میکرد خوشبختش کند.میتوانست بهترینها را صاحب شود. مرد خوبی است، تحصیلکرده و باهوش. باایمان و غیرخائن. میتوانست با دختری ساده یا غیرساده اما با روحیهای متفاوت زندگی شادتر، سرزندهتر و بانشاطتری داشته باشد.
توی اتاق خواب نباشد همیشه زنش. با دری از تو قفل شده. و تنی بیلباس. تکیه داده به تخت و زل زده به روبرو. به عکسهایی که نمیدید و قفسههایی که نمیدید و شلوغی اتاق خستهاش نمیکرد و زنی که درست زندگی میکرد. به وقت میخوابید و به وقت بیدار میشد و به وقت شاد و به وقت غمگین و به وقت عصبانی و به وقت ناامید بود و به وقت دعوا میکرد و به وقت میمرد.
گوشکیپکن را میگذارم توی گوشم. در را میبندم روی شیشههای در فلزی اتاق خواب چادری سرمهای کشیدهام. لباسهایم را درمیآورم و تکیه میدهم به تخت. باد پنکه میخورد به من و دمای بدنم بالاست. پشت لبم عرق کرده. گرمم است. وقتی اینطوری گرمم است یعنی قرار است اتفاقات ناخوشایندی برایم بیفتد.
در شربت معده را باز میکنم. از درش قطرههای سفید شربت روی بدن قهوهای میچکد. سر میخورد تا پهلویم. انگار نفس کم آوردهام. منظرهی ته سیگاریهای خیلی وقت مانده آزارم میدهد باید بندازمشان دور. توی ذهنم دورشان میاندازم.
نه.
سفر نمیتوانم بروم. برای سفر خوب نیستم. خستهام برای سفر. نه. توی ماشین نشستن و ..نه.
کاش کسی چراغ اتاق را خاموش میکرد و صداهای خانه را...تمام صداهای خانه را خفه.
کاش کسی کاری میکرد که در قلبم حسی بدمد..کاش کسی...
حرف مفت.
چرا حتی یک موسیقی توی دنیا نیست که طعمی داشته باشد؟
خدایا
آقای الف. میم را خیر بده. خوبیاش از راه دور به من میرسد.
یک جور صفای درون و تمیزی دارد روحش که وقتی باهاش ارتباط میگیرم خوب میشوم.
این را نوشتم که خودش بخواند و تو شاهد باشی خدایا که از تو و خودش تشکر کردم.
به عقیدهی دکترام علت این بیخوابی فقط این است که مینویسم. چون اهمیتی ندارد چقدر کم یا بد مینویسم.
دفتر یادداشتهای روزانه- فرانتس کافکا- صفحهی 80- ترجمهی بهرام مقدادی- موسسهی انتشارات نگاه
دلم سیگار میخواد. هنوز دختردبیرستانیطور از بوی سیگار در کاپشنهای و اورکتهای مردانه خوشم میاد. هنوز فکر و تصور و تجسمش قلبم رو به تپش وامیداره..دلیلش؟
نمیدونم. گاهی روی زیرپوشی مردانه دود رو ول میدم میکشمش رو بالشم..سرم رو میذارم روش رو میخوابم.
یک همچین رازهای آبروبری دارم در زندگی.
تکیهکلامش اینه: تعبان شهرزاد.
بش میگی بیا ببینمت...حالا شاید بوسی بغلی..چیزی اون وسط مسطا پیش اومد...: تعبان شهرزاد
این رو خو جدی نمیگی. میگیاش مثلا یارو ترغیب شه بیاد. بعضی وقتا از کسی متنفری و چون خیلی کتنفری نشون میدی دوسش داری. مرضش چیه نمیدونم ما من دارمش گاهی...یعنی تو اوج نفرتم به کسی دارم میگم دوستت دارم. دلیلشم نمیدونم. مرضه دیگه. دلیل نمیخواد.
حتی توی تصوراتت نمیتونی اجازهبدی دستت رو بگیره. میتونی اجازه بدی نشسته باشی و دستت رو ببوسه..مثل ملکه.
و تو اشاره کنی به غلامی کنیزی کسی..همونطوری که سرش رو دستته.. یه دایره بکشی تو هوا و وسط اون دایره یه خط و بعد چوب. اینطوری ازش پذیرایی کنی تو قصر.
