فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

خندیدم و آخر غذا یه فنجون از کیفم دراوردم و گفتم یه خورده نوشابه بریز.

بالاخره دستا نگشته تو نوشابه.

گفت باید آب بخوری...گفتم نمی‌خواد بی‌خیال...
بابا خو توش سم نریختیم..

مسئله اینه که اینا بدنشون خیلی قوی‌تر از منه..من زود این چیزا روم اثر می‌ذاره...زود بالا میارم..یه ذره اذیتم کرد و بالاخره من رو بوسید نوشابه رو داد...با دهن خورشتی نبوس آدم رو سعاد.

نگفتم این رو خوب.

حتی جرات نکردم جای خورشت روی لپ رو پاک کنم.

به خودم دلداری دادم بعد می‌رم حموم.

قاشقت هم دیدم.

سعاد گفت شام عروس رو جدا می‌دن..برای دوماد هم تقویتی می‌ریزن توش و غش کرد.

هار هار هار..مردین برای این شوخیا.

همین؟!..خو باشه امشب این مرد با زنش می‌خوابه. دیگه چی؟!

- شهرزاد کجایی؟ ..برو کنار سفره رو بکشن.

چسبیدم به دیوار.

سفره رو کشیدن...تو سینی بشقابای برنج رو با گوشت روش و قیمه‌ی تو کاسه کشیدن. قیمه از بوش مشخص بود گوشت تازه توشه..سبزی هم اوردن.

سعاد زود پرید یه پر ریحون و نعنا گذاشت دهنش و داد به من. یواشکی گذاشتم زیر سفره. قاشق اورده بودم...اما ترسیدم از سعاد درشون بیارم. می‌گه دلت پاک نیس و بددلی و فلان...
برنج و گوشت زیاد بود..تیکه‌های بزرگ..خورشت لپه داشت..سیب‌زمینی‌هاش خلالی متوسط بود و لعاب انداخته بود..سعاد دیگه خویه بویه نشناخت. پس کو گنت؟!..صدای خرچ و خرچ باز کردن گن‌ها رسید.

عینی پَ کلاستون؟!
سرک کشیدم نانا داشت می‌خورد.

خوبه.

شروع رکدم خوردن و دور از چشم سعاد قاشقم رو از کیفم آروم کشیدم. با خیال راحت حالا می‌شد بخوری.

سعاد آب ریخت و لیوان رو گرفت طرفم..بخور..
گفتم نمی‌خورم..خودش خورد.

- می‌دونم دهنی نمی‌خوری...قاشقت هم دیدم.


بنابر رسم روستاییا زنی علنی درگوشی جلوی من با سعا حرف می‌زد که این کیه.

سعاد گفت زن همکار هاشمه..سعاد گفت ها بابا همیشه به خودت بپرس ..تا حالا ده بار ازم پرسیدن این کیه. دختر بودی شوهرت امشب پیدا می‌شد و خندید.
باشه تِه‌شَکُر.
زحمت کشیدی.

تو آینه به خودم نگاه کرم یواشکی..

از خودم پرسیدم یعنی مهند من رو می‌پسندید؟

تف تو روم چی داشتم از خودم می‌پرسیدم.

بس که انگار سلطان سلیمه اُ روش رقابت...ناخودآگاه سئواله برام پیش اومد..وای وای چه افتخاری.

اما خو لابد زن زیاد دیده..زن قشنگ هم..وقتی می‌پسندیدت یعنی چی؟! امتیاز داری...
آینه رو بستم.
نه بابا..اینا با مثل خودشون می‌پرن...
بعد دلم برای سال تنگ شد.

بس که اون من رو زیاد می‌پسندید و از دنیا بی‌نیازم می‌کرد.

پیام دادم: گشنمه...شام نمی‌دن؟

پیام داد: فکر کنم بدن چوکولو..

مهند صد سال بم نمی‌گف چوکولو.

کون لق خودش و پولش و زنش.

بعد زن‌ها رقصیدن...سعاد گفت می‌شه کمی ما هم برقصیم..کمی رقصیدیم..رقیه خودکشی کرد ازش فیلم بگیرن انشالا آقای مهند ببینه..مثلا پسندش کنه از شوهرش که زیدبازه و دوسش نداره طلاق بگیره بیاد لابد زید این شه...این تحلیل مخفی من بود...اما  برخلاف بقیه‌ی زن‌ها که دوس نداشتن تو فیلم و عکس بیفتن این یکی هی ژستای اغواگرانه یعنی می‌گرفت و بعد می‌زد تو صورتش:

ووووووی چرا بم نگفتی نجیه؟!...نکنه افتادم تو عکس....همه‌اش هم می‌گفت آره بدن من دویست و شیشه و نمی‌دونم چی...
عوووووووووووووووووع. کی شام می‌اوردن؟ اشتهام رو کور کرد این اطواری.

مهند وارد می‌شود

کنجکاو شدم آقای این رو ببینی دیگه افتادی رو ببینم. یه مرد قدبلند بود دشداشه پوش و چفیه‌ی گل باقلی(سیاه سفید) به سر که خوزستانی بسته بودش دور سرش. حالت ضربه‌دری. لابد شیخ‌شون. فکر کردم این رو می‌گن. خوب قدش خوب بود و سیبیلشم سیاه بود اما نه تا اون حدی که ببینی و بیفتی...گفتم همین جلوییه؟
سعاد کمی سرم رو رو به جلو هل داد گفت:
لاااااااااااااا ولچ....مو هاذه..اون یکی همراش...
نگاش کردم..یه مرد همسنِ سال...برادر کوچیکه‌ی شیخه لابد...تی‌شرت چسبون راه راهی...با اون شکم خطای تی‌شرت افقی بود...پهن. چاق‌تر و پهن‌تر نشون می‌دادش خوب..شکم برای خودش ول بود...بعد ریش گانزه چیه...موها جوگندمی...یه تبلت هم دسش بود که بعدا گفتن گوشیه...شلوار جین و کفش اسپورت..
خوب بود لباساش جز خطای تی‌شرت..و رنگش که به سنش به نظر من نمی‌خورد..مناسب عروسی هم نبود...
مرد عاشق موهای خودش بود و هر دو دیقه یه بار دس می‌برد می‌زدشون کنار از جلوی پیشونی یا فرقش رو مرتب می‌کرد که شبیه موهای امین تارخ بود..قبل از این‌که طاس بشه..یا طاس کنه یا چی...یا شاید اون کلاه گیس بوده...نمی‌دونم خلاصه..همون فرق جوگندمی ِ مخصوص ایرانیا و بعضی هندیا...و بعضی خارجیا..و کمتر عربا..
دیگه؟
وقتی هم نزدیک شد دیدیم چشماش رنگیه..عسلی سبز..
خوب؟
سعاد و رقیه و رباب گفتن خدا بده شانس...خوش به حال زنش...از سعاد پرسیدم چی‌کاره‌اس؟ گفتن چندتا سنگ شکن داره...که نمی‌دونستم اولش چیه..فکر کردم یه جور پتک طلایی..
سعاد گفت ماشینه باش کوه رو می‌کنن..
-آها...
گفتن وضعش؟! ...واویلا..خیلی چیزا داره..بت بگم چهار پنج‌تا ماشین..خونه‌اشون حتی سگ نگهبان داره....زنش نیومده..رقیه گفت آره عینی زنش افتخار نمی‌ده به عروسی فقیرا بیاد..همیشه عروسیاشون رو دبی می‌‌گیرن...حالا ههم لابد خارجه..تو گرما این‌جا نمی‌مونه..گرما برای پوست..رباب ادامه داد:
برای پوست...ش بده..
و سه‌تاشون خندیدن.
به مرد باز نگاه کردم..ثروت از وجنات و سکناتش معلوم بود. لابد حالا زنش یه جای خوش و آب و هوا با بیکینی پلاسه تو ساحل...
سعاد گفت بهترین زن‌ها رو بخواد میاره..فکر کردی زنش می‌دونه؟
رقیه گف: چطور نمی‌دونه؟ خوب هم می‌دونه..براش مهم نیست..دهنش رو با پل بسته
رباب گفت: خود زنه حالا اون‌جا رفته ...می‌گن رفته لبنان...نمی‌دونی چه تیکه‌ای تور کرده...پسره می‌گن شبیه مهنده...سوریه از جنگ فرار کردن رفتن لبنان...دیونه‌اش شده پسره...
یادم رفت کدوم مهند رو می‌گن.
پرسیدم مهند کیه؟
گفتن  مهند مال سریال ترکی...
یادم اومد...آها...اون پسره مو زرده چشم رنگیه...تِف علیچن. این تیکه‌اس؟
به من چه.
 زن مرد رو تصور کردم...پیش یکی شبیه مهند.
به سعاد گفتم عکسش رو داری؟
گفت نه. ..قشنگه...چشم مشکی اینا...اما پول قشنگترش کرده..به خودش می‌رسه..
سعاد گفت این طرف ما حتی نگاه نمی‌کنه...ما رو تحوویل بگیره؟ همه‌اش با کیا می‌پره...دخترای جاهای دیگه..
باز به مرد نگاه کردم...به سعاد سال و هاشم رو نشون دادم که می‌خندیدن. حواسشون به مرد نبود. سعاد گفت نگاشون کن..شوهرامون بدبختا کجا این کجا.
رفتم نشستم...
حالا لابد زن مرد یه جای خوش آب و هواس...چقدر گرم بود سالن.
اوووووف با این هوامون.

این رو ببینی دیگه افتادی

عروسی تو خونه‌ی بزرگی بود. زن‌ها تو هالی خیلی بزرگ اندازه‌ی یه سالن و مردا تو حیاط. مهمونا زیاد نبودن. حیاط درخت سدر داشت و نخل و درخت سپستون و  تنور..بعضی دیوارها کاهگلی بود و بعضیا بلوکی.
چراغونی و ساز و آواز و فلان..سالن پذیرایی مبل نداشت..عروس نشسته بود روی مبلی که مشخص بود مال اون خونه نیس و  کنارش مبلی خالی بود که به نوبت زن‌ها می‌نشستن عکس می‌گرفتن..
عروس نسبت به داماد معمولی بود. داماد دشداشه‌ی سفید پوشیده بود و چفیه‌ی سفیدی مستطیلی شکل تا زده بود گذاشته بود رو سرشونه..همسن یکی از برادرام..خواهراش اندامی کشیده و موزون داشتن...خوب می‌رقصیدن و موهای قشنگی داشتن..مادرش خوشحال بود..و کل‌های خوبی می‌زد..از خانواده‌ی عروس مادر و خواهراش بودن...اینا رو سعاد بم می‌گه. زن هاشم.
وقتی خواستیم رد شیم از حیاط چون از بین مردا بود سعاد گف شال بکشیم رو صورت‌مون. من برای این‌جور وقتا روبنده دارم..یه روبنده‌ی حریر که ببندمش و نخوام شال بندازم رو صورتم و نتونم راه برم...به اندازه‌ی کافی مسلط هستم برای راه رفتن با کفش پاشنه بلند.
برای مردها قالی پهن کرده بودن و مخده..سال و بن و هاشم رفتن نشستن..قهوه می‌دادن..و جوون‌ها می‌رقصیدن کمی..بابای دوماد عبا رو دوش داشت و از چفیه‌ی سبز متوجه شدم سیدن.
منقل وسط بود..جای چای و قهوه‌اش جدا بود..و دیگای غذا گوشه‌ی حیاط.
پرده‌ای که کشیده بودن زن‌ها رد شن یه جور پارچه‌ی چتری بود که بچه‌ها انداخته بودنش و نانا با پیرن عروسش و موهای فردارش بم گف بره پیش باباش؟ گفتم برو که سعاد توپید نه زشته...بذار بیاد پیشمون..گفتم برو به بابات بگو اگه اجازه داد بمون..
که رفت و برنگشت. لابد اجازه داده بود..بعد گوشیم زنگ خورد.
بن بود.
- بیا دخترت رو بردار..تابلو شدیم.
نق می‌زد که یعنی چی پیرن نانا بندیه و وسط مردا نشسته.
خنده‌ام رو خوردم و چادری که می‌دونستم همراه خودم بیارم بهتره رو دادم غزاله برد داد به سال..از لای پرده نگاش کردم کوچولو چادر رو دور سرش گرفته بود و چسبیده بود به سال. بن ناراضی سرش تو گوشیش بود.
سعاد اومد ایستاد بالا سرشونه‌ام. از همین الان ریونش بو عرق گرفته بود. بش گفته بودم دوش بگیر گفته بود نه ریون نخیه. کس امچ. والله. ریون نخیه؟!...یه حرفایی یعنی.
هیچی دیگه..بم گفت داری مردا رو دید می‌زنی؟
گفتم نه نانا رو می‌دیدم..بعد نشونم داد که دشداشه کرمیه پسر علیشاهه...اون یکی پسر فرحان..
انگار که بشناسم کی‌ان اینا.
بعد یه کت شلواری نشون داد. از این زلف باریکا..روی چونه مثل بُتُل یه ریش حال به هم زن دارن. رقیه و رباب هم اومدن..گفتن این پسر عبدعلیه ها....مهندس شده...
رقیه چشم خمار کرد که چه خوش تیپ شده..نومزادش توه..نشونم دادن..برگشتم ببینم کیه...یه دختر لاغره مو روشن بود...کرمکی..لختی پختی پوشیده و خودکشی کرده از رقص...
گفتن خیلی قشنگ و خوش‌تیپه...گفتم دختره؟ گفتن نه بابا پسره...دیدمش مرده رو.
اوووووغ.
سعاد گفت نگی جلو شوهرت ها..مردا حسودی می‌کنن.
بله ممنون بابت گوشزد من اینا رو نمی‌دونم آخه.
 گفتن ببین چقدر خوش‌تیپه.
توش خوش‌تیپی ندیدم..کت شلوار براق..موهای براق...یه وری شونه شده..پازلفی باریک..ابروها دور تمیز...ریش سیبیل ندار..روی چونه یه دایره‌ی سیاه...کروات...
اوووووغ و هزاران اوووووغ.
بعد جورج کلونی روستای شوریده از راه رسید. شیخ‌شون بود یا کی..که پیش پاش یزله کردن و تیراندازی...و زن‌ها کل.
سعاد گفت این رو ببینی دیگه افتادی.

