در مورد مارگارت اتوود چه میتوان گفت؟ میتوان گفت باهوش یا میتوان گفت نابغه؟ یک کلمه بیخود ننوشته جایی. اگر در صفحهی هجده آدمکش کور نوشته:
زیر یک درخت که لابد درخت سیب است نشستهاند؛
در صفحهی نوزده در آخر توضیح نگاه زن به عکس ِ یادگاری میان دو خط پرسیده:
جزئیات عکس را بررسی میکند. انگشت مرد را که در اثر نور فلاش دوربین یا آفتاب کمرنگ به نظر میرسد، تاخوردگی لباسهایشان را، برگهای درختان را، و میوههای گرد کوچکی را که از آنها آویزان بودند- سیب بودند؟-
نانا دیجی شده. مینشیند عقب ماشین. لپتاپم روی پایش. موسیقی برامان پخش میکند. لپتاپ را به صداپخشکن ماشین و... روی لپتاپ موسیقی بیکلام دارم فقط. همان را پخشش میکند. تاریک بود. رعد و برق میزد و حجم ترسناک و درشت و دندانهدار کوهها دیده میشد. مخصوصا کوهی دور که میگفتند در کشوری دیگر است و بلند بود.
به آدمهایی فکر میکردم که در دل سرما از آنجا رد میشدند. زنده میماندند؟
آدمهایی که از جنس ما نبودند. فقط شکلشان به گونهی ما ربطشان میداد. احساسات ما را هم داشتند اما شکلش فرق میکرد و نوعش. شبیه طبیعتشان بود. همانطور دندانهدار سخت...شیبدار..خشن و با خطور نمایان..
بن و سال گفته بودند کوه شبیه کوه ارباب حلقههاست.
نانا سلکت موسیقی پخش میکرد....پیانو دوست دارد..من شیشه را دادم پایین. باد وحشی بود. وحشیتر و بیقلبتر از این باد حس نکرده بودم..همیشه باد را دوست داشتم اما از این صدا ترسیدم...سگی پشمالو رد شد...بچهها عاشقش شدند.
- ببریمش.
فکر اینکه این سگ با اینهمه مو برود آنجا.
دوام نمیآورد.
سگ برای کبابی بالای کوه دم تکان داد و کرنش کرد..مرد قابلمه به دست بهاش نزدیک شد..بن گفت برود دستش بزند؟
گفتم برو.
نانا هم رفت..بعد سال گفت نجس است. مخصوصا حالا که نم هست و خیس است و..
به بچهها گفتم بعدش دستتان را بشویید.
سال گفت سه بار آب بکشید.
به کوه نگاه کردم.
آن بالا..شبیه کوه ارباب حلقهها..آدمهایی آن بالا رفتند..از شیبها توی سرما رد شدهاند...تلفات دادهاند..ممکن است فرار کرده باشند..توی جنگها..از مرزها...
خودم را تصور کردم.
ترسیدم.
تصور مهیبی بود. نه.
از ارتفاع میترسم...وقتی اولینبار فیلم سرگیجهی هیچکاک را دیدم با تمام وجود با شخصیت اصلی داستان همدل بودم. حتی از پایین به بالا نمیتوانم به ارتفاع نگاه کنم..از بالا هم به پایین.
باید فاصله بگیرم و بهاش فکر نکنم.
از سگها خوشم میآید. پارس اگر نکنند..و..خودشان کارهاشان را بکنند..
یاد همسایهی پدرم اینها افتادم. برای پسر غمگین بودم و نمیتوانستم نخندم.
یارو کجا رفته بود روشنفکر ی و حیواندوستی بکند. حدسم درست بوده. توی کمپین بوده..برادرم که کلا خواسته تفنگ دوستش را بردارد که برای سرگرمی توی بیابان سگ میکشد و سگها را بزند. آقای دبیرِ بازنشسته هم توی کوچه گفته سگها دنبال زنش کردهاند و دعوا کرده. بعد روبرویی کشف کرده که معلم بازنشستهی دیگری سه سال است سگ دارد و یادش افتاده ساس و مگس مینشینند روی سگ و میآیند مینشینند رویشان و نجس میشوند. این دبیر ِ سگدوست با پسرهی حیواندوست همکاری میکرده.
مرد روبرویی گفته که سه سال است کسی متوجه نشده سگ دارد. سگش هم توی خانهاش است کاری به کسی ندارد. رفته بودند شکایت.
پدرم موافق بود. سال هم. برادم و مادرم هم. خواهرها.
من فکر میکردم جای بدی اومدی جوون. نمیدونی با کیا طرفی.
بعد پسرهی حیوان دوست آمده بود پیش مادرم شهادت ِ موافق بگیرد: خانم سگا اذیتتون میکنن؟! مادرم میگوید منتظر شنیدن نه بوده. برای همین مادرم جلویم لاف زده بود که شهرزاد نمیدونی چطور بهاش آره گفتم ..و خودش غش کرده بود از خنده..به نظرش خوب حالش را گرفته بود..
-گفتم آره خیلی اذیتمون میکووونن. همهاش نجسن...همهاش سروصیدا میکوونن نمیذارن نماز میخوونیم...نمیذارن میخوابیم..
بچهها از حال رفته بودند از خنده. مادرم وقتی فارسی حرف میزند یعنی مصمم است حال طرف را بگیرد. آنهم سعی کرده بیلهجه حرف بزند و کارش را پیش ببرد.
خلاصه یاروی سگدوست را با سگهایش و کمپین حمایت از حیواناتش و گوشی و کیسهی غذایش راندهاند.
همان بالاها ایستادیم. خانوادهای گوشت کباب میکردند.من مشغول چیدن گل و گیاه بودم که مرد سیخ را طرف سال گرفته بود و گفته بود بوش میرسد به دماغ بچهها بردارید و برداشته بودند.
بن مثل همیشه وقتی چیزی را میداند میپرسد. میخواهد از زبان بقیه بشنود و بیشتر خوشش بیاید.
- بابا چرا برامون کباب اوردن...مگه ما رو میشناسن.
نانا سادگی و بیشیلهپیلهگی سال را دارد. ..شاید بهتر است بنویسم هوشِ پایینتری نسبت به بن در درک انگیزهی آدمها از پرسیدن و جواب دادن.
مثل من به بن نمیگوید: دلش خواسته، که با بدجنسی محرومش کرده باشد از لذتی که دنبالش است. نانا هم توی ماشین بود.
از توی ماشین شنیدیم:
جود.
جود به عربی یعنی دست و دلبازی بیچشمداشت چه طرف مستحق باشد چه نباشد.
سال خندید.
بن چیزی نگفت.
من خودم را زدم به آن راه اما توی دلم به نانا میگفتم پدرسوخته.
الف. ب نوشته در زندگی قبلیش سیبزمینی بوده. یا چغندر.
اونم گیاهه خوب.
زیادیش چاق میکنه و مضره. خاصیت هم داره اما.
باور کن.
سوار ماشین شدند و رفتند. سال قبلش گفته بود کمتر از ابرها عکس بگیر.
فکر میکردند بگویم بمونید..نرید..نگفتم...خیلی رفتند..من خلاف جهت رفتن آنها رفتم...همان جادهی خاکی را گرفتم بغل درختها و رفتم..برگشتند.
