یکطوریام که انگار تمام وقت توی مستاجر پولانسکی یا نفرتش روی دیوارهی لزج موذیای سر میخورم..کمی قرآن خواندم...یوسف آمد...کمی آرام شدم..
بعد به سال گفتم قایمم کن زیر گردنت انگار خوب نیستم...چیزی گفت و پشت کرد...انگشتش را گرفتم تمام دستم را گذاشتم دور انگشت اشارهاش..بعد کمی خوابم برد...
باز پریدم از خواب..
آمدم این را نوشتم.و باز انگار در آن دهان جیغ بزنِ مستاجر پولانسکی افتادم..سقوط کردم.
به مادرم گفتم من بهاش زنگ نمیزنم حالا...بهتر شد زنگ میزنم و میآیم ببینمش. چون حالا تا حرف بزنم گریه میکنم و برایش بد است. بعد هم تحمل دیدنش را ندارم...مادرم گفت باشه...
حداقل میفهمدم.
از جاهای تاریک شروع کردهام ترسیدن. نه از جن و نمیدانم چی ..از حس دلتنگی و تنهایی و دلگرفتگی تویش... میخواستم بخوابم گوشیم روی بیصدا گذاشتم و دراز کشیدم..هی پهلو به پهلو و هی تصور پدرم توی سی سی یو. حالا تاریک است..ترسیده؟ تنهاست؟ عادت ندارد به بیمارستان. هیچوقت مریض نمیشد.
مادرم میگوید میشناسیاش که اشکش دم مشکش است. نگاهم میکند و اشکش میآید. میگوید دکتر گفته حرف نزند. برای مادرم پارسال هم دلم میسوخت اما برای پدرم منقلبم. یکجوریام که قبلا نبودهام.
عصر مادرم گفت خوب است...فشارش فقط که همیشه روی ده و یازده بود شده چهارده. از قهوهی عید و گرماست میدانم. ..مادرم میگفت جاش خیلی خالیه..انگار همهی خونه رو کنده با خودش برده..همیشه گوشی به دست رو تشکش بود...چیزایی میخوند و تو دفترش مینوشت. خوب وقتش نیست و فایده هم ندارد بگویم بهاش که چقدر گیر میداد به مردِ بیچاره..چقدر ..فایده ندارد.
پدرم باید نویسنده میشد یا شاعر.
روشنفکر باید میشد.
اما سوادش را نداشت. بلد نبود. میگفت یک کیلو چای اگر میدادند معلم برای ششم ثبتنامش میکرد.
اینحرفها فایده ندارد.
کلی دفتر دارد که تویشان نوشته. زیاد هم مینوشته.
عصر روی مبل توی تاریکی و سکوت خانه به دیوار روبرو زل زده بودم و دیدم نمیتوانم حتی یک لحظه مقاومت کنم که گریه نکنم. سال از حمام آمد...آمد طرفم ...و گفت گریه نکن خوب نیست دم غروب...بریم برنج بخریم از زمانپور.
سختم بود تکان خوردن اما رفتم..برای زن هاشم پارچه گرفتم برای تولدش و برای مادرم که سرمهای ازم خواسته بود و مرد چشمسبز به سال گفت مهندسِ خوشتیپ چطوره.
به قلیونش پک میزد و چشمهای سبز روشن موذیاش روی صورتم متمرکز شده بود...لابد خیلی به هم ریخته نشان میدادم.
سال گفت پدرِ خانمم بدحال شده..نمیدانم مرد چشمسبز چه گفت ..رفتم توی ماشین و همه چیز من را یاد او میانداخت.
وقتی شماعیزاده حتی میخواند یکیاشون در خونهبازه همیشه سفرهداره به طرز مضحکی گریهام میگرفت. دور از چشم و گوش سال..اشکهایم سیل میشد توی گردنم..چون سفرهاش همیشه پهن بود برای دیگران و وقتی رسیدیم و پدر زن هاشم را دیدم که از پدرم مسنتر و سرحالتر است نرفتم تو..پارچه را دادم و زن هاشم کلی ذوق کرد و فشارم داد به خودش...میگفت دوستم دارد..من به پدرش نگاه میکردم که پیشش بود و زیاد پیشش میآمد..
فکر میکردم باید ببرمش برف را ببیند...باید ببرمش کوه ببیند...یا مثلا اصفهان. جاهای تاریخی دوست دارد...تاریخ دوست دارم مثل خودم..میآمد یعنی؟ خوب میشد؟
خواهرها نگرانند. من نمیتوانم نشان بدهم نگرانم یا بهاش زنگ بزنم یا بروم ملاقاتش. نمیتوانم. در سکوت امیدوارم خوب شود.
به چیز دیگری فکر نمیکنم.
بعد با مادرم حرف زدم.
نشان میداد آرام است اما نبود.. میخندید که فکر میکردم من زودتر بروم حالا مرده را بستری کردم و منِ نحس فُگر ماندم.
گفتم نباید برود مسجد سر ظهر...
بعد صدای زنهایی آمد...با لهجهی لری...جنوبی و عربی..
مادرم جواب همه را میداد:
زنده باشید...بد نبینی دده..جونت سلامت عزیزوم...محبت داری شما...
فارسیاش را رو میکرد که همیشه میگفت بلد نیست.
صدای زنی را شنیدم: حاجی چی شده؟
- سَکتَه کرده.
خندهام را خوردم. اگر دو سه سال پیش بود به دخترها میگفتم مادرم چقدر فتحهی بیجا گذاشته روی کلمه و بخندیم. دیگر نمیگویم. این چیزها را میشنوم و فقط میدانم ممکن است زمانی نباشند.
حرفهای مادرم را میشنوم باز:
- والا چیزیاش هم نبود...یه بارهکی گفت قلبم شونهام بریدمش هسپیتار گفتن سکته کرده..فقط دوکتور میاد اُ میره رو سرش...حتی سستر نمیذارن.
بقیه را نمیشنوم.
میاندازم روی بلندگو سال هم بشنود. باورش نمیشود مادرم چقدر تند تند فارسی حرف میزند و چه با لهجه.
میخندیم در سکوت.
زورکی میخندم و صدای زنها میآید که برای پدرم شفا میخواهند و تشکر مادرم...
- کی بودن؟
فکر میکردم زنِ بیگپور باشد. همسایهی بختیاری پدرم اینها که مادرم صدایش میکند بیتپور...
