فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

نوبه شمالی الهوا: یه وقتایی باد از طرف شمال می‌وزه

نوبه الهوا جنوبی: گاهی هم از طرف جنوب

یندار ویه الهوا گلبک یا محبوبی: قلب تو محبوب من با باد می‌چرخه


مارید چلمه هله من غیر حنیه: کلمه‌ی خوش‌اومدی رو نمی‌خوام اگه توش محبت نباشه

گلبی ابهواه ابتلیه: قلبم به عشقش مبتلا شد

طالت لیالیه: شبام طولانی شده

چان الهجر ثوب اله: اگه هجران لباس اونه(طبعش)

آنه الوفه ثوبی: من لباسم وفاداریه


ملیت من الصبر: از صبر کردن خسته شدم

و الصبر مل منی: صبر کردن از من خسته شده

ردلی ربیع العمر: بهار عمرم رو بم برگردون

یل مبتعد عنی: ای کسی که ازم دور شدی


ماادری آنه التهیت: نمی‌دونم من گم شده‌ام

لو تاهت ادروبی: یا راه‌هام رو گم کردم


اینم می‌شنوم من..تو ماشین..وقتی زنده بودم.

نوبه شمالی الهوا

ضیع المفتاح

از من اون ترانه رو خواسته بودید که نوشتید هی یه جمله‌اش رو تکرار می‌کنم.

منی الولف راح: یارم از پیشم رف

 و اشلون ارتاح: چطوری راحت باشم؟
سد باب گلبی بیده: در قلبم رو با دسش بست

ضیع المفتاح: کلید رو گم کرد
دمعاتی ذنی : اینا اشکامه

شط العرب مو مای دمعاتی ذنی: شط‌العرب آب نیس...اشکامه

ما سمع ونی: ناله‌هام رو نشنید
ما ظل بشر بلکون ما سمع ونی: هیچ بشری نموند تو دنیا که ناله‌هام به گوشش نرسیده باشه

بلوه بلانی: مصبیت به سرم اورد

هجرک یا بعد الروح بلوه بلانی: جداییت ..عزیز دل مصیبت سرم اورد

ما احبک آنی: دوستت ندارم

لو ادری هیچی ایصیر ما حبک آنی: اگه می‌دونستم این‌طوری می‌شه دوستت نداشتم

سد گلبی بیده : در قلبم رو با دس خودش بست

هاذه گلبی بیده..: این قلبمه که دست اونه
ضیع المفتاح: کلید رو گم کرد

ساعات الفراگ: ساعتای جدایی

متحمل انت اشلوان ساعات الفراگ: تو چطوری ساعتای جدایی رو تحمل می‌کنی؟
حتی النفس ضاگ: حتی نفسم به تنگ اومده

من کثر مامشتاگ حتی النفس ضاگ: بس که دلم تنگ شده برات نفسم تنگ شده..


منی الولف راح


خوشم میاد ازش من...صداش خوبه.

..اینم باقیات صالحاتِ که داریم از خودمون به جا می‌ذاریم یعنی:))
قبل ار رفتن.

بَلندون

بابام و مامانم اومدن.

طفلیا.

مامانم هی میاد تو اتاق خوابم اشکش میاد که از همه‌ی دخترا قشنگ‌تر و شادتره خونه‌ات...می‌گه وقتی بچه بودم یه شب کامل بش می‌گفتم بَلندون...بَلندون..نمی‌دونسته چی می‌خوام...فرداش متوجه شده یعنی برازجون..بیا من رو ببر برازجون..حالا چرا برازجون نمی‌دونم...شاید قلیون می‌خواستم مثلا....الان عذاب وجدان داره که متوجه نشده چی می‌خواستم توی دو سالگی...:))))) و من تموم شب عر می‌زدم بَلندون...

گریه می‌کنه...بش می‌گم خوب می‌شم بابا...می‌ریم بلندون برات قلیون می‌خرم تنباکوی اصل بَلندونی...
می‌خنده و اشکاش میاد..
من که نامردم و اون‌قد زنگ نزدم بشو ن که.خودشون ماشین گرفتن از ترمینال بلند شدن اومدن...بابام با قلبش و صداش که می‌لرزه...مادرم پاهاش ورم داره..

نمی‌دونم چی بشون گفتن..نکنه می‌دونن چیزیُ بم نگفتن...همه‌ی صورتا یه جوریه آخه.

چیزی که نشنیدم اما حس کردم تو وجودشون هست...یه چیزی انگار قایم بکنن ازم.
حتی سال.

لا اترخص الغالی یالغالی

آخر شب چای دم کرده بودم براش با هل و اینا..ریختم براش تو استکان کمر‌باریک که خیلی دوست داره. با قند می‌خوره عکسِ من..داشت فیلم دانلود می‌کرد برای خودش.
چای رو گذاشته بودم رو میز کامپیوتر..
خوند که :

*

ضوة خدک ما تدری ضوة القمره

جوری عطرک ما ادری انت من عطره


قدیم وقتی عقد بودیم و پیاده می‌رفتیم از خونه‌اشون تا خونه‌ی بابام براش می‌خوندمش...شب هم بود و ماه تو آسمون..همچین روزایی بود..جا خورده بود که ترانه‌هایی رو بلدم که باباش می‌خونده قدیم..دسم رو که حنای عقد توش بود می‌گرفت رو جدول راه می‌رفتم و اون یکی دسم روی سرشونه‌اش بود..و هر وقت می‌خوندم ما غیرک ابدنیای یحلالی...غیر از تو تو دنیا به چشم نمیاد...بش اشاره می‎‌کردم..چه فراموش کرده بودما....می‌گف در یه دنیای جدید رو به روم باز کردی...خوش می‌شد از ترانه  و اینا..
دس برد زیر  گوشم لاله‌اش رو کشید..جاش رو مالیدم..

عینکش رو برداشتم با گوشه‌ی ماکسیم پاک کردم..گذاشتم رو چشماش..
چه چیزی یادش مونده بود..رفتم.


ضوه خدک..ترانه‌ای قدیمی که فراموش کردم..اصلش رو فاضل عواد خونده و این یکی رو حسام الرسام



* نمی‌دونم نور لپته یا نور ماه

نمی‌دونم عطر گلِ جوریه که می‌دی یا تویی که به گل جوری عطر می‌دی..
جوری: گل محمدی.




ضوا خدک مدری ضوا الگمره: نمی‌دونم برق گونه‌اته یا نور ماهه
جوری عطرک مدری انت من عطره: عطر جوری می‌دی یا جوری از تو عطرش رو گرفته


یا بو حِسن حار الوصف بامره: ای‌ زیبارویی که به وصف نمیای
لااترخص الغالی یا الغالی: خودت رو ارزون نکن ای کسی که من خاطرت رو می‌خوام


گاطع جزیره و وصلک الواحه : یه جزیره رو طی کردم بت برسم و وصالت اون واحه‌ی خنک و سایه‌داریه که وقتی بش برسم آروم بشم

ذبنی التعب یالشوفتک راحه: خستگی من رو از پا انداخ و دیدنت راحتی و آسایش منه


خلینه راحه تشبگ الراحه: بذار هم رو بغل کنیم که راحتی هر دوی ما در اینه

ما غیرک ابدنیای ایحلالی: هیشکی در این دنیا جز تو به چشمم نمیاد


لو بشرونی ابجیتک انه: اگه مژده‌ی اومدنت رو سمت ما بم بدن

عل بوب چفی یطبع الحنه: رو درها کف دستم نشونه‌ی حنا می‌ذاره از شادی


یا احلی ورده ابکل خائلنه: ای قشنگ‌ترین گل تو تموم دشت‌هامون

انت حبیبی و عمر و آمالی: تو محبوب و عمر و آرزوهای منی



چقدر این رو دوس دارم و می‌خوندمش قبلا...اصلا همین ترانه باعث شده بود بی‌بی‌ام صدام کنه جوری..اون می‌خوندش وقتی موهام رو شونه می‌کرد.

کاش بخوابم.

پهلو به پهلو..غلت و غلت..سال خروپف می‌کنه پیشم..گاهی بیدار می‌شه..می‌کشدم سمت خودش..سرم رو بو می‌کشه..موهام..کمی فشارم می‌ده و  سوزنای ریشش می‌ره تو پوست سرم و باز خوابش می‌بره.
لابد می‌خواد بگه لا تحزن ان الله معنا...تو این شرایط هم نمی‌تونم آدم باشم..مثلا پیامبریم و جبریل حالا.

می‌ترسم؟

نمی‌دونم.

اگه درد الان هم نبود بهتر بود. اما این درد مواج توی کمر...و زیر دل.

نانا رو می‌برم با خودم اون‌جا.

اعتماد نمی‌کنم بذارمش پیش کسی. مینا نوشته بود سول شالت رو که جا گذاشتی خونه‌امون میاره می‌ده بم و می‌گه: های نانی.

آخی سول. تو تنها بچه‌ای هستی که این‌طوری بم وابسته شدی حتی از بچه‌هام بیشتر..انگار حس می‌کنی واقعا دوستت دارم. مینا می‌گفت با چنان صدا و مهری حرف می‌زنی باش که آدم نمی‌تونه باور کنه زن وحشیِ همیشگی هستی.
می‌گه چقدر شیرین و لوس ازش می‌پرسی *یا هو سواس واوا؟!...یا غَبور دلس ما ایحبیس؟!

