فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

شب حس می‌کردم روحم از بعضی چیزا عزلت گرفته.

راضی بودم.

مادرم گفت خوب شد هم بود اون‌جا رسوندتون...لابد سرت رو خورد.

گفتم تقریبا...گفت خوب شده..مثل قبل نیست...گفتم بیاد دنبالت اذیت نشی...بعد یادش اومد و گف: تف تو روش که رف کی رو گرفت.
هنوز مادرم نبخشیدتش.

وقتی رسیدیم دسی به سر و روی بابام کشید. خیلی شبیه بابام بود. من شبیه باباش بودم. همه می‌گفتن. عجیب بود. عکس باباش رو کمد بابام. ..وقتی ایستادم پیش عکس بابای ممد خواهرم گف شبیهشی..نمی‌دونم..چرا.
ولی خاله گوشه‌ی چانه رو بابام و باباش و ممد و پسرای ممد و یکی از برادرام داره. مثل مهر خانوادگی.


در مورد آلوچه هم خاطره‌ی دیگه‌ای یادم اومد که امیدوار بودم خودش یادش نباشه.

در مورد زن جمعه‌‎زاده بود.

که می‌ می‌خوندم: هل الیله مرگ آلوچه و اُم جبار م..یوچه.

امشب خورش آلوچه داریم ننه‌جابر هم ...ده‌اس.

واااای؛  بی‌ادب بودم چقدر.

یادش بود یا نه جلوی بن نگفت. هم خوبه.

خاطره‌های آلوچه‌ای

- زن‌ها خورش گوجه سبز درست کردن..نمی‌دونوم این غذاهای استغفرالا لجنه کی یاد زِنا داده...خورش گوجه سبز دیگه چه بازیه دراوردن..یا اون یکی..زن پسر حمزه‌یه می‌شناسی؟

یکی از فامیلا بود...می‌شناختم. خواهرم کلی در موردش گفته بود.

- ها می‌شناسم.

- احنه ابخت یدهه چی درست کرده؟...کتلت بامیه...می‌خواسوم بش بگوم هیمبت البامیه انتی هم اتعلمتی اتطبخین؟!.

خندید.

خنده‌ام گرفت منم.

منظورش این بود که تو هم یاد گرفتی بپزی...تازه به دوران رسیده و چسوان این فامیلا ..می‌شناسمشون دورادور.

- ها دیگه...زنه اومد نشونم داد گف ببین زن پسر پسر عموت چی پخته ..اُ حسودیا...نگاه کردم دیدم نوشته کتلت بامیه...ولک این دیگه چیه درست کردین...بابا بامیه رو بندازین تو خورش بدید بخورن دیگه باید توش کتلت دربیارید...یادمه هم خورشت بامیه‌هات هم خوب بود...

چیزی نگفتم.

- خواهرتم مامانِ بن...خوب فعاله...اون روز مرغ درست کرده با چی؟ اسمش یادوم رف...آلوچه؟!...یادت افتادم..گفتم مامانِ بن آلوچه دوس داش...یادته تو فاتحه عموم از اتاق  خونه جمعه‌زاده می‌دزدیدیم؟!...چقدر خوردیم...موندم چطور اسهال نگرفتیم..

یادم اومد.

خودش اسهال گرفته بود...حتی صدای گوزای هرهری و شلش تو دشویی یادمه...لگد می‌زدم به در دشویی و می‌گفتم درد و فرار می‌کردم.
بلد بود خاطره‌ها رو به نفع خودش ویرایش کنه.

حیف که بن بود و حیف که از بعضی چیّا توبه کرده بودم.



درست می‌گم عایا؟!


- می‌گم مامانِ بن شما تو گروه خواهرم نیستی؟ گروه مال زن‌ها..چی بود اسمش...از این مال گل کاغذیه چیه..گل چینی...آشپزی...خیاطی..

خنده‌ام گرفت و خنده‌ام رو خوردم.

اسمش سفره‌آرایی و آشپزی هست.

- نه نیستم.
- خواهرت هست...خانمم می‌گه خیلی هم فعاله...چندبار عکساش رو نشونم داد..زنه هم خو حساسه نمی‌شه جلوش از کسی تعریف کنی..
- همه زن‌ها حساسن.

- ها خو قِبول داروم..اما خواسوم بگوم..عکسایه دیدوم ماهیاش ...فمیدوم مال تونه ماهیا شهرزاد...

صمیمی شده بود.

- نه وجدانا مال تو نبود!؟..درست می‌گم عایا؟!

عزک و عز امک..." درست می‌گم عایا؟!" کس امک عله هل حچی.

خوبم ممنون

ماشین تکون نمی‌خورد...آروم می‌رفت..دست‌اندازا رو حس نمی‌کردیم..صدا هم نداش. چیز خوبی بود.

اذون تموم شد و شیرین خوند.

ترانه جدید بود.

- هنو شیرین می‌شنوید تو و مهندس مامانِ بن؟
" تو و مهندس" رو جلوی بن به کار برده بود. منظورش این بود که هنوز شیرین می‌شنوی.

- گاهی.

- من اغانینا رو نایل ست می‌بینم..مزیکا...روتاناها خو چیزی ندارن.

چیزی نگفتم.
- والا بچه‌های من که عربی بلد نیستن...رفتیم این زن دهاتیه رَم گرفتیم هم هیچی یادشون نداد...حالا یه سمند انداختم زیر پاش راضی نیس...می‌گه خودت سانتافه اُ ماشین خارجی...من سمند؟! گفتم تو خو آقات یه الاغ داش همونم زلزله برد..این چیزا قسمته ها *خویه....حالا جای خواهرمی ماشالا دیدمت تو عبا خیلی خوشم اومد...گفتم این زنِ اصیله...رحمت به شیری که خوردی.
بن جا به جا شد.

ممد سرفه کرد.

- این پسرت هم جای خواهرزاده‌امه..جای بچه‌امه...منم تو زن شانس نیوردم...دبیرستانی بودم که اینه اوردن گذاشتن ور دلم..یادته خو خواهرم و مرحوم بی‌بی‌ام اوردنش از دهاتای کجا اُ گفتن دهاتیه ...پنج شش سال هم ازم بزرگتر بود و رد شده بود..دیگه جوون بودیم..

دوس نداشتم جلوی بن بگه.

دوس نداشتم از زنش بگه.

دوس نداشتم از زنش بد بگه.

یاد حرفای خواهرام افتادم که همیشه تتوی سیاه زن رو دس می‌ندازن و رنگ پوستش و همه چیش رو...و از قیافه‌ی بدش می‌گن و حساسیت فوق‌العاده‌اش به شوهرش که حتی نسبت به مادرش حسوده و..این‌که چقدر مرده از قیافه ازش سرتره و از سر و زبون و...
دلم سوخت براش.

لابد شوهرش رو دوس داره..بچه‌هاش رو..
زحمت هم می‌کشه...مریض هم بود این اواخر.

- بردیمش هم تهران...بچه‌ها رو گذاشتم پیش مادرم...دیگه بزرگ شدن شکر خدا...دکتر گف چرا زودتر نیوردی...خیلی وضعش خراب بود...حالا هم کاسه‌‌ی زانوش خالی شده...کلسیم می‌زنه...والا از روزی که گرفتیمش هم مریض بود..
چیزی نداشتم بگم.

- خدا به همه سلامتی بده.

- سلامت باشی... زن‌عمو می‌گفت حالت بده...ازدم آدرس دکتر گرفت تهران ..خیلی نگرانت بود..

- خوبم حالا ممنون.

- آدم یه کارایی می‌کنه تو زندگی دیگه تا ابد پاش نوشته می‌شه...

به بیرون نگاه کردم که تاریک تاریک بود...پیام سال اومد: کجایید؟ رسیدید؟

جواب ندادم.

*خویه: برادر.

من


قاری سعید مسلم بود...همون کورت معروف فاتحه‌خونیا و عزاها...دلم گرفت تو عزای عموم و بی‌بی‌ام این رو گذاشته بودن. آسمون پر ابرها نازک آبی صورتی بنفش شده بود...آفتاب قرمز قرمز...دلم خیلی گرفت...ممد خاموشش کرد...
- بابا دلمون گرف دایی...
راضی بودم که خاموشش کرد.

بعد صدای اذان گوشی ممد بلند شد. همون اردبیلی همیشگی و معروف گوشیا..روی ترانه‌ای که پخش کرده بود پوز زد..
صبر کرد اذان تموم شد. دیدمش انگشتاش رو بوسید گذاشت رو پیشونی.

- نماز که می‌خونی دایی؟

- آره.

- باریکلا...مرجع تقلیدت کیه؟

- ندارم..این چیزا رو بلد نیستم...فقط نماز می‌خونم...

خندید.

- منم ندارم...بابات تو این چیزا وارده..کیه مرجع تقلیدش؟

- نمی‌دونم

- ها مامانِ بن؟ کیه مرجع تقلید مهندس؟

- من...

- ها ها ها...ای دمت گرم..خوب گفتی.

بمیر.

و انصتوا

خوبی ممد اینه که اون‌قدر حرف می‌زنه که جمله‌ی قبلی‌اش یادش می‌ره.

- موسیقی؟...چرا تا دلت بخواد...از رپ و اینا گرفته که محمد جواد و حیدر می‌شنون تا عربی..فارسی..هر چی دل تنگت بخواد...من خودم مادرت می‌دونه بن...قدیم ما مثل خواهر برادر با هم بزرگ شدیم...فقط داریوش و ابی و سیاوش می‌شنیدم...مادرت موسیقی فارسی نمی‌شنید...عربی..ام‌کلثوم..فیروز..عبدالحلیم..مو بش می‌گفتوم إی خو مال پیران بابا...می‌گف تونو سننه...دوس داروم...خوشم میا...همه‌اش خو می‌بردنش مسابقه..خودم می‌رسوندمش تا آموزش پرورش اُ اتوبوسا...اما دوستایی داشتا...همه کتاب‌خون و زشت...

خندید.

بن تو موسیقی‌ها می‌گشت.
روی فولدری رفت که قرآن بود.
پخشش کرد.

نمی‌دونم منظورش چی بود...تا گفت وقتی قرآن پخش می‌شه بحرف نزنیم.

ممد ناراضی دهن کجش رو گرفت طرف شیشه...
- قرآن..مگه فاتحه‌یه؟....بی‌بی‎‌ام خو شص سال پیش مرده...

گفتم خدا رحمتش کنه.

ممد پرسید: کیو؟

- همه رو...رحمت فرستادن بر مرده و زنده جایزه.

- مامانِ بن چی‌کار کردید با إی پسره...مخشه زد مهندس؟ بچه باید تو إی سن قرآن گوش بده؟

خودمم جا خوردم از کار بن.

- خوبه قرآن آقا ممد...می‌گه اذا قریء القرآن و استمعوا له و انصتوا لعلکم ترحمون..گوش بدید...که حرف نزنیم.

