فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

سرانگشت‌های کبود

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 1:1 شماره پست: 645

فردایش شاید یا بعدش غلام‌رضا دست‌هایم را دیده بود...نوکشان کبود شده بود و ورم داشت...گذاشته بود توی دهانش مکیده بود آرام...من نمی‌دانستم چرا باید نوک انگشتانم مکیده شود...حدس زدم برای تسکین درد باشد..گفت چطور دلش آمد...کجایت دیگر کبود شده...نشانم بده. ما سر ایستگاه بودیم. نمی‌شد نشانش بدهم و داشتم کم‌کم حدس می‌زدم که نکند بخواهد بدنم را به این بهانه ببیند؟

دادگاهی

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:58 شماره پست: 644

پدرم زنگ زده بود و مشغول بود...عصر که از مدرسه برگشتم دیدمش ترسناک نشسته...سلام کردم و جواب نداد...نمی‌دانم بعدش چطور شد که جلسه‌ی به قول خودش دادگاهی‌اش را شروع کرد...فکر کنم با ساده‌دلی حتی رفته بودم انشائم را نشانش داده بودم...بعد شلنگ کلفت و کوتاهش را آورده بود و زدم بود توی پیشانی‌ام..پیشانی‌ام باز شده بود و خون ریخته بود لابه‌لای مژه‌هایم..زده بود و زده بود..و بعدش من خوابم برده بود..همان‌جا...شب جمعه بود یک لحظه از گریه و سردرد خوابم برده بود و با صدای تفش بیدار شدم..
- شب جمعه گرفته خوابیده ..تف تو صورتت.

نه بابا شوخی کردم

عنوان ندارد]

+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:55 شماره پست: 643

هیچ وقت نگذاشتم غلام‌رضا من را ببوسد...خجالت می‌کشیدم...دستم را با هر دو دستش می‌گرفت و صورتش را نزدیک دستم می‌کرد. نمی‌دانستم چه می‌کند...یک بار زبری‌یی روی دستم حس کردم..سیبیلش بود دستم را تند کشیدم و فاصله گرفتم..: چیکار می‌کنی؟!
خندید:دوست نداری؟دخترا خوششون میاد...
غمگین می‌شدم. او دخترهای دیگری می‌شناخت. دخترهایی که از من پروتر و جسورتر بودند..و از سر و کولش بالا می‌رفتند و خوششان می‌آمد سیبیلش را بزند به پشت دست‌شان...به روی خودم نمی‌آوردم...
- اگر زنت شدم شایدم خوشم بیاید.
- اوووووووووو تا اون موقع...بابات که نمی‌دت بم...بابات بده پسرعموت ول کن نیس...
- نه چیکار به اونا داری؟ بات فرار می‌کنم..
جدی؟
جدی.
وقتی لو رفت و فهمیدند می‌خواستم فرار کنم. شناسنامه و مسواکم را برداشته بودم. خودش قبلا، قبل از لو رفتن قضیه گفته بود:
حاضری با من فرار کنی؟ هیچی نداریما...یه شناسنامه و یه مسواک.
گفته بودم باشه..
برداشته بودمشان. واقعا مسواکم را برداشته بودم..مادرم دیده بودشان و من را کشته بود از قابلمه‌ای که توی سرم زده بود...
گفته بود خل و چل نادون ساده‌دل احمق ...مسواک رو بردی؟ تو با این عقلت زنده می‌مونی؟ لااقل پول می‌دزدیدی...
به ذهنم نرسیده بود. فقط  به حرف غلام‌رضا گوش داده بودم.
فردایش به او گفته بودم : و گفته لابد می‌خواستی بیای پیش من؟!...
رویم نشده بود بگویم آره...
گفته بودم نه بابا شوخی کردم.

دادگاهی

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:58 شماره پست: 644

پدرم زنگ زده بود و مشغول بود...عصر که از مدرسه برگشتم دیدمش ترسناک نشسته...سلام کردم و جواب نداد...نمی‌دانم بعدش چطور شد که جلسه‌ی به قول خودش دادگاهی‌اش را شروع کرد...فکر کنم با ساده‌دلی حتی رفته بودم انشائم را نشانش داده بودم...بعد شلنگ کلفت و کوتاهش را آورده بود و زدم بود توی پیشانی‌ام..پیشانی‌ام باز شده بود و خون ریخته بود لابه‌لای مژه‌هایم..زده بود و زده بود..و بعدش من خوابم برده بود..همان‌جا...شب جمعه بود یک لحظه از گریه و سردرد خوابم برده بود و با صدای تفش بیدار شدم..
- شب جمعه گرفته خوابیده ..تف تو صورتت.

دادگاهی

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:58 شماره پست: 644

پدرم زنگ زده بود و مشغول بود...عصر که از مدرسه برگشتم دیدمش ترسناک نشسته...سلام کردم و جواب نداد...نمی‌دانم بعدش چطور شد که جلسه‌ی به قول خودش دادگاهی‌اش را شروع کرد...فکر کنم با ساده‌دلی حتی رفته بودم انشائم را نشانش داده بودم...بعد شلنگ کلفت و کوتاهش را آورده بود و زدم بود توی پیشانی‌ام..پیشانی‌ام باز شده بود و خون ریخته بود لابه‌لای مژه‌هایم..زده بود و زده بود..و بعدش من خوابم برده بود..همان‌جا...شب جمعه بود یک لحظه از گریه و سردرد خوابم برده بود و با صدای تفش بیدار شدم..
- شب جمعه گرفته خوابیده ..تف تو صورتت.

نه بابا شوخی کردم

عنوان ندارد]

+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:55 شماره پست: 643

هیچ وقت نگذاشتم غلام‌رضا من را ببوسد...خجالت می‌کشیدم...دستم را با هر دو دستش می‌گرفت و صورتش را نزدیک دستم می‌کرد. نمی‌دانستم چه می‌کند...یک بار زبری‌یی روی دستم حس کردم..سیبیلش بود دستم را تند کشیدم و فاصله گرفتم..: چیکار می‌کنی؟!
خندید:دوست نداری؟دخترا خوششون میاد...
غمگین می‌شدم. او دخترهای دیگری می‌شناخت. دخترهایی که از من پروتر و جسورتر بودند..و از سر و کولش بالا می‌رفتند و خوششان می‌آمد سیبیلش را بزند به پشت دست‌شان...به روی خودم نمی‌آوردم...
- اگر زنت شدم شایدم خوشم بیاید.
- اوووووووووو تا اون موقع...بابات که نمی‌دت بم...بابات بده پسرعموت ول کن نیس...
- نه چیکار به اونا داری؟ بات فرار می‌کنم..
جدی؟
جدی.
وقتی لو رفت و فهمیدند می‌خواستم فرار کنم. شناسنامه و مسواکم را برداشته بودم. خودش قبلا، قبل از لو رفتن قضیه گفته بود:
حاضری با من فرار کنی؟ هیچی نداریما...یه شناسنامه و یه مسواک.
گفته بودم باشه..
برداشته بودمشان. واقعا مسواکم را برداشته بودم..مادرم دیده بودشان و من را کشته بود از قابلمه‌ای که توی سرم زده بود...
گفته بود خل و چل نادون ساده‌دل احمق ...مسواک رو بردی؟ تو با این عقلت زنده می‌مونی؟ لااقل پول می‌دزدیدی...
به ذهنم نرسیده بود. فقط  به حرف غلام‌رضا گوش داده بودم.
فردایش به او گفته بودم : و گفته لابد می‌خواستی بیای پیش من؟!...
رویم نشده بود بگویم آره...
گفته بودم نه بابا شوخی کردم.

نه بابا شوخی کردم

عنوان ندارد]

+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:55 شماره پست: 643

هیچ وقت نگذاشتم غلام‌رضا من را ببوسد...خجالت می‌کشیدم...دستم را با هر دو دستش می‌گرفت و صورتش را نزدیک دستم می‌کرد. نمی‌دانستم چه می‌کند...یک بار زبری‌یی روی دستم حس کردم..سیبیلش بود دستم را تند کشیدم و فاصله گرفتم..: چیکار می‌کنی؟!
خندید:دوست نداری؟دخترا خوششون میاد...
غمگین می‌شدم. او دخترهای دیگری می‌شناخت. دخترهایی که از من پروتر و جسورتر بودند..و از سر و کولش بالا می‌رفتند و خوششان می‌آمد سیبیلش را بزند به پشت دست‌شان...به روی خودم نمی‌آوردم...
- اگر زنت شدم شایدم خوشم بیاید.
- اوووووووووو تا اون موقع...بابات که نمی‌دت بم...بابات بده پسرعموت ول کن نیس...
- نه چیکار به اونا داری؟ بات فرار می‌کنم..
جدی؟
جدی.
وقتی لو رفت و فهمیدند می‌خواستم فرار کنم. شناسنامه و مسواکم را برداشته بودم. خودش قبلا، قبل از لو رفتن قضیه گفته بود:
حاضری با من فرار کنی؟ هیچی نداریما...یه شناسنامه و یه مسواک.
گفته بودم باشه..
برداشته بودمشان. واقعا مسواکم را برداشته بودم..مادرم دیده بودشان و من را کشته بود از قابلمه‌ای که توی سرم زده بود...
گفته بود خل و چل نادون ساده‌دل احمق ...مسواک رو بردی؟ تو با این عقلت زنده می‌مونی؟ لااقل پول می‌دزدیدی...
به ذهنم نرسیده بود. فقط  به حرف غلام‌رضا گوش داده بودم.
فردایش به او گفته بودم : و گفته لابد می‌خواستی بیای پیش من؟!...
رویم نشده بود بگویم آره...
گفته بودم نه بابا شوخی کردم.

به آن یکی خودم

عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:47 شماره پست: 642

بیدار می‌ماندم که بقیه بخوابند و زنگ بزنم به‌اش..حالا که فکر می‌کنم یادم نمی‌آید چطورحتی خداحافظی می‌کردیم..چطورسلام می‌کردیم...در مورد چه حرف می‌زدیم..قبلش..خیلی قبلش...چهار پنج ماه به اسم سحر باهاش حرف زده بودم. دختری که وضع خوبی داشت ..دبیرستانی بود...تمام قصه‌های را وام‌دار سونیا بودم. دختری که بیستو چهار ساعته از زندگی‌‌یی برایم تعریف می‌کرد که رویایی بود...سال‌ها بعد او را در مطب روانپزشکی دیدم...چاق و گیج با روسری پلنگی...من را نشناخت من او را شناختم ...حتی رفتم طرفش و سامر می‌گفت خواسته بودم باهاش حرف بزنم و حروف و کلمات توی دهانم می‌شکستند ...من گیجنبودم فقط دز دارو بالا بود...
سونیا از استخرشان می‌گفت و آب آلبالویی که حمیده نامی برایش می‌آورد...از پسرهای رنگارنگ..از خیلی چیزها...از سوئد...از هلند و نروژ..از جایی به اسم نیاوران ...از لندن...خاله‌ای داشت که...
من این‌ها را از او یاد می‌گرفتم و برای غلامرضا می‌گفتم..قشنگ حرف می‌زدم و اولین‌بار شماره‌اش را شبی که پدرم لباس‌هایم را انداخته بود توی چاه دستشویی...و کتاب‌هایم را هم، به‌اش زنگ زده بودم...من فیلم می‌دیدم شب‌ها...و  او می‌خواست با زنش بخوابد..من مزاحم بودم و این را نمی‌دانستم. ..در واقع من خیلی به رابطه‌ی جنسی بین زن و مرد فکر نمی‌کردم تمام خودارضائی‌های روحی ِ دوران نوجوانی و جوانی‌ام حتی حول و حوش محور بوسه و بغل می‌گشت...حتی نمی‌دانستم یعنی به وجود این هم پی نبرده بودم که مردها یا پسرها علاقه‌ای مثلا به سینه‌های زن ممکن است داشته باشند. فکر می‌کردم تمام این متلک‌ها و چشم‌چرانی‌ها و این‌ها برای بوسه است...می‌دانستم بین زن و مرد برای بچه‌دار شدن اتفاقاتی می‌افتاد اما اصلا دغدغه‌ی بررسی و سر درآوردن از نوع و مدل آن اتفاقات را نداشتم...این شد که یک شب مردک پدرم قاتی کرد و هر چه داشتم و نداشتم را انداخت بیرون...و به منگفت من بیدار می‌مانم که بوس و بغل فیلم‌ها را ببینم و شب توی ذهنم برای خودم تکرار کنم...خوب شاید حق داشت. اما برایم سنگین بود جلوی بقیه‌ی بچه‌هاش این را بشنوم..احساس کثیفی می‌کردم و  ازش متنفر می‌شدم...ضمنا حس این‌که مزاحمکثافت‌کاری‌اش با زنش شده بودم هم خیلی حال به‌هم‌زن به نظر می‌رسید...این شد که یک شب دفتر تلفن را باز کردم...و توی صفحه‌ی میم شماره را گرفتم و  از آن شب به بعد برای غلام‌رضا داستان‌هایی بافتم که وقتی دیوانه‌ی دیدنم شده بود بعدش...مجبور شدم تمامش کنم...
و تازه بعدش خودم دوست داشتم باهاش حرف بزنم...خودم..خود ِ خودم نه سحری که غلام‌رضا دیوانه‌ی پول و کلاس و صدا و فرهنگش شده بود...دیوانه‌ی خنده‌ها و شوخی‌هایش...
بعدش وقتی دیگر خودِ خودم شده بودم...از دهانم پرسید که سونیا می‌گه...گفت کی؟...یادم افتاده بود که وقتی سحر بودم گفته بودم دوستی به اسم سونیا دارم...بعد گفت همیشه حس می‌کنم قبلا با تو حرف زده‌ام اما غیرممکن است...آن کسی که با من حرف زده بود کجا و تو کجا...
من شروع کرده بودم به سحر حسودی کردن. به آن یکی خودم.

دنیای توبه

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:26 شماره پست: 641

تلفنی حرف می‌زدم باهاش.
می‌گفت پول ندارم ازدواج کنیم...هر چی داشتم فروختم ...گفتم خوب من را هم بفروش...گفت یعنی چی؟ درست حرف بزن...گفتم منظورم این است که کاش من وسیله بودم که من را بفروشی و پول بیاید دستت...گفت این را هم نگو...گفتم خوب پسکاش وسیله نبودمو من را می‌فروختی و...گفت خفه شو دیگه...گفتم چرا خوب؟ ...بعد با خجالت پرسیدم:رضا...بدت می‌آید فروخته شوم؟
گفت پیشم بودی...گفتم می‌دانم می‌خواهی بگویی خونت را می‌ریختم...گفتنه..آن‌قدر می‌بوسیدمت که بگویی توبه...من؟تازه فهمیدم در دنیایی  زندگی می‌کنم که ممکن است درش آن‌قدر آدم را ببوسند که بگوید توبه...در دنیایی که آدم زیر چوب و کمربند و مشت و لگد ناله‌ی توبه توبه‌اش بلند نمی‌شود هی....
بعد دیگرفقط می‌خواستم مال غلام‌رضا شوم...

