فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

از اتفاقات خوب این‌که بن می‌ره انگشتاش رو می‌ذاره روبروی کولر و میاد فروشون می‌کنه تو رون( در فاصله‌ی ساق و ران آن‌جا که گوشت‌های زیادی نهفته است) و پهلوم و پیانو می‌زنه. یکی از آهنگای موتزارت که با دددین...ددادددین شروع می‌شه.
همین‌طوری یخ کرده  و چلونده شده احساس کیف می‌کنم.

سلام بی‌اهمیتا

 بالاخره با ناز و نوز بسیار و التماس خواهران و فلان رفتم تو گروه‌شون(ناز دوس دارم کلا)

اولش از همه عکس رو عوض کردم عکس یه رقاص رو گذاشتم با لباس سبز خم شده به عقب برگشته و مردی عرب توی چادر داره رباب می‌زنه...

نوشتم سلام بی‌اهمیتا...من اومدم...احترام بگذارید.

فک کردم فحش بخورم...نخوردم اتفاقا...خوشامد اینا و این‌که نبودی گروه مرده بود و از این حرفا.

بعد که بوس بوسان و اینا تموم شد دراومدن گفتن این عکسه چیه حالا... می‌شه بگی خانمِ تحیه‌کاریوکا؟!...
گفتم خو منم یعنی...

بعد فحش خوردم.
خو لماذا؟..


این بود عکسه:


همه‌اش همین.
چون گفتم این منم اُ مرده  ایاد نصار ؟!...ای بابا. إیششششش...ظرفیت صفر.

چه اشکالی داره...اونم جز برادرای دینی مایه.

واقعا که این معلما وقتی عصبانی می‌شن خویه بویه نمی‌شناسن...یادشون می‌ره چه وظیفه‌ی خطیری رو دوششون هس و د بیا ناسزا.
حالا انگا واقعنی بودش.

بابا تصوره...تصور.
چون وصف العیش نصف العیش یعنی؟

ایششششششش.

باشه بابا.

اصلا اون مرده سال.

ای‌ففففف.

امروز نانا به دلایل خودش احساس رسالت کرد گوشواره و انگشترام رو بچینه( بعد از این‌که چنتاش رو گم کرد البته) بعد چطور شد؟ دراومده می‌گه می‌شه نرم مدرسه مهر رو؟!
گفتم از خدمات و سرویس دهی‌اش ممنون اما کمکی نمی‌تونم بش بکنم.
مشتای لاغرش رو تو هوا تکون داد: شِت.
برو بابا...خارجی.

 این نمونه کارشه مثلا:








ایشونا هم نازپرورده‌ها و سوگلی‌های منن..همه‌ی اون بالایی‌ها یه طرف این پایینی‌ها یه طرف:





مخصوصا این فَنوصه.


هورا هورا

هی زیاد شید...هورا هورا.


رفته بودم آی‌دی قدیم تیلیجرام رو حذف کنم و واتساپ رو دیدم برادرم فرستاده : کارتونا گه بودن.

:))))

مردم از خنده.

این برادرم هانیِ عزیز که کارتون بینه خفنیه جدیدا قاتیه از دس کارتونا..

بام خیلی اختلاط می‌کنه در این مورد.

بعد خوبیش به اینه که چی؟ جدی می‌گیره.

قشنگ تحلیل می‌کنه برات و اینا.

این هانی متولد شص و هف از جمله آدماییه که بی‌شون چی؟ اَراده دارم.
چن روز دیگه تولدشه.

هر وخ بش می‌گم متولد ماه مهر تولدت مبارک می‌گه: برو بابا.
می‌میرم از خنده.
مثلا دوستش براش نوشته بود: خوب عزیزم ..هانی..پر از عشق باشید.

این قاتی که بیا برو بابا...عزیزم مادرته.

گولاخه مثل سال.

الف. میم

دوس دارم بیارمت تو اینستام اما از اون‌جایی که ریش داری قد بابا نوئل یه وقت سال می‌بیندت رگ گردنش اندازه خیار چمبر می‌شه.

بعد فیلم دراکولا رو دیدی؟

اون‌جا که رضا عطاران قاتی می‌کنه؟

- یعنی چی یه مرد غریبه فالوت کنه؟!

ها از همونا.
وگرنه خیلی دوست دارم بیای ببینی مثلا یه روز که تو حیاط حموم می‌کنم بعد می‌چسبم به دیوار چقدر صورتم داغون و پر از کک مک و جلوی سرم کچله و اینا.

می‌دونم در حد مسیح هم چشم‌پاکی.
ولی نَم‌شه.

 

از این‌که زود اومدید تو کانال تلگرام متشکرم.

من به شما افتخار می‌کنم.
به‌خدا. کی خواننده داره عین من؟!

ماه.

https://telegram.me/co_oli


اینه آدرس جدید کانال تلگرام.

نمی‌دونم چطوری اعضای قبلی رو بیارم تو این یکی.

می‌شه فقط آدرس  عوض کرد؟

نمی‌دونم.


چون شماره رو عوض کردم کانال تلگرام رو هم ممکنه عوض کنم.

یعنی باید یه آدرس دیگه بزنم توش بنویسم.

منتقل شید به جدیده شما.


چرا تو همه‌ی اینستاها جوجه کباب می‌کنن؟

به قول ضحی :

هوا رو ازم بگیر ....قرتی‌بازی رو نه..که دووم نمیارم.

گفتی به خدا ضحی.

خودِ خودشه.

آن چیزی که دوست می‌دارم.

مرواریدی در حلق صدف

آدم هم باید یک اینستای علکی پلکی ِ باحژاب درست کند بدهدش به پدرش و برادر آخوندش.

و عکس عموی شهیدش را باهاش لایک کند و در جواب پدرش که زیر عکس عمویش نوشته: شهریور 59....آیکن قلب شکسته بگذارد و اشک ریخته و بنویسد احیاء عند ربهم یرزقون.
و پدرش بنویسد: تویی دخترم؟..چه خوب که هستی انشالا همیشه مستور باشی و در لفافه همچون مرواریدی در حلق صدف بابا جان.
یک اینستا هم داشته باشد همین‌طوری با ده یازده فالور و فالورینگ و یک علی مرادی چاق که هی می‌آید می‌گوید فالو کن مرا فالوی تو خوب است و هی تو ضربه‌دره که می‌زنی پیش پای اسمش.

چطور هم رو پیدا می‌کنن ملت؟

امروز نزدیک بود باز یه حماقت بزرگ مرتکب بشم.