بعدش جلوی ماشین لیلیکنان راه افتادم. سال فیلم گرفته بود. فیلم را که دیدم گارفیلدی با تنی لرزان دیدم جلوی ماشین با احساس شاپرک بودن میپرید و خوش بود..این من بودم؟ این منم و این بدنم؟ این حرکات گردنم؟
انرژی و تحرک گرفته بودم.
خانمِ خانه گفت تو گول میزنی..دستها و پاهات لاغره..انگار چاقیات از خودت نیست. بت تحمیل شده.
و همین باعث میشود دوستش نداشته باشم. خستهام کند.
اگر خوب شوم و اگر حالم خوب باشد همهی آنچه نباید باشد، نخواهد بود.
اگر و مگر و اما را هم که میگویند کاشتند و سبز نشد.
سلام در عربی یعنی صلح..یعنی امنیت..یعنی عدمِ جنگ در اصل. معنی و کاربردش با " درود" فرق میکند.
دقیقترین معنایش این است: عدم جنگ و دشمنی و اعلام آرامش و صلح.
تسلیم را نگاه کنید. از همان ریشه است. جدای از مفهوم و معنایی که در جبهه و جنگ دارد ..در حوزههای انسانی وقتی به شوخی دستهامان را میبریم بالا: آقا تسلیم.
نمیدانم البته معنی درود چیست. ریشه و اینهایش. شاید همین معنی را بدهد. اما وقتی کسی معنی واقعی سلام را بداند و وقتی توی عربی سلام و سلامه اسم پسر و دختر هست متوجه میشود چرا این کلمه برای خوشآمدگویی برگزیده شده.
شاید معنای تسلیم برای زن و مرد فرق کند. حسش. اینها بحث دیگری است. زیاد نمیدانم اینچیزها را. حسشان میکنم بیشتر از اینکه بتوانم توضیحشان بدهم..
عربی زبان واژهسازی است و دستش برای ساختن اسم و صفت برای هر چیزی از وسیله گرفته تا معنا و مفهوم خیلی باز است، طبیعتا برای خوشآمدگوی واژهکمبیار نیست واژههای دیگری هم هست. اما هیچکدام قدرت ایجاد حالی که این کلمهی خوشآوای چهار حرفی پس از ادا شدن ایجاد میکند را ندارند.
سلام.
حتی همان سلامُن علیکم و رحمتُ الله.
اگر دست به دست زبانِ حال منابر و لقلقهی زبان آدمهای روی اعصاب نمیشد؛ چیز خوبی بود. کمی طولانی است اما کاملترین نوع خوشامدگویی به آدمها و در عین حال طلب حال خوب برایشان است.
صلح و امنیت و آرامش(دقیقا آرامش) بر شما و رحمت خداوند شامل حالتان.
حالا خندهام گرفت. تصور اینکه این را به کسی بگویی...
همان سلام.
از گلها عکس گرفتم و گیاها.
به نظرم رسید هر چی اونجا میروئه اینجام هست. فقط نرمترش. تیغها نرمترند. برگها صافترند.
همین شفلح، لگچی، کیپر یا هر چیز دیگری که صدایش میکنند همهجا هست ازش. حتی گاگله، یا کاکول، آن گیاه شوری که میروید اینجا هم و ازش چشیدم. انجا هم هست. فقط آنجا توی بیابان همان هست فقط..مردم میکنندش با ماست یا کشک و خرما میخورند یا توی دوغ میریزند.
اینها همه کار انسان است.
انسان چیز خوبی است.
این را همیشه بهاش فکر میکنم. در عین بدیها یک کارهای هیجانانگیزی میکند. خیلی ظلمها دارد. خیلی ستمها خیلی حماقتها و...ولی این باعث نمیشود که در موردش فکر نکنم که چیز خوبی است.
همینکه بتواند زنده بماند. همینکه گیاهی شور بکند از زمین ...
و بعد یاد جاهای خشک افتادم که همان گیاه شور نبود.
انسان چیز غمانگیزی هم هست.
بعضیها از چاقی و شکمبارهگی میمیرند و بعضیها از بیغذایی.
اما؟
اما نمیشود شهرزاد که انسان را دوست نداشت...با تمام جنگهاش.
در کل کسانی بودند در این دنیا که باعث شوند زیبا یا زیباتر به نظر برسد. فرشته یا خدا نبودند. بدی هم داشتند چون انسان بودند و همین باعث میشد وجودشان دنیا را زیبا و زیباتر کند.
وقتی به زنهایی نگاه میکنم که روسریهای سفید نخی خود را روی لبها و دهانهاشان سفت بستهاند..وقتی مردهایی میبینم با ته چهرهای از نژاد ِ شرق آسیایی..چشم بادامی.
از تاتارها..
زنها نگاهشان نافذ است..مردها جستجوگر.
از من میپرسند از کجا آمدهام و چرا.
نمیدانم زبانشان را. فقط لبخند میزنم: سلام.
آنها هم لبخند میزنند: سلام.
روی تپهای کوچک که برای حصار درست کرده بودند نشستم. خاکش نرم بود. رفتم بالا...و سر خوردم...خوشم آمد. چندبار..سر خوردم..سر خوردم...سر خوردم..خاکی خاکی شدم..چیز خیلی خوبی بود..نانا با حسادت نگاه میکرد:
- ماما چطوری تو بازی اختراع میکنی؟..
- چون بلدم
- ماما بیام پیشت؟
- اگه بابات بت گیر نده که موهات خاکی میشه و فلان بیا..به پدرش نگاه کرد..
گفتم برو قاصدک جمع کن. فوتشان کن رازهات رو بشون بگو. اینهم برای خودش بازی است. گفت باشه.
رفت.
روی تپه آنقدر بالا پایین شدم که جان نماند برام...قل میخوردم از آن بالا و هر بار میگفتم این دیگر آخرینبار است.
نبود.
همیشه یک چیزی هست، چیزی مثل دیواری شیشهای شفاف و غیرقابل دیدن و حس کردن هست که من را از دیگران جدا میکند. کسی نمیبیندش، حسش نمیکند اما همیشه باعث میشود کمی دور بیفتم..فاصله بگیرم...قاتی شدن انگار نمیتوانم. با آدمها اینطورم. با محیط نه. با دیوارها و آسمان و خاک و گیاه و آب نه.
سال میگوید چرا وقتی میپرسم دوستم داری بلافاصله نمیگویی آره. فلسفه میبافی در موردش.
همیشه به من تهمت این را میزند که فلسفهبافی میکنم.
- دوستت دارم..اما شاید عشق هم نباشد..اما بهترین دوست منی..صمیمیترن آدم باهام..و بیشتر از همهی اینها قبولت دارم. اعتماد و ایمان دارم بهات. میتوانم تا آخر عمر بهات تکیه کنم. کنارت راه بروم..قلبت را دوست دارم که تمیز است..روحت را..اصلا آنقدر باهات دوستم و خواهروار صمیمی که نتوانم دیگر برایت زن باشم...خجالت میکشم ازت دیگر..
از خودم میپرسم چرا وقتی میپرسد دوستم داری بلافاصله نمیگویی آره خیلی و تمامش کنی.
از این به بعد میگویم: آره خیلی.
یک نقطه هم میگذارم تهاش تازهاشَم.