و من؟ وابسته‌اش شدم.

عنوان ندارد]

+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:18 شماره پست: 640

دوستش متلکی پراند...گفتم چه می‌گویند؟ گفت ول‌شان کن...گفتم دارند می‌گویند من را بدهی به‌اشان...؟! گفت اگر همچین حرفی بزنند می‌کشم‌شان.
و من؟ وابسته‌اش شدم.

ME TOO

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:17 شماره پست: 639

غلام‌رضا عرب بود و از عرب‌ها متنفر بود. از برادرش و زن برادرش هم که خانه‌اشان زندگی می‌کرد...یکروز که من اول دوم دبیرستان بودم و بعدازظهرش با سعیده رفته بودیم فاطمیه کلاس قصه‌نویسی سعیده با بدجنسی گفته بود غلام‌رضا ازدواج کرد.
من سرم را انداخته بودم پایین و اشکم سر خورده بود. دوستش نداشتم اما فقط یاد این افتاده بودم که چقدر به‌خاطر چند ماه بودن با آن آدم پوستم را کنده بودند...غلام‍رضا عربی بلد نبود. یا نشان می‌داد بلد نیست. من به او می‌گفتم آدم باید اصالتش را حفظ کند..نژاد چیزی نیست که به آن افتخار کنی یا منکرش شوی...او می‌گفت مرده‌شور هر چه نژادش است ببرند...و مخصوصا نژاد ما...ما چه داریم؟! من دختر عمویم را می‌خواستم و او با کسی دیگر ازدواج کرد...حالا با شوهرش دوستم..شوهرش موهایش را شانه می‌کند..بلند است موهایش و پر پشت و مشکی...من شانه می‌زدم و می‌بافتم...من ناراحت می‌شدم...غلام‌رضا فامیل دورمان بود...می‌گفت بیایم خواستگاری‌ات؟ می‌گفتم ممد چه؟گفت همان که یک دست سفید می‌پوشد و خوشکل است؟می‌گفتم آره. می‌گفت ...
بعدش پدرم شلاق می‌زد و می‌گفت:
پسرعموی به آن خوبی داری...دخترها آرزویش را دارند...چطور توانستی با این سیاه سوخته‌ی کولی بپری...این‌ها آشغال طایفه‌اند...این‌ها کولی‌های طایفه‌اند...
دستش طرف من بود..دستم را دادم به‌اش..من را محکم کشید...کلاسورم باز شد و کتاب‌ها ریخت..جمع‌شان کردم...چسباندمش به سینه‌ام و دستش دور شانه‌هایم بود...گفت اصلا تو غذا هم می‌خوری؟ اسکلتی که...گفت اگرکلاسور را این‌طور فشار می‌دهی من را چطور فشار بدهی...همه‌اش ساکت بودم و وقتی کنارم نشست...صورتش را آورد توی صورتم و من گوش‌هایم را گرفتم  و چشم‌هایم را محکم بستم...و لب‌هایم را به هم فشردم و سرم را تند تند تکان دادم...هر دو مچ دستم را  گرفت و چسباند به هم با یک دست و وقتی چشم باز کردم دیدم نگاهم می‌کند و می‌خندد...دستش را کنار شقیقه‌اش دورانی چرخاند. خُل و چل...دیوانه.
گفت این یعنی چی؟ ... چیزی نگفتم. گفت دیشب قول دادی...ببین چندبار با من می‌آیی بیرون و نمی‌گذاری ببوسمت...گفتم نه...نه...بعد دوستش رد شد با کسی دیگر. دستانم را ول کرد و من مچ دستم را بوییدم..عطری که بعدش توی ذهنم ماند..می‌تو.

و من؟ عاشقش شدم.

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در دوشنبه دوم تیر 1393 ساعت 23:58 شماره پست: 638

باید برگردم به عقب نگاه کنم و ببینم  دلیلش چیست؟ که بتوانم دلیلش را بدانم و خودم را توجیه کنم. خودم را بپذیرم و با وضعیت فعلی‌ام مشکلی نداشته باشم. دلایلش بسیار است.خیلی بسیار. از بسیار هم بسیارتر. با خانم ن می‌رفتیم پیشش.
مربی امورتربیتی‌ام بود. او استعداد نوشتن را در من کشف کرد. ..یادم نیست از کی شروع کردم دوست شدن باهاش. گمانم اول دبیرستان بودم و آخرهای سال. ته کلاس می‌نشستم و زرنگ نبودم. سال قبلش و حتی همان سالش پدرم روح و تنم را شخم زده بود و اولین بارقه‌های حال و هوای تشدید یافته‌ی الانم را از همان روزها و شب‌ها مشاهده کره بودم.
واقعا مشاهده کرده بودم. فقط به تماشا نشستن و دیدن نبود. نه مشاهده بود. گاهی روی دیوار می‌نوشتم غلام‌رضا. نمی‌دانم دوستش داشتم یا نه.کل دوستی از فروردین تا اواسط خرداد بود. بعدش چنان به گا رفته بودم که نمی‌داستم چه حسی به کل زندگی‌ام و وجود و دنیا و اطرافیان پیدا کرده بودم ..اما یادم است یک بار ابتسام به من گفت یکی از دخترهای بزرگ‌تر سال قبلش دیده بودند من و او پنجه در پنجه طرف سیصدی‌ها راه افتاده بودیم.  از آن دختر تصویر محوی توی ذهن دارم. مانتو شلوار سرمه‌ای داشت و مقنعه به گمانم چانه‌دار...فکل داشت لابد.
وقتی ابتسام این را به من گفت احساس توهین،بی‌آبرویی،بدنامی و ترس کردم. چیزی که تمام شده بود، فکر می‌کردم تمام شده توی ذهن"مردم"مانده بود.
آن‌طوری دست هم گرفتن را غلام‌رضا یادم داده بود. قبلش کسی دستم را نگرفته بود. مردی.پسری.آن هم اطوری که انگشت‌هایش را لابه‌لای انگشت‌های دستم بگذارد و هر چند دقیقه یک‌بار دستم را فشار بدهد. غلام‌رضا از الان من یکی دو سال کوچک‌تر بود و من سوم راهنمائی بودم...یک شب به من گفت فردا تو را خواهم بوسید. قول می‌دهی بوس بدهی؟ گفتم باشه. تمام شب را نخوابیدم...هیجان و استرس و خجالت. گفته بود یک بوس کامل می‌خواهم.
من چه می‌دانستم بوس ناقص یعنی چه که بدانم بوس کامل چه جوری است. فیلم و این‌ها هم ندیده بودم. بوسیده هم نشده بودم. توی فیلم‌های مصری بوسه‌ها آرام و با چشم‌های بسته بود..تصوری از بوسه نداشتم اما می‌دانستم بغل خیلی خوب است.حسم این بود که بغل خوب است.
گفت یک بوس کامل شیرین به من باید بدهی. من به شوخی گفتم پس باید امشب لب‌هایم را توی عسل بخوابانم..او گفت جدی باش.من گفتم باشه.
فردایش به دوستم گفتم.به دست‌هایم روغن سر مادرم را زدم.موهایم را بافتم. لباس‌هایم را اتو زدم...کلاسورم را برداشتم و به تقلید از دخترهای کلاس با تیغ خشکی کرک‌های روی دستم را زدم..چند جا دستم زخم شد...وقتی رفتم پا کوبیدم زمین که دوستم همراهم بیاید...دوستم گفت خره برو..قرار دو نفره مگر می‌شود؟ غلام‌رضا می‌تو زده بود..آن روزها نمی‌دانستم اسمش چیست. بعدها هر جا آن عطر به دماغم می‌خورد با خودم می‌گفتم:عطر غلام‌رضا.
پشت سرش راه افتادم. برگشت نگاهم کرد. گفت چرا هیچ وقت نمی‌آیی کنارم راه بروی؟ ..خجالت می‌کشیدم...غلام‍‌رضا خوابش را نمی‌دید که چقدر ممکن است خجالتی باشم. سرم پایین بود..دستش را گرفت طرفم...سرم را تکان دادم یعنی نه..راه رفتیم و رفتیم و رفتیم..گفت که خسته شده. که اولین دختری هستم که از سر و کولش بالا نمی‌روم...گفتم دخترهایی که می‌شناسد خوشکلند؟ گفت آره...من غمگین شدم و گریه‌ام گرفت..به زور گفتم من هم خوشکلم؟ و سرم رفت پایین زود..برگشت نگاهم کرد...باز سرم رفت پایین‌تر.گفت بلانسبت پشکل.
من نمی‌دانستم پشکل چیست. بعدش از فاطمه پرسیدم گفت مدفوع گوسفند...بعد برادرزاده‌اش را آورد...گفت ببینش..اسمش نرگس است...کمی بلندش کردم..وقتی بلندش کردم یک لحظه چشمم افتاد توی چشمش..به نظرم چشم‌هایش قهوه‌ای روشن آمد...گفت: چه چشم‌هایی..کجا قایم کرده بودی‌شون...و من؟ عاشقش شدم.

اخبار ترکیه رو تند تند رد می‌کنم.

ناراحت می‌شم براشون خوب.

نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393 ساعت 18:5 شماره پست: 605

رو صندلی همیشگیم زیر درخت بُرهامی که توی باغچه‌ی ت هست اما چتر بزرگ‌شو رو باغچه‌ی ما باز کرده نشسته‌ام.زمین پوشیده از گُلاشه. هوا گرم‌تر از دیروزه و این تعجبی نداره چون فردا یک تیره. پارسال یک تیر من ساعت شش بعدازظهر روبروی کفش‌فروشی‌یی بودم  که بعدها به یکی از غم‌انگیز‌ترین اماکن زندگی‌ام تبدیل شد. هر وقت به آن شهر رفتیم و از کنارش رد شده‌ام عذاب روحیِ هولناکی سراغم آمده بود...امروز سی و یک خرداد است و من روی همین صندلی‌یی هستم که زیر درخت برهام ت است و به صدای آبی که توی باغچه‌اش باز است گوش می‌دهم و دور و برم پر است از گل‌های برهامی که خشک شده‌اند و بوی تابستان را با تمام وجودم سر می‌کشم..صدای ملخ‌ها و جیر جیرک‌هایی که از سر تا پایم بالا می‌روند دارند..بیشتر باغچه را سبزی  پرپین پر کرده. قبلا این سبزی بی‌طعم را دوست نداشتم. حالا هم عاشقش نیستم اما دشمنی‌یی ندارم باهاش مثل سابق. دلیل دشمنی‌ام این بود که خانواده‌ی سامر این سبزی را دوست داشتند مخصوصا منیژه.
طوطی‌ها این سبزی را دوست داشتند. فروختیم‌شان. دلم برای‌شان تنگ شده. اگر این پست را تمام کردم برایشان گریه خواهم کرد. مطمئنا آن‌جا بچه‌دار خواهند شد.
دلم به تماشای کاکتوس‌ها خوش است. من اگر این‌جا بنشینم و به نشستنم ادامه دهم تبدیل خواهم شد به یکی از این بوته‌ها و درخت‌چه‌ها و زمین، زمین شهری  جای امنی نیست. من را خواهند کند. کاش می‌رفتم دشتی جایی و به درخت تبدیل می‌شدم...
همین‌جا نشسته بودم که سامر آمد. صدای ماشین آمد بعد صدای کلید..بعد صدای بالا رفتنش از پله‌هام دم در باغچه...بعد من را دید. آمد طرفم. با عینک آفتابی و کیفش. خیلی وقت‌ها پیش من هم برایش یک کیف خریده بودم. نمی‌دانستم آن کیف کیف لپ‌تاپ است. از شکلش خوشم آمده بود.فکر کنم روز پدر بود که من و پسرم که مدرسه نمی‌رفت رفتیم بیرون و برایش با پس‌اندازمان آن کیف را خریدیم...کیف مشکی بود..وقتی دادیمش به‌اش گفت قشنگ است اما صورتش یک طوری شد که من حس کردم خبطی کردم؛باز.
بعدش می‌دیدم کیف را نمی‌برد...پرسیدم دوستش نداری؟ گفت نه فقط احسان گفته پس کو لپ‌تاپش؟ این‌ها کیف لپ‌تاپند.
من شانه بالا انداختم و گفتم نمی‌دانستم...فروشنده هم چیزی به من نگفت...گفت دوستش دارم عزیزم خیلی قشنگ است...گفتم خوب این‌طوری خودت را وادار خواهی کرد لپ‌تاپ بگیری ..آن موقع‌ها کامپیوتر نداشتیم...بعدش آن‌قدر داغ شده بودم از خجالت یواشکی و حس کرده بودم هیچی بلد نیستم که نگو....
کیف را هیچ وقت نبرد شرکت...بعدش دادش به برادرم و برادرم همه جای دنیا بردش. دبیرستان. دانشگاه...روزی که جلویم گریه می‌کرد که دوست دخترش رهایش کرده هم از توی همان کیف هدیه‌هایی که دختر برگردانده بود به‌اش را درآورد نشانم داد...برادرم به شوخی دوست دخترش را خان خُله صدا می‌کرد...وقتی داشت گریه می‌کرد دیگر نمی‌گفت خان خله. می‌گفت فاطمه همه‌ی این‌ها را همراه با قلبم به من پس داد...من مرد نبودم در نظرش..چشمش را پر نکرده بودم....چقدر آن روز از دست برادرم عصبانی بودم که آن‌‌طور....
بعدش همین اواخر برادرم از دست من عصبانی شده بود و آرام به من گفت بود می‌شه بگی چته؟ بی‌خیال این بشی که برادرتم نه خواهرت و برام تعریف کنی چته؟
این‌ها حرف است. اگر من بی‌خیال هم می‌شدم او می‌شد؟ نه.
او برای کیف بی‌خیال شده بود که مال لپ‌تاپ است اما نمی‌توانست بی‌خیال این شود که من چه‌ام است. همان‌طورکه من نتوانستم بی‌خیال این شوم که آن دختر با او چه کرده بود و می‌خواستم بروم دانشگاه بزنمش..خونی‌اش کنم..و او زورکی جلویم را گرفت.
سامر طرفم آمد با کیف چرم قهوه‌ای که از تهران خریده بود. می‌توانم حدس بزنم رفته‌اند با ع انتخابش کرده‌اند. چرم اصل است و گران.لابد.
ع فرق کیف مهندسی را با کیف لپ‌تاپ خوب می‌داند.
من هم یک کیف چرم اصل دارم که از شهرکرد خریدمش. از لابی هتل.که با نمد رویش کار شده. آن موقع که خریدمش دوستش داشتم. بوی چرم می‌داد...بعدش ازش بدم آمد...ترسیدم حتی ازش....بقایمش می‌کردم که نبینمش.
بعدش فایزه برش داشت...کیف کوچولویی است...تمام قرارهایش با امید یک وری انداخته بودش روی شانه‌اش و امید را وادار می‌کرد بویش کند!
سامر آمد و گفت سلام زرد قناری..این‌طوری نشستی؟ پیراهنم زرد و حریر بود..مرد ترکمن برایم آورده بودش.
گفت: با سینه‌های تا نصف بیرون زده و عرق کرده؟..نمی‌گی از بالا می‌بیننت؟ گفتم کی؟ به بالا نگاه کردم فقط شاخ و برگ برهام بود و پرتوهای نور آفتاب تند...گفت امممممم هیچکی...سوتین ارتشی بسته بودم گفت هنوز معتقدم ارتش چه نیروهایی پرورش می‌ده...چادر را روی سینه‌ام کشیدم و دیدمش رفت. گفت بیا کارت دارم.
فکر کردم شام قرمه‌سبزی بپزم.
بوی شیرینی توی فضا بود. همین بوی شیرین را توی کتاب خدای چیزهای کوچک حس کرده بودم..بوی شیرین گل‌ها....حس کردم انگار کسی خودنویسش را روی قلبم تکانده..لکه لکه شده.جوهری. سیاه.
حرف‌های پیمان اذیتم می‌کند. حتی در برابرش عذاب وجدان دارم. آن‌قدر از دست‌هایم می‌گوید که فکر می‌کنم روانی است. منحرف است. حتی فکر می‌کنم احساساتی باشد