نکته


یک نوع شیرینی عربی هم هست که اسمش  عیون المهاس:


https://img-global.cpcdn.com/009_recipes/158400/664x470cq70/photo.jpg



قوم إذا أحبوا ماتوا...

لباسم رو دراوردم و دستام رو زدم به دیوار روبرویی.. زیر دوش ایستادم...چسب مژه کنده شد و مژه‌ها دراومد..ناخونای فیروزه‌ای رنگ..با اون آبی کم‌رنگ قشنگ‌شون رو کندم..سرویس فیروزه رو تو همون مسیر دراوردم و  گذاشتم تو کیفم..آب گرم رو پاهام ریخت...درد کف پا از کفش پاشنه بلند خوابید کمی..تکه‌های شکلاتی رنگ و قهوه‌ای تیره رو از موها باز کردم..آب ریخت رو موهام و تافت شسته شد....آینه‌ی بخار گرفته رو با کف دست پاک کردم...ریمل و سورمه شیارهای سیاه درست کرده بود رو صورتم..باقی‌مونده‌ی رژ رو لبم بود..خطای سیاه روی گردنم  سر خورد..
یه شعر قدیمی از جمیل بن معمر یادم افتاد ..در مورد چشمان سرمه کشیده..به خودم نگرفتم..یادم افتاد که پدرم می‌خوندش.. و یادم افتاد وقتی

اسم دخترم رو انتخاب کرده بودم پدرم این شعر رو خونده بود:

لها مقلةٌ کَحلاءُ ، نجلاءُ خِلقَةً

چشمان سرمه‌کشیده‌ی درشت‌خلقتی دارد

کأنَّ أباها *الظَّبْیُ ، أو أمَّها *مَها

انگار پدرش آهوی نر یا  مادرش آهوی ماده‌ی سیاه چشم  است

دلم تنگ شد براش یه‌هو. می‌گن خیلی بدحاله.


یادم افتاد که پدرم این رو در مورد جمیل بن معمر گفته بود و بعدها در نت خوندم:

وکانت قبیـلـة "عُذرة" -ومسکنها فی وادی القرى بین الشام والمدینة- مُشتهرةً بالجمال والعشق حتى قیل لأعرابی من العذریین: "ما بال قلوبکم کأنها قلوب طیر تنماث - أی تذوب - کما ینماث الملح فی الماء؟ ألا تجلدون؟ قال: إنا لننظر إلى محاجر أعین لا تنظرون إلیها.

وقیل لأخر فمن أنت؟ فقال من قوم إذا أحبوا ماتوا...


قبیله‌ی عذره که بین شام و مدینه رفت و آمد می‌کردند در زیبایی و عشق مشهور بودند..و زمانی به اعرابی‌ای از آن قبیله گفته شده بود که قلب‌های شما چگونه است که هم‌چون قلب پرنده‌ها ذوب می‌شود در عشق؟ مثل ذوب شدن نمک در آب؟ چرا سخت‌دل نمی‌شوید؟
جواب داده  بود که: ما چشم‌ها را طوری می‌بینیم که شما نمی‌بینید.
و باز از کسی پرسیده بودند از کدام قوم و قبیله هستی گفته بود: من از قومی هستم که وقتی عاشق می‌‎شوند می‌میرند...

ظبی: نرِ آهو
مَها: ماده‌ی آهو...درشت و سیاه چشم.


راس می‌گه خواهرم که می‌گه وزنه‌ات با شکمت هم‌دسته

پس این چهار کیلویی که نشون می‌ده کم کردم تو صورت چرا مشخص نیس؟
حالا برم روی یه وزنه دیگه. نشون می‌ده چهارکیلو اضافه کردم اتفاقا.

سعاد گف طلاهاتم بیار

امشب حس طلا ملا ندارم

جیرینگ جیرینگی می‌برم...هر چی دارم..النگو سکه‌ای کولی...گوشواره دندوله‌دار..کفش تق تقی که خودش داره..گردنبد مسی رنگه ..

اینا رو می‌برم

بذار سعاد زر بزنه که چرا طلا نیوردی.

زن هاشم زنگ زده می‌گه لباس آبیت رو نیاری ها..قرمزه رو بیار..

حالا من آبی رو اوتو زدم.

می‌میرن برای قرمز.

"سکسی و جذاب" کاباره‌اس انگار...وقتی می‌گن سکسی و جذاب کلمات و حروف لای دندونای جلویی‌اشون جوییده می‌شه...خیلی تمرکز دارن روش...
یه هو الان چشمم اتافد به خودم تو آینه روبرویی

یاد قدیم افتادم که وقتی می‌رفتم گاهی جلسه داستان یا چیزایی که نوشته بودم رو بخونم می‌گفت:

سلام جن و پری.

نمی‌دونستم منظورش چیه.

بگذریم..

خلاصه از فرصت تماسش استافده کردم و گفتم سعاد گن ندارم..گف خودش داره...گفتم خو گن بزنیم چطور شام بخوریم؟

گف دیونه گن می‌زنیم شام نخوریم..باکلاسا این‌طوری‌ان

بیا برو عامو

پ خودم ر کشتم و دارم می‌رم عروسی برا چی؟ شام نخورم؟

عمرا.

ضمنا صلوات اعله النبی...

خودم رو چشم نکنم حالا.

یه موچ دور سر.

مهناز هم حالا میاد مژه می‌ذاره برام و از این تیکه رنگیا برای تو مو...گفتم قرمز تیره بذار..شکلاتی...بم میاد..برای شب هم خوبه..ناخونم میاره..

به قول بچگیای بن گیل بعد شنووووو؟

که بگو دیگه چی؟

نی نی بود بلد نبود بگه گول..یعنی بگو..می‌گفت گیل بعد شنو.وووو؟

از من می‌خواس ازش بپرسم دیگه چی می‌خوای؟ که نرم و بشینم باز باش ور بزنم..

هیچی دیگه...ها چرا..صندل پاشنه دار...

از ایم کیف کوچیک برق برقیا که زنها می‌برن هم..برا جشن...اونم بگم بیاره. با کیف پارچه‌ای برم سعاد خونم رو حلال کرده...خدا به خیر کنه تحمل باکلاسیش رو امشب...کاش بگم مهناز لنز هم بیاره..برای اولین بار چشم سبز شم..یه خرده خزه اما تجربه نکردم

ببینم چه شکلی میشم...الان صورتم رو دیدم و لبخندی ملیح و مهربون زدم به خودم...ولک لپ نیس هر کدوم اندازه انار...تف توشون..که هر چی می‌خوری می‌ره تو لپا..خدا نکنه بخندی که چشمات هم گم می‌شه تو صورتت...صورت اندازه در قابلمه..لپ هم خو یکی اینقدر

بعد ا ز عاروسی ایشالا رجیم درست.

اوم اوم اوم...دهاتی.

ای مرغ سبز و آبی؟ امشب کی‌جا می‌خوابی؟

نشستم رو تخت لوازم آرایشم پخشه دورم...دارم خوشکلی می‌کنم برم عروسی شایدم بعدش دمب خروسی. امشب عروسی دارن..دمب خروسی دارن.

فلن تو فکر دمب خروسی رفتن نیستم..رن هاشم میگه اگه دیرتر بریم بهتره...چرا؟...به نظرم دسام خوب شده..اما صورتم انگار چاق شده...خوبه بابا..عربن اینا..لر هم قاتیشون هست

و برای هر دوی این دو  طرف، برای هر دوی این قشر مانکن حداقل وزنش از شصت و اندی شروع باید بشه..

در نوع خودم مقبولم..

فقط زن هاشم گف گن ببریم...

پ چطور شام بخوریم؟

اگه شکم رو محکم ببندیم خو نمی تونیم نفس بکشیم...پ کی شام رو بخوره؟

االان سال خیلی بی ادب شده و داره ادا درمیار ه که اون همه چیش رو...همه چیش رو از ریشه و بن باخته شهرزاد و نمی‌تونه چیز بیشتری ببازه دیگه...

بعد که بش گفتم بی ادبه میدونم منظورش چیه...مورد حمله قرار داد من رو و وقت با دست و پا زدن دورش کردم گفت منظوری نداشته خواسته بار احساسی اش رو بیشتر کنه

هر وقت هم مصطفی زمانی (دوباره دالودش کردم) گفته من همه چیم رو..

اون هق هق زده و حمله کرده بم  و هر بار بش گفتم افعی نیشم نزن..من رو نخور..گفته من همه چیم رو باختم شهرزاد نمی‌تونم تو رو نیش نزنم..شهرزاد...خیلی هم بی ادبی..بی احساسی...خیلی تهور...زمختی و نخراشیدگی هست در سکنات و وجناتش..

تو آشپزخونه صداش رو می شنوم که به خیال خودش الان مصطفی زمانیه...
- بیا ناهار بخور شهرزاد...

صداش تو رو خدا.

افعیا لالن این یکی متکلم هم هس.


یه دنیا سپاس.

و پس از آن هیچ.

من همه چیو باختم شهرزاد...نمی‌تونم تو رو هم ببازم..



یه قسمت از سریال شهرزاد رو دانلود کردم فقط

فقط اونجاش که مصطفی زمانی به ترانه علیدوستی می‌گه آخه من دوستت دارم شهرزاد و زندگیم بدونه تو چه معنی می‌ده..با گریه ها....نه همینطوری حرف حرفی و بدون گریه نه....خیلی هم چشاش قرمزه و داغونه....از صبح شونصد و چهل هزار بار دیدمش و هر بار دماغم رو کشیدم بالا از فرط اشک..سال بالاخره شک کرد بم...که چی هس اون تو که من رو به عر زدن‌های دس رو دهنی وا می‌داره و بدون صدا...
.صداش خیلی محزونه خو...هر بار گفته شهرزاد تو دلم گفتم جونم عزیز دلم... به خدا منم چشم جفن...

تو دلم....به خدا تو دلم...

نه رو زبونم..فقط اندرون دل..

سال بالاخره هدفون رو کشید از گوشم و سرش رو کرد تو لپ تاپم و دیدش و شنیدش  و  با لگدی بر قفام..حذفش کرد.

چرا خو کافر؟! چرا..

یزید

ظالم

سنگدل

یه بار بذا تو زندگی احساس کنیم مستفی زمانو صدامون زده باشه: شهرزاد

همونطوری داغون و تو دماغی.

بم گف عقده‌ای تازه‌اشم.