- این زنهایی که پشت سرش نماز میخونن تو مسجد اومدن حالش رو بپرسن...
به شوخی میگویم: هَله هله..والا خوبه...زنها میان حال شوهرت رو ازت میپرسن..
با کمی خنده میگوید: زنای مسجدن...میگن مثلش پیشنماز ندیدیم...خیلی خوب بود...و ادامه میدهد: *گَوّادات.
صدای قهقههی برادرم بلند میشود که پیشش نشسته. صدای دستش را که میکوبدش روی زانویش. نمیتواند بینصیب بگذارد کسی را.
کمی بهتر میشوم.
*جندهها.
آقایون فکر میکنن پوستشون مقاومتتر و اصلا رسیدگی نمیکنن و اگه بکنن به خانواده و زندگیاشون در واقع رسیدگی کردن چون حالشون که خوب میشه..
از این زرا که میزنن.
بوم لب رو که گذاشتم رو لبش فحش داد دیگه..گفتم لبات رو بمال..عین شتر شد. گفتم بمال به هم لبات رو. فکر کن بلد نبود. انسان بلد نباشه لباش رو بماله به هم؟ تو عمرش یه بار رژ نزده مگه؟
جای مالیدن لبها هم ادایی شبیه بز اخفش درمیاورد برام...میخورم کرم لب رو..بالاخره یادش دادم..زورکی. مشتری تنبل و بیاستعدادیه.
بعد به دستا و و پاها کرم زدیم..دور چشم کرم شدیم با کرم غلتکدار که خونرسانی کنه دور چشم رو...اولش خیلی مقاوم بود بعد تسلیم شد...چراغ رو خاموش کردم..ماساژ کف پا و دست انجام دادیم..پیشونی..پوستش خوب تغذیه شد..پوستش از من خیلی بهتره..مقاومه و تمیزه. هورمون غلیظ زنانه نداره هی چیز میزاش رو بریزه بیرون.
براق و خوب شد..دستاش تو هوا عین چنگک..گفتم ریلکس...ریلکس...شل شد عضلاتش...یه بخور از بوی که دوس نداش و مجبور بود تحمل کنه روشن کردم و براش صدای باران در شب روشن کردم که از بین صداها انتخاب کرد..با صدای جیرجیرک و حشره..البته چند بار با تخطی از اصول درمان و مراقبت تو روند کار مشکل ایجاد کرد...
بهاش گوشزد کردم این مرکز صرفا کارای درمانی و مراقبتی در رابطه با پوست صورت و دست و پا و لب انجام میده. اگه ایشون مایلن خدمات دیگهای دریافت کنن باید با پذیرش هماهنگ کنند و هزینهاش کاملا متفاوته.
گفت شنیده تو تایلند ممهدرمانی دارن. گفتم میتونن به تایلند مراجعه کنن...اینجا پرستار یا به قول مادرم سِستَر و به قول بابام نرس فقط از لحاظ درمانی و مراقبت با مشتری ارتباط میگیرن. غیر از اون تعدی به حقوق ماساژوره و جریمه داره.
بعد صدا کردم نگهبان...چون اهمیتی به مفاد قوانین و تعهدنامه نمیداد.
موقتا پس نشست
مشتریهای ایرانی یکی از بدترین مشتریهای دنیا هستن. اصلا نمیتونن فکر نکنن صرفا اومدن ریلکس بشن. نیومدن ریلکس نشن.
بههرحال ایشون الان خوابه. براق آب رسیده...و قرار شده شب ایشون رو در تشت روغن زیتون و آب بخیسونیم.
و براشون فوتبال پخش کنیم و شربت یا چیزی که دوس داره بدیم بخوره چون ما از اینکه مرکزمون رو انتخاب کرده متشکریم. میتونست به مرکز دیگهای مراجعه کنه و ما حتی بو نبریم.
دخترا دارن در مورد لخته ی خونی حرف می زنن که رو قلب بابام نشسته بود....
میگن زود جنبیدن شکر خدا
من ساکتم.
ناهار بچه ها رو میدم
نمی تونم خیلی ابراز احساسات کنم
اگه خوب شد می برمش سفر با مادرم
چهارمحال
احتمالا خوششون میاد
شاید یه زن لر هم پیداش شه دل بابام رو ببره
شک دارم البته
چهل ساله میگه بعد از تو زکیه زن به چشمم نمیاد
برادرم زنگ میزنه:
- خوبی؟ گفتم بش نگید...حالت که زیاد بد نشد؟
- خوبم
- کجا رفته بودی؟
- شامپو اینا بگیرم.
نمیگم کرم چون درکی از این چیزا نداره..تو عمرش یکبار کرم نزده. دستاش رو با سیم ظرفشویی میشوره بعد از کار با موتور.
میخنده.
- شامپو؟..
- ها
- چی گرفتی؟
- یه شامپو...همونا که تو میزنی
- من سدر صحت میزنم بیس و دو ساله..صابون گلنار هم..
- منم..
- خو ناراحت نباش..قوی باش ..باش؟
- باش.
سال میگه چی گفت؟
- سعی میکرد حالم رو خوب کنه.
- چیکار کردی با خودت شهرزاد؟ چشمات له له شده که...پوستت سوخته..این لکها چیه...دختر کجا بودی تو؟
سال از روی جدول بیرون فروشگاه میگه: سفر...هر چی گفتم ضدآفتاب نزد.
- خودتم نزدی..ضدآفتابی که برای روز مرد خریدم برات یه بار زدی؟
به شوهر مهتاب میگه : من بزنم یا نزنم اثری نمیذاره بر زیباییام..خدادادی همه چیزم.. آقا من تغییری کردم؟ سیاهیام کمتر شده خدایناکرده؟ ریشم زبریاش رو از دس داده؟
شوهر مهتاب صورتش رو میگیره تو دستش اینور اونور میکنه:
- جز دماغت که بزرگتر شده و اثر مستقیم آفتابه نه ...مثل همیشه ماه.
میخندن.
شوهر مهتاب هم گاهی بامزه میشه.
مهتاب خودش قشنگه..
- خودت رو میسوزونی و میای بعدش پیشم..
- نه برای این نیومدم...شوینده میخوام..صابون صورتم رو میسوزونه
- صابون میزنی میگه؟
- ها.
- ای خدا..کی صابون میزنه به صورت..اونم با این آب و هوا..
