نانا گفت پسرها اصلا هم مهربان نیستند. پرسیدم چرا؟ گفت او داشته برای خودش میچرخیده و میگفته او پری است او پری است که دایی کوتلاسش آمده گفته او سوسک است.
بعد منتظر همدلی و همدردی نگاهم کرد.
من گفتم:آه....واقعا؟ چه دایی کوتلاس بدی. فردا گوشهایش را خواهم برید.
بعد نانا دیگر پررو شد.
گفت بن هم یک کارهای مسخرهای میکند وقتی نانا گفته من پریام..من پری..بن با دهانش صدای بیتربیتی درآورده و همان لحظه صدا را خود خانم ِ پری از دهاغنش درآورد و صورت من پر از تفچههای پرییانهی او شد.
نانا یک نقاشی کشید. من و بابا. من مژه داشتم. نقاشی را نشانم داد. و گفت این تویی (که با توجه به دایرههای توی صورت و مژهها خودم حدس زدم. و بابا..هر دومان با دست و پاهای عنکبوتی میخندیم. بالای سرمان خورشیدی نارنجی رنگ خندیده ذو دوتا قلب سیبزمینی مانند بالای سرمان است. بعد وقتی نشانم داد یادش آمد یا احساس غبن کرد گویا که برداشت خودش را هم کشید بین ما دوتا خوشحال و بن را هم توی دستم کشید و گفت این وقتی بن کوچک بوده.
بعد چون رو دادم رفت باز کشید و دور وبرش را خط خطی کشید و برایم داسان نقاشی را خواند:
ماشینمان در خانهی قدیم است.
ما آن را پیدا کردیم و خوشحال شدیم.
یک داستان دیگر:
بابا پرسید کو چیزام؟ کو چیزام؟
بن تو میدانی کو چیزام؟
بن گفت: نه
نانا تو میدانی چیزام کو؟
نانا(با صدای نازک و جیغ مانند): نه.
ماما تو میدانی چیزام کو؟(باباش به من میگه ماما)
نه
بابا میگه من میدونم چیزام کو..
بابا راه میره و راه میره و میرسه به خونه قدیمیه و پیدا میکنه چیزاشو.
داستان دو:
نانا داره معکرونی میخوره.بعد نبن به شبح تبدیل میشه و ماما هم و معکرونی میخورن و در حالیکه دارن میخونن: لی لی لالی لو داستان تموم میشه.
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ساعت 15:46 شماره پست: 915
کتلت درست کردم. برای نانا و بن کشیدم. نانا گفت میشه فقط دوتا بخوره؟ گفتم اون که کتلتای خاله رو خورد که..گف اونا یه جور دیگه بودن.
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 ساعت 1:14 شماره پست: 932
کیانا جان خدیجهیسابق با بوی دهانش به من حمله کرده بود. من را خوابانده بود روی تختش.روی بالش کثیفش و موهای زیر ابرویم را برمیداشت. چرا آدمها ساکت کار نمیکنند؟ ور ور ور. زر زر زر و به قول بن:بلاه بلی بلوه.
از من میپرسید من چه تزی دارم برای خوشتیپ شدن. اولش باید برایم معنای تز را روشن میکرد که یعنی چه دقیقا.
منظورش این بود که چه نظری دارم. جدیدا با خارج در ارتباط است ظاهرا. گفتم نمیدانم.واقعا هم نمیدانستم. ..دیدم خوب او مثل من است. لاغر نیست. تپل فکر میکنم بارجنسی داشته باشد. پس نمینویسم تپل است. مینویسم چاق است. بله او مثل من روبه چاقی است. جایی خوانده بودم شلوارهای دمپا دار برای ما خوب است. و اگر هم نمیخواندم به نظر شخص خودم شلوار دمپا عشق است. یعنی این لوله خودکاریها را دوست ندارم..یعنی نه که دوست نداشته باشم اما بیشتر دوست دارم شلوارهایم دمپا باشد و زیرشان آدیداس یا طبی فانتزی یا صندل یا پاشنهدار پایم کنم.
خوب من هم گفتم شلوار دمپا خوب است. اینطوری هم نگفتم. سئوالیاش کردم.خوب است؟ او صورتش با همان بودی دهانش توی هم رفت و گفت: اَییییییی..خیلی بدم میاد. دوتا دختر عمو دارم کوتولهان..چاقن..همهاش هم دمپا گشاد میپوشن...خیلی خپل به نظر میرسن...تعجب میکنم تو میگی دمپا خوبه...
نفسم را در سینه حبس کردم و به این فکر کردم چرا آرایشگرم را عوض نمیکنم؟
برام عکس کتاباش رو گذاشته بود.
نوشتم:
اینا. و. نخوندم
انشالا خوشمزه بگذره بت
تو خوندنه
برگشتم خوندمش دیدم چی نوشتم؟ چرت محض. گفتم ببخشه که تایپم مثل روی ماهیای که مادر ممد کباب میکنه سیاه.
نوشت: گفتم شهرزاد یا غذا میپزه یا میخوره..
واقعا همین بود. هر دوش.
میپختم و میخوردم..تند تند تو پیشدستی کوچیک پای گاز با چنگال..هوف هوف کنان تو غذا..انگار نخورم نمیرم بهشت. خوب بذار سرد بشه. خوب بوش رو نمیتونم تحمل کنم.
شکنجهاس.
مرغ درست کردم با دورش سیبزمینی چاقالو سرخ کردم. نه این خلالی باریکا. بچهها دوست دارن سیبزمینی بافت داشته باشه..میخوردم و میگفتم آخ سق دهنم.
مرغ البته مرغ سبز بود.
هورمونی نبود.
میگن البته...مثلنی...ظاهرا....حالا باشه یعنی نمیخورم من که شاد نباشه دشمن؟
والا میخورم.


بیدار بودم از این وبلاگ دعوایی ها می خوندم کتک و طلاق و فلان از زنهای قوی و.مصمم خوشم میاد
اونایی ک می رسن ب جایی ک تکلیفشون با خودشون روشن میشه.
و بعد با بقیه.
چند وقت دیگه باید عمل کنم.
جراحی شم.
سال گفته بهتره دعا کنی. امشب حس باخدا بودن ندارم. نمیدونم چهام شد و برام مهم نیست. فقط به سال گفتم من سه سال پیش شصت و چهار کیلو بودم و اگه ادامه میدادم ورزش و رژیم رو میشد شصت و دو و حتی ممکن بود تو دنیای رویاهام برسم به پنجاه و هشت..اما خوب واقعا دوست ندارم پنجاه و هشت بشم چون دماغم خیلی دراز میشه...الانم دماغم از یه زاویه درازه..شبیه دماغ دارکوبه. نوکش در واقع.