از یک سنجاقک عکس گرفته بودم. آبی. همان آبیهایی که دوست دارم. نیزار بود. چشم باز کردم و سال گفت برویم استراحت. با نق و نوق و تنبلی پیاده شدم..انگار اسیر باشم روسریام را بسته بودم دور چشمهام که آفتاب نزند. ماشین نمیرفت و پیاده رفتم تا جایی. نی بود و سکوت و آب.
سنجاقک را دیدم. تکان نمیخورد. نزدیکتر شدم. تکان نخورد. توی آفتاب میدرخشید.
ازش عکس گرفتم.
دخترها گفته بودند از سفرت عکس بده. فرستادم عکسش را.
گفته بودند: کرم؟ مگه کرم ندیدیم؟
نکرده بودند بنویسند حشره.
فکر کرده بودم چرا فکر میکنم چیزی که برای خودم خیلی جالب و جذاب است برای دیگران هم باشد؟
با من فرق میکنند دیگر.
از بازاری که خیلی نرفتم و لباسها و اجناس ترک باید عکس میگرفتم.
نگرفتم.
عوضش عکس ِ کرم گرفتم برای خودم. یک زمانی نگاهش خواهم کرد و یاد روزی خواهم افتاد که عین اسیرهای تنبل خوابالویی رانده شدم جایی و چشم باز کردم و دیدم نیزار است و خنک بود و سنجاقکِ خوشرنگِ براقی انگار افتاده باشد توی ظرفی مملو از طیف آبیهای براق، اجازه داد ازش عکس بگیرم.
به عکسهایی که خودشان داده بودند نگاه کردم.
ابروهای برای عید رنگ شده و موها و لباسهای دم عیدی بچهها و کلوچههای خرمایی صبح عید فطر و قوزیها به سبک هندی و فلاسکهای قهوه و چای و فنجانهای قهوه و استکانهای چای..همه کریستال با دور طلایی ..جعبههای شکلاتِ فهرِرو روشه روی میز که مارکش بهتر دیده شود..سبدهای میوه و ..
چشمم از دور ..از همین فاصله و برای همان چند ثانیه که نگاه کردم هم خسته شد و حوصلهام سر رفت.
نوشتم: من کرم اینطوری ندیده بودم.
به سنگها نگاه میکردم. روی بعضیهاشان تاریخ 1913 بود..اهدا شده بود شاید همان موقع. یا یادگاری تراشیده بود کسی؟ به حجرههای راهبها نگاه میکردم..توی همین اتاقکها میرفتند و خودشان را حبس میکردند..عبادت؟ شاید. گاهی هم تسلیم هوای نفسانی میشدند لابد.
توی باغچه گلهای رز بود. کسی به باغچه نرسیده بود. پر از علف و گلهای رزی که بهخاطر آب و هوا صرفا مانده بودند نه مراقبت..نفس و روح آدمهایی که قرنها نیستند توی این اتاقکها بوده...و کسی البته با حوصله حکاکی کرده بود سرباز وظیفه فلان کس فلانکس فلانزاده ...تاریخ و ساعت و اینکه همراه که بوده.
اگر اینجا دست دیگران..دست لایقتری تولی اینجا را بر عهده داشت باز هم کسی اینقدر با حوصله وقت اسم خودش را آنهم خوشخط و زمانبَر میتراشید روی صندوقچهی اتاقک عبادت راهبی که قرنها پیش...یا آدمهایی که میآمدند زیارت؟
کسی سنگ نوشتهها را ترجمه نکرده بود..آدمها میرفتند میآمدند هر چه دلشان میخواست مینوشتند..نه دوربین مداربستهای نه نگهبان خبرهای و نه حتی راهنمایی که بگوید چی به چی. کی به کی.
به خودم امید دادم بعدا توی نت در موردش میخوانم.
همیشه یاد نوشتهای از هدایت میافتم اینطور وقتها. فکر کنم در اصفهان نصف جهان بود.. که نوشته بود کاشی فلان جای تاریخی را کنده بودند ملت و دیزی بار گذاشته بودند یا چه. .به این چیزها فکر میکردم که بن در را از بیرون بست رویم...تنها توی اتاقک تاریک ماندم...جایی شبیه مدرسهای دینی...دیر ..
در و دیوارها سنگی بود..دریچهای کوچک رو به بیرون. .چیزی نگفتم. نگفتم در را باز کن پسر یا چیزی...
طول که کشید و صدای اعتراضی که نشنید ازم در را باز کرد و با چشمهای باز شده و دندانهای به هم فشردهام در تاریکی مواجه شد. توقعش را نداشت پس داد زد و برگشت عقب. هر دومان مردیم از خنده. زنی هم دیده بود.
توی راهرو دست گرفتیم به دیوارهای سنگی و خندیدیم.
زن هم خندید و پسر زن به دخترهایی که همراهشان بود گفت اینجا برای این بوده که طرف سوت بزنه دوست دخترش بیاد و قایم شن با هم...
همه با هم خندیدند.
راستش وقتی گفتم میخوام کانال تلگرام رو حذف کنم فکر نمیکردم خواننده داشته باشه. میدیدم تعداد اعضا زیاد نیست و فکر میکردم چیز خاصی هم نمینویسم اونجا.
بعدچندتاتون اعم از زن و مرد برام نوشتید جالبه و همون عکس غذاها و باغچه خوبه و فلان.
گفتید برش ندارم. خوشتون میاد.
تعجب کردم.
و نمیتونم بگم خوشحال نشدم.
اگه بخوام نگرش دارم باید باز رو لپتاپ نصبش کنم و اگه عکسی میذارم قصهاش رو از اینجا بردارم بذارم زیر عکسه، یا اینجا اگر چیزی مینویسم و تنبلیام بیاد برای عکسدار کردنش لینک تلگرام رو بذارم که عکسش اونجا دیده بشه.
خلاصه که آقا بهخدا بازارگرمی نبود...فقط فکرش رو نمیکردم خیلی مهم باشه.
ممنون.
کلیسا روی قله بود و بن و نانا و سال برای خودشون میگشتن..من عقب بودم..یا جلو. خانمِخونه اومد پیشم. گفت بذار ازت عکس بگیرم. عکسای خوبی هم گرفت. بعد آروم طوری که بقیه نشنون گفت چرا با اینا همراه نمیشی؟ تکروی میکنی؟ کلهات رو باید بکنم.
خندیدم.
راست میگفت و این خندهام مینداخت که همین گیر رو من به بن میدم.
اسم کلیسا شد تو ذهنم: کلیسای کلهکَن.
یهخورده اسمش وحشتناکه اما خودم یاد وجه تسمیهاش که میافتم میخندم با خودم.
بعضی آدمها میگن در زندگی قبلی ممکنه چیزی بوده باشیم.