- خانم مرادی..یه دونه آیسیسی بیار برای این خانوم.
مرادی میاد. موهاش خوشرنگه.
- موهات رو چه رنگی کردی و کجا؟
این رو من میپرسم.
کرم رو میده دستم. رو کرم رو میخونم: ضد لک آفتاب و تیرگی پوست..مناسب برای پوستهای آفتاب سوخته.
- خودم رنگ کردمه..بِرا عید...زمینهاشه رفتوم تو حموم دکلره و اکسیدان قاتی کردومه با هم..با برس زدومه جلو موآم..بعدش هم با دس مالیدوم رو موهام..لابهلای موهام هم وازلین گذاشتومه که نسوزه..تو سه روز...قبلش هم سه روز حموم نرفتوم که چربی موهام توش بُمونه.
یاابوالفرز گویان فکر میکنم تو این گرما سه روز؟!.
مرادی ادامه میده:
بعدش رنگ شنی و شامپاینی و مرواریدی صدفی رو قاتی کردومه با هم ..زدوم شد إی.
- مبارک باشه قشنگ شده بت میاد.
- مرسی خانومم.. چشمات قشنگ میبینه...داغونی خیلی چرا؟
مهتاب هم منتظره بگم چرا داغونم.
- بابام بستریه.
مهتاب میشینه پیشم. دستم رو میگیره.
- بلا دور باشه..چی شده.
میگم.
ناراحت شده.
مرادی میگه:
- قوی باش...تو سنت از من کمتره اما مسنتر میزنی..به خودت نمیرسی...بچهها و شوهرت گناه دارنه
تو دلم میگم باشه بابا تو هم مشاور خانواده ، حالا یه زور داغونمآ... همیشه که اینطور نیستم...قرتی هم هستم به موقعش..هی دارنه اُ دارنه...اُ قاتی کردومه..و گی خَردُمه..
والا. گوزو.
مهتاب خیلی ناز شده.
دختربچهاس انگار بس که به خودش میرسه. گرونترین و بهترین کرمها رو میزنه و کار خیلی خوبی میکنه.
دستام رو میبینه..
- سوختن که..برو پیش مهناز..ابروهات رو مدل جدید بردار..موهات رو درست کن..بش گفتم میای پیشش...هیچی مثل خوشکل شدن برا ما زنها خوب نیس...باور کن.
حس نمیکنم بیخود حرف بزنه.
- این چیه دادی خانم مرادی..
رو به من میگه:
میدونم ضد لک و تیرگی بت بدم مراقبت نمیکنی..اینا پوست رو لایهبرداری میکنن...پوست نازک میشه و حتما باید آبرسان و ضدآفتاب بزنی بعدش تو وقتی که واسه سفر ضدآفتاب نزنی بعد این کرمها هم نمیزنی...این آبرسان و مرطوبکننده رو بزن..دو روز یه بار هم صورتت رو با این شوینده بشور..فقط یه بار.این کرم هم برای دستا و ناخناته..پوست دست رو روشن میکنه اما نرمکننده نیس
گیج میشم.
- نمیخوام مهتاب..گیج شدم
میخنده.
- باشه..دستا رو بیخیال شو..مرطوب کننده بزنی کافیه..اما این کرم شبه..شبا بزن..من میزنم عالیه..
روش رو میخونم..گرونه.
- نمیخوام خیلی گرونه
حساب رو میاره...حسابم خیلی بالاس پیشش. مینویسه.
- فدای سرت که گرونه..هر وقت داشتی...کاش همه مشتریام مثل تو بودن..وقتی میای حالم خوب میشه..
- خودت خوبی.
جدی میگم. زن خوبیه. برای من حداقل.
- من دوستت دارم..ازت خوشم میاد..خانم مرادی میدونه...گاهی حتی توضیح نمیدم برای مشتری.
- جدی؟
این رو من پرسیدم و خجالت کشیدم. انگار ازش بپرسم: جدی من رو دوست داری و ازم خوشت میاد؟
سهاش رو میگیرم: جدی؟ توضیح نمیدی برای مشتری؟
- آره بابا..من و تو حیفیم برای اینجا شهرزاد..چیه اینجا..من دو سه تا کرم میارم برای دو سه مشتری فقط..بقیه رو هر چی بشون میدم میگن گرونه..ارزش جنس رو نمیشناسن..اون عطرا رو میبینی؟ فقط تو و دو سه تا دیگه ازشون میبرن.
مرادی میگه اینم ببر برای لبات..گوشهاش چاک خورده.
تازه متوجه میشم درد گوشهی لب چند روزم از چیه. تو آینه میبینم. پوست پوستی و چاکدار.
برمیدارم.
شهرزاد اینا رو استفاده کن بعد که پوستت قوی شد بیا یه سرم اوردم لیفتینگ میکنه در عرض یه هفته. اما قویه. باید قبلش خوب پوستت رو ساخته باشی.
- برای چی؟
میخنده.
- رضایی رو دیدی؟ دو برابر من و تو سن داره از ما کوچیکتر میزنه...شب و روزش شده این سرم.
میخوام دوباره بپرسم برای چی اما لوس به نظر میرسه حتی به گوش خودم.
- باشه.
روغن زیتون اصل گیر بیار هر روز پنج دقیقه تموم بدنت رو توش بخیسون و بعد آب نکش..خشک کن. عین وان..تشت بزرگ داری؟
- ها
- خوبه.
قدیما شاید دبیرستانی بودم که جنس دوم دوبوار رو خونده بودم. نوشته بود وقت زنها رو این پنج دقیقه..پنج دقیقهها میگیره..روزی پنج دیقه همهاش..روزی بیس دیقه همهاش ..روزی ده دیقه همهاش و روز تموم میشه و وقت دزدیده میشه و زنها جز همین روزی فلان دیقه کار خاصی ندارن برای انجام دادن...
همیشهی همیشه دوبوار ملامتکننده ته ذهنم نشسته و زل زده بم. تکلیفم نه با اون روشنه نه مهتاب.
اساماس خواهر میاد.
- رفتم پیش بابام..نشسته بود..فقط خسته بود..اگه تونستی بیا..ملاقاتی نداره البته
فکر میکنم برای چی برم پس؟
اگه ملاقاتی داشت میرم.
سال میاد حساب کنه و خریدا رو که میبینه به شوهر مهتاب نگاه میکنن و میخندن. انگار شرطبندی کرده باشن که شوهر مهتاب برده باشه.