واقعا؟

این رو از خودم پرسیدم. من زنِ وحشیِ همیشگی هستم؟

نمی‌دونم...اما سول یادم کرده. سول فیلمه خیلی..ادا اطوار زیاد داره. منم که همین‌طوریش بی‌فیلم و ادا نمی‌تونم زندگی کنم فکر کنم این جذبش کرده. چون خیلی خیلی مثلا وقتی اووخ می‌شه جایی‌اش با فیلم و اغراق و ادا ازش دل‌جویی می‌کنم و می‌‍رم جایی که اووخش کرده رو دیوار یا صندلی یا فلان تنبیه می‌کنم.

بعد یه مجموعه لاک داره عین خودم.

عکسش رو گرفتم حوصله داشتم الان می‌ذاشتم.

لابد اتاق عمل سرد و فلزی و بی‌روحه..و تق و تق چیزای برنده هست توش..و تو دراز کشیدی بی‌دفاع  و کلی دست می‌خوان بات ور برن.

البته دل‌داریش اینه که می‌خوان کمکت کنن نه که شکنجه‌ات بدن یا بکشنت.

دیروز دکتر آزمایش خون رو دید. به‌خاطر مشکلات این سه سال خیلی پایینه با وجود آهن خوردنا و فلان. به سال گفته بود ممکنه برای بیهوشی مشکلی پیش بیاد. این رو می‌گن که اگه بیاد یقه‌اشون رو نگیری.
صورت سال یه خرده نگران بود..من ادای بی‌خیالی دراوردم.
مردا تو نگرانی ضربه‌پذیرترن اما نشون نمی‌دن. سال بعدش واقعا خسته می‌شه.حالا دسام رو باز می‌کنم روبروی مانیتور..رنگ‌پریده و زرده...
یه امید کوچولوی غمگین‌کننده‌ای ته دلم هست..فکر می‌کنم به هوش نیومدم خوبی‌اش اینه که مردن راحتی داشتم.

امید نه ها. یعنی فکر می‌کنم یاروه..چی می‌گن مزایاش.

امسال باغچه‌ام عین خودمه..وقتی خوب باشم خوبِ خوبه.
دیگه نتونستم بش برسم.

به خیلی چیزا. کف آشپزخونه. دشویی روشویی...خیلی کارا رو مدت‌هاست نمی‌شه بشون رسید.
فردا قبل از رفتن  به مامان و بابام زنگ بزنم.
 و چیزایی که خریدم رو بدم دخترای آمنه برای اول مهرشون..بعد دیگه کاری ندارم.


*بچه‌گونه‌ی کی اووخت کرده..کدوم آدم بَد بَدویی بت گفته دوستت نداره؟



تو حیاط می‌رم و صدای موسیقی بی‎کلام بلندی رو می‌شنوم که آرومه. فواره‌ی آهنگ‌دار نزدیک خونه موسیقی‌های بی‌کلام قشنگی پخش می‌کنه و شب‌های خنک و نرم و قشنگی درست می‌کنه این‌جا. عبام رو سرم کردم..به گوشیم نگاه می‌کنم...چهار پنج‌تا تماس قرمز رنگ از دست رفته. میس‌کال.

سال گفت آروم و منطقی و خوب و مظلومی کی‌شی‌لو؟....فلاسک چای رو گذاشتم تو ماشین استکان بردم و نشستم تو ماشین. به برادرم و بن و نانا گفتم شما هم بیاید.

سال پرسید کی‌شی‌لو  کی‌جا بریم؟
نمی‌دونم...یه چای بخوریم یه گوشه. هوا خوبه.آسمونم قشنگه. ستاره‌ها

سال گفت:
-مظلوم و آروم و منطقی شدی.
جوابی ندارم بش بدم.

اونم طبق اخلاق خونواده‌ی سال تا وقتی جواب نگیره این رو تکرار می‎‌کنه.


ذا کنت سنی فالسعودیة قتلت صدام. وان کنت قومی فالسعودیة حاربت عبد الناصر ولو قلبک عالأقصى فالسعودیة باعت فلسطین أما لو أنت تحب الاسلام فالسعودیة تحالفت مع أمیرکا واسرائیل ضد المسلمین واذا کنت من أحد المذاهب فالسعودیة عملت مذهب لوحدها (الوهابیة) وما تعترف بمذهبک وإذا کنت تکره الإرهاب فالسعودیة صنعت القاعدة وداعش وإن کنت عربی فآل سعود یهود وإن قلبک على المسلمین فالسعودیة تخلت عن المسلمین الأفغان والبورمیین والصومالیین إوإن کان یهمک الأمن العربی فالسعودیة أدخلت قواعد أمریکیة إلى أرض الحرمین وإن کنت ترید التحرر من الاستعمار ستحاربک السعودیة مثل ما تحارب المقاومة الفلسطینیة. وإن رضیت العبودیة فمرحبا بک فی السعودیة هذه تذکرة للمخدوعین بالسعودیة من العرب والمسلمین.


لینک عکس موجود در این پست حاوی عکس‌های آزاردهنده هست. اگه اذیت می‌شید نبیند.

هشدار:  لینک عکس موجود در این پست حاوی عکس‌های آزاردهنده هست. اگه اذیت می‌شید نبیند.
گفتن باید دو سه روز زودتر بیای. دارم جمع می‌کنم. قرص‌ها، و چیزهایی که گفتن بیار. موهام رو سشوار می‌کشم. ناخونام رو هلالی شکل سوهان می‌کشم. حس می‌کنم تنهام. خیلی تنها. خودم و مریضیم هستیم فقط.

اتاق خوابم رو مرتب کردم. خوشبوش کردم. درش رو بستم.

زورم به بقیه‌ی خونه نرسید.

برای بچه‌ها و بقیه قرمه‌سبزی پختم که خیلی دوس دارن.
توی زندگی و دنیا دردهای بزرگی هست.

بچه‌هایی که موقع فرار تو دریا غرق می‌شن و دریا جنازه‌اشون رو پس می‌ده..توی عکسا مادری که همراشون و همراه برادرشون غرق شده بشون گفته لابد بخند...بخند. بچه عین همه‌ی بچه‌ها زورکی خندیده. الکی. برای رضایت بزرگ‌ترها.
آره.

برای رضایت بزرگ‌ترهایی که هیچی راضی‌اشون نمی‌کنه. خندیده. و غرق شده.
تو لینک به عکساش نگاه می‌کنم.

شبیه بچه‌های خواهرمه.

پسرِ خواهرم. همه‌ی بچه‌ها موقع عکس یه جور می‌خندیدن وقتی مجبورشون می‌کنیم بخندن..بخند بخند..بخند.

قشنگ بخند

طبیعی بخند

به عکس نگاه می‌کنم.

آدم لوس و نازنازیِ درد ندیده و نکشیده‌ای نیستم. دوست دارم گریه کنم ولی زندگی‌ام رو می‌بینم که بالا اورده شده.
روحم رو می‌بینم تو این بچه. با صورتی رو به زمین و بی‌دفاع.

دردها و زخم‌های زیادی هست.
این یکی‌اش.

چیزهای دیگه‌ای هست.
که در موردشون فقط می‌گم: صَمت و لاشیء آخر.

در این دنیا گاهی وارد *زندگی نمی‌شوی مگر این‌که علیه‌اش خروج کنی. و نماز واقعی نخواهی خواند تا جماعت را ترک نکرده باشی. و به خدا ایمان نخواهی آورد تا به معابدی که اسم خدا را گرامی می‌دارند کفر نورزی.

و با حکمت هم‌آغوش نخواهی شد تا کتاب‌های فیلسوفانش را ترک نکنی.


* تا علیه‌اش شورش نکنی

https://theenlightenedminds.files.wordpress.com/2012/10/abdalrazzak-aljubran2.jpg

زنا در این‌جا چیزی نیست جز مباح کردن ذات و روح و نه مباح کردن و تصرف جسم. پس زنی که جسمش را- به خواست و تصمیم خودش- مگر در قبال عشق ندهد باکره می‌ماند و پاک؛ غلیرغم آن‌چه ممکن است برای تنش پیش بیاید.

و او هزاربار با شرف‌تر است از زنی که بکارتش را به اسم ازدواج و در واقع برای مقام و پول یا آوازه و هر چیزی جز عشق و "خودش" بخشیده باشد.




https://theenlightenedminds.files.wordpress.com/2012/10/abdalrazzak-aljubran.jpg

کانت ازمة أبو لهب مع النبی لیس لانه سیهدم اللات و العزة و هبل ، وانما لان النبی سیساویه بعبده بلال الحبشی. - عبد الرزاق الجبران


مشکل ابولهب با پیامبر این نبود که پیامبر می‌خواست لات و عزه و هبل(بت‌ها) رو نابود کند. مشکلش این بود که پیامبر او و برده‌اش بلال حبشی را در یک سطح قرار داد.


عبدالرزاق جبران

حکم وأمثال وأقوال عن الحب 2016 اجمل حکم وعبر ومواعظ من اقوال العظماء والمشاهیر 2017 حکم عن الحیاة مکتوبة على صور للفیسبوک


گاهی نمی‌نویسم که بقیه بخونن

می‌نویسیم که بعد بخونیم

و دسمون بیاد که زمانی چی بودیم و کجا

و به کجا رسیدیم.