بعد رف تمرین صدای بم کردن با خودش..رو به آینه..موقع تراشیدن سیب آدم...شنیدمش باد انداخته تو گلو این‌طوری صدا می‌زنه: ..نمی‌گه شهرزاد...فحش مصطفی زمانی می‌داد البته.

برم باز دانلودش کنم...همون یه تیکه‌اشم کافیه...رو گوشی می‌ندازمش..پرسید می‌گم دعای ندبه‌اس.


+ یه جای موصفا زمانی ریشو شده و زخمی و اینا...مشاعر آدم مختل می‌شه نگاش می‌کنه...ها بابا اینطوری باش نه مثل تو سریال یوزارسیف..کلا الان محزونم.

سلام 

اینستا  ندارم من

تلگرام داشتم دیگه ندارم 

یعنی کاناله هست توش نمی نویسم

دیگه؟

هیچی سلامتی

این وبلاگ هست فقط

با اینستای خواهرها رفتم.گشتم 

یه اینستا داشتم قبلا

دیگه نیست


دیگه چی؟

یه مارمولک دارم تو خونه ممکنه براتون مهم باشه

بوربا.

رو مبل پرتب...

با قوشی پست میذارم.

بچه ها پاندای گوزکار می بینن سال یک گوشه ای مشغول برآورده کردن نیاز های زندگیه

من ب زید جدید خواهر عزیزی می اندیشم که حرف های زیبا میگوید به اش 

و خمیازه می کشم حالا .....

گفته که خواهرت بسیار مرموزه

من؟

مو؟

من مثل کتابی چاق و گشوده شده و همه فهمم


رمزم کجا بی؟

امروز اعتماد ب نفس خوبی ندارم 

احساس می کنم خیلی دحدوحه و خپله و گرد و زشتالوام.

بس،ک تو یوتیوب کلیپ رقص دیدم و کامنتا رو خوندم 

برای همه ی تپلها نوشته بودن یا بقره

خیلی بدن

الان دارن چاقوی هندونه بری تبلیگ میکنن 

چیز خوبیه

خدافز

دستتون تو دست مادر حضرت حافظ



وی اضافه کرد: چی بپوشم به نظرت؟

لباساش رو پیش چشم اوردم. مجموعه‌ای گرانبها از مدل‌های طراحی شده توسط کوکوشانل، ایلی صعب..دیور..و بقیه‌ی عزیزان.

یه مشکی طلایی داره خوبه. اونو دوسش دارم. با هم از بندر انتخابش کردیم...کوتاه ..آستین حلقه‌ای..اگه زیرش ساپورت طلایی پاش نکنه و جوراب شلواری رنگ پا یا مشکی بپوشه یا حداقل ساپورت مشکی خوبه..
پولک ایناش زیاده ولی کلا اینا پولک دوستن. به قول خودشون سادّه دوس ندارن. اصراری هم دارن روی دِ ساده تشدید بذارن.
از دهنم پرید بگم تاپ شلوارک ...

بعد گفتم نکنه  سوی‌تفایم بشه و ناراحت شه از دستم... گفتم هر چی بپوشی تو بت میاد عزیزم.

از اون خنده‌های تیز و بلند جیغ مانند تحویلم داد که به هنگام تعریف از بعضی زن‌ها باهاشون مواجه می‌شی. قدیم من و فاطو دخترداییم اسمش رو گذاشته بودیم:
ضحکه گحابیه.

خنده‌ی ...ده‌ای.

تمرینشم می‌کردم خاک تو سرمون...یعنی فاطو می‌گفت: شهرزاد چه پیرنت بت میاد ...بعد می‌گفت حالا برو..

من؟ هاهاهاهاها...تیز و جیغ مانند و گردن به عقب برگشته...

بعد می‌گفت نه خیلی دریده نبود...خودش اجرا می‌کرد...می‌گفت دقت کن گردنت برمی‌گرده عقب بدنت برنگرده...بار دوم می‌گفت خوبه..درست شد...

تا که  مادرم می‌اومد می‌گفت تِف علیچن. غمه‌امون می‌کرد می‌رفت.

و در جواب مادرم هم از اون خنده‌ها تحویل می‌دادیم دوتامون.
آخی فاطو...حالا که مادرم با داییام قهر کرده دیگه نمی‌شه رف طرفشون.

هم دایی جواد..هم دایی جاسم..

دیگه تِمام.


امروز زن هاشم زنگ زد گفت عروسی دارن عصر.  ِ نمی‌دونم کی‌‌اشون...گفت میای؟
نمی‌دونم برم یا نه.

-عینی شهرزاد میای؟..بیا بات خوش می‌گذره...بیا زیاد می‌خندیم..باهار می‌گه خاله شهرزاد من رو می‌کشه از خنده..خیلی باحاله...

پشت گوشم رو خاروندم. صدایی اکو اندرون سرم می‌پیچه: ولک دلقکم؟ م؟ م؟ م؟ م؟ م؟



مرسی ارغوان

خواهش می‌کنم ارغوان.

می‌خوام یه کاری کنم حالا.

اگه گفتید چی؟

فیلم ببینم شاید.

بله همی حالا.

راسی منم آق بابا که نیستم

من یه مارمولک تو خونه دارم حالا...شما ندارید..ههه...ندارید..ههه..ندارید.

هیچی ندارید.

من هم بزونه دارم هم مارمولچ.

 الف. میم.

یادت افتادم الان.

هم‌سن و هم‌حال.

هم‌حال داریم؟

:))

هم‌حال مثلا کسی که حال ما رو بفهمه چون مثل خودمونه...

مثلا وقتی من اول بودم تو هم اول بودی؟

بت میاد تمیز و مرتب بوده باشی و سوسول:)))

من هم‌کلاسی پسر داشتم..

اگه تو بودی..فکر کنم نگاه کردن به صورتت به نظرم کفاره داش و دلم می‌خواس همین‌طوری الکی الکی بزنمت بس که ساکت بودی لابد و سوسول و ترسو و ..از اون نیمکت اول بشینای حسابی.

- خانم اجازه! شهرزاد داره بد نگامون می‌کنه.

:)))

به خدا بت می‌یاد که زنگ تفریح خوراکیای مامان پزت رو می‌دادی به دختر ریزه‌های خوشکل.

آققققققااااااااااااااااااااا خوب چرا خورکیات رو با من قسمت نمی‌کردی ؟

ریش بلند می‌کنه ..حالا. صد متر. خاخام.

به گذشته‌ی نامردانه‌ات فکر کن ..بت میاد که امانت برات سیب پوست می‌کند می‌ذاش تو نایلکس..یا انار دون می‌کرد یا نارنگی ..یا ..چی؟
همه رو به تمیز خوشکل قشنگا می‌دادی..

حیف که نبودی دم دست که بزنمت. حیف.


برگشتم و لباس که عوض کردم دلیل تب رو متوجه شدم.

بله.

من بدحالم خیلی و خودم نمی‌دونم.
همه خوابیدند و رفتم آب بخورم..مارمولک نسبتا درشتی بین در آشپزخونه و هال زیر موکت خزید.

چه کنم؟

می‌تونم بکشمش؟

نه.

بگم بکشنش؟

نه. کسی لان نمی‌کشدش.

آب نخوردم.

به  عکس پروفایل تلگرام برادر سربازم نگاه کردم.

مادرم عصر گفته بود من پیر شدم شهرزاد. گفتم منم.

گفتم هر سنی برای خودش خوبیایی داره...آرامش مثلا...آرام شدن و فلان..گفت آره..فقط من خسته‌ام شهرزاد..من الان باید استراحت کنم..فشارم زده به چشمام...پدرت خیلی ضعیف شده.

رو تخت نشسته بودم و گفت بود تو خوبی؟

خواستم بگم خوبم..ولی دروغ نتونستم بگم..نه مادر من خوب نیستم..من خوب نیستم مادر.

باز به پروفایل برادرم نگاه کردم



پیش شریفه رفتم. پارچه‌ای که پیشش دارم ر سه سال پیش خریدم. دی نود و دو. اون روزا آدم دیگه‌ای بودم.

نمی‌گم چطور آدمی بودم. فقط می‌گم اون روزا آدم دیگه‌ای بودم.

 پارچه رو خریده بودم و تصمیم گرفته بودم ندوزمش تا وقتش فرا برسه.

یک ماه پیش فهمیدم که وقتش هیچ وقت نمی‌رسه و نباید برسه و نمی‌خوام برسه.
ساتن زرد قهوه‌ای. ساتن لیز کشی و نرم..برق آزارنادهنده و نرمی توش هست..روی زمینه‌ی صدفی رنگ. یک ماه پیش که من به لطف خدا و عمل شیطان ناامید شدم و خیلی چیزا رو دور ریختم دیگه و دادم رفت بالاخره و خوشبختانه امید عبثم ناامید شد این پارچه رو هم بردم.

حالا مدل می‌خاست براش.

دس کشیدم به تن پارچه.

زنده می‌مونم تنم کنم؟ خوب می‌شم ک بپوشمش؟

نمی‌دونستم...مدل آستنش رو شریفه نشون داد..خوب بود..طرحش رو کشید..
قشنگ بود.

- بدوزمش؟

- بدوزش.

- انشالا به سلامتی بپوشی...

بسم‌اله گفت و قیچی رو زد به پارچه...بریدش...به همین سادگی.
- مهندس خوشش میاد شهرزاد...باور کن...بت میاد این رنگ...بببین چه مدلی برات دربیارم.

لبخند تب‌داری زدم..
آره دس زدم به خودم و تب داشتم. چند روز پیشا برادرم رو مبل نشسته بود با فاصله از من..یه هو برگشت گفت این حرارت توه؟!...انگار هیتری ها...داغی می‌دی به اطراف...

جابه‌جا شده بودم..اون روز تب نداشتم...فقط بدنم مثل همیشه داغ بود.

الان دیگه داغی نبود فقط...

شریفه گفت چشمات خمار شده...چیزی شده..

دست کشید به بازوم..

- خیلی داغی دختر..

کولر رو خاموش کرد.

- استامینوفن بیارم؟

سرم رو اوردم پایین.

هیچ‌کس نمی‌دونه بر من چه گذشت.

همیش یاد روز می‌افم که موهای قرمز مانکنی رو از رو پیشونی‌اش کنار زدم.

و به زن مسن لبخند..

هنوز اون روز مبهم و زخمی یادمه.

بگذریم.