خدا رحم کرد.

نمی‌دونم چه‌ام شد.

نباید ...
خوب شد، نشد.
هنوز دستام می‌لرزه.

فکر می‌کردم اینستای قدیمم سوخته.

امروز رفتم دیدم هنوز هستش.

سوادم تو این چیزا کمه...اینستا پیشنهاد داده که فلان رو فالو کن...بهمان هم اینستا داره..خوب به تخمم گویان خیلی رو ضربه در می‌زنم..بعضیا رو تیکش رو می‌زنم..دوس دارم داشته باشم‌شون و داشته باشمن...
مثلا علی مرادی کیه؟بعد خیلی یعنی من آدم می‌شناسم...
همون قبلیا رو باز فالو کردم..سه چهارتا هم پیشنهاد جدید دادم...و خودم رو خفه کردم دوتا کامنت گذاشتم...

بعد الان از شدت روابط در شرف ترکیدنم.

شش نفر

 از* صِبِح علی الطلووووع دارم دابسمش می‌بینم...خیلی دیدم مثلا همین تو پرانتزِ آتی رو (شش  نفر دختر...شش نفر پَسر)...به خدا این پسرا نعمتن...مردم از خنده...دیوونه‌ان اساسی...جوونا به خدا یعنی خوشی‌ساز این ماملوکتن...حق دارن این داف و دخترا عاشق اینا می‌شن.
یکی‌اش همین بن ِ خودم. خیلی می‌خندونتم.
دیوانه از ریشه و بُن.

*مادرم می‌گه وقتی می‌رفتن پیکار با بی‌سوادی یه دختره بوده می‌خواسته فارسی حرف بزنه همون عربی رو با لهجه‌ی فارسی صحبت می‌کرده. خوب صُبح به عربی خوزستانی می‌شه صُبُح.
بعد این فکر می‌کرده از اون‌جایی که فارسی ناز به نظر می‌رسه زیر تمام کلمات و حروف رو کسره بذاره به مراد دلش رسیده.
مثلا می‌گفته مِن الصِبح خانِم بیدار بودم رو خوندن.
بعد مامانم آه کشید و گف الان لابد مادربزرگ شده اون دختره..شایدم مرده.
کار به این قسمت نوستالژی‌دار غم‌ریزش ندارم اما کلا قشنگ می‌گدش مامانم. هر وقت ازش می‌پرسم از کی بیداری مثلا؟
می‌گه مِن الصِبح.
شاید براتون خنده‌دار نباشه. برای  من خیلی هس.

کیف الاحوال یا اسمر


با فیروز چطورید؟

کیف الاحوال یا أسمر؟

ماگم رو از نسکافه و شیر پر کردم..اون ماگه که سال برام از تهران خریده...می‌گف دیدمش رو زمین یادت افتادم از دس‌‍فروش خریده...خودم عاشق خرید از دس‌فروشام.....یه لیوان سفیده بعدش روش چتر داره رو چتر گل‌های آبی صورتی داره و زیرش نوشته هر روز یه قصه‌ی جدیده..بعد چتره از قصه روییده...

‌و تااین رو دارم می‌شنوم و به قول مامانم با خودم  تویست می‌رقصم. سعی می‌کنم البته..در واقع بیشتر دارم خیال می‌کنم که می‌رقصم...اما راضی‌ام از خودم. خدا هم راضی باشه. خوشحالمم که موهام باز داره بلند می‌شه...فکر نکنم بزنم‌شون. حیفن..خیلی فر و پبچ و تابای خوبی خورده..
راسی سال یه زید داش اسمش ع بود. اشکال نداره بخشیدمش.

البته فکر کنم هنوز دارتش.

اما اونم بخشیدم.


کلا آدم بخشنده‌ای هستم من غلام.


عی‌نوآن: احوالت چطوره سبزه‌رو؟(گندمی؟ قربونت برم.. هاهاها...کلا همه‌ی ترانه‌های دنیا چه زن خونده باشه چه مرد مخاطبش منم..می‌دونستید؟)

متی ما تلق من یهواک ستلقی کذبا لم تراهُ.


هیشکی مثل تو بغل نمی‌کنه.


اوکی متشکرم هانی.

هیشکی هم مثل تو دروغ نمی‌گه.


عنوان برگرفته از از اشعار لسان الغیب حضرت حافظ دامت افاضاته.

چه نوشتن بیخود سخت تلخ و پر از حس تنهایی شده.

کسی هم هست.

ولی نباید باشه.

برای من سال دیگه یه سایه نیس."وجود" داره. نمی‌شه بش پشت کرد و گفت به جهنم.

نه.
کمی درد و رنج ..طبیعیه..مثل گرما..هست و باش کنار میای بالاخره..کاری نمی‌شه براش کرد.


در صفحه‌ی 56 روان درمانی یالوم می‌خونم که:
مرگ مهمترین واقعه‌ی زندگیه.
اگرچه نفس مرگ آدم رو نابود می‌کند.  اندیشه‌ی مرگ نجاتش می‌دهد.
در صفحه‌ی 61 حالات آدم‌هایی محکوم به مرگ رو برمی‌شمارد که در آخرین دقایق حکمشان تغییر کرده.
شش ویژگی که وقتی می‌خونم‌شون فکر می‌کنم منم محکوم به مرگ بودم مگه؟

امشب بت گفتم تو گروه دخترا عضو شم؟

گفتی بستگی داره چی بگن...

گفتم آخه خیلی تنهام..تو هیچ گروه و کانالی عضو نیستم..هیچ ارتباط مجازی ندارم.. با کسی حرف نمی‌زنم..تو دنیای حقیقی هم فقط تو و بچه‌ها هستین که خوبید اما دلم یه ذره تنوع می‌خواد گاهی..پوسیده ذهن و فکرم انگار...فرسوده شده..

گفتی این رو نگو ..دلم درد می‌گیره..

خوب چرا سال؟

تقصیر تو چیه؟

تو همه‌ی وقتت برای منه. همه‌ی زندگیت برای شاد کردن منه. .چی‌کار دیگه باید بکنی؟

گفتی عضو شو عزیزم. دوس نداشتی بیا بیرون.

راستش سال امشب اون‌قدر دلم گرفته بود و حالم و احساس تنهایی می‌کردم و به هم‌صحبت و دوست نیاز داشتم که بعد که گفتی من رو بخوابون...آرومم کن که بخوابم و خوابیدی..سرم رو کردم تو لحاف..دلم خواست گریه کنم..ولی نشد.

الان که این رو نوشتم شد.