وقتی از نگاه کردن و عکس گرفتن از آسمون، ابر، آفتاب، ماه، ستاره سیر نمیشم از خودم میپرسم تو زندگی قبلیت چی بودی؟ آب که آفتاب تابیده بش به ابر تبدیل شده و باریده و باز برگشته به زمین؟
وقتی از لمس برگا و چشیدن گیاها و بوییدن گلها و لمس تنهی درختا و بررسی ریشهها و پودر کردن ذرات خاک توی دست و بوییدن گل خاک خیس و کشف گیاهان همخانواده و فکر به اینکه چرا گیاهی خوردنی میشه و گیاهی دیگر از همون خونواده هرز یا سمی حتی... وقتی از انجام و فکر کردن به همهی اینا نه سیر میشم و نه خسته با خودم فکر میکنم وقتی به زمین باریدم و برگشتم زمین و با خاک قاتی شدم گیاه شده بودم یا درخت و بذرهام یا میوههام و هستههاش ریخت رو خاک و تحلیل و تجزیه شده در خاک و باز خاک شدم...چه گیاهی بودم؟ ...چه درختی بودم؟
کجای دنیا بودم؟
گندم بودم؟ توی دشتا؟ روی تپهها؟ روی تپهها رو چهلتیکهوار کاهی و قهوهای تزیین کرده بودم؟ یا گلی وحشی بودم روی کوهها و لای سنگها..یا کاکتوسی بودم نرم برگ و چاقالو لای صخرهها...گوشتی.
یا روی تپههای هموار علفی دارویی بودم..عطری...کاکوتی...پونه..
اسفند بودم؟
توی دشتها و تپههای هموار؟
درخت بودم؟ چه درختی؟ شکل برگم؟ جنس برگم؟ نوع میوهام؟ ساقه...ریشه...تنه...نور خورشید برگام رو نوازش میداد..از لابهلای برگام نور میپاشید...برق میزد...
آب بودم؟
جاری زیر پای درخت..
خاک بودم؟
ابر بودم...خنک...سرد ...نرم...وهمانگیز...خیالپرور...سنگ بودم...؟..صبور...لابهلای خونهها و دژها و حصارها جای گرفته و ساکت..بیتحرک.
نه.
سنگ نبودم.
خاک بودم شاید..متحرک..زیر و رو شونده و عاطی..نمیتونم سالها یکجا بایستم و بارون و آب و آفتاب و باد تغییرم بدن...میتونم همهی اینا با هم باشم. سنگ باشم و سالهای سال بگذره و باز خاک شم..
اما باز میگم نه. سنگ نبودم چون خودم رو میشناسم.
شاید هم سنگ بودم...به شرطی که از دلم چشمهای میجوشید.
برگ بودم؟..نمیدونم.
اما اگر زندگی قبلیای هست چیزی جز همینا نبودم.
و البته بن روز قبل، وقتی به اینا فکر میکردم و بهاش گفتم بن تو فکر کنم باد بودی...بادی تند و عبوس... و عصبانی روی تپهها و کوها و سنگهای خشن میوزیدی...مشتی بذر و دونه با خودت جابهجا میکردی ...ابرا رو به هم میکوبیدی که ببارن...و سرخوش میپیچیدی دور قلهها و صخرهها...و به دستآوردت نگاه میکردی...هر چی خرابیهایی که به بار اوردی عمیقتر بودن سرخوشتر میشدی..خرابی هم نه البته....شدتت هر چی بیشتر بود...حتی درباروری شدید بودی....نانا زنبور بود رو گلها وز وز میکرد..عسل درست میکرد و کشی اگه سر به سرش میذاش نیش میزد و البته خودش از نیشی که میزد زودتر از همه آسیب میدید...بابات آفتاب بود ملایم و زندگی بخش نه سوزان..گاهی تلخ و بیملاحظه و بیرحم میتابید...فکر نمیکرد الان دیگه بسه...بیتوجه نور میپاشید..میخواستم بگم من ابرم..گاهی جلوی نور رو میگیرم...گاهی زیاد میبرام و سیل میاد و سونامی ..و خرابیهایی که به بار میارم فجیعه که حرفم رو قطع کرد و کتابش رو ورق زد و گفت تو زندگی قبلیات ماما تو گارفیلد بودی...گارفیلد.
حرفی نزدم دیگه و فکر کردم اونم خوبه...زنده و خوش و چاقالو و تنبل..غذادوست.
چون پسره گارفیلد اما، احتمالا من یه جفت گوشواره تو گوشم بود..که از خواهرام کش رفته بودم...
شایدم یه جفت گوشواره بودم.
نانا بقچهپیچ شده اندر پتوی نازک و نرمالوی اسپانجبابیاش میگه:
- فکر کنم من دو شخصیت تو وجودم باشه. یکی دخترونه و یکی دیگهاشم پسرونه. چون از کارتونای دخترونه بدم نمیاد اما فقط اونا رو نمیبینم.
"دو شخصیت تو وجودم" رو میگه: فی وجودی شخصیتین.
میگم: ممکنه.
خودش رو بیشتر میپیچونه تو پتو: آخه دوس دارم همراه آنا کارتونای سیندرلایی ببینم...همراه سینو هم دوس دارم کارتونای مبارزهای ببینم.
روی کوکوپوپس توی کاسهی سفالیاش شیر میریزم.
- شاید برای اینه که تو آنا و سینو رو دوس داری و هر چی اونا ببینن رو هم دوس داری و خوشت میاد.
- آره..
یه قاشق میخوره: میگه خوشمزهاس.
- اما با سینو بیشتر خوش میگذره...چون خیلی میخندیم..
- چون همسنته..
- آخه اون نمیگه موهات رو با کش سفت ببند و باید کفش پاشنهدار بپوشیم و پرنسس بشیم و بند کفشش پام رو درد نمیاره..من و سینو دنبال هم میدویم و به پوتیته میخندیم..
- آها...شایدم این باشه.
شیر تو کاسه رو سر میکشه.
- ممنون خوشمزه بود.
میره چیزای "عژیب" جمع کنه که بعد به سینو نشون بده.
نانا تمام خواستگارای ترانهی شماعیزاده رو به عقدم دراورد بس که شنیدش. هر بار هم میگه سینو از این ترانه متنفره.
میگه اونی که تو کار الماسه از همه بهتره.
اگه دایی سَمیلوم زنده بود، میگفت : شوور ایخو.
حالم خوبه اونقدر که میتونم نانا رو بهخاطر شنیدن جاستین بیبر سر صبح ببخشم. حتی وقتی جاستین داد میزنه هی نیدز بیوتی اَند بیست و البته منظور از بیوتی خودشه.
نانا خوشه باش.
بعدشم میگه قبلا به جاستین می گفته عمو جاستین که بابا اجازه بده گوش بده و باباش اجازه نمی داده اما حالا دیگه نمیگه عمو جاستین و باباش کاریش نداره.
از صندلی عقب ماشین سرش رو کرده تو گوشم و اینا رو میگه .میگم هییییس خاموش میکنما .مهم نیست براش تهدیدم.
ادامه میده یا من بزرگ شدم یا بابا بیحوصله .
نه ماما؟
نانا با موهای جدیدا قهوهای شدهی فرش میگه :
ماما چرا من با بقیهی دخترا فرق میکنم؟ دخترا پرنسس و قورباغه دوس دارن و سیندرلا و پری دریایی و من اسپانج باب و بن تن و گامبول و قهرمانان تایتنز در عملیات توکیو و اینا ؟
چندتا از کارتونا رو نمیشناسم و ندیدم باهاش.
میگم چون بن که ازت بزرگتره پسریه که اینا رو دوست داره.
میگه نه هستی هم برادرش همکلاسیه بنه اما اون همهاش از اینا میبینه و به نانا میگه مگه تو پسری؟
گفتم نمیدونم و مهم نیس.
گفت فکر کنم چون تو یادم ندادی پرنسس و چُس پاره و پری گوزو و سیندرلای سوسول ببینم.