از یه زاویه سربالاست..انگار عمل کرده باشم دماغم رو...نمیدونم چرا اینطوریه..وقتی دماغم از اون زاویه دراز بشوئه عکس بگیرم چشمم هم چپ میشه...اما وقتی از زاویه سربالاهه عکس بگیرم چشمام یه خورده عسلی و حتی کمی هم سبز به نظر میرسه..این رو دوست دارم اما زیاد مهم نیست. بالاخره باید جراحی شم.
سال گفت بهتره دعا کنم. هیچ تزی ندارم در این زمینه به قول کیانا جان خدیجهی سابق.
هیچی.
به سال گفتم چرا باید دعا کنم وقتی الان هفتاد و پنج کیلو شدم و هفت گرم...درسته چاق به نظر نمیرسم و بیشتر تپل و پر به نظر میرسم اما فربهام...عین یه گوسفندِ غیرمرینوس.
خدا میتونس خیلی کمکم کنه...اولا پدر مادرم..در موردشون چیزی نمیگم چون خیلی گفتم...بعدش ...آدمی که یه مارمولک تو خونه داره شب و روز...تا چند شب پیش میرفت گوشهی هال..تا چراغ رو روشن میکردم..دمش رو میدیدم که خزیده زیر قالی..هر شب همونجا..به دماغ دراز و دارکوبی از زوایهی راستش مخصوصا قسم که هر شب همونجا بود...هر شب...یکبار حتی جاش رو عوض نکرد..یه شب که با سال یه فیلم تخماتیک میدیدیم رفتم آب بخورم و دیدمش و به سال گفتم بکشش...رفت چیکارش کرد؟
گمش کرد.
الان دیگه نمیدونم کجاست.
خوب من دارم تو خونهای زندگی میکنم که تو اتاقاش مارمولک هست...نه تو حیاطش حتی...مارمولک...همون موجود دمدار فلسدار با شکم شفاف ...با دمش...آهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه...خدای بزرگ.
تمام جوارح و قرایحم الان از شدت چندش سیخ شدن.
مارمولک بله.
ممکنه شب که بخوابم روم بخزه...و سال گفت چه اهمیت دارد گاه اگر میروید مارمولکهای زشتتر...گفت اهمیت نداره که تو خونه باشه..
بله. مارمولک اهمیت نداره..
چرا داره. اگه نداش شبا خواب نمیدیدم مارمولکی دهنش رو باز کرده و صدایی اینطوری دراورده: هااا
یه های خفیف عین نفش کشیدن..وای خدا الانه که غش بکنم..پشتم سرده و قلبم تو حلقمه از چندش و ترس..
من از مار، موش..سوسک هر چی..حتی عقرب نمیترسم..فکر نکنید زن نازی هستم...حتی سوسک رو میتونم با دس بگیرم و ادای خوردنش رو دربیارم..یا موش..یه موش داشتم تو مانیتور..تو اسپیکر...محلش نمیدادم..از این موش کوچولوها...نه اون گرزههای سگ پدر..نه؛ خیلی کوچولو و فندقی..حتی براش نون هم میریختم تا سال یه شب با دادن ژامبون مسموم بهاش کشتش.
شکمو بود مرحوم. مثل خودم ژامبون دودی دوس داش...
مهم نیس. قضیه مال سال نوده.
اما مارمولک...میگم مارمولک تو اوستا اسمش چلپاسه هست...
نمیدونم.
شاید عربا بخورنش..
نمیدونم..یا اون سوسمار بود؟
من یه بار سوسمار کشتم..از سوسمار نمیترسم..اون براقا...لیزا...موذی هم نیستن...یه بار هر کاری کردم از تو سنگ دشویی نرف..من قرص خورده بودم خودکشی کنم...اما اون رو کشتم..با سنگدشویی شور اون برسه هست؟ با اون زدم روش که فرار کنه اما مرد..
خیلی نارحت شدم...گیج و ویج گریه کردم....بعد بم ذغال دادن و روغن کرچک...تو بیمارستان..یادم نیست چرا خودکشی کرده بودم...فکر کنم در اثر خاطرههای بچگی و نداشتن پدر و مادر مهربان و اینا بود...تو دشویی بیمارستان از سال میخواستم گوشاش رو بگیره و آنچه روغن کرچک باعثش میشد اتفاق میافتاد...داد میزدم خداااااا و زنی که برای یه امر دیگه نه از روی خودکشی فکر کنم عکس ام آر آی بش روغن کرچک داده بودن تو دشویی بغلی بیمحابا و ملاحظه میرید و با صدایی لرزان از شدت ریدن میگفت اگه من سنت رو داشتم زندگی میکردم...خودکشی نمیکردم..
من دست به دیوار گرفته و لرزان به سال میگفتم ازش متنفرم و جیغ میزدم و سال بم گفت اصلا مهم نیست...
لباسام رو دراورد و من رو زیر دوش هل داد و من به پدرم، مادرم..سال ...خودم و همه چی فحش میدادم و برای سوسمار گریه میکردم.
روح سوسمار ..اون موجود لیز براق بیآزار شاید تا حالا من رو نبخشده باشه..هنوز طرز خم شدن سرش یادمه...من خود به چشم خویشتن دیدم که جانش میرود.
الان یادم اومد..یه زن چادری اهل شهرکرد که خیلی هیکلی بود مراقب من بود راستی...تو اردو بودیم و سال مجبورم میکرد با خدا باشم...با بسیجیها بپرم و دعای ندبه و فلان بخونم..آره الان یادم اومد که خودکشی کردم و دکتر اردو که معتاد بود زمانی و ترک کرده بود به سال گفت این دختر خیلی لاغره و اذیت شده مراقبش باش...
هنوز یادمه یه لحظه چشمم رو باز کردم دیدم سال دسم رو گرفته فکر کنم گریه میکرد..اما لخت بودم رو تخت و چیزایی رو قفسه سینهام چسبیه بود ..مثل این چیزای نوار قلب بگیر و اینا...
دکتری هم اومد بم گف چته؟!...یکی هست معلوله و دوی استقامت رو برده..چرا باید زندگی رو سخت بگیرم و ناامید باشم ومن باز تصمیم گرفتم خودکشی کنم که از این حرفا نشنوم..چون باید اون دکتر رو میکشتم از شدت خشم اما نمیشد بکشمش...بعد اون دکتره که معتاد بود و ترک کرده بود با اون دکترهای که دوس داشتم بکشم دعوا کرد...تو رو زد.... من رو کشت.