نتیجة بحث الصور



با دختری که غذا پختن بلد نیست ازدواج نکن حتی اگه دوستش داشته باشی..چون عشق ناهار نمی‌شه

نزاربریانی


* بر وزن نزار قبانی


واحد من گرایبنه سئل شنو نوع الریاضه الی افلانه اتروح  اتسوینهه..

گلتله: ایروبیک

حط مکان حرف ال الف حرف العین..او سئل: عیربیک؟!

اشویه اتامل و فکر هنوب گال:
های اشلون ریاضه نجسه؟!...هیه حته اسمهه فیشره.


یعنی آنه چنت عایشه ویه هیچ وحوش.

صخم الله و جهک عله هاذه الفکر الخراب.

ضایجه...ضایجه مووووووووووووووت..مدری شبینی.

تلوزون دارم تو اتاقم اما نمی‌تونم ماهواره ببینم..یه جور ترس و فوبیا دارم از تماشای تلویزون...از قدیم من تلویزیون ببین نبودم..مثلا فیلم و اینا چرا..اما ..سریال هم گاهی و لی شده بود قبلا که سه چهار روز تلویزیون روشن نشه خونه‌امون...بعد که دیگه فیلم می‌خریدم و دانلود می‌کردم و ..

هیچی...

الان مخصوص از تماشای ماهواره‌های فارسی‌زبان یه جور ترس عجیب و استرس میاد سراغم..انگار مثلا ..
نمی‌دونم اصلا چرا.

عربی هم نمی‌بینم..شاید خوب بشم و بهتر یه سریال درپیت دیدم..

آخ بویه که چقدر هلاک شدم از درد.

کلهه منک گبر لفک گبر..

و آنی واحد ططوه  و اکبر فُگر

لعد مو فگر؟ والله فگر..لو مو فگر وین طحت بیک انت...چان طحتلی فد واحد بی خیر...

تف عله بختی الی اسود من طیز الشیطان

الی ایسوی طیز الشیطان و ایوصل الوبلاگی انشالا ایتصخم و جهه


اله افشخک یوم ابطابوگا و افر

لعنه عله روحی لو ما سویت هیچ


درد دارم. کیسه آب داغ و قرص...به خودم دل‌داری می‌دم یکشنبه صبح این موقع ...

بهتر یا بدتر؟

نمی‌دونم اما حداقلش اینه که برای بهتر بودن اقدام کرده‌ام.

کاش سال می‌موند امروز.

کمی تند گفت باید بره کلی کار داره. شاید چون وقتی قرص و لیوان آب رو بم داد قرص رو پرت کردم تشر زد که این قرص رو باید بخوری برات خوبه. .... خوب از درد شدید عصبی بودم و  اون واقعا زبر و گرم بود. خیلی زبر بود.


زن هاشم دیس شنیسل رو گرفت جلوم:

دخترخاله‌ام می‌گه تهرانیا شب شام نمی‌خورن.

گفتم: تاپ شلوارک می‌پوشن

تایید کرد و در عین‌حال احساس عقب موندن از قافله کرد:

- ما هم می‌پوشیم.

- من نمی‌پوشم.

- می‌دونم..تو نمی‌پوشی.

- دخترخاله‌ام می‌گه  اگه آدم سه تا بچه داشته باشه بش می‌گن دهاتی. خودش سه تا بچه داره. خجالت می‌کشه.

- آره. ..همه‌اش تاپ شلوارک می‌پوشن..

سال یه لیوان دوغ می‌ده دستم.

می‌دونم گوشش به پچ پچ زنونه‌ی ماست.
- می‌گه اصلا هم رو نمی‌شناسن...کاری به هم ندارن...می‌گه بهتر از مان فضولی نمی‌کنن..اما آدم خو دلش می‌پوسه..من با همه همسایه‌ها دوستم...

- آره..وقتش رو ندارن..هی می‌رن تاپ شلوارک می‌خرن؛ می‌پوشن.

خیلی تاپ شلوارک دوست دارن؟ تو دیدی؟

- آره..شورت جین می‌پوشن

- مثل مال تو..

- اووووووو...اون که چیزی نیست...از اون شورت‌تر هم می‌پوشن با تاپ.

- من خو بچه‌هام هر دو دخترن...به نظرت زشته شورت جین بخرم؟

- نه بابا...چرا زشت باشه...پس فقط تهرانیا بپوشن؟

جابه‌جا می‌شه و صورتش پر از لبخنده.

- دخترخالم می‌گه اصلا ماهی دوست ندارن

- چی دوس دارن اونا؟ فقط تاپ و شلوارک..

- شهرزاد بند کردیا به تاپ و شلوارک..

- من؟!..

- آره..

- برات یه تاپ و شلوارک بازار منطقه آزاد گرفتم...کیف می‌کنی از رنگش..مشکی نقره‌ای...

می‌میره برای زرق و برق.

مشکی: باکلاس
نقره‌ای: براق

تاپ زری‌دوزی و پولک‌درشت داره عین ماهی...شلوارکش که بیشتر شورته مشکی ساده‌اش...دهنش باز مونده.

می‌رم تو اتاق بهار درمیارمش از کیفم: قشنگه؟

می‌شینه رو تخت دختراش: نگاشون می‌کنه و می‌گه عزززیززززم.

به بهار می‌گه بره بیرون و لباسا رو می‌پوشه. من باشم تو این شلوار دچار اختلال حواس می‌شم از شدت تنگی...خون تو رگام تکون نمی‌خوره فلج می‌شم احتمالا...

اون روبروی آینه خودش رو چک می‌کنه...شهرزاد چرا زحمت کشیدی...بم میاد؟

از نظر من ...نظر من مهم نیست تو این مورد.

- آره...نشستن تو تنت

و تو دلم ادامه می‌دم و نمی‌تونن بلند شن..نشستن و بلند نمی‌شن..باید با سلام و صلوات درشون بیاری...خودش راضیه.

- شهرزاد هی خوش‌تیپم می‌کنی خواهر.

- قابلت رو نداره..

هاشم رو صدا می‌زنه

می‌رم بیرون..

صدای خنده. شترق زدن که لابد دورش کرده یا زد رو کتفش...صورت خندان هاشم بیرون میاد از اتاق.

سال زیرچشمی نگام می‌کنه. جلوش نخریده بودم برای زن هاشم که تصورش نکنه.

برگشتنی گفته بود دوستت خیلی دوست داره...بعضی وقتا از مردم‌داریت تعجب می‌کنم..می‌گم خوش به حالش همه دوسش دارن...

- منم گاهی تعجب می‌کنم از خودم...

- تاپ شلوارک بود؟!

- از کجا فهمیدی؟

- از خنده‌ی هاشم و بوسه‌های زنش...دیدم چقدر بوسیدت محکم موقع رفتن...
- گفت میام بات تهران برای عمل

- واقعا؟

- ها

- طرفدار هم داری ها

- ها بابا...تاپ شلوارک پوش هم.


دارم یه مطلب مهوع و زرد در مورد کسی می‌خونم که نوشتن خوش تیپ ترین مرد ساله.

مردم به چی می‌گن خوش تیپ و بعد از اون به کی می گن خوشتیپ ترین مرد سال نمیدونم...

لینک رو خواهرا دادن بازش کردم دیدم یارو با فنجون سفیدی تو دس لبخند موزون و ملیحی زده...سلام رسوندم به این یکی و صفحه رو بستم و گفتم شفای عاجل به قول بابام به اونا که لینک رو دادن.

لماذا لم اضحک؟

ویدیو رو که دادی خوب عکس‌العمل آنی‌ام لبخند زدن بود.

 از این‌که نوشتی تو موقع رژیم گرفتن خندیدم نه به اون دختربچه و کاری که مادرش باهاش می‌کنه و ...
تو این مقاله دلایل این‌که به دختر نخندیدم بلکه به شیطنت کارت نوشته شده.

دقیق و واضح

به قول مقاله عدم خندیدنم به‌خاطر داشتن ژن‌های روسیه و قفقازی نیست(سردی و یخی) بلکه..
تو مقاله بخونش.

تو که به قول بابایِ علیِ بچه‌های آسمان  شما هم ماشالا خوب بلدیا.

به خودت که نگرفتی

متت من الجوع اش‌آکل؟! متت من الجوع...


صدای زنانه‌ی توی کلیپ بش می‌گه دیگه نباید برنج بخوری..فقط میوه و سالاد...هله هوله هم نمی‌خوری...می‌کوبه رو زانوها شو  می‌گه انشالا بمیرم...مادر می‌گه که مهم‌تر این‌که برنج نخوری..برادرت رو ببین چون پرخوری نمی‌کنه بدنش خوبه..که شکمت بره..
دلم براش سوخت..چون واقعا غذا دوست داره خوب و تو این سن براش بده

فرستاده این رو برام نوشته: تو وقتِ رژیم گرفتن.

دیدمش و خندیدم...بعضی‌ها هم هستن..لازم نیست جوابشون رو بدی.

یه همچین شوخیایی هم باهات دارن...نه اون‌قدر رسمی و دور هستی باشون که نخوای و نشه از این کلیپا برات بفرستن و نه اون‌قدر نزدیک و صمیمی که فرستادن این کلیپ و اون برچسب رو بش زدن باعث شه اون خط باریک‌تر از موی وقاحت رو رد کنن.