بازم خوبه.

تو برای بچه‌ها بهتری.

حواست بیشتر به همه هست.

گفتی: نانا این دسمال کاغذی رو دوس داره.

تو از من مادرتری.

یه مارک دسمال کاغذی بود. می‌دونستی این مارک رو نانا دوس داره. حتی برش گردوندی دیدی زیرش خرس هست...گفتی نانا این خرسا رو دوس داره زیر دسمال کاغذیا. تو از من مادرتری.
وقتی از کتاب‍‌فروشی اومدیم بیرون گفتی برای نانا چیزی بخریم. خودت تشخیص دادی که اون تفنگ دوس داره. براش تفنگ خریدی. .برای بن دوتا کتاب وحشت و کتابی از یکی از نویسنده‌هایی که دوس داره.

می‌دونی من چی دوس دارم. حواست به من هس. چیزایی رو می‌دونی در مورد من سال که خودم نمی‌دونم.

که من سونآپ قوطی دوس دارم و سیاه شیشه‌ای...
که وقتی ابر باشه تو آسمون دنبال دوربین می‌گردم و دوربین دم دس نباشه بت غر می‌زنم..که من روزی هزار بار ازت می‌پرسم دوسم داری؟

که ..

اینا رو می‌دونی.

که ..

سال؟

کی بیشتر از تو در مورد من می‌دونه و واسش به منه؟

کسی نیس سال.

من لیاقت تو رو ندارم.

باور کن.

نمی‌دونم چرا دوسم داری اما بهتر بود نداشتی و پرتم می‌کردی گم شم ..که آدم شم یا بمیرم.

امروز همون‌طور که از پیچ می‌گذشتیم و از خودم نمی‌گذشتم برگشتم و زندگی‌ام رود یدم. خود بیس پنج ساله‌ام رو..سرویس بدلی شب تولدم از سال...قبلش خود بیس و سه ساله و آتیش گردون ..رو برای روز زن از سال گرفتن..یا بعدترش..خود بیس و هش ساله‌ام رو..دنیا اومدن دخترم..
قبلش یه خرده..
توی اون خونه رفتن...یه قاشق سالاد داشتم..یه کاسه‌ی بزرگ سالاد..یه سری چیزا که می‌ریختی تو آب رنگ رنگی عین ژله بزرگ می‌شدن..خوشکل بودن..یه استکان چای که توش چای نبود..شمع بود..
چیزای دیگه.
چیزایی روی یخچال...چیزایی روی کابینت..
مادرم همیشه می‌گفت چه خونه‌ی شهرزاد قشنگه..هر اتاق رو یه طور درست کرده. خونه‌ام رنگ رنگی بود و از اشیای زینتی پر. چیزای ریز ریز کوچولو و رنگی. لیوانا...ماگا...مجسمه‌ها..گلای خشک شده..شمع..چیزای سفالی...چوبی..
گرونم نبودن چیزام..بیشتراشون دم دسی و از حراجی یا دس فروش...
حالا درد می‌کشم.
شب.
روز.
روز.
شب.
مسکن و کیسه‌ی آب گرم و به حرفای سال گوش می‌دم: خوب می‌شی...جراحی می‌شی..زیاد نمونده..نیمه‌ی دوم شهریور..من رو داری...نترسیا...خوب می‌شی...ورزش می‌کنی باز...خونه رو خوشکل می‌کنی..
دستم رو گرفته بود.
برگشتم و خودم رو دیدم.
صندوقای فلکه...دکه..
دیگه از اینا ناراحت نیستم. اینام دوره‌ای بودن از زندگی و گذشتن..سختیاشون رو مسکوت می‌ذارم و به خوبیاشون می‌خندم...سال.
سال.
توی همه‌ی این سال‌ها سال، دوس داشتی شاد و خوشحالم کنی.
دوست داشتی خوب باشم و بخندم.
و امروز ناهار نخوردی. راننده‌ات ناهارت رو اورد دم در. گفتی نه. آدم غذای تو رو نخوره غذای شرکت رو..
گفتی آدم که غذات رو می‌خوره احساس زنده بودن می‌کنی..حس زندگی بش دس می‌ده..یه عطری داره عین عطر خودت
و تو این‌همه سال ..سال.


الان  ساعت نه و ده دیقه اس و برادرم رفته فلافلی...می‌پرسم مِی بازه؟! می‌گه ها تعطیل نمی‌کنه تا صبح...اَی تو خونه چیزی می‌خوردم بقیه بیدار می‌شدن..
حالا بش گفته بودن برو آشغال ببر دم در که می‌گفت دیسک لگنش پوکیده.

به خاطر شکمش می‌ره بوسنی فلافل بخوره. ساعت دو و ده دیقه اونم.

و هیچ لاغری هیچ چاقی را موقع طعام درک نکرد.


توی کباب‌فروشی مرد گفت از یازده سالگی پای منقل کباب بوده. چشماش دیگه خوب نمی‌بینه.

همون کبابی همیشگی.

دستام رو شستم. نشستم. خیلی زود اورد سینی‌های استیل کوچیک رو. تا سال شروع کنه من سهمم رو خورده بودم..
- سال؟ نون رو بخور..نون زیر کباب رو حیفه.

- نه چربه..برای کبد بده..

- بخورش بابا..

- باور کن ..ممکنه لاغر باشم اما کبد چرب ربطی به لاغری چاقی نداره.

- باشه..نون رو بخور حیفه.

- نمی‌خورم

- بذار من بخورم..

دست دراز کردم خوردم نصفش رو..

- گوجه رَم بخور سال...

- می‌خورم باشه..

- نه ببین نون رو بپیچون دور گوجه..نمک بزن بخور..

- می‌دونم چطور بخورم شهرزاد جان..

- نه خوب نمی‌دونی دیگه..ببین پوست گوجه رو نخوردی..

- این‌که سوخته..

- چون سوخته حیفه...لیمو بزن..نمک..بخورش..

- سوخته بابا..

- بذار من بخورم..

پوست گوجه رو خوردم..با نون.

- نمی‌خوای بری پشت در بچسبی به شیشه بگی: پیازم بخور؟!

با دهن پر خنده‌ام گرفت. سرم رو تکیه دادم به کاشیای دیوار و خندیدم...مرد فروشنده که نشسته بود بغل پیشخون و تسبیح دستش بود گفت گشنه‌ای هنوز عمو جان هستا...مهمون من به خدا.

منفجر شدم دیگه...چقدر ممکنه شکمو و اینا به نظر رسیده باشم حالا؟

سال سونآپ رو گذاشت جلوم.