حس میکنم میترسه جلوم کم بیاره. اینه حسم. یه بار از دهنش پرید: شاید ازم خوشت نیاد...فکر نکنم هیچ تجربهای بین ما موفق باشه...گفتم مگه میخوام بات بخوابم؟ گفت نه ولی تو تو رو آدم میخندی و تو ذهنت داری ...گفتم چیز تو ذهنم..ولم کن بابا...خود آدم رو خو قضاوت میکنید..ظاهری که ازش میبینید...دیگه ذهنشم میخواید..ب...
البته راست هم میگه...
- میترسم ببینمت و ببینی من رو و ممکنه از دستت بدم...
میترسه خیلی به گمونم. از قضاوتم..از اینکه فکر کنم ...ولی اصلا من اونقدرم باش شخصی خصوصی نیستم که در جایگاه قضاوت مثلا مردیش قرار بگیرم...حالا دس بالا هم نمیخوام بگیرم خودم رو...ولی حسم اینه. گاهی بش میگم مثلا بیا فروشگاه کتاب بریم..ولی تو پول کتابا رو حساب کن....میمیره ها..
- نه این قانونها کلا برداشته شده که مرد پول خرید زن رو بده...
میخندما....میمیرم از خوشی...خرغلت میزنم رو قالی چون جدی گرفته و فکر کرده مردهی اینم که مثلا خرج کنه...
هیچی دیگه.
اینطوریه.
استکیراش کارای بد بدویانهاس...انگار همسنه بنه نه که چهل و لنج سالشه...مرد رو زن..زن رو مرد..چیزای هنری جنسی مثلا...آدم نمیدونه بخنده..گریه کنه..فحش بده از زور بیکسی...بعد بش میگی بابا خو تو مسیرت میخوره..بیا ببرم مثلا فلانجا..حالا یه دوری هم رو پل میزنیم...یه فلافل گندیده میخوریم..یه سمبوسه ترشیده...
- تعبان شهرزاد
موت.
موت بابا دِ موت و خل نرتاح.
بعد؟
بعد یاروهایی که میفرسته. عکس و تصاویر. زنی با پاهایی لخت روی هم در یک کافه روبروی یک جوان در حال نوشیدن قهوه و شعری هم زیر این تصویر :
عیونکی مُدن احزانی
چشمهات شهرهای غصهی منند.
کساُمک.
عمی روووووح...یا احزانی یا بطیخ؟
الان هم قهوه خو مده. رفته بودیم دکتر یارو رو کون خر نوشته اسپرسو و نمیدونم چی موجوده...بسه بابا. گاییدنش. لازم نیس همه قهوهخور و چسنوش بشن. همون چایی و نیمرو و پیاز بد نیس...پول خوبی هم توشه.
کشتینمون.
حالا اینایه ول کن.
استکیرا؟ ..هیچی اونا گوشیشه اختیارش رو داره..شاید دلش بخواد عکس اونجای زنشم به عنوان استیکر خندان تلگرام برا ملت سند کنه به ما چه...یا اونجای مادرش به عنوان طنزِ محزون یا چی.
تصاویر و عکسا هم؟
قهوه...کافه...دریا....آها..دریا رو یادم رف بنویسم.
هی دریا..هی ساحل...هی دریا..هی ساحل.. دو نفر دارن تو ساحل هم رو میکُشن و این نوشته ببین کسی کاریشون نداره فکر کن ایران بود...بله چوب تو کونشون میکردن و خوب هم میکنن....جمع کن بابا...آزادیت به اینه فقط؟ تو آزادیت ننوشتن که شاید طرف چتت آزاد باشه که نخواد آزادیِ مورد پسندت رو آزادی بدونه و ردش کنه؟ قبلش یه ندایی بده که میخوام عکس کُشتن زن و مرد هم را در ساحل بفرستم قِبول داری قِبول نداری؟ چیطَوریه؟
همین فقط؟ دو نفر بدن و بگیرن و کسی نگاشون نکنه؟
خوب باشه مبارک.
بعد؟
دویدن توی ساحل...دست زیر سر گذاشتن و به آسمان نگریستن در ساحل...لیسیدن یک بستنی دو نفره در ساحل...دویدن میان امواج در ساحل...ریدن در ساحل.