با دهان باز به سال نگاه میکنم و نانا فرار میکنه سنگ میزنم بش که نمیخوره.
برای این مدل حرف زدن باید گوشش رو کشید سال میخنده که ولش کن.
بش رو داده زیاد.
چُس پاره: قورباغه در مواقع بی ادبی نانا
زیر درخت گردوی خیلی بزرگ و تنومندی نشستیم. تا من برگاش رو لای انگشتا له کنم و بوشون کنم و آب جوش بیاد برای چایی ...مردی سوار الاغ رد میشه. آلت قتالهای شبیه اونهایی که فرشتهی مرگ دسشون میگیرن دستش هست.
سال میگه برای گندمه.
نانا زیر پتوی اسپانجبابیش سردشه میگه ازم عکس بگیر و بنویس نانا و دوست دلخواهش.
به سال میگم ب مرد سلام کن.
میگه بیخیال .
میدونه سلام نکنه من سلام می کنم .
سلام میکنه و مرد میگه سلام آقا ....سال میگه خسته نباشی ... مرد و ابزار کشاورزی ترسناک دور میشن.
بن که از ماشین بیرون نیومده میگه چرا به آدمایی که نمیشناسید سلام می کنی بابا؟
نانا مختصر و مفید گفت: کَرَم.
این صبح هاییه که دوس دارم.
همین طوری خنک و نرم.
با لقمه های کوچک عسل و.نون داغ از سال و چای و ترس از جیش بعدش که نیست.
چون سال مخالف قدم ب قدم پشت تپهها دویدنم نَمیباشهَ.
شاید پدرم و سال و گاهی مادرم لوسم کردن و خواهرام هم. اونایی که میشناسن من رو و دوسم دارن. مدرسه که میرفتم تا حوصلهام سر میرفت زنگ میزدم از دفتر مدرسه به خونهامون.
بابا بیا دنبالم.
چرا؟ چی شده؟
حوصلهام سر رفته .
میخندید.شاید از روداری و پرتوقع بودنم ....شاید از اینکه حق خودم میدونستم راحتطلب باشم.
می اومد هم. با موتور.
بعدش با سال.
قرار شده بود بمونم خونهی بابام ...نموندم...هر جا رفت باش رفتم .
مدرسه ...خوابگاه ....با اتوبوس ...قطار...هر جا ...با هرچی ...اما تحمل دوری نداشتم دیگه ...وقتی زنش شدم و دستش بم خورد تحمل و صبر دوری نداشتم.
با خانوادهاش نساختم چون فین میکردن و ..
با خانوادهام نمی ساختم چون تمیزی خونه و ظرفشویی باب دل نبودن ...
زود جدا شدم و سال اگه میتونست کم نمیذاشت.
دسام رو می بوسید میگفت تو طبعت عالیه خودت نمی دونی ....
برای هتل ماه عسل گرانترین هتل شهر من رو برد برای یه پسر دانشجو این یعنی خیلی .
میوه اگه می خرید خوب می خرید ...حاشیه داشت کارا و رفتارهاش اما در کل می دید بم سخت که میگذره مریض میشم.
دوس داش و داره ببینه شادم، میخندم خوش میگذره بم . خوب کمی لوسم خودم. این رو میدونم. زود گریه میکنم و خسته میشم و دلم میخواد کمک کنم اما کم میارم خیلی وقتا.
حالا جایی اگه بریم گرونترین رو نه، اما دنبال جای خوبه.
تمیز راحت.
بم سختی نمیده .
تشکر هم میکنم. گاهی میگه آدم دوس داره ازش راضی باشی.
گاهی میگه لایقشی .
گاهی ازم در قبالش ...
اما حواسش بم هس.
اینه که تو بغلش که گریه میکنم که سال من رو ببخش دردسرهای بودن بام زیاده انگار..میگه : حرف نزن...برو پشت تپه جیش کن.
دست ب شیشه میزنم سرده.
از دست خودم عصبانیام از اینکه نمیتونم از دسشوییهای بینِ راه استفاده کنم.
از اینکه حالت تهوع میگیرم و مثل الان بالا میارم .
از حساسیت فوق العادهای ک ب کثیفی و حال به هم زنی دارم .
زن داشت فین میکرد رفتم توی دشوییها و دیدم انگشت در دماغ مشغوله ..برگشتم و نرسیده به چادر بالا اوردم...بعد گریه کردم از دست خودم و دردسرای زنده بودنم ....چرا همیشه جیش دارم؟ و حالا که اینهمه باید برم دشویی چرا حالم خیلی بد میشه از دشوییهای بیرون؟ تو این مدت یه بار دشویی عمومی رفتم اونم فرار کردم ...شایدم من لوسم ...اما یه چیزایی دیونهام میکنه...وقتی بالا اوردم ضعف کردم و از اینکه جسمی و روحی پوستکلفت نیستم خسته شدم....بعد گریهام گرفت
سال گفت ببخشید که مجبورت کردم بری دشویی اینجا ...صورتم رو با آب یخ شست، تازه بعدش لرزم گرفت!
حس کردم یه بقچه دردسرم من.
من از پس سفرهای ارزون برنمیام.
دشویی همگانی و شیر آب مشترک و ....تا وقتی همه چیز تمیزه خوبم.
کاش سختتر بودم.
موهام خیسه.روسریم افتاده دور گردنم باد خنک کوهستان میوزه ...بوی نرم موها میپیچه ...باد کتاب تعبیر خواب و رویا ی فروید رو میندازه ....میتونم از ماشین بندازمش بیرون.
بی نیازم به دنیا.
صدای گرم شیر ین هست ....نانا میگه ماما موهات رنگ شکلاته نه عسل.
سال مثلنی از موهام میچشه.
این وبلاگ برایم سختی و درد درست کرده
آدمهای خوبی هم به من معرفی کرده که یک وقتی بگویند بیا پیش ما و برایم کوفته درست کنند و چادر ببندند...
بی توقع.
حالا زیر لحافهایی دراز کشیدهام که توی تلویزیون میدیدم. که یک تکه ساتن نرم دارد و دورِ بقیهاش پارچه نخی است.
که آدمها برای جهیزیه میدهند دخترهاشان و من عاشقشان بودم.
خانم ِخانه برایم آورده .
به ستارههای بیشمار نگاه میکنم ...مبهوتشانم. زیر لحاف خوشم ..احساس سریال تلویزیونی و فیلم میهمان مامان رو دارم.
همه چیز توی حیاط هست.
ستاره
سرما
پیچامینالدوله
سکوت
تاریکی
و کرمریزیهای بهشدت مورد بیاعتنائی من قرار گرفتهی سال.
تازه امشب چادر بستم هم دور کمر. خانمِخانه برام بست .شَتَلق اینور شانه شَتَلق آنور شانه و وسطش هم که لوله میشود.
میگویند: شبیه پستهام نیستم..
توی آنها قاتیام خیلی.
شرمنده. اگه اینجا قاتیام...چه کنیم اینجا هم شده برا ما دوختور.
دیروز دوست کُرد سال به سال میگفت: این که اون موقعهای توه سال..بن را میگفت. میگویند نانا و بن کپی پیست سال.
روز به روز به نقش صرفا فرغونِ خودم برای انتقال ژن سال به بچههاش ایمان میآورم.