لابد گفته بودن زنها هرچقدرم بدحال باشن خرید خوبشون میکنه یا چیزی در این مایه.
- برو تو ..آدمی که قدش از یه متر و هفتاد کمتره نباید جیکش دربیاد حتی..تو کلا باید صامت باشی.
با تعجب نگاش میکنم:
- من رو میگی خیار چمبر دراز بیخاصیتِ خلال دندونِ چوب کبریت معتاد؟
- ها همینه..محسن...باریکلا محسن...به قول مامانت: باریکلا بچهام..باریکلا بچهام باریکلا به خایهاش..
- بیادب...مامانم اصلا از این حرفا نمیزنه..ذهن کثیف توه..
- خودم شنیدم بچهی خواهرت رو هوا مینداخ اینا رو میخوند و غش کرده بود از خنده..تو هم میخندیدی پیشش...
- میگفت باریکلا به خالهاش..گوش کثیف توه که..
- باشه بابا...گوش و ذهنم کثیفه برو شوینده بخر ..گرون نباشه خیلی...دو منظوره..آرایشی و بهداشتی.
- هر چی دلم میخواد میخرم..میخواستی نیاریم..آشغال نمیخرم من
- تا شاد نباشه دشمن
محل نمیدم و شوهر مهتاب دس سال رو میگیره میرن رو جدول روبروی فروشگاه که پشتش چمنکاری شده میشینن. مهتاب هم تا من رو میبینه میزنه تو صورتش.
جیغ کشیدم. بلند. با تمام توانم.
سال انگشتش را که توی حفرهی بینیاش بود همانجا ساکن نگه داشت و با دهان باز نگاهم کرد.
- بیشعور بابام تو رو دوس داره و الان بستریه و تو انگشت تو دماغت کردی؟ اینقدر یعنی از فرصتی که حال بدم برات فراهم میکنه سوءِ استفاده میکنی؟
نگاهم کرد و بعد انگشت رو کشید پایین و خندید.
- کثیفِ جرثومهی سرپا میکروب ..دماغت عنی شده عوضی..برو تمیزش کن حالم ازت به هم میخوره.
میخنده. میره رو به آینه و دساش رو میشوره.
من عبام رو سرم کردم و رفتم طرف ماشین حالم گرفته بود و میخواستم بره تو این شهر قوطی کبریتی حالبههمزن دور بزنیم. در واقع تمام شهرها حالبههمزنن. هرچقدرم بزرگ و شلوغ و زنده باشن.
- دیونهای.
اگه وقت دیگهای بود هلش میدادم و میزدمش اما حوصله ندارم و وقتی رفته بودیم سفر خانمِ خونه پستام رو که خونده بود دیده بود که نوشتم گاهی هم رو میزنیم در واقع میزنمش و بم گفته بود قول بده این آدم رو نزنی دیگه...این رو یه نیش هل بدی که چسبیده به دیوار که..گناه داره..نزنش..
وقتی اونطور براش دلسوزی کرده بود منم دلم سوخته بود و به خودم گفته بودم جز در برابر خشونت خشونت به خرج نمیدم دیگه.
نشستم تو ماشین و سال مثلا من مخاطبش نباشم اصلا خوند: دیونه دیونه که دلش هر جا میره...میمونه..میمونه تا که از راه در میره. ترانهای از سیاوش قمیشی که اول زندگی مشترک زیاد میشنیدیمش و همون موقع هم سال مواقع قاتی شدنم میخوندش و بدتر عصبانیم میکرد. با خونسردی عصبانیم میکرد.
فکر میکنم با خودم: *کی میشه کجا میشه که من آروم بگیرم؟
* از همون ترانه.
چشمهایم انگار ابرهای کوچکی شدهاند. توی سکوت بیوقفه میبارند. حوصله ندارم با کسی حرف بزنم. سال در میزند: بیا..انشالا چیز مهمی نباشه.
پارسال همین موقع بود که مادرم بستری شد. از گرماست. سر ظهر میرود مسجد..عمویم را هم گرما کشت. با دوچرخه میرود نانوا..خرید..با موتور..الان دارم فکر میکنم هیچ وقت ماشیندار هم نشد...
اصلا جهنم.
خواهرم میگوید پدرم سکته کرده. اقلا شش روز بستری خواهد بود.
توی خاندان اینها سکته رایج است...مادرش..عموم..پسرعمویش..عمویش..
حالا فقط به دیوار روبرو نگاه میکنم و صدایی مسخره توی ذهنم میخواند: گابیدی آنه..گابیدی بابا.
من اصلا برای این چیزها قوی نیستم.
من اصلا آدم نیستم.
همهاش خاطره و احساساتم.
حالم بد میشود.
بیشتر برای حال خودم است که میترسم.
توی دفتر جلد چرم سیاه پدرم خاطرات خودش را مینوشته.
تکلم شهرزاد فی طفولتها: حرف زدن شهرزاد در بچگی.
قند: گند
قلم: گلم
بُرتُقال: برتیگال
تُفاحه: عباّده
جورابِ انا جورابی بابا: گابیدی اناگابیدی بابا.
یعنی که جوراب من و پدرم...که من را ببر بیرون..یک لنگه از جوراب خودم و لنگهای از جوراب بابام.
سرهمی دکمهدار: ابوجیبه!
مادرم همیشه میخندید که به سرهمی دکمهدار میگفتهام ابوجیبه...جیبدار مثلا. باید میگفتهام ابوجیب..
فقط حرفهای من را نوشته.
یکجا نوشته الرضاعه(شیرخوردن): اَما دیدی.
بار آخر مادرم خاطراتی از بچگیم گفت که هیچ وقت نگفته بود. که زیبا را صدا میزدم: اِتداااااال..
که همیشه روی کمر پدرم نماز میخواندم با پوشک..که پدرم برایم لباسهای نخی خنک از بازار کویتی میخرید..و برای هیچکس دیگری نخرید...که ..
پدرم توی دفتر جلد چرم سیاهش جایی نوشته:
نمرههای شهرزاد...
تویشان یک یازده هست و بالاترینشان املا هجده..چندتا تک.
زیرش نوشته :
شهرزادکتک زدم. گریه کردم.
با همان رسمالخط عربی به فارسی نوشته.