ولک ذهنت گاییده شده رفته تو عَمی....دنیات تو شورت شونزه سالگیت گیر کرده...شونزه سالگی پسرای دهه شصت اونم...
بابا خو بیا برسونمون یه جایی ازت سوءاستفاده کنیم...نه. اصلا و ابدا. بخدا فقط ماشینش خوبه وگرنه کی حال داره نگاش کنه...نه خستهام شهرزاد...خیلی روحیهام ...
همیشه افسردهاس.
مردای همیشه افسرده میکشنم...بابا بیا حالا شاید یه کم یواشکی بت خندیدیم...فوقش با هم بخندیم به جکی..جملهای...اوووووغ البته...اما خو قحطی آدمه. چه کنیم. مام تنهایی برنمیتابیم علیرغم ظاهرمون.
دردش اینه که دلش دختر جوون میخواد و آقا دخترا به چی این نگاه کنن؟ یه جورایی ضایع بازی شدید داره.
بابا برو سنت رو زندگی کن. پیری هم برای خودش گههایی داره. خودم زیاد قبولش ندارم اما خو باید قبولش کنی دیگه. خودت راحتتری...
هی تیشرت بیس سالهها رو بپوش...شلوار تنگ..نمیدونم ژل بزن به کجات...و این دسبند چرما...ولک یاروهای تو گردن...ولک صلیب تو گردن؟!!
مال کیای تو؟!..بیا تک چرخ هم بزن روبرو دبیرستان.
بابا خو بگیر آروم بشین. کوتاه بیا.
والا برات خوب نیس اینطوری...کسی جذبت نمیشه جون خودت...میگن سهِ کسخل رو..
زنها کرم این رو دارن یارو...طرفشون بزرگترشون باشه...رسیدن به پنجاه و چندی جوونا چشمشونو میگیرن..چارهای هم ندارن دیگه..مردا تو سن خودشون و تو سنای بالاتر و بزرگتر زیاد کاری بهاشون ندارن دیگه...دور و بر جوونترا هستن...اینام میرن دنبال نو خط و خالهای تقریبا منحرف که دلشون میخواد با زنهایی همسن مادرا یا مادربزرگاشون بپرن و حس کنن عجب فحلی هستم من...ولک تونستم یه با تجربه رو راضی کنم از خودم..
خو؟
هی اینا رو در راه خدا بش میگم دو روز قبول میکنه و روز سوم؟
- تو منحصر به فردی و نمیدونم چی... اما من خستهام..
عیناکِ ...
بابا حالا که خواستهات؟ حوصلهام سر رفته و اینا..گفتم یه دوری بزنیم تو ماشین...یه موسیقی بشنویم..دوتا خاطره تخمی عین صورتت برامون تعریف کنی و ما الکی بخندیم یعنی خیلی باحالی...
هیچی دیگه هی عیناکِ فلان و هی ما میپرسیم کجایی؟ ...یارو افسرده جواب نمیده.
ولی بحثای خوبی هم میشه گاهی...یه وقتای کمی حرفای خوبی رد و بدل میشه..جوابا البته بیربطه اما اگه مبحث رو مدیریت کنم حرفای خوبی میزنه..در حد خودش یعنی.
الان عذاب وجدان گرفتم اینجا بازش کردم...اما خوبیش اینه که میگه وبلاگم رو نمیخونه.
نمیدونم برای درمان این خشم و این آتش خاموش نشدنی درون سینهام چه کنم. ..سر نماز بودم برای تفنن و تنوع و حس کردم واقعا لهیب دارم تو قلبم. چراش رو نمیدونم..از چی اینهمه عصبانیام..مثلا یاد یه چیز جزئیه بیاهمیت میافتم و صدای دندونام رو میشنومکه قرچ قرچ رو هم فشرده میشن.
به خودم میگم چته...چی شده...و جواب ندارم یا اگه دارم راه حل ندارم براش.
دارم فکر میکنم برم پیش مشاور کونی اینجا و مرتیکه نگا تو چشمام بکنه و بگه فیلم هندی زیاد میبینی..منظورش اینه که شبیهاشونی...وای اون وقت میتونم بدون اغراق میز رو برگردونم بچسبونمش با میزش به دیوار
خیلی عصبانیام و همه چیز آتیش عصبانیتم رو شعلهور میکنه...هر آن میتونم میز زندگیام رو با محتویات روش برگردونم.