آره بعد چی؟!
امشب سال میگه دعا کن...از خدا بخواه..امشب رو دور خدا نیستم...
زندگیام همیشه درد و کوفت داشته...تا بیاد تو چیزی بم خوش بگذره کلی روغن کرچک ریخته میشه تو دهن زندگیم و دبیا ریدمان...حالا برین کی نرین.
الان حوصله هم ندارم...
شاید تو پستی بعدی براتون از چیزای بهتری بگم...مثلا از اینکه پول جمع کردم و تلوزیون خریدم برا اتاقم...اتاقم رو قشنگ کردم و اینا...
موهای مسخرهام هر وقت به رنگ واقعی مسخرهی حال به هم زنش برمیگرده چی میشه؟ قرمز....گه.
خواهرام اکثرا موهاشون روشنه...طلایی حتی...موهای من؟ قرمز..بعد دبیا رنگ....حالا هم خو سفید شده...مثلا میزنم زیتونی میکنم ...بور بشه ...سبز و بنفش از آب درمیاد...عصبی میشم از دسش...
دلم میخواس همیشهی همیشه چتری داشته باشم رو پیشونی...هیچ وقت نداشتم..هیچوقتا...هیچوقت..بس که نازک و فره و میپره...
تازه بدتر از همه ...بدتر از همهی همه خواهرم رفته اینستای ع رو سرچ کرده زید سابق شایدم فعلی سال و چی؟
اون چتری زیتونی رو پیشونیاش گذاشته...عین دختر بچهها شده..با وزنی معادل پانزده گرم.
سینههاش در حد تخم مورچه بودن سایزشون.
مطمئنم مردا براش میمیرن..همه میگن وای ظریف باربی...
مثلا دیروز که میخواستم شلوار جذبی بخرم به قول کیانا ان خدیجهی سابق هی میگفت سایز کوچیکتر بگیر تو که نمیخوای چاقتر بشی..حالا گیریمم شدم اصلا....احتمالا داشت تو ذهنش رون ملخی ع زید سابق و شایدم فعلی اش رو میبوسید...آخه شلوارهی مسخرهی کثافت عن دمپا گشاد که عاشقش شدم و زیرش ریش ریشی بود...از روی رون برام تنگ بود..
گفتم شلواری که نشه دکمهاش رو ببندی بشینی بخوری باش شلوار نیس...جوکه...که فروشنده خندید و گف خواهرم..اینا سایز شما..چندتا جذبی..خوب خوبه..ساق پا رو خوب نشون میده اما سال میمیره برای اداری...از این رسمیا...که معلما پاشون میکنن...
لعنت به هر چی شلوار اداریه..مگه من اداریام؟
من گتری میخواستم..از اینا که ز یرش کش میخوره...عاشقشونم..با کفش کت...کفش کت زیتونی رنگم...راسش من بلدم خوب بپوشم اگه بخوام...اما برام مهم نیس که بخوام...یعنی شلخته نیستم ولی حوصله ندارم مراعات کنم که سال خوشش بیاد یا غیر سال...
بعد آره سال میگف دعا کن..نمیخوام دعا کن..تو دعا کن دعای تو خوب است..دعای تو سبزینهی آن گیاه عجیبی است که در انتهای ..انتهایِ انتهایِ انتهایِ کون حزن میروید...
سال گفت دعا کن: گفتم خدایا ممنون بابت وزنم و اینکه دانشگاه نرفتم و داییهایم لاشی و بدجنس و مادرم عن خواهرزادهام رو به راحتی من ترجیح میده و برای اینکه تو اتاقم دشویی و حموم ندارم..و برای مارمولک تو خونهام..
سال گفت تو چیزای قشنگی هم داری شهرزاد..
جیغ زدم.
یکی از دلایل علیقه داشتنم به سال( یه بار بابام میخواست بگه علاقه گفت علیقه نمیدونم چرا یادش میافتم خندهام میگیره هنوز...اصلا نتونستم فراموشش کنم) اینه که بش نمیاد اما خیلی مارمولک و پاچهورمالیده و عیّاره.
یعنی بیرون که میبیننش سختگیر، جدی و خیلی حدگذار تو شوخی، کسی فکرشم نمیکنه که اسباب خندهی بعدازظهر من رو فراهم میکنه با کتواک کردن و در حالیکه پشتش به منه، ول کردن یه وری حولهی حمومِ دور کمرش در حالیکه همون فقط دور کمرشه.. و نگاه جذاب و نافذ هنرپیشههای آمریکایی...لا حیاء فیالدین..
رو تخت نشستهام دس میزنم و میگم دوباره دوباه..یه بارشم کرده ما رو بیچاره..
بعد سر تکون میده میگه: خجالت بکش.
من؟!
خودت بکش...مگه من حوله رو ول میکنم و مثلا دور میلهی استریپ تیز لوله میشم دارم...
آخخخخ! اسکلت سوکسی.
دنیا اینطوری است میدانی؟
میآیند به تو میگویند فلانی بد است..فاسد است..حرامزاده است و همهی اینها درست. بعد کسی دیگر به تو معرفی میکنند. میبینی همان صفات قبلی در این هم هست فقط تفاوتش این است که این یکی را خودشان انتخاب کرده و پسندیدهاند.
میبینی تو به کسی روی آورده بودی که صفات بدی را که در فلانی میشمرد در خودش هست چون آدم معرفی شونده توسطش همانها را داد...وقتی تاییدش میکند یعنی اینکه در وجود خدش هست..حداقل قسمتی ازشان... نکته این است که یارو را پسندیده فقط اما طرف تو را نپسندیده بود.
انگار مشکل در شخص هست نه عمل...
اینجاست که ارزش همه چیز در نظرت سبک میشود...فکر میکنی من هم پس لابد....خودم هم...که رو به سوی آنها برده بودم برای کمک خواستن...دلداری میدهی که نمیشناختم...غفلت داشتم..
نه.
قبول نیست جانم.
سال میگه میای بریم تهران زندگی کنیم؟
با صدای جناب خان میگم : تهران؟! دود؟ کرایهنشینی؟ ...همسایه نشناسی؟..دنبال مترو دویدن؟...برای نگهبان چای دم نکردن؟..با بقال و چقال و مادر هاشم و بابای شریف فک نزدن؟!..پوصار ولمون کن...
نه عزیزوم...بذارمون همینجا..سیاه سیاهای خومون...ما پیر شدیم..کون هجرت نداریم.