می‌دونی" دوستی" باعث شده بت بگن: متت من الجوع اش آکل؟! های انتی وکت الرجیم..
ببینیش و بگی نامرد و بگی آدم‌های حسابی...یکی‌اشون اونایی هستن که کلیپ اگه بت می‌دن می‌خوان بخندوننت..بات شوخی کنن..دنبال چیز دیگه‌ای نیستن...آروم  و محترم و بی‌حاشیه و در عین‌حال شیطون و بازی‌گوشن...از دستت نمی‌دن با آلوده کردنت به استفراغا و بیماریاشون که بعد از دستت بدن..نگه‌ات می‌دارن که هر دو بتونید  با نقاط اشتراک هم خوش باشید..چون برای شما این رو می‌خوان: خوشی رو. برای خودشون نمی‌خوان ...که وقتی دیگر نخوان، ناخوش بشید. ناخوشی‌تون براشون مهمه.
اینا جز ناب‌های روزگارن.
یه وقت‌هایی پس زده می‌شن..از ترس..از نفرت..از درگیر نباید شدن..از قاتی کردن و شدن...از ... و می‌رن گوشه‌ای بی‌صدا نگاه می‌کنن.. و بعد جوانه‌های حال ِ خوب رو که رو درختی دوستی می‌بینن کم‌کم مثل آفتاب باز طلوع می‌کنن...می‌تابن به جوونه‌ها...رشد می‌کنن جوونه‌هاش..برگ می‌شن..محکم می‌شن....
می‌نویسی: گناه داره خوب.

- برای سلامتیشه.

- داره اذیتش می‌کنه
- آخه دیدن گریه‌ی این‌جور اشخاص برای شکمشون خنده‌داره..

- بچه‌اس این
- این‌جور اشخاص عموما بچه‌ان

- باشه اون‌جور اشخاص..ممنون..خندیدم.

- نکنه به خودت گرفتی؟

- نهههههههههههه..حاشا و کلا.

- شب‌به‌خیر...خوشحالم به خودت نگرفتی.

- در آستانه‌ی رفتن به قربان‌گاهم..وگرنه آمادگی‌اش رو داشتم فحشت بدم

- از تمام خاطراتت یه چیز یادم مونده..وقتی می‌گفتی: هاها.
می‌خندم.

باورش سخته اما این آدما وجود دارن. خیلی کمن و تقریبا مثل سایه‌ان. کم هستن..نامرئی..

گاهی اما که خیلی باید باشن...هستن.
برای من حداقل.

جایی مرد به زن می‌گه حقشه اگه که اون یارو لذتش رو ازش- زن- برد و رفت...عصبانیه از دست اصرار زن برای بودن با مرد مورد علاقه‌اش...
بعد داد می‌زنه واقعا که راسته که در مورد زن‌ها گفتن: اگه هرزه نباشن پس دیونه‌ان...
و جایی آخر فیلم وقتی مرد مورد علاقه‌ی زن برمی‌گرده می‌گه:


می‌دونیم این‌طور حرفای بزرگ‌وارانه و جوانمردانه رو فقط تو فیلما می‌زنن. واسه همینم جذابه برامون و نقل‌شون می‌کنیم...
 و جایی دلم برای مرد مُثوضه:

الان دیگه حس می‌کنم این شهر سرد و تاریک نیست...سردی و تاریک تو وجود من بوده..زمانی که زن به خیال خودش شروع می‌کنه دوس داشتن این مرد جایگزین وقتی که ناامید می‌شه از بودن مردی که دوس داره.

احساس امیدواری اگه برای وجود دیگران باشه چیز مزخرفیه اما دادن شعارای غیر از این ازون مزخرف‌تر.

آره می‌شه دکتر و مهندس و مشاور و آشپز و خونه‌دار و مامان و نامه‌بر خونه‌ی رئیس‌جمهور و سلطان سلیم سریالا و ... آدم مفیده و خوبیه اجتماع بود و از سر همین هم امیدوار...اما در کنار اون منشاء امید قوی‌تر و انگیزه‌دهنده‌تری لازم هس.
و به نظر می‌رسه اگه اون منشاء انسان، محبوب، معشوق و آدمی که دوس داشته باشیم و برعکس نباشه سخته که بگیم منبع دریافت امید و دل‌گرمی ما فقط نیروی برتره و قوی‌تره.
و اگه نیروی برتر و اون بعد روحی و ماورائی  نباشه ملال و بی‌هدفی و کسالت میاد...همونم باشه فقط شایدبرا بعضی‌ها جواب بده و راضی باشن.

برای من سخته رضایت دادن به اون وضعیت.

باید آدمی باشه پیشم دوسش داشته باشم..دسش بزنم و لمسش کنم و بزنمش و این‌جور مرضا.

که بشه ادامه داد.

به همون اندازه که نمی‌تونم منکر وجود اون منبع الهام و دل‌گرمی باشم و در عین‌حال خوشحال ..نمی‌تونمم راهبه و دنیا‌کنارگذاشته باشم...و اصولا چه لزومی هست باشم؟

بهتره که فقط فیلم ببینم و خوش‌دل باشم تا چیز دیگه.

زندگی شیرین ِو غیر شیرینِ دیروز، امروز، فردا و ازدواج، طلاق، حسادت و هر چیزی به سبک سالواتوره گونزالس الیخاندرو درپیته.

شب‌های روشن رو یه سال با سال دیدم. یه سال‌باسال..هه! خود همین یه اسم لاتینه انگار. همونی که هانیه‌توسلی داره.

به نظرم درپیت و مسخره اومد. چندین‌سال بود کتابش رو داشتم و نمی‌خوندم. ذهنیتم  رو اون حال و هوا تحت‌تاثیر قرار داده بود. پارسال بود که خوندمش  و دیدم از اون‌چه فکر می‌کردم بهتر بود. اون فضای حال‌به‌هم‌زنِ دختر مرید و مردِ استاد مرشد که تو نسخه‌ی ایرانی‌‌اش بود تو این یکی وجود نداش.

دیروز عصر همه خوابیده بودن. سال همون‌جا. لباس تا زدم و دیدم ایتالیایی‌اش رو.
یعنی نمی‌تونم بگم فقط به‌خاطر مارچلو ماسترویانی بود که..به‌خاطر اونم بود خوب..و دیوارای شهر فیلم و اینا..اما چی شد که اون‌قدر نسخه‌ی ایرانی به نظرم بیخود اومد و این یکی باخود.
نمی‌دونم...فکر کنم باورپذیرتر بود.

از خودم می‌پرسیدم دخترِ فیلمم یا مرد فیلم؟

مرد فیلم بودم.

من ماریو بودم..یعنی لابد می‌شدم..یا زمانی بودم..و اصلا چرا باید باشم؟

جای من تو اون فیلم نبود..

من روی زمین در حال تا زدن لباس‌ها بغل بالشی که سال روش سرش رو گذاشته بود..بلند شدم عینکش رو گذاشتم روی طاقچه..دور از چشمش یه ذره بوسیدمش چون عینک گناه‌داری بود..گناه داش...گناه‌کار نبود..گناه داش..

تو زندگی خودم بودم نه اون فیلم..شاید بهتره بنویسم مرد فیلم رو فهمیدم.

و زن فیلم رو هم فهمیدم.

و از اون یکی مرد فیلم هم بدم اومد.

دلیل خاصی نداش. قیافه‌اش...و این‌که قبلا خونده بود ژان ماره متولد آذر بوده..دسامبر آذر دیگه؟

خوب از مردای متولد آذر بدم میاد.
آره یک همچین تحلیلات مهم تابناکی دارم.
از مارچلو چی دیده بودم؟  اسمش یا هشت و نیم؟..یکی دوتا دیگه هم...و اون یکی با سوفیا لورن...باید سرچ کنم سوفیا لورن و مارچلو...چی‌اش رو دوس داشتم؟ ظاهر ایتالیایی یا بازی خوبش..یا چی؟ ازدواج به سبک ایتالیایی...طلاق به سبک ایتالیایی...حسادت به سبک ایتالیایی...دیروز امروز فردا...زندگی شیرین..اینا رو ازش دیدم.

نمی‌دونم از تیپ مرداییه که خوشم میاد. مثل گرگوری پک.
که وجود ندارن رو کره‌ی زمین.

به قول شعر چهارم دبستانم در حین گشتن در دشت گل‌های بو گندوی یاسی‌رنگ روبروی خونه‌امون: من گلی هستم در دشتی پر گل..زیباتر از یاس مانند سنبل ..مانند بابا رفت از جمع ما..تنهای تنها پیش خدا...
اون مردها تنهای تنها پیش خدا هستن..عند ربهم یرزقون.

ممکنه اگه زن خوبی باشید به شکل یکی از غلمان‌های بهشت بیان به‌اتون محبت کنن. پدرانه...پدرانه‌ی پدرانه.

بعد حوریا که زیاد هستن غلمان‌ها هم زیادن؟

خو آدم شاید خوشش نیاد غلمان‌ها زیاد باشن...فقط یه غلمان باشه..اونم همین مارچلو کی‌کی باشه یا گرگوری پک..

یا چی.

شایدم سال باشه..همون‌طوری عینکی و لجام‌گسیخته.