می‌گرفت ممد منظور بن چیه  و به روی خودش نمی‌اورد.

کی این رو شنیده بود و از کجا؟

عزیزم.

و انصتوا...لابد سر صف تو مدرسه.

آخخخخخ! نکته‌سنج باهوشم.
نمی‌ترسم برات مادر تو این دنیا. عشقم.


موسیقی نداری؟

- امسال چندم می‌ری دایی؟

دایی دایی می‌کرد یعنی برادرمه.
باشه فهمیدیم شما کاری به ما نداری. بهتر.
- نهم...اول دبیرستان سابق.

- ماشالا...محمدجواد ما هم...کدم مدرسه؟

 - شاهد

- ئه؟ نه والا؟!..محمد جواد ما هم..چطور؟!...ما که به خاطر مرحوم پدرم فرستادیمش...تو چطور؟

- مدرسه فرستاد دنبالم... به خاطر معدلم..

ترسیدم. کاش نگفته بود بچه‌ام...تو دلم آیت‌الکرسی خوندم..قل اعوذهایی که بلد بودم...صدقه کنار گذاشتم...

- احسنت...پسرِ آقای سالی دیگه...سرت پر از فرموله ماشالا...

بن سرش تو کتابش بود.

با صدای تو گلویی‌اش گفت:

نه ریاضیم خوب نیست...مثل بابا خوب نیست...

خندید ممد.

-   ولک! پ  رگه ما گرفتت؟!...باز بلند خندید..
-بن این خواهرمون...والدتک...همین مشکل تو رو داشت..خیلی سعی می‌کردم یادش بدم...عمو می‌اوردش یه ماه و دو ماه..یادته مامانِ بن؟! یادته ..اصلا علاقه نداشت...نه علاقه داشت و نه استعداد...سرش هم مثل الان تو تو کتابش بود..باش حرف می‌زدی سر بلند نمی‌کرد..تا آقای مهندس، آقای سال اومد و ..
بن گفت: موسیقی نداری؟

مهندس زاده

سوار شدیم. بن جلو..من و نانا عقب..سال سفارش کرد..ممد گفت خیالش تخت..سال چک کرد کمربندا رو بستیم. ممد شوخی هم کرد که بابا دعای سفر هم می‌خونیم و و کیفم دست بن بود..گذاشت جلوی پاش...حس نشستن توی ماشین بزرگ باحال بود. این ماشین رو باید سال برونه منم جلو بشینم..
کیف کردم یواشکی...سال اومد دم شیشه گفت میام زود...حتما سعی می‌کنم بیام..آروم گفت ببین چه راحته..به فکر تو و بچه‌هام..مادرتم اصرار کرد...گفتن امنه...برادرت..
- باشه سال..می‌دونم همه به فکر منن...ممنون..
- چوکولووووووووووووو
لوس می‌کرد داشت.
ممد گفت: قناری‌های عاشق دل بکنید بابا.
صداش مثل صدای بن تو گلویی بود راست می‌گفتن دخترا. انگار بن حرف زده باشه. عجیب بود.سال خندید و دس بلند کرد.
دور شدیم..ممد زد رو کمر بن: آقا بنِ گل...محمد جواد ما سه برابر توه دایی...می‌برم رژیم لاغری می‌گیره...
بن سرش تو کتاب رو زانوش بود: مثل بابامم من.
- بر منکرش لعنت..مهندس‌زاده‌ای دیگه دایی..
فکر کردم: شروع شد.

باشه فمیدیم تو خوبی.

روی سکوی کوچولوی روبروی خونه نشسته بودیم.

من و نانا. سال و بن ایستاده بودن..
به سال گفتم امروز خواهرم زنگ زد و بن گوشی رو برداشت. گفت وا ! ممد خونه‌اتونه؟ همه می‌گن صدای بن مثل صدای برادرم و ممده.

دوست نداشت و من عمدا این رو گفتم. یه جور حرص و لج داشتم. یه جور خشم که نمی‌دونستم ریشه‌اش چیه و مهم نبود اما بود..سال گفتک به اون چه ربطی داره؟ به برادرت شبیه صداش.
- آها

- تو چی گفتی؟!

- من هیچی..

- باید می‌گفتی صداش شبیه باباشه یا برادرم

- مهم نیست

- مهمه...

- ولم کن سال...پیله نشو بم..

- چته اصلا؟....می‌خوای نری؟ به‌خاطر توه..

- آها باشه به‌خاطر من..باشه ممنون...می‌رم..کی گفته نمی‌رم

ماشین از سربالایی اومد بالا..سانتافه این‌بار..یه جور قهوه‌ای جگری..روم رو کردم طرف خونه‌ی ف همسایه‌امون..قبل از این‌که بیام بیرون لبا و لپا و ابروها رو با دسمال پاک کننده‌ی آرایش پاک کرده بودم..لبام گس و تلخ بود..
چشما رو دورش رو تمیز کرده بودم..سایه رو..زیر ابروی کرم رنگ رو..سورمه مونده بود و کمی خط سیاه دور چشم و ریمل...
مردا دس دادن...سرشونه‌هاشون رو زدن به هم..رو کتف یا نمی‌دونم کجا هم رو بوسیدن..و بن سلام شل شلکی خودش رو داد..نانا خجالت کشیده و من با سر سلام کردم
یاد اون روز افتادم که دیدم بودم این آدم رو با پسرش..اسباب‌بازی دسش بود..و من رو دیده بود. دامن چل تیکه با بلوز آستین سه ربع تنم بود و شال نخی و کیف نخلی..یه روز گرم بود...پارسال فک کنم...تا خواهرم گف ممد...رو گردونده بود و رفته بود تو یه مغازه.

خیلی بم برخورده بود.

دنبال سلام کردن بش نبودم...اما این رو گردانی بی‌ادبی محض بود  و نمی‌بخشیدمش.

خواهرم گف خره خوش‌تیپ شدی زورش می‌اومد بیاد ببیندت...تو زنش رو ندیدی آخه...
برام مهم نبود دلیلش چیه..وقتی کسی نون نمکت رو می‌خوره...به خود پیرمرد اندرزگوم گفتم باشه فمیدیم تو خوبی.

بعدازظهر با ممد اومدم. پسر عموم.

کلی آماده شده بودم و منتظر که سال برسوندم که زنگ زدن بش. برق ایستکاه شهید نمی‌دانم کی کی قطع شده، بیا. باید می‌رفت. نق زدم که نمی‌رم. .بی‌خیال. نانا بغ کرد. از صبح کادو گرفته بود..لاک زده بود.
سال گفت با ترمینال می‌ری؟ با اون همه آرایش و موی درست شده و اینا. سختم بود. نه اهل اون حجابای سفت و سختم تو گرما و نه تحمل دیده زده شدن دارم و لاس و لوس راننده‌ها رو.

گیریم دربست هم می‌کرد باز راننده آینه رو می‌چرخوند و..زورمم می‌اومد بشورم...کلی وقت گذاشته بود ..گفتم بی‌خیال بابا. زنگ می‌زنم می‌گم نمیام دیگه. ..نانا پا کوبید که نه و سال گفت پس من زنگ بزنم به مادرت بگم...فکر نکنه تو باز حوصله نداشتی بری.

زنگ زد و برگشت گفت مادرت می‌گه ممد این‌جاس...داره برمی‌گرده..با اون بیاید بعد من میام..

نگاش کردم.

نگاش رو دزدید.

- ماشالا مرد داری همرات بابا..بن هست.

بازم نگاش کردم...فکر می‌کردم این موضوع رو حل و فصل کرده باشیم دیگه.

- مادرت گفت از ترمینال بهتره که...برادرت هم گفت آره با همون بیان امن‌تره.

- با این صورت؟

- از این روبنده‌ها ببند که می‌بندی وقتی ایام محرم می‌رید سنج و دمام..

- خوب از ترمینال برم و ببندم..

- نه بابا شهرزاد..جلب توجه می‌کنه...

به بن نگاه کردم...سرش تو کتابش بود.

نانا منتظر جواب...
- وقتی میاد خودت هستی؟

- آره.

- نمی‌دونم...خوشم نمیاد...

- منم به خدا شهرزاد...ولی می‌گم حیفه نرید...می‌دونم دخترا هستن اون‌جا کلی می‌خندی..حال و هوا عوض می‌کنی..

- باشه.

- وَقَالَ (علیه السلام):  وَکِتَابُکَ أَبْلَغُ مَا یَنْطِقُ عَنْکَ.

سیگاریایی که از سیگاری بودن خودشون در عذابن این رو می‌گن. که شده ترک کرده باشن...رفته باشن شب دویدن و کلی میوه و پسته‌خوری کردن و فلان، بعد یه شب یه پاکت مارلبروی اصل سرراشون سبز شده..یا کسی رو دیدن که باش رودرواسی داشتن گفته بریم دو نخ دود کنیم و فلان و باز درگیر شدن.

این رو از سیگاریای آماتور تا حرفه‌ای دوروبر شنیدم.
که تو ترک انگار جلوی پاشون دام‌هایی گذاشته که قبل از ترک ازش خبری نبود..وقتی سیگار رو ترک نکرده بودن حتی یه نخ سیگار پیدا نمی‌کردن ..جیبشون پر از سیگار بود چون شاید...آدم بنده‌ی چیزیه که ازش منع می‌شه، گیرم مانع خودش باشه.

نمی‌دونم این ادعاها چقدر صحت داره و مستنده و قابل قبول.

اما چیزی که برام پیش اومده این بوده که زمانی بود که اگه تصمیم به کاری می‌گرفتم چیزهایی مثل مرور خاطره‌ای، زنده شدن حسی، دیدن خوابی ..یک جور حس و حال ماورائی و دریافتی از جای دیگه خلل وارد می‌کرد در تصمیمم...و بعد دریافت‌های ناصحیح شخصی خودم( که حالا  ناصحیح بودن‌شون رو باور کردم)  صحه‌ می‌ذاشت روی اون احساسات. تحلیل‌هایی به نفع روح و خواهش و هوس...نتایج همراه با لذتی گذرا و دردی طولانی می‌شد.

چند وقته به این رسیدم که این خاطره‌ها، این زنده شدن حس‌ها و خواب دیدن‌ها تفسیری روانشناسی داره که اسمش سرکوب خواهش و خواسته و عمل کردنِ ناخودآگاه و فلانه...درست هم هست و لاریب فیه.

اما برای من حس و حال دیگه‌ای هم داره. اگه نفس انسان، نفس سوق دهنده‌ به تباهی‌اش شبیه چیزی باشه که اسمش رو شیطان می‌ذارن، حس می‌کنم این از عمل اونه. عمل شیطانه.