ها تهران خوبه اگه؟ جای تمیزش خونه از خودت داشته باشی...اُ پول هم باشه تو دست و بالت و شغلت هم رسمی باشه..میارزه..اما تازه بخوای تو این سن و حال و هوا بری نمیدونم کجاش یه قوطی کبریت اندازه خون بابای رضا شاه کرایه کنی و هی با بچههای محل دزدن عشق من رو میدزدن سر و کله بزنی که نخوان بلندت کنن...
نه عزیزوم..
پ بشینی سر جات خو سنگینتری.
ارید انتفض ضد اهلچ اشویه : میخوام ضد خانوادهات انتفاضه کنم
و اسقط هاذه ابوچ ال ما رحم بیه

: و این رو بابات رو که بم رحم نکرد از حکومت ساقط کنم...
و اروح احتج ابساحت التحریر: و برم تو تظاهرات میون آزادی شرکت کنم
و اگول کون ایصیر ابحبنه تغییر:و بگم باید توی عشقمون تغییراتی صورت بگیره...
این رو نوشته...خیلی خندیدم...بابا اون بهار عربی هم دیگه رو به خزانه ..ای همسخن..
برادرم کانالی من رو زورکی( با بردن گوشیم و عضو کردنم) عضو کرده. اسمش دلنوشتههای فلان. اصرار داره که فلان داستانش رو بخون..آموزندگی داره به قول مادرم. نمیدونم چی هست. در مورد بهاییها هست توش و عمهام و (زینب جان اینجا رو نخون عشقم)..همجنسگرایی و مدافعان حرم و کشته من رو...کتاب تیمور جهانگیر رو هم داده که الا و للا بخونیش.
کتاب تیمور جهانگیر رو مثل خاطرات خلخالی برمیدارم میذارم تو ساکم که یعنی باشه میخونم.
تازه باید برم درس پس بدم بش.
فعلا روتختیم نَوه خوشحالم و یه مارمولک تو خونه دارم که اهمیتش رو برام از دس داده.
مارمولکه دیگه..ازش میترسم فقط..قرار نیس که ازش بچهدار شم...خدایا خیلی اما ترسناکه.
در هر دو حالت قربانی و از بین رفته هستی و راضیای...خیلی راضی..خوشی از این در چنگال بودن.
در دنیا عشقبازیهایی هست که با حرکت انگشت اشاره روی پیشانی آنکه روبرویت هست جان میگیرد..وقتی انگشت روی بینی میرود و روی لب میرود و روی گردن میرود و سر آدم روبرویت رو سرشانههایش نیست..یک جای دیگر است..با گردن متمایل طرف عقب و چشمهای بسته..سرش توی ابرهاست؟ روی کوه است؟ روی بوتههای آویشن است؟ روی ابرهای سفید در زمینهی نیلی...روی کوه حاشیهدار و خشن قفقاز؟ کجاست سر آدم روبرویت؟
نیست.
اما از همیشه بیشتر هست..حرکاتی دورانی هست..دور چشمی که عینک رویش نشسته..
- آه...عینکت را برنداشتی رفیق؟!..عینک نداری که غیر از این ..خورد میشه ..
در دنیایی که در مورد عشقبازی خوب کم دانسته میشود..در مورد همخوابی خیلی گفته میشود، فیلم پر میشود و نوشته و ویدیو و کلیپ و آموزشهای غلط و درست و کثیف و تمیز و لطیف و خشن هست..
در این دنیا عشقبازیهایی هست که در موردشان جایی چیزی نوشته نمیشود و گفته نمیشود و حوالی ظهرند...با پنجرههایی که کمی گرمای قابلتحمل وارد میکنند..با صدای پنکهای بالای سر و چکهی آب شیر ظرفشویی در جایی...یا نه؟...این صدای آب نیست...صدای تقِ شیرین لذت توی کاسهی سرم...خیال داری میکنی..پس صدای چیست...
-سر آدم روبرویم کجاست؟
ها ها..متوهم شدم...
توی دنیا عشقبازیهایی هست که تویشان گردن هست. گردنی که با نوک بینی طی میشود و گردنت روی همان گرمای داغ همیشگیاش را رها میکند... به پوست نازک کنار گوشها ..که شور و آفتابخورده است سلام داده میشود:
-چطوری؟..میشه وقتی میبوسمت بخندم؟ من زیاد میخندم.
- سلام.
روبروی هم. با سلام به هم میرسند گردنها...اینها را به هم میگویند گردنها.
توی این عشقبازیها بدنها قصه به هم میگویند:
یکی بود یکی نبود..یکی بود که تو بودی و من الان دارمش..
- من هم دارمت..و میخواهمت...آخ خواستنِ زیاد.
زخمهای شیرین..دردهای اشکدرآرِ گریهآور لذتبخش...جراحتهای توی گلو...توی سینه..توی قلب..توی روح...
با سیل بوسه یا آه یا عشق یا نگاه خوب میشوند؟ و نشوند. اصلا خوب نشوند.
خوبند.
میجوشند میآیند بالا انگار پوستت را برعکس تنت کرده باشی..روحت را برعکس و زخمها قابل لمس و قابل دسترس باشند..اما بالا که آمدهاند رویشان مرهم دارد میریزد..سوزشی سفابخش..
زخمها در وقتیهای عشقبازیهای حوالی ظهر زنده میشوند و میتپند و دردی شبیه متولد شدن...زنده بودن در تن و روح منتشر میکنند.
سلام مشرق..سلام مغرب...سلام..این طرف تن..آن طرف تن...به این طرف و آن طرف انگار آخر نماز و نیایش باشی سلام میکنی...
سلام روح..من دارم ذوب میشوم و میچکم از سرانگشتانش....دارم جاری میشوم زیر تنش...السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.
ببین...ببین...ببین سر رفتم..جوشیدم..غلیان کردم و سر رفتم..ببین روی حبابهای گدازهدار من دارد میسوزد و خوش است...
- تو همهی شعرهای عشقبازی دار را به خودت میگیری؟
- با تو بله...
چیزهایی دارم برای دادن به تو.
-توی آفتاب فراموشت کرده بودم شیشهی مربایم...
- صبر کن...صبر کن ..کمی صبر کن...نبوس..آروم باش...تا حالا به سایتهای پ.ورن سر زدی؟!..دیدی؟
- گاهی
- نمیتونم حرف بزنم حالا..
- نه حرف بزن.
- دیدم..چرت..ظرفِ خالی کردن
- آها..منم دیدم خوب
خنده...بلند....قهقهه..
- ئه؟! نگفته بودی...
- کنجکاو بودم ببینم...بوی بد بزاق دهن میدادن و ادرار شسته نشده و خشک شده روی تشک توی آفتاب و عرق روی پیراهن نایلون..