نانا هم سالِ مونث.
سالِ دختربچه.
سال به مردی که اینجاست و برای سال دوست خوبی شده، میگوید: ترکی سخت است. میگوید نهههه. فارسی سخت است بابا.
میخندند با سال.
یاد خودم میافتم اول دبستان ازم میپرسیدند: چرا کفش پاشنه بلند پوشیدی؟
- خانَم فردا خووودش پوتین میشه.
والا فارسی شکره بابا.
برا اهلش.
زیاد بچسبی بش البته نوچ میشی.
نانا میگوید من که ترکی بلدم.
- سو.
یاد مادرم میافتم.
- من لری بلدم شهرزاد..: دا.
وقتی میرفتیم خانهی ضیغم میخواست خیالمان را راحت کند که حله..
تا حالا اینهمه عطر پیچ امینالدوله با هم نخورده بودم. یاد ساقهی خودم میافتم...کود...آب...یکی دوتا گل میداد و آخرش کشتش. گرما.
نکبت.
همه میگویند عرب خوبی نیستم. خرما و گرما دوست ندارم و چیزهای دیگر.
وای چه خسرانی. خوب نباشم. کاش کسی گیر میداد آدم خوبی باش شهرزاد..یا آنطور که صدایم میکنند اینجا: جوری.
جوری به عربی گل محمدی هست. اولین بار که شناخت من را اسمم جوری بود.
یکی از چندین اسمی که بیبیام روم گذاشت و ...برای طنز ادامه میدهم: و مُرد.
تو حیاطی هستم زیر آسمان. هواپیمایی رد میشود. زیر عطر پیچامینالدوله و ابر و ستاره. و ملافههای شسته شده بالای سرم. ..آنجا هستیم. روی کلهی گربه ... ارمنستان و و آذربایجان... کمی هم از ترکیه...مادرم عصر زنگ زده بود: کجایی؟
-نزدیک شوروی.
- آخ منچ رایحتلی یم گورباچف.
آخ از دستت رفته برام پیش گورباچف.
آخ زکیه از دست تو و اطلاعات سیاسی کهنهات.
یکذره حتی خوابم نبرد. احتمالا از پیریه. آدم پیر که میشه بیخوابیام میگیره. فکر کن اگه قبلا داشت بیشتر میشه لابد. وسایل رو جمع کردم...و دلم خواست زودتر از اینجا برم. بچهها خوب خوابیدن. من و سال در مورد اتاقی که بش پیشنهاد دادم برام بسازیم حرف زدیم. اتاقی جداگانه. تخت یه نفره...یخچالی کوچولو..کتابام...لباسام..و هر چیزی...موافق بود...با تخت موافق نبود البته...با اونم موافق میشه.
بعد گفتم بریم یه جا دیگه. بیشتر از این نمونیم اینجا.
رفت وسایل رو بذاره تو ماشین.
رفته بودم دشویی. تو آینه به خودم نگاه کردم...فرصتی پیش اومد.... صورت بیضی..سبزه...یا گفتن نگید سبزه بگید گندمی..هر چی...گندمی..لک و خال..زیر چشم تیرگیهای ارثی ...خط سفت و فشرده دو طرف لب..موی نه صاف و لخت و نه فر..با رنگ چند روز پیش به رنگ قهوهای عسلی یا همچین چیزی درآمده...دماغ ِ مثل بابام...شبیه هر دوشونم الان..صورت بابام...نگاه مامانم....بابا و مامانم...این بدن از چند سال پیش..از وقتی دنیا اومدم همرام بوده..تا حالا اینطور از بیرون نگاش نکرده بودم...وجود داره..هست...خودم نیست و هست...دور میشم..اندام..متوسط..مثل زنهای دیگه تو این سن...رو به چاقی...کمی پهن...نه خیلی جذاب و نه غیرجذاب....معمولی و قابل قبول..نمیشه زیاد روش عیب گذاش و نمیشه خیلی هم ازش تعریف کرد..کمی عیب..کمی زیبایی...اخم میان ابروها....خطایی کنار لب جدیدا....چشما خسته...ابروها با موچین ناشی وفا باریکتر از حدی که دوس دارم..باریکتر و کوتاتر...من؟ مادر نانا و بن..زنِ سال...نویسندهی وبلاگ...یکی دوتا آرزو ته قلب دار...خوابآلود..تو دنیای واقعی و شهر محل سکونت و تولد ...دوستی ندارم..تو دنیای مجازی چرا هست...دستها با ناخنهای متوسط و پوست خشک تقریبا..کمی پرز بغل لب...لبخند میزنم به خودم. پوست لب رنگ پریده و خشک کمی...خستهاس انگار.
چه مهربونم با خودم الان.
- چشات خستهاس؟
- آره
- برو بخواب.
- شب بخیر دوست همیشگی و قدیمی
- شب بخیر..
- بخند
باز لبخند میزنم.
- ممنون.
-آروم بخوابی
- باشه.
قول دادم بخوابم ...دیگه نمینویسم هرچقدرم نوشتنم بیاد الان.
به دوستم قول دادم. دوست معمولی و همیشگی و همیشه همرام.
باید بخوابم اما کی خوابم ببره و اینا نمیدونم. تصمیم گرفتم برم حموم ولی حس خیسی قبل از خواب و ...نه.نانا و سال خوابیدن. بن بیداره. تو گوشیش کارتون وانپیس میبینه. لوفی.
نمیدونم معدهدرد دارم یا گرسنهام. سوزش معده هست بههرحال. روی کنتور آب این خونه کفتری لونه کرده. تو جعبهای مقوایی که صاحبخونه روش نوشته جعبهی بافتنی.
سرچ میکنم بادوم بدون دلیل خاصی و جای جواب یکی از پیشنهادای گوگل رو باز میکنم: بادن بادن. شهری در آلمان گویا. در مورد کدوم یکی از بچهها میگفتیم بادن؟ بادن؟
کودکانهی بطن بطن..رو شکمش میزدیم و..
یادم نمیاد. بچههای خودم یا خواهر برادرام؟ بچههای خواهرام؟
یادم نمیاد.
نمیخونمش. فقط حالا میدونم در این دنیا جایی هست که اسمش بادن بادن هست.
پدرم توی تلگرام برایم راهپیمایی روز قدس اهواز را فرستاده. نگاهش نکردم..اما برایش مشتی به علامت موفقیت فرستادم. نوشت:
جزاهم الله خیرَن.
دلم میخواهد به خواهرهایم بگویم و بخندیم ولی وقتی خیلی دستش میاندازند مخصوصا زیبا دلم برایش میسوزد. احساس میکنم باید بعضی رازهایش را حفظ کنم.
آخرینبار که خانهاشان بودم فیروز ترانهی الان الان و لیس غدا را از کانالی میخواند. کانالی تقیریا دوست با ایران...لبنانی بود نه فلسطینی..فلسطینیها خیلی با ایران دوست نیستند...آن روز استثنائا مادرم دلش نخواسته بود بنشیند پای گریه زاری ملاهای عرب عراق و اهوازش ..و این را میشنید و احتمالا بهخاطر وجود من اصلا پخشش کرده بود چون مثلا من فیروز را دوست دارم...و چون با من مهربان بود( بهخاطر مریضیام و حس کرده بود قرار است بمیرم و دخترم یتیم بماند و ماکسیهایم را کی بپوشد و ...از این حرفها که میگویدشان به من وقتی نگرانم است و به خیال خودش دارد دوستم میدارد و از نگرانیام میکاهد) به من گفت این فیروز هیچ وقت تو ترانههاش نمیخنده. شبیه تو و اون یکی خواهرته که شبیه توه. صورتش لاغره و چشماش بازه.