قبلا با دخترها دست میانداختیمش که را نمیگذاشت. شهرزاد را باید مینوشت. حذفش میکردیم چون ذهنش عربی مینوشت لابد. حالا فکر میکنم حقت بود..فکر کن بن کارنامهاش را بیاورد پر از تک و بالاترین نمره املاء هجده..میزنمش و بعدش گریه نمیکنم.
احتمالا البته.
بعد این پست را مینویسم و گریه میکنم. پست قبل را.
وقتی ار سفر برگشته بودیم من را بوسیده بود. برای اولینبار..جلوی زن برادرم..من میدانم هیچ وقت نمیتوانم پدرم و مادرم را ببوسم. .مادربزرگم را میبوسیدم ..زنده و مردهاش را.
اما دیگر نشد..کسی را..
و نانا را..و بن را..و پوتو را..و خیلیها را بوسیدهام ..اما پدرم و مادرم را..نه.
نانا لبهای شیریاش را میچسباند به لپم: ماما چرا گریه میکنی؟ بابات مریضه؟
نمیتوانم جواب بدهم
میگویم برود پیش بابایش و بن.
دلم میخواهد بهاش بگویم زمانی اگر بابایش کانالی درست کرد به اسم او و خودش زود برود عضوش شود حتی اگر چیزی تویش نبود.
اسم کانالهای پدرم این بود:
اشیاء احبها: چیزهایی که دوست دارم..اسمش را من انتخاب کرده بودم برایش.
از کانالهای مختلف کپی پیست میکرد و چیزهایی که دوست داشت را آنجا نگه میداشت بخواند.
و کانال دیگر: انا و شهرزاد.
این یکی خالی بود.
پدرم بستری شده. این را خواهرم میگوید وقتی دارم مایهی کیک قهوه را میریزم توی قالب شکل ماشین. با نانا. قالب سیلیکون است و زحمت سرچ کردن به خودم ندادم که چطور استفاده کنم.
بعدش مایه درونش سر رفت و کف سینی فر را کثیف کرد. خیلی پر کرده بودم ماشینهای قالب را. مینا گفته بود چرا نانا قالب شکل ماشین برداشته. چرا گل و پروانه برنداشته.
همیشه لحنش گله، عتاب و عصبانیت دارد.خواهرم حرف زد و زد...مایهی توی قالب سر رفت و زنگ فر که خورد هنوز خواهرم حرف میزد..به سال گفتم قالب راب یاورد بیرون..شبیه پارهآجرهایی تیره شده بودند...یکیاشان شکل قالب بود فقط که آنهم ته مایه بود...چطور باید بیرونشان میآوردم...موقع بیرون آوردن هم بریدند و تکه تکه شدند...
مزهاش خوب بود...شیرین.
مسخره.
بچهها با شیر خوردند.
من سعی کردم خودم را با فکر به بستری شدن پدرم آزار ندهم.
قلبش درد گرفته. نهتا آمپول زدهاند و بعد بستری شده برای قلبش.
تصویرش گوشی به دست آمد جلوی چشمم:
- شهرزاد بابا چندتا کانال درست کردم که فقط خودم تویشان هستم...میآیی عضو شوی؟
میگفتم آره و نمیشدم. یادش نمیدادم چطور عضو کانالش شوم..
زود اشکها را پاک میکنم...
به خودم میگویم توی سراشیبی عمرند دیگر...خودش..مادرم...من هم میروم..و همین بچهها که دارند کیک منفجر شدهام را میخورند به بچههاشان خواهند گفت مادربزرگ بستریه.
همیشه میدانستم پدرم را بیشتر از مادرم دوست دارم. میدانستم علیرغم شباهت ظاهرم به مادرم روحیاتم خیلی شبیه پدرم است.
تا حالا هزاربار ازم معذرت خواسته:
ببخشید که قبلا...
ببخشید..
ببخشید..
زبان بد و قلب سادهای دارد..
قالب آبی سیلیکون را با کیکهای چسبیده بهاش میاندازم توی ظرفشویی.
خواهرم کلوچه خرمایی درست میکرد و فین فین میکرد. میگفت خیلی خوب شده...با همان فین فین.
من توی گلویم زخمی بزرگ دارم.
هیچ چیز نمیتواند من را به ماندن در اینجا ترغیب کند. زمانی باغچه برایم دلخوشی بود. حالا شده برایم غصه. بهاش نگاه کردم. جز دو بوته بامیه چیز دیگری تویش نمانده. مرتب آفت میگیرد. و پر از علف هرز شده...هی چیزهایی که میکارم سبز نمیشود یا بشود زود میمیرد.
دیگر تحملش را ندارم.به هوای چیزی نمیتوانم و نمیخواهم بمانم اینجا. همه چیزش را به معنای واقعی کلمه دوست ندارم.
ش Sh:
وااای
دیدار با احمد محمود
دوسش دارم
قرص می گیرم بخونمش ازت
قرض
..:
برات میگیرمش
دیوونه..عاشق حرف زدنتم گاهی
مثل این کلاس اولیای تو دل برو می شی که دندون جلوشونم افتاده
بعد مقنعه شون کج
یه لواشکم تو دستشون
ش Sh:
چه تصویر شیکی
....:
خنده
به خبری که هماکنون به دسم رسید توجه فرمودم:
قراره برام چای تیبگ میوهای از گرجستان برسه و یه باکس اسِ سبز...
هورا هورا هورا ..تا روز قیامت هورا.
به خدا شما خیلی خوشکلید...ناز و بِلبِلید...گل که سابقا بودید و حالا هم هستید.
وبلاگ دوستت دارم.
استاد بزرگ میشه بگی کدوم گافی هستی دقیقا؟ ها استاد بزرگ؟ استادی احترامت واجب اما با عرض معذرت اندر میان کدامین گاف سکنی گزیدهای؟
بیا بابا تمرین رو کی چک کنه پس؟ فردا تولد دویست سالگیمه و هنوز نویسنده نشدم.
نمیتوانم موقع خواندن آدمکش کور نخندم. طنز هوشمندانهاش میخنداندم.
مثلا آنجا که پدر و مادر آیریس با هم آشنا میشوند...در نمایشنامهی معبد در اجرای سانسور شدهی نمایشنامه آنجا که صحنههای جنسیاش حذف شده همبازی میشوند..میخندم.
و میدانم برای دیگران ممکن است چقدر خندهناآور باشد.
- آه! دنیای جسور نو که چنین مردمی دارد!