..
- وقت رو مشت کن تو دستت..میپره..بعدش وقت برای مردن زیاد داریم...ظهر رو مشت کن وقتی خوبِ روزه..
خنده.
- چطور آدم فضاهای جدید روحش رو کشف میکنه؟
- فلسفه بلد نیستم...من یه کار بلدم الان...بوسیدنت..و چیزهایی دیگر..
- صبر کن..دوستم داری؟
خنده.
- نه.
- میدونم...منم...از اینکه با ما همسفرید خوشحالیم.
میدونید در چه عجبم؟
از اینکه در مورد عربی باید با خوانندههای فارس در وبلاگ یا خوانندههای عرب این وبلاگ همچنان صحبت کنم و نه مثلا با آدمهیا فوقلیسانسدار ادبیات عربی و دکترا دار و اساتید عربی دوروبر صحبت کنم...نه چون خواهان نیستند...چون "بلد" نیستند.
یا با پدرم که تا پنجم دبستان تحصیلات داره .
از این در عجبم.
امروز میخواستم قصیده رو برای کسانی بفرستم. میدونستم متوجه نمیشن.
اینجا گذاشتمش.
فکر کردم زکات لذه العلم نشره.
مقوله این نیست البته. من اینطوری در موردش فکر میکنم.
و البته ...
همین.
مرا چه میشود که برای کسانی دلتنگی میکنم که هرگز ملاقاتشان نکردهام *** کسانی که روح و جسم مرا در اختیار گرفتهاند
إنی لأعرِفُهُم مِنْ قَبْلِ رؤیتهم *** والماءُ یَعرِفُهُ الظَامِی وَمَا وَرَدَا
من آنان را قبل از دیدنشان میشناختم *** تشنه آب را و آنچه نوشیده میشود را میشناسد
وَسُنَّةُ اللهِ فی الأحبَابِ أَنَّ لَهُم *** وَجْهَاً یَزِیدُ وُضُوحَاً کُلَّمَا اْبْتَعَدَا
و راه و رسم خدا در معشوقها این است *** که چهرهای دارند که هر چه دورتر شوند نمایانتر گردد.
هر وقت یاد ترکهای سابق قلبم میافتم چیزی میاد تو ذهنم: یا جابر الکسر العتیق...یا جابر الکسر یا کاشف الضر...
یه چیزی هست میگه ومکروا.....ته اش میگه ...الله خیر الماکرین.
آدم حس مصونیت بش دس میده. انگار هر حیله، مکر و دروغ و درویی و خباثت و شری از پسش برنمیان اگر به همون تکیه کنه.
حس عَبد و بنده بودن برای کسی که قدرت مراقبت داره ازت.
قدرت برتر و حامیته.
خیلی باحاله.
قلب مطمئن و نفس راضی میده به آدم.
یه چیزی هست میگه حسبنا الله...یعنی نقطهی آخرِ خط بالاخره همونه....سبک..سبک..سبک...مثل پر بیزونی تو فضا...تموم اون گرهها و دعواهای مخ تلیت کن تموم میشه تو وجود آدم انگار..
خیلی خوشم میاد.
اگر برای باقی عمر مدت نامعلومم روزی ده بار زانو بزنم جلوی سال دستش رو ببوسم بگم من رو ببخش به بزرگی خودت، نمیتونم خوبی، مظلوم بودن، بزرگی و انسان بودنش رو جبران کنم. بدیهایی که در حقش کردم.
مسله عشق نیست .
یا دوست داشتنی شبیه دوست داشتن زنی که مردی رو دوست داره.
مسله ارادته.
من به سال ارادت دارم.
عربها میگن اریده.
خاطرش رو می خوام..بش اعتقاد دارم.
ولک!
الان دقت کردم!
نوشته ساحت کون و مکان
به خاطر پستای قبلیه!
ولک ای حافظ شیرازی...راسی راسی محرم هر رازی.
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد
زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توست
دیده فتح ابد عاشق جولان تو باد
ای که انشاء عطارد صفت شوکت توست
عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد
طیره جلوه طوبی قد چون سرو تو شد
غیرت خلد برین ساحت بستان تو باد
نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد
هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد
سال تو تخت با دهن باز و کون دراز خوابیده...خروپفش رسیده تا ماه...
هی خورررررررررررررررر
بعد یه صدای غییییییییییییییییق وسطش..این دیگه جدید اضافه شده...تا دیشب خورررر بود بعدش پووووووففف..الان خوررر....غییییق. خیلی خفیف و ریاضی گونه و فنیمانند و دوباره پف
پشتش به منه..کون برزیلی اش رو داده سمتم و ده بیا سر اُ صدا...روی یکی از قلمبههای شلوارش ستاره ی چگوارا هست..همون که رو کلاهش بود...قرمز...یعنی توده به کونش؟ یا مبارزات به کجاس..یا چپ گرایی رو باید بشینن روش...یا به قول اون دختره که فکر می کرد زیدش رو دزدیدم: کلا به یه وَرش...راسی رسیدی بش یا نه بالاخره؟ دیدی خو ما اون وسط کاره ای نبودیم که...چه کردید بالاخره؟ دس هم ر گرفتید به عشق توی هم رفتید سیر و سیاحت چی...
والا زیدت می اومد یواشکی برا ما کامنت می ذاش شهرزاد دوستت دارم..ما فک میکردیم برادرانه میگه..نه که ...ول کن..قضیه مال نود و یکه...بی خیال...
اما کلا عشقه هنوز هست و دلتون زنده شد به عشق یا عشق رو به یه ورتون به قول خودت حساب کردید یا چی.
نگو به من البته...کل ماجرا به یه ورم...به قول خودت.
انشالا هر کی سرچ کنه کون برزیلی برسه اینجا دسش بشکنه و کون خودش و جد و آبادش پاره شه
انشالا هر کی چیزای بد سرچ کنه برسه به وبلاگم صبح ببینه کون مادرش برزیلی شده.
عصری با سال و ایوب و مینا و شوهر مینا و من و ننه خلف و مینا و بچهها رفتیم یه جایی لب شظ که پاساژ داره و زنبیل اینا میفروشن و سفره و کلی از این چیزا...رفتیم تو سول جن رفت توش و شروع کرد خود زنی با چاقو..نمیدونم چش شد..جیگرخراشیده جیغ میزد که توپ میخوام..خو بابا مینا پدرت خوب..مادرت خوب...خواهربزرگترت خوبتر..توپ بخر براش ولک شرف نموند برامون..نه..اینا موادش نمیدونم چیه..منم گفتم ننه خلف جان راه بیفت دنبالم ..حوصلهی مواد اولیه و ثانویه کردن خواهر تازه به دوران رسیده ی حساست رو ندارم...رفتیم و یه مرد طاسی یه کم بزرگتر از من_ یا اینطور به نظر میرسید _افتاده دنبالم..طاسسسسسسسس...شکم دار...از اینا که پیرن رو میکنن تو شلوار...تیپ معلمی دیگه...انگار روپیشونیاش نوشتن آموزش پرورش..سلام! من فرهنگی هستم.