سخت‌گیر...اونجا هم سال؟! همین روال؟!
- مسخره‌اش رو دراوردن..باید رسیدگی بشه به این کارا...زن‌های گربه‌های بهشتی رو راه می‌دن تو اتاقا...تو نمازخونه‌ها..موی گربه نماز باطل‌کنه..قرار نیست اگه این‌جا بهشت باشه ما چیزی رو رعایت نکنیم...موظفیم که...
موظفیم که سال باشیم.
احتمالا یکی از اون غلمان برای من همون سال فقط.

فکر می‌کنم اگه یه نفر تو دنیا قراره باشه بره بهشت اون سال باشه.

به نظرم این‌طوریه.از بین آدمایی که می‌شناسم به نظرم اگه بهشتی وجود داشته باشه اون مسئوال کتاب حسابشه..و گیر دادن به من البته.

یعنی به نظرم بهشتی‌ام من؟

چرا نباشم. به این خوبی.


مو رنگ کردم. سر تا پام سیاه شد. بدون دسکش و پیش‌بند...وقتی باید رنگ کنم اون‌قدر باید رنگ کنم که حتی وقت نمی‌کنم و حوصله که پیش‍‌بند یا دسکش ببندم..لباس داورده بودم کثیف نشه لباسام که شد هم آخرش... خواهرم زنگ زد.

گف بذار ببینم موهات رو. خوب یه کپه رنگ بود رو سرم چیزی برای دیدن نبود...بعد دوربین این ور اون ور شد تو دسم و درجه‌ی حیا مخدوش شد جلوی خواهرم..واااای گویان و تو پس کی عین آدم لباس بر تن داری می‌خندید و گفتم آخرین سوکس‌چت پیش از عملمه دیگه....می‌خندید و بعد یادم افتاد که فلانی یادته  سه چهار سال پیش سال پیش ما شاید اولین کسایی بودیم که وایبر و واتساپ داشتیم تو شهر..شاید تو کل لیست مخاطبین یکی دو نفر می‌دونستن واتساپ چیه و اصلا مهم نبود برامون....یعنی یه جور استغنا و بی‌نیازی داشتیم...  خودکشی نمی‌کردیم  برای این‌جور چیزا..یادش بود و می‌گفت آره معاون بوده تو فلان روستا و عکس مدرسه‌اش رو برام می‎فرستاد..من  گاهی عکس گلی..چایی‌ای...و حتی خواهرام جمع شده بودن..و گفته بودن پشتت.

من جدی می‌گفتم من پشت ندارم.
ترون یکی دو سال بعدش کشف کرده بود و بم گیر داده بود شهرزاد چرا پروفایلت رو عوض نکردی؟

اونا مرده بودن از خنده خواهرام.گفتم چی می‌شه که چیزی که داریم و فکر می‌کنیم مهم نیست دست دیگران که می‌افته و می‌ره منفجرمی‌شه از اهمیت. مثلا  حتی همین شوهرا و فلان..
بعد یاد این افتادم که اولین ویدیو یادته..؟

خدایا یه عروسی بود.
 یه زن لباس قرمز بسیار کرمکی با همه می‌رقصه و دور میله می‌چرخه و بعد پیله می‌کنه به یه پیرمرده و و دور ستون چادر عروسی می‌چرخه که میله رو می‌کنه و چادر خراب می‌شه رو سر مهمونا و عروس دوماد و دوربین و فیلمبردار هم می‌افتن و بعد چنتایی رو خونی نشون می‌دن..یعنی فیلمبردار که بلند می‌شه دوربین اینا رو می‌گیره و ضبط می‌کنه داغونی‎‌شون رو..
دماغ عروس رو که خونیه پاک می‌کنن و اصلا ما هلاک هلاک هلاک بودیم از خنده برای این...هی می‌گفتیم حس عروس به این زنه چیه الان..و معتقد بودیم که اون لباس قرمزه ماییم...شانس ماس.
که به خواهرم گفته بودم که إهوا خو مو بخت، تخت.

که بخت‌مون بخت نیست. تخته. مشغول رو تخت همیشه.

مرده بودیم از خنده و امشب هم...پیرمرد لاغره که خیلی خوشحال بود زن لباس‌قرمزه داره باش می‌رقصه و از این حرفا...وقتی می‌خندیدیم دوربین انگار افتاده باشه از دستمون مثل اون فیلمبرداره می‌رفت تو دماغ‌مون..روی جاهای دوس ناداشتنی تن و مثلا چشم باز می‌کردم حین خنده می‌دیدم دوربین رو حفره‌ی دماغ خواهرمه چون داره می‌خنده و حواسش به جای دوربین نیست...
آخرش گفت رنگ موهات رو بفرست..یا فیلم بده.

دیدم همون آدم سه چهار سال پیشم...
- باشه بش فکر می‌کنم..

- بفرست دیگه..

- بوربا

- با این خداحافظیای نمی‌دونم از کجا اختراع شده‌ات..بوربا.

- خوب بود یه عمر بت بگم خداحافظ؟..خدا نگهدار..خیرپیش...به سلامت..دست خدا..بای..فی‌مالا..مع‌السلامه..الله‌اویاچ..اینا؟

- اگه کس دیگه‌اای بود می‌گفتم خو پ چی بگیم...اما می‌دونم تو حوصله‌ات نمی‌شه همه چی رو با همون اسم هیشگی‌اش صدا کنی یا ...بابام دیگه از زیر دستت سالم در نمی‌رف..هندونه..عزازیل...عبدی‌بوزواد...الموت..عزرائیل..اسرائیل...نمرود..

- هوپ هوپ بابا...چه خبرته...کم من این‌قدر اسم برا بابام دراوردم

- تازه صلعوک و إفرنگی هم مونده...

- یالا من برم...بور.

- قول می‌دی خوب بشی باز خداحافظیای این‌جور بکنی باهام؟

- سعی می‌نَمایم..

- خدافظ

- خدافظ- راسی ما داریم متمدن می‌شیما..امو داریم..
قطع می‌کنم.
لابد خندیده.

عزیزم خواهرم

 با خواهرم توی ایمو حرف می‌زدیم. ویدیوش خوبه. و استیکراش و اونی که می‌نویسی با خط خودت می‌نویسی. خط خودت رو می‌دی به طرف یا می‌رسه به‌ات خطش و اینا. حال می‌کنم با این چیزاش.
می‌خندیدیم کلی.
می‌گفت اینا رو چطور کشف می‌کنی. می‌گفتم دیگه دیگه.
بعد گفت شهرزاد سینو خیلی مثل توه. گاهی یه چیزی می‌گه یا حرکتی می‌کنه که یاد بچگیامون می‌افتم و می‌گم خدا لعنت نکنه شهرزاد رو که چه ژنی به این بچه منتقل کرده.
می‌خندم که مثلا چی.
می‌گه به‌اش گفتم یه جاروبرقی قشنگ خریدیم..همونی که سپردم سال برامون بگیره..
شوهر خواهرم سنبل‌کنه. من و سال هر شهری بریم بالاخره جایی پیدا می‌کنیم که بشه به جنسای اصل و خوبش اعتماد کرد. پول پیش‌قسط نگرفته یارو از سال و قراره خواهرم قسطاش رو بده.
به سینو گفته که یه جاروبرقی خوب خریدیم.
سینو هم گفته ماما ما داریم کم‌کم پولدار می‌شیما.
خندیدم و گفتم چیش به من ...بعد برام خاطره‌ی بسیار رو سفیدکننده‌ی چهارم‌دبستانم رو تعریف کرد. که من چهارم دبستان بودم و اون دوم دبستان.
که پدرم برای طشوری یه شلنگ نو خریده. از اون شلنگایی مخصوص طشوری نه اون شلنگای غیر مخصوص طشوری.
منم رفتم دیدم تو طشوری‌مون یه شلنگ سفید داریم که آویزون بشه به دیوار.
به این خواهرم گفته بودم( و روم سیاه با این حرفم که مردم از خجالت بعد از شنیدنش از اون): ما کم‌کم داریم متمدن می‌شیما...
بعد حالا خواهرم نشسته سینو رو بوسیده بغل کرده و گفته عزیزم خواهرم.
بعد پشت وب‌کم واضح دیدم چشماش از اشک درخشید.
گفت اگه پیشم بودی حالا بغلت می‌کردم.
گفتم حموم که رفتی و انشالا بو نمی‌دی؟
خندید..مفش کمی اومد بیرون..کشیدش بالا و گفت درد..به خدا مریضی ولی تو خیلی برام خوبی بودی از بچگی.
دوس داشتم فکر کنم الان حال و هوا بوربوراریه...اما نبود.
گفتم حالا میام..
قطع کردم که بشینم مو رنگ کنم.
بوربوراری: ببینید یه حال هواس که کمی غم توشه، خو؟ بعد یه کم نوستالژی و یه‌کم ترس از فراق و جدایی و یه کم حس کنی طرف خوب بوده و کلا احساسات و عواطف توشه و زمانی تو خدای این‌جور حال و هواها بودی بعد بس که اون حال و هواها برده شده دشویی وقتی دچارشون می‌شدی چی‌کار شروع کردی کردن؟
هر وقت حس می‌کردی الان بر جو مستولی شدن...عین یه ابر یا مه یا تصویری بالای سر به همشون زدی.
چون؟
‌بی‌فایده‌ان. بی‌فایده.
و تو البته مسئوال حال و هوای بوربوراری دیگران نسبت به خودت یا دیگران نسبت به دیگران نیستی. باید سعی کنی فقط خودت دچارش نشی.
گرچه گفته‌اند دچار باید بود. که بِرا خودشون گفتَن...حِدیث داریم هر کی می‌گه گوز گوز بِرا خودش می‌گه...دخترای بی‌ادب...لوس ..بی‌مزه..یالا بای.