زعفرون آب کرده رو ریختم رو برنج..ماست و پونه و رطب برحی و خارک و هندونه...تو یخچال اینا رو داشتم...سیب‌زمینی سرخ کردم چیدم دور دوری...
نون گذاشتم..نمک..
رفتم تو حیاط. سال و مرد رو دیدم رو سقف بودن..عبام رو کشیدم رو سرم و سال رو به اسم بن صدا زدم..ابوفلان..که نگه چرا صدام زدی سال بعدا. اصلا حوصله‌ی نق و نوق و لج‌بازی ندارم.
مرد طرفم نگاه نکرد...جواب سلامم رو روبه سال داد و به سال گفت العیال.
سال گفت بله؟
- شام..تا سرد نشده بیا.
سال گفت میایم و مرد رو دیدم که اقلا صد و نود قدش بود..وزن صد و خورده‌ای..صدای بم خیلی مردونه‌ای داش و من زود رفتم تو..صداش رو می‌شنیدم به سال که می‌گف که رفته تو خونه‌هایی  کار کرده که تا نرفته و نگفته خدافظ و کارش تموم نشده شام شون نکشیدن مبادا باشون هم‌غذا بشه.....مرده، صابخوونه می‌رفته یواشکی لقمه می‌گرفته تو آشپزخونه برمی‌گشته...وضع خوب و اینا ها...بعضیا هم هستن حتما باید یکی پای غذاشون باشه..از این حرفا...
من فکر می‌کردم خودمم بعضی وقتا دلم نمی‌خواس سر شام کسی باشه..همیشه از روخست نیس..واقعا بعضی وقتا حسش نیس..
سال پایین اومد و گفت مرد گفته شام نمی‌خوره..نه صبونه نه شام..فقط ناهار..طی یه سال چهل کیلو کم کرده  و هیچی نباید بخوره...
به سال گفتم من کشیدم. میل خودتونه..
نانا دوید اومد گف بی‌بی...مامانم بود..گفتم مهمون دارم و فلان و گفتم یارو در مورد جاموس‌دزدی و فلان..
می‌خندید مادرم که بله...خوب می‌کنن و مردش هم هستن و ...
آب یخ بردم سر سفره و گوش تیز کردم دیدم پدرم داره با مرده حرف می‌زنه!
زنگ زده بود به سال  و گفته گوشی رو بده به مردی که پیشته و بابام می‌گفت باید شام بخوری خونه دخترم و بساطی.
..مادرم دویده بود به پدرم گفته بود و پدرم ترسیده بود مبادا نرسم به کسی که فهمیده من از کی‌ام.
آهی کشیدم و فکر کردم چه دغدغه‌هایی...چه حالی..چه حوصله‌ای..چه فلانی و لحن مرد مودب شده بود و فصیح وقتی با بابام حرف می‌زد..و کرنش و تواضع و فلان..
تا بالاخره اومدن..
مرد دعا کرد و برکت خواست از خدا برای سفره و به شوخی گفت که بله شما اهل طایفه‌ی فلان بشقاباتون ایناس..ما نصف اینم نمی‌خوریم..
ظاهرش عکس حرفش بود.
برای دوری می‌گفت که لبریز از برنج و گوشت و ته‌دیگ...تا شام بخورن سینی چای رو دادم بن برد همون‌جا...
صدای مرد رعدآسا بود و اکو داشت انگار...وقتی عصبانی می‌شد چطوور می‌شد؟!
عبا به سر یه لحظه موقع سلام علیک کردن نگاش کردم..تا حالا آدمی با این ابعاد این‌طوری عرض هال رو پر نکرده بود.
بخور گذاشته بودم رو میز تلویزیون..گفت چه بوی خوبی هم..و غذا چای‌اش رو خورد و پول نصب رو نگرفت و یه ریسور نو داد از مغازه‌ی برادرش به سال..هر چی سال اصرار کرد پولش رو نگرفت و گفت بعد از این‌که با بابای عیالت حرف زدم محاله ازتون پوول بگیرم..
کارتش رو داد اگه مشکلی پیش بیاد..
من و نانا تو آشپزخونه شام خوردیم...سال و مرد و بن تو پذیرایی.
مرد که رفت سال گفت: از بابات عذر خواست و خندید.
بعد دستام رو گرفت: شهرزاد با تو ها..می‌دونی چیه شهرزاد؟ رو سفیدم با تو
خوشحال شدم براش.
و خسته بودم.
رعشه‌ای افتاد تو تنم که نمی‌دونستم چرا...گیجی.
از خستگی لابد..تند تند پختن و کمک دست نداشتن..آماده کردن و ظرف شستن و..
مرد که رفت سال گفت بریم پیش شریفه ببرمت.
خسته بودم خیلی.

می‌دونم سال مرد رو برای شام نگه می‌داره. غروبه و نمی‌ذاره بره.. چی درست کنم؟

دیره برای همه چی.

استامبولی خوبه.

گوشت درمیارم.

سال میاد:

- شهرزاد..عینی انتی...حبیبتی...عمری..می‌دونم مریضی...شام درست کن...زشته ...فهمیده از کیا هستین و زشته بذارم بره..حالا می‌گه این دختر حاتم طایی چه بی‌معرفته...

- لازم نیست بم بگی..هندونه هم نذار زیر بغلم ...حاتم طایی خودتی...گوشت دراوردم..برنج هم داره می‌پزه...ولی تو که می‌خوای دس  دل بازی و لوطی‌گری کنی..بهتره شام از بیرون می‌گرفتی...می‌بینی زیاد خوب نیس حالم..و تازه دیره برای همه چی...

- دستای جادویی چوکولوی زرنگ الان چیزی درست می‌کنه...

- بسه بسه..برو بذار پیاز خرد کنم..وقت ندارم..

دم در می‌ایسته:

- شهرزاد مرده می‌گه اینا یعنی شما..خیلی دنبال ثارن..می‌گه ثارشون یادشون نمی‌ره..تا انتقام نگیرن نمی‌شینن...اگه سگشون رو بکشی سه‌تا مرد ازت می‌کشن.

می‌دونستم این رو. همین یه هفته پیش از شریفه شنیدم قصه‌اش رو. رو سگشون حساسن عربا. اگه سگ خونه‌ای رو بکشی یعنی به مال و ناموس خونه چشم بد داری...یعنی داری علامت می‌دی که بات دشمنی داریم. از این قصه‌ها دیگه.

سر کشتن یه سگ مردی از همین طایفه‌ی بابام اینا سه تا مرد رو از همسایه‌هاش زخمی کرده بود..با اسلحه..زده بود به دس و پاهاشون که یعنی ادب بشن..

اینا برای سال نامفهوم و غیرقابل درکه و منم اصراری ندارم درک کنه و خودم می‌دونم این قوانین جاری بین عشایر...می‌شنوم‌شون و تایید نمی‌کنم  و رد نمی‌کنم چون خیلی از این قوانین عشایر برای سبک زندگی اون آدما لازمه..حالا گیریم مبناش زوره نه انصاف...از دور می‌شنوم‌شون و بشون افتخار نمی‌کنم و خیلی هم احساس نیاز نمی‌کنم باشون بجنگم.
در کل به من ربطی ندارن. به زندگیم.
- برو کنار برنج آبکش کنم..

-برو بش بگو عجل‌دزدی شرف داره به..

یاد یکی از قصه‌هایی که در مورد آدمای اون طایفه شنیدم می‌افتم. نه به من مربوط نیست.

- بش بگو برای شام بمونه..شام درست کردم..نه که بذاره بره ها..

- باشه.


آدمکش ِ بی‌زور

نصاب اومده بود دیش جدید و دیش گردون رو نصب کنه. با سال حرف زده بودن و سال متوجه شده بود که هم‌زبان و هم‌شهریه و ازم خواست شربت درست کنم. شربت فیمتو یا سان‌کویک نداشتیم..یا از این پرتقالیایا چیزی..شربت آلبالو درست کردم که می‌دونم خیلی از عربا دوس ندارن..قبلش لباس پوشیده بودم ..ماکسی سبز حریر رو پووشیده بودم و آرایش و عطر که برم پیش شریفه.

هم پارچه‌های خیلی قدیمی دارم پیشش و هم می‌خواس ببیندم که بیا خواهر نمی‌دونی چی شده. مهشید زنی که فال اینا می‌گیره خواهر شریفه رو برای برادر کر و لال و عقب‌مونده ذهنیش خواسته بود. فقط چون خواهر شریفه عقد کرده بود و طلاق گرفته بود.

اسمش مطلقه بود و مهشید گفته بود که بله برادر من و خواهر تو هم‌طرازن. دختره خوش‌چهره و اندامه و زرنگه و عیبی نمی‌شه روش گذاش..

شریفه رنجیده بود و می‌خواس درددل کنه و می‌گف تازه اولش مهشید پسره رو به من پیشنهاد داده بود..
چون دهاتی‌ان و بیرون نمیرن و خیاطی شریفه خیلی خوبه و دختر باشعوریه و اینا مهم نیس.
شربت درست کردم..دادم سال چشید گفت ترشه..شکر ریختم..باز اومد چشید گفت شیرینه..باز شربت ریختم و یخ شکوندم انداختم تو لیوانا و گفتم ببرش..بردش و باز برگشت:
- شهرزاد اسم طایفه‌ی ما چیه؟..این مرده ازم پرسید و من نمی‌دونستم.

تا حالا هزار بار این رو ازم پرسیده.

- بنی‌تمیم.

رفت..لیوان یخ رو آب ریختم توش گذاشتم تو فریزر..باز اومده بود.

- این مرده می‌گه داییاش از بنی‌تمیمن..خودش از یه طایفه‌ی دیگه‌اس...
اسم طایفه‌اش رو گفت.

گفتم اینا دایی‌های پدرم می‌شن.

پرسید کجا ساکنن؟

گفتم کجا و گفتم اینا خیلی شاعرند. خیلی از شعرای عرب که قصایدی دارن که مثلا فلان حرف توش نیست یا بهمان از اینا هستن. بچه‌های کوچیکشونم قصیده‌های ادبی خوبی می‌گن که علاقه‌ای بش ندارم البته.

خندید.

- می‌دونی چی گفت؟ گفت عیالت هم عربه یا از این‌جا..نگام کن شهرزاد تا بت بگم چطوری ..

نگاش کردم.

- آره می‌گفت عیالت هم عربه یا از این‌جا..سرش رو این‌طوری کرد.

برای این‌که نشونم بدم حرکت مرد رو یه اشاره‌‌ای با گوشه‌ی سر سمت دره‌ها کرد...که یعنی اهل این‌جاست یا نه..

- چی گفتی؟..
داشتم شربت رو می‌ذاشتم سر جاش.

- هیچی گفتم اونم عربه..از طایفه‌ی فلان..بعد باید می‌دیدی چی‌کار کرد..

- ترسید نه؟!

سال خندید...

- ها...زد تو پیشونی‌اش و گفت یاااااااااا بوووووووووویه....واقعا که بنی‌تمیم رگ دیونگی دارن..من مادرم از شماس...رفتی با کیا درگیر شدی مهندس؟ با اینا؟!....آخه اینا بابا همه جاموس‌دزدند..یا با اسلحه  می‌زنن به بانکا...همه اعدامیا از اینان..دفعه پیش با هیلی‌کوپتر اومدن جمعشون کردن..بعد گف عیانت خو اسلحه نداره؟!
همه‌ی اینا رو حفظ بودم.
خندد سال.

- ها شهرزاد؟ اسلحه داری؟

جوابای متنوعی داشتم برای این سئوال. جوابای مردافکن..جوابای مسخره..جوابای از سر باز کن..جوابای رو کم کن..
اما گفتم نه ندارم. اسلحه‌ام تویی.

پشت سرش رو خاروند گفت: اسلحه دیدی؟

- نه.

نگفتم که پسرعموی بابام و ...و ...و ...و...و ...می‌دادنش تو درام برنج قایمش می‌کردم..که یکی‌اشون تو قبر باباش قایمش می‌کرد و تا به قول عربا ژاندرما می‌اومدن می‌گف خو رفته بودم فاتحه بخونم سر قبر آقام..یعنی نمی‌شه؟!..
تا همین حالاشم..

گفتن اینا برای سال لزومی نداره...که چقدر سنگین بود اون طلایی سیاهه...
- دیدی ..می‌دونم..گرفتی هم دستت...دروغ می‌گی..همه‌اتون دارید شما...

- نداریم..برا کشتن نیازی به اسلحه نداریم ما...بدون اسلحه هم کشتی‌متون...

- گفتی ..نفله شدیم از دستتون...

نزدیک می‌شه.

مرد رو پنجره‌ی آشپزخونه می‌زنه: آقای بنی‌تمیم..

سال سرفه می‌کنه و فاصله می‌گیره: اتفضل..

گوزو عرب شده یعنی حالا..نگاش می‌کنم..از دور اشاره می‌کنه که چقدر قاتلای بدی هستیم ما و اینا.

به شریفه می‌گم نمیام زود. می‌دونم حالا حالاها گیرم.


حتی النفس ضاگ..من کثر ما مشتاگ..

سَد باب گلبی بیده

ضیع المفتاح

ضیح المفتاح هل کافر

ضیع المفتاح

مااحبک آنی

لو ادری هیچی اتصیر ماحبک آنی

سد باب گلبی بیده

او هاذه گلبی بیده

اَولی ...

اشلون ارتاح؟!


یالا برو....آها...هز...هزی ...العب یا اسمر...العب...


حق داره مادرم از بچگی می‌گفت بم کولی...والا صدگ کولی علی اصول:)))))

شارون استون

مینا تو گروه کشوری معلماس. نمی‌دونم چه می‌کنن. زن و مردن توش و مردی عکسی از زنی داده که لنگاش رو باز نماده لباس زیرش رو زده کنار و اوضاعی...
بسیار درون‌مفرح و نشاط برانگیز.

بعد زن‌ها جیییییییغ....جیییییییییییغ که آقای معتمدی مدیر گروه کجایید به دادمون برسید. ..انگار مثلا  عمیدی که این عکس رو فرستاده دودلش رو گرفته دستش اُ دنبالشون کرده....

چون(ماتحت) عمیدی که این کار رو کرده پاره شده حالا....ترک کرده گروه رو نامه‌ی فدایت شوم که نه توبه‌نامه فرستاده که شرمنده‌یوم و تا حدی دمبال پرونده‌یوم..و فلان...من نبودم دسم بود تخصیر آستینم بود..و بچه‌ها کردن که لعنت بر بچه‌ها باد و...کلا هر چی داشته برای کسی فرستاده و آن کس از طرف عمیدی توبه‌نامه‌اش رو پخش کرده تو گروه..