غیر از عصبانیت نفرت هم دارم...عصر از گردنه رد میشدم و دیدم آدمهایی با بچهها یاستاده بودن به شهر نگاه میکردن..فکر میکردم میتونم برم هلشون بدم از رو کوه بمیرن.
دونه دونهاشونو و دلم نسوزه...نفرت داشتم ازشون و دلیلش رو نمیدونستم..از نگاشون..ایتسادنشون...به شهر نگاه کردنشون..زنهاشون..مردها و بچهها و هر چیاشون...
نفرتم دلیلش چیه و چرا...چی باعث میشه اینهمه شدید نتونم دوس داشته باشم؟
نمیدونستم.
از زنگ موئه خیلی راضی نیستم. همیشه رنگا رو سرم از اونچه دوس دارم روشنتر میشن. فکر کنم تارای موهام نازکه و زود رنگ بگیره...نمیدونم بههرحال حالا یه عسلی خوب رو سرم دارم که چیز زیاد مهمی نیس.
سرشب رو تخت سرچ میکردم راههای اعزام به سوریه یا عراق. که سال اومد. اولش نگام کرد...خندید و خندید و بعد گفت برای کیه این؟ خودت؟
سرم رو اوردم پایین یعنی که ها. گفت باید طلاقت بدم الش..گفتم اونو که میدی..برایم سخنرانیای خوبی کرد که جهاد برتر نو حُسن تبعل است. یعنی خوب شوهرداری کردن.
تشکر کردم از بابت اطلاعات گرانبهاش...و به سرچ کردن پرداختم...سرچ کردم نحوهی اعزام زنان به جبههی عراق یا سوریه..چیزی دستگیرم نشد...خلاصه گه تو سر همه چی. حداقل اونجا ممکنه بمیری..یا بیفتی دست کسی و شکنجهات بده و بازم احتمالش هست بمیری....
منتظرم بشود پنج و نیم که موهایم را بشویم. بشویم یه جوری است انگار منظور را نمیرساند. منظور بشورم میباشد. دادم سال موهایم را رنگ کرد. اولش کمی غر زد و این چیز اصلا جدیدی نیست. مثلا دیشب که خواشتیم رنگ بخریم هم کلی غر زد. قبل از رفتن. حین خریدن.
غرهایی بابت اینکه موهایم رنگ لازم ندارد و موی سفید برای خودش زیباییهایی دارد و از این دست اقاویل. موقع خرید هم فرمود که من میروم میگردم و میگردم و بعد گرانترین تیوپ را برمیدارم که همانا آن تیوپی است که اکلیلی است و روش نوشته فری. فری آمونیاک..
من هم قهر.
او عصبانی که چرا من قهر.
بعد او قهر و من عصبانی.
بعد هر دو عصبانی
آخرش هر دو قهر و سرانجام تیوپ خریده شد: مبارک باشه.
- مرسی.
ماخوذبهحیا و شیرین.
توی فروشگاه مهتاب صحبت از کیانا جان خدیجهی سابق بود که مهتاب پرسیده بود به نظرت شوهرش براش میمونه؟ چون حداقل هفت هشت سال از خودش کوچکتر است و از لحاظ ظاهری از نظر مهتاب ازش سرتر است.
- از این فشن مَشنهاس...خالکوبی داره روی دس و بازو و ..
راستش نمیدانم بماند یا نه. اما دیگر پیشش نمیروم. دلیل دارد. یکبار همین اواخر رفتم عین آدم چند موی زیر ابرو را بردارم و شبیه آدمها شوم که به من گفت:
شهرزاد! وقتی میای میشه خط چشم نکشی ...
بعد خندیده بود که ناراحت نشوم:
- وقتی آرایش میکنی خطرناک میشی...به قول مامانم عین"خانوما" میشی.
بله.