من گفتم بودم آها..چه خوب و گفته بودم که دیگه صورتم لاغر نیست و چشمام هم باز نیست زیاد. او اصرار میکرد که چرا شبیه توه.
آدمهای زیادی به من گفتهاند شبیه این و آنم..بعدش فهمیدم حسی که از کسی میگیرند اما قدرت بیان این موضوع را ندارند. مثلا وقتی الهام جاریام قبلا میگفت شبیه شیرینی یا نمیدانم منظورش ظاهر نبوده...چیزهای دیگر است که گور باباشان.
بله. فیروز این را میخواند. ..که همین الانِ الان و نه فردا برگردید به دیارتان..
این ترانه زمانی خوانده شده که غزه و کرانهی غربی هنوز در اختیار اسرائیل نب بده و فیروز بهاشان میگفته برگردید و شمشیرهاتان را در کون هُم فرو کنید.
کون هم یعنی اسرائیل طبعا در اینجا نه داعش و شیعهها و ..از این برنامهها.
ترانه به ندرت و تقریبا خیلی خیلی کم پخش میشود چون با سیاست کشورهای عربی برای آسانگیری در برخورد با اسرائیل منافات دارد.
کل ترانه چیز مهمی نیست جز تحریک احساسات قومی ملت که خیلی هم تحریک نمیشود در این زمینه و حماسی است ...یک جایش میگوید...انا لا انساک فلسطینُ ..و یشد یشد بیا البعد...انا فی اضیافک نسرین...
کمی تاثربرانگیز است اگر قضیهاش به تو ربطی داشته باشد..یا حس کنی که دارد..که فراموشت نمیکنم ..و دوریات فلان و گل نسرینی هستم در میهمانیهای تو...
بعد پدرم سرش پایین بود و یکهو صدای هق هق بلند شد...بلند.
بلند.
مادرم با حرص نگاهش میکرد و با اشارهی من و التماس نگاهم و فلان چیزی نگفت...بعد رفتم توی حیاط. روی مبل قراضهی توی حیاط نشستم و مادرم آمد با توپ پر که بد و بیراه بگوید به پدرم لابد...من را که دید و او را که دیدم فقط خندیدیم....آنقدر که چشمهامان اشک آمد..بعد پدرم که رسید داشتیم اشکهامان را پاک میکردیم...فکر کرده بود از گریه است لابد و فلان که با صدای لرزان گفت لا حول لا قوه الا بللّه...غصه نخورید بالاخره دماغ این یهودیهای کثیف به خاک مالیده میشه...و گریه کرد باز.
مادرم فقط نگاه میکرد و من به نخل. تا آرام آرام رفت مسجد و در را بست و مادرم گفت عینی کونشون نه دماغشون...بش بگو مرد چیکارهای تو..یه فکری کن پسرات رو زن بده...دماغت تا نمیدانم کجات رسیده زمین و هی هیق اُ قیق...اوللاد عمک الربعیه؟!
یعنی که پسرعموهای تنیاتن که براشون غصه میخوری؟
گفتم خو هستن..می نیستن..؟ گف صایرلی یاسر عرفات...فکنه عمی...فکنه.
برامون یاسر عرفات شده...ولمون کن عمو...ولمون کن.
راست هم میگفت ..ولی دلم نمیاومد دس بندازم زیاد بابام رو...مثل فیروز میگفتم انا لا انساک فلسطین...اونم میخندید..
سال میگوید ایتالیاییها بیشعورند. همیشه در هر دعوایی ردپایی هست ازشان. دوهزار و شش به زیدان و مسلمان بودنش یکیاشان فحش داد و زیدان کاشت توی تخمش. شکمش یعنی.
میگوید ...به تاریخ نگاه کن و روم.
آلمان اعصابش را خرد کرده. پنجاه و چهار سال است که آلمان ایتالیا را نبرده.
سال به بن میگوید حرف نزن تیمت الکی الکی با تُفکهایترین تیم تاریخش رفت بالا(پرتغال) و آلمان با بهترین تیمش خورده به این کثافت ایتالیا...بهاشان نگاه میکنم نانا هم نشسته پیششان.
میگوید طرفدار آلمان پرتغال و رئال است.
من طرفدار تیم سیدعلیام...حتی بهاش فکر کردم بروم سوریه و عراق. برادرم و سال میگویند میرسی به مرز گریه میکنی..و فحش میدهی میزنندت و میکشندت و آبروی ما را هم میبری.
الان که هوا خوب است اینجا آرامم ودوست ندارم بروم جبهه.
مطمئنا شوپنهاور وقتی از زنان ابراز نفرت کرده اسم من در اثر احساسات بیثبات و غیرعقلانیام بر تارک تاریخشان میدرخشیده.
نمیدونم جمله درسته یا نه. توکل بر خدا.
سال مجموعه نصایح دیگری هم به من کرد.
از جمله اینکه پشت کفشها را نخوابانم و فحش ندهم زود وقتی عصبانی میشوم.
راستی پست را ادامه نمیدم که بگویم گفته بودم قهرمان کودکی من استیون سیگال بود؟ الان هم هست. خیلی باحال است.
برگشتنی سال گفت زیاد مهم نیست اگر مردها را ( دوستان و همکارانش) را تحویل نگیرم و باهاشان گرم نشوم..او و برادرم دلستر اعتقاد دارند که بهتر. تحویل نگیر. گفت اما روسریام روی اعصابش بوده. شل راه میرفتم و خیلی خسته و موهایم بیرون بود و فقط یک سانت از روسری دوازدهمتریام روی سر و گردنم بوده اما آنقدر توی این دنیا نیستم که کسی شک نمیکند برای خود بیحجابی است که بیحجابم....که بیحوصله و حواسپرتم اما ترجیحش این است که برایم مهم باشد که موهایم بیرون نباشد...من فکر میکردم چه اشکال دارد اگر کسی بهخاطر خود بیحجابی بیحجاب باشد اما همچون انسانی متمرکز به سخنان ایشان گوش میدادم و چشمم به دیواری بود که رویش نوشته بودند بنده همیشه گفتهام به آمریکا نمیشود اعتماد کرد.
رفتیم دوری بزنیم. اولین مسیر یک جایی بود که میخورد به مغازههایی که چیزهای حلبی و پیکنیک و قلیان و جگر و ...به قول نانا مَزیجُن من الروائح البشعه بود.
آمیزهای از بوهای بد.
برای این حرفش باید گازش میگرفتم اما به بابای نانا گفتم برگردیم اینجا کامیون است فقط و سیبیل...برگشتیم. دیوارهای بتونی سیمانی..یک پایگاه مقاومت بسیج هم بود. کمی احساس امنیت کردم..بعد مسیر روبرو را رفتیم و خوردم به بن بست. زنی چادری و مانتویی پهنی بهامان نگاه کردند. بلند طوری که بشنوند گفتم ئه! بنبسته خو...مثلا ببخشینمون.