..راه میره و زل زده بم..گفتم ننه خلف می شناسیش ؟ گف به جان کی نه..مرده هم زل زده بم...طبقه دوم رفتیم دنبالمون...طبقه سوم..طبقه چهارم..خو چی میخوای؟
هیچی راه میره و نگا میکنه با محبت اونم یعنی.
ولک دخترای رون بیرون و کون قلمبه و سینه پروتزی و نمیدونم چی چی خوشتیپ آرایش کره رو ول کردی اومدی دنبال من که بندینک عبا تو انگشت شستمه و آرایشم چی؟ سورمه و جای مونده ی رژ حتی نه خود رژ رو لبم؟
گفتم زیبا یعنی ما همطراز اینیم؟
مردیم از خنده..زیبا گف خیلی سرش بزرگه..یا عربه یا لره..گفتم خَسته نبو...یعنی حالا گل گفتی..خو إی شهرتون جز عرب و لر چی داره.؟..و یه کم غیر از این دو البته. یه کم نه زیاد.
تو گوش ننه خلف میخوندم دی دوماد قینش درازه..دی دوماد ولنگ و وازه..نمیدونم چرا میخوندم و ننه خلف میگف درد حالا میشنوه این..البته مثلا اخم کرده و این ...
بودم در ظاهر..
بعد خسته شدم...رفته بودم شلوار بگیرم..اینم ایستاده بود دم در..شلوار بر خلاف توقم اندازه ام داش...کلی هم بود رنگای مختلف و مدللای مختلف..ننه خلف نذاش از این پاچه سربازیای ارتشی بخرم که عاشقشونم..به قول بچه ها گفتنی جذبی خریدم..
چرا همه می گن جذبی؟
یعنی جذب میشه لابد دیگه.
سال میگف اداری بردار...باشه اروای ک..مادر ع برمی دارم اداری حتما...
دودی و برفی خریدم برای وقتای قرتی......فعلا رو دور یا وجیها عندالله بودم و هستم...ساشفع لکم عندالله انشاءالله.
بعد خسته شدم..سال اینا رفتن جلو...مرده هنوز بود..به ننه خلف گفتم وایسا یه لحظه.
ایستاد به مرده گفتم عمو چی میخوای؟
گف سلام..گفتم سلام چی میخوای؟ اگه چیزی میخِی بوگو ...مانه میشناسی؟ قِدیم زیدت بودیم یادِمون رفته؟ مالته خوردیم..حالته بردیم...؟ تو زندگی قِبلیت زن بودی ما مرد بودیم بت زِدیم و ولت کردیم؟؟
چه کردیم بات عمو؟ ولک طرگاعه عله یدک ما عیزت؟
زیبا از لهجه غلیظ جنوبی و عربی خو جون نمونده بود براش تو بدن. مثل زنِ عروس آتش حرف میزدم..یکی از زنها که هی پسون پسون میکرد یادم نمونده کی بود و چی میگف اما یادمه لهجه داش و ما میخندیدیم...نه چون لهجه داشتن خنده داره چون بلد بود مثل وقتی ما می خوایم لهجه داشته باشیم لهجه دار باشه.
بعد این حرفا رو خیرخواهانه و اصلاح طلب و مسالمت آمیز براش میگفتم و ننه خلف بعدش وقتی برای مینا تعریف می کرد می گف باید می دیدیش انگار داشت هدایتش می کرد...آروم...و مادرانه
مرده هیچی هم نگف...پشیمون شد لابد تو دلش،گفته ولک من با کی افتادم یا چی..یا فکر کرد با خودش این که لهجه و حرف زدنش اینه تفش هم نمیده بم چه برسه ب مثلا قلبش..انشالا فکر کرده باشه قلبش..برگشت چندبار نگام کرد و من دس بلند کردم عین مردا و گذاشتم رو سینه ام ؟.کمی سر خم کردم : خیر پیش...امودع بید الله عمی.
و ننه خلف میگف به خدا خواهر مثل تو پیدا نمیکنم..یارو رو می زدی خونی می کردی و فحشش میدادی هم اینطوری نمیذاش بره.
پ تِف روم...تِف روم...تف اُ سِف رو غیرتم.
باید بگیرم بخوبام.
دیشب یعنی از پریروز بود که از ساعت یازده قبل از شهر پریروز نخوابیده بودم..دیشب بالاخره بعد از داد و بیداد سر خواهرزادهام...وای حال به هم زنن
حوصله نوشتن ندارم
بزنم یعنی. هی دیگران رو خیلی لوسمدارانه وارد حرف زدنم نکنم حالا. که یعنی همگی دوستیم و با همیم و فلان. میدونم حتی ممکنه چقدر از من متنفر باشید و من رو بخونید و بگید برو بمیر دیگه بابا شهرزاد...مردیم. سه ساله عین کوسکو در حین سقوط از کوه داری میگی: ما میمیرم...ما میمیرم (من در واقع) و فرداش اومدی گفتی سلااااااام بیایید این سوپ رو با هم بخوریم... نمیدونم طعمش چطوریه امّا، ظاهرش که خیلی خوبه( این تیکهاش رو جودی ابوتطور بخوانید و در فراز کنید).
باشه، متوجهام.
بله.
صبح مهمون اومد.
مادرم اومد بیدارمون کرد. بلند شید مهمون قراره بیاد.
( و تو کجایی استاد بزرگ باید با تو در مورد کسی درددل کنم)
بلند شدم این قدم تو هوا اون قدم تو فضا رفتم شستم صورتم رو..نشستم پای صبحونه..صبحونهام نیومد چرت میزدم و فحش میدادم تو دلم.
مامانم گفت کفایت زنِ پسر عموی بابات هم هست باشون؛ بیا بشون سلام کن.