ای مگس عرصه‌ی سیمرغ نه جولنگه توست عِرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393 ساعت 18:43 شماره پست: 607

زورنی کل سنه مره رو از فیروز می‌شنوم دارم. موهامو بالای سرم تابوندم. دارم فکر می‌کنم اگر 14ساله،18ساله،اگر 24ساله، اگر 28 ساله بودم می‌تونستم عاشق پیمان بشم؟
اگر نیازهای جنسی ِ برآورده نشده داشتم این مسئله تاثیر داشت در این‌که بتونم دوستش داشته باشم؟به جوابی نمی‌رسم اما دارم کرمی صورتی رنگ رو می‌بینم که روی یکی از تارهای عنکبوت  آویزونه...نه.نه. این کرما خودشون تار می‌سازن. این از شیطنت و آزادی عمل‌شون در تاب‌بازی مشهوده.
به یک حقیقت رسیدم: من انسانی هستم که توی هیچ دوره‌ای از زندگی‌ام  نمی‌توانستم پیمان را دوست داشته باشم...چون امروز وقتی به‌اش گفتم یک حشره‌ای دیدم که بین سبز و آبی جیغِ براق بود رنگش...خیلی خیلی جیغ...انگار فلز بود اصلا. سرتاپاش همان رنگی بود ..حتی می‌توانم بگویم نوعی مگس فضایی بود..وقتی این را گفتم خندید و گفت من را یاد دُرسا دخترم انداختی که...ببینم مربی‌تان گفته لباس فرم بپوشید یا دل‌بخواهیه لباس پیش‌دبستانی‌تون...
داشت من را دست می‌انداخت.
آره این حرف‌های من بی‌مزه و بچه‌گانه است اما حرف‌های او که عین کلیپ‌های خاورمیانه‌ائی است لابد بالغانه و بزرگ‌سالانه است.
حرف‌هایی که درشان می‌گوید هوای شهرشان شرجی است و خیس است همه چیز و دوست دارد آدم را توی دریا بغل کند..وقتی آن حرف‌ها را می‌شنوم انگار مشغول تماشای یک کلیپ یونانی ترکی عربی هندی فارسی  کره‌ای و حتی هر جای دیگری باشم که توی ذهنم برچسب خاورمیانه‌ای خورده. هی آدم‌ها لباس نخی سفید می‌پوشند و یک سوتین سیاه می‌بندند و بعد روی هم توی ساحل می‌غلتند و در مورد دوست داشتن می‌خوانند. باید در مورد کردن بخوانند. این کلیپ چه ربطی به دوست داشتن دارد؟ یعنی داشته هم باشد اولش باید کمی تصویرهای دیگری باشد...این جز زندگی باشد نه سراسر کلیپی که پیمان خواننده هنرپیشه و کارگردانش است...تصویر دست‌های آدم، پاهای آدم ..انگشت انگشت آدم...ساق پای آدم...
لابد حرف‌های بزرگ‌سالانه و بالغانه همین‌هاست دیگر.

در این مورد با فوزیه حرف زدیم و خندیدیم...حالا دوتا ملخ دارند کونشان را به هم می‌زنند شاید دارند بازی می‌کنند...امیدوارم جلوی چشم من مقاربت ندارند می‌کنند...یک حشره با سری فیروزه‌ای دارم می‌بینم ترکیبی از ملخ و مگس است...از این حشره پیوندی‌هاست...ازش خوشم نمی‌آید.
باید بروم سامر را بیدار کنم که درس بخواند.

راستی سامی پسرم همه‌اش بیست گرفته. خدا کند سمر هم عین این زرنگ باشد. اصلا حوصله‌ی درس دادن ندارم.
ملخ‌های کثیف را به‌اشان سنگ زدم...به دوتا از گربه‌ها هم که رفته بودند توی پرپین‌ها.

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393 ساعت 22:2 شماره پست: 612

anchorman2 ... خب نسبت به یکش؟! نه. اصلا قابل مقایسه نیس. کلا هر چی خیلی تکرار شه اُور می‌شه...اِگزَجوریت به قول این سینمائی‌هایی که فراموش کردن فارسیش "اغراق" می‌شه. بی‌که خودشون در این فراموشی اغراق کرده باشن. خوب کل چیزایی که تو قسمت اول باعث می‌شد بخندم تو این قسمت دومش دیگه از فرط تکرار بی‌مزه شده. بود. اما مثلا قسمتای خنده‌دارش اون‌جایی بود که رون کور شده بود و اصلا کلا اون قسمتا رو به سبک فیلما و سریالای دهه هفتاد میلادی بازی کرده بودن...اون حالت تصنعی و مثلا خندیدن آخر صحنه... مثلا یه همچین صحنه‌هایی تو کارتونا می‌دیدیم...که همه آخر کارتون می‌خندیدن.. مثلا دختر خوش‌زبون و پسر شیطون با هم بازی می‌کنن بعد پدربزرگ‌شون میاد می‌گه بچه‌ها دارید بازی می‌کنید ای شیطونای بدجنس...نکنه از مزرعه‌ام گوجه دزدیدید؟ بعد بچه‌ها می‌گن وای پدربزرگ شما چقد باهوشید..از کجا فهمیدید..مادربزرگه هم میاد می‌گه از لب و لوچه‌ی قرمزتون بچه‌های ناقلا... بعد همه می‌خندن اُ ما هم سرخوش کون‌مونو می‌خاروندیم. ئه؟ شما نمی‌خاروندین؟ عژیبه. خلاصه هیچی این ران به یه بچه کوسه با شیشه شیر می‌ده بعد بزرگ می‌شه کوسه‌هه می‌ره ران براش آواز می‌خونه...جز همون سکانس که خلاقیت داش توش و بازی البته زنِ ران، ورونیکا، که بازی‌یی به عمد تصنعی و غلو شده داره اون‌طوری که تو سریالای اون موقع و فیلمای زرد اون موقع می‌دیدیم..جز همین دو مورد دیگه جای خنده‌ای نداش. یه جایی بود که واقعا من به شدت خندیدم...اون‌‌جایی بود که ماشین ران سرنگون می‌شه و وسایل تو ماشین روغن داغ تو صورت یکی...عقرب تو زبون اون یکی...توپ تو پیشونی..و اینا... این صحنه که البته جلوه‌‌ها ویجه‌اش زیاد بود..من رو خندوند...اما سراسر فیلم طنزی یخ و مرده داش..لوده‌گی‌یی غلو شده تازه‌اشم. کلا وقتی فیلم بخواد مسخره از آب دربیاد جیم کری و نمی‌دونم کی کوهن و اینا...نجاتش نمی‌تونن بدن...که اصلا به چشم نمیاد حضورشون... معنی این حرکت آخرشو نفهمیدم اصن..کلی هنرپیشه‌ی معروف جمع کرده بود که صحنه‌ی نبرد آخرشو لابد غلیظ‌تر کنه و اون‌قد غلیظ شده که ته شورش هم دراومده بود... اوهوم. اگه ندیدید اصراری به دیدنش نداشته باشید. البته باز میل خودتونه.

حکایات بدیعه و غیر بدیعه

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 22:58 شماره پست: 655

یک‌بار قمبر گفته بود این جلسه‌ها خوبند...چیزهایی یادت می‌دهند و از این حرف‌ها..حداقل تحریک به نوشتن می‌شوی...من چیزی گفته بودم که حسادت قمبر را تا حد مرگ تحریک کرده بود و همان موقع به فکر این افتادم که با سین. ت تماس بگیرم بپرسم کی و کجاست.
زنگ هم زدم و او گفت کی و کجا و شماره دایی سینا را هم گرفتم ... بعد زنگ زدم به دایی سینا و گفتم اگر خودم را برسانم فلان جا می‌تواند بیاید دنبالم ...چیزهای خوبی نوشتم که دوست دارم توی جلسه بخوانم. گفت باشه...بعد گفت موشه دایان گفته من وبلاگ دارم مثل این‌که خوشحال می‌شود بخواند..گفتم بله اما خوب نمی‌دهم آدرس را...با خنده پرسید چرا؟ گفتم دلیل اصلی‌اش این است که او عیوزی است امخنچرا...باز هم خندید...گفتم می‌خواهد آخرین پستم را بخوانم ؟ گفت بخوان...پست را با تغییراتی در بعضی واژه‌ها و اسامی و کمی اتفاقات می‌خوانم...می‌گوید این‌ها واقعیت دارد؟ می‌گویم فرقی می‌کند؟ خواستم حال و هوای نوشته‌هایم بیاید دستش...خوب نظرش؟
گفت خیانت چیز کثیفی است این است نظرش. مرد توی پست به دنبال هوا و هوسش است و ان وسط دو سه کلمه‌ی مهربان برای رسیدن به اهدافش می‌پراند زن هم به دنبال سرگرمی است و هر دویشان در این جرم شریکند.
گفتم نظر صائبی است. متین و متقّن.
گفت چه اصراری داری در این مورد بنویسی؟حتی آن اواخر هم امده بودی جلسه با داستان‌هایت اعصاب خرد می‌کردی..خوشت می‌آید مردم در موردت فکرهای نباید بکنند؟
فکر کردم خوشم می‌آید؟
گفتم الان دارم با تو حرف می‌زنم این اسمش چیست؟ گفت مطمئنا خیانت نیست. گفتم زنت بداند چه می‌کند؟ گفت لازم نیست بداند ..اما مطمئنم..پریدم توی حرفش و گفتم فرق من با تو در این است که من در کل مطمئن نیستم دیگر. نه به خیانت بودن و نه به نبودن چیزی...فقط می‌دانم دیگر هیچ‌کس را دوست ندارم و وقتی کسی را دوست نداری زندگی‌ات سخت و تخمی می‌شود حتی سخت‌تر از گذشته که مثلا آدم‌هایی را کمابیش دوست داشتی و وقتی زندگی‌ات تخمی است  و نمی‌توانی خودکشی کنی چون می‌ترسی، باید یک‌طوری بگذرانی‌اش و وقتی قرار باشد بگذرد ،پس عذاب گذرش را سعی می‌کنی کم‌تر یا کم‌رنگ‌تر کنی..وا سم این  مراسم ان کم‌رنگ کردن هر چه باشد به هیچ‌جایم نیست.
بعد می‌دانستم می‌خواهد زرهای اخلاقی بزند که ناشی از یک برنامه است فقط: چون خودش جای پیمان نیست.
خودش نخواسته، نتواسته، یا هر گه دیگری که جای پیمان باشد اگر امکانش را داشت و زندگی‌اش در این زمینه به مشکلی برخورد نمی‌کرد ..تمام این داستان توجیه‌پذیر و قابل‌قبول می‌شد زیر لوا و لفافه‌ای که این‌طور مواقع خوب می‌کشیم رو ی سر گه‌هایی که می‌خوریم:عشق.

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در جمعه ششم تیر 1393 ساعت 3:23 شماره پست: 671

نوشته را خواندم. وقتی تمام شد دست زدند. کمی بیشتر از آن‌چه توقعش را داشتم.پهلویم درد می‌کرد. حتی طوری نشسته بودم که پهلویم بچسبد به دیوار بس که درد داشت. بیشترشان جدید بودند و نمی‌شناختم. تک و توک سئوال‌هایی پرسیدند. چیزهایی در مورد پی و ریشه و این‌طور حرف‌ها. داستان را با لهجه خواندم و اینبه نظرم شنیدنی‌اش کرده بود. شاید اگر داستان را می‌دادم دست‌شان آن‌همه محکم دست نمی‌زدند.
سامر روزه بود امروز.نرساندم.دنبالم هم نیامد.حتی نرسیدم لباس عوض کنم. عبا و شالی جگری رنگ به سر رفتم..بعدش گفتند و مودبانه هم، ظاهرت به داستانت می‌خورد.
تمام مسیر را تا سر ایستگاه پیاده برگشتم..گفتند امشب آلمان و آمریکاست...پرسیدند با کی هستی؟ گفتم نمی‌دانم فقط دلم می‌خواهد پرتغال به‌خاطر دل پسرم بیاید بالا.
یکی‌شان برنامه‌ای داد که پر بود از عکس‌های کریستیان رونالدو گفت برای پسر توی قصه. لبخند زدم. فکر کردم چه باشعور.
گفت واقعا بالاخره موفق شدید تی‌شرت صورتی برای پسر بگیرید؟ گفتم من نه. زن ِ قصه. گفت خوب همان. گفتم اگر خوب همان، باید از همان بپرسید من که نمی‌توانم جایش جواب بدهم. گفت بس که همه چیز قصه شبیه خودت بود آخه.
گفتم گرمم است و ظاهر مساعدی برای سر خیابان و ماشین گرفتن ندارم..اگر آژانس می‌شناسی برایم ماشین بگیر یا شماره بده خودم بگیرم.
گفت می‌رسانمت...گفتم نه فقط تاآژانس می‌آید همین اطراف بایستی ممنون...می‌بینی که آدم توی شهر خودش وسط هم‌زبان‌های خودش انگار مارک نباید می‌زند به پیشانی وقتی عین دیگران بیرون نمی‌آید..انگار زنی روستایی و شوهر بیکار باشی که برای ارتزاق آمده باشی شهر...یک‌وری و شاید متاسف خندید و گفت رو چِشَم. فکر کردم عین مردهای قدیمی توی قصه می‌گوید رو چِشَم.
ماشین که آمد من سر ایستگاه نشسته بودم و او اخبار فوتبال را از رادیوی توی ماشین دنبال می‌کرد سوار شدم و خوشحال بودم که حتی تعارف نکرده بود، حساب کند.