یعنی خواهش نفس، نفسی که تجربه برات ثابت کرده لذتی گذرا و ثانیه‌ای بت می‌ده و حسرتی عمیق و پشیمانی‌ای طولانی و بدتر زخمی دردآور برات رقم می‌زنه که همراه با ذلت و خواریه، مساوی هست با اون چیزی که اسمش هست: فرآورده‌ی شیطان..شیطان تو ذهن هر کس جوریه..و برای هر کس اسمی داره. نفس اماره، حس حقارت، کمبود، بی‌وجدانی، نداشتن اخلاق..عقده..کمبود...هر چی. هر چیزی که سرانجام باعث پشیمانی و ایجاد حس بد بشه برات اسمش شیطانه. شاید این واژه‌ای مذهبی باشه که زورمون بیاد ازش استفاده کنیم.
من دوست دارم و راحت‌ترم و به باورم نزدیک‌تره که از همین اصطلاح و تعریف استفاده کنم: شیطان.

در لذتش شکی نیست..اما آیا لذتی بی‌درد داریم در این دنیا؟ لذت حتی در نوع سالمش همراه با آه و ناله است چه برسه به نوع آسیب‌رسان و ضربه‌زنش.

در پی هر لذتی که نفس از آدم می‌خواد..نفسی که آدم رو خوار و ذلیل می‌کنه، خسران و تباهی و گمراهی و درد و سیاهی هست. هر جا در خفا یا عیان حقی از کسی از جمله خودت ضایع کنی آسیبش سمت خودت برمی‌گرده.
اسمش قصاص هست..عدل خدا..یا کارما..یا خورد و بازخورد..یا..

من به این رسیدم...و ابایی از اصرار ورزیدن بر این اصل ندارم حتی اگه اسمش از طرف عقل و روی بدبین روح انسان : دلخوشکنک و توجیه و مجبا کردن خود برای ادامه باشه.

پس خاطره‌های زنده شده برام بی‌ارزشه چون خودم ارزشمندتر از خاطره‌هام هستم. حس و حال زنده شده برام بی‎قیمته چون قیمت من رو میاره پایین. خوابی اگر می‌بینم بی‌اصل و ریشه و هذیانه چون زندگی واقعی بر اساس خواب و رویا نیست. خیال‌بافی و پروری چیز خوبیه اما توی حیطه‌ی سالم ..هر چیزی جز این آدمی مثل من رو از پا می‌اندازه و من دوس ندارم از پا بیفتم و به پا بیفتم.

دوس دارم روی پا مرگی گرم و جوشان داشته باشم..خون تو رگام بجوشه  وقتی دارم می‌میرم..خون داغم روی صورت و تنم پخش شه و تمام کنم تا این‌که از زور درد عزت نفس پایمال شده به مردنی خوار و همراه ذلت فکر کنم.

نه.

سوختن و سوختن..و سوختن..اگر اصلت خوب و طیب باشه مثل عود هر چی بیشتر بسوزی بوی بهتری می‌دی.

اصل طیب اصل خوش و خوب چیزی نیست که حس کنم ندارم.

گاهی فقط موج‌ها پرتابم کردن و توی لجن پرت شدم و گندیده‌ام...بعد باز موج‌هایی برم داشتن و شسته شدم و خشک شدم و شدم و شدم و سوختم...

حالا شاید خیلی بوی خوشی هم ندم و پیچ و تاب جذابی نداشته باشم.

حداقل بود گند و لجن نمی‌دم ...بوی خوشم هم اگر هست، نوش جون شامه‌ی آنکه لایقشه.

و اگر نباشه آن کس..دماغ خودم که هست. هیچ چوبی مثل عود موقع سوختن خودش، از خوشی سرمست و در خلسه پیچ و تاب نمی‌خوره.

ان اکثرهم لایشکرون

نکنه جز اکثریت ناشکر باشم؟

باید خدا رو شکر کرد. برای همین آدم‌های مجازی که می‌گن من میام شهرزاد. من هستم. فقط تاریخ رو بگو. خودم رو می‌رسونم.
برای وجود خواهرها حتی..
که خوب یا بد هستن. باهاشون می‌خندم..به بچه‌هاشون هدیه می‌دم..براشون شیره درست می‌کنم..می‌خندونم‌شون..می‌خندم باهاشون..شوهراشون هم خوبن...دو سه تاشون گفتن ما میایم..فوقش با شوهرا میایم و بچه رو بذاریم اون‌ور و پیشت می‌مونیم...شوهراشون بام خوبن و بم احترام می‌ذارن.

خدا رو شکر.

لابد هستند آدم‌هایی تک و تنها. بی‌دوست، بی‌خواهر، بی سال...فقط درد و بیماری همراشون هست.

خدایا شکر برای اون چیزایی که دارم.

برای اون چیزایی که ندارم هم شکر ِ بیشتر.

بحیاتک یا ولدی امرأة عیناها سبحان المعبود: در زندگی تو پسرم زنی وجود دارد که چشمانش؟ سبحان‌الله!(شکوهمند)

فمها مرسوم کالعنقود: دهانش همچون خوشه‌ی انگور رسم شده

ضحکتها أنغام و ورود: خنده‌اش موسیقی و گل
والشعر الغجری المجنون یسافر فی کل الدنیا: و موهای کولی‌وار دیوانه‌اش به همه‌ی دنیا سفر می‌کند

قد تغدو امرأة یا ولدی یهواها القلب هی الدنیا:  پسرم تو زنی را می‌خواهی که قلب دنیا دوست می‌داردش


این قسمتی از شعر نزار قبانی هست که عبدالحلیم حافظ آوازش را خوانده. قبلا در موردش گفته‌ام.
امروز موهای نانا را شانه می‌کردم..یادش افتادم.









کل ما اغنی - شیرین عبدالوهاب/ حسام حبیب


یاااا، یا حبیبی کل حاجة بحبها حبیتها بیک

عزیزم، هر چیزی که دوس دارم به عشق تو دوس دارم


یاااا، یا حبیبی روحی لیل ونهار بتطمن علیک
عزیزدلم شب و روز حالت رو می‌پرسم


کل ما بصحى کل ما بغنی کل ما یوم یعدی جدید
هر وقت بیدار بشم، هر وقت ترانه بخونم، هر روز تازه‌ای که بگذره

حبک لیا بیطمنی مهما تکون حبیبی بعید
عشق تو باعث آرامش منه، هر چقدر که تو عزیزم، دور باشی ازم


یاللی طلعت بیک م الدنیا دنیتی آن أکون ویاک
تنها چیزی که از دنیا به دس اوردم تو بودی، دنیام اینه که با تو باشم

حتى العمر لو فیه ثانیة تبقى الثانیه عمری معاک
حتی اگه یه ثانیه از عمرم باقی مونده باشه اون یه ثانیه عمریه که با تو می‌‎گذره

اااا، یا حبیبی حبک هو الدنیا والناس والحیاة
عزیزم عشق تو دنیاس و مردم و زندگیه

یاااا، یا حبیبی حبک هو الحلم اللی مکمل معاه
عشق تو رویا و امیدیه که باهاش زندگی‌ام رو ادامه می‌دم


فیک من طبعی فیک من روحی فیک کل اللی بتمناه
طبع و اخلاق و روحت شبیه منه، هر چی آرزو دارم تو وجودت هس

حضنک ده اللی طمن روحی حضنک ده اللی بستناه
آغوشت اونیه که بم آرامش داد آغوشت اونیه که منتظرش بودم







این برقعه:



این‌جا رو ببینید.

دیشب رفته بودم پیش شریفه. دیدم باباش دم در نشسته. تا شریفه بیاد نشستم پیشش...رو بلوک کنارش.

سال هم بود.

به اندازه‌ی جمعیت ایران مارمولک روی دیوار بلوکی پشت سرمون  بود و من هی تو ترس بودم که اگه یکی‌اشون روم بپره..بعد به خودم گفتم برو بابا...خوبه یه چاق و چله‌اش رو تو خونه داری که هنوز سال نکشتتش...بعدا در موردش می‌نویسم.
باباش حرف می‌زد و  پرسید که از کدوم طایفه هستیم و گفتم و گفت کفووو که یاد مهدی یراحی برنامه‌ی خندوانه افتادم که به جناب خان می‌گفت کفووو  و تو دلم خندیدم و گفت که بیست و هفت سال سابقه جمع کرده اما نوزده سالش رو قبول کردن..و الان حقوقش هشتصده..و شریفه دندوناش رو درست کرده و پول رو دسش گذاشته که دلم برای شریفه سوخت اگه می‌شنید که این رو پشت سرش می‌گه ناراحت می‌شد.. تموم خرجای خونه با شریفه‌اس و پول خیاطیش...حتی برای برادرش کفش و کیف و شلوار می‌خره و پوول مانتوهای خواهراش و لباسای بچه‌ی برادرش و....
و گفت که حتی زن اسفندیار رستمی هم که کارمنده گنده‌اییه تو شرکت میاد پیش شریفه مانتو می‌دوزه که نمی‌شناختم کیه و زنش کیه..اما چندبار شنیده بودم شریفه و مادر خواهرش به این رستم نازیده بودن...برای بابای شریفه مهم بود...و پرسید هاشم اینا رو می‌شناسیم؟ که گفتم همکار شوهرمه..گف خیلی پدرش مرد خوبی بود..مرد بود نه مثل پسراش بی‌عرضه ...و زنش(مادر هاشم) دهیار رو زده بوداومده بودن جاده درست کنن وسط زمین‌هاشون ماشین‌هاشون رو پنچر کردن و بیرون‌شون کردن...و گفت دمش گرم مادر شریفه پیشش نبود و به قول عربا چان ماخذ راحته.....گفت می‌ره تهران و بندر جنس میاره می‌فروشه..
می‌دونستم می‌ره بندر و می‌ره اهواز..تهرانش الکی بود...البته شایدم می‌رف  ولی برای این آدما که تهران پاریسه براشون، لاف زده بود احتمالا...عمه‌ی سعاد زن هاشم..گفت از اولشم زنِ شیری بود..که سال گف پاستوریزه تو گوشم و گفتم هیسس.

قبول داشتم زنیه که با بقیه‌ی زن‌ها فرق می‌کنه ..اخبار گوش می‌ده و حالیشه نسبت به بقیه‌ی زن‌ها..از یه جهت شیر بود به نظرم و به نظر بابای شریفه احتمالا:
  سفیدیش.
بابای شریفه شیر رو به فارسی می‌گفت مثل عربای این‌جا. نمی‌گفت حلیب مثل ما. هم حلیب رو..و هم سبع که یعنی شیر..اونم می‌گفت: شیرا. مونث شیر. گشته بودن تو عربی فارسی درست.
شنیده بودم که وقتی می‌خوان بگم فلانی هست که ما می‌گیم: موجود؟ مثلا  حنتوش ابن طربوش انت موجود؟ اینا می‌گن حنتوش هستک؟!..ولک چه بییییید. عربی‌تون موارِک بو.
خلاصه شیر بودن چیزیه که عروسا و دخترا و حتی پسرای مادر هاشم ازش به ارث نبردن.
در مورد این گفت که حیوون دوس داره که گفتم منم...گف کشاورزی هم گفتم منم...گف ولی سخته..گفتم آره..من فقط دوس دارم اما نمی‌تونم...بلد نیستم...برامم سخته..زورش رو ندارم..گف پدرم کیه و بابای پدرم و بابای اون که وقتی دید تا هفت جد رو حفظم به سال گف این زنت نه زن کمیه ها...مردا إی چیزایه نمی‌دونن چه برسه به زِن‌ها...سال خندید و تو گوشم چیزی گف که ترجمه‌اش می‌شه ها می‌دونم چیز خیلی خوبیه...و دور از چشم بابای شریفه حرکت ناجوانمردانه‌ای انجام داد.