خوش سیاه خورد.

سال به مرد گفت: بخواد باز براش می‌گیرم..داشتم بش می‌گفتم برو پشت در بچسب به شیشه بگو پیازم بخور..

مرد گفت:
یکی میاد این‌جا...از کجا بگو میاد..پولدار...پولداراااا...یه دس کباب می‌گیره..می‌گه نونش رو جدا بده تو پلاستیک..کباب رو خودش می‌خوره..به زنش نمی‌ده...نون رو می‌بره برای خواهر زنش...می‌گه خواهر خانومم نون زیر کباب رو دوس داره..

خوب مرد حسابی یه پرس بگیر ببر زنت و خواهرش بخورن

سال گفت: واقعا

من برای این‌که مادر عروس شده باشم گفتم: این کارا رو کرده پولدار شده.

کلا این جمله‌ائیه که همیشه این‌جور مواقع یاد گرفتم بگمش و به خودم بابت گفتنش بنازم.

خیلی مثلا بُلکم و زبون‌دارم اون وقتا.

حراف و سخن‌گو.

مرد خندید و گفت والا بخدا...سال بالخره غذاش رو تمام کرد..کبابی که برای بچه‌ها گرفته بودیم رو برداشتم..سال رفت حساب کنه و مرد تعریف کرد که یه مرد قد بلند اومد هفت هشت دس سفارش داد...گذاشتم تو نایلکس براش گف نههههههههه بابا این‌جا می‌خورم.

می‌گف کشاورزه...صبحونه‌اش دوتا مرغ...ناهارش نصف  بره...شامش ...
همه رو خورد و گفت بازم می‌خوام..گفتم نه هوا گرمه شکمت باد می‌کنه..برات خوب نیست...
رفت و شب برگشت گفت ناهار گشنه موندم رفتم جای دیگه خوردم...حالا شام برام مرغ کباب کن...

من فکر کردم شغال بوده طرف و بعد از شنیدن این طرائف الحکایاتِ و مستشهی النکات رفتیم تو ماشین...فکر کردم یارو حق داشته.

هنو گرسنه بودم من...جرات رو کردن نداشتم.
یه دس کباب هم شد غذا؟ کجای دلت بذاریش؟

حبک عذاب یا کباب

مرد عبا فروش..عبای ساده‌ی بدون زری و پولک رو برداشت..با پارچه‌ی نرم خیلی لیزش و گفت این سایزته. سرم کردم. خوب بود.

سال گفت خیلی براقه..

مرد گفت نه نیست..براق‌تر از این جنس هم هست. و عبای براق‌تری نشون داد.

موقع حساب کردن مرد گفت: چون شوهرت سخت‌گیره خواهر بت تخفیف می‌دم..ماشالا بش با این سختگیریش..والا خوب تحملش می‌کنی.

سال گفت: من؟!

مرد گفت جای خواهرمه عیالت برادر...ولی خوب تحملت می‌کنه.


سال پول رو داد. دستم رو گرفت و گفت بریم.

تو راه به بوی فلافل  و خیار و اون بوی مخصوص بازار عربا دقت می‌کردم...
سال گفت چیزی می‌خوای؟

گفتم کباب.

خیلی دلم می‌خواد بش بگم:

چی داری می‌گی؟

ر گفت:

منتظرم دستور بده و بش کتاب معرفی کنم.

این رو در جواب سال گفت که ر چرا نمیای این‌طرف برادر من. من باید دستور می‌دادم که چی می‌خوام. دستوری برای صادر کردن نداشتم. نگاه کردم به کتابا. یادم افتاد زمانی این‌جا برام جای آرام‌بخش و خوبی بود. جذاب بود. خودش، آدماش..ردیف ردیف کتاباش. حالا جایی بود مثل بقیه‌ی جاها. نه بدتر. نه بهتر.
چیزی نداشت که بم بده.
دنبال چیز خاصی نبودم توش.

‌ر سه چهارتا کتاب ایرانی کم‌حجم گذاشت روبروم.
- اینا خوبه.

ورقشون زدم. بعضیا رو پشت جلدشون رو خوندم. علاقه‌ای به خریدشون نداشتم. خیلی وقته کتابایی که ر پیشنهاد می‌ده رو نمی‌خرم...نمی‌خونم. بیشتر به حس خودم اعتماد می‌کنم و معمولا نتیجه‌ی بهتری می‌گیرم.

البته موضوع به این جدیتی که به نظر می‌رسه برام جدی نیست هم.
خسته شدم.

سال اومد طرفم و گفت کتابی برنمی‌داری؟

سرم رو تکون دادم نه.

- می‌دونی مثل چیه؟ مثل این‌که غذای خوشمزه‌ای بپزی و من لب نزنم.

- باید کتاب بردارم؟

- باید نه اما دوس دارم ..

- شاد باشم؟

- خوب اجباری که نمی‌شه..

- خیلی کتاب نخونده دارم..نمی‌خوام الکی زیادشون کنم..اینایی که داده ایرانی‌ان و ایرانی نه که نخونم..کم می‌خونم..الان حس‌ خوندن ندارم..

لپم رو گرفت..آروم قلقلکش داد.

- چوکولوی وراج.

خندیدم.

-من؟ وراج؟

ادام رو دراورد: آره تو..

بلند شدم دوری زدم..یه کتا چاق تک و تنها  افتاده بود جایی...یه کمش رو خوردم.

خوشمزه بود.

به سال گفتم این رو می‌برم.

ر به من نگاه نمی‌کرد. رنجیده بود.

من نبودم.

رفتیم پیش ر. با سال.

توی مسیر سال پرسید چرا حرف نمی‌زنی؟

- چی بگم؟

- از خودت.

خندیدم.

چای ریختم براش. قند گذاشتم دهنش: بخور.

از فنجون تو دستم قلپ قلپ چای می‌خورد و می‌روند و حس نمی‌کرد باید حرف بزنم.
راضی بود.

دوربین امو روشن بود.
سر زن روی بالش بود.

پرسید: کجایی؟

زن گفت روی بالش.

پرسید چه نزدیکی این‌طور..موهات فره؟

زن گفت نمی‌دونم..

گفت: مجعده...موج داره..

زن گفت چه فرقی می‌کنه؟ موج‌ها و جعدهای به درد نخور

گفت می‌خوای بخوابی؟

زن گفت آره..چطور؟

گفت: چشمات خسته‌‎اس..