به مادرم نگاه کردم. گفتم که مادر صورتم رو داری میبینی دیگه؟ این صورته عزیز دلِ دخترت، ته دیگ عدسپلو نیست...چشمای ورمدار و لبای رنگِ خیار و دماغِ مدلِ کیر یار و اینا ...این چیه؟ کجاس؟ تو صورتمه...فامیلای شوهرتم که چون زن پسراشون نشدم با آرایش و اینا که برم پیششون یه واااای چقدر سیاه شدی ..چقدر لاغر شدی...چقدر چاق شدی...چقدر چس شدی جوری*...( فامیلای بابام با تیعیت از مادربزرگم، بیبی که یه جورایی حکم زن بزرگ و محترم فامیل بوده صدام میزنن جوری ..و شهرزاد نه اسمی که مادرم صدام میزنه بش...مادرم بزرگم هم خو اسمی نمون تو تاریخ بشریت که پیادهاش نکرد یه مدت روم..همو بود که هویتم رو به فاک فنا سپرد) تحویلم میدن، بیخیال شو عزیزِ دل.
گفت نه بلند شو بلند شو سلام کن بش یه خورده هم از اینا بزن...انگار قلممو باشه دستش اُ صورتش رو رنگ کنه تو هوا ..همچین ادایی دراورد.
خو چیکار کنم؟ قلبا رئوف، طبعا عطوف هستم..
چه کنم چاره کنم که دس خر تو دستمه. ..چرا وقتی بچه بودیم و به هم دس میدادیم این رو به هم میگفتیم؟ دلیلش چی بود؟
سرخوشی بهگمانم.
این رو زیر لب گفتم و بلند شدم رفتم تو اتاقی که خوشکلی کنم..مادرم گف بیا از اینا بزن." از اینا" عبارت بود از جای خالیِ پنکک. مادرم تو عمرش هیچی نزده. یه سورمه کشیده فکر کنم.
وقتی هم جوون بود و تازگیا زن آقام شده بود چنتا مانیکور و ماتیک داشته. بابام نمیذاشته بزنه..بعدها دادشون به من..له لوردهاشون کردم، هنوز وقتی چیزی میزنم که اون بو رو میده فکر میکنم: بوی ماتیک مامانم...
پنکک رو یکی از دخترا بش داده بود..یا جا مونده بود خونه.
از کشوی میز آرایش قدیمی مینا که اورده گذاشته تو یکی از اتاقا که برادرمیگه جن داره اون اتاقه و جنها هر شب میرن سر وقت کونش، انگولکش میکنن و اینا؛ در اورد و گفت بیا این ..این همینی که بش میگوید پُدَر نِمچی.....چی میگید؟ پنکییک...؟
بازش کردم پنککی به مثابهی غباری ازش دراومد بیرون و پخش شد تو فضا. درونش صحرایی خشک و صَبخی بیآب و علف بود؛ نه تربیت داشت و نه خانوادگی...از خود وحشت اومده بود؛ که بوتهخاری هم رد شد جلوی چشمم توش.
من هم که از بس که زدم تیغ بیابان به کف....شانسم با کون تو خار مغیلان نشست.
گفتم این خالیه، زندگیم...گفت نه ...نمیدونست حتی جای پنکک خالیه....فکر میکرد سیستمش اینطوریه..تنظیمات کارخونهاش اینه که خالی به نظر برسه اما توش چیزی باشه.
انگشت کشید کفش دید فلزه...گفت ***آنه وین ادری...گفتم خو ببین پنکک نداریم..نمیرم..گفت عینی شهرزاد..عینی بیا.
یعنی قلبم خو قلب نیس...پدرسگه رسمی. ****دیدم مینا مریدنیان یکی از این صفحات کرمپودرای گریمشو یادش رفته..یه تیرهاش رو برداشتم ..پالته برخلاف بقیه نصفه بود..لابد بیشتر از این یکی میزنن...ها خو همه سیاه سیاهای خومون غریبه نیا داخلمون شدن. زدم ازش...از سورمهی مادرم هم..رژ هم نبود..یه تاریخ مصرف گذشته مال دوران نوبالغگی بابام بود تو کشو.. برداشتم زدم ازش نوک انگشتی به لبم پخش کردم رنگش رو....لباس عوض کردم به مادرم گفتم این خو آستین کوتاهه..مگه نه مرد همراشونه؟
گفت اشکال نداره...مهم نیس..
سال گف کجا؟ ..کجا عزیمت کردی این شکلی به امید خدا...
حوصلهی بحث نداشتم..یه بالاپوش نازک داشتم..انداختم رو شونههام و رفتم تو..
بعد دیدم کی نشسته روبروی در؟
ممد.
همون موقع نقشهی مادرم اومد دسم.
پسرعموهای بابام هم همه بودن ... رفتم تو ..بابام گف شهرزاده..بعضیاشون رو شاید بیس سال بود ندیده بودم..از وقتی از شهر زمان جنگزدهگیمون برگشتیم به شهر خودمون...صالح و محمود و فواد و فرهاد و..ممد. سلام عینی...اشلونچ جوری رو سرم میبارید.
مردا گردن کشیدن ببیننم...کنجکاو بودن ببین شهرزاد/ جوری دوران کودکیاشون چی شده..چطوری شده..با زنها روبوسی...با مردا سر تکوندادنی سلام اینا ...
فواد هم تحویل نگرفتم که چطور خواهر مامانِبن...گفتم ها ببخشید سلام و همه خندیدند...بلند.
بامزه بوده لابد این حرف...از این تحویلا که آدمای تازه سلام کرده رو میگیرن.
پنج دیقه ننشسته ممد بلند شد. تیشرت مشکی تنش بود و شلوار جین...یه مدت خیلی چاق و ورم کرده شده بود..حالا بهتر بود...گف باید برن و رفت بیرون...بقیه هم بلند شدن دنبالش..خیلی یه دفعهای و دینامیت به تخم بسته شده. چته عمی...چته؟ ..یواشت..
دم در موقع بدرقه و خوش اومدینها و بیشتر میموندینها و ایندفعه قبول نیست..باید بیشتر بیاین و بیشتر بمونید و فلان...صدای ممد رو شنیدم که به مادرم میگف زن عمو خوب درسته که زن من عرب نیست...و به بچههام عربی یاد ندادم..اما خیلی حساسم رو اصالتم...مادرم هم تایید میکرد که ها راس میگی..میدونم..میدونم...
تو ذهنم شیشکی قشنگ و خفیفی اومدم و ممد موقع رفتن به برادرم گفت: خدانگهدار هانی.
یعنی فقط با اون خداحافظی کرده.
بعد رفتن و مادرم دس به دیوار گرفته از خنده برگشت.
- کون ممد انگار توش یه *****سعف نخل آتیشگرفته گذاشتی..انگار موی کونش رو سوزوند..بلند شد فرار کرد..
- میدونستی ممد هس؟ چرا نگفتی؟
- پ فکر کردی چرا بت گفتم بری سلام کنی...ندیدی چطور نگاه میکرد...