چند روز پیش بهاش زنگ زدم. بعد از سفر. با حسرت میگفت خوشبهحالت...همین باعث میشود بتوانم بیشتر دوستش نداشته باشم. میگفت مرسی که حتی توی سفر به یادش بودهام. من یادش نبودم اتفاقا. اصلا یادش نبودم. یاد خیلیها افتاده بودم اما او نه. فقط وقتی برگشته بودم و دلم خواسته بود از سندرم بعد از سفر(...) رهایی پیدا کنم به او زنگ زده بودم.
بهاش زنگ زدم چون نیاز داشتم با کسی حرف بزنم و دمِ دستترین او بود. البته خاموش بود. نوشتم خاموشی گفت چند وقته هست و قرار شد بعدش حرف بزند که بعدش که گفت آماده است و عذر خواسته بود که مهمانی داشته که دیر رفته و فلان نیازم رفع شده بود برای صحبت کردن. حرف نزده بودم با کسی و دلم هم نمیخواست دیگر بزنم.
بعد نوشته بود که آرام به نظر میرسم و استیکر زن و مرد خیلی جوان توی سن دبیرستان یا دانشجو فرستاده بود که در آغوش هم آرامیده بودند. چشمان بسته و دستان مرد دور زن.
این یعنی آرامش.
استیکر را نگاه کردم.
این برای من یعنی آرامش؟ نه. اصلا. توی بغل کسی خوابم نمیبرد.
خلاصه مسدودش کردم..یک روز اگر بهاش نیاز پیدا کردم سراغش میروم. مطمئن نیستم.
فکر کنم مشکلم باهاش این باشد که حرفهای من برای او جالب است اما حرفهای او برای من نه..او سعی میکند درک کند چه بگویم اما وقتی او میگوید به نظرم چرت و پرت و پرت و پلا میرسد. به نظرم ..
شلوغش نکنم.
باهاش مشکل خاصی ندارم. ازش سوءاستفاده میکنم. همین.
روی تخت دود سیگار را بالای سرم میرقصانم. گاهی تفننی یکی دو نخ برای رضای دلم دود میکنم. حس خاصی ندارد. فقط دودش قشنگ است. بوی کالباس میآید..دقیق میشوم. بوی سیر است.
کسی سیر میکوبد انگار..حوصله ندارم بلند شوم ببینم کی چه کرده. احتمالا بچهها سبد سیبزمینی پیاز را نقش زمین کردهاند و کسی روی سیر پا گذاشته.
توی عقاید یک دلقک مادرِ راوی یکجا توی زیر زمین برگهای کالباس یا ژامبون بود اسمش یا چیزی در این مایه میبلعد. همیشه وقتی یاد این تصویر میافتم صحنهای جلوی چشمم میآید مربوط به دوران بارداریام سر بن..در آشپزخانه را باز کردم و دیدم ران مرغی به دست در تاریکی آشپزخانه ایستاده. حالت موش لاغر حریصی داشت که ایستاده به جان یک ران برشته شده افتاده باشد. به خودش جایزه میداد.گازهایش کوچک بود و چشمهای ریزش مثل چشمان جانوری که غنیمتی از دست حیوان دیگری به دست آورده باشد میدرخشید...ریز ریز گاز میزد و میجویید..با دندانهای مصنوعی.
صحنهی فلاکتآمیز و رقتانگیزی بود.
احساسم عجیب بود.
چندشم شده بود. دلم هم سوخته بود. برای خودم ناراحت بودم که باید کنار آن آدم زندگی کنم و بهاش احترام بگذارم.. بدتر انگار پرده از ذات زن جلوی چشمم برداشته شده بود.
حتی وقتی تنها بود نمیتوانست با خیال راحت به خودش حق شکمچرانی بدهد. حتی توی حرص و ولعش ریزی و کوچکی داشت...تحقیر شده بود.حقارت داشت.
توی عمرم آنهمه حقارت حی و حاضر ندیده بودم...
نتوانسته بود به بچههایش منتقلش نکند این خصلت را..هرازگاهی میدیدم این حالت را در بچههاش...رگههاش را حس میکردم.
مادرم را دیده بودم هم که غذا کش برود. مادرم رودار و سرخوش میایستاد و هر وقت مچش را میگرفتی میخندید فقط..توضیح نمیداد..لقمههایش بزرگ بود.. و دغلکار بود...آثار جرم را از بین میبرد..از خودش خوب پذیرایی میکرد..بعدش نوشابه شیشهای میخورد ایستاده...ما را هم شریک جرمش میکرد..زمان جنگ از آذوقهی غذای خانوادهی پدری که همراهشان زندگی میکرد کش میرفت و من و بچههای کوچک هم بودیم و میخندیدیم..مرباهای خارجی که از کویت میآمد..عمو یا داییهایم میآوردند.. و چیزهای اینطوری..تند تند و زیاد...بعد جمع میکرد آت و آشغال را میداد دست کسی دور بیندازد.
همیشه هم بحث بود که کسی غذا را میدزد..هیچ وقت نمیگفت من اما همه میدانستند او..او میدانست همه میدانند او و برایش مهم نبود.
مادر سال من را ندیده بود. همیشه میگفت از خوردن مرغ بدون برنج متنفر است.میگفت سرد بشود مرغ بد میشود.میگفت از ران خوشش نمیآید. استخوانها را دوست دارد. غذای همه را میداد و سر سفره استخوانهایی که از مرغ میماند میلیسید و میجوید در سکوت. گوشهی سفره. عروس بزرگ هم مثل او بود. با هم استخوان میلیسیدند. میگفتند دوست دارند. خوشمزهتر است.
مرتیکه پدر سال.
بهترین کار زندگیام ریدن به وجودش بود.
حداقل حق زنش را بیکه به من مربوط باشد یا زن را دوست داشته باشم کمی برای دل خودم ازش گرفته بودم. زنی تا حالا آنطور جرات نکرده بود رویش خالی شود.
رنی *(...) گفت: به میل خودش ازدواج نکرد، بلکه شوهرش دادند. خانواده ترتیب این ازدواج را داد. چنین ازدواجی در چنان خانوادههایی مرسوم بود. اما کیمیتواند بگوید بهتر یا بدتر از ازدواجی است که خود آدم انتخاب میکند؟
صفحهی 86- آدمکش کور
*توی پرانتز جملاتِ اضافه و بیربط به متن حذف شده.