شب بود..عبا سیاه بود..دست تطاول سال دراز..حتی نشد بگم آخ..یا آی..بعد تو ماشین دستش رو گاز گرفتم که به من گفت خیلی دوس داره آدمایی که فکر می‌کنن دیگه تکم نیس و پشتم دیواره و آخرین زن عاقل روزگارم این کارام رو هم ببینن..بعد هی ازش بخوان قدرم رو بدونه و فلان.

بازوم رو نشون دادم کبود شده بود...
گف خو تو عرب سوسولی هستی چیکارت کنم..زن عرب باید شلاق بخوره و آخ نگه....تو هم زنی؟!

گفتم اون زن نیس عشقم...یابوه..که زن عرب یابو نیس قربونت برم..یکی می‌خوره دوتا می‌زنه.

گف برو بابا...زدنتم دیدیم...خیلی رودار شده بود...هیچی نگفتم...فقط آستین بلوزوش رو زدم بالا جای گاز چند سال پیش رو نشونش دادم...که هنو یه دایره‌ی قهوه‌ای مونده جاش... جاش رو مالید و گف:
واکسن هاری اون موقع نداشتیم بت بزنم..

فکر می‌کرد عصبانی می‌شم..خیلی وقته واکنش نشون نمی‌دم به مراد دلش نمی‌رسونمش..گفتم آره نبود..وگرنه ازت نمی‌گرفتم.
گفت زن عرب زبون داره فقط...اونم کی زن‌های طایفه‌ی شما..فقط زبونن و ..البته تو از بین‌شون فقط زبونی و..

و.. رو ادامه نمی‌دم چون سال بی‌شعوره در این مورد.
من خوبم.

نگو یه جور پیتزاس.

دیروز نانا پنیر پیتزای تکه‌ی پیتزایی که الکی اسمش رو گذاشته بودم پیتزای یونانی که خرخروهای من بخورن رو با زبونش جمع کرد. قطعه‌ی پیتزا رو گرفته بود بالا و سرش رو خم کرد بود زیرش و پنیرش رو با زبونش جمع می‌کرد.

بعد گفت: ماما؟ من فکر می‌کردم یونان اسم کشوره...نگو یه جور پیتزاس.

بوی جوجه

دیروز رفته بودیم برای سینو هدیه بخریم با نانا و سال. بعد از سال‌ها وارد اسباب‌بازی فروشی شدم. خوب زود یاد بن افتادم. جوجه‌های پلاستیکی کوکی روبروی امام‌زاده. سر سیاه و چشم‌هاش که شبیه تخمه بود و مشکی..که نشسته بود. چمپاتمه زده بود روی زمین سرش را پایین آورده بود و به جوجه‌ها نگاه می‌کرد و بعد پرسید: عمو این چنده؟ با لهجه‌ی عربی‌ای غلیظی که هنوز وقتی یادش می‌افتم می‌خندم...بعد برگشت به من نگاه کرد: ماما بعدا از اینا برام می‌خری؟ هنوز نمی‌تونم خودم رابابت بچه‌دار شدن توی این دنیای گواد میان این آدمای منیوچ ببخشم.

هنوز دیروز عبایم رو گرفتم رو چشمام و به بهانه‌ی درست کردن شال کشیدمش پایین.. حلقه‌های بغض رو تند تند قورت دارم که عین دایره‌های حاشیه‌دار تیز بودن می‌بریدن و رد می‌شدن...من نمی‌تونستم بن رو برگردونم به دو سال نیمگی  یا سه سالگیش...که  توک زبونی عربی بام حرف بزنه و درکش از سنش خیلی خیلی بالاتر باشه..

چرا باید پسرم بادرک باشه؟
چرا نباید پسرم لوس پرتوقع و بی‌ادب و آشغال و عوضی و لاشی باشه و رودار و پررو.....نباید بچه‌هام این‌طور بار می‌اومدن. که دیروز ببرم‌شون لوازم‌التحریر فروشی و بن کیف کلاس شیشمش رو داشته باشه و بگه نه کیف نمی‌خوام هنوز کیفم خوبه..خراب نشده..

امسال اول دبیرستان می‌ره و از کلاس اول راهنمایی کیفش رو عوض نکرده.

هر چی می‌گم کیف جدید بگیر می‌گه بی‌خیال ماما..این هنوز سالمه.

یا نانا که دختره..باید تل بخواد..گیر...یا کیفای باربی...که هنوز کیف پیش‌دبستانی‌اش رو بگه خوبه...هنوز سالمه که...
نه. اگه بچه‌هام از زندگی زیاد نخوان زندگی زیاد بشون نمی‌ده.
دلم نمی‌خواس این‌طور بار بیان. اما اومدن.
نانا با دقت برای سینو تانک انتخاب کرد. من برای سول و پوتو هم..برای آنا هم..دلم نیومد برای سینو چیزی بگیرم برای اونا نگیرم. به سال گفتم برای بچه‌های برادرت هم برداریم..برای بچه‌های الهام ...برای دانیال و اون کوچیکه که چشم‌هاشون شبیه بچگیای بن، ژاپنیه.
کره‌ای.
قربون اون چشمات برم مادر. عزیز دلِِ مهربونم.
گفت نه الان نه.
نسبت به خانواده‌اش سرده. گناه دارن پدر و مادرش. با من بد بودن درست اما اون پسرشونه. باید بره بشون سر بزنه. بچه‌ها رو ببره پدربزرگ مادربزرگ‌شون رو ببینن.
خواهر برادرهاش رو ببینه. بچه‌ها عمه‌ها و عموهاشون رو ببینن.
فامیل خوبه.

داشتن فامیل برای سلامت روانی خیلی خوبه.
نگاه کردم و کردم ..تا پسربچه‌ی تپل کوچولویی اومد تو و یه آهی از سر خوشی و لذت کشید. حواسم بش بود که تو هوا پرید چند بار از خوشی. خواهر کوچولوی تپل‌تر از خودش تو بغل مامان جوونش بود و پدرش هم بودش..پدر به پسربچه گفت:
آراد...این شمشیر و گرز و این سپر رو بردار...
خود پدره دوس داش احتمالا. پسربچه گف نه..و دوید طرف ماشینا...مادرش گف از اینا داری..چیز جدید بردار...پسربچه نق زد و بالاخره پدر و مادر چیزی را خریدن که پسربچه می‌خواس..براش خوشحال بودم..وقتی پسربچه رو دیدم قلبم تند زد...دلم می‌خواس به مادرش بگم براش بخر حتی اگه ازش داشته باشه..دوس داره خوب...برای پسربچه‌ها چیزی رو که دوس دارن بخرید..حتی اگه هزارتا ازش داشته باشن.
نانا چیزی برای خودش نخواس..یه گربه‌ی کوچولوی چشم آبی برداش..بعد که پدر مادر بچه رفتن  پیتزا بگیرن لپ بچه رو آروم کشیدم گفتم چه ماشین خوشکلی خوش به حالت...گرفتش طرفم نشونش داد...گفتم خیلی قشنگه..مبارک باشه..باطری هم می‌خوره...گفت آره شارژ هم می‌شه..

شارژ رو گفت شالژ.
پدرش برگش پیش بچه و به پدرش گفتم می‌شه رو موهاش رو ببوسم؟ مادرش رفته بود شیر بده به دختره فک کنم. مرده گف خواهش می‌کنم و فلان..روی موهاش رو بوسیدم. بوی جوجه می‌داد.

بوی موهای بن تو اون سن.

خیلی دوسش داشتم پسره رو و براش کلی خوشحال بودم...