- ولمون کن بابا...زن و بچه داره...کوتاه بیا
- زن داره؟ ....*طیییییییییییییییییییییییییییییییط...کل فامیل من و بابات رو بگردی زنی به زشتی زنش پیدا نمیکنی...رفته تو پاچهاش یعنی تا ...
- خو باشه ادامه نده...ناهار چی داریم؟
- ماهی ...لایق دهنت...
- باشه بیا حشو درست کنیم کبابش کنیم..
مادرم از نانا تقلید میکنه...خم میشه ..تعظیم میکنه:
- **شنو ما اتگولین یا مَدام.
این از مادرم...اون از دخترم..این از خودم...اون از اصالت پسر عموم و این وسط ماهیِ ناهار بود که خیلی به دلم چسبید. خومزه.
*طیییییییییییییییییییییییییییییییط: آوای بیادبی معادلِ تر در فارسی.
**شنو ما اتگولین یا مَدام.** هر چی تو بگی مادام.
****مینا مردینیان: رجوع شود به جویل مردینیان
*****سعف: شاخهی درخت خرما
عنوان تکیه کلام نانا گاهی.
بعدشم راستش تقصیر سال بود/ هست، که نشسته اره در مورد بیماریام ریشهاش، امکان عودش پس از جراحی، طریقهی جراحی، بلایای دهشتناکی که باید سر تنم سرازیر میشه میخونه و باز گذاشته لپتاپم رو رفته و نمیگه شاید خود بیمار بیاد بخونه و بترسه.
خوب داشن تو افزایش پیدا میکنه ازیترز من چی؟! ها.
نترسم و به خدا توکل کنم؟
باشه کردم.
موهام خیسه تو حوله صورتیاَم...اُ موهام چریکُ چریک میچکه رو کیبورد..یه دسبند هم دسمه که الان درش اوردم گذاشتمش رو پاتختی و صفحههایی چند از سایت خانم دکتری که میخواد جراحی کنه من رو، بازه.
عناوین سایتش رو خوندم و چند صفحه باز کردم. هر چی نزدیکتر میشم به موعد جراحی یادم میاد باید بترسم.
وصـاحــب خـیــار الــنــاس تــنــج مُـسـلّـمـاً ومـــن صـحــب الأشــــرار یــومــاً سـیُـجــرحُ
با خوبها دوستی کن نجات پیدا میکنی و هر کسی که با بدها و اشرار دوستی کند سرانجام یک روز زخم برمیدارد
مبادا روزی با کودکی شوخی کنی که با چیزی مواجه میشی که نمیپسندی
شعر از امام علی
همین الان از طرف پدرم.
پدرم میگه جاهل یعنی کودک. من میگم یعنی نادان.
میگم یعنی نادان و مینویسم کودک.
سال و بن از فرط بی فوتبالی فوتبال افغانستان میبینن
عقابهای هندوکش و موجهای آمون ..
گزارشگر میگه: من حَیثُ المجموع بازیه خوبیه.
سال اول میگه چوکرتم...این وقت شب در خیابان چه میکِنی؟
بعد فحش میده به فیلمبرداری و زمین ایران که اینا خیلی ازش پیشرفتهترن.
و با ذکر خاک تو سرشون خودش و بن پای اون فوتبال ایستادگی میکنن.
خواهر شوهر مینا بعد از کلی باردار شده...پنج ماهه بچه رو سقط کرده..خوب داغون بود. مینا حسودیش شده بود که چرا وقتی من سقط میکردم همهی فامیلا نیومدن خونهام بهام دلداری بدن و به خواهر شوهرش دلداری میدن و تازه برادر شوهرش هم بش انگشتر داد.
تو مریضی و بدبختی هم مقایسه میکرد. بابا برو خدا رو شکر کن دختر به این ماهی داری.
نوک زبونم بود بگم منم سقط کردم تو و دوستت بالا سرم نشسته بودید میخندید و خودم تنهایی رفتم تا خونه پیاده و شب با تب چهل و چند درجه تنهایی تو خونه تا مرز تشنج رسیدم و تو نپرسیدی مردهای یا زنده..و برای زایمان هیچ کس نرفتی بیمارستان..و هیچ بچهای رو نگه نداشتی و همین حالاشم نق میزنی خوش به حال کسی که بچه نداره..
بعد دخترش بم گف نانی...
بم میگه نانی وینش؟! مثلا نانی وینچ؟ چ رو ش میگفت.
نانی کجایی.
فکر کردم برو بابا..اون قدر مقایسه کن که خفه شی. چیکارت کنیم.
یادش رفته بود به خاطرش بلند میشدم از خونه زندگیم میزدم نصف شب میبردمش پیش خودم روحیهاش بهتر شه..هنوز فیلماش رو داریم که دارم براش ماهی کباب میکنم تو پارک و بدمینتون بازی میکنیم و و الکلنگ و فلان..
چرا به چشم بعضیا هیچی نمیاد.
چه اهمیتی داره.
سول صدام میکرد: نانی...بلند شدم هدیهام رو براش باز کردم..از فرط خوشی شروع کرد دایرهای رو زمین چرخیدن و غلت خوردن.
همین خوب بود.
مینا گفت: خواهر شوهرم..
گفتم هیسسسسسسسسسسس....سول ازم تقلید کرد: هیسسسسسسسسسسس.
بوسیدمش.
مردیم از خنده.
تصور اینکه مادر سال یا هر کدوم از مادر شوهرای خواهرام بشینن دور هم با دختراش از این کارا بکنن محال ممکنه.
تازه خیلی هم حرفهای بود مادرم..بعد کیک و ساندویچ برای بابام برداش و به ایوب گف برسونتش خونه.
تولد خوب بود..بچهها خوشحال بودن و این کافی بود...شب شوهر مینا گفت عجب ابهتی مامان ِ بن..ماشالا چه بت میاد...برای مینا هم یه دونه از اینا بگیر...از کجا گرفتی؟
گفتم
والا اگه کاندید میشدی بت رای میدادم سر همین چیزی که سرت کردی...اصلا مثل بقیه نیست این زرق ورقیا...
مینا گفت منم میخوام..ننهخلف گفت..اون دوتا هم.
به شوهر مینا گفتم فکر کنم فقط شما بم رای میدادی بعد کشف میکردن شوهر خواهرمی.
گفت ابهتی داری ها.
احساس کوه بودن کردم و دخترا کشیدنم تو اتاق شکنجه که چرا میری چیز قشنگ میخری برا خودت برا ما نمیخری.
عزیزوم سِلیقه..کوکا...سلیقه.