سال گفت باید لاکت رو پاک کنی برای اتاق عمل.

گفتم پاک نمی‌کنم...انگشتام رو باز کردم...
-نقره‌ایه به رنگ لوازم اتاق عمل میاد.
- نوشتن باید پاک کنی

- برای خودشون نوشتن

- باید پاک کنی

- بایدی وجود نداره ..پاک نمی‌‍کنم

- باشه تو سرت اسمنته ولی باید پاک کنی

- پاک نمی‌کنم..می‌خوام خوشکل برم اتاق عمل...فردا تازه زنگ زدم به مهناز بیاد برقم بندازه

- بیخود...می‌خوای بری اتاق عمل چشم همه می‌افته بت

- چون چشم همه می‌افته

- خفه شو

- پاک نمی‌کنم..

- باشه منم ریشم رو می‌زنم

- بزن یعنی ریش امام راحله حالا که بزنیش مملکتی رو به باد دادی؟

- چی‌کار ریش امام راحل داری؟

- کاری ندارم...هیشکی برای من هاشمی نمی‌شه

- هیشکی برای مردم امام راحل نمی‌شه

- بابا خاتمی...می‌دونم این جمله‌اش رو که  در پاسخ به ابراز علاقه‌ی اولیای امور اون سال به هاشمی گفته شده حفظی

- لاک رو پاک می‌کنی

- نمی‌کنم

- عملت نمی‌کنن

- نکنن

- این که دکتر مرد نیست که نوبت رو به هم زدی نرفتی

- دوس داشتی برم؟

- خفه شو

- شدی...پاک نمی‌کنم

- خجالت بکش پیر شدیم برای لج و لج‌بازی

- پیر خوشکلی دوس دارم باشم

- پاک نکن

- می‌کنم.

استون رو برداشتم لاک رو پاک کردم

- دیونه‌ای

- تو نیستی.

- ریشم رو می‌زنم..

- برام مهم نیس

- نمی‌زنم..می‌دونم دوس داری

- مرسی دوستت دارم

- منم.

هیچ زنی مثل عکس شناسه اش نیست و هیچ مردی  مثل وضعیتش.

هیچ زنی مثل پروفایلش نیست و هیچ مردی مثل استاتوسش.

همین‌طوری به فارسی


بعد بعدازظهر با صدایی که از فشارو دارو و بیماری می‌لرزه هنوز، برای مادرم توضیح داده که من اگه راضی نباشم تو نمی‌تونی اینستا داشته باشب و این حرامه و مادرم در حالی‌که پاهاش از خدمت به بابام و کبد و  کلیه ورم کرده شده اندازه خربزه گفته برو بینیم.
همین‌طوری به فارسی.

زبون‌بند

برادرم به مادرم گفته می‌خوا برات اینستا درست کنم؟
مادرم گفته من اگه اینستا داشتم توش عکس یه دختر بلم‌رون می‌ذاشتم  که داره پارو می‌زنه..دو طرف بلمش رو..بعد به بابام نگاه کرده و گفته قفلش هم می‌کردم نمی‌ذاشتم کسی توش رو ببینه و لج‌بازانه به بابام نگاه کرده.

بابام قهر کرده جدی جدی و رفته خوابیده.

حس کرده مادرم بش خیانت کرده الان.

جیگار آمّا

بعد همه رو فالو می‌کنه. همه فالوش می‌کنن. تو پیجش برادرم رفته و دیده مصائب سیاهی رو به راهه و نمی‌دونه خودش.

زن‌هایی که...و مردهایی که...و
یه زنه رو فالو کرده...مو رنگ شده و فلان..یه برادرزاده داشته نوشته جیگر عمه. به فینگلیش. خونده : جیگار آمّا. فکر کرده مثلا اسم و فامیل انگلیسی طرفه. رفته نوشته خدا حفظش کنه.

بعد فکر کرده ممکنه متوجه نشه خفت برادرم رو گرفته  بیا یادم بده گاد بلس هر رو چطور بنویسم..... چطور می‌شه..برادرم گفته از کجا شنیدیش خو؟ گفته نه من می‌دونم همچین چیزی هست.

بعد برادرم خونده گفته بابا چی می‌گی تو..این نوشته جیگر عمه..بابام یه‌هویی مهربون شده و مردم‌دار و اینا و گفتیه: آخیییییییییی.....جیگر عمه...برادرم سقلمه زده که خودشم جیگر توه شیطون..

بابام هار هار خندیده .
مادرم لب و دماغش رو یه وری کرده از حرص..رسوندتشون تا بغل گوشش گفته: های کلهه اگواده.

اینا همه‌اش جاکشیه.

پدرم رفته تو اینستا.

 پیجش خوشکله. یه دله‌ی قهوه هست پروفایلش و فنجون. عکس شیخ النمر رو گذاشته. دانسته یا نادانسته بعثی‌ها و وهابی‌ها رو فالو کرده. میان بش فحش می‌دن و جواب‌های جدی بشون می‌ده.

به عربی فصیح دو سه صفحه. یارو فقط گفته سگی بود که مرد مثلا.

بابام نشسته قشنگ باحوصله دلایل سگ نبودنش رو برشمردن.
بابام عکس صدام رو گذاشته در نزدیک شدن سال‌روز جنگ. نوشته طاغوتی که زمانی فلان..یارو اومده نوشته گه بخور.

بابام نشسته با حوصله‌ و پشتکار و جدیتی عجیب دلایل طاغوت بودن طرف رو برمی‌شمره و سرانجام برای یارو در پاسخ گه بخورش نوشته:
حرفای تو مثل باده که:
کالریح آخذة مما تمر به***نتنا من النتن أو طیبا من الطیب
مثل بادیه که از هر سمتی بوزه بوی اون سمت رو باخودش حمل می‌کنه..یعنی خودت اونی هستی که می‌گی البته خیلی ادیبانه و قشنگ.
پدرم سواد مدرسه‌اش از پنجم دبستان بیشتر نیست.
خوب ولی خیلی کتاب‌خون بوده و هست.

اما از اینا بگذریم به چیزی می‌رسیم که اصلا در من نیست از اون و اصرارش برای جواب دادن به آما و تذکر دادنش به‌اشون و تازه چی؟ گشتن تو پیجای مختلف و رصد کردن چیزی که بابتش به مردم تذکر بده.

رفته تو پیج یه کورش‌پرست که به عربا فحش داده.

خوب می‌ری اون‌جا چه کنی مرد؟ ...جالبه این‌که پان‌عربیسما رو نه فالو می‌کنه و نه اهمیتی به فالو شدنش توسط‌شون می‌ده.
تو گروهی مذهبی عضوش کردن.

حرفی چیزی زدن و یارو گفته مرسی.

بابام تذکر داده که می‌تونی بگی ممنون..متشکرم..سپاس..درود اما مرسی چرا؟

یارو گفته: اوکی.

بابام نوشته: شفای عاجل.
بعد یارو رو از گروه اخراج کرده مدیر.

اینا رو برادرم می‌گه و من هلاکم از خنده. همه بابت این‌که من براش اینستا نصب کردم با نفرت و کینه نگام می‌کنن چون پاره‌اشون کرده بس که ازشون پرسیده که چطور منشن کنم...زیر عکس سال 55 بنویسم 55... و کسی اگه سرچ کنه 55 پیدام کنه و ...

جدیدا به واتساپ بی‌اعتقاد شده.

پدرم تو این‌چیزا خیلی از من جوون‌تر و به‌روزتره..هی نرم‌افزارای جدید چت و فلان رو دانلود می‌کنه تست می‌کنه و می‌ذاره کنار.

بعد مشکل عمده‌اش صفحه‌ی اصلی اینستاگرامه. چطور دیروز موقع رد شدن از اون‌جا دیده یه زنه بوده داشته حرف می‌زده اما انگار حرف نمی‌زده امروز نیست؟ دابسمش.

همونی که گنجش رو زیر ابر خاک می‌کنه.
می‌گن حاجی بابات خوب..مامات خوب..خودت خوب‌تر..اون لحظه‌ای آپدیت می‌شه..
بغ کرده می‌گه خو زنه رو چطور پیدا کنم حالا؟


رویش رو هم با فاخرترین نوع اکلیل و به تخم سگ تزیینی شاهانه کرد و با عشق و محبت تقدیم دهان آنکه باید کرد.

بفرمائید.

نوش جان.

به تخمم را باید روی طبق اخلاص روی ظرفی زرین نهاد  و تقدیم بعضی ها نماد.