همیشه فکر می‌کردم بی‌که به کسی بگویم که اگر زمانی به کسی، مخصوص، زنی، خواهری نیاز پیدا کنم پیش کی بروم. همیشه وقتی می‌آیند این‌جا با بچه و فلان و می‌مانند یا من می‌روم و عزیزم و جانم‌ها راه می‌افتد، و خریدهای کوچولویم را می‌گیرند و می‌گیرم و  دورهمی‌های خواهرانه شکل می‌گیرد لحظاتی چند روی صحنه‌ی در حال اجرا، که رقصی، ادای کسی درآوردن، شوخی،خنده،غیبت،به آن و این خندیدن، خوردن، پختن...چیزی تماشا کردن و فلان بوده پوز زده‌ام و زمانی را تصور کرده‌ام که نیاز داشته‌ باشم، کسی دستم را بگیرد.
همیشه آدم‌های توی صحنه رنگ باخته‌اند..کم‌رنگ شده..پودر شده‌اند..مثل پلاستیک‌های توی آفتاب کم‌رنگ شده‌اند تا کاملا از بین بروند و محو شوند..
مدتی هم که بیمار بوده‌ام توی خانه و کسی آمد پیشم عاقبتش رو شد، خیلی اتفاقی و واقعا هم نمی‌دانم چطور و چرا خیلی اتفاقی و معجزه‌وار بی‌که حتی خوابش را ببینم لیست صدگانه‌ای از پیام‌هایی رسید دستم که باید حذف می‌شدند به خیال صاحب‌نشان...نمی‌دانم چرا ایرانسل تصمیم گرفته بود همه‌اشان را ساعت دوی شب خیلی اتفاقی در حالی‌که سعی می‌کرده‌ام با گوشی قدیمی ور بروم که ببینم باطری‌اش سالم است یا نه، جمع کند توی بقچه و یک‌جا پهن‌شان کند روبرویم...چند روز قبلش زیر خیمه‌ی امام حسین خیلی گریه کرده بودم...نمی‌دانم... خیلی زنِ عامیانه‌طور فکر می‌کنم از همانست.
حسادت و کینه و حرص و خشم عجیبی کشف کردم نسبت به خودم. حس می‌کردم یک چیزی در اطراف درست نیست اما نمی‌دانستم چیست.در سکوت در لب و دماغ ورچیدن، در فضای اطرافم حتی، چیزی سنگین و سیاه بود که نمی‌دانستم چیست. نفس کم می‌آوردم از فرط سنگینی‌اش.. چی بود خوب؟ تا بالاخره پیام‌های یک‌جا با هم رسید. اگر گوشی دستم نبود؟ اگر دوی شب خیلی اتفاقی انگار کسی بیدارم کرده باشد همین‌‎طوری دست دراز نکرده بودم گوشی را از زیر تخت بردارم ببینم این ماس‌ماسکِ سیاه قدیمی به درد می‌خورد هنوز برای گذاشتن سیم‌کارت جدید رویش یا نه..که مثلا همراه ال باشد روی گوشی خودم..ایرانسل را بگذارم روی این گوشی..
بعد؟
انگار دیدن عشق و محبت سال به من حقی از کسی ضایع کرده باشد، انگار اگر مردی، شوهری، زیدی، فلانی آن‌طور که سال حداقل در ظاهر با من خوب بود باهاشان خوب نبود، مقصر من بودم و "لیاقت" نداشتن و " قدر ندانستن" و  "غول" بودنم برای سال و "زن" نبودنم و...فلان هزارباره تکرار شده بود توی پیام‌ها..
انگار اگر سال جایی علیرغم میل من هی دربیاید بگوید زنِ من، زن‌ترین زن دنیا برای من از زن بودن دیگران کم کرده باشد...
به‌هرحال هر چه بود چیزی را دیدم که جهان‌بینی‌ام را کلا زیر و رو کرد نسبت به آدم‌ها به طور عام و زن‌ها به‌طور خاص و خواهرها به طور خاص‌تر.
این است که این به شهرزاد سر زدن‌ها، دلمان تنگ شده‌ها،دوستت داریم‌ها، فلان‌ها و بهمان‌ها...همه‌اشان رنگ باخته‌اند و رویشان حسابی باز نمی‌کنم دیگر که حتی به‌اشان مشکوکم.. آن‌قدر مشکوکم که همان لحظه‌ی دریافت‌شان بدون حرف به صاحب‌نشان برشان می‌گردانم.
قبلا هم باز نکرده بودم فقط قبلا مهر داشتم. البته نمی‌توانم بگویم الان علیرغم دانستن همه چیز ندارم.
هنوز هر جا چیز کوچکی می‌بینم می‌خرمش حتی برای آدمی که آن‌ حرف‌ها را زده بود در موردم.
نه مثل قبل اما نمی‌توانم بگویم بدی‌اش را می‌خواهم یا بدبختی یا ...می‌خواهم فقط شرش از من دور باشد.
هنوز جمع‌های خواهرانه را دوست دارم، شوخی و خنده و فلانش را...فقط مهر شدیدی که قبلا توی دلم بود...مهر خارج از وصفی که نسبت به آدم‌ها و دنیا داشتم کم شده که بهتر.
ما نیامدیم در این‌ دنیا کورکورانه مهربان باشیم یا مهربانی بگیریم. آمده‌ایم یاد بگیریم، تجربه کسب کنیم و بعدش اگر مهربان بودیم و ماندیم مهربانی‌مان ارزشمند خواهد بود.
اگر برعکس بود و پیام‌های من علیه کسی به شوهر آن کس می‌رسید به آن کس چه؟
خوب خدا را شکر که خودم را در این موقعیت قرار نداده‌ام هیچ‌وقت و امیدوارم قرار نگیرم.
حداقل تا زنده‌ام.


سرمه‌دان

نیمه‌ی دوم شهریوی اگر همه چیز خوب پیش برود و به مورد غیرمترقبه‌ای برنخوریم نوبت جراحی دارم. کارهایش را کرده‌ام تقریبا.مانده همراه.
خواهر داشتن چیز خوبی است...برایت می‌توانند سرمه‌دان بخرند ...یا برایت برقع رنگی می‌خرند که به هیچ دردی هم نخورد ولی اسمش این است که برایت برقع خریده‌اند.
اما چیزهای دیگری هست،چیزهایی جدی تر ....من پنج تا خواهر دارم.
دوتاشان بچه‌ی کوچک و فلان.
سه‌تای دیگرشان وقتشان آزاد است و خالی،  ترس و فلانش خوب جهنم ..می‌ماند یک چیز.
ته ذهنم فکر می‌کنم کی شب بماند پیشم بیمارستان؟
سال را که بخش زنان راه نمی‌دهند.
یک شب ....دو شب....سه شب....
کسی نیست.
کسی نبوده.
کسی نخواهد بود.
دیروز که با ه صحبت می‌کردم، و متوجه شد که تهران است بیمارستان و فلان بی‌مقدمه درآمد گفت میام پیشت، تعارف یا جدی،سر زدن یا شب ماندن دلم همچین آدمی خواست توی زندگی‌. که بی‌مقدمه بگوید روی من حساب کن. هستم.
ه آدم مجازی است. خودش می‌گوید تو از قدیمی‌ترین دوستانم هستی. از نود من را می‌خواند. وقتی پرسید بیمارستان کجاست..مطب کجاست..قیطریه...فلان..و گفت خوب به ما نزدیک هم هست..و درآمد گفت میام پیشت..دلم گرم شد.
چه بشود بیاید چه نشود دلم یک همچین "میام پیشتِ" بی‌نق‌نق و مِن‌مِن و منتی می‌خواهد.
آدم‌های مجازی خیلی وقت‌ها برای من فامیل، خواهر و برادر و دوستان حقیقی‌تری بوده‌اند. خیلی واقعی‌تر و حقیقی‌تر از آدم‌هایی که صله‌ی خونی و فامیلی به‌ام ربط‌شان می‌دهد.
در مورد مادرم که حرفی نمی‌زنم.
وقتی به‌اش زنگ زدم لیست بلندبالایی از افسردگی‌های پدرم به من داد و گفت ببریمش پیش لرها..پیش ضیغم این‌ها..حالش خوب می‌شود.
بعد گفت پس چطور ممد ماند پیش زنش...سال بماند پیش تو.
برادرم هم با روسری و شال عکس می‌گیرد و می‌فرستد برایم. چیزی که نمی‌گویم می‌نویسد: عکس‌هایم را دیدی؟
مسکن را می‌بلعم و به صورت تیره‌اش توی روسری قهوه‌ای نگاه می‌کنم. حذف‌شان می‌کنم.

چند روز پیش  کسی برام ویدیویی برام فرستاد در مورد داعشی‌ای که به دست نیروهای مخالف افتاده. لباس زنونه تنش کرده بودن آرایشش داده بودن و با دمپایی می‌زدن تو سر و صورتش.

عصبیم کرد.

یارو رو بلاک کردم و حذف و به جهنم و اسفل السافلین واصلش کردم مثلا خوشحالم می‌کرد این ویدیو؟..نه.

 چندوقت پیش به آیه‌ای در قرآن برخوردم که در مورد برخورد با اسرا بود. نوشته بود یا منت بذا رید و اگر آزادشون می‌کنید اگه نه که باشون خوش‌رفتار باشید...مثلا دس و پاشون رو ببندید که فرار نکنن و ...که این طبیعیه...یادم نیس کدوم آیه یا سوره. مفهومش تو ذهنم موند.

امروز به این تصاویر برخوردم

اینا داعشی‌ان.

کامنتا رو خوندم. من اگه دل‌سوخته بودم از داعش..اگر پسرم برادرم پدرم رو سر بریده بودن جلوی چشمم اگه به من دخترم خواهرم تجاوز می‌کردن و می‌فروختن من رو..اگه پسرم رو سر می‌بریدن و پسرم یا زهرا یا زهرا می‌گفت تا گردنش کامل بریده شه و...

حتما از دیدن این تصاویر نه تنها اذیت نمی‌شدم که این جزا و قصاص رو خیلی کم‌تر از حقشون می‌دیدم.

قصاص چیز خوبیه. دل خنک کنه. برای من که این‌طوره. گاهی آدم خودش دس به کار می‌شه و گاهی به خدا واگذار می‌کنه. عربا مسئله‌ی انتقام و ثارگیری براشون مهمه. .شاید برای همین تو قرآن بشون اجازه‌ی قصاصِ به حق داده شده. البته این ربطی به عرب و غیر عرب نداره..کل دنیا مسئله‌ی انتقام و مقابله به مثل یا بدتر چیز رایجیه..تو قرآن گفته شده خوبی رو به خوبی بهتر جواب بدید..بالتی هی احسن.

بدی رو گفته به همون بدی جواب بدید.

بدتر نکنید.

حالا داشتم به عکسای اینا نگاه می‌کردم.

کامنتا رو خوندم.

کسایی گفته بودن دمتون گرم اینا جوونا ی ما رو کشتن..اینا امنیت رو از بین بردن..اینا انسان نیستن که باهاشون مثل انسان رفتار شه..اینا...

و کسایی هم گفته بودن: این اخلاق ما نیست. حدیثی هم بود از یکی از ائمه که اگه قاتل  حضرت علی ازم بخشش بخواد می‌بخشمش. یادم نیس کدوم امام بود.شاید اما صادق.

درست یادم نیس.
باز یاد چیزی افتادم گفته شده بود جایی در قرآن که کافرا رو فحش ندید(توهین نکنید) چون به بدترش مقابله به مثل می‌کنن..و این هتک حرمت ایجاد می‌کنه.

این چیزا رو البته جا داره اول از همه به خودم تو زندگی شخصیم بگم.

فحش ندم..ناسزا نگم..و بی‌احترامی نکنم که مثل یا بدترش رو نبینم.

اینا کفش و دمپایی تو دهنشونه..فردا داعش چیزی بدتر می‌کنه دهن اسرای طرف مقابل.

به‌هرحال کسی هم این وسط خندیده بود که آقا چرا این یکی نصف دمپایی دهنشه...نکنه پارتی داشته؟




چشمم افتاد به کامنتی که:
این اخلاق اسلامی نیست اگه دارید به اسم  و به خاطر اسلام می‌جنگید.

کسی هم نوشته بود: برو عامو..برو بابا...
صفحه رو از هیستوری پاک کردم.


آزادیِ سر بریده


جواد سلیم مجسمه‌سازی عراقیه. توی ویکیپیدیایی که گذاشتم انگلیسی مطلب هم هست اگر کسی به عربی متوجه نمی‌شه. فارسیش نبود.

جواد سلیم یک مجسمه یا سردر یا دیواری به اسم آزادی در بغداد درست کرده. همیشه قبلا وقتی تلویزیون عراق این تصویر رو نشون می‌داد به تصویر اون مردی نگاه می‌کردم که میله‌های زندان رو باز کرده..فکر می‌کردم چه بیخود.

این رو زمانی می‌دیدم که صدام و میله‌هاش هنوز دور تا دور زندگی عراقیا رو گرفته بود.