خیلی درد دارم.
دوتا مفنامیک اسید با هم خوردم.
سعی کردم لباسا رو تا بزنم.
اما فقط کز کردن و در سکوت درد کشیدن تونستم.
چرا نمیشه زیر پست های وبلاگت نظر گذاشت؟؟؟؟
سلام.
ممنون شما هم
برای اینکه راحتتر بنویسم و از حاشیهها دور باشم
ممنون از پیامتون
دوبار جواب دادم به جیمیلتون برگشت خورد. احتمالا اشتباه وارد شده.
روی تختم ناهارم را خوردم.
کباب و برنج و پیاز و سبزی و نوشابه و پیاز و برنج زعفرانی و گوجه کبابی و پیاز و فلفل سبز و پیاز و سالاد شیرازی با پیاز.
دیشب برنامهای دان کردم( جونم دان، مخففِ دانلود مینز) به نام رین ریلکس..صدای رعدٌ و برقٌ باران بر سطح سقف...کوه..دشت..جنگل..ساحل...پارک...شب...روز...کونِ خیس..
خیلی قشنگ.
آخی عباس کیارستمی هم امروز شنیدم رحمت خدا رفت. تو فیلم مشق شبش یه بچههه هست میگه فیلم جنگی میبینن عراقیا با ایرانیا هم رو میزنن و باباش دوتا زن داره و دعوا میشه تو خونهاشون و اینا ..ته تعریف کردن فیلمه میگه: خَیلییی قَشنگ بود.
صدای باران خَیلییی قَشنگ بود.
حین خوردن شنیدمش...پیاز و ریحون و کباب و پپسی و صدای رعد و برق رو تخت...کلی برنج ریخت رو تخت با کف دست جمع کردم ریختمش رو قالی. بعد جارو میکنم.
یک زمانی حتما جارو میکنم.
امروز کلللللللی لباس شستم و پهن کردم و جارو نزدم.
سال جاش برام غذا خرید. بهخاطر زحماتم و اینا.
دسمم بوسید.
میخواستم منم ببوسمش اما حوصلهام نشد. هم زبره و هم باید گردنم رو میبردم بالا.منم نشسته رو تخت در حال لقمه زدن...اون دس آزادم رو گرفت بوسید..من لقمه میجوَم اون دس میبوسه... خو نمیشه..کی لقمه رو قورتش بدم..کی یه پیاز دیگه گاز بزنم کی گردنم رو باز ببرم بالا...بعد تازه ممکن بود بم بگه محسن کمتر پیاز بزن...منم محسن کمتر پیاز بزن برام فحش ناموسی...بعد بیا اُ سر یه کم بیشتر از یه پر پیاز دعوا راه بنداز...سر یه بوسه؟...بابا لا بوسه و لا سمبوسه و لا هم یحزنون....دردسر داشت.
بعدا، یک زمانی دیگر میبوسمش...زمانی که...
الان یادم افتاد کلی کتاب نخونده دارم...اوووفففف.
مثلا تولستوی..ریشو..قرمز... سرخ و سفید اون پایین بغل قرصام منتظره...
کی ظرفا رو ببره حالا ...و بدتر کی جام برم جیش؟
هیشکی.
یک زمانی میرم جیش.
راسی میدونستید؟..فکر کن دشویی داشته باشی تو اتاق خوابت...هی چای جیش...قهوه جیش...آب جیش...نوشابه جیش..
حمام هم چیز خوبیه برا جیش اما جای دشویی رو نمیگیره...
ایزیلایف.
اختراع برتر و مقدس بشر.
قبرستان دروازهای با میلههای آهنی، و سردری با نقشی پیچیده دارد که رویش نوشته: اگرچه به سایهگاه مرگ وارد میشوم ار شیطان نمیترسم، زیرا تو با منی. بله آدم دو نفری احساس امنیت بیشتر میکند: اما تو شخصیت لغزندهای است. همه توهایی که میشناختم یک جوری گم شدند. آنها یا جیم شدند یا خیانت کردند یا مثل پشه از پا درآمدند، و حالا کجایند؟
درست اینجا.
صفحهی 69- آدمکش کور
مرد به پیشانی زن دست میکشد، انگشتش را روی گونهی او حرکت میهد و میگوید، اینقدر به من علاقه پیدا نکن. یک روز میفهمی تنها مردی نیستم که خیلی دوستش داشتی.
زن میگوید مسئله این نیسا. در هر حال خیلی دوستت ندارم.
حالا مرد دارد به او میگوید نباید روی او حساب کند.
- در هر حال وقتی مرا نبینی احساسی که به من داری از بین میود و به مردهای دیگر علاقمند میشوی.
دیروز رفتم دکتر تا ببینم چرا سرم گیج میرود. دکتر گفت چیزی به نام قلب در بدنم پیدا شده. انگار که آدمهای سالم قلب ندارند.
ص 66- آدمکش کور
یه جا نوشته بودن بیبیحیا..اسم یارو بیبیحیا بوده...یعنی زنِ بزرگِ باحیا..یا بانوی باحیا..بن با یه بی اضافه خوند.
داد زد: ماما اسم این آدم بیبی بیحیا بوده...
دخترعموی بابام برای عید اومده خونهی بابام.
به مادرم گفته حِدیث داریم که زن در روز باید سه بار عورت خود را بر شوهرش عرضه کند.
وجدانا الان این حرفه رو آدم کجای دلش که هیچ..کجای جونش بذاره.
من و زنبرادرم بودیم و اون یکی خواهرم و مادرم..اگر بلند نشم و ادای مردی رو درنیارم که خسته با دس و بالی پر از میوه و سبزی و بوی بنزین و خسته وارد خانه شده ...گرماخورده هم..و بعد عرضه شود برایش....چه کنم؟
خو یعنی قرصه؟ هر هشت ساعت یک عرضه.
عین دستگاه. دکمهدار هم. دکمه رو میزنن: دین دون...با اون صداهای کامپیوتری قدیمی که مثلا آدمای آهنی اونطوری حرف میزدن:
-سلام من یک آدم آهنی هست ..از اینا. با همون صداهای ماشینی کامپیوتری ضبط شده اونطوری لابد زن عرضه میکنه:
- سلام ..خسته نباشی..این ... هست..بر شما عرضه میشه..شما مایل هست؟
بعد باید مرده لگد بذاره توش و بگه بابا گرما کشتمون ..رحم کن به خودت اُ من... نمیخواد عرضه کنی حالا مون...عملگرِ به حدیث ... یه لیوان آب بم بده..تف تو سرت و سر مادرت...همه حِدیثاتم جعلیان...