حالا یا اشتباهی سند کرده یا زنش خواسته این‌طوری کنه یارو ترک گروه کنه هی نلاسه با گل‌های باغ فرهنگ  و ادب و تعلیم تربیت...یا بچه‌هاش بودن..
..به‌هرحال جیغ بود که زن‌ها می‌زدن..ولک معتمدی کجایی....بیا که دوست مایی.

من جون نموند برام از خنده...اصلا هلاک شدم.

معلما تو کدوم سیاره زندگی می‌کنن؟ چه خبرتونه بابا....حالا یارو یه غلطی کرد..ترک گروه هم کرد...این اطوارا چیه؟
هی گوشی مینا رو می‌گرفتم می‌نوشتم آقای عمیدی متشکرم..و خواهرم می‌کشیدش از دستم و خفه‌ام می‌کرد..یا می‌نوشتم من خواهر خانم ِ مینا فلانی هستم...ممنون که باعث شدید بخندم..

هزارتا معلم تو اون گروهه و فقط نشستم دعواها رو خوندم..
بعضی مردا هم شرکت کردن در انتفاضه:
ننگ بر تو عمیدی...که آبروی فرهنگی جماعت و فرهنگ و انسانیت رو بر باد دادی.

شرم بر تو باد عمیدی که حضور خانم‌ها را مراعات نکردی.

ولک خو نکردتون...یه عکس اشتباهی داد...دیگه فوقش ترک کنید...چه خبرتونه؟ این‌قدر یعنی چشماتون پاکه؟

بعد جالبه یواشکی و خصوصی با هم در مورد جزئیات عکس می‌گفتن و خوششون اومده بود..

گوشی خواهرم رو باز کش رفتم رمزشم خو هک کرده بودم به وسیله‌ی نانا...نوشتم آقای عمیدی دفعه‌ی بعد از خودت عکس بذار...بعضیا لازم دارن..
خواهرم در لحظه‌ی آخر قبل از سند رسید با خفه کردن و بالش بر سرم کوبیدن ازم گرفتش و پاکش کرد.

یه همکار داره خواهرم خیلی تو فشاره...اون از همه بیشتر جیغ زده تو گروه...جیگر سوزونده و یواشکی با ذوق و هیجانی وصف‌ناشدنی گفته لابد زنه با این کارا( خانمه‌ی محترمه و موجه اندرون عکس)   شوهر گیرش اومده..از کجا می‌دونی اصلا شوهر داره...یا هدفش اینه ...واقعا محنت و سختی و فشار معضل لاینحلیه. قِبول دارم.
شوهر خیلی خوبه...واقعا لذت‌بخش، مقوی و فرح‌زا. من که با شوهرداشتن خیلی خوش می‌گذره بم.
خلاصه هر چی تایپ کردم عمیدی دوستت داریم...هر چی قلب فرستادم و بوس خواهرم سند نکرد...خو چرا؟
باید پیاما رو می‌خوندید...

- آقای عمیدی این از انسانیت و اخلاق به دوره

- خدایا...این‌جا دیگه جای موندن نیست...
- عمیدی باید توضیح بدی.

خو بدتون میاد؟

زشته؟

حیاتون جر خورده؟

سکوت کنید به روی خودتون نیارید یا فقط ترک کنید..شده مثل فیلم زهرا ابراهیمی...همه دیدنش و در موردش تو خونه و بین خواهرا و برادرا حرف می‌زنن و بعد به زهرا ابراهیمی فحش می‌دن. ..زشته؟ عیبه؟ چرا نگاه کردید اصلا؟ بعد نشستید خونوادگی در موردش می‌گید و جزئیاتشم بحث می‌کنید در موردش و فحشه که می‌دید...اصلا حواستون هست دارید در مورد چی می‌گید؟ ..
اینم همینه.

محتوای عکس رو دیدید؟ دقت کردید؟

خوب خیلی زننده‌اس..چطور اصلا وارد کلام و بحث می‌شید با یارو در موردش.

والا ننگ و نمی‌دونم چی‌چی بر کس‌مغزی خودتون باد.

دیگه این‌همه جگرخراشی‌ داره؟
آقا بکید  *فی‌مالا اُ تمام.

همین.


*فی‌مالا: خذافز

مادرم به سنگدلا می‌گه اُزبک. نمی‌دونم چرا:)))

فقط رو زبون منم هس...

چون از بچگی به تو کلک می‌زدم.

The Bandit رو دیدم.
با توجه به تاریخ ساخت این فیلم و- نوع فیلمای ایران و عربی(خاورمیانه) اون دوره -با مفاهیم غلو شده‎ی قهرمانی و معرفت و وفاداری در عشق و لوطی‌گری و چیزای این‌طوری، به اضافه‌ی بازی غیر قوی و غیر حرفه‌ای هنرپیشه‌ها؛  کنار اومدم.
تجربه‌ی نویی بود چون فیلم ترکی ندیده بودم.

شاید فقط  یه جمله داشت که توجه‌ام رو جلب کرد.

محمود اوغلو به باران می‌گه: من از بچگی تو بازی همیشه‌ی همیشه ازت می‌بردم یه بار نپرسیدی چرا ازت می‌برم؟ می‌بردم چون از بچگی بت کلک می‌زدم.

این رو زمانی بش می‌گه که برای بار دوم بزرگ‌ترین کلک زندگی رو به باران می‌زنه.

بله باید بپرسیم..دقت کنیم.
باید دقت می‌کردیم..و بر اساس همون دقت نتیجه رو پیش‌بینی می‌کردیم.
آدما دس از طبع- یا ذات‌شوندست ازشون برنمی‌داره- و کاراشون برنمی‌دارن..اگه از قبل به تو زخمی زدن، هیچ وقت کوتاهی نمی‌کنن در ضربه زدن و بدی کردن‌های مجدد به‌ات اگه دس بده..هیچی نمی‌تونه عطش آدما رو در بدی کردن بت سیراب کنه.
آدمایی که زمانه و خودشون برات ثابت کرده که چه  ید طولایی دارن در آسیب رساندن به‌ات. هیچ چیز نمی‌تونه جلودارشون بشه جز تو. جز خودت.
و این فقط با اعتماد نکردن میسره.
با دقت کردن و از خودم پرسیدنِ این‌که چرا تو همه‌ی بازیا اون برنده می‌شد؟
و البته جواب رو احتمالا می‌دونستیم اما مثلا اون‌قدر جوانمرد بودیم که اهمیت ندیم. اشتباه همینه.
با پست، باید پست بود.

اگر نباشی  داگ‌ویل‌وار انتقامت دیر و فراگیر با وسعتی نامتناسب با شرایط خواهد بود و سرانجام خودتی که باختی...حتی اگر اونایی که باید، روز همراه خودت بازونده باشی.

چه فایده.

هیچی برنمی‌گرده...هیچ آسیبی از آسیب‌هایی که خوردی قابل‌جبران و برگشت نمی‌شه.
خودت مراقب خودت باش.



 فقط پهلوی چپم نیست که درد می‌کنه امروز. برای اولین‌بار توی این مدت درد به پهلوی راستم سرایت کرده.

از درد بیدار شدم.
روزهایی که این درد توی زندگی‌ام نبود فکر کردم. فکرم نیومد زیاد. این درد توی زندگیم نبود و نمی‌دونستم که نیست. مثل خیلی‌های دیگه که الان این درد توی تن‌شون نیست و نمی‌دونن و براشون مهم نیست که نیست.
به سال زنگ زدم که بیاد. بودش. کاش بیاد کیسه‌ی آب گرم بم بده. امروز تنم به طرز بی‌سابقه‌ای زرد و رنگ‌پریده‌اس.

حالم گرفته بود...خیلی دلم گرفته بود...یه کم رفتم بیرون نشستم روی چمنای روبروی خونه. چادر رو کشیده بودم رو پام..مو فرفری داشت بسکتبال بازی می‌کرد..حوصله ندارم هی بخواد عرض عضلات بکنه پیشم.
شرط می‌بندم فکر می‌کنه سنم دوروبر سنشه...و مثلا خیلی زود ازدواج کردم.
فقط همیشه از خودم می‌پرسم زن‌هایی که از زور بی‌حوصلگی و تنهایی می‌رن دوس می‌شن با اینا، چی دارن به اینا بگن. یعنی واقعا چی به هم می‌گن. مگر این‌که فقط با هم بخوابن...و بعدش حرف نزنن. یعنی غیر تن  چی دارن به هم بدن و از هم بگیرن...و البته روشنه که مسخره‌اس سئوالم چون آدما روابط این‌طوری رو جدی نمی‌گیرن و چیز دیگه‌ای هم ازش نمی‌خوان و توقع ندارن. و بعدشم به هم عزیزم و جانم می‌گن در طی هم‌خوابی و باورش هم می‌کنن. مسئله قضاوت نیست. شاید حتی مسئله نوعی غبطه باشه نه برای دوست شدن برای لذت بردن از مورد توجه واقع شدن توسط کسی که سرش به تنش نیارزه.
خوب فکر زن‌ها به فکر اون مردا نزدیکه. یعنی در دوروبر من اصلا فکری وجود نداره و شاید حتی بهتر.  خوب درد کم‌تره. کلا از ریشه وجود نداره. معامله‌ای صورت می‌گیره و هر دو طرف راضی ..یا حتی اگه ناراضی..زود تمام..هر کسی می‌ره سی زندگی  و کار و بار خودش  و دفترش هم یارو بسته می‌شه...
یه رقصی و نازی و عشوه‌ای هم هست اون وسط و لذتی و هیجانی و خوشکل به چشم اومدن و ...خیلی هم خوب برای صاحباش.
 برام تصور این‌که بشینی پیش کسی و هی خودت رو به سطحش بکشی پایین..حوصله‌سربر و خمیازه‌آوره. نمی‌شه به این بهانه که سطحی نگاه کن و لحظه رو زندگی ..این برای زن‌ مقابل زن جواب می‌ده. برای من وقتی طرف مرده این نیست. شاید اگر مرد بودم و زنم زنی بود که از لحاظ فکری بام فرق می‌کرد و حالا تعیین سطح فکری هم نه، فقط فرق می‌کرد قضیه راحت‌تر بود. تنش رو می‌خواستم...دوس داشتم مثلا برقصه..اگه شوهر داش حس تملک زنی که مرد دیگه‌ای جز من داره و احتمالا تامینشم کرده برام لذت‌بخش و مقتدارانه بود...ولی قضیه اینه که از یه جا به بعد آدم می‌دونه چی می‌خواد و چطور فکر می‌کنه.
مردایی که فکرشون به فکر و روحیه‌اشون به روحیه‌ام نزدیک، تو دنیای حقیقی، دیدم که با زن‌هایی بودن و موندن که  هیچ ربطی به علایق و سلایق‌شون نداشتن. اتفاقا اون زنا رو فقط برای تن هم نمی‌خواستن..ممکن بود که دوسشون داشته باشن اون زنا رو ..و خوششون بیاد که حرف بزنن...شیطنت کنن..و مجموعه عواملی که از زن زن درست می‌کنه رو در برخورد باهاشون حس کنن...راضی هم بودن.
بعد مثلا حساب زنِ خاص و هم‌فکر رو جدا می‌کردن. دیگه می‌دونم این برنامه کم و بیش و با کمی تغییر و تحول در محتوا برای مردا شدنیه. شایدم این فکر و ذهنیتیه که مردای هوس‌باز و زن‌باز برای من درست کردن. که برای مرد ممکنه برای زن نه. نمی‌دونم. این الان حرفم نیس.
می‌دونم برای من شدنی نیست. دیدم هم زن‌هایی که براشون شدنی بوده. یه جور لاس از دور..به اسم همکاری و  دوستی و هم‌کلاسی و ...شاید زمانی برای من ممکن بوده باشه. حداقل تصورش اگه نه زندگیش. اما حالا خطام رو پررنگ کشیدم. واضحن برام.
نمی‌شه.
 اگه احترام می‌خوام باید در موقعیت نامحترم قرار نگیرم و موقعیت نامحترم ایجادش توسط مردا برای زن..ایجاد و تصورش از آب خوردن راحت‌تره.
من مسئول فکر مردا نیستم درست اما می‌تونم حداقل موردش قرار نگیرم. تو موقعیتش قرار نگیرم.
زمانی خام‌دلانه  دستانه فکر می‌کردم دوستی و فلان...هنوز البته استثنائاتی هست...تو همین دنیای مجازی..به یکی دو مورد برخوردم که فقط کنارشون حس آدم بودن داشتم.