ترسیده بود آقای خالکوبیدارِ فشن مشنِ هشت نه ده سال از خودم کوچکتر را قر بزنم. آنهم کی؟ من. که سال را دارم..و برای خودم به اندازهی کافی ماجراها داشتهام. مثل اکثر زنها عاشق شدهام و عاشقم شدهاند و خوشی و ناخوشی عشق و لذت و دردش را چشیدهام و حالا دیگر اگر آقای خالکوبی فشن مشن را بگذارند روی طبق طلا و یک بوس هم رویش برنمیگردم همش بزنم....چه برسد به اینکه بخواهم ...
این شد که فکر کردم کیانا جان خدیجهی سابق عشقِ جوانت ارزانی جانت.
و از مهتاب آدرس آرایشگری دیگر گرفتم.
این یکی اسمش؟ مهناز است.
دوست صمیمی مهتاب. زنی محتاج گویا و دم خانهاشان یک درخت بیعار دارد و زنِ خیلی هم زشت است. این را مهتاب گفت.
بهتر.
زنهای زشت از آدم خیلی تعریف میکنند و متواضعند و مودب اکثرا. زنهای زشتی که باهاشان ارتباط داشتهام البته اینطور بودهاند.
وگرنه ممکن است حین زشتی هم مثل بعضی عزیزانِ مورد قطع رابطه قرار گرفته عفریته باشند.
اما مهتاب منظورم دیگری داشت منظورش این بود که شوهرت را با خیال راحت ببر دم در خانهاش. چون این یکی هم آرایشگاه ندارد و میآید خانهات اگر بخواهی. یا تو میتوانی بروی.
الان هم کلهام جوش آورد از گرما. در حیاطم.
حیاط.
ابروهایم دارد میسوزد.
این روزها خودم را داغان کردهام. له و لورده. آن از تاولهای روی انگشت و دست و این هم از سوزش ابرو و اشارتهای ابرو.
باید کمی به خودم برسم.
ابروهایم دارد میسوزد.
این روزها خودم را داغان کردهام. له و لورده. آن از تاولهای روی انگشت و دست و این هم از سوزش ابرو و اشارتهای ابرو.
باید کمی به خودم برسم.
تکیه داده بودم و درد رو مزه مزه میکردم. خوب هیچ خوش طعم هم نبود...یه استکان زیره ی دم شده خورد ه بودم میگفتن برای دل درد خوبه....رو زمین داغ دراز کشیدم..کمی پهلوم رو چسبوندم به زمین...چندتا مورچهی گنده فوت کردم..
امروز دکتر زنگ زد بام حرف بزنه.
سال حرف زد.
از آزمایشگاه زنگ زدن بام حرف بزنن.
اصلا حوصله ندارم در این مورد حرف بزنم.
نمیدونم چی میخواد. حوصله ندارم. هر وقت بم نزدیک شده اتفاق بدی برام افتاده. ..اون روز زنگ زده که میخوام ده روز آخر ماه رمضان رو بیام پشت.
من میتونم ده روز تحملت کنم؟
یه روزم برات زیاده.خواهرام دارن حرف میزنن خصوصی با من. قضیه بچههاشونه. دخترِ خواهرم جیغ که میزنه پسره میترسه و مادرِ
پسره هی قهر میکنه میره. نمیدونم را بچههاش اینقدر ترسوان و به قول آبادانیا با یه پخ تهچان میکنن. دختره جیغ میزنه یا چی و پسره با ترس وسیله رو پرت میکنه بعد مادر پسره میگه بله قبلیه رو آنا بش زور میگف این رو سول..من اصلا بچههام شانس ندارن...ول میکنه میره
منم حوصلهی این فیلما رو ندارم. نرید با هم. وقتی این بچهاش رو میبره تو نرو...
خونه بابام هم که مادرم سه روز یه بار غذا میپزه...کشته پدر و برادرم رو...دلمرده رسما...میگن برو حالش خوب میشه..ولم کن عامو..جا ندارم بخوابم...تازه اصلا راحت نیستم و بدتر دختر ِ خواهرم میاد اونجا خراب میشه بیادب و جواب بدهاس و یه روز چنان بزنمش که نتونه بلند شه...تمام وقتی که اونجام مادرش مییاردش اونجا و خودش میره دنبال کسب حلال....بچه برای خواب هم خونهاشون نمیره...مثلا با نانا بازی میکنه اما عین مگس مزاحمه...منم دیگه عین قبل نیستم...