روزگار به پایان رسیده‌ی آدم حسابی‌ها

نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389 ساعت 14:15 شماره پست: 950

کتاب به دست، انگار که مشغول حفظ درسم باشم طول حیاط را طی می‌کردم...داستان خواب خوب بهشت از کتابی به همین نام اثر سام شپارد با ترجمه امیر مهدی حقیقت را می‌خوانم.  از ترجمه‌اش مثل باقیِ کارهای امیر مهدی حقیقت خوشم می‌آید.
می‌خوانم"روزگار آدم حسابی‌ها خیلی وقت بود که سر آمده بود"...می‌نشینم دم در اتاق بچه‌ها که به حیاط باز می‌شود. سرد است . پالتوی توسی رنگم را تنم کرده‌ام و کلاهش را سرم کرده‌ام...
به آسمان نگاه می‎کنم. هوا محشر است. ابرها محشرند. به خودم می‌گویم* این ‌ذِ مود فور لاوام چقدر الان.

 از خودم می‌پرسم دلت چه می‌خواهد.... به آسمان نگاه می‌کنم:
اممممم… دلم می‌خواهد حالا با عشقم قرار داشتم..عشقم پسردانشجوی بی‌پول و قد بلند و لاغر و عینکی و ریشو‌ایی است که کاپشن ارتشی یا خردلی رنگ و روفته تنش می‌کند( رجوع شود به نسخه‌ی سال 79 ِ سالواتوره!)..پارک لاله‌ای جایی نزدیک خوابگاهش باهاش قرار بگذارم..و وقتی بخواهم از خوابگاه دخترانه بزنم بیرون هم اتاقی‌هایم کمی آرایشم کنند!..تکه بیندازند که می‌روی هتلی جایی سرما نخوری بعدش...بعد ببینمش که می‎آید و قلبم از شوق پر بکشد طرفش و تاکسی بگیرد برویم جایی جیک جیک کنیم...حرف‌های خنده دار بزنیم و از بی‌پولی اما رنج نکشیم..تو روخدا رنج نکشیم..دیگر بس است....بعد فکر می‌کنم دیگر کجا؟ یاد یک بیابان می‌افتم یا صحرای بزرگ با آسمانی ابری بالایش..ماشین بایستد من پیاده شوم بدوم..داد بزنم عقب عقب راه بیفتم....این هم خوب است و ذهنم می‌رود سمت بیابان سرد سرد سردی که سالواتوره هر روز صبح با برف‌هایی تا بالای مچ پا خیلی بالاتر از مچ پا طی‌اش می‌کرد که برسد به اتوبوس‌هایی که می‌روند تهران..که برود شرکت...و شب‌های سرد ساعت نه من بن شش ماهه را مومیایی کنم از لباس و بایستم منتظر که از راه برسد ..روباهی رد شود..شغالی زوزه کنان..بعد ببینمش .. بشنوم صدایش را که دارد تصنیفی از شجریان..آوازی از افتخاری بلند می‌خواند و به من که برسد بگوید چرا توی این سرما خودم و بچه را کشانده‌ام بیرون..
دلم می‌گیرد.
روزگار آدم حسابی‎ها خیلی وقت است سرآمده..؟
بعد نانا با لبخند می‌آید توی حیاط. با چشم‎های گرد درشتش. با مژه‌های برگشته‌اش با صورت کوچک و چاله‌ی موقع خنده‌ی روی گونه‎اش.. با موهای فرش..با پیراهن نارنجی تابستانی که ازش دل نمی‎کند و من مجبورم زیرش هزارتا بلوز تنش کنم و شلوار خاکستری..با بد لباسی با نمکش..به خودم می‎گویم بس کن زن..به قرارهایی فکر کن که این دختر بعدا خواهد گذاشت.....زود نگران می‌شوم: با چه کسی اما...؟!
واقعا یعنی روزگار آدم حسابی‌ها تمام شده؟ آدم‌های فداکار؟..قوی ؟..آدم‌های بااراده ؟که دختری را که ‌می‎خواهند هر طور شده به دست می‌آروند هر چقدر هم تنها و فقیر و بی مدرک و سربازی نرفته باشند...هر چقدر هم پدرشان و پدر دختری که می‌خواهند دیکتاتور باشد..بعد اصلا مگر نه اینکه هر زمانی آدم حسابی خودش را دارد لابد؟
نانا را بغل می‌کنم..نمی‌گذارم رنج بکشی...نمی‌گذارم محبت کم بیاوری..برو قرارهایت را بگذار دخترم. من هستم.

* In the Mood for Love :
فیلمی که دوست دارم...فیلمی که دوست داشتم داستانش را من نوشته بودم...فیلمی که آهنگش را خیلی دوست دارم.

بعد این‌طور شد که من شروع نکردم.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389 ساعت 1:35 شماره پست: 951

۴۵ دقیقه تمام وقت می‌گذارم تا بچه‌ها بخوابند. برای بن قصه می‌گویم:
قصه‌ی گربه‌ای که گازش می‌گیرد و بن تبدیل به یک گربه می‌شود روزی دو سه ساعت تا از آد‌مهایی که اذیتش کرده‌اند انتقام بگیرد..وقتی خانم و مدیر و ناظم و هادی را گاز می‌گیرد و می‌رسیم به اتوبوس می‌گوید که برود آن پسره‌ی بلوز سبز کلاس پنجمی که زده تو سرش و او کله‌اش خورده به شیشه را ادب کند ..همان که زیر لب به‌اش فحش‌های بد بد داده..مثلا ان انو..دلم کباب می‌شود می‌گویم فردا می‌آیم سر ایستگاه حالش را می‌گیرم...قبول نمی‌کند..می‌گوید بچه‌ها دستش می‌اندازند که بچه ننه است...از بچه‌ها متنفرم. از پسر کلاس پنجمی. از همه‌ی آن‎هایی که بن من را اذیت می‌کنند..سال آینده هر طور شده باید ببرمش غیر انتفاعی..این وحشی‌ها ..
قصه تمام می‌شود می‌گوید حیف دوست داشته طول بکشد بیشتر ..به‌اش شاخ و برگ بیشتری می‌دهم..گربه‌ها از بن خط می‌گیرند..بن کاغذهای کوچکی دارد که هر روز به دست گربه‌ها می‌رساند و آن‎ها آدمهای بد وحشی را گاز می‌گیرند ....بعد می‌خوابد. نانا هنوز بیدار است تمام طول مدت قصه گفتن غلت زده رو تنم. خوشش نیامده از قصه...برایش لالایی می‌خوانم:
..خورشید لالا مهتاب لالا... را دوست دارد..الکی عوض می‌کنم شعر و آهنگش را نانا لالا..نانای ناز ناز لالاااا لالا...لا..
وقتی می‌خوابند سالواتوره می‌پرسد چه حسی داری از اینکه باران از صبح می‌بارد و الان که شب است باد و رعد و برق است و بچه‌ها خواب..نمی‌دانم چه حسی دارم...می‌پرسم تو چی...برای مسخره بازی می‌گوید یه حس غریب!...بعد جدی می‌گوید نمی‎دونم...
موضوع را عوض می‌کنم:
-تو هیچ وقت حاضر بودی با رضا ازدواج کنی؟
- شهرزاد جان رضا پسره...مرده..
- می‌دونم خو..اگه تو زن بودی یا اون دختر بود ...
- نه ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه...شهرزاد باز شروع نکن...تکراریه خیلی...من خلاقیت ندارم می‌دونم..اما شروع نکن.
بعد این‌طور شد که من شروع نکردم.

با برادرم شب رفتیم بیرون.
هوا خوب بود. بعد از مدت‌ها آروم بود همه چی و درخت‌ها سبز بودند و برادر سربازم بامحبت و مهربون بود.فواره‌ی موسیقی‌دار آهنگ‌های بی‌کلامی پخش می‌کرد که برادرم آوازشون رو می‌دونست و می‌خوند ...برام حرف زد.

گوش دادم  به حرفاش.
کمی راه رفتیم.
کمی خندیدیم.کمی ازم تعریف کرد، کمی به‌اش امید دادم.
گفت برگردیم.

حس کردم برادر باید این‌طوری باشه.

یک همچین موجود خوب بی‌‌آزار و حدبذار و فاصله‌دار و در عین‌حال بامحبت و مهربون.

نانا میاد می چسبه بم اونقدر می بوسمش که خیس بشه صورتش رو تو شکمم پاک میکنه میگه مامان می خوای من رو بخوری؟

می گم اگه اجازه بدی

دست رو لپ میکشه ....دم در میگه همه بچه ها شون رو زیاد دوس دارن؟

جواب نمیدم 

می خندم .انگار که آرزو بکنه پیش خودش کمتر دوستش داشتم.

به قول خودمون:

راح  أختصر کل شی ابکلمة الممنون.

این پست رو با گوشی می نویسم.

و برای همین احتمالا پر از غلط و اشتباهات تایپی خواهد بود. روی تختم و سال پایینه و کانالها ی ترانه رو گذاشته.

حس مزخرف زرد درپیتی دارم موقع تماشاشون.

دوست ندارم هی برای خودم تکرارش کنم اما واقعا عوض شده ام من.

از چیز هایی که زمانی خوشم می اومد خنده ام می گیره.

انگار همه چی پوسته و قشر شده.

ترانه ها و شعرها و کلیپها... آدمهای تو کلیپ.

مچ خودم رو می گیرم که با پوزخندی گوشه لب نگاه میکنم ..سال دوس داره ببینه از چیزی خوشم بیاد.