درد اصلیم تو زندگی که بعضی وقتا لذتای ساده رو ازم سلب کرده  اینه که نمی‌ارزه برام چیزی...کسی چشمم رو پر نمی‌کنه..یعنی ممکنه یکی دو لحظه قیافه‌‎ی آدمی که در این‌جا یعنی مردی، رو بگم خوبه..باحاله اما بعدش وقتی خودم رو تو موقعیت ارتباط قرار می‌دم ملال  و کسالت میاد سراغم...شاید اینه که دل‌مرده و بی‌روح نشونم بده جلوی بقیه. یعنی تصور یه ارتباط ساده هم برام اون‌قدر ملال‌آوره که من رو از حداقل‌های مدارای اجتماعی دور می‌کنه در برخورد با مردا.
چرا احترام می‌ذارم. خونه‌ام میان پذیرایی و فلان. اما این‌که بشینم حرف بزنم..گل بگم و بشنوم...و بحث و کل و کل و زبون‌داری و پرروگری..زبون ریختن و تعارف و نمی‌دونم..نمی‌شه، نمی‌خوام و نمی‌تونمش.
نسبت به بقیه‌ی زن‌های خانواده می‌بینم.... منظور حتما رابطه‌های ممنوع و خیانت‌دار نیس ...همین ارتباط معممولی مثلا با شوهر خواهری ..دوست شوهری کسی...همکاری کسی...
وقتی به آدما نگاه می‌کنم تو اطراف می‌بینم چی رو می‌خوام به دس بیارم؟ جلب نظر و رضایت و توجه اینا رو؟! اتفاقا دلم می‌خواد قایم شم که دیده نشم و به چشم نیام....حداقل توی رابطه‌های دنیای حقیقی این‌طوریه. البته قرار نیس آدم از اساس دنبال جلب توجه و نظر باشه..یعنی خوب بود اگه نبود و نباید باشه...ولی واقعیت خلاف این باید و از اساس نباید باشه‌ها رو برام ثابت کرده.
 مخصوصا وقتی مردای فامیل می‌شینن...به زن‌ها زیرچشمی نگاه می‌کنم..رقابت پنهان در نرمی صدا و حرکات و اینا رو حس می‌کنم ...من بهتر از اون زن‌ها نیستم. فرق هم نمی‌کنم باشون. فقط مرداشون چشمم رو نمی‌گیرن و برام مهم نیستن ...که در موردم بگن سرده خواهر بزرگه‌اتون...تحویل نمی‌گیره...تو خودشه... که سر جلب نظر و تایید و تعریف‌شون وارد دعوایی زنانه و  حتی مسکوت و نرم بشم با دیگر زن‌ها..مخصوصا اگر این زن‌ها خواهرم باشن.
..اون جذابیته که به چشم مردا میاد به‌اش بی‌نیازم چون ته‌اش نیاز به تخته نه هم‌حرفی...واقعا مردایی که بشه باشون بشینی و حرف بزنی و فکر نکنی که الان دارن لخت تصورت می‌کنن هیچن در اطرافم..مگر این‌که زمخت و بدون آرایش و نچسب و سرد باشی که دور و برت نیان. ..یعنی باشی ...اما حتی ذره‌ای برای دیده شدن تلاش نکنی...مثل هاشم.
که زنش که قهر کنه زنگ بزنه به سال بگه بده باش حرف بزنم و درددل و فلان..
گاهی با برادرام حرف می‌زنیم..اونا بد نیستن. کمک هم کردن بم در شناخت دید و روحیه‌‌ی  مردا حتی در این سن که خودم رو بی نیاز به شناخت و عوض کردن دید می‎‌دیدم...
و واقعا نیاز داشتم. بودن با برادرام پرده‌ای رو از جلوی چشمام کنار زد که قبلا زن بودنم کشیده بودش. از دید مردا به مردا نگاه کردن و خواسته و نیاز و هدف‌شون رو بررسی کردن خیلی مصون می‌داره آدم رو.
مثلا شوهر خواهرم خوابیده من روش پتو نمی‌کشم..هیچ‌وقت نمی‌کشیدم..قبلا عذاب وجدان داشتم حالا ندارم....واقعا به نظرم بیخوده این کار. زنش یا مادرم این کار رو بکنه یا فوقش به بچه‌اش پتویی چیزی می‌دم..و یا اصلا بذار یخ بزنه استخوناش بترکه. چرا باید دلم بسوزه براش و به نظر مهربون و انسان و بامحبت بیام..؟!...حتی ااگرم دلم بسوزه این کار رو نمی‌کنم چون مغز و مخ مردا در خفا حداقل، مسائل قاتی‌کنه...و خودمم تبرئه نمی‌کنم که ...گرچه همین الانشم از نوشتن این حالت تهوع گرفتم ..تصور این‌که در پی جلب نظر یا به چشم مهربان و بامحبت اومدن تو نظر شوهرای خواهر...یه حالت اوغغغغناکی استفراغناکی بم داد.

مسئله مدرک نیست و سواد کم...مسئله نزدیکی فکره....مثلا مسعود تو مردای فامیل  برای من  بهتر بود از بقیه برخورد باهاش... اما خو دیگه شهره‌ی عام و خاص شد کاراش...برا همین کلا کاتش کردم...وگرنه..می‎‌شد در مورد موسیقی یا کتابی چیزی باش حرف زد...که اونم اشتباه بود. واقعا اشتباه بود. واقعا تو قلب اکثریت قریب به اتفاق مردا مرضی درمان‌ناشدنی هست که زن‌ها بش بال و پر می‌دن و می‌پرورننش...حالا یا از رو قصد یا نادانسته فقط برای شیرین و محبوب بودن و شدن..
. شعارای روشنفکری و من از خودم محافظت می‌کنم و حواسم هست و فلان بهمان حرف مفته. مردا خیلی باید حدای سفت و سختی براشون گذاشت. خیلی باید محکم بود در برابرشون...آره یه وقتی ناخواسته و بدون برنامه به چشم میای. .اونم باید طوری باشه که کش پیدا نکنه. درش بسته شه بره پی کارش.
نباید به بهانه‌ی انسانیت و فلان ادامه بدی یا دامن بزنی...که ما دوتا انسانیم..جنسی نگاه نکن. در جامعه‌ی جنسی باید جنسی نگاه کنی. در جامعه‌ی تفکیک جنسی باید خودت رو منفک کنی.
اینا جانماز آب کشیدن نیس. تجربه‌اس...که به کسی هم پیشنهاد نمی‌دمش. روی حرفم با خودمه ولاغیر.
حالا مثلا برای من محیط عمل به‌اش ساده‌ هست ..همین روابط فامیلی ساده و محدود ...ولی حتی موقعیتای دیگه  هم که قرار گرفتم ...مگر اینکه برای دلایل شخصی که اصلا عاطفی و مهربون نیس بخوام خودم رو درگیر چیزی کنم..در واقع زمانی خواسته باشم که اون بحثش جداس.
در کل داشتم به اینا فکر می‌کردم و مو فرفری توپ کوبید و کوبید و دلم خواست ...کسی باشه یه ترانه‌ی عراقی قدیمی بشنوم که می‌خوند:
کُلهه منک ...گبر لفک گبر... و آنی واحد ...اکبر فُگر..
ای والله...اکبر فُگر آنه.
بلند شدم اومدم خونه.

سردرد دارم و حوصله نه.


اگه حد بذاری اکثر آدما خوبن در واقع.

تُرکا هم بام خوب بودن راستش.

خیلی خوب بودن.


بار قبل که سرم رو تراشیدم با چسب  پشت گوشم گل رز می‌چسبوندم جلوی مادرم ظاهر می‌شدم. با چشماش می‌جویید من رو...:))))

با تی‌شرت ارتشی و شلوارک همون رنگ و سر بی‌مو و گل رزی بزرگ بغل گوش..رفتیم همدان و غار علیصدر و دشت میشان با همون کله خیلی هم خوش گذشت..بیشتر از همه طرف کُردا بم خوش گذشت..

کُردا کلا خوبن. با من که خوب بودن همیشه.

موهام رو چه رنگی کنم؟

مشکی؟

قهوه‌ای تیره؟

مش تکه‌ای؟

مشکی خوبه بم میاد.

ابروهامم قهوه‌ای تیره کنم.

قهوه‌ای تیره طِبیعیه. ابروهامم یه درجه روشن‌تر کنم.

مش تکه‌ای هم سال دوس داره. رو همین زمینه.

ابروهامم همین زمینه.

نمی‌دونم

معضلی شده برای خودش این  الان.


تازه‌اشم برادرم قراره بیاد از سربازی ...قول شرف داده سیم قشنگ و آبرومندانه بزنه. کچل کچل کلاچه با مقدار معتنابهی روغن کله‌پاچه. البته از مادرم به اندازه‌ی تمام روزهای دردآمیز زندگی‌ام خواهم شنید: تِف او سِف علیچ...انتی حشر مو بشر.

به قول مادر بزرگ کیانا جان خدیجه‌ی سابق تو نماز: خدایا کافرایه مسلمون کن.


لب طوبَم هی میاد ازم می‌پرسه می‌خوای این‌کار رو برات بکنم؟
من نمی‌دونم چی می‌گه دوتا گزینه داره یکی‌اش این نو ثنکس. اون رو می‌زنم.

به احتیاط نزدیک‌تره.

لاشکر


بی‌شکر نه عرب:))))

ناشکر.


چند وقته درد دارم. اهمیت نمی‌دم تا که امروز رنگ سیاه خیلی تیره و مرکبی‌رنگ از من رفت. نوشتن اینا رو این‌جا دوس ندارم اما چاره‌ای نیس. تنهام و فشار اینا روی مغز و روح و روانم زیاده.
خوب گرسنه هم هستم. خیلی گرسنه و ضعف کرده.
شبا از درد خوابم نمی‌بره. روزا گیجی ویجی می‌رم. چندین شبه نمی‌خوابم از درد. روزا درد دارم و شبا هم.
و دوس ندارم بمیرم اما اگه دوای دردم باشه می‌پذیرمش.
بله چند شبه درد دارم. خیلی درد دارم. شبا ناله می‌کنم. سال بیدار می‌مونه گاهی پیشم دسم رو می‌‌گیره....از شلختگی و کثیفی بدم میاد و کمی با درد مرتب می‌کنم..غذایی می‌پزم..کتابی می‌خونم و فلان.
مسکن می‌خورم و معده‌درد می‌گیرم و فکر می‌کنم و  حس می‌کنم یه روز خوب می‌شم بالاخره. بیخود می‌کنم که خوب نشم. مگه دست خودمه؟ خوب می‌شم. حالا ببین کی گفتم.
بوی بخور هم خوبه و فیلم دیدن و زندگی چیزای کوچیک باحال داره علیرغم این دردا.
مثلا همین 180 تامر حسنی... و گذاشتن گوشی جایی و از خود فیلم گرفتن و رقصیدن و هم‌خوانی با خواننده...و بعد دیدن فیلم و به خود مرلین‌مونرویی پنداری خویش خندیدن...
راه رفتن بین مردم هم خوبه...لذت‌بخشه...تماشاشون...گوش دادن به حرفاشون و کمی هم مرز‌دار البته قاتی‌اشون شدن...
گشنگی و سیری بعدش و لذت بردن از لقمه لقمه‌ی غذا هم چیز خوبیه...می‌گن با هر قدم دانه‌ی شکری می‌کاشت..باید با هر لقمه دانه‌ی شُکری قورت داد همراه با غذا...
خدا رو شکر در هر حال.
خدایا شکرت.
برای دردهات هم ممنون که اگه نبود بی‌شکر و نمک‌نشناس بودم. چنان‌که قبلا هم بودم.
باورکن خدا.
باور کن.

من هیچ وقت دلم نمی‌خواس بیرون کار کنم.

یعنی تو بازیا هیچ وقت معلم نشدم. دکتر نشدم. مهندس نشدم. می‌پرسیدن شهرزاد می‌خوای چی‌کاره شی بزرگ شدی؟ می‌گفتم خونه‌دار.

