زن بغل دستم سرطان تخمدان داره.
بزغاله ی وجودم یه هو دست از جست و خیز برداشت و جدی به آسمون بیرون حوالی برج میلاد نگاه کرد
چی بگم؟
من چیزی نگفتم.
زن بغل دستم گفت
خدایا شکرت.
خو.چرا دکتر نمیاد ؟
حالا می دم سال عمل کنه اصلا
دکتر رو اونم
عمل منافی عفت
که نگه شیش بشه ده
سال هم که ماشالاش بشه عربه ....دکتره دیگه ممکنه ....
ول نَم کُنه.
نه بابا چیه رقیب دکتر اونم...بر من رقیبم را پسندیدی ولی شادم که می دانی و می دانم کی ام سال
نامرد.
ایشششششش.
همه دردهای بیمارستان یه طرف دشویی فرنگی اش یه طرف
خاک تو سرشون کنن که کوناشون،جای هم قرار می گیره
بیمارستان خصوصیه باشه
یه دشویی دهاتی بذارین برا ما همه خارجی نیستن
خو حقشونه هی کف دشویی جیش،و چیزهای دگر هم بکنی و هی بیان تمیز کنن.
آفتابه سنگ دشویی چشه واقعا؟
بابا و تطهروا
به سال میگم،ما که رفتیم نگران کون لق دگران
میگه کمی دعا کن اینهمه کون کون نکن
خو دعای غیر مستجاب بیشتر....
از این لغوها بگذریم....صدای تخت میشنوم
دارم می رم یواش یواش
برم تصدق چشمات
می دونی ک خاطرخواتم می دونی
می دونی عاشق خاک پاتم می دونی
شعر از ترانه های آقامون شماعی زاده احتمالا..یادم نیست از کی.
بعد از عمل ب انسان پرحرفی تبدیل میشم قول.
میگم یه سریال بودش ها....
یادتونه؟
زنه اسمش مهربان بود عوض میشه تو تصادف خوشکل میشه حتی بچه هاش نمیشناسنش و شوهرش حتی
متحول میشه ظاهرا و باطنا
خدا بده شامس
ما تصادف کنیم جای کون و دماغمون عوض میشه شوهر و بچه هامون تف نمیکنن رومون نه اینکه خوشگل تر