میخوام به نانا قرآن یاد بدم..برا هوشش خوبه...تلفظ و قدرت بیان رو خوب میکنه.
اون موقع همسنش بودم جز سی رو حفظ بودم...
بن رو اعصاب ساله. شب و روز کتاب. تو دشویی...حموم..توتخت..سر سفره...اصلا حرف نمیزنه با آدما و گاهی اظهار نظری عجیب غریب میکنه...سال به طعنه میگه اون قرانت رو گاهی زمین بذار...
عصبانیتش رو میخوره بن که اعمال شب قدر رو انجام دادم که...
لابد منم اون طور ی رو اعصاب پدر مادرم بودم...
مادرم بم میگف ام اکتیب که ترجمهاش مفهوم رو نمیرسونه...
امشب به دخترا میگفتم..مثلا درددل هر دوشون با همتایپ کردن شده مثل اونموقع تو...انگار دل پری داشته باشن
من می دنبال دعوا و ناراحتیام؟ بخدا نیستم. اما نمیکشم دیگه. خستم کردن دیوثا. نه شوهری داری که بفهمتت بابا اینا رو بگو دور باشن ازم...آتیش نندازن به جونم و نه ازت طرفداری میکنه و تو هم نباید چیزی بگی.
خو نمیشه.
بعدش مادرم میگه:
خو خانم ایندرا گاندی چی گف اون وسط؟
منظورش مادرِ ساله.
یه تیکههایی میندازه...خودش همیشه میگه تیکههالت مال خودتن شهرزاد...من میگم نه مال خودتن زکیه...اون روز تو دعوا به بچههاش گفت
نگا کنید..این از بینتون فقط خون نجوا تو رگاشه.
مادرش رو میگفت.
بیچاره نجوا...داییم فحشش میداد و میزدش...البته بعدهمون داییم سرطان گرف تو گهاش مرد....به قول مادرم آتیش تو گورش.
حالا همهی اینا به کنار بذارید بتون بگم مادرم چی گف وقتی شنید:..بوس بوس....بغل...بم گف خوشکلترین دخترام و جذابترینشون تویی شهرزاد...بخدا وقتشه بگم.
چی بش بگم..نگاش کردم اونقدر خوش بودم از کارم که فقط با خندهاش خندیدم.
یعنی جایزه بم داده حالا.
یا عروس بزرگه ملقب به پسون کشی...اینم خو پدرشوهره زنگ میزنه میذارتش تو کون سگ و درش میاره و در حد کلم واکنش نشون میده. حقشه البته. چیزایی که در موردش میگن غیرقابل درک و فهمه برام اماخو پیرمرد هم خدمتش میرسه.
حالا جالبیش؟
بن شده طرف اونا.
از نظرش من عفریته و رابطه با خونوادهی سال خراب کنم.
به درک.
مهم نیس برام.
چند سالی تحملش میکنم و از خونه پرتش میکنم بیرون. بره کار پیدا کنه برای خودش زندگی. الانم من نگفتم نرن. خودش و خواهرش و باباش برن.
من رو نبرن فقط. نمیخوام اونا رو ببینم.
همین.
آقا بام خوب تا نکردن و نمیشه باشون ادامه داد. وگرنه زمانهایی بوده سر رو پای پیرزنه میذاشتم و تو بغل مرتکیه میخزیدم...بیتربیتن.
درست حرف نمیزنن. مخصوصا مرتکیه خیلی با تحقیر عادت کرده و از بالا حرف میزد با اطرافیان.
همیشه حرف زدنش ریدنیه. منم به آدما میگم هوپ هوپ تا اینجا اومدی دیگه بسته. یه خطری رو رد نکن دیگه. زن یا مرد.
شوخی در مورد پدر مادر و خواهر برادر نداریم...هی هم نمیخواد با دلسوزی بگی گناه داره بابات چیزیام نداره...خدا بش بده.
هی این رو کرده علم کردتش تو جونم.
کی بت گفته نظر بدی در مورد خونوادهام اصلا...اون روز گفتم بالاخره.
گفتم خونوادهام شکر خدا هیچ وقت گدا و گدا صفت و کاسه لیس نبودن. اگه داشتن میخوردن نداشتنم برای کسی دم تکون ندادن...پدرمم چهل سال با مادرم زندگی کرد و سراغ هیچ زنی نرف که خرجش رو بده و ..