یسرا محنوش چشمک می زنه برادرم میگه حیاک...برمی گرده نگاهم میکنه می گیرم منظورش چیه ...خنده ام می گیره با کف پا می زنم پس گردنش....آروم ...

این چیزا می خندونتم فقط.

می کنم ناله که کامی کامی ....

وای بردار سر از دامن من

روی تختم. گرممه. حرارت خیلی خیلی بالایی از تنم متصاعد می‌شه. وقنی به پوست سرم دست می‌زنم انگار هیتر توش روشنه..لباسام رو دراوردم و زیر لحاف نخی نازکم دراز کشیدم..لپم روی بازومه. بوی خوبی تو اتاقمه. اسم بخور جدیدی که گرفتم اینه: کلمات لا تنسی.

کلماتی که فراموش نمی‌شن.
بوش رو دوس  دارم..بوی قدیمی و تلخیه...مثل بوی عموی بابام...یا بوی لباسای تو چمدون زن‌‌های عموهام..در کمد رو باز کرده بودم و گذاشته بودمش زیر عباها و ماکسیای آویزونم..بعد گذاشتمش تو شومینه‌ی کوچولوی گوشه‌ی اتاق که زمان انگلیسیا درستش کردن و حالا توش چیزی نیس.
بوش ملایم و گسه. تلخه. مثل کُندر.
هارد رو زدم به تلویزیون. موسیقی بی‌کلام.
بعد رفتم زیر رو تختی...موسیقی کورال  کلیسیایی  بود فکر کنم. نه از این جیغ و ویغ‌های بیخود مامفهوم. چشمام رو بسته بودم و تو تاریکی به اوج و فرود صداها گوش می‌دادم..مثل موج بود...اوج می‌گرفت..کمی فرو می‌نشست بعد باز اوج می‌گرفت از دفعه‌ی پیش بالاتر بعد باز فرودی نزدیک به خاموشی.
شکوهمند بود و روح رو لمس می‌کرد. عُلو داشت. یک جا موسیقی فلوت داشت. نوازنده رو مردی با عینک شیشه گرد تصور می‌کردم..حرکت دست رهبر ارکستر رو تصور می‌کردم..و سنگ‌های کلیسا رو..برگ‌ها رو اطرافش..گل‌های رز توی باغچه‌اش و  آسمون بالای سرش...
چیزی شبیه از دست دادن سراغم اومد.

غلت زدم.

لپم رو روی بازوم بالا و پایین بردم..حق داشت سال می‌گفت گربه گاهی.

بس که خارش خوبی به آدم دس می‌ده تو صورتش..مور مور و خارشی توی صورت که دوس داری بمالی به بالشت، بازوی خودت..لحافت..
شمع‌های لاوندر و صندل و لیمو ونعنا توی شومینه روشن بودن. اتاق روشناییِ لرزانی داشت.

موسیقی اوج گرفت و انگار جایی زانو زده در محراب..زیر پارچه‌ای سفید یا مشکی با کسی حرف بزنم که همه‌جا باهاش حرف می‌زنند.

ترسیدم...خیلی شکوهمند بود...من براش کوچیک بودم..خیلی کوچیک بودم..من خیلی از یه ذره یه ذره‌اتر بودم...موسیقی انگار روح خدا رو احضار می‌کرد..همه چی شبیه تواضع و بنده بودن و شدن شده بود...بوی کندر..نور شمع‌ها..ترس همراه با غم من..
انگار حضور کسی روی شونه‌هام سنگینی می‌کرد..
چشمام رو بستم و دیدم اشک سر خورده تا گردن..تا گوش.

موسیقی آروم گرفت...رفت رو ترک بعدی که موسیقی بی‌کلام دیگه‌ای بود..موسیقی‌های بی‌کلام همیشه از غم‌انگیزترین موسیقی‌های کلام‌دار غمگین‌ترم می‌کنن.

موسیقی‌های بی‌کلام برای من ناطق‌ترین موسیقی‌ها هستن.
سال اومد..در رو باز کرد و دم در ایستاد: اوه اوه..چه روحانی.

اومد رو تخت..پشت کتفم رو بوسید..
- گرمی چقدر...نکنه قبل از عمل تب کنی..؟
سرش رفت پایین تا گردنم؛ بو کرد.
- چه خوشبو...
روی موهام رو بوسید و وقتی دید چیزی نگفتم در رو بست و رفت.

لحاف رو دور خودم پیچوندم. شمع‌ها رو رفتم خاموش کردم و برگشتم. موسیقی بعد صدا بارون روی امواج دریا بود..و باد..

چشمام رو بستم.

باید خودم رو آماده‌ی غرق شدن می‌کردم حالا یا رو صخره‌ای توی ساحل فقط می‌نشستم نگاه می‌کردم؟


فقط خفه شود

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392 ساعت 12:23 شماره پست: 1093

یک طناب کت و کلفت می‌بینم در نایلکسی مشکی. یادم می‌آید آن روز برای تاب خریده بودش. احساس خفگی می‌کنم. دور گردنم را می‌مالم و ازش روی برمی‌گردانم.
به سال می‌گویم سال اگر آدمی خودش را بخواهد خفه کند بهتر است طناب سفید بخرد یا رنگی؟
سال گفت فقط خفه کند.
جواب هوشمندانه‌ای بود سال.
خندیدم. گفتم بیاید یک بوس بدهد به من بابت این جواب اما از کله‌اش. یک بوس کله‌ای داد و  من گفتم چشم خفه می‌شوم.

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392 ساعت 23:25 شماره پست: 1069

سرشب نشسته بودیم و سال  بن سر من دعواشان شد. نمی‌دانم دعواشان سر کدام شیشه‌ی مربا بود اما هر چه بود سال به بن گفت زنمه..بن گفت مامانمه..سال گفت من زودتر از تو اونو شناختم ...بن گفت همه‌اش نه ماه.
من نگاه‌شان کردم و گفتم یکی‌تان چایی بریزد آن یکی هم کمی اسفند بریزد روی ذغال‌های توی منقل کوچک اسفند دود کنیم. فردا چهارشنبه است.

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392 ساعت 2:44 شماره پست: 1063

وای نانا چه ضایعه بخدا...:)))))))))

رفته الان تو کابینتا رو می‌گرده دنبال منبع شکلاتای سنگی و برام توضیح می‌ده خیلی وقتا دوس داره کابینتارو بگرده همین‌طوری..

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392 ساعت 2:42 شماره پست: 1062

دور از چشم سال یه بسه چیکلت سنگی برداشتم به بن دادم حسابش کنه الان بن و نانا اومدن باج می‌گیرن اگه ندم بشون می‌رن به بابا می‌گن.
نامردا.
باباشونم بیدرا کنن این ساعت اونم برای این چغلی کشتتمون.

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392 ساعت 2:38 شماره پست: 1060

دیشب یه شربت گل سرخ خریدم برای خودم. خداروشکر هیشکی جز من دوس نداره. هی می‌ریزمش رو یخ آب می‌ریزم مزه‌ی آلاسکای قدیم می‌ده..
برا ما رمدون.
سال فیمتو خرید..دیشب سان‌کوئیک من رو برگردونده بود چون تاریخ مصرفش معتبر نبود.. و دو ساعت با فروشنده بحث داشت که چرا نوشتن با طعم آلبالو در صورتی که فیمتو با طعم شاتوته.
من نشستم دم در فروشگاه و از پاکت چیپس نانا کش رفتم و اون جیغ زد و من قول دادم دیگه کش نرم و باز کش رفتم و اون رف یه دونه برام برداش و به باباش گف حسابش کنه چون ماما شیپسشو تموم کرده.
سال هم سر تکون داد و شیپس اضافه رو علیرغم میلش حساب کرد.
از فردا رژیم که هیچی اصن بوگو رجیم می‌گیرم.

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392 ساعت 2:29 شماره پست: 1059
این‌قدر ظرف نشسته دارم که  نگو.
امشب با سال و بچه‌ها رفتیم یه فروشگاه جدید..وئای قفسه‌ی آبنباتاش و اون به قول بن کندی‌آش که نمی‌دونم چرا اسمشون اینه اما اون دایره‌های رنگی و ژله‌ها و پشمکا و وای خدا..خدا..خدا..اون لواشکا بچه‌ها دسامو گرفته بودن می‌کشیدن و می‌گفتن دفعه‌ی بعد ماما هر وخ پول‌دارتر شدیم...
سال راضی شده بود یه شیشه زیتون پرورده بخریم اضافه ..حیف شد جاش از اون پشمکای صورتی می‌خریدم که طعم گل محمدی می‌داد...الان نصف شیشه رو خوردم و ترسیدم بم گیر بده که زود تمومش کردم قایمش کردم پشت دیگا..
عجب جایی بود بخدا.
دیوانه‌کننده.
جعبه جعبه آبنبات و کاکائو و به قول عربا چیکلِت..عجب چیزی بودن.
من و نانا و بن از سال قول گرفتیم..برامون بخره. بیشتر هم من ازش قول گرفتم یه روزی شبی سوپرایزم کنه با یه دونه از این چیزای رنگی..اون ژله‌ها وای من چاکرشونم..
رفتیم من  و بن هات داگ خوردیم...نانا نخواس. سال هم نخواس.
من و بن هات داگامونو خوردیم..
من از فردا رژیم می‌گیرم.