بالاخره با ناز و نوز بسیار و التماس خواهران و فلان رفتم تو گروهشون(ناز دوس دارم کلا)
اولش از همه عکس رو عوض کردم عکس یه رقاص رو گذاشتم با لباس سبز خم شده به عقب برگشته و مردی عرب توی چادر داره رباب میزنه...
نوشتم سلام بیاهمیتا...من اومدم...احترام بگذارید.
فک کردم فحش بخورم...نخوردم اتفاقا...خوشامد اینا و اینکه نبودی گروه مرده بود و از این حرفا.
بعد که بوس بوسان و اینا تموم شد دراومدن گفتن این عکسه چیه حالا... میشه بگی خانمِ تحیهکاریوکا؟!...
گفتم خو منم یعنی...
بعد فحش خوردم.
خو لماذا؟..
این بود عکسه:
همهاش همین.
چون گفتم این منم اُ مرده ایاد نصار ؟!...ای بابا. إیششششش...ظرفیت صفر.
چه اشکالی داره...اونم جز برادرای دینی مایه.
واقعا که این معلما وقتی عصبانی میشن خویه بویه نمیشناسن...یادشون میره چه وظیفهی خطیری رو دوششون هس و د بیا ناسزا.
حالا انگا واقعنی بودش.
بابا تصوره...تصور.
چون وصف العیش نصف العیش یعنی؟
ایششششششش.
باشه بابا.
اصلا اون مرده سال.
ایففففف.




رفته بودم آیدی قدیم تیلیجرام رو حذف کنم و واتساپ رو دیدم برادرم فرستاده : کارتونا گه بودن.
:))))
مردم از خنده.
این برادرم هانیِ عزیز که کارتون بینه خفنیه جدیدا قاتیه از دس کارتونا..
بام خیلی اختلاط میکنه در این مورد.
بعد خوبیش به اینه که چی؟ جدی میگیره.
قشنگ تحلیل میکنه برات و اینا.
این هانی متولد شص و هف از جمله آدماییه که بیشون چی؟ اَراده دارم.
چن روز دیگه تولدشه.
هر وخ بش میگم متولد ماه مهر تولدت مبارک میگه: برو بابا.
میمیرم از خنده.
مثلا دوستش براش نوشته بود: خوب عزیزم ..هانی..پر از عشق باشید.
این قاتی که بیا برو بابا...عزیزم مادرته.
گولاخه مثل سال.
الف. میم
دوس دارم بیارمت تو اینستام اما از اونجایی که ریش داری قد بابا نوئل یه وقت سال میبیندت رگ گردنش اندازه خیار چمبر میشه.
بعد فیلم دراکولا رو دیدی؟
اونجا که رضا عطاران قاتی میکنه؟
- یعنی چی یه مرد غریبه فالوت کنه؟!
ها از همونا.
وگرنه خیلی دوست دارم بیای ببینی مثلا یه روز که تو حیاط حموم میکنم بعد میچسبم به دیوار چقدر صورتم داغون و پر از کک مک و جلوی سرم کچله و اینا.
میدونم در حد مسیح هم چشمپاکی.
ولی نَمشه.
من به شما افتخار میکنم.
بهخدا. کی خواننده داره عین من؟!
ماه.
اینه آدرس جدید کانال تلگرام.
نمیدونم چطوری اعضای قبلی رو بیارم تو این یکی.
میشه فقط آدرس عوض کرد؟
نمیدونم.
چون شماره رو عوض کردم کانال تلگرام رو هم ممکنه عوض کنم.
یعنی باید یه آدرس دیگه بزنم توش بنویسم.
منتقل شید به جدیده شما.
به قول ضحی :
هوا رو ازم بگیر ....قرتیبازی رو نه..که دووم نمیارم.
گفتی به خدا ضحی.
خودِ خودشه.
آن چیزی که دوست میدارم.
و عکس عموی شهیدش را باهاش لایک کند و در جواب پدرش که زیر عکس عمویش نوشته: شهریور 59....آیکن قلب شکسته بگذارد و اشک ریخته و بنویسد احیاء عند ربهم یرزقون.
و پدرش بنویسد: تویی دخترم؟..چه خوب که هستی انشالا همیشه مستور باشی و در لفافه همچون مرواریدی در حلق صدف بابا جان.
یک اینستا هم داشته باشد همینطوری با ده یازده فالور و فالورینگ و یک علی مرادی چاق که هی میآید میگوید فالو کن مرا فالوی تو خوب است و هی تو ضربهدره که میزنی پیش پای اسمش.