بعد یه چیزای دیگه هم اجرا کردیم که شرم قلم دیگه ماخود به حیامون کرد در نقلش...مادرم میگفت خدا نکشدت....همینجوری رفته بود قرمز شده از خنده صورتش رو شست و زنگ زده به خواهرام که بیاید شهرزاد میخواد ادای شوهر ماجده رو دربیاره.
دخترعموی مای فاذر.
عصر اومدن..من خسته کوفته از سفر..خواهران بیحیا دورم رو گرفتن: عینی...عینی...عینی...شوهر ماجده شو.
کمی خمیردندان هم خوردم و چون ته گلوم خیلی خنک و با نشاط شده بود صدای مار دراوردم..مار یا باد.
بعد حوصلهام سر رفت و درنیوردم.
کارهای مفید هم کردم. هستهی هلو را ننداختم پشت مبل گذاشتم روی گلمیز. وقتی روبه مانیتور مسواک زدم و تفها پاشید روی مانیتور همان موقع پاک کردم نذاشتم خشک شن و یکی دو ماه بگذره بعد با شیشه پاککن پاکشون کنم و سال بگه شیشه پاککن برای لپتاپ سَمُه.
بعد میبور بشم باش بینگم و ناراحتی و حالگیری سر دوتا دونه تف خشک شده رو صفحه لپتاپ.
لیوان شیشهای رو هم پرت ننداختم ته پارچ. خواستم بندازم تا گردن پارچ هم رفت. بعد از خودم پرسیدم اگه إشکست چی؟ حیف بود وقتی زن سال شدم مادرم این رو برام خرید. همین پارچه. از این یَهیزیهها که شما میگید میبرید منزیلِ همسردون و اینا.
هیچی دیگه. نشکوندمش. لیوان رو خیلی آروم گذاشتم بغل پارچ توی ظرفشوییای که خالی بود.
کاری نکردم. کتاب را بازخوانی کردم که باهاش کار دارم.
برای ناهار به نانا اندومی و به بن کنسرو لوبیا چیتی دادم. خودم تهماندهی هر دوشان را خوردم. خواهرم را هم تصور کردم که گوشهی آشپزخانهام ایستاده و میگوید اینها مواد نگهدارنده و نمک اضافه دارد و برای بچهها و خودت مضر است که احتمالا حق دارد اما بابتش کمی فقط عذاب وجدان دارم.
بعد یک پیاز سفید هم خوردم همراهشان.
خواهرم را تصور کردم که میگوید برای ما لوبیا و پیاز بد است دیگر...منظورش این است که ممکن است بگوزیم. خوی حق هم دارد. چیز خوبی نیست. اما تهاش؟ یک گوز است دیگر. به فجایع روز و دنیا فکر کن و مقایسه کن. اصلا به شُخم دنیا هم نیست که تو بگوزی...یا حتی برینی.
چهکار دارد بهات.
خوردم و بعدش تهماندهی دوغ دو هفته پیش. یک هلو هم برداشتم که آرزو کردم شسته شده باشد یا اگر نشده خیلی رویش مگس ننشسته باشد...میوه بخور نشسته انشالا روش مگس نَنِشسته..خو چیکار کنیم؟ یعنی برم بشورم؟ تا این حد یعنی؟
نمیدانم چه معنیای میدهد. قبلا خواهرم عرب بود. بعد عجم شد. حالا شده خارجی.
درکش برام سخته.
در صفحهی 62 خواندم که وقتی کشیشها کتابی را به عنوان اثری قبیح تحریم کردند و کتابفروشیها نفروختند و .. مردم حتی کسانی که قبلا یک داستان نخوانده بودند آن را با ناباوری و لذت و اشتیاق و شعف خواندند..هجوم بردند و کتاب را از لندن و تورنتو مثل کاندوم خریدند..در خانه پرده را کشیدند و خواندند...
هیچ به اندازهی یک بیل پر از کثافت آدمها را به مطالعه تشویق نمیکند..
پوشیدن لباس حالم را بهتر میکند. بدون داشتن یک داربست راحت نیستم..( اما لباسهای واقعیام کجا هستند؟ حتما این لباس بیتناسب کمرنگ و این کفشهای ارتوپدی مال کس دیگری است. اما نه، آنها به من تعلق دارند، و از همه بدتر مناسبم هستند.)
58- آدمکش کور
از صفحهی47 تا 49 آدمکش کور آنجا که منشاء اصلی یک رسم و انحرافش از خط سیر اتخاذ شده را بررسی میکند..ریشهی تاریخی قصه و خدایان گوشتخوار و کشیشی که میآمد بگوید این نقص نیست. بلکه نوعی بهتر شدن است. آیا برای خدمتگزاری به خدا چیزی مناسبتر از سکوت وجود دارد؟
و این را در توضیح بریدن زبان قربانی میگوید.. سه ماه قبل از قربانی شدن دختر، زبانش را میبریدند که جیغ نزند ..و کشیشِ آن دنی خیالی، روحانیاش، مرد خدایی که در خدمت شاه است،..یا اصلا خودِ شاه است، همیشه توجیهی خداپسندانه دارد در چنته برای ماندگار کردن اینطور رسمها...
میخندم اینجا و فکر میکنم کثافت..چقدر خوب نوشته اینجایش را.
وقتی داستانی را زندگی کردهای خواندنش تیغی میشود که با لذت میبردت. مازوخیسم هم نیست. از درد لذت نمیبری. از خواندن و قدرت نوشته لذت میبری و از حس غمهای توی نوشته که غمهای خودت است دردت میگیرد. میبینی آه نفسم گرفت. درد دارم. آه میدانم چه میگویی...آه به خدا این موج دردناک توی قلب را زندگی کردهام من هم.
وقتی لای صفحهها زندگی تو را نوشته باشند. وقتی جاهایی از تو نقل شده. از زندگیات، احساساتت ...بغض قورت میدهی. بغضی درددار و بالاخره خودت نخواهی هم اگر، زمانی لبخند میزنی وقتی میخوانی:
- اینجا زیر پل است..
عنوان:
قسمت ششم از بخش دوم آدمکشِ کور.