دخترعمه‌ام که الان دبیرادبیاته می‌گفت: کهنه‌شور. دخترعموم که الان دکتره می‌گفت: کلفت.

دقیقا اینا رو یادم میاد که فاتحه‌ی خونی عموم بود.

دخترای فامیل دور هم بود. نمی‌دونم واقع‌بین بودم یا خودم رو خوب می‌شناختم یا بلندپروازی نداشتم.
نمی‌دونم این رو.

ولی هیچ دلم نمی‌خواست بیرون خونه کار کنم. خواهرام چرا. دوس داشتن. من هیچ دوس نداشتم. الانم دوس ندارم مثلا کارای این‌طوری دوس دارم. کارای عشقی. بعضی وقتا برم پیش مهتاب چیز بفروشم. یا آشپزی کنم تو خونه گاهی غذا بفروشم.

یا ..برای خودم لوازم‌التحریر یا کافه کتاب داشته باشم و توش دم‌نوش بدم.
یا لوازم‎‌آرایشی.

یا پلاسکو‌فروشی.

یا طلافروشی.

یا همینا.

گل‌فروشی هم فکر نکنم تحمل بوی مریم غلیظ رو داشته باشم.

 الان خوب می‌دونم اگر استقلال مالی داشتم خیلی خوب بود. شاید مثلا...
و الان نمی‌دونم چی...شاید چی.
شاید مثلا از سال جدا می‌شدم؟ خوب راستش نمی‌خوام جدا بشم...حس داشتن پول البته باحاله.  پول خودت، خرجای خودت..و فلان.

فقط یه دردی هست که مطمئن نیستم هم درد باشه.

که اونم به علت خوب بودن سال خیلی درد قلمداد نمی‌شه. حداقل الان که حالم خوبه این‌طور حس می‌کنم...و اون اوالا تنبلی ِ منه و عدم علاقه‌ام به استقلال و عدم‌وابستگی.وقتی به خودِ خودِ مجردم رو میارم می‌بینم من آدم بیدار شدن هر روز صبح نیستم. محاله. مریض می‌شم. حتی اگه مجبور هم بشم.آدم هر روز سر کار رفتن.
مثلا اگر حقوقی به زن‌ها خونه‌دار تعلق می‌گرفت با کمال میل حاضر به دریافتش بودم برای استقلال و فلان و کیه که بی‌میل باشه.

بله دوست دارم کارایی بکنم که سرم گرم بشه.
کارایی که دوست دارم.
اما کار روتین اداری نه. این رو مطمئنم چون حتی قساوت و سنگدلی و خشونت بی‌نهایت و حد و حصر پدرم نتونست صبح بیدارکنم کنه و چه پدر بدی بود در این زمینه اون آدم.

مدرسه رفتن عذاب بود برام. ظهرانه بدتر از صبحانه.
دانشگاه هم دو ترمی که خوندم شکنجه بود. دانشگاه به من چیزی نمی‌داد. همکلاسیام خل و چل بودن. استادا به نظرم بی‌سواد می‌اومد و پرمدعا و اگر اینا نبود که نشانه‌ی خودگوزپنداریه؛ قبول دارم، حوصله‌ام سر می‌رفت.
ادبیات رو دوس داشتم و دارم اما علاقه‌ای به شعر ندارم...و ادبیاتی که می‌خوندیم سراسر شعر بود. شعر کهن مخصوصا.

شعرای فریدون مشیری رو دوس داشتم. ترون یه بار کتابش رو دبیرستان بودیم برام گرفت. حافظ و سعدی رو گاه و بی‌گاه می‌خوندم و مولوی.

دیگه؟

مثل خیلی از زن‌ها و دخترها در آغاز جوانی فروغ خوندم.
سهراب کمی.

شاملو هیچ وقت نخوندم و بقیه رو هم.

زید  سابق خواهرم مجموعه‌ی وسیعی از شعر شعرای عرب و عجم براش خریده بود که حمید مصدقش رو داد دستم. ورقش زدم. چیزی نداش بم بگه.

ر، کتاب‌فروش و دوست قدیمی سال ..حالا دوست که...آشنا بنویسیم بهتره، فاضل نظری رو بم امانت داد و سید مهدی صالحی  و یکی دوتا جوان و معاصر.

علاقه‌ای نداشتم.

خوب دوس دارم کسی بگه برو فلان شعر رو بخون.

یا این شعر برای توئه. خوشم میاد چرا.

اما فکر کنم شعر رو خوشم نیاد به دلیل احساساتی بودنم. اون‌قدر قوی نیستم که شعر روم تاثیر سوء نذاره. وقتی شعر می‌خونم عقلم به شدت تحت‌تاثیر احساسم قرار می‌گیره و ضربه‌‎پذیر و آسیب‌بین می‌شم.

شعرای عرب رو هم خوب ...شعرای حکمت‌دار دوس دارم.

کلا چیزای رو.

احتمالا این‌ها به حساب سادگی و بسیط بودن گذاشته بشه و اگه بشه عیبی هم درش نمی‌بینم و این رو  در  برای توجیه خود یا توضیح خود یا تبرئه‌ی خود ننوشتم.

فقط نوشتم که حس کهتری پنهان از این موضوع بالا بیاد و هی سخونک نزنه اون ته مها.

آره.

چیزهای رو دوس دارم. فیلمای رو. کتابای رو. فیلمای هپی اند. ..و کتابای کودک و نوجوان.

این البته باعث نمی‌شه که چیزای دیگه نبینم و نخونم.

مهر گذشته ادبیات ثبت‌نام کردم.
نکشیدم.

حال نمی‌کنم باش.

ترجیح می‌دم کتابایی که دوس دارم رو بخونم. امتحان و نمره و ...
تو دنیای واقعی هیچ دوستی به معنای واقعی کلمه ندارم.
مثلا خانواده هستن. بد نیستن. دوست نیستن. می‌شه گفت ..خوب هستن دیگه.بد نیست که هستن.

تو دنیای مجازی دوست دارم. کم.

کلا آدم پر رابطه‌ای نیستم و مشکلی باش ندارم اما تنهایی دوست هم نیستم.
یعنی همیشه نیستم.

گاهی دوست دارم با کسی حرف بزنم و نیست کسی.

خوب این وبلاگ هست.

اینم نعمتیه که هر کسی قادر به دریافت و درکش نیست. بدی‌های خودش رو داره البته و خوبی‌هاش رو. مثل هر چیز دیگه‌ای در این دنیا.

محیط زندگیم کمکی به حداقل ارتباط نمی‌کنه. طبیعت خوب و شهر خوبی نداره.

نه صفای روستا رو داره و نه مدرنیته‌ی شهر رو.
آدماش...
خوب و بد دیگه.

فامیل هم ندارم.
یه دخترعمه یه دخترعمو یه پسرعمو و چندتایی دختردایی  و یکی دودتا پسر دایی و تمام.
یه عمو. یه عمه. یه خاله..یکی دوتا دایی.

دلم گاهی برای خانواده‌ی سال تنگ می‌شه. برای باباش. مادرش.
اما راحتم این‌طور. دوس داشتم مادرش خوب بود. اگر کمی مهربان بود. اگه باباش اون همه هیز نبود و چشمش به تن و بدن آدم نبود..اگه..اگه...دوس داشتم باشون در ارتباط باشم.

کلا دوس دارم من ارتباط فامیلی رو. برای خودم و بچه‌هام.

ولی آدمای اذیت‌کنی بودن. بعدشم بدی‌هایی که شد از قدرت تحمل و ادامه‌ی رابطه خارج بود.

وگرنه برادرشوهر و مادرو پدر شوهر دوست دارم. جاری دوست دارم. خواهرشوهر  دوست دارم. بچه‌ی عمو و عمه دوست دارم.

اتفاقا خیلی هم طرف خانواده‌ی خودم نیستم.

حالا یه کیف پول دارم که شبیه جغده و رو میز آرایشه. حالام زنی‌ام که نه خیلی چاقم نه خیلی لاغر ..نه خیلی زشتم نه خیلی زیبا نه عاشق و واله خودمم و نه خیلی از خودم بدم میاد..خیلی از این" نه خیلی"‌ها دارم برای برشمردن.

فقط می‌دونم یه چیزایی رو از همون اول اولش دوس داشتم و یه چیزایی رو نداشتم.

دوس داشتم خونه‌ام رو تمیز کنم و تزیین کنم. چیزای دکوری تزیینی دوس داشتم و دارم.
دوس نداشتم بیرون کار کنم.

دوس داشتم نماز بخونم و چادرم سفید باشه با گل‌های آبی ریز که هست.

دوس نداشتم مذهبی باشم.
دوس داشتم در برابر مرد  کم بیارم اما ذلیل نه..دوس داشتم در برابر مرد کم بیارم اما وابسته نه و دوس داشتم در برابر مرد از ضعف خودم لذت ببرم اما ضعیف نباشم...دوس داشتم هم که قوی باشم اما قلدرنباشم..یعنی نتونستم باشم هیچ‌وقت حیت اگه اداش رو دربیارم

دوس نداشتم بی‌حیا باشم اما توسری‌خور نه..دوس نداشتم بدزبون و فحش بده باشم اما گاهی هستم حالا...از بی‌احترامی و بدزبونی و خشونت و بی‌احترامی به خودم خیلی می‌رنجم از طرف مرد که در این‌جا ساله.
کم البته پیش میاد.
منم کمش کردم.

 نمی‌گم کلا جمعش کردم. ولی دیدم بر خلاف سابق که شعار می‌دادم نه بعضی چیزا تو خون انسانه و نهادینه‌اس..می‌بینم با تمرین می‌شه خیلی چیزها رو کم و زیاد کرد.

روش کار کرد بی‌که اصالت و واقعی بودن روح آدم رو ببره زیر سئوال.

البته هر چیزی تاوانی داره.

مثلا کار نکردن بیرون سال پول بده داره.

حساب کتاب سال رو داره.

و خواب رو هم. که عاشقشم. خوابِ روز رو.

و دور بودن از محیط مسموم بیرون که نیازی به درگیر شدن باهاش در خودم حس نمی‌کنم. بذار کمی منزوی و غیراجتماعی باشم و این رو انتخاب کرده باشم..از درگیر شدن با چیزایی که می‌بینم زن‌ها باهاش درگیرن و عصبانی‌ان راحتم...
بله اگر کاری بود و دوسش داشتم خوب می‌ارزید این درگیر شدنه...مثلا نقاشی جایی...یه گالری اداره کردن...یا منشی یه جایی مثل کانون کتاب کودکان و نوجوانان...یا چیزای ساندویچی این‌طوری...
سال البته بی‌تاثیر نبوده هیچ وقت.

دوس نداشته ..نمی‌گم من حرف گوش کن و فلان و اینا. می‌گم تشویق کننده نبوده.

و انگار من از خدام بوده که نبوده.
قوی بودن رو دوس دارم. زن قوی‌ای باشم. ضعیف و شکننده و خرد بشو نباشم..لوس هم نباشم..قرتی هم نباشم..
اما مطمئنم حتی اگر خوب باشه و درش هیچ عیب و ایرادی وارد نباشه که نیست برای زنِ‌مرد بودن آفریده نشدم.

متاسافنه یا خوشبختانه(از فرط شیرینی این حس) من خوشم میاد تابع باشم..و حتی اداره بشم و سر جام نشونده بشم گاهی...بنابراین فکر مستقلی دارم که مثل فکر خیلی از خواهراهام شبیه فکر شوهر نشده و حتی فکر شوهر رو تحت تاثیر و شبیه خودش کرده...و البته تا حدی هم تاثیر پذیرفته طبیعتا، اما سرانجام وقتی حرف اون به کرسی می‌شینه و یه جورایی"زور" گفته می‌شه بم و شاخم شکسته می‌شه خوشم میاد.

البته باید یه مبارزه‌ و یه دعوای بی‌صدای نرمالویی هم صورت گرفته باشه قبلش که دوستمون فکر کنه درش برده و ندونه و نبینه که خودمون عقب نشستیم که اون ببره.