بعد بابای نانا *مَیبور شد ماشین رو دربیاورد و برویم به قول بچگیهای بن: دو دو...دور دور یعنی اما ر آخرش را نمیگفت...هوا خوب بود..حالم خوب شد..بستنی مزخرفی خوردم که خیلی شیرین بود و نویدبخش اسهال است گلاب به چهرهتان برای من. تهاش فالوده چماقی بود. ماکارونیهای فالوده خیلی کت و کلفت نخوردم..کسی با ماشین پلی را بسته بود. از داش مشدیهای محل دستمال دور گردن و سیبیل رو به پایین و کفش مدل من پشت خوابانده آمد به سال گفت که بروند ماشینه را جابهججا کنند. چّلب کرده بود به سال. دیگر قلچماقتر از سالوتی بینوا پیدا نکردی؟ سال خونسرد گفت اشتباهه اینکار و برگشت. مرد آمد ماشین را با دعوا جابهجا کردند. داش مشدی داد زد سر پسرش و زنش بروند خانه..با گوشه سر و قلدری.
اگر این شوهرم بود باهاش کل کل میکردم؟ میترسیدم؟
به سال نگاه کردم..بهاش گفتم بستنی سنتی خوب بود؟ گفت نوچ. گفتم دوستت دارم.
* در خوزستان گاهی ج را ی میگویند. روی همین اساس با کلمات بازی میکنم گاهی: مجبور: مَیبور..جاده: یاده..چیز بامزهای نیست اما ازش راضیام.
توی یکی از کانالها خانوادهای از موصل فرار کردهاند. دو سال و نیم است. مرد بور است. زن لاغر و سبزه. سهتا بچه دارند. دو سال و نیمه. یک ساله و چهل و پنج روزه. مرد خیلی جوان است و زن بچه سال.
مرد رستوران داشته توی موصل وقتی همفامیلش ابوبکر بغدادی که در اصل موصلی است آمده بساط خلافتش را توی موصل پهن کرده فرار کرده..تاریخ ثابت خواهد کرد که خود موصلیها چقدر به دوام داعش در آن منطقه کمک کردهاند و این البته برای کسی مهم نیست.
از طرف مدیر کانال ماهوارهای آمده بودند بهاشان افطاری بدهند. برای زن ماکسی دوختند. مجری لوس و غمزهدار بود..فرار کرده بودند اربیل شمال عراق و مرد روی عربانهای که تویش برنج و مرغ و لب لبی و باجله میفروخت نوشته بود: برنج و مرغ...به فارسی.
توی عراق زمان صدام (شایدم حالا هم) ترکها و کردها و ترکمنهای شیعه مخصوصا اگر رگ و ریشهی ایرانی داشته باشند- مثل عربها در ایران- تحقیر میشوند و فلان..چون اقلیتند.
الان دنبال ترجمهی اصطلاح عربیِ این برنامه هستم تو ذهنم و پیداش نمیکنم..البته این مسئله ربطی به فرار مرد از موصل ندارد..همینطوری به ذهنم رسید.
زن ماکسی مشکی با گلهای رنگیاش را پوشید...مجری ِ زن، گفت اذا اردت ان تاسر العباد البس السواد...و خندید...
اگر بخوای بندههای خدا (ملت به اصطلاح ما) رو اسیر جذابیتت کنی مشکی بپوش..
زن گفت برایش کافی است قلب شوهرش را اسیر کند و مرد خندید و گفت خدا خیرش بدهد برای این حرفش و مجری با ساپورتش و بلوز قرمز و موهای قرمزش کرمهای انسانی و خیرخواهانه ریخت و گفت خدا برا هم حفظتون کنه..افطاری یک ران گوسفند و نمیدانم چندتا مرغ و...برای بچهها لباس دوختند بهاشان لباسشویی و گاز و کولر دادند...- پول برقشان را که میدهد بعدا؟- مرد مینالید زندگیاش سخت است...حالا هم گرم شده و نمیتواند لب لبی بفروشد...سُب(سوپ) بفروشد روی عربانه. عربانه دکهی چرخدار است..مرد برای راننده تاکسیها غذایی ترکی اختراع کرده..میگفت ترکی که نگوید ایرانی. با ایرانیها خوب نیستند جان به جانشان اگر بکنی...هر چقدر ترکیه جرشان بدهد باز از ایران به قلبشان نزدیکتر است. غذا زرشک پلو بود..میگفت منتظر است هوا خنک شود و باز برود دنبال رزق و روزی...
بعد افطاری خوردند..بهاشان کمی پول داند و رفتند یک بچهی دیگر درست کنند.
نانا سینا حجازی را به عقد خودش در آورده بس که ستاره تویی را شنیده...یک فلسفهی سختنگیر و لاابالیگری دارد از همین الان در زندگیاش. توی بعضی چیزها ..در مثلا حرص نخوردن به سال رفته..که بعد از سه سال سند خانهای که خریده نیامده و هر بار میگوید سند برا چیمونه...رهنش میدیم...یه ذره روش..بریم یه جا دیگه رهن کنم برات..
عنوان از متن همان فرمایشات
سوئیت هال سادهای است با آشپزخانهای ساده یک اتاق خواب حمام دخمه مانند و دستشویی بیرون که هواکش ندارد. روی پشتیهای قدیمی قلاببافی یا هر چیز دیگری که اسمش است انداختهاند لابد کار زنِ صاحبخانه. مرد طبقهی بالا ساکن است. به سال گفته خودم میدانم خانهام خیلی خوب و شیک نیست.
قالیها کهنه و روی مبلهای قدیمی رواندازی قدیمیتر انداختهاند. یک تخت با چند پتوی نازک که نبوییده میدانم بوی پر مرغ میدهد..ملافهای از ساک درمیآورم میاندازم روی مبل . مینشینم: خوبه.
سال منتظر است رد کنم. دوست دارد رد کنم. از مرد پرسیده گیرنده دیجیتال دارند یا نه که مرد گفته نه و میخواهد شب فوتبال والیبال ببیند با بن. میگویم یک شب را بیخیال شو..میگوید نه بابا..آلمان ِ عزیز با ایتالیای کثیف..از همه چیز ایتالیا متنفر است. فکر میکنم برای ظاهر ایتالیاییها باشد. لابد قشنگند. مطمئن نیستم چرا و مهم نیست.
مرد باورش نشده قبول کردهام. بیست تومان تخفیف میدهد باز و دوست سال که کرد است و زمانی خوزستان بود شرمنده توضیح میدهد که پدر مادر خانمش مهمانش هستند و فقط جم تیوی را میبینند وگرنه باید میرفتیم آنجا.
از خدایم است نرویم آنجا. پدر مادر خانمش را دوست دارم و جم تیوی را.
خانه بوی قلیان و سیگار و بویی دیگر میدهد که زمانی توی خانهی دوست بلوچم حسش میکردم...و گاهی توی کاپشن مورتون برادرم. نانا اسپری میزند از کیفش. اسپری اسپانجبابش را میآورد بیرون و بوی خنکی پخش میشود در فضا...دراز میکشم روبروی کولر آبیِ کوچک...
سال میرود ناهار بگیرد.
بن و نانا بدنم را قسمت قسمت میکنند بین خودشان..جاهای پرگوشت برای نانا...جاهای قشنگ برای بن.
حال دور کردنشان را ندارم حتی. چقدر خستهام.