زن گفت برم؟

گفت:

بذارش و بخواب..زن گوشی را تکیه داد به جایی..چشم‌هایش را بست...
گفت: لالا لالا...لالا لالایی..

زن دلش خواست لبخند بزند. از فرط مهربانی، محبت یا خستگی بود که حتی نتوانست لبخند بزند.

چشم گذاشت روی هم.

گفت: بخواب ..

***

زن  بیدار شد دید و زمان طی شده را دید...خیلی وقت شده بود که خوابیده بود....دوربین آن طرف روشن بود هم.

پتو روی سر کشیده شده...خواب لابد.

گریه‌اش گرفت زن.

چه آدم‌ها تنها بودند.

دلش نیامد تا بیدار شدن آدم خفته‌ی آن طرف، دوربین را خاموش کند یا ببندد.
نمی‌شود زمانی کسی را پیدا می‌کنی که بالغانه تو را برای خودت می‌خواهد نه خودش..نه این‌که دوستت دارد که بتواند خودش را با دوست داشتن تو دوست داشته باشد..دوستت داشته باشد چون حس می‌کند دوستش داری...با حس عشقی که تو به او داری...نه...بی‌توقع و چشم‌داشت دوستت داشته باشد..نمی‌شود این‌جور وقت‌ها اسم رابطه کلی کثافت حمل نکند با خودش؟

نمی‌شود فقط دوست داشته شد؟ دوست داشت؟..نمی‌شود در مورد چیزهای نباید سکوت کرد؟..پایشان را وسط نکشید؟

نمی‌شود مُرد؟


رضا عطاران طنز رو می‌شناسه. کمدی رو. زندگی مردم رو. چیزی که از مدیریِ این اواخر متمایزش می‌کنه اینه که خودپسندی و اون فاصله گرفتن از بیینده و مخاطب که تو کارای مدیری حس می‌شه رو نداره. یا هنوز بش دچار نشده.
فیلمای عطاران رو باید با فیلمایی از نوع و سبک خودش مقایسه کرد. با سینما و کمدی ایرانی فعلی. کمدی عطاران رو نمی‌شه مثلا با مارمولک مقایسه کرد. با رده و دهه و کارایی از نوع خودش باید مقایسه بشه.
نمی‌شه مثلا با کارای فرهادی مقایسه کرد و ازش توقع داش که بره جایزه و ال و بل بیاره..و بعد بش گفته فیلم سطحی، زرد یا ..چیزهایی در همین معنا و مفهوم. باید دید که از یه کمدی چه توقعی داریم. اگه دنبال اینیم که درس زندگی و به قول مادرم"آموزندگی" بمون بده که این کار رو نمی‌کنه. این کار رو نمی‌کنه چون خیلی از فیلمای که ساخته می‌شه و هدفش اتفاقا همین آموزندگی دادناس در این کار ناموفقه.
 می‌شه پاشون با زن و بچه بشینی لبخندی قهقهه‌ای چیزی بزنی. توقع نمی‌ره خودکشی کنی پاشون از خنده اما خوبی فیلمای عطاران به اینه که قشری که می‌خواد در موردشون فیلم بسازه رو می‌شناسه.
آدم طبقه‌ی حساس رو و حساسیت‌هاش رو می‌شناسه. آدم نهنگ عنبر رو. آدم من سالوادر نیستم رو. اون قشر رو..ادبیاتش رو..نگاهش رو..تیپش رو..بی‌که توهینی کنه ، مسخره کنه یا دس بندازه با اون قشر شوخی می‌کنه و خصوصیات منفی و مثبتش رو حتی رو می‌کنه.
حداقل بی‌که توهین آشکاری کنه چنان که در دنیای طنز و کمدی این خیلی مرسومه.
عطاران می‌تونه از بازیگرایی که روی بازی خوب‌شون حسابی باز نکردی، یا توی نقشای جدی ندیدی‌اشون، و مهم‌تر این‌که اونا رو تو نقشای کمدی تصور نمی‌کردی یه کمدین خوب دربیاره.
حداقل تو اون فیلم و اون نقش باورپذیرن.
مهناز افشار رو ازش فیلمی دیدم که الان یادم نیس. ..کل فیلم رو دوس نداشتم تو اسمش برف و کاج داش. بازی‌اش به نظرم نچسب و نمایشی می‌اومد..تو نهنگ عنبر جا افتاده بود تو نقشش.
یکتا ناصر.
ندیده بودم ازش چیزی..زمانی یک سریال فکر می‌کنم. تو من سالوادور نیستم کامالا با نقش و شخصیتی که بازی کرد راه اومده بود. زار نمی‌زد رو تنش.
ویشکا آسایش. در ورود آقایان ممنوع و دراکولا- با تمام جملات دوپهلوی جسنی که عطاران دوس داره وارد فیلماش کنه و به نظرم از فرط تکرار به نوعی نقطه ضعف تبدیل شده نه نقطه قوت- و نهنگ عنبر کمدین خوبی به نظر می‌رسه.
در دراکولا ویشکا آسایش کنار بازیگر مورد علاقه‌ام ژاله صامتی تو صحنه‌ی رسیدگی به گربه دوتایی خیلی خوب از پس خلق یکی از خنده‌آورترین صحنه‌های فیلم براومدن.
ژاله صامتی/مژگان به گربه‌اش می‌رسه. خوب تب مد رسیدگی به حیوانات و گربه‌ها و فلان  تو شبکه‌های اجتماعی هنوز هست  و ویشکا که اسمش تو فیلم یادم نیست و فکر می‌کنم مرجان یا همچین چیزی بود زن کتاب‌خونیه..فرض رو بر این گذاشته که مژگان هم کتاب‌خونه و میاد می‌گه ناکاتا؟...منظور کافکا در کرانه‌اس..و حرفایی که بین‌شون رد و بدل می‌شه.
یا جایی که پدر ویشکا و شوهرش دعوا می‌کنن و پدر ویشکا دامادش رو با عصا می‌زنه و ویشکا کتاب بیشعوری رو پرت می‌کنه از بالا.جاهایی که دراکولا داره از محسنات زنش می‌گه: کتاب می‌خونه..موسیقی می‌شنوه و تصویر زنش با دندونای تیز در حال لذت بردن ازموسیقی به روی پرده میاد..این ریزبینی هوشمندانه‌اس که باعث خندیدن پای فیلم می‌شه.
وگرنه پایان فیلم دراکولا..حرف حسابش و این‌که چقدر در رسوندن چیزی که می‌خواس به بیننده برسونه موفق بوده ..همه‌ی اینا تو موفقیتش جای تردید داره.
فیلمیه که می‌بینی..پاش می‌خندی..گاهی با دوستی شوهری بچه‌ای خواهر برادری یاد صحنه‌هاش می‌افتی( و مقایسه کن با خیل عظیم فیلمایی که می‌بینی و اصلا یادشون نمی‌افتی) و بعد فراموش می‌کنی...و ممکنه اصلا فراموش نکنی.
مثلا هی دود کنیم سیامک انصاریش ..
این چیزاس که از رضا عطاران؛ رضا عطاران می‌سازه.