و امروز صبح که سال فقط بیست تومن گذاشته بود خرجی تو خونه: پیام دادم که: گدای پول ندیده بیست تومن رو ببر سر قبر جدت باش گلاب بگیر بخور و بعدش بشاش روش...سبزی هم نمیاره

که جواب اومد: قربونت برم.
عاشق فمنیسمم اما نیستم. فمنیست نیستم غلام. هر چه کردم باشم سعی من و دل باطل بود.
فکرم هست و روحیه‌ام کمی اما حال نمی‌کنم باش.
حال اساسی زمانی بم می‌رسه که در جواب قربونت برمِ سال بنویسم: برو بابا.
یه ساعت بعد بنویسم: معذرت می‌خوام که فحش دادم و بی‌ادبی کردم، من رو می‌بخشی؟

بنویسه: بش فکر می‌کنم.
بنویسم : نبخش اصلا.

بنویسه: قاتی.

بنویسم: خانم اجازه اخراج ما نمی‌کنی؟

بنویسه رودار نشو دیگه اس ام اس نده زیاد.

بنویسم باشه بابا...و قسم بخورم تا روزی که زنده‌ام اس ام اس ندام و مغرور باشم و فلان.

بعد که بیاد مثل همین الان چیزی برداره و ببینه بیدارم و بگه بیداری که چوکولو..و اطوار بریزه. هر چی مقاومت کنم نتونم که نخندم.

خنده‌ام می‌گیره زود و زودتر از اون راضی می‌شم و آشتی.
گرچه اون حتی ندونه که قهر کرده بودم یعنی.

این برام خوبه. اذیتم نمی‌کنه.

حوصله‌ی اذیت شدن ندارم تو این دنیا.

چرا فونت بزرگ شد و حالا باز کوچیک شد؟



من خوب هیچ‌وقت هم اون‌طوری سیگاری نبودم. که بگم بله اگه نکشم داغونم و فلان. نه، شده هم...اصلا راستش اون‌قدر تفننی و هوسیه که نمی‌شه بم گف سیگاری. مثلا پای موسیقی‌ای، فیلمی یا همراه با کسی که هوس‌ناک و هوس‌آفرین بوده وجودش برام، یکی دو نخ کشیدم.
برادری، خواهری.....اینا.
اصلا هم حرفه‌ای و شاخ نبودم تو کشیدنه. فیلتر که خیس می‌شد  حسابی و بعدشم نه حلقه حلقه بلدم دود کنم و لاهم یحزنون ...و اصلا این اواخر یاد گرفته بودم دود رو از بینی ...بعدشم دیگه حال نمی‌ده. مثلا برادرم می‌گفت دود رو حبس کن تو گلو و نمی‌دونم چه کن و فلان..این‌کار رو کردم  به سرفه افتادم.
خوب چرا؟ چرا درد بکنم تو دلم و اوهو اوهو سرفه کنم که روشنفکر و کتاب‌خون و نویسنده و ...نمی‌دونم چه به نظر برسم احتمالا؟
نیستم راستش. هیچ‌کدوم از اینا نیستم یا اگرم هستم کم هستم بدون وجود سیگار و دود و ...
شاید دلیلش بوی سیگاریه که تو بدن و لباسای برادرم هست و وقتی می‌اومد... سر سفره حالم بد می‌شد ازش. دیدم اگه من همچین بوی گندی بدم چقد دو سه آدم کوچیک  بزرگ اطرافم رو اذیت می‌کنم.
حال نکردم باش خلاصه.
 بعدشم اونقدر درد و فلان تو بدنم هس که نخوام اضافه کنم بش...
من سیگار رو برای مرد دوس دارم..یعنی بوی سیگار رو تو لباس مرد دوس دارم..با بوی ادکلن که قاتی می‌شد...قبلا هم یه زیرپوش داش سال توش دود فوت می‌کردم می‌کشیدمش رو بالش شبا می‌خوابیدم روش و لالیک می‌زدم: مثلا مرد سیگاری.
حالا چند وقته نمی‌کشم و هیچ باکی‌امم نیس.
هیچ اتفاقی نیفتاده و کماکان روزگارم بد نیس و تیکه نانی دارم و از اینا.
فقط دیگه اون زیرپوشه رو نمی‌کشم رو بالش. رو بالشی بوی موهام رو می‌ده که هر وقت سال سرش بذاره بگه: نمی‌دونم چیِ سر زلف تو تا سر صبح رو سینه‌ی ما بود و از این شعرها که حفظ نمی‌کنم.
خلاصه که نه.
من سیگاری نیستم.

دو سه روزی چشمام به دره ....خدا کنه خوابم ببره

الان کتابی که دستم بود رو تموم کردم. یه کتاب طنز عربی بود...فکر کن گرسنه...تهنایی...تو هال...هی خندیدم و دس گذاشتم رو دهن صدای خنده‌ام بالا نره...هی نگاه کردم به حموم که جدیدا ازش می‌ترسم...چون اگه در رو قفل کنم فکر می‌کنم چی؟ نکنه دسی بیاد خفه‎‌ام کنه..اگه بازش بذارم فکر می‌کنم کسی از بیرون نگام می‌کنه..هی خندیدم و گفتم سَلَامٌ قَوْلًا مِن رَّبٍّ رَّحِیمٍ ...نمی‌دونمم چرا می‌گفتمش.

فکر کنم دیدم عربا موقع شنیدن صدا یا چیزی که ازش می‌ترسن می‌گنش.

خلاصه یه چشم به در حمام یه چشم به کتاب..می‌خندیدم هم خیر سرم و گشنگی می‌کشیدم...و می‌ترسیدم و نمی‌خوابیدم و  سرانجام به حیاط شدم عشق که هیچی زقنبوتم نباریده بود و رفتم دیدم صبح شده و وقت خواب.
به خواب شدم.

مینا که کلاس خودآرایی می‌ره رفته بود خونه‌ی ننه‌خلف. منم بودم. ننه‌خلف آت‌آشغالای 2003اش رو اورد. مثلا ماسکی داش که یه زن عراقی براش اورده. این ماسک متعلق به دوران قبل از سقوط صدامه...پونزه شونزه  سال از تاریخ مصرفش گذشته.

گفتن بیا پاک‌سازی صورت..هی من گفتم بابات خوب...مامات خوب خو این ماسکا رو بزنی به صورت بز نفله می‌شه پوستش، گفتن نه..اصلا مهم نیس ماسک صورت که تاریخ مصرف نداره... و درازوندنم. ماسک آچغالی ننه‌خلف رو مالیدن به صورتم و پوستم نریخت...کمی سوخت فقط... اما مینا خوب ماساژ می‌داد صورت رو. حتی به ذهنم رسید بردارم برم این سالنایی که جدیدا تو شهرمون زدن. سالنای ماساژ بدن و صورت ریلکسیشن. قرتی‌بازی.
زیر دسش خوابم گرف و اونا برای مسخره‌ی "نازی" و آن‌چه در من به کنایه و ایهام  و مسخره" گربه" بودن نامیدن هی گفتن اووووووخی...نگاش کن...
هی زور زدم خودم رو خلاصص کنم از زیر چنگالِ ستم و استبدادشون هی اونا گفتن دیگه دیره برای پشیمونی...ناچار تسلیم شدم.

بعد از ماسک پانزده سال تاریخ مصرف گذشته‌ی ننه‌خلف  تونر؟! تونیک؟! نمی‌دونم چی بود زدن. یه کرم بود یا چی..گفتن بذار بمونه...گذاشتم بمونه...ننه‌خلف این رو دم عید پاااانزززززدههههه هزار تامان ابتیاع کرده بود از مغازه‌ای در پاساژ جزیره و مرده بود که سر سوزنی ازش بزنیم...مینا هم سر لج اون گُتره‌ای می‌زده به صورتم و ننه‌خلف سرانجام نفرین‌مون کرد.
بعد سیب‌زمینی رنده شده...من همیشه فکر می‌کنم سیب‌زمینی مال خوردنه...گفتن این رو آدمای شکم‌باره‌ای مثل من فقط بش فکر می‌کنن..آقا نشاسته شُره کرد تو گوش و موهام و هی اینا می‌گن خوبه..خوبه... ماسک طبیعی بهتره. من خو می‌دونسم ننه‌خلف یه ماسک داره اُ صداش رو درنمیاره...همین روزا بود که خودم براش خریدم از مهتاب و ازش پولش رو گرفتم البته، روش نمی‌کرد...بعد؟ یادم رفته الان...اما یه کارای دیگه هم کردن..آخرشم روغن زیتون زدن..روغن زیتون فروشگاه اتکای ایوب اینا شبیه بوی زیربغل میمون بود....و عجیب این‌که جواب هم گرفتم..واقعا صورت برق افتاد و تمیز شد...تاثیر بوی زیر بغل میمونه یعنی؟ یا تلقین؟ یا ...نه بابا. همون ماسکه پونزه سال گذشته‌هه فک کنم.
پ َ خارجیا از إی کارا بِلدن که تو شونصد سالگی هم جونن؟
تازه فرداش گوجه رنده شده و پس فرداش پیاز رنده شده گذاشتن رو صورتم و خیار..نمک آبلیمو هم می‌زدن بد نبود.
سالاد شیراز در چند روز.
بمون یه غذا بدین جای این کارا.
تموم اون مدت که اونجا بودم رو هوا زنده بودم....غذا بودا..اما نه غذای اساسی..بتون بگم چی...مثلا املت...سمبوسه...نون پنیر خیار گوجه...کسی درست غذا نمی‌پخت...مامانم یه قیمه پخت البته خوب بود..یه بار هم ننه‌خلف(خدا می‌دونه دلم براش سوخ) ماهی درست کرد اُ ماهیا گندیده بود...شکم‌پر یعنی...خیلی هم دلم سوخت براش و هی گفتم خوبه خوبه خوبه..عالیه..مورتون می‌گف چطور خوردی خو گندیده بود..راسش به زور.
اما دلم سوخ براش. دلم خو پدرسگ و بی‌شرفه..از قدیم همین بود. من دلم دل نیس که...پدر سگه اساسی.
القصه حالا امشب رفتم هم سیب زمینی برداشتم مثلا ماسک بزنم..رنده‌اشم کردم..بعد نگاش کردم..نگاش کردم..روش تخم‌مرغ شکوندم و نخود فرنگی هم ریختم..
سرخش کردم خوردمش.
نگید هم کارد بخوره به شکمت ...بگید نوش‌جونت...نگید گوشت بشه به رونت..بگید ویتامینش سلول شه به مغزت.
آفرین به شما.
الانم ننه من گشنمه.

نانا توی تاریکی اتاق اومد به من شب‌بخیر بگه.

گفت: بوس بلغ خواب.

هنوز به بغل می‌گه بلغ.
بوس‌سان کردیم بعد موقع رفتن گفت:
حیف که چراغ تاریکه و من نمی‌تونم " هذهِ التحفه الفنیه" رو ببینم.

بازوم رو می‌گفت که بش آویزون بود و می‌بوسیدش. زدم رو پشتش گفتم نوم نوم نوم.
دوید رفت و گفت: صبح می‌بینمت.

هذه  رو در لینک خود کلمه ببینید
ال رو در لینک خود کلمه ببینید

تحفه اگه به فارسی این ویکی‌پیدیا مراجعه کنید معنی تحفه به عربی آشکار می‌شه.
فنیه هم ترجمه‌اش این‌جاس.


هر کدوم از این ویکیپدیاهای عربی فارسی هم دارن و می‌تونید برای دریافت ترجمه‌ی کلمه به کلمه به‌اش مراجمعه کنید و اگر دستتون تا این حد به قول هیفاء وهبی( در ترانه‌ی والامعنایِ بوس الواوا)  واوا شده و نیترید خودم بتون می‌گم:
این شاهکار هنری.


واوا: معادل اووخ فارسی- کلمه‌ای بچگانه در هنگام دردآمدن..

نیترید: نمی‌توانیدِ لُری.

اگر عربی را می‌دانید چند مطلب طنز هست در مورد هیفا و واواهایش و جنگش علیه اخوان و داعش و فلان و علان.

تاملات فی الواوا ...لاتستخفوا بلفسفه هیفاء


هیفاء و اخطر عملیه بوس الواوا الکبری


  ادامه مطلب ...

چه کنم چاره کنم که دست خر تو دستمه

داشتم کارتون می‌دیدم. اسپانج‌باب. با نانا.
اخم‌کرده  و با دقت.
سال آمد توی صورتم. خندید.
رفت.
دوباره برگشتم ببینم اسپانج‌باب وقتی خنده‌اش را گم می‌کند چه می‌شود و چه می‌کند.