الانشم داره خرج ده سر عائله رو میده و خدا رو هم شکر...دسش پیش هیشکی دراز نبوده
همین کشت مرتیکه رو...آقا چطور میگی زنا خرجیم رو میدن..پ نمیدن..تو خو بین مردا جندهای.نیستی؟
مگه جندگی فط مال زنهاس؟ وقتی مردی از کممبود جنسی یا عاطفی زنی سوءاستفاده کنه و در قبال خدماتش پول بگیره جنده نیس؟
یا جندگی فقط برا زنها بده؟
آقا این شد داغ و رفت نشست رو لمبراش.
تازه وقتی رفتم تو داش سیبلاش رو فرم میداد سلطان سلیم.
فکر کرده من اون عروساشم...
حیات کلفته هستم که بچههام رو جلوم بزنن و هیچی نگم..یا شهلا وکیله که شوهرم جلوم آروغ بزنه و من بخندم و کونم رو بقچه کنم بگیرم یه طرف که مثلا نازم و بگم ای وای..حسین چه کاریه...بعد همه بخندن از خوشی...یا مهین هستم که عقدهای و ضعیف باشم و فقط زورم به شوهرم برسه..یا الهام باشم که با دوتا بچه زیر پای اینا رو جارو کنم و بعد چی؟ ...شوهرم بچسه جلوم و بخندم.
یه بار شوهر الهام اومده بود تو اتاق خوابمون کونش طرف در بود و چسیده بود. باور کنید.
بوش دنیا رو برداشته بود..نونستم تحمل کنم یه لگد کاشتم وسط کونش و گفتم درست بشین..چند سال پیش بود...دانیالشونم دنیا اومده بود... و تو دعوا هم بش گفتم گفتم الان مرد شدی برام موقعی که اومده بودی خونهام و کونت رو هوا کرده بودی و میچسیدی و فکر میکرد میندازیش گردن پسرت چی..
تو یه چسوی بو گندویی...گم شو بابا.
الهام خندهاش گرفته بود بدبخ...دلم فقط برا همون تنگ میشه. یه سکرت چت تو تلگرامبام باز کرده....خواسته حرف بزنه لابد. مسدودش کردم
حوصلهی جاریبازی و حرف ببر و بیار ندارم.
از وقتی با خانوادهی سال به مذاکره نشستم سال دیگه سالِ سابق نیست و الته میشه. یه ذره صبر میکنم سالِ نو قدیم میشه. خوب حق هم داره. پسرشونه. خانوادهاشن.
ناراحتی داره. از اون عقدهایهای ضعیف هم هس که دلش میخواد پدر مادرش ازش راضی باشن و چه بسا زنش سوگلی عروسا و کل این بحث به پشم شیطان.
القصه که سال چند روز بود که بام حرف نمیزد. کلا نادیده میگرفت من رو. چند روز هم تحمل کردم که مثلا درست بشه. چند باری هم تحمل نکردم. لگدش زدم وقتی و اتاق کامپیوتر خواب بود و چمدون رو تو کمرش زدم.
دیروز هم خسته شدم و گریه کردم.
خوب برگشت...گفت برای خودش سختتره ازم دور باشه ...
برام مهم نیس این حرفا. دلم آدم میخواد برای زندگی..خنده..دعوا گریه و چیزای دیگه.
[6/28، 17:53] ۳: سفره مون خیلی خوب شد
[6/28، 17:53] ۳: قبل که بیان مرتب چیدمش
[6/28، 17:54] ۳: دهنشون باز مونده بود
[6/28، 17:54] ۳: دوتا سفره رو گذاشتم جفت هم که پهن بسه
[6/28، 17:54] اف ش۳: همه چی توش جا بشه
[6/28، 17:55] ۳: خودشون که موقع افطار اومدن همگی
[6/28، 17:55] ۳: ولی راحت شدم از این برنامه
[6/28، 17:55] ۳: حیف عکس نگرفتم درست از سفره
[6/28، 17:56] ۳: یکمی دیسای مرغ رو هم تزیین کردم سالاد رو همینطور
دارم فقط ب ی چیز فکر میکنم.
ب من چه اینا ؟
ب من چه؟