یعنی لعنه عله روح رضا عطاران

یکی از کساییه که کافیه ببینمش جایی و خودم رو پرت کنم روبروش و نیشم تا ساعت‌های متوالی باز باشه همه‌اش...زندگی و کمدی رو خوب می‌شناسه و بلده...تو من سالوادور نیستم..هنگام تشکر از دست اندردارانِ برنامه‌اشون..و برنامه‌ی آقای علی‌خالی و..تا ظاهرش در مصاحبه‌ی فیلم من  سالوادر نیستم..

ابن الچلب...می‌کشدم از خنده.

یکی خودش و سیامک انصاری سگ...که هر چی بازی کرده بش میاد..از معلم تاریخ قهوه‌ی تلخ و روشنفکر میان بربره‌یان تا مواد فروش و معتادِ دراکولای عطاران..

بذارید مانیتور لوب‌طوبم رو تمیز کنم میام  چیز خوبی می‌نویسم.

منتظر باشید.

وای ...وای...نم نم نم..نمک زندگانی...فردای زندگانی...جونم ...عمرم...آروم آروم دس بذار تو دستم...


خوب حالا بلن شم دیگه برقصم..

رسید به جاهای کاباره‌ای خوب خوبش.


اوه اوه دید...

بش بوکس و مشت زدن...

دید...

لابد مامانم اینا این‌جا سجده کردن.

من فیلمای ایرانی سیاه سفید ندیدم هیچ وقت.

الان دارم می‌بینم.

از جم کلاسیک. نعمت‌اله آغاسی هست اسم فیلم نمی‌دونم چیه اما کوره و دوس دخترش نمی‌دونه که کوره و..بش سیلی زد..

اگه نت بود الان دوس دخترش می‌دونس کوره و برای این‌که ندونه که کوره و اذیت شه بش نگفته بود.

لابد مامانم اینا این فیلم رو اون موقع می‌دیدن..جایی که دختره به نعمت سیلی زد، و می‌‍گفتن: إیَ الحماره...ولچ عمی...عمی..اشگد ماتفتهم...خطایه..

و گریه می‌کردن.
احتمالا بابام سرش رو می‌کرد تو گردن مامانم: اتحبینی؟


یاد می‌گیریم شهرزاد جان.

یاد می‌گیریم.


دیشب دقت می‌کردم هر جا حرف از دوس داشتن و عشق می‌شد به زبان دانمارکی واژه‌ای شبیهِ : السک...می‌گفتن...فکر می‌کردم شبیه العشق نیست؟

گرترود رو دیدم.
حسم اینه که زن‌ها بیشتر این فیلم رو دوست خواهند داش. یا به عبارتی گویاتر باهاش ارتباط برقرار می‌کنن. چند صحنه و دیالوگ هم داشت که دوس داشتم نقل‌شون کنم اما باید برگردم فیلم رو ببینم باز یا صحنه‌ها  رو ببرم جلو و این‌کار رو نمی‌کنم.
نمی‌دونم این فیلم رو دوس داشتم یا نه. فکر کنم بیشتر ارتباطیه که باهاش برقرار کردم تا که مثلا خوشم بیاد ازش یا بگم عجب فیلمی.
در کل فیلمای ناله یا" زن‌های ساکت آرام متفکرِ خسته از زندگی " و اینا رو دوس ندارم اما این یکی علیرغم انجماد حرکات زن و ...انگار تئاتر می‌دیدم مثلا..بله بدم نیومد از دیدن فیلم.
یه صحنه داش که برام قابل‌توجه بود که الان یادم اومد. صحنه‌ی لباس دراوردن زن  در خانه‌ی معشوق بی‌قید، که اون‌قدر فیلم باادب و محافظه‌کار و ماخودبه‌حیایی بود که سایه‌ی زن رو دیوار لباس خودش رو درمیاره..نه کامل هم...و با توجه به شخصیت زن که به نوعی شخصیتِ کل فیلمه این صحنه رو اعصاب و ریاکارانه به نظر نمی‌رسه.
یاد دست عریان مادام بواری افتادم که از تو کالسکه اومد بیرون و خرده ریز کاغذ رو توی هوا پخش کرد ...و جالبه که اون زمان(زمان فلوبر) به همین خرده گرفته بودن که غیراخلاقیه کتابه و صحنه‌های دریده داره و کار به شکایت علیه فلوبر و فلان کشیده بود.
جز یه تابلوی نقاشی و یه مجسمه تو این فیلم همه چی پوشیده و مقیده...از لباس‌های زن تا مکالمه‌ها و بوسه‌ها حتی.
حتی پایان راهبه‌وار فیلم.
یک چیزی که در فیلم لمس کردم این بود که زن عشق می‌خواد. مردها تن..زن این را بالاخره متوجه می‌شه و جایی در جواب اظهار عشق شوهرش می‌گه خسته‌ام..خیلی خسته..شاید بیشتر از هر جای فیلم این خستگی را خوب لمس و درک کردم.
از طرفی زن علیرغم تجاربی که داشته هنوز معصوم و لطیف و دخترانه به نظر می‌رسد. چون؟ روحش این است.
خیلی وقت‌ها آدم حتی به فاحشه‌هایی برمی‌خوره که تجارب متعدد و هولناکی از سر گذرانده‌ن ولی و کمی اگه بیشتر عمیق بشی توی حرکات، نگاه، سکنات، طرز حرف زدن و شیوه‌ی یک وری سر گرفتن‌شون می‌بینی معصومیت و لطافت‌شون رو عملی که باید عکسِ این رو باعث بشه، از بین نبرده یا حداقل کاملا از بین نبرده.
فقط یه نکته باقی می‌مونه و اون این‌که معصومیت و لطافت ذاتا قابل‌تقدیره؟ یا این هم سلیقه‌ای و گزینشیه؟ آیا اون‌چه در ظاهر زن من می‌پسندم و تماشاش برام مهر و محبت نسبت به زن می‌آفرینه در دیگری ملال و انزجار ایجاد نمی‌کنه؟ که حتما همین‌طوره و این فکر نمی‌کنم چیزی از صلب خوبی کم کنه. تنوع سلایق و دیدها در صلب "درست" و "خوبی" خللی وارد نمی‌کنه.
روحه که ممکنه توی کهنسالی حتی کودک، لطیف، زیبا، معصوم، شاد..با نشاط یا چیزهای دیگر بمونه.
همیشه یاد جاودانگی کندرا می‌افتم و زنِ مسنِ توش وقتی از مربی می‌خواد براش توپ را بیاره و عشوه و ژست هجده سالگی رو گرفته. مسلما زنِ پیر خود را از بیرون نمی‌بینه..هجده‌سالگی زنده‌ی درونش باعث شده عشوه‌ای بیاد و دل‌ربایی‌ای کنه که مناسب سن و حال و هواش نباشه و به نظر من آن‌قدر که به نظر کندا زننده یا حتی رقت‌انگیزه، نیست. حتی به نظرم بانمک و شیرین می‌یاد.
چنان‌که دیده‌ام در زن‌های اطرافم.
زن‌هایی که سن‌شون باعث نشده شیطنت کودکانه‌ی پنهان و عیان‌شان از نظر دور بمونه..هنوز پر از زندگی و کودکی که خود رندگی هست، هستن بدون این‌که بچه و نابالغ و به اصطلاح عرب‌ها"جاهل" باشن...جاهل در عربی محاوره‌ای یعنی کودک.
یک‌جا گرترود می‌گه خواب دیده عریان می‌دوه و سگ‌ها دنبالش می‌کنن و لحظه‌ای که می‌گیرندش بیدار می‌شه
سرانجام با اکسل  که قطب دانش فیلمه، می‌ره روانشناسی و تحلیل و فلان می‌خونه.
به نظر من سگ‌ها در این خواب مردها(مردهای زندگی زن در این فیلم و به طور عام حتی) هستن. عریانی ناشی از ترس زنه . می‌ترسه رو بشه....لو بره..کمی نگران آبرو هم هست و البته می‌تونه نماد روح عریان و صداقت فوق‌العاده‌ی زن باشه که شوهرش به‌اش می‌گه: هیچ زنی نباید این‌قدر صادق باشه...صداقت بیش از حد انسان رو  و مخصوصا زن رو، در معرض گاز گرفته شدن قرار می‌ده. وقتی عریانی طعمه‌ی خوبی می‌شی برای اونایی که آماده‌ی گاز گرفتنن. انگار نشون می‌دی کجا جای بهتری برای کندن ازت..کجا رو گاز بگیرن لذتش برای اونا بیشتر و دردش برای تو عمیق‌تره.
مردها که بالاخره گازش می‌گیرن(توی خواب) بیدار می‌شه.
بیدار می‌شه به خودش می‌یاد و می‌ره سراغ آزادی و کاری که دوست داره و مثلا عشق برتر است و من کسل‌کننده می‌بینمش به تنهایی. یعنی برای من این‌طور نیست باید کنارش عشقی زمینی ولو تا حدی آزاردهنده و لذتی دنیایی ولو با سرانجامی تلخ و پوچ همراه باشه. آزادی از قید مردها و آزارشون از نظر زنِ فیلم.
برای من تماشای این فیلم نه همراه با لذتی عالی و زیاد بود و نه کسالتی حوصله‌سربر .
نتیجه تصویری برای ‪Gertrud (film)‬‏

تماشای این فیلم را تجربه‌ی خوبی می‌دونم.

بعدا اضافه شده:
ناهار که می‌کشیدم به فیلم فکر می‌کردم. به این‌که زن زیاده‌خواه نبود؟  همه چیِ مردا رو برا خودش نمی‌خواس؟ می‌تونس کنار شاعر زندگی کنه و محل نده به نامه‌ی شاعر که نوشته بود زن و کار دشمن همن...؟ یا کنار شوهر سیاست‌مدارش و ...یا اون جوون خودخواه خوش‌گذران و زندگی معمولی‌تر و طبیعی‌تری داشته باشه؟
نمی‌دونم.
شاید زن بیش از اندازه  جدی بود و این به درد دنیا نمی‌خوره. همه چی رو جدی می‌گرف..خودش رو بیشتر از همه..و احساساتش رو. با خودش صادق بود و تکلفش روشن و می‌دونس چی می‌خواد.
تنهایی و انزوا رو به نصفه نیمه دوس داشته شدن و در حاشیه بودن ترجیح داد. این ازنظر مردا غیرقابل‎درک و خودخواهانه و بدجنسانه هس لابد. به غرور زن نزدیک‌تره اما.
شاید زنی که همه چیز مرد رو بخواد و....اصلا می‌شه زندگی کرد این‌طوری  و اگر بود حوصله‌ی خود زن سر نمی‌رف؟
« من تمام توجه تو را می‌خواهم. من باید بر همه چیز تو ترجیح داده شوم»
اگر تمام توجه مردی به زنی معطوف بشه و اون رو به همه چی ترجیح بده زن قدر مرد رو خواهد دونس؟ خوب قشنگ‌تره که این‌طور باشه اما واقعیت و تجربه نشون داده که کم‌تر این‌طوره.
بعدشم  زنی اگه همه‌ی مردی رو بخواد سرانجام نمی‌ره که در تنهایی و انزوا بمیره؟..فیلم سعی داره این رو بمون بگه.
شاید این‌طور باشه و شاید این‌که بره با واقعیت کنار بیاد و زندگی کنه..در واقع خودش رو مجبور کنه که اونم یه جور مردنه دیگه...اما زن فیلم این‌طور ارحت‌تره و ظاهرا از کاری که کرده پشیمون نیس و با خودش در صلحه.
این آرمان‌گرایی خوب یا بد، برای سینما و کتاب خوبه یا آدمای خاصی که از جنس زندگی من نیستن.
آدمای زندگی من خیلی "مجبور" به مدارتر از این حرفا هستن؛ و شاید حتی انتخاب کنن که مجبور به مدارا باشن.  اونا برای انزوا و یه گوشه نشینی آفریده نشدن..به هر دلیل و انگیزه‌ای که باشه.
نمی‌دونم کدومش بهتره اما  شدت زندگی در اطراف من با تموم تلخی‌ها و شکستاش بالاتر از این حرفاس.
شاید ته‌اش خودکشی باشه حتی  و یه تموم کردن اساسی، اما انزوا  و سکوت و دربسته‌ نیست.

دیشب مهدی یراحی فوگ النخل رو چه خوب خوند تو برنامه ی خندوانه...

می تونه بخوندش ب عنوان فولک تو یه آلبوم جدید.

لینک برنامه رو می ذارم .

فعلا دلم خواب می‌خواد.

روی تخت پرت شده ام و.دلم خواب میخواهد ....توی سینما نداشتند خوب و عمیق بخوابم مد شده پفیلا و آب میوه بغل گوشت میخورند

توی سینما هستم ....امروز شلوغه. یارو که تو سوراخ دیواره همیشه و من هر وقت جای فیلم خنده دار باشه برمی گشتم نگاش میکردم نیس...اگر نمیخوابیدم البته.



داوود رشیدی اتوفه

الله ایرحما
واید چان ایشابه ابو ریالنه

چنت احبه.

الله ایرحمه و ایغفر اله.
نتیجه تصویری برای داوود رشیدی


مخصوص ابهل صوره...واید واید ایشابه عمی.


نتیجه تصویری برای داوود رشیدی


ابهل صوره هم ایشابه عمره الفعلی.

مخصوص شعره الابیض


هسه کون جیگاره...جیگاره او استکانه چای امخدره ابفکر...


کُلهه منک

اله فشخک یوم ابطابوگه و افر...

کلهه منک

کلهه منک

گبر لفک گبر...

دیرین دن دن دیننن دننن...



لاین؟!

هاهاها..

زرشک! ..امو فقط. در راستای گوش دادن به وصایای هفت‌گانه‌ی عقلای قوم..-خاخام بزرگ و افراد مشابه- امو رو نصب کردم. گفتم یه سری هم به خودواده بزنم. که از وحشت اومدن و نه تربیت دارن نه خونوادگی.

زکیه بانو رو هم دیدم که داره با پدر جان دعوا می‌کنه اندرون امو.. گوشی رو گرفته فرق نارنجیش پیداس...توپیدم بش باز حنا زدی؟ مگه نگفتم رنگ کن....گفت کسی برام نمی‌گیره...براش بخرم ببرم یه وقتی..
و دماغ پدر جان..وبچه‌ بلبل آنا..و مادرم گفت شهرزاد چاق شدی؟ ماکسی قرمز پوشیدی ...چه بت میاد...شهرزادچاق شدی الحمدلله...لپات اومده بالا..

پیشششششششششش....یعنی خوشحاله برام.
الحمدلله داره؟!
آه زکیه...زکیه...زکیه.

صدبار کردیم و دیگر نمی‌کنیم.

 و عجب چیز خوبی است این امو. یعنی سر خوردن  خداپسندانه‌ی بند رکابی رو سرشونه‌ی گندمی رو هم نشون می‌ده کیفیتش...و حتی با ریش ور رفتن متفکرانه‌ی حکمای مجازی...و به افق نگریستن و خیره شدن و در همان محو شدن را همین‌طور و این‌که چی؟ خورش بامیه‌ات رو هم می‌بینن که چقدر قرمزه و چشمات رو که :
- یه کم سبزه نه شهرزاد؟!(و لک قیصر امین‌پورم؟!)
نه عزیزوم دَنوشه. دَنوش.

ممنون:)

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت

ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت


برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت

جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت


در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار

هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت


عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار

گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت


گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد

ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت


از سخن چینان ملالت‌ها پدید آمد ولی

گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت


عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه

پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت


بابت این شعر و چیزهای دیگر..و آن‌چه به من یاد دادی: ممنون..دست و دلت درد نکنه. هیچ‌وقت.


بیشتر از همه این رو می‌فهمم من

"گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت"

آقا شرمنده ...یادش می‌افتم وقتی:.
اون موقع عبصانی بودیم.

حالا نیستیم.

ماهیم.



زندگی، مرگ و اضطراب

آدولف مایر بزرگ به نسلی از دستیاران روانپزشکی توصیه می‌کرد:

جایی را که نمی‌خارد نخارانید.

آیا این توصیه‌ی اخلاقی را نمی‌توان مخالفت با کندوکاو در نگرش بیمار نسبت به مرگ دانست؟ مگر بیماران ترس و دلواپسی کم دارند که درمانگر هم ناخوشایندترین وحشت‌های زندگی را به یادشان آورد؟ چرا بر واقعیت تلخی تمرکز کنیم که نمی‌توانیم تغییرش دهیم؟ اگر هدف درمان القای امید است، چرا دست‌به‌دامان مرگِ برباددهنده‌ی امید شویم؟ هدف درمان این است که به بیمار بیاموزد چگونه زندگی کند. چرا مرگ را به محتضران وانگذاریم؟

...
در این‌جا به دو موضوع اساسی می‌پردازم ...:
1- زندگی و مرگ به یکدیگر وابسته‌اند؛ هم‌زمان وجود دارند، نه این‌که  یکی پس از دیگری بیاید، مرگ مدام زیر پوسته‌ی زندگی در جنبش است و بر تجربه و رفتار آدمی تاثیر فراوان دارد.

2-مرگ سرچشمه‌ی اصلی و آغازین اضطراب است و در نتیجه منشاء اصلی ناهنجاری روانی نیز هست.


اروین یالوم- روان‌درمانی صفحه‌ی 55


+نکته:
آدولف مایر رو من نمی‌‎شناسم و علاقه‌ای هم به شناختش ندارم(فعلا  تا این ساعت) اروین یالوم در موردش نوشته بزرگ..من از نوشته‌ی یالوم خوشم اومد. این نوشته می‌تونه حاوی نقل قول از دیگرانی باشه که من نمی‌شناسم..و اگرم بخوام بشناسم. شناختم سطحی و ویکیپدیایی خواهد بود.


نکته:

اسم کتاب هست: روانی درمانی اگزیستانسیال.

برام سخته نوشتنش. وقتی چیزی رو خوب نمی‌تونم تلفظ کنم و املاش رو هم سختم باشه نوشتنش ترجیح می‌دم ننویسمش. البته الان اسم کتاب رو از روی جلد نوشتم.
ترجمه‌ی دکتر سپیده حبیب. انتشارات نی.
نوشته‌ی دکتر اروین د. یالوم.

همینا.

نکته:

جاهایی که سه نقطه هست(...) بعضی جاهای متن رو که حوصله‌اش رو نداشتم و برام مهم نبود رو حذف کردم. چون طولانی می‌شد یا نظرم رو جلب نکرده بود.


نکته:

در خانه یک مارمولک دارم.