اما وضع هنر و هر چیزی که ربطی به سیاست و صدام نداشت از الان بهتر بود خوب.
اون موقع‌ها لیلی العطار رو تازگیا بوش پدر کشته بود و من همیشه به چشمای قشنگش نگاه می‌کردم وقتی تصویرش رو نشون می‌دادن..وقتی در موردش می‌گفتن ..
چند روز پیش تصویر خیابونی رو در عراق نشون می‌داد که کتابایی درش رو زمین چیده بودن..زنی با عصا خیلی به سختی خم شده بود کتاب برداره...

این زن تو ذهنم نماینده‌ی معلولیت و نقص فجیع حالای قشر فرهیخته‌ی عراق رسید..زمانی اون کشور بی‌سوادی رو ریشه‌کن کرده بود..سرآمد فرهنگ ابدیات موسیقی و چیزهای دیگر بود و حالاسرآمد روزانه عین حشره مردن و خشونت و..هر چیزی بدی که به ذهن برسه شده.

خوبی‌هایی هم داره البته.

دیده نمی‌شه..فرصت دیده شدن نداره در واقع.

 حالا دیروز پریروز بود که تو فیس بوک خوندم مجسمه‌ی همین جواد سلیم رو سربریدن



تصویر اون آدمی که میله‌های زندان رو زده بود کنار اومد تو ذهنم..دیگه حتی نتونستم فکر کنم: چه بیخود.


کسی زیرش نوشته بود: اعادوا بغداد الف عام الی الخلف

بغداد را هزار سال به عقب برگرداندند.

وجدانِ خونی

"فتی الکلینکس" این چیزیه که مصطفی وجدان به‌‍اش معروف شده. پسربچه‌ی کلینکس(دستمال کاغذی)

مصطفی وجدان پسربچه‌ای هست متولد 2004
در شهرستان سماوه‌ی عراق.
به یک سال زندان محکوم شده چون کلینکس و پوشک بچه می‌دزیده از انبار شرکتی و توی خیابون می‌فروخته. یارو می‌بردش نمی‌دونم کجا و اعتراف می‌کنه سه بار دزدی کرده.

از اون‌جا که دادگاه بزرگ و کوچیک نمی‌شناسه و کاملا دادگاه عادلیه و فلان حکم رو صادر می‌کنن.

سری اگه به اوضاع اقتصادی و سیاسی الان عراق زده بشه چیزی که به چشم میاد فساد وحشتناک اقتصادی و سیاسیه.

خیانت و...

تا...

و..

این چیزا زمان صدام نبود چون زور بود و یادمه تو دوره‌ی حصار اقتصادی حکم ماشین‌دزدی اعدام بود. صدام عادل نبود. فقط ملت ازش می‌ترسیدن. مثلا همین اواخر کسی رو نشون می‌داد از ترس صدام سی سال تو یه حفره زندگی کرده بود.

الان بعد از توجهات آمریکا و دخالتای ایران و خودمختاری کردا و توفیقات داعش اوضاع عراق شبیه یه کمدی خونین هست.

شبکه‌های اجتماعی از تویتر و یوتیوب و تا شبکه‌های جدیدتر مثل اینستا و تلگرام و فلان زیر و رو شده در این مورد...صدای همه دراومده...ولی اثری داشته؟ نه. ملت گلو و قلم و گوشی و لپ‌تاپ خودشون رو پاره کردن؟ هیچ.

به نام خانوادگی پسربچه نگاه می‌کنم: مصطفی وجدان.

دماغش خونیه.

زدن تو گوشش قبل از تحویل دادنش به پاسگاه.






همون دادگاه شخصی به اسم عبدالفلاح السودانی که چهارمیلیارد دولار پول کوپن ملت رو دزدیده بود رو تبرئه کرده بود.

این‌جا کاریکاتورش هست.

رهبر کره‌ی شمالی رو نشون می‌داد.

کدوم شبکه؟

یادم نیست. یکی از شبکه‌هی اخباری که گاه‌گداری اگه کارتون‌بینی شب و روز بچه‌ها اجازه بده چکش می‌کنم.

خوشحال بود. سوار هواپیما بود و کشیتی و کلا شادی می‌کرد.
فیلم دیکتاتور رو اگه دیده باشی می‌تونی حدس بزنی دیکتاتور مد نظر فیلم تا حدی قذافی‌گونه‌ها بودن..مثلا صدام و هیتلر و آدمای اون‌طوری که بیشتر از حماقت قساوت دارن یا حتی یه جور خریت و جنگ‌طلبی، برات تداعی نمی‌شن.

یه جور کمدی احمقانه‌ی خاصِ خود خان پندارها تو شخصیت اون آدم بود که یه جور شادی نهفته هم داشت انگار.

چیزهای زیادی در مورد قذافی گفتن. کارای عجیب غریب. لباسا..برخوردا..باید دیده باشی و یا خونده باشی.

یادمه زمانی ازش صحنه‌ای دیدم که پا روی پا انداخته با شاخه‌ی بزرگی از درختی خودش رو باد می‌زد..خیلی قلدری و مثلا دنیا به تخمم و فلان..دوروبرش اسکورتای زن ایستاده بودن.

عینک آفتابی زده و رو با نصف عمامه‌ی روی سر پوشونده..

همیشه این صحنه جلوی چشمم میاد وقتی جایی به اسمش برمی‌خورم.

حالا داش نشون می‌داد رهبر کره‌ شمالی رو.

یاد دیکتاتور افتادم و کیف کردنش از سر موشکی که می‌گف پس چرا مثل کارتونا تیز نیس؟!..

خوش بود.

این روی طنز ماجراس.

روی جدیش 1984 هس.

North Korean leader Kim Jong Un inspects KPA Air and Anti-Air Force Unit 458 honored with the title of O Jung Hup-led 7th Regiment in this undated photo released by North Korea's Korean Central News Agency (KCNA) in Pyongyang December 8, 2014.


Im sorry

Mindscape (also known as Anna) رو دیدم.
اگه خودت رو عادت بدی به دیدن فیلمایی با بازیگرای حرفه‌ای و داستان حسابی و فلان اول از همه متوجه بازی ضعیف هنرپیشه‌ها می‌شی. داستان کلیشه نیست ولی از فرط نگرانی عدم افتادنش تو کلیشه، کلیشه می‌شه. هی سعی داره شگفت‌زده‌ات کنه  و برات جالب باشه.
خوب اول فیلم می‌تونی حدس بزنی داستان از چه قراره. اواسط فیلم خلاف توقعت ثابت می‌شه و خوشحال می‌شی. اما اواخر فیلم باز  خط مشی سابق طی می‌شه.
کلیشه بودن و شدن همیشه بد نیست. گاهی واقعا آدم دلش می‌خواد یه چیزی معمولی و خوب ببینه. هنرپیشه‌های فیلم رو ندیده بودم. بازی شخصیت اصلی فیلم، مرد، بازی خوبی نیست.
نمی‌دونم چرا حس کردم این فیلم خوراک خوبی می‌شه برای دست انداخته شدن توسط سریالا و برنامه‌هایی که خوراکشون اینه.
شاید صحنه‌ی آخر فیلم که تصویر زن  و پسر مرد، گوشه‌ی صحنه بود، کمک کرد به ایجاد این حس برام.
فیلم رو برادرم پیشنهاد داده بود.
برای اون و سال فیلم خوبیه.
برای سال البته کم‌تر. برای برادرم که توقع زیادی از تماشای فیلم نداره جز این‌که کثیف نباشه(از نظر بهداشتی  و اخلاقی) و سک.سای خارج از مالوف( هم.جنس‌.خواهی و رابطه با محارم) نداشته باشه فیلم خوبی بود.
فیلم رو اگه از شبکه‌های ماهواره ببینی فیلم خوبی به نظر می‌رسه. از اون‌جایی که نقشی در انتخابش نداشتی و صرفا پخش شده و تو بیننده‌اش بودی.
اگه به عنوان فیلم انتخابی خودت بش نگاه کنی؟ نه. فیلمی نیست که بشه در موردش گفت: فیلمِ من.
فیلمیه که دیدی دیگه. همین.
اگه ندیده باشیش چیزی از دست ندادی. برای پر کردن وقتت با کسی...خوب اگه انتخاب دیگه‌ای نباشه: خوبه.
نتیجه تصویری برای ‪Mindscape (also known as Anna)‬‏

نتیجه تصویری



فقط یک انسان واقعا مهربان می‌داند چطور عشق بورزد و چطور نفرت.

کنفسیوس

عشق و اراده- رو لومی


نانا:

باشه..

صدای سینو:

نانا ثلام...نه نه ثلام نه نه...ثاندویچ دوث داری؟!...چی توش بذارم؟ ثوثیث...کالباث..البته مفید نیث و مذره..اما می‌تونم یه شب برای تو تحمل کنم...اگه فلافل دوث داری...فلافل درث می‌کنیم..

نانا جواب می‌ده فلافل.

- نانا راثش رو بگو نانا....می‌دونم ثوثیث کالباث دوث دارینانا.....اثلا  به خاطر من نذرت رو عوذ نکن اثلانانا.....درثته که من چیضای مذر دوث ندارم اما به خاطر تو نانا تحمل می‌کنم نانا...

- نه سینو...من فلافل می‌خوام..مرسی

- مطمئنی نانا..مادرم گفته که می‌شه کالباث بخریم یه شب اشکال نداره نانا..
- نه سینو..واقعا فلافل دوس دارم..چقدر حرف می‌زنی سینو

- خوب پث فلافل..همه رو خودم درست می‌کنم..

می‌دونم سینو آشپزیش خوبه..بس که شکموه آشپزی دوس داره...خودش هم می‌پزه..خوب هم می‌پزه. مادرش می‌گه پسرم تو این یه خصلت به تو رفته شهرزاد.

خوبه باز چیزای دیگه‌اش رو نگفتن به من رفته.
مثلا ریاضی زیر خط فقرش.

چرا این‌همه نانا نانا می‌کنه طفلک؟




‌جواب اومد: دل‌بخواهی نانا..هر چی دوث داری نانا...


پاسخ نانا:

می‌شه اژدها نگیرم؟ ..من دوس دارم اژدها نگیرم.

دارم فکر می‌کنم خوب پرا پرسیدی پس..پرسیدی بنده خدا هم گف اژدها..حالا می‌گه می‌شه نخرم.


جواب میاد:

خوب اگه دوث داشتی اژدها برام بگیر...اگه دوث داشتی.. اگه دوث داشتی.

چیز مفید

سینو صداش رو ضبط کرده:

- خاله شهرضاد ثلام..من چهارشنبه تولد دارم..می‌خواثتم بگم یادت نره ها..نانا رو حتمن بیار..بن رو هم..عمو ثال ...اممممممم   ...اونم می‌تونه بیاد...

نانا جواب می‌ده:
- من می‌دونم تو تولد داری..چی دوس داری برات بخرم؟

صدای سینو می‌یاد:
- نانا...بت میاد فراموش کرده باشی..تو باید هدیه‌ای بیاری که من ندونم چیه...

نانا ضبط می‌کنه.
- ازت پرسیدم چون می‌خواستم چیز مفید و به درد بخوری برات بخرم. چیزی که نداشته باشی.

دخترِ سال. سالومه‌ خانم.


بزرگ شدن

دیروز با نانا و بن رفتیم لوازم‌التحریر بخریم. اولین‌بار بود که خودم رو بی‌نصیب گذاشتم و مثلا برای خودم خودکار رنگی رنگی نخریدم یا دفترای جلد قشنگ...حتی خودکار سبز رنگ..تا حالا کف دستم بنفش صورتی و صورتی و آبی و سبز رنگه تست کردم:

سلام.

پنج‌تا  سلام هر کدوم به رنگی کف دست دارم.

گفته بود کاغذ داریم خانوم..

رو کاغذ نوشتم: سلام خوبی؟!

همون‌طور علامت سئوال و تعجب. با رنگ سبز خودکارایی که همیشه دوس دارم بخرم.

با رنگ سبز.

قشنگ بود. اما به کارم نمی‌اومد.
بن دفترای جلد سیاه خاکسرتیش رو خرید. مدادی سیاهش رو. نانا وسایل اسپانج‌بابش رو خرید..مدادی رنگیش رو..سال پرسید چیزی نمی‌خوای؟

نگاه کردم دور تا دور مغازه رو. کلی چیز قشنگ رنگ رنگی...کلی پاک‌کن..تراش..کاغذ..خودکار..

نه دیگه بزرگ شدم.

سال/سالومه،ابلیس الاصفر..زکیه‌ای که منم.

نانا تو کتاب‌هایم می‌گردد.

- ماما؟

- بله؟

- چرا دیگه کتابات رو نمی‌خونی؟

- می‌خونم مادر جان تو نمی‌بینی..

- آره ولی از کتابای کتاب‌خونه‌ات نمی‌خونی..همه‌اش آدمکَشِ کور دستته

- آدم‌کُش.

- وای! ماما یعنی آدم می‌کشه؟

- بله

- چرا؟

- بزرگ می‌شی خودت می‌خونیش و می‌دونی چرا.

-ماما؟

- بله

- می‌تونم از کتابات بردارم بخونم؟

- چه کتابی...بستگی داره.

تو کتابا می‌گرده.

- این رو.

برمی‌گردم نگاه می‌کنم: چرا یک دختر به پدر نیاز دارد. وقتی کوچک بود خریده بودمش سال بخواندش که نخوانده بود. خودم خواندمش و انگار روی صحبت کتاب با نیازهای من بوده..هر بار آهی کشیده بودم و گفتم بودم آره به‌خدا راست می‌گی.
سعی کرده بودم بعضی جاها را برای سال توضیح بدهم یا خودم گاهی نقش پدر را بازی کرده بودم برای نانا.

البته سال هیچ وقت هم کم نگذاشت در پدر بودن یا مادر بودن. فقط بلد نبود. برای این کار مثل خود من خوب بزرگ نشده بود.

می‌گویم: برش دار.

می‌نشیند روی زمین. کتاب روی زانو.رنگ سبز جلد کتاب با رنگ لباسش یکی است.

کتاب را می‌خواند. زیرچشمی می‌بینم مثل خودم مقدمه را پریده.

بعد چشم‌هایش برق می‌زند. اشک آمده.

نگاهم را می‌دزدم.

- ماما بخون.

کتاب را گرفته طرفم.

می‌خوانم: که بغلش کند و ببوسدش و با هم حرف بزنند و بخندند...

- ماما یاد بابا افتادم..
باید مهربان باشم حالا و دست نوازش بر سرش بکشم و بگویم انشالا خدا برات بابات رو...

نمی‌توانم..خون زکیه در رگ‌هیم جوشیده و نمی‌توانم کاری‌اش بکنم. لذت آزار...آه..لذت اذیت...آه اذیت.

- خوب معلومه چون شبیه همید..اون سال هست..تو سالومه.

هر وقت به نانا می‌گویم شبیه سال است همه چیزش، قاتی می‌کند.  صدایی شبیه صدای گاوی درمی‌آورد که جلویش پارچه‌ی قرمز گرفته‌اند. سرش را می‌آورد جلو انگار با همان می‌خواهد برود توی شکمم.

- خوب مگه بده مامان؟ خیلی هم خوبه...شکلت مثل باباته...اگه هم اخلاقت مثل بابات باشه که بد نیس...خیلی هم خوبه..مگه اخلاقای بابات بده؟! من که از خدام بود بگن مثل باباتی...البته بابای من به این خوشکلی...حالا بابای تو هم زشت نیس که مامان...اونم. امممممممممممممم....زشت نیس...شبیه موش و سنجابه...عین خودت...

دندان‌های موشی‌اش زده بیرون از عصبانیت. وقتی دندان‌هاش خیلی بیرون زده یعنی خیلی قاتی کرده.

بن از دور گردویی پرت می‌کند که یعنی بردار بخور سنجاب. توی سکوت و بی‌صدا اذیت می‌کند این بشر.

نانا می‌گوید موش‌ها و سنجاب‌ها هم قشنگن...روباها مکارن...بدجنسن...بعد قاتی کرده جیغ می‌زند: روباهاااااااااااااااااا

" منظور از روباها" من و بنیم.
یاد گرفته بگوید  من و بن مثل روباهیم. هم شکل و هم رفتار.

دفاع یاد گرفته بکند از خودش.

بن همان‌طور دسته‌ی ایکس‌باکس به دست پشت کرده به ما می‌گوید:

آوووووووووووو

جوابش را می‌دهم:

اوووووووووووووووووووو...

نانا می‌دود طرف گوشی: بابا بن و ماما باز بدجنس شدن اذیتم می‌کنن...صدای روباه درمیارن...ماما !بابا می‌گه نخورنت...

- بگو ما موش لاغر مردنی و سنجاب استلکی نمی‌خوریم..
نانا هنوز به اسکلت می‌گوید استلک.

این را بن می‌گوید که ازم لگد می‌خورد. زیاده‌روی کرده دیگر.

اشکش دارد درمی‌آید. گوشی را برمی‌دارم. سال نصیحت می‌کند که دست از این اخلاق گند برداریم با بن و فلان..و...نصیحت‌های همیشگی...مرده‌ام از خنده.

قطع می‌کنم.

نانا را بغل می‌کنم..به‌اش می‌گویم او خوشکل‌ترین دختر دنیاست..من بدجنس‌ترین مامان دنیام...که خوب و خوشکل و مهربان و بانمک و باهوش من است...توی گردنم ریز ریز می‌بوسد..می‌گویم من فقط یه کم ..یه ذره بَن‌جنسم...یه ذره..می‌بخشدم؟

بن داد می‌زند لوس.

به‌اش می‌گویم له‌اش می‌کنیم..

سفت‌تر بغلم می‌کند.

می‌گویم خرگوش..سنجاب...و موش بامزه‌ترین موجودات دنیا هستند..بعضی‌ها حتی می‌روند دندان مصنوعی می‌گذارند دندان‌هاشن موشی شود...خانم‌های خوشکل مثل لیلا حاتمی هم دندان‌هاشان موشی است.

توی گردنم با صدای خیلی لوسی می‌گوید:
لیلا حاتمی کیه؟

بن از توی هال می‌گوید:

یه استلک مثل خودت.

سفت‌تر از قبل بغلم می‌کند و می‌گوید یادم می‌دی چی به بن بگم؟

- آره که یادت می‌دم..تازه چیزای دیگه هم یادت می‌دم...زبون دادن که خیلی مهم نیس...یه کارایی یادت می‌دم مثل با راه رفتن و  نشستن و پا شدن بدون حرف اذیتش کنی.

می‌خندید: واقعا؟

- آره عشق کوچولوم..

شک دارم البته یاد بگیرد.

این چیزها را اگر سال یاد گرفت نانا یاد خواهد گرفت.

‌مثلا من هیچ‌وقت به بن یاد نداده‌ام که وقتی نانا غذا نخورد..قاشق خیالی بزند توی هوا و بگوید: وای چه خوشمزه.

که مثلا نانا مرتاض هندی است و از هوا و نور آفتاب تغذیه می‌کند.

خودش مرضش را دارد و همین نانا را عاصی می‌کند.

- برای سینو بریم هدیه بخریم؟

- واقعا؟

- آره..عصری بریم براش بخریم..هر چی دوست داشتی..

از صبح سینو ده بار بم زنگ زده...خودش را کشته که من و نانا برویم تولدش.
به قول مادرم ابلیس الاصفر.

ابلیس زرد رنگ.

چرا؟
نمی‌دانم. دلیلش را مادرم می‌داند.


سد بابی گلبی بیده

ضیع المفتاح...

ضیع المفتاح..الظالم

واشلون ارتاح یا یوما...اشلون ارتاح؟

نانا پیشمه دستش دور گردنم

بوی موهاش خوبه ...عصری بعد از چند روز که موها ش رو شونه نزده بود و موهاش به موکت تبدیل شده بود موهاش رو شونه زدم ...

تو.گردنم داره قصه ی گامبول رو برام میگه ....از ترس نق بن با صد ای خفته ..

پس فردا تولد به قول مادرم ابلیس الاصفر سینو هست.

نانا امروز صبح طالع بینی مرد متولد اردیبهشت رو می خونه 

میگه از همه مهمتر ننوشته چقدر کارتون دوس داره و جُد و

دارن با تاخیر چندماهه تولد میگیرن....

نانا میگه پول نمیدم باید هدیه بخرم.



مادرم ماه رمضان که برادرم از خانه رفت و ده روز دیگر طلبکار برگشت خیلی گریه کرد. حالا به اعصاب چشمش فشار آمده و دکتر گفته خیلی ملتهبند...نمی‌توانم عمل‌شان کنم. چیزی نمی‌بیند و ...آب مروارید آورده.
پدرم مریض است.

دکتر گفته پانزده در صد قلبش از کار افتاده.

همین روزها می‌میرد و من می‌آیم این‌جا می‌نوییسم پدرم مرد.

احتمالا افسرده می‌شوم...خیلی افسرده...و بروم گم شوم توی غم‌هایم و خاطرات کشنده‌ی بچگی‌ام و طور دیگر بودنش باهام که با هیچ‌کس مثل من نبود...چه در خوبی..و چه در بدی.
 و من آن مرد را علیرغم تمام کثافت‌کاری‌ها و دیوانگی‌هایش دوست داشتم. فلسفه ندار: پدرم است.

یک زمانی در موردش خواهم نوشت: پدرم بود.

بعد نفس راحت خواهم کشید. خواهم گفت خوب شد مرد. همیشه نگران بودم بمیرد. حالا دیگر مرده و من برایش گریه خواهم کرد.

امروز به عکس‌های جوانی‌اش نگاه می‌کردم به کت خاکستری و کروات قرمز. به چشم‌های بادامی خاکستری سبزش ...سبز پررنگش..که رگه‌های هزار رنگ داشت..عسلی  و میشی و خاکستری ...و لب‌های لطیف و بینی خوش‌فرمش..و موهای نرم و بلوطی و کمی مجعدش. توی گواهینامه‌ی موتورش نوشته بودند: رنگ چشم میشی.
بعد که نت را کشف کردم سرچ می‌کردم: رنگ چشم میشی...و به رنگ‌هایی نگاه می‌کردم که براق و خشم‌گین به من حمله می‌کردند..با کمربند و چوب و چاقو و با اشک.


چه مرد زیبایی بوده.

زیباترین مردی که تا حالا دیدم. چه خوش‌تیپ بوده.

برحق‌ترین نماینده‌ی شهرش: آبادان.

خوش‍تیپ، تمیز.
زیبا..مثل عرب‌های لبنان و سوریه و..
فکر می‌کردم همه‌ی این‌ها زیر خاک می‌پوسد. بعد نوبت من خواهد رسید.

آدم شادی نیستم. غمگینم. و این اواخر افسرده شده‌ام و اضطراب جدایی هم دارم.
مادرم مریض است. او هم ممکن است بمیرد.

برادرم روانی است.

هی می‌نویسد خوب نیستم شهرزاد..خوب نیستم شهرزاد...خوب نیستم شهرزاد..

من و پسرم و دخترم توی اتاق بچه‌ها کتاب می‌خوانیم.

نانا قصه‌های من و بابام.

بن گرگ دره.

من آدمکش کور.

سال خوابیده.

داد و بیداد کرده بود که دلش می‌خواهد بخوابد. چراغ‌ها را خاموش کنیم.

بلند شدم آمدم این‌جا.

با دخترها چت کردیم.
من؟ می‌دانی من.....؟

من خیلی آدم‌ها را دوست دارم. خیلی.

من خیلی دلم می‌سوزد...خیلی...بیشتر از همه دلم می‌سوزد ...و همین می‌شود که...

آه ..یک آه. آه کشیدم...من تو را در آب و آینه..و ...امروز فروغ خواندم بعد از مدت‌ها.

وقتی خواندم و تمام زخم‌های من از عشق است..عشق..عشق..عشق...

چشم‌هایم روی هم رفت و روی هر کدام از زانوهایم اشکی چکید.

تو گروهی که خواهرم درش فعاله و فلان تصویر پایین رو به عنوان یکی از نمادهای توهین به اعراب و عرب‌ستیزی در ایران گذاشته‌اند.

به تصویر نگاه می‌کردم.

چرا احساس توهین نکردم؟

نمی‌دونم. من سیب‌زمینی‌ام؟ به نظرم نرسید مشکلی داره تصویر..یا چی..به‌هرحال اگرم شوخی نبود و توهین داش من حسش نکردم..یعنی به نظرم این‌طور بود که گیریمم توهین...بابا پس خدا تخم رو برای چی آفریده..به همون.

حالا بحث داغه و داغون و..

من فکر می‌کنم گاهی سیب‌زمینی بودن منافعی داره برای خودش. نشاسته داره..پروتئین...آدم رو چاق می‌کنه...صورت رو تپل می‌کنه...

سیب‌زمینی خوب به‎‌‌هرحال برشته می‌شه...خوشمزه..
از جیغ ویغ کردنای بی‌حاصل و یقه‌ی کسی رو نگرفتن بهتره که...
بازم نگاش کردم

خوب الان این کجاش توهین داره؟

نمی‌دونم.

http://bayanbox.ir/view/1004966243164868078/Arabi-9.3d.jpg

ولک تو موذیانه رو با ز نوشتی خویه.

موذیانه  مو موزیانه عینی ...فَحل العروبه.

حرف زور می‌زنی شهرزاد.

مثل همیشه.

سال دیشب فیلم ترسناک می‌دید من رو زورکی نشونده بود پاش...خوب چرا باید فیلم ترسناک ببینم و برای خودم ترس و دلهره درست کنم؟
هی اون پرسید حواست هست؟ هی من گفتم آره ..بعد اینا رو رنگ کردم پرسیدم خوبه ؟
گفت یارو داره آدم می‌ کشه ..نفوذ کرده تو روح طرف تو لاک می‌زنی؟ بعد نگاشون کرد گفت خوبه ...موفق باشی.

صدای جیغ اومد از فیلمه...من از رنگ ناخونا کیف کردم، نوکشونو بوسیدم.


کوسکو و پاشا

رفته بودم با سال به دلایلی کاملا متقتن و محکم دعوا کنم اما نکردم...نشستم و سرش رو گذاش رو پام و گف با موچین موهای گوشش رو بکنم...کندم..یه جا خون اومد..گف فقط مثلث مویی رو تمیز کنم..کدوم مثلث؟ توضیح داد در گوشش یه مثلث هس(جل‌الخالق هندسه به گوش این آدم حتی نفوذ کرده) که سرکار حسش می‌کنه و خیلی توش مو هست.
طی حرفام باش از این راز پرده برداش که به نظرش ابروهاش گوشاش و دساش خیلی قشنگن.

دماغش نیس.

لباش نیس.

و چیزای دیگه...
بعد خواستم دورابروش رو تمیز کنم اجازه نداد و گف به قول دوست برادرت مواظب قشنگیاتون باشید. باید مواظب ابروهام باشم.

برادرم یه دوستی داره از این حرفا می‌زنه همیشه: مواظب چی‌چی‌تان باشید و برادرم از دسش در شرف بالا اوردنه اکثرا. تا زد و یه اتفاقی افتاد باش قطع رابطه کرد و نفس راحت کشید که کسی ازش نخواد مواظب چیزی‌اش یا جایی‌ش باشه.

این برادرم و سال رو گفتم که شباهت دارن تو رفتار و روحیات و فلان و حتی هم‌رشته‌ان.
سال گف بذار برای هانی بنویسم مواظب چی‌چی‌انش باشه.

براش نوشت: مواظب قشنگیات هستی برادر؟

برادرم گف با کی دارم صحبت می‌کنم؟ سال؟ شهرزاد؟
یه موی زیرپوستی رو سیب آدم رو  که هی بالا پایین می‌شد و سعی می‌کردم نگه‌اش دارم با دس؛ کندم و گفتم بنویس حدس بزن.

جای مو رو مالید و گفت چون دردم اوردی باید تنبیه شی که سعی کردم مانع تنبیه‌اش شم و تا حدی موفق بودم و گف که اگه بنویسم حدس بزن می‌دونه تویی.

گفتم چرا؟

گفت من هیچ وخ از این لوس‌بازیا درنمیارم با برادرت..اونم همین‌طور.
گفتم حدس بزن لوس‌بازیه؟

با دس دنبال موی زیرپوستی گشتم..نبود دیگه..

گف الان حرف بزنم؟

گفتم بفرما

- آره که هس..فکر کن مردی به یه مرد دیگه بگه حدس بزن

فکر کردم واقعا مردا همه این‌طورن یا سال با  این برادر شترتر از خودش این‌طورین.
القصه که نوشت حدس بزن و برادرم جواب داد: شهرزاد.
سال براش نوشت که بش گفتم و فلان و اون در جواب گفت که بله چون می‌دونم شهرزاد عاشق اذیت کردنمه با این مواظب کجاتون باشید و ثانیا سال هیچ وقت نمی‌گه حدس بزن.

گوشی رو گرفتم نوشتم چون تو و سال هر دو وحشی، نخراشیده و اینایید و بلد هم نیستید با زن جماعت حرف بزنید.

برادرم نوشت: باید بگیم مواظب قشنگیاشون باشن؟!

گفتم به سال می‌سپارمت.

دیدم تو گوشیم فرستاده که شهرزاد کارتونا آشغال بودن...و شهرزاد تا حالا برای کسی شکلک نفرستادم..حتی یه لبخند ساده.

می‌گفت بلد نیستم برای کسی شکلک و استیکر بدم...همیشه به نظرم این کار دخترا و زن‌هاس.

گفتم سال هم همین‌طوره.

گفت باید بفرستم؟

گفتم نمی‌دونم..بعضی وقتا خوبه..اصرای هم نیس...معمولا مردا..

زود گفت: مگه با مردا حرف زدی؟

- تو و سال بابا..

- آها..ما رو می‌گی؟ ما که مرد نیستیم آجی به قول خودت ..شتریم.



یک روز که خیلی دیر هم نیست( جمله درسته؟) نه.

از اول.

یک روز که خیلی هم دور نیست، لباس‌هایی که از رو طناب میارم و رو هم تلنبار می‌کنم دست و پا و دندون و ناخون درخواهند اورد و سمت من خواهند خزید که رو تخت خوابیدم.....آروم آروم..آروم آروم....تا برسن به نوک پا و ....الان دوس دارین ادامه بدم و می‌رسن به من و  می‌خورنم؟!

هاها..واقعا که رُوانی هستید...فیلم ترسناک زیاد دید..

عوضش من عشقی و هندی زیاد  دیدم...بله لباسا میان و اصلا هم نمی‌خورنم...می‌بوسنم..از نوک پا.

به‌هرحال چه ببوسن چه بخورن ترسناکن. لباس باید یه گوشه بیفته لگد شه یا آویزون شه یا تا زده شه یا وقتی عصبانی هستی جر بخوره..یا وقتی خوشحالی بوسیده شه..یا مثل بچگیای نانا پرش بوسه‌ته شه.

امروز به ده قسمت نامتساوی قسمتشون کردم.

هورتا و هوتیَنا یه طرف

دامنا

تاپا

حوله‌ها

ماکسیا

شالا

بلوز آستین بلندا

چادرا

دامن پولکی زری دوزی شده دهاتیا

بعد نشستم تا زدن

خیلی راحت‌تر بود...یعنی هی می‌رفتم سر وقت یه قسمت و گیج نمی‌شدم...وسطش حتی رفتم حمام ماسک مو زدم که بیس دیقه تموم شد بشورمش.

الان یه خورده احساس غبن می‌کنم. دلم می‌خواس این پست تاثیرگذارتر و ترسناک‌تر می‌شد.

نشد. خِرابش کردم. خِراب.

و اِمو...اِمو چه می‌کنی با مشاعر ما امو.

ho bisogno di fare pratica con il mio italiano

امروز ناهار چی درست کردید؟

من یه عدسی درست کردم..یعنی یه عدسی درست کردم...آقا یه عدسی درست کردم...دستاتو غنچه کن بذارش نوک لبت ببوسش و با صدای پدرخوانده بگو:

delizioso


تو اینستای یسرا محنوش ول بودم امروز...یه تبریکی هم نوشتم بابت چیزی...اصلا دنیا یه طوری شده که آدم باورش نمی‌شه حرفت رو مثلا می‌تونی به فلان آدم بزنی

گیریمم حالا به تخمش حساب نکنه.