مهندس سین کارش را از زنش بیشتر دوست ندارد اما مجبور است که بیشتر با کارش باشد.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390 ساعت 13:51 شماره پست: 85

صبح خیلی سخت بلند شدم. سراسر شب خواب دیده بودم که برهنه‌ام و بد خجالت کشیده بودم...کوفته و کسل بلند شدم و فکر کردم چقدر خوب است اگر امروز زود بیاید بد احساس تنهایی می‌کنم. حتی گاه نمی‌بینمش که حرف‌های معمولی باهاش بزنم. اینکه فکر می‌کنم چقدر خواهرم نامرد است اینکه فکر می‌کنم که دوست دارم با او فیلمی ببینم اینکه دوست دارم کتابی که من خوانده‌ام او هم بخواند تا که در موردش حرف بزنیم اینکه بگردم رازهای کوچکی پیدا کنم به‌اش بگویم اینکه شب‌ها سرشار از مادری و زنانگی می‌شوم دلم می‌‍‌خواهد یک تخت چهار نفره داشته باشم تا من و او و بچه‌هایمان رویش بخوابیم و احساس امنیت و آرامش بیاید سراغم..دوست دارم این‌ها را به او بگویم  پس زنگ می‌زنم ..می‌گوید اصلا استان نیست. ..امروز دیر می‌آید ..خیلی دیر...می‌گویم می‌داند خسته شده‌ام؟ می‌گوید او هم خسته شده.
یاد قرار دیروزش با ر می‌افتم که قرار بود برویم کتاب‌های نمایشگاه را ازش بگیریم و اینکه قرار بود بعدش برویم پیش خانواده‌هایمان ..شاید که کمی با خواهرهایم بخندیم...بی خداحافظی قطع می‌کنم فکر می‌کنم روز طولانی گرمم را چگونه بگذرانم.
دیشب کتاب "دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست ‌دارد" را می‌خواندم...آن‌جا که ملکتاج باغچه‌ای داشت من هم خواستم. خدا می‌داند چقدر باغچه دوست دارم و کاشتن چیزهایی که بعد از مدتی شاهد بزرگ شدن، جوانه زدن و رشدشان باشم. قبلنها داشتم. تمام روزهایم میان بوته‌های خیار چمبر و ساقه‌های ریحان و نعناع و  چیزهای دیگر می‌گذشت..گذشت.

یکی از همین روزهای میو و پلنگ گیاه‌خوار.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390 ساعت 15:52 شماره پست: 87

برای ناهار ماهی سرخ می‌کنم. بن طبق معمول هر ۵ دقیقه یه بار میاد چک می‌کنه چی پختم. اونقده هم شوته که بوی ماهیو متوجه نمی‎شه. سرش گرم فوتبال و کارتناشه. می‌ترسه که غذایی رو پخته باشم که اون نخوره و مجبورش کنم بخوره. البته این چیز عجیب یا مهمی نیس. چون بن معمولا نود و نه و نیم درصد غذاها رو نمی‌خوره و ترس اون بیخوده چون من صد سال دیگه مجبورش نمی‌کنم بخوره. چون حوصله‌اشو ندارم. حوصله‌ی ادا اطوار و گریه و نق و اوق واووووغ و هزار و یک اداشو..براش کشمش سرخ می‌کنم که بریزه رو پلوش بخوره..و فقط چون از دسش حرصی‌ام از دس مامان چی پختیش و برداشتن در قابلمه‌اشو و اینا...وقتی می‌پرسه مامان من چی بخورم..می‌گم همین برنج و ماهیو دیگه...با صدایی که می‎لرزه می‌گه برنج و ماهی بخورم؟ ..مامان! مامانشو ناله‌وار می‌گه...چیزی نمی‌گم و وقتی بعدا صداش می‌کنم بیاد بشقابشو ببره. می‌بینم داره تقریبا از خوشحالی می‌رقصه..
سر سفره نانا از همیشه بیشتر می‌خوره چون ماهی داریم. نانا عاشق ماهیه. می‌گه اون الان یه هاپو شده. بن می‌گه نه هاپو ماهی دوس نداره. اون میو شده..نانا هم می‌گه خوب و میو می‎شه. دو زانو می‌شینه روبروم و دهنشو باز می‌کنه. بعد می‌ره که پوستر گربه‌های تو اتاق خودشو و بن رو ببینه و بیاد . طبق تصمیم قبلی نانا سفیده‌اس. بن سیاهه چون از همه زشتر و وحشی‌تره لابد ..من قهوه‌ایم باباشونم خاکستریه..یه دونه هم هس که چون همینطوری مونده بود بی اصل و نسب و بی‌هویت قرار شده که نی‌نی بعدی باشه که بن فکر می‌کنه یه روز میاد..یه پسری که برادر بن باشه..طی همین به حیوون تبدیل شدنای وسط غذا نانا دهن بازشو طرف بن می‌گیره..بن می‌ناله: مامان...ببین این دهنشو باز کرده..توش ماهی و برنج له شده‎اس...نانا می‎خنده و دهنشو بیشتر باز می‌کنه..بن بلندتر می‌ناله...به بن می‌گم برو سسس تندو بیار..می‌ره میاره وقتی می‎بینم خالیه متوجه می‌شم اون به عنوان تنقلات پای تلویزیون ریخته کف دستش خورده بچه هندی...نانا لب به غذای تند نمی‎زنه.
بن می‌گه: من پلنگم و صدای پلنگ که تخصص خودشه در میاره.. می‌گم:  پلنگ گیاه‌خوار دیگه..بلند شو آب بیار.

تحلیل سل دلدهای نانا.

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390 ساعت 2:10 شماره پست: 75

روی مبل روبروی قفسه‌ها می‌نشینم و به کتاب‌ها نگاه می‌کنم. حس خواندن چیزی نمی‌گیردم. وسوسه می‌شوم یوسا بخوانم اما به خودم می‌گویم آمریکای لاتین بس است بعد دسته‌ی دلقک‌ها را برمی‌دارم...نانا هنوز بیدار است. مقدمه‌ی مترجم را می‌خوانم. بعد مقدمه‌ی ناشر را- فکر کنم- و مقدمه‌ی تند و تیز خود نویسنده..دو سه صفحه‌ی اول را می‌خوانم و حسم را از دست می‌دهم. نه. چیزی نیست که الان دوست داشته باشم بخوانم.
نانا هنوز بیدار است و دستمال کاغذی مچاله می‌کند. جدیدا سرگرمی دوست داشتنی‌اش است. می‎روم پایین بغلش(تا حالا روی تخت بودم) خرسم را برمی‎دارم که حسادتش را تحریک کنم. زود می‎شود. می‌دهمش به‌اش ..فنگش را می‌اندازم که ببردش دستشویی. بغل یکی از مبل‌ها می‎شود دستشویی.می‌بردش و همان‌جا هم بی‌مقدمه و بدون تصمیم قبلی حمامش می‌دهد. شامپو می‎ریزد مثلنی. حوله‌اش می‎شود یکی از همان ممتلکات شخصی و گرانبهای نانا یعنی دستمال کاغذی‌های مچاله شده. و مسواک هم می‎زند برایش. فکر می‌کنم بلند شوم مسواک قدیمی خود نانا را بیاورم یعنی که مسواک دب دوب...بعد حوصله‌ام نمی‎شود. عوضش کلی لالایی می‌خوانم برایش. لالایی‎هایی که خودش قصه‌اشان را انتخاب می‌کند..پرند از شخصیت کارتون‌هایی که می‌بیند و خود نانا و بن..نانا عاشق بن شده. هی می‎‌بوسدش و قربان صدقه‌اش می‎رود..فکر نمی‌کردم بچه‌هایم یک روز دوست شوند با هم..بعد به بهانه‌ی دستشویی رفتن می‌آیم این‌‍‌‌جا و به‌اش می‌گویم:
بخواب نانا...بخواب مامان جان
می‌گوید:
نه نمی‌خوابم. کال دالم. سلم دلد می‌کنه. خستَم.

من و بریجت جونز

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390 ساعت 2:31 شماره پست: 76

امروز ۵ کیلومتر و خرده‌ای راه رفتم. خرده‌ایشو یادم نیست. هدفم ۸ کیلومتر بود اما آخرش سرم درد گرفت. آدم جو گیر و دهن‌بینی‌ام. فاکس مووی یه برنامه داش پخش می‌کرد در مورد رنه فلان..فلان فامیلشه که حفظم نمی‎شه. فکر می‌کنم اگه خدا بخواد زلوگر باشه. بازیگر نقش بریجیت( بریجدت؟) جونز. اینکه برای فیلم کلی خودشو چاق کرده ..اونم چطوری روزی فلان کالری می‌لومبونده. خوش به حالش. غبطه می‌خورم به حال رژیم چاقی بگیرها...بعد اون یارو سیاهه هس تو فیلم هفت کارآگاهی چیزی بود همراه با براد پیت. .مورگان فریمن انشاالله؟! .همون که خوشم میاد ازش..داش می‌گف که نباید نقش زن‌های چاق رو بازی کنه این رینیه: اندامشو خراب می‌کنه..بعد همون زن سیاه چاقه کویین لطیفه فکر کنم اسمش بود که تو فیلم تاکسی و اینا بود...اون می‌گف که بله من این دخترو می‎شناسم روزی ۵ مایل راه می‌ره. بعد از بر و بکس پرسیدم پنج مایل یعنی چقدر؟ گفتن ۸ کیلومتر. منم گفتم خوب صبر کن که اومدم...اما حسش خیلی خوب بود. حساب کردم اگه روزی ۲۵۰ کالری بسوزونم تا چن وقت دیگه چیز خوبی می‎شم. یا لااقل نزدیک به خوب.

الان حس کردم چقدر دوست دارم فیلم" رانندگی برای خانم دیزی" رو ببینم باز. چقد اون روزا حالم خوب و قشنگ و مهربون و شفاف بود.



البته اگه کسی ناراحت نمی‎شه از این بابت.

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390 ساعت 16:47 شماره پست: 73

وقتی اومد گونه‌اشو داد طرفم. بوسیدمش. بعد لباشو اورد. طوری بوسیدمش که کمترین تماس ممکن پیش بیاد. بالای لباش انگار سیم خاردار کشیده باشن. با صدای بچه‌گونه‌ای پرسید: چرا بد شدی؟..احتمالا داش سعی می‌کرد مهربون و بامزه باشه. شایدم طوری گله کنه که من ناراحت نشم. عصبانی شاید.پرسیدم چرا بد شدم؟ و صِدام هم به گوش خودم نخراشیده و غیر لطیف اومد.
گف: خوب نبوسیدی منو...
روبه مانیتور گفتم: ریش سبیلتو بزن. زبره.
گفت: اه؟ تو که دوسش داشتی.
گفتم: این مال یازده سال پیش بود. من این اجازه رو دارم تغییر کنم.

وقتی که برگشت می‌خوری، پرانتز باز کن

نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ساعت 2:17 شماره پست: 53

بالاخره من اومدم. همچین اتفاق خاص خارق‌العاده‌ای هم نیفتاد که اومدم. اومدش دنبالم(من قهر نبودم البته..من هیچ وقت با هیچ کسی قهر نکرده‌ام) و من اتفاقا داشتم صفحه‌ی آخر درباره‌ی قهرمان‌ها و گورها رو می‌خوندم و حالم رو به خوبی می‎رفت...(درباره‌اشو نمی‌دونم  که تو اسمش بود یا نه اما داشتم می‌خوندمش)...بقیه زده بودن بیرون که تنها باشیم. من پا رو پا انداخته بودم. فیگور بی‌خیالی مثلا..شایدم اغوا گری..کرم ریختن خو تو خونمه. فک کنم دم مرگ هم برا عزرائیل قر و غمزه بیام..کلا مخلص کلام اینکه انگشت پای ما رو گرفتن بوسیدن مام بی‎حوصله و ملول از موندن تو اون شلوغ‌خونه. بی‌حرف و حدیث اضافی جمع کردم اومدم.
موندم الان این دوستمون سال، اون گریه‌های چن ساعته‌امو به کدوم تخمش حواله کرد بالاخره. در این حیص و بیص.

برای مایا و شانه‌های صیقلی‌اش

نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390 ساعت 23:28 شماره پست: 52

افتضاحه که تو شهری زندگی کنی که هوس خوابیدن با هیچ مردی درش یواشکی ذهنتو قلقلک نده...من سرد و یخ شدم درست، اما مردای این شهر هم با بوی سیگار و ادکلنی که نمی‌دن خواستنی نیستن حتی تو ذهنت..حتی تو دلت.....بدتر با جان دلم‌هایی که بلد نیستن بگن...

درد مثل مشتی سنگ‌دل پهلوی چپم رو می‌چلونه. انگار ناخناش رو فرو کرده باشه توی پهلوی سنگ شده‌ام. سعی می‌کنم بش فکر نکنم اما نمی‌شه. بلند می‌شم با کمری خم شده و دست به پهلو اتاقم رو مرتب کنم. کمی مرتب می‌شه. چیزهایی هنوز پخش زمین هست اما نمی‌تونم ادامه بدم. رو تخت دراز می‌کشم و به پنکه‌ی کم‌جون با باد آزاردهنده‌اش نگاه می‌کنم.

نگاه کردن به پنکه برام یادآور اتاق‌هایی با سقف‌هایی مملو از چوب چندله. ردیف ردیف و یک اندازه و خوش‌رنگ. با پنکه‌ای که می‌چرخید..
صدای شسته شدن استکان ‌های کمرباریک توی کاسه‌ی بزرگ بود و قلیون..دود خوشبوی قلیون تنباکو...و صدایی می‌خوند..ترانه‌ای عاشقانه..صدای النگوی زن‌هایی که استکان‌ها رو می‌اوردن و می‌بردن و صدای ظرف‌ها..بوی سیگار بود..
دایی‌ام هم بود که تورش رو تعمیر می‌کرد..گرگور..یا توری معمولی.
سیگار بهمن می‌کشید...گاهی می‌گفت براش قلیون چاق کنم..خودش می‌گفت گِدو...



قلیون برازجانی



حالا یادم رفته..اون روزها تنباکو رو می‌خیسوندم..ذغال رو می‌گردوندم..باید کلاهک سر قلیون رو می‌ذاشتم روش..کوزه‌ی گلی و شکیل..با نی قرمز طلایی...تنباکوی برازجون یا آن‌طور که خودشان می‌گفتند برازگون..تو اتاقی ذغال بود و تنباکو تو حصیرای بزرگ..

اینا یادم میاد.

صدای داییم هم یادم میاد که چیزی می‌خوند..سلام علیکم الا اهل وطن..یا چیزی این‌طوری..
اون روزا دوس داشتم نگاش کنم که کار می‌کنه..تیره بود با موهای فر سفید..مامانم که موهاش رو کوتاه می‌کرد شبیه داییم می‌شد..
بوی قیمه‌ی ظهر با سیب زمینای سرخ نشده و گوجه‌ی زیاد توش..

اون روزا نمی‌تونم بگم که خوشبخت بودم. یادم نمیاد چه آرزویی داشتم یا دلم می‌خواست چی‌کاره بشم یا چی. برای خودم خوشی‌های یواشکی داشتم. مثل نگاه کردن به داییم...و توری که تعمیر می‌کرد..یا بوی قلیونش یا ..قیمه‌ی ظهر یا حرفای زن‌ها عصرا..یا موهای بلندم..
غم‌های بزرگ و کوچیک هم داشتم.

اما درد نداشتم مثل حالا.

و فکر نمی‌کردم دردی مزمن و طولانی بیاد تو تنم بشینه و خسته و محرومم کنه. این خاص من نیست. خیلی از آدما همین‌طوری بودن، شدن و هستن.
به پنکه نگاه می‌کنم. کیسه‌های آب گرم رو دورم می‌چینم. مسکن می‌خورم..می‌ررم صورتم رو بشورم و رو از آفتاب می‌گیرم.

از آفتاب تند و نور مستقیمش..از گرمای زیر پلیت عاصی می‌شم..
باد می‌وزه گرم..روحم بی‌قراره.

دلم سفر می‌خواد.

دلم سفر میخواد.

هستم، نیستم.

دیروز رفتم پیش مهناز. زنی که مهتاب معرفی کرده. خونه داغون. پسربچه‌ی تیره‌پوستی توی گاری سیمان و آجر  و بلوک جابه‌جا می‌کرد. زن عذر خواست که بنایی دارن..اتاق ِ مهناز داغون‌تر از خونه..تاریک با سقف پایین.. و زن تیره‌پوستی که نجیبه صداش می‌کرد مهناز اومد سلام کرد و من فکر کردم با اون قیافه و تیپ چاره‌ای هم جز نجابت نداشته بنده‌خدا سرک می‌کشید... خوشحال بود کسی اومده خونه‌اشون و یه‌هو مثلا رو به مهناز اومد گفت نعیمه زنگ زده می‌گه لباسا رو بیارید منم گفتم از صبح آب قطعه می‌خوای لباسا رو نشسته با کثافتای توشون بفرستم؟

منظورش کثیفی و چرک توشون بود.

دوس داش شریک حرفاشون بشم و دلش می‌خواست بپرسم چرا آب قطعه اُ نعمیه کیه و لبخند بزنم که نپرسیدم و  نخندیدم و نجیبه همراه نجابتش رفتن. بعد مهناز ابروهام رو برداشت. زیرشون..رو. تا حالا حتی خدیجه جان کیانای فعلی هم اون‌طور قشنگ و قوسی برنداشته بود..فقط خودشون رو دراورد...نگف لوسم..نگف نازک نارنجی‌ام..نگف کم‌پشت و بورن ابروهام و ازشون چیز خوب درنمیاد..نگف چرا دخترونه و چرا مد روز برنمی‌دارم..و چرا تتو و هاشور نمی‌کنم و...فقط کارش رو آروم با حوصله و بدون درد برام انجام داد...دماغش رو عمل کرده بود..لباش هم خط لب عملی داش هم پف بودن..چشما ریز بودن و کلا قشنگ نبود..فقط سعی کرده بود نشون بده زیاد خواهر نجیبه با لباساش و کثافتای توشون نیس..

بعد مادرش اومد ...زنی تیره با موهایی وز و نارنجی...کوتاه شده..فکر کردم چرا به موهای مادرش یه رنگ مو نزده بود جای حنا...شاید دوس نداش..و مادر شعله پالایشگاه بر سر، به عربی گف که دیر شده شام می‌خوان بذارن....پس کی این می‌ره. من رو می‌گف...تا فحش نخوردم زود گفتم عربم و اینا خندیدن که بت نمیاد و کجایی هستی و "زبونت خیلی خوبه تو فارسی پس" و از این حرفا...بعد مهناز گف دو سال ازم بزرگ‌تره و پرسید چن سالمه وقتی گفتم باورش نشد و گف فکر کردم کوچیکتری...بچه هم داری؟ گفتم ها و باز تعجب کرد و فکر کردم رفتم خونه اسفند دود کنم و صدقه بدم..
بعد گف میاد خونه‌ام اگه بخوام..گف مهتاب دوست صمیمی‌شه و این رو افتخار خودش می‌دونس چون مهتاب با کسی دوس نمی‌شه...مهم، زیبا و پولداره..گف بابای مهتاب بختیاریه و مادرش شیرازیه..گف خیلی تاییدت کرد..تعجب کرده که مهتاب که با کسی نمی‌پره تعریف من رو بده زیاد... بش گفته مثل خودمه و خودش نظرش این بود که جنس ابرو و موهام مثل مهتابه و من فکر می‌کردم کاش صورت مهتاب هم داشتم ...بدم نمی‌اومد اصلا...گفتم از این به بعد بیاد خونه‌ام کارامو بکنه..این رو مهتاب بم سپرده بود ازش بخوام. شونزه سال پرستار بچه‌های مهتاب بود و مورد اعتماد.

به‌هرحال از اون وضعیت بهتر بود..
قبول کرد و گف بی‌رنگ نمی‌کنه مو رو..فقط رنگ ساده بلده و اصلاح و برای مشتریایی که می‌خوان اپیلاسیون..گفتم من ابرو دارم فقط گاهی..گف باشه ...بعد برای اولین‌بار خال بغل لبم دیده شد..همیشه روش کرک بود و می‌ترسیدم بگن برش دارن چون درد می‌گرف... همه می‌گفتن سوسولم و ناز دارم و ادای غش و درد درمیارم و فلان...آروم دوروبر لب و اینا رو تمیز کرد..خیلی با حوصله و ریز ریز..
خوشم اومد ازش..بعد روسری و شورت سوتین اورد گف اگه بخوام می‌فروشه..از بندر اورده بود..گفتم نه لازم ندارم و بعد سال اومد دنبالم...

وقتی گفتم قراره زنه بیاد..جابه‌جا شد. فکر می‌کنه مثلا خودش خونه باشه و اون رو برداره بیاره.

باشه پس صبر کن همین کار رو بکنم.

من به نظر می‌رسه باشم، اما اونی که فکر می‌کنی هستم، نیستم.

دستم رو گرفت..

- دمپایی پاته؟

- ها.

خندید.

- چرا؟

- چی چرا؟..دمپایی؟ یادم رف...از تو حیاط که اومدم دقت نکردم.

واقعا یادم رفته بود. رفتم طرف سمند توی گاراژ..که ایستاد و نگام کرد..رفتم طرف ماشین و منتظر شدم در رو باز کنه برم تو.

اشاره کرد..متوجه نشدم چی می‌گه.

اومد آروم و گفت این ماشین‌مون نیست..ماشین رو اون طرف خیابون پارک کردیم..راست می‌گفت. یادم رفته بود. ..تعجب کردم از خودم. چطور دقت نکرده بودم اون‌طرف خیابون ایستاده بود..دوتا خیابون رد کرده بودیم و من سراغ سمندی می‌رفتم که توش کوسن‌های قرمز گذاشته بودن.

به‌اش گفتم عربا به کوسن می‌گن: کِشن..کلا دم و دسگای توی ماشین رو می‌گن کِشن..مادرم اینا.

گفت اونم ماشین‌مون نیست..اون یکیه.

چیزی نداشتم بگم. گیج بودم انگار و گم.

خسته بودم و ذهنم تعطیل. فقط دستم رو دادم بش: خودت من رو ببر.

زنی اومد ساعتش رو داد دست مرده و با لحن لوس کش‌داری گفت دخترم رو اوردم..مریض شده..خوبش کن. مرد دختر زن رو که ساعتش بود گرفت. خندید و گفت بدش ببینم. نمی‌دونم حسش چی بود. واقعا حس می‌کرد به دختر زن داشت دست می‌زد یا خود زن...اگه مرد بودم داشتم اون‌جای دختر زن که اون‌جای خود زن بود رو تصور می‌کردم که دارم خوبش می‌کنم. یا خوب می‌کنمش.

مهم نبود این چیزا. زن کون خوبی داشت و راه افتادم دنبالش..کمی پشت سرش راه رفتم و نگاش کردم. ..حوصله‌ام سر رفت. پاستیل خریدم..دوتا کرم ترش جوییدم و بلعیدم..و به آدما نگاه کردم که کاف‌های متحرک بودن و نفرت درونم جوشید.
ساکت بودم و سال اومد پیشم: مردم خلن..دخترم دخترم می‌کرد منظورش ساعتش بود..

بی‌که نگاش کنم نشسته بودم روی کناره‌ی فواره‌ی خاموش وسط پاساژ..یا مجتمع تجاری که می‌گن: خو؟ نظرت چیه؟

گفت: نظرم؟..هیچی سکوت و تف.

خندیدم.
زن با کون خوبش اومد نشونش دادم به سال: ایناهاش..اومده دخترش رو پس بگیره. کونش رو دید بزن من برم باز پاستیل بخرم.

- چرا عصبانی هستی؟..چته؟

- نه نیستم..فقط خسته‌ام..یه کم..یه ذره خسته‌ام.

چیزی گفت که نشنیدم...به مرده گفتم دوتا کرم بده.

گفت چی؟

درستش کردم.

دوتا پاستیل سیبی و ترش بده.

پسر به من نگاه کرد. صورتم ستم بود شاید.

نمی‌دونم. به‌هرحال لباس زیر تنم نبود و سال از دور اشاره می‌کرد شال رو روی یقه‌ام و پایین‌تر بکشم.

کشیدم.

زن دخترش رو روی مچش بسته بود و بیرون اومد.

چشمم به‌اش بود.سال گفت ازش بدت میاد یا خوشت میاد که این‌طوری نگاش می‌کنی؟
هیچ‌کدوم..خوش‌کونه..آدم دلش می‌خواد نگاش کنه..قشنگ راه می‌ره.

-بسه بابا..یعنی خیلی مردی حالا.

خندیدم.

پاستیل رو مکیدم.

- پاستیل می‌خوای؟

- نه..چت شده شهرزاد؟

- فقط خسته‌ام..از این دنیای کونی خسته‌ام.

ادا درمی‌اورد. که یعنی تحت تاثیر موسیقی حرکاتش آروم شده و حتی دنده رو آروم و احساسی عوض می‌کرد و در گاراژ رو خیلی فیلمی باز می‌کرد. خوب می‌خندیدم. بد هم نبود.
قبلش توی ماشین دستم رو گرفته بود می‌گفت دستت گرمه خودت سردی. چرا؟
می‌پرسید چرا دستم گرمه و خوودم سردم. حوصله نداشتم که هیچ دیگه احساس نیاز نمی‌کنم این رو از خودم بپرسم. خیلی کم‌تر از گذشته از خودم سئوال می‌کنم چرا و مشکلی باش ندارم.
موسیقی می‌شنیدم. ترانه.
شیرین که همیشه می‌شنوم. قدیمی‌هاش رو. گاهی و خیلی کم الیسا ... گفت گاهی یخ می‌زنی چرا شهرزاد...چت می‌شه که این‌طوری دستت که می‌گیرم انگا به سنگ دست زدم؟ اگر دمای بدنت نبود شک می‌کردم که زنده‌ای.
گاهی مثل آدم‌هایی حرف می‌زد که کتاب می‌خونن.
بعد ایستاد پیاده شدیم و دستم رو گرفت. تقریبا من رو می‌کشید دنبال خودش. کیف نبرده بودم ..توی تنها پاساژ تر تمیز این‌جا زنان و مردان نسبتا تمیزی بودند...رفتیم ساعت‌فروشی..ساعتم رو درست کنیم.
مرد بلوند بود..روشن. هیکل خوبی داشت و بلوز مشکی پوشیده بود..از بدنش خوشم اومد. از صورتش نه. یه چشمم انگار تعجب کرده باشه خیلی باز بود و اون یکی انگار چشم تنگ کرده باشه ریز. گردن کشیدم بدنش رو بهتر ببینم که پرسید به چی نگاه می‌کنی؟ گفتم به ساعت چوبی روی اون یکی دیوار.
شبیه بابام بود مرده...رنگ چشماش و نوک موهاش که بلوطی و زیتونی بود...ازش متنفر بودم...با تمام وجود از مرد متنفر بودم و دوس داشتم نگاش کنم..تصمیم گرفته بودم نگاش کنم و از بدنش خوشم بیاد..نگاه کردم و نگاه کردم و دندونام رو هم رف..چرا این ساعتا رو نمی‌گرفتم رو سر کسی خرد کنم؟ رو سر مرد..رو سر سال..رو سر هر کسی..بعد ...نه.
نفرت داشتم از مرد و از سال و نه از خودم. خودم رو دوس داشتم و به خودم حق می‌دادم تا دلم بخواد از هر کسی و هر چیزی خوشم بیاد ...اگر مرد بودم و مرد زن بود شاید گولش می‌زدم و باش می‌خوابیدم..اما حالا که زن بودم میلی به مرد نداشتم...فقط بلوز مشکی به‌اش می‌اومد و وقتی می‌خندید دوست داشتی تو صورتش بشاشی.

به پدرم زنگ زدم.

خوب بود. گفت از اول ماه رمضان برادرم اذیتش کرده بعد هم اخبار دزدی‌های توی مملکت که می‌رسد به‌اش حالش بد می‌شود فکر می‌کند که ...
از این حرف‌ها. گفتم اخبار نبیند دیگر. خبری را دنبال نکند. اگر هم دنبال می‌کند خیلی سطحی و از دور. فقط بداند دوروبرش چه می‌گذرد. وقتی نتواند کاری بکند چرا باید مریض کند خودش را.

با مریض شدن او کک هیچ کس نمی‌گوزد حتی نه که بگزد.

خندید.

گفتم از نت و گوشی برای چیزهایی که دوست دارد استفاده کند. شعر، ادبیات، حکمت و چیزهای تخمی دیگر( توی دلم ادامه دادم). بعد گفت  که بهتر است حالا و فشارش شده ده و دیگر قهوه زیاد نمی‌خورد و از این حرف‌ها. گفتم زودتر خوب شود بیایم ببینمش.

راستش این را با بی‌میلی گفتم.
من سرد و بی‌میل و بی‌حوصله و چیزهای دیگر شده‌ام.

مثلا حوصله‌ی رفتن پیش کسی و دیدن دیگران و حرف زدن باهاشان ندارم.

امروز زن هاشم دوبار زنگ زد. خواهرهام  هم..
حوصله‌ی حرف‌های زنانه ندارم.

و همچنین مردانه.

دوست دارم کمی حرف‌هایی بزنم که دوست دارم و چون کسی از اصل حرف‌هایی که من دوست دارم دوست ندارد پس حرف نمی‌زنم. حتی حرف زدن را هم دارم فراموش می‌کنم.

مثلا امروز به زن هاشم گفتم حالش خوب؟

این یعنی احوالپرسی.

بعد هم لحنم شل و کش‌دار و سرد.

سال می‌گوید ..قرص خوردی؟

دوس دارم بگویم بی‌‍حوصله‌ام اما سرم را می‌آورم پایین یعنی ها.

سال بسته‌ی توی نایلکس رو طرف گرفت.
این یعنی ناهار نخورده.

- ناهار نخوردی؟

دستام رو به پیشبندم می‌مالم. پیشبند می‌بندم گاهی اما دستکش دست نمی‌کنم. خیلی کم.
- وقتی غذاهای تو توی خونه باشه آدم غذای شرکت رو بخوره؟ از تصور غذاهات گشنه و بعدش سیر می‌شم...
نزدیک می‌شه.

- از تصور تو هم...
قافیه‌بندی‌اش خوب شده.

دورش می‌کنم.

- کار دارم، حوصله ندارم، بچه‌ها هستن، پیر شدیم دیگه زشته خوب نیست...باید شام درست کنم..ظرفا هم مونده و آشپزخونه جارو می‌خواد

- پ چرا خوشکل شدی؟..این لباس رو چرا پوشیدی؟...
تو صورتم دقیق می‌شه.

- چی‌کار کردی خوشکل شدی...یه تغییر کردی..

- باید بگی خوشکل‌تر شدی...کاری نکردم.. همیشه بودم.

- من از این حرفا بلد نیستم..منظورم این بود که خوشکل‌تر شدی...نه یه کاری کردی.

نمی‌گم این رو دیروز باید می‌دیدی و متوجه می‌شدی که من رو بردی پیش مهناز آرایشگر جدیدم..خوب توقع ندارم مثلا مبارک و زیبا شدی و فلان..یادش می‌ره یا دقت نمی‌کنه..تو این خطا نیست...خودش من رو می‌بره آرایشگاه و میاره و می‌گه رنگ نکنم...باریک نکنم ابرومو..پهن نکنم ابرومو...دستوراتش رو می‌ده اما نتیجه رو نمی‌بینه که مهم هم نیست..ولی سرگرم‌کننده‌اس.

- آها الان فهمیدم..ابروهات این‌طوری شدن..

می‌خندم.

"این‌طوری" دوتا قوسه که تو هوا کشیده. رو به بالا کمی..
- آفرین همیشه این‌طوری بگو برات درست کنن.

- باشه..حالا برو بذار سبزی رو سرخ کنم..
- لا...تعای فُرکی گُفای.

می‌خندم..حقه‌ی مردای عرب برای گول زدن زن‌ها و کشوندنشون به وکرِ شیطان...یا همان وکرِ رحمان در این‌جا. چون بین زن و شوهر گفتن شیطان وجود نداره. رحمان جاریه. همیشه به این حقه می‌خندیدیم بین هم.

- برو بابا...دلاک هم شدم؟ همین که آشپز  و کارگر و همه‌کاره‌ی بی‌جیره مواجبتم بسمه..نمی‌رسم کاری که می‌خوام رو بکنم..هی غذا..هی لباس..هی..
می‌خوام هنوز غر بزنم که دستم رو گرفته..
- ها پ دلاک از کجا بیارم که ابروهاش این‌طوری شده..
باز دوتا قوس مسخره می‌کشه تو هوا...
- خودشم این‌طوری شده...نه فقط ابروت هم نیس..اصلا یه جوری شدی...یه جورِ خوبی..

- برو بابا سال....احساس سلطان سلیم بودن داری...همه کارایی که در عرض یه سال کردم حالا داری کشف می‌کنی؟..چی شده امروز چشمت به جمال نه چندان داشته‌امون باز شده حالا.. برو..بذار به دردام برسم پسر که یکی دوتا نیس.
- ولچ می‌گم بیا کمرم رو کیسه بکش...بم نگو پسر...سرور تو هستم.
واقعا حالش خوب نیست امروز...کی بش حس شاه بودن داده الله اعلم...تصمیم دارم کیسه رو دور گردنش بپیچونم.


وقتی ازت خجالت بکشم یعنی برام جذابی.

زنِ قدیم


ظرف می‌شستم. روی در یخچال با ماژیک وایت‌برد نوشتم مایع‌ظرف‌شویی. تو پرانتز( ترجیحا هر چیزی غیر از همان همیشگی). بار آخر من کودتا کردم و رفتم پریل پرتقالی خریدم. پریل توی خانه‌ی ما تحریم است. همیشه خاکستر می‌خریم. تعصب سال به مارک. مثل تعصبش به جمع کردن آشغال بعد از پیک‌نیک..
باید جمع کنیم بسوزانیم و خاک کنیم.
آدم درستی است البته. در این شکی نیست. من غرغرواَم کمی و ناراضی و در عین حال از آدم‌های آشغال‌بریز نفرت دارم. شاید دوست دارم سال جمع نکند یا نگوید جمع کنید که خودم جمع کنم و این‌ها.
هی حس نکند مسئول، مدیر و مدبر و کلا آدم درسته است و به ما بگوید آشغال‌ نریزید. مثلا یک هسته آلبالو..پوست پسته و پوست ..
می‌گوید اگر هرکس نگوید این‌ها کود می‌شود وضعی اینی نبود که هست. کود بشود..برود زیر خاک کود بشود. گفتم که. آدم درستی است. من اکثرا نادرستم و البته راضی‌ام از خودم. خداوند و خلقش نیز هم راضی باشند. یا نباشند اصلا. میل خودشان.
روی در یخچال نوشتم مایع‌ظرف‌شویی و تعمیر ساعت. قرصِ نمی‌دانم چه چه برای تقویت..دیگر چی؟ مسواک نرم برایم..و؟ کرم ِ کف‌پا.
اگر سال ببیند او هم کودتا می‌کند. خوب حق دارد یک دفتر یادداشت گذاشته روی در یخچال. چرا باید روی سرامیک آشپزخانه یا در خود یخچال بنویسم؟ نمی‌دانم. بیشتر حال می‌دهد و مهم‌تر این‌که سال را عصبانی می‌کند و اعتراض می‌کند. اصلا نمی‌تواند اعتراض نکند و همین می‌خنداندم یواشکی.
نانا یک نقاشی کشیده. چسبانده به در یخچال.
یک درخت با گلی شبیه درختچه از فرط بزرگی. یک ابر و خورشید. برای درخت با آب‌رنگ روی کابینت نقطه نقطه مربعی سیب می‌کشم. شاید هم گل. هر چیزی که قرمز باشد.
خوشکل شده. چرا رنگ قرمز دنیا را خوشکل می‌کند؟ مثل لاک؟ رژ؟ شراب؟ خون؟ انگار اگر جایی قرمز کم داشته باشد چیزی کم دارد اساسی. گل‌های قرمز..قرمز.
اگر دنیا خون کم داشته باشد چیزی کم دارد لابد. بهشت است شاید. آن وقت چطور می‌شود با خیال راحت تویش خیانت کرد و دروغ گفت و چرت و پرت گفت؟
برگشتم ظرف شستن که سال آمد. با پیراهن خاکستری. وقتی لباس‌هایش را اوتو می‌زنم و می‌گویم ریشش را بزند تمیز می‌شود..و خوش‌تیپ..مقبول. کفشش را اگر یولشکی واکس کنم بعد برود پایش کند و حواسش نباشد حتی واکس شده هم خیلی تمیز می‌شود.
بعد می‌آید می‌گوید امروز کارگرها گفتند مهندس خوش‌تیپ شدیا..زنِ جدید؟
و می‌خندد.
نه سال. زنِ قدیم..همان زنِ قدیمی که کارهایش بس که تکراری و معمولی است دیده نمی‌شود.
سال.

خوب شده باشد ..

 لاک سبزآبی  را که رنگ گنبد سلطانیه هست، پاک می‌کنم از ناخن‌های دستم...توی آشپزخانه هستم. قرمه‌سبزی مانده حالا تا آماده شود برای شام. لاک قرمز می‌زنم. قرمز خوش‌رنگی که میم برایم از اصفهان فرستاد. پست کرد. ناخن پاهایم خوشکل می‌شود به نظرم.
به بن که همان‌جا مشغول دم کردن چای است، می‌گویم: پاهام خوشکل شده؟
نگاه می‌کند: ترکیه کودتا شده.
می‌گویم:
-می‌دونم..اگه نیروی زمینی باهاشون همکاری می‌کرد ممکن بود موفق بشن..ارتش بوده و..
خبرش را دو سه ساعت پیش خوانده و شنیده  و دیده بودم.
- باید یه فلاسک دیگه بخریم.
- آره.. پاهام خوشکل شدن؟
- چرا باید ناخنای پات رو رنگ کنی اصلا؟ کاری مسخره‌تر از این؟
- چرا نباید رنگ کنم؟ کاری مسخره‌تر از این؟
شانه بالا می‌اندازد که هرطور دوست داری به او چه اصلا.
در فلاسک را محکم می‌بندد و می‌رود.
به ناخن‌هایم نگاه می‌کنم.
خوب کودتا شده باشد.
یعنی لاک نزنم؟

 بروکن فلاورز...

حق با تو بود.

من هم عوض‌شدنی‌ام.

مثل تو.

خسته‌ام خیلی خسته‌ام.

مثل قبل نیستم. از حال می‌رم زود. جونم درمیاد و کسی این رو نمی‌فهمه.


یه بار زیبا هم دس اون برادرم رو گرفته بود ...و باز یارو بشون گفته بود وقتشون به خیر و زیبا شوکه شده بود.

بالاخره انسانیت رو به دس اورد.


دیشب سالاد ماکارونی درست کردم برای شام. بدون ژامبون. فکر نمی‌کردم کسی بخوره و خوشحال شدم که زیاد درست کردم چون همه دو سه بشقاب رو خوردن. از باغچه ریحون چیدم و خورد کردم توش و نخودفرنگیای چاق تپل هم از فریزر اومدن بیرون. نخودفرنگیا رو خام نگه می‌دارم بعد تو آب ماکارونی که می‌ذارم بجوشه همون موقع می‌ریزم‌شون قل قل کنن و پخته می‌شن..سبز سبز می‌مونن و تپلی‌اشون از بین نمی‌ره و گرد و گوگولی کنار ذرتای شیرین زرد خوشرنگ و خیارشورای خرد شده و اینا..

تو سس پودر موسیر ریختم و پودر سیر کمی...اون طعمی که ژامبون باید بده به غذا رو می‌ده..خودم ژامبون می‌خورم دلم نمیاد به بچه‌ها بدم اما..اینه که دیشب با بشقاب سالاد مارکارونی روی زانو به تماشای فیلمی پرداختم که ...فیلم رو بعد می‌گم اما سالاد ماکارونی فاصله‌ی بودنش در این دنیا یا همون  بعد و قبلش کمتر از یه دیقه بود.

تازه باقی‌مانده‌ی سالاد سال هم  تناول شد و آه خدایا شکرت گویان روی مبل روبروی تلویزیون اینگرید برگمن رو دیدم که ایتالیایی حرف می‌زد.

فیلم اروپا 51 بود یا همچین چیزی.
کلش اینه که ته‌اش اینگرید برگن رو تو تیمارستان نگه می‌دارن آدما زیر پنجره اون پایین داد می‌زنن نه اون دیونه نیس...قدیسه‌اس..قدیسه‌اس...زن فیلنی هم توشون هس که تو فیلم جاده بازی کرده و الانم اسمش یادم نیس...آره اینگرید با چشمانی اشک‌بار و قلبی مملوو از یقین *انسانیت رو به دس میاره.


خاطره:

قدیم یه تالار نزدیک خونه آقام باز کرده بودن..مثلا هنری اینا..کی می‌رف اون‌جا هنر یاد بگیره ؟..هیشکی..هر روز یه بامبولی توش سوار می‌کردن ...برادرم که آخوند شد استعداد عجیبی تو نقاشی مجسمه‌سازی و بازیگری داش...عجیب بود..هیچ کلاسی نرفته بود..اما با خرده خمیر نون و هر چی اعجوبه درست می‌کرد...بابام بش می‌گف اگه مُرد بش می‌گن بیا اینایه روح‌دارشون کن..باید تو اینا روح بدمی...من می‌گفتم با گوز؟ اُ کتک می‌خوردم..اما این برادرم بالاخره آخوند شد و دیگه نقاشی نمی‌کشه، مجسمه نمی‌سازه... و  بازی نمی‌کنه جز با بچه‌اش.. کلا هیچ نقشی بازی نمی‌کنه جز  برای زنش...و بابام ..و خودش..و دنیا..و خدا البته.

چند روز پیش دیدم روی کاغذی با مداد شمعی یه طرح غریب و بسیار هنری از یه چهره هس...بغلش خط خطیای بچه‌ی برادرم... از باقو بچه‌ی برادرم پرسیدم کی این رو کشیده؟ گف نمی‌دونم..می‌دونستم باباش کشیده..پرسیدم فلانی تو این رو کشیدی؟ از دسم گرف و مچاله‌اش کرد..خندید و گف بی‌خیال.

خوب قلبم به درد میاد از سرکوب اون همه هنر ذاتی...اما کاری نمی‌تونم بکنم..در واقع جوان که بودم و کم‌سن و حس می‌کردم باید در دنیا کارهایی بکنم دس این برادرم رو گرفتم و بردم همون تالاره..تست بازیگری بود..یارو بمون گف وقت‌مون به خیر و ما خوشحال شدیم...حس کردیم الان کیارستمی روبرومونه...اون موقع من کیارستمی رو البته نمی‌شناختم..الان هم نمی‌شناسم..ازش یه فیلم دیدم که توش اسم گیلاس داش و یارو توش هی می‌گف نه بابا..نه بابا..یه سربازه که یه مرده می‌خواس اغواش کنه این رو بکشه...سربازه اون مرده رو بکشه..مرد ناامید بود..سربازه خجالت می‌کشید و در برابر سئوالای یارو تو ماشین هی می‌گف نه بابا..از اینش خوشم اومد ..کلش برام همین مهم بود..و البته فیلم عزیز و خیلی عزیز و بسیار باحال و عشق‌دار من: مشق شب.
بله.

بعد برادرم رو بردم و ازش تست گرفتن اُ قبول هم شد اما هم پول می‌خواستن و نبود و هم جدای از این بابای عزیزم هر دومون رو زد و گف بیخود که رفتیم کون بدیم و بهتره که برادرم آخوند و من راهبه بشم.

من که راهبه نشدم و برادرم آخوند شد و یه زن چاق سفید گرفت با بوشیه و نقاب و تشکیلات که همچون مرواریدی سفید درون صدفی سیاه می‌درخشه و پسری بار اورده که بازیاش سربریدن داعشیاس و از این دس اقاویل...

القصه که این تالاره اون موقع‌ها که خاتمی جز آزاد کردن قر و فر  تهرانیا گاهی دلش می‌خواس یه شهرستانیا یه حالی بده فیلمی هم می‌اورد..دوتا فیلم هنری اوردن که هیشکی ازش چیزی نفهمید و بچه‌های فلافل فروش و اینا پاش شیشکی ول کردن و بلند شدن رفتن...اومده بودن زید بازی و خیلی بشون خوش نگذش...من و فاطو دختر داییم چنتا فیلم هم رفتیم دیدیم...یکی‌اش پر از ملافه‌های سفید و صورتای خاکستری بود جاتون خالی.

دبه سوراخ...پلیت  به عنوان دیوار سوراخ..از این گَلونا هس مال روغن و اینا...از اینا سوراخ...فاطو سقلمه می‌زد هی شَهرو..پی إی چی می‌خواد بگه...من می‌گفتم نگاه کن...باید تو سکوت نگاه کنی...راستش الان که غریبه بینمون نیس..یه خورده هم جو گرفته بودم...احساس می‌کردم الان اکلیل هنر بر من باریدن گرفته.

یه جیغ‌هایی هم کشیده شد اون وسط زن‌هایی وسط بیابون حفر کردن ...یه رو چشم و دماغ یه مرده زوم شد تا فاطو گف گه تو سرت که اوردیمون این‌جا..ای خو دماغش مث ...یر یاسر دی‌یونه‌ان خو...
یاسر دی‌یونه تو کوچه‌ی فاطو اینا هی شلوارش رو می‌کشید اونجاش رو نشون خلق‌خدا می‌داد و زن‌ها الکی هم جیغ می‌کشیدن پای این صحنه تا یه روز من زدمش درست...فاطو گرفتش و من با دمپایی براش شرف نذاشتم و اگه نامحرم نبود حتی تخمش هم از پشت شلوار می‌چلوندم که  دیگه هنرنمایی نکنه..آدم تا جوونه جسارت داره..دی‌یونه‌اَن اصلا.

بعد فاطو گف شهرو اوردیمون کجا؟ وجدانا بهترمون نبود تو خونه زیر کولر داشتیم تمرین رقص عربی می‌کردیم؟...فاطو دیگه یادم داده بود چطور دو طرف رو بلرزونم بی‌که بیفتم...خودش ماهر بود...عالی..بلند و ترکه‌ای بود و رو من هم کار می‌کرد...می‌گف خوراک این کاری تو...یاد هم گرفتم خو..اما جای تمرین نبود...مادرم یعنی اگه می‌دید فقط نیم‌سانت از بدنم می‌لرزه در راه سیدعباس شهیدم می‌کرد.

پدرم هم از تعریف غنی هست در این زمینه.
خود پیداست از زانوی او.

بعدشم زن سال شدیم و سال از رقص بدش می‌اومد...یادم رف...هر چی رو تمرین نکنی یادت می‌ره. حتی رقص..عروسی اینا هیچ وخ یا کم می‌رفتم و خواهرام پایه نبودن..حالا گاهی حرکات مختصری یادم میاد..رو به آینه..وقتی آشپزی می‌کنم یا جارو می‌زنم و باورم نمی‌شه این تن تنبل زمانی چه سبک می‌لرزید..فاطو تخصص عشوه هم بود..می‌گف وقتی می‌رقصی قشنگ نگاه کن..عربی نگاه کن....زمزمه نکن با آهنگ..هیچ حرفی نزن یا نخند...چشمات باید حرف بزنه..چشمات باید همه‌ی إی‌کارایه با هم بکنه....یه اختراعاتی داشت. رقصی نبود تو دنیا که بلد نباشه. عربی، فارسی، محلی، عراقی..کردی..هندی.... رقص مار...دسمال‌بازی...به قول خودمون: حتی خارجی...از این زن و مردا آروم در بغل هم با موسیقی رمانتیک..که من نقش مرد رو می‌گرفتم چون کارش سخت نبود...فقط دسم دور کمرش بود و چون ازم درازتر بود می‌خندیدم که چه مردی هم..بعد می‌گف راهم ببر...پاش رو لگد می‌کردم و فلان..می‌گف بیا..تو زن شو..زن می‌شدم..خوب بود..فقط خجالت می‌کشیدم..چون زن بود و بغلم کرده بود خجالت می‌کشیدم..یعنی تماس بدنم با بدنش اذیتم می‌کرد..اون بی‌خیال عین فرفره  و پروانه می‌چرخید...می‌خواستم یا نه پا به پاش خودم رو می‌دیدم که کشیده می‌شدم...می‌چرخیدیم و موهای بلندمون دورمون می‌گشت...
بدنش انگار آفریده شده بود بچرخه و بلرزه و خم و راست....اون پا رو زمین نذاشته اون یکی رو بلند می‌کرد..از همون موقع از رقص خوشم اومد..اگرم خودم نرقصم..دوس دارم نگاه کنم..
الان زن پسرعموش شده..سه تا بچه داره یکی‌ از بچه‌ها قند داره و اون یکی تنبلی چشم..پسرعموش بش می‌گه باید چاق بشه از رقص مثل تموم چیزای دیگه بدش میاد و می‌گه زن‌های جنده فقط خوب می‌رقصن.

فاطو چادریه و گاهی براش عشوه میام از گوشه چشم مثل اون موقع می‌خنده..می‌گن از خواهرام بم شبیه‌تره..یه بار هم دیدمش گفتم فاطو اون یارو یادته انسانیت رو به دس اورد؟ مردیم از خنده.

ها نگفتم؟

خو این‌جا شد هزار و یکشب نه..داستان در داستان.

ها می‌گفتم اون فیلمه پخش شد و آخرش مردی که رو دماغ و چشم و چالش زوم می‌کردن کلنگی رو که هی می‌خواس بزنه تو فرق یه یاروی دس بسته نزد ...کوبیدش تو زمین و بعدش خوشه گندم نشون دادن که یعنی زراعت و فلان

ملت دس زدن.

بلند شدن.

من به فاطو نگاه نمی‌کردم و ازش کنجیر گرفته می‌شدم. محکم و بی‌رحم...فقط آی و اوی می‌کردم یواش و بعد زن و مردی رو دیدیم جلومون. زن دس انداخ دور بازوی مرد و گف: بالاخره انسانیت رو به دس اورد.

مرد با سر تایید کرد. دس انداختم دور بازوی فاطو و گفتم بالاخره...
و منفجر شدیم.
اون شب نه تمرین رقص کردیم و نه خواهرام نگهبانی دادن که مامان بابام نیان یه وقتی.

هی می‌گفتم بالاخره...و هی با فاطو می‌مردیم از خنده...تو همون حیاط خونه آقام..وسط شرجی چسبنده‌ی مرداد ماه..
دیشب به سال گفتم بالاخره انسانیت رو به دس اورد.

سال مسواک می‌زد تف کرد و گف: چی می‌گی تو.

خودم می‌دونستم چی می‌گم من.

حالا شما هم می‌دونید.



الان برای خودت یه دشمن درست کردی.

دقیق نمی‌دونم کدوم سیزن سیمپسون هستیم و قسمت چند اما از قبل گفتم ویلی اسکاتلندی رو با موهای قرمز نارنجی‌اش(حنایی) دوس دارم و اسکینر. مدیر مدرسه‌ی بارت و لیسا.

یک‌جایی هست ویلی می‌گه لعنت به انگلیسی‌ها اونا اسکاتلند رو نابود کردن...لعنت به آلمانیا..لعنت به..با همه دشمنه و به همه لعنت می‌فرسته و عصبانیه  کلا و اسکینرِ مدیر می‌گه شما اسکاتلندیا آدمای درگیری هستید ها..این رو با لحن آروم و شوخی می‌گه.

ویلی با لهجه‌ی خاصش می‌پره به اسکینر: الان برای خودت یه دشمن درست کردی. خودش رو می‌گه یعنی.

نمی‌دونم چی داشت این صحنه که باعث شد زیاد بخندم.

هله هله مانی

مرد میگوید 

به من شنا یاد بده تو ماهی هستی شنا کردن بلدی ....غرق میشوم که اینطور

زن لحاف میکشد روی سر 

_صیدم کن اگه می تونی.

مرد می خواهد صید کند.شنا بلد نیست تورش هم کوچک است 

زن دست و پا میزند و مرد خسته میشود

تور پاره میشود

زن تور مرد را روی سرش می گذارد و لیز و گرم و داغ بالا پایین میشود:

تور بهتر بساز....وقتی هم دریا طوفانی است توی ساحل نگرد

بعضی ماهی ها رو آدما صید میکنن میخورن

بعضی ماهی ها آدم صید میکنن میخورن 

از ما گفتن.

مرد با تور پاره اش از دور نگاه میکند.

عنوان : زمزمه ی جاشوها و صیادهای جنوب.


آدم روغن میزند به تمام بدنش.ماهی لیز میشود ...جای ماهیتابه می لغزد روی روتختی و زیر لحاف شسته شده ی تمیز ....

بعد به صدای باران توی برکه گوش می دهد 

انگار صدای دیار گذشته است ....روی قوری دمنوش تصویر دو ماهی توی برکه است

نگاه شان میکنم به تنشان دست میزنم 

از دست خودم در میروم 

ماهی ها روی قوری اند 

دستم روی شانه هایم.

آمریکا آمریکا لا صابون و لا ریکا

ظهر بعد از مدت‌ها و شاید بهتر باشه بنویسم سال‌ها داکترز دیدم. عجیب به هر چی فکر می‌کنم به هر کی در واقع می‌بینمش. دیشب به دکتری که توی داکترز بود و لباش رو بوتاکس کرده بود فکر می‌کردم.لبا ژل زده و چروکای صورت هم از بین رفته. قیافه‌ای پلاستیکی مصنوعی و مومیایی داره. چند سال یش به‌همراه اوپرا و دکتر فیل می‌دیدم برنامه‌ا ش رو..

امروز دیدمش. قیافه‌اش من رو یاد زیبا می‌اندازه با لبخندای زورکی تعدیل یافته...همون موقع خواستم بنویسم زیبا دارن پخشت می‌کنن اما خیلی وقته حس شوخی ندارم با کسی. با سال و بچه‌ها چرا. با دیگران نه. حوصله‌ی بی‌ظرفیتی و مقابله به مثل ملت رو ندارم.

من زودرنجم پس دیگران رو نرنجونم.

بعد مادربزرگی هشتاد و هفت ساله با گوشواره‌هایی آب‌نباتی اومده بود تو این برنامه. خوراک کارکترای سیمپسون. شورت جین و تشکیلات..اینم اورده بودن می‌گفت که بدترین مادربزرگ دنیاست درسته که ممکنه خودش رو خیس کنه گاهی و نتونه سریع بدوه و فلان اما هنوز هم برای خودش خوشی‌هایی داره. نوه‌اش دختر جوان مو صورتی‌ای این رو درست کرده بود و بعد براش سه تا مرد اورده بودن که انتخاب کنه با کی بپره.

تاپ صورتی و ناخنای بلند..
یکی از مردا موسوم به پدربزرگ سکسی..مرد تمیزی بود که خیلی از خانمِ دل‌جوان جوان‌تر بود..گفت عاشق سکس با زن‌های باتجربه‌اس...دکتر بوتاکسیه هم یه متلک پروند که گرند ما شما اولین‌بار به کی رای دادید؟  پینک گرندما کم نیورد که به فرانکلین..و آمریکایی‌ها شاد خندیدند.

بعد یکی از اون‌ها هم مردی قاضی بود که می‌گفت هیچ وقت خانم مسن رو قضاوت نخواهد کرد و باز دست زدند.

آخرین گزینه مرد پیری بود که ریشو بود و می‌گفت براش عشق مهمه.

سال گفت نه بیا برات چیز دیگه هم مهم باشه...ولک کونش رو داری تو؟

بعد یه زنه هم بود می‌گفت متخصص زنانه و جزء مجریای اون برنامه‌اس. گفت که بله باید در مورد سیف س.کس حرف بزنیم..و مردا موافق بودن سیف س.کس بهترین نوع س.کسه و کازانوای پیر گفت اصلا بدون عشق سکس ناامن می‌شه و کلا پرخطرش چیز خوبی نیست و اگر عشق باشه سکس خود به خود امن می‌شه.

مادربزرگِ صورتی ‌ای ِ به قول آیات کس‌مغز این‌جا چشماش یه درخشش کم‌سو داشت...بعد باز پرسیدن که چقدر می‌تونن از پس خانمِ پیر بربیان؟

دوتای اولی لاف که براش دهن نمی‌ذارن یعنی...نه به این ادبیات..کلی جنتلمانه و اینا.... سومی یا همان آقای عاشق‌پیشه‌ی کون‌ندار به قول سال گفت که قول نمی‌ده خیلی داغ و هات باشه اما قلبش تا وقتی می‌زنه در خدمت زن هست.

و این‌جا؟

بله.

یه گل اورد و داد به خانمِ صورتی گوشواره آبنباتی که شکسته هم بود نمی‌دونم چرا گله و پیرمرد آروم و متین نشسته بود لبخنداش پیرانه بود...پیرزن دستش رو گرفت و کاف‌خلانه گفت سعی‌اشون رو می‌کنن وقت خوبی بگذرونن.

اون دوتا مرد همچنان لبخندای جولیارابرتزی عریضشونو می‌زدن رو به دوربین و آمریکایی‌ها اشک هم ریختند از احساسات و خلاصه :

"God Bless America"

چطور می‌شه موها رو این‌طوری دراورد؟ تو آرایشگاهای ایران می‌شه؟..من که به هر کی گفتم گفته باید بری تهران.

واقعا؟!

خوش به حال مامانم و آنا.

چطور می‌شه این‌طوری درش اورد؟ کلا مهر دارم از ته می‌تراشم تا اون وقت نمی‌شه این مدل از دلم دربیاد؟

زُل‌خُور

سال  موهام رو بویید.

گفتم بوی پیاز داغ می‌ده و آشپزی.

گفت خوبه.

جدی گفت خوبه. تو این‌طور چیزاش جدیه. یعنی لوس نمی‌کنه یه ذره. که مثلا عالیه ..حرف نداره..یا..همون خوبه. زیاد مهم نیس دیگه البته لوس کردن یا نکردن. همین‌طوری خوبه.
هم رو اذیت نکنیم فقط و سال دنبال عینکش بگرده و من با نق بذارمش جلوش اونم هی عینک آفتابی‌ام رو برام پیدا کنه و گوشیم و کلید و کیفم و ریمل و رژم و کتابی که تو دستمه و ادویه‌ها و حتی گاهی باور کنید خودم رو..رفته پیدا کرده دادتش دستم.

- بفرما.

- ممنون.

همینم خوبه.

بعد؟
به‌اش گفتم سال؟

-بله.

سرم رو بالشتک کوتاه مبل بود و پاهام رو زده بودم به دیوار.

- سرت رو بذار رو پام. رو زانوم.

- سفته خیلی..خوبه ها ولی سفته..می‌تونم کف پام رو بزنم به سینه‌ات هم به‌ام احترام بذاری با  بوسیدن روی پام هم ...

- حرف نزن.

- سال؟

- بله؟

- تو هنوز خیال‌پروری‌های دوران مجردی‌ات رو داری؟

- من هیچ‌وقت خیال‌پروری نداشتم..مثل خاطره..

- مثلا مجرد بودی دلت نمی‌خواست زنی داشته باشی ال و بل و فلان..

- دلم می‌خواست تو رو داشته باشم و حالا هم دارم

- برو بابا.

- باور نکن..اصرار نمی‌کنم.

- سال؟

- بله؟

- من هنوز خیال‌پروری‌ دوران مجردیم رو دارم..بعضی وقتا البته...خیلی کم.

چیزی نمی‌گه.

با سرم می‌کوبم رو زانوش.

- آخ وحشی..

- بپرس خوب چیه خیال‌پروریم..

- یه چیز اعصاب‌خردکنه که ترجیح می‌دم ندونم

- توش مرد هست اما اعصاب‌خردکنی نداره

- همین‌که توش عن هست..توش سگ هست اعصاب‌خردکنیه..

- له شو..اصلا. حسود.

- این اسمش حسادت نیست...هزار بار.

- هر چی..همون حسادته.

چیزی نمی‌گه.

- سال؟

- بله.

- خیال‌پروریم رو بگم؟

- نه

- می‌خوام بگم.

- نق نزن.

- دوس دارم بگم خو...به کی بگم پس.

- بگو.

- مثللللاااااااااااااا...

- این‌قدر کش نده کلمه‌ها رو گول نمی‌خورم..می‌خوای حرفای بد بزنی..

- اصلا نمی‌گم

- چه بهتر

- ساااااااااااااااللللللللللللللل

- بِی‌گو

می‌خندم.

- سال الان یه خاطره می‌گم بعد یه خیال‌پروری؟! باشه؟

- رودار می‌شی وقتی بت رو می‌دم اما بگو

- هر وقت می‌رفتم خونه‌ی ممد و ..

- دیگه نگو...این قصه‌‌هات رو با محمد هم تموم کن. بسه دیگه..

- نگم وقتی به زانوش نگاه می‌کردم...

- خفه‌شو.

- باشه..خیال‌پروری..هیچی بعضی وقتا هنوز فکر می‌کنم مردی که صورت نداره..یعنی لباساش خیلی تمیزه و به روزه..و بوی یه ادکلن گرون می‌ده و ماشین بزرگ خیلی شیکی داره..بعد لباساش هم اسپرته هم شیکه ..مارک هم هست..از اینا که یه تی‌شرتشون هفتصد هشتصد..کفشا دو تومن..ساعت مثلا خداتومن...بعد بلدن حرف بزنن...و صندلی رو عقب می‌کشن برای زن..دیدی؟

- همچین جاکشای مادرقحبه‌ای ندیدم و دوس ندارم ببینم.

می‌خندم تا چشمم اشک بیاد..

- سالِ بز بذار تعریف کنم...

- بگو

- هیچی بعد این مرده نمی‌دونم صورتش چطوریه..نمی‌دونم..اما احتمالا ریش سبیل نداره...یه جورایی مثل جراحای خوش‌تیپه..دیدی؟..مثل اون دکتر عنه که رفتیم پیشش...یادته خوش‌تیپ بود؟

- دکتر عنه رو یادم میاد اما خوش‌تیپی‌اش رو نه

- تو ماشینی که حتی تکون خوردنش رو حس نمی‌کنیم...خوب؟!..موسیقی شیک و فلان..بعد می‌ریم رستوران خیلی شیک...خیلی شیک..حتی تو خواب نمی‌بینی چقدر شیک...کلی غذا سفارش می‌دم..کلی ها...بعد وقتی می‌خورم با لذت نگام می‌کنه..نمی‌گه کمتر بخور خودش نمی‌خوره و دست زیر چانه زده بم نگاه می‌کنه...بعد غذاها خوشمزه...چیزای عجیب که نمی‌دونی اسمشون چیه اما لذیذن...پول میز؟ اندازه‌ی حقوق یه ماهمون...هیچی دیگه هی اون زل هی من خُور...هی اون زل هی من خُور..
- خسته نباشید..دیگه از این خیالا نباف و برام تعریف نکن

- به اینم حسودیت شد...؟ می‌گم یارو بی‌صورته...

- کار به صورتش ندارم..مخرجش رو بده دستم کار دارم باش

می‌خندم...خیلی...خیلی

بعد که نفسم سرجاش میاد می‌گم بی‌تربیت...بی‌ادب.

باز سرم رو می‌ذارم رو بالشتک مبل و به مرد بی‌صورت بی‌نوام فکر می‌کنم..

کله‌ام رو می‌خارونم: خو بعد از غذا چی؟!

ندا از خودم به خودم می‌رسه: چه می‌دونم..بعد برو دشویی...سیفون بکش.

- بی‌ادب.

سال چنان گفت خوب و خوشمزه  و یعنی یه چیزی اصلا شهرزاد و  فلان  که بی‌خیال لوس کردن خودم شدم. می‌خواستم بگویم ببخشید اگه کمی کسری..از این حرف‌ها که توی میهمانی‌ها می‌زنند.

عوضش نشستم روبروی تلویزیون و گفتم سفره را جمع کنید.
جمع کردند و ظرف‌ها را هم شستند.

برای ناهار خورشت بامیه پختم. وقتی سال و بن و نانا هی بشقاب‌شان را گرفتند روبروی و گفتند بازم لطفا ته دلم خوشحال شدم. دیدم‌شان سیرند. من وظیفه‌ام سیر کردن سه‌تا آدم و یک باغچه‌ است انگار وقتی خوب انجامش بدهم ابر از روی قلبم کنار می‌رود.

خدایا شکرت.

شیرین عسل من، نانا، بغلم کرده بود سفت و می‌گفت مامان باید تپل باشه...می‌خندیدم و اون، مربیِ زن رو تو برنامه‌ی داکترز  نشون می‌داد و می‌گفت خدا نکنه اون‌طوری بشی.
اونقدر من رو بوسید که التماس کردم: خسته‌ام مادر.
کوتاه اومد.

این روزها خیلی توی حال و هوای کتاب‌هام. هر وقت تنها و بی‌حرف‌تر از همیشه‌ام یعنی آرام‌ترم و هر وقت آرام‌ترم یعنی در فضای دوست‌داشتنی و دنجی که دوست دارم بیشتر  هستم.

مثلا آن شهر کتاب. با دم‌نوش‌هاش و مرد مهربان تویش..که گفت برای شما دم‌نوش خوب است...برایم دم‌نوشی خوب آورد و کتاب قهوه‌ای رنگ جلویم گذاشت...متوجه نشدم چطور زمان گذشت.

صورت بی‌آرایشم توی آینه‌‌ی روبروی دیده می‌شد و بعد دیدم کتاب روبرویم تنهایی پرهیاهو است! جلد روزنامه‌ای انگلیسی گرفته بودندش که به دکور کافه بخورد. جالب بود که حواسم نبود چه می‌خوانم. کتابی...یا تقریبا تنها کتابی که سال و برادرم خوانده‌اند و دوست داشته‌اند و من همیشه به هر دوشان می‌گفتم روانی‌ها.
همیشه صحنه‌هایی از کتاب‌هایی که خوانده‌ام از قبل جلوش چشمم می‌آید.
مثلا صحنه‌ی مردن مادر آیریس و لورا چیس در آدمکش کور..صحنه‌ی عشق‌بازی آیریس و نگرانی‌اش از دیده شدن توسط خاندان شوهر و معشوق که لباس زیرش را می‌درد...

چیزهای دیگر...
کتاب‌های عربی...
النخله و الجیران.

وقتی دختر گندمگون با چشم‌های آهویی عاشق بوی توتون در لباس مرد میانسال شده...وقتی تن زن را وصف می‌کند..و من حس می‌کردم باید متعلق به فرهنگی باشی که عمق واژه‌ها و تعابیر را دریابی.

که وقتی می‌گوید میانه‌اندام و فلان بدانی چرا جذاب است به قلم نویسنده...یا مثلا خدای چیزهای کوچک...شانه‌های صیقلی زن..وقتی مرد تیره با دستش نگه‌اش می‌دارد...
سال می‌گوید این‌روزها صبور و آرامی.

خوب نمی‌گویم چوون بیشتر خودمم.
من به نظر صبور نمی‌رسم و شاید هم نباشم....همیشه گفته‌اند صبر زمانی معنا می‌دهد که چاره‌ای جز همان داشته باشی.
مثلا می‌توانی بروی و نروی. می‌توانی نمانی و می‌مانی..می‌توانی مدارا نکنی و بکنی..و از این حرف‌ها.

اما جدای از این‌ها دلم می‌خواهد شاعری این روزها برایم شعری بگوید با نویسنده‌ای یک خط برای بنویسد. فکر می‌کنم خودم از وصف و حال و روز عمیق و ریشه‌دار این روزهام عاجزم.

سرم خیلی سودا دارد...خیلی..با تمام آرامش و سکوت..پریشان نیستم..اما در سکوت سودا و دیوانگی‌های خوش دارم.

خلاصه برایم شعری بگو.

یا اگر بلدی خطی بنویس.

 دلم می‌خواد فیلم ببینم. سیاه سفید. یه تلویزیون بزرگ بخرم بزنم اتاق خوابم...توش فیلم ببینم..یا کارتون. تنهایی. تنهایی برای من مهمه. در رو روی خودم بستن مهمه. تک‌روی کردن مهمه.
وقتی رفته بودیم سفر سال دنبال جاهای قشنگ بود...من خلوت. سال دلش آب و مرز و جنگل می‌خواست. من هم دوست داشتم خوب اما هیچ‌جا به اندازه‌ی اون تپه‌های کم‌شیبی که تو مسیر روشون دراز کشیدم و ابری بالا سرم بود ..اون تپه‌هایی که خیلی هم گل و گیاه روش نداشت و اسمش چیزی شبیه این بود:

جایی که گرگ زوزه می‌کشه...
هیچ‌جا اون‌طور آرومم نکرد و بم حال نداد.

هیچ‌ نداشت. بچه‌ها دور شدند با سال..من زیر ابری که انگار فقط بالای سرم بود دراز کشیدم...بادی می‌وزید و زیر گوشم رو قلقلک می‌داد...من بیرون خوابم نمی‌بره اما اون‌جا خوابم برد..زوزوه‌ی باد رو می‌شنیدم و حتی صدای فلز گوشواره‌ام و چوب گوشواره‌ام که تق خفه‌ای به گردنم داشت.

یاد شعری افتاده بودم قدیمی که خواننده‌‎ای نابینا  ترانه‌اش را می‌خواند:

کاش گوشواره بودم در گوش محبوب گندمگونم و هر وقت خم و راست می‌شد گردن و بناگوشش را می‌بوسیدم.
قدیمی هست ترانه.

آن روز توی آن خلوت و روی آن تپه‌های کم‌شیب خالی از گیاه و علف با خاک‌هایی تقریبا نرم ...بیشتر از هر زمان دیگری خودم بودم.

خودم بودن نیاز مبرم من است.
چرا حالم بد می‌شود؟ وقتی خودم نیستم یا مجبورم جز همان نشان بدهم...مثلا به هوای محبت خواهرم باید سر و صدای پسرش را تحمل کنم یا ..از این حرف‌ها. این است که دلم تلویزیونی تک‌نفره می‌خواهد. می‌زنمش به دیوار روبرویی..فیلم‌ها و همه چیزم را تنها می‌بینم..توی تاریکی یا نیمه‌روشن.
و حالا یک‌هو چیزی توی روحم زیر و رو شد. انگار حالت تهوع بگیرد روحم.

ترس.
ترس از چیزی که می‌‎بینم توی تلویزیون و ممکن است غمگینم کند.

ممکن است هم نکند.