چطور هم رو پیدا میکنن ملت؟
امروز نزدیک بود باز یه حماقت بزرگ مرتکب بشم.
خدا رحم کرد.
نمیدونم چهام شد.
نباید ...
خوب شد، نشد.
هنوز دستام میلرزه.
فکر میکردم اینستای قدیمم سوخته.
امروز رفتم دیدم هنوز هستش.
سوادم تو این چیزا کمه...اینستا پیشنهاد داده که فلان رو فالو کن...بهمان هم اینستا داره..خوب به تخمم گویان خیلی رو ضربه در میزنم..بعضیا رو تیکش رو میزنم..دوس دارم داشته باشمشون و داشته باشمن...
مثلا علی مرادی کیه؟بعد خیلی یعنی من آدم میشناسم...
همون قبلیا رو باز فالو کردم..سه چهارتا هم پیشنهاد جدید دادم...و خودم رو خفه کردم دوتا کامنت گذاشتم...
بعد الان از شدت روابط در شرف ترکیدنم.
با فیروز چطورید؟
ماگم رو از نسکافه و شیر پر کردم..اون ماگه که سال برام از تهران خریده...میگف دیدمش رو زمین یادت افتادم از دسفروش خریده...خودم عاشق خرید از دسفروشام.....یه لیوان سفیده بعدش روش چتر داره رو چتر گلهای آبی صورتی داره و زیرش نوشته هر روز یه قصهی جدیده..بعد چتره از قصه روییده...
و تااین رو دارم میشنوم و به قول مامانم با خودم تویست میرقصم. سعی میکنم البته..در واقع بیشتر دارم خیال میکنم که میرقصم...اما راضیام از خودم. خدا هم راضی باشه. خوشحالمم که موهام باز داره بلند میشه...فکر نکنم بزنمشون. حیفن..خیلی فر و پبچ و تابای خوبی خورده..
راسی سال یه زید داش اسمش ع بود. اشکال نداره بخشیدمش.
البته فکر کنم هنوز دارتش.
اما اونم بخشیدم.
کلا آدم بخشندهای هستم من غلام.
عینوآن: احوالت چطوره سبزهرو؟(گندمی؟ قربونت برم.. هاهاها...کلا همهی ترانههای دنیا چه زن خونده باشه چه مرد مخاطبش منم..میدونستید؟)
هیشکی مثل تو بغل نمیکنه.
اوکی متشکرم هانی.
هیشکی هم مثل تو دروغ نمیگه.
عنوان برگرفته از از اشعار لسان الغیب حضرت حافظ دامت افاضاته.
کسی هم هست.
ولی نباید باشه.
برای من سال دیگه یه سایه نیس."وجود" داره. نمیشه بش پشت کرد و گفت به جهنم.
نه.
کمی درد و رنج ..طبیعیه..مثل گرما..هست و باش کنار میای بالاخره..کاری نمیشه براش کرد.
در صفحهی 56 روان درمانی یالوم میخونم که:
مرگ مهمترین واقعهی زندگیه.
اگرچه نفس مرگ آدم رو نابود میکند. اندیشهی مرگ نجاتش میدهد.
در صفحهی 61 حالات آدمهایی محکوم به مرگ رو برمیشمارد که در آخرین دقایق حکمشان تغییر کرده.
شش ویژگی که وقتی میخونمشون فکر میکنم منم محکوم به مرگ بودم مگه؟
امشب بت گفتم تو گروه دخترا عضو شم؟
گفتی بستگی داره چی بگن...
گفتم آخه خیلی تنهام..تو هیچ گروه و کانالی عضو نیستم..هیچ ارتباط مجازی ندارم.. با کسی حرف نمیزنم..تو دنیای حقیقی هم فقط تو و بچهها هستین که خوبید اما دلم یه ذره تنوع میخواد گاهی..پوسیده ذهن و فکرم انگار...فرسوده شده..
گفتی این رو نگو ..دلم درد میگیره..
خوب چرا سال؟
تقصیر تو چیه؟
تو همهی وقتت برای منه. همهی زندگیت برای شاد کردن منه. .چیکار دیگه باید بکنی؟
گفتی عضو شو عزیزم. دوس نداشتی بیا بیرون.
راستش سال امشب اونقدر دلم گرفته بود و حالم و احساس تنهایی میکردم و به همصحبت و دوست نیاز داشتم که بعد که گفتی من رو بخوابون...آرومم کن که بخوابم و خوابیدی..سرم رو کردم تو لحاف..دلم خواست گریه کنم..ولی نشد.
الان که این رو نوشتم شد.
بازم خوبه.
تو برای بچهها بهتری.
حواست بیشتر به همه هست.
گفتی: نانا این دسمال کاغذی رو دوس داره.
تو از من مادرتری.
یه مارک دسمال کاغذی بود. میدونستی این مارک رو نانا دوس داره. حتی برش گردوندی دیدی زیرش خرس هست...گفتی نانا این خرسا رو دوس داره زیر دسمال کاغذیا. تو از من مادرتری.
وقتی از کتابفروشی اومدیم بیرون گفتی برای نانا چیزی بخریم. خودت تشخیص دادی که اون تفنگ دوس داره. براش تفنگ خریدی. .برای بن دوتا کتاب وحشت و کتابی از یکی از نویسندههایی که دوس داره.
میدونی من چی دوس دارم. حواست به من هس. چیزایی رو میدونی در مورد من سال که خودم نمیدونم.
که من سونآپ قوطی دوس دارم و سیاه شیشهای...
که وقتی ابر باشه تو آسمون دنبال دوربین میگردم و دوربین دم دس نباشه بت غر میزنم..که من روزی هزار بار ازت میپرسم دوسم داری؟
که ..
اینا رو میدونی.
که ..
سال؟
کی بیشتر از تو در مورد من میدونه و واسش به منه؟
کسی نیس سال.
من لیاقت تو رو ندارم.
باور کن.
نمیدونم چرا دوسم داری اما بهتر بود نداشتی و پرتم میکردی گم شم ..که آدم شم یا بمیرم.
الان ساعت نه و ده دیقه اس و برادرم رفته فلافلی...میپرسم مِی بازه؟! میگه ها تعطیل نمیکنه تا صبح...اَی تو خونه چیزی میخوردم بقیه بیدار میشدن..
حالا بش گفته بودن برو آشغال ببر دم در که میگفت دیسک لگنش پوکیده.
به خاطر شکمش میره بوسنی فلافل بخوره. ساعت دو و ده دیقه اونم.
توی کبابفروشی مرد گفت از یازده سالگی پای منقل کباب بوده. چشماش دیگه خوب نمیبینه.
همون کبابی همیشگی.
دستام رو شستم. نشستم. خیلی زود اورد سینیهای استیل کوچیک رو. تا سال شروع کنه من سهمم رو خورده بودم..
- سال؟ نون رو بخور..نون زیر کباب رو حیفه.
- نه چربه..برای کبد بده..
- بخورش بابا..
- باور کن ..ممکنه لاغر باشم اما کبد چرب ربطی به لاغری چاقی نداره.
- باشه..نون رو بخور حیفه.
- نمیخورم
- بذار من بخورم..
دست دراز کردم خوردم نصفش رو..
- گوجه رَم بخور سال...
- میخورم باشه..
- نه ببین نون رو بپیچون دور گوجه..نمک بزن بخور..
- میدونم چطور بخورم شهرزاد جان..
- نه خوب نمیدونی دیگه..ببین پوست گوجه رو نخوردی..
- اینکه سوخته..
- چون سوخته حیفه...لیمو بزن..نمک..بخورش..
- سوخته بابا..
- بذار من بخورم..
پوست گوجه رو خوردم..با نون.
- نمیخوای بری پشت در بچسبی به شیشه بگی: پیازم بخور؟!
با دهن پر خندهام گرفت. سرم رو تکیه دادم به کاشیای دیوار و خندیدم...مرد فروشنده که نشسته بود بغل پیشخون و تسبیح دستش بود گفت گشنهای هنوز عمو جان هستا...مهمون من به خدا.
منفجر شدم دیگه...چقدر ممکنه شکمو و اینا به نظر رسیده باشم حالا؟
سال سونآپ رو گذاشت جلوم.
خوش سیاه خورد.
سال به مرد گفت: بخواد باز براش میگیرم..داشتم بش میگفتم برو پشت در بچسب به شیشه بگو پیازم بخور..
مرد گفت:
یکی میاد اینجا...از کجا بگو میاد..پولدار...پولداراااا...یه دس کباب میگیره..میگه نونش رو جدا بده تو پلاستیک..کباب رو خودش میخوره..به زنش نمیده...نون رو میبره برای خواهر زنش...میگه خواهر خانومم نون زیر کباب رو دوس داره..
خوب مرد حسابی یه پرس بگیر ببر زنت و خواهرش بخورن
سال گفت: واقعا
من برای اینکه مادر عروس شده باشم گفتم: این کارا رو کرده پولدار شده.
کلا این جملهائیه که همیشه اینجور مواقع یاد گرفتم بگمش و به خودم بابت گفتنش بنازم.
خیلی مثلا بُلکم و زبوندارم اون وقتا.
حراف و سخنگو.
مرد خندید و گفت والا بخدا...سال بالخره غذاش رو تمام کرد..کبابی که برای بچهها گرفته بودیم رو برداشتم..سال رفت حساب کنه و مرد تعریف کرد که یه مرد قد بلند اومد هفت هشت دس سفارش داد...گذاشتم تو نایلکس براش گف نههههههههه بابا اینجا میخورم.
میگف کشاورزه...صبحونهاش دوتا مرغ...ناهارش نصف بره...شامش ...
همه رو خورد و گفت بازم میخوام..گفتم نه هوا گرمه شکمت باد میکنه..برات خوب نیست...
رفت و شب برگشت گفت ناهار گشنه موندم رفتم جای دیگه خوردم...حالا شام برام مرغ کباب کن...
من فکر کردم شغال بوده طرف و بعد از شنیدن این طرائف الحکایاتِ و مستشهی النکات رفتیم تو ماشین...فکر کردم یارو حق داشته.
هنو گرسنه بودم من...جرات رو کردن نداشتم.
یه دس کباب هم شد غذا؟ کجای دلت بذاریش؟
سال گفت خیلی براقه..
مرد گفت نه نیست..براقتر از این جنس هم هست. و عبای براقتری نشون داد.
موقع حساب کردن مرد گفت: چون شوهرت سختگیره خواهر بت تخفیف میدم..ماشالا بش با این سختگیریش..والا خوب تحملش میکنی.
سال گفت: من؟!
مرد گفت جای خواهرمه عیالت برادر...ولی خوب تحملت میکنه.
سال پول رو داد. دستم رو گرفت و گفت بریم.
تو راه به بوی فلافل و خیار و اون بوی مخصوص بازار عربا دقت میکردم...
سال گفت چیزی میخوای؟
گفتم کباب.
منتظرم دستور بده و بش کتاب معرفی کنم.
این رو در جواب سال گفت که ر چرا نمیای اینطرف برادر من. من باید دستور میدادم که چی میخوام. دستوری برای صادر کردن نداشتم. نگاه کردم به کتابا. یادم افتاد زمانی اینجا برام جای آرامبخش و خوبی بود. جذاب بود. خودش، آدماش..ردیف ردیف کتاباش. حالا جایی بود مثل بقیهی جاها. نه بدتر. نه بهتر.
چیزی نداشت که بم بده.
دنبال چیز خاصی نبودم توش.
ر سه چهارتا کتاب ایرانی کمحجم گذاشت روبروم.
- اینا خوبه.
ورقشون زدم. بعضیا رو پشت جلدشون رو خوندم. علاقهای به خریدشون نداشتم. خیلی وقته کتابایی که ر پیشنهاد میده رو نمیخرم...نمیخونم. بیشتر به حس خودم اعتماد میکنم و معمولا نتیجهی بهتری میگیرم.
البته موضوع به این جدیتی که به نظر میرسه برام جدی نیست هم.
خسته شدم.
سال اومد طرفم و گفت کتابی برنمیداری؟
سرم رو تکون دادم نه.
- میدونی مثل چیه؟ مثل اینکه غذای خوشمزهای بپزی و من لب نزنم.
- باید کتاب بردارم؟
- باید نه اما دوس دارم ..
- شاد باشم؟
- خوب اجباری که نمیشه..
- خیلی کتاب نخونده دارم..نمیخوام الکی زیادشون کنم..اینایی که داده ایرانیان و ایرانی نه که نخونم..کم میخونم..الان حس خوندن ندارم..
لپم رو گرفت..آروم قلقلکش داد.
- چوکولوی وراج.
خندیدم.
-من؟ وراج؟
ادام رو دراورد: آره تو..
بلند شدم دوری زدم..یه کتا چاق تک و تنها افتاده بود جایی...یه کمش رو خوردم.
خوشمزه بود.
به سال گفتم این رو میبرم.
ر به من نگاه نمیکرد. رنجیده بود.
من نبودم.
رفتیم پیش ر. با سال.
توی مسیر سال پرسید چرا حرف نمیزنی؟
- چی بگم؟
- از خودت.
خندیدم.
چای ریختم براش. قند گذاشتم دهنش: بخور.
از فنجون تو دستم قلپ قلپ چای میخورد و میروند و حس نمیکرد باید حرف بزنم.
راضی بود.
دوربین امو روشن بود.
سر زن روی بالش بود.
پرسید: کجایی؟
زن گفت روی بالش.
پرسید چه نزدیکی اینطور..موهات فره؟
زن گفت نمیدونم..
گفت: مجعده...موج داره..
زن گفت چه فرقی میکنه؟ موجها و جعدهای به درد نخور
گفت میخوای بخوابی؟
زن گفت آره..چطور؟
گفت: چشمات خستهاس..
زن گفت برم؟
گفت:
بذارش و بخواب..زن گوشی را تکیه داد به جایی..چشمهایش را بست...
گفت: لالا لالا...لالا لالایی..
زن دلش خواست لبخند بزند. از فرط مهربانی، محبت یا خستگی بود که حتی نتوانست لبخند بزند.
چشم گذاشت روی هم.
گفت: بخواب ..
***
زن بیدار شد دید و زمان طی شده را دید...خیلی وقت شده بود که خوابیده بود....دوربین آن طرف روشن بود هم.
پتو روی سر کشیده شده...خواب لابد.
گریهاش گرفت زن.
چه آدمها تنها بودند.
دلش نیامد تا بیدار شدن آدم خفتهی آن طرف، دوربین را خاموش کند یا ببندد.
نمیشود زمانی کسی را پیدا میکنی که بالغانه تو را برای خودت میخواهد نه خودش..نه اینکه دوستت دارد که بتواند خودش را با دوست داشتن تو دوست داشته باشد..دوستت داشته باشد چون حس میکند دوستش داری...با حس عشقی که تو به او داری...نه...بیتوقع و چشمداشت دوستت داشته باشد..نمیشود اینجور وقتها اسم رابطه کلی کثافت حمل نکند با خودش؟
نمیشود فقط دوست داشته شد؟ دوست داشت؟..نمیشود در مورد چیزهای نباید سکوت کرد؟..پایشان را وسط نکشید؟
نمیشود مُرد؟
یعنی لعنه عله روح رضا عطاران
یکی از کساییه که کافیه ببینمش جایی و خودم رو پرت کنم روبروش و نیشم تا ساعتهای متوالی باز باشه همهاش...زندگی و کمدی رو خوب میشناسه و بلده...تو من سالوادور نیستم..هنگام تشکر از دست اندردارانِ برنامهاشون..و برنامهی آقای علیخالی و..تا ظاهرش در مصاحبهی فیلم من سالوادر نیستم..
ابن الچلب...میکشدم از خنده.
یکی خودش و سیامک انصاری سگ...که هر چی بازی کرده بش میاد..از معلم تاریخ قهوهی تلخ و روشنفکر میان بربرهیان تا مواد فروش و معتادِ دراکولای عطاران..
خوب حالا بلن شم دیگه برقصم..
رسید به جاهای کابارهای خوب خوبش.
الان دارم میبینم.
از جم کلاسیک. نعمتاله آغاسی هست اسم فیلم نمیدونم چیه اما کوره و دوس دخترش نمیدونه که کوره و..بش سیلی زد..
اگه نت بود الان دوس دخترش میدونس کوره و برای اینکه ندونه که کوره و اذیت شه بش نگفته بود.
لابد مامانم اینا این فیلم رو اون موقع میدیدن..جایی که دختره به نعمت سیلی زد، و میگفتن: إیَ الحماره...ولچ عمی...عمی..اشگد ماتفتهم...خطایه..
و گریه میکردن.
احتمالا بابام سرش رو میکرد تو گردن مامانم: اتحبینی؟

دیشب مهدی یراحی فوگ النخل رو چه خوب خوند تو برنامه ی خندوانه...
می تونه بخوندش ب عنوان فولک تو یه آلبوم جدید.
لینک برنامه رو می ذارم .
فعلا دلم خواب میخواد.
روی تخت پرت شده ام و.دلم خواب میخواهد ....توی سینما نداشتند خوب و عمیق بخوابم مد شده پفیلا و آب میوه بغل گوشت میخورند
توی سینما هستم ....امروز شلوغه. یارو که تو سوراخ دیواره همیشه و من هر وقت جای فیلم خنده دار باشه برمی گشتم نگاش میکردم نیس...اگر نمیخوابیدم البته.
داوود رشیدی اتوفه
الله ایرحما
واید چان ایشابه ابو ریالنه
چنت احبه.
الله ایرحمه و ایغفر اله.
مخصوص ابهل صوره...واید واید ایشابه عمی.

ابهل صوره هم ایشابه عمره الفعلی.
مخصوص شعره الابیض
لاین؟!
هاهاها..
زرشک! ..امو فقط. در راستای گوش دادن به وصایای هفتگانهی عقلای قوم..-خاخام بزرگ و افراد مشابه- امو رو نصب کردم. گفتم یه سری هم به خودواده بزنم. که از وحشت اومدن و نه تربیت دارن نه خونوادگی.
زکیه بانو رو هم دیدم که داره با پدر جان دعوا میکنه اندرون امو.. گوشی رو گرفته فرق نارنجیش پیداس...توپیدم بش باز حنا زدی؟ مگه نگفتم رنگ کن....گفت کسی برام نمیگیره...براش بخرم ببرم یه وقتی..
و دماغ پدر جان..وبچه بلبل آنا..و مادرم گفت شهرزاد چاق شدی؟ ماکسی قرمز پوشیدی ...چه بت میاد...شهرزادچاق شدی الحمدلله...لپات اومده بالا..
پیشششششششششش....یعنی خوشحاله برام.
الحمدلله داره؟!
آه زکیه...زکیه...زکیه.
گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت
برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت
جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت
در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار
هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت
عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار
گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت
گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد
ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت
از سخن چینان ملالتها پدید آمد ولی
گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت
عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت
بابت این شعر و چیزهای دیگر..و آنچه به من یاد دادی: ممنون..دست و دلت درد نکنه. هیچوقت.
بیشتر از همه این رو میفهمم من

"گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت"
آقا شرمنده ...یادش میافتم وقتی:

.
اون موقع عبصانی بودیم.
حالا نیستیم.
ماهیم.
جایی را که نمیخارد نخارانید.
آیا این توصیهی اخلاقی را نمیتوان مخالفت با کندوکاو در نگرش بیمار نسبت به مرگ دانست؟ مگر بیماران ترس و دلواپسی کم دارند که درمانگر هم ناخوشایندترین وحشتهای زندگی را به یادشان آورد؟ چرا بر واقعیت تلخی تمرکز کنیم که نمیتوانیم تغییرش دهیم؟ اگر هدف درمان القای امید است، چرا دستبهدامان مرگِ برباددهندهی امید شویم؟ هدف درمان این است که به بیمار بیاموزد چگونه زندگی کند. چرا مرگ را به محتضران وانگذاریم؟
...
در اینجا به دو موضوع اساسی میپردازم ...:
1- زندگی و مرگ به یکدیگر وابستهاند؛ همزمان وجود دارند، نه اینکه یکی پس از دیگری بیاید، مرگ مدام زیر پوستهی زندگی در جنبش است و بر تجربه و رفتار آدمی تاثیر فراوان دارد.
2-مرگ سرچشمهی اصلی و آغازین اضطراب است و در نتیجه منشاء اصلی ناهنجاری روانی نیز هست.
اروین یالوم- رواندرمانی صفحهی 55
+نکته:
آدولف مایر رو من نمیشناسم و علاقهای هم به شناختش ندارم(فعلا تا این ساعت) اروین یالوم در موردش نوشته بزرگ..من از نوشتهی یالوم خوشم اومد. این نوشته میتونه حاوی نقل قول از دیگرانی باشه که من نمیشناسم..و اگرم بخوام بشناسم. شناختم سطحی و ویکیپدیایی خواهد بود.
نکته:
اسم کتاب هست: روانی درمانی اگزیستانسیال.
برام سخته نوشتنش. وقتی چیزی رو خوب نمیتونم تلفظ کنم و املاش رو هم سختم باشه نوشتنش ترجیح میدم ننویسمش. البته الان اسم کتاب رو از روی جلد نوشتم.
ترجمهی دکتر سپیده حبیب. انتشارات نی.
نوشتهی دکتر اروین د. یالوم.
همینا.
نکته:
جاهایی که سه نقطه هست(...) بعضی جاهای متن رو که حوصلهاش رو نداشتم و برام مهم نبود رو حذف کردم. چون طولانی میشد یا نظرم رو جلب نکرده بود.
نکته:
در خانه یک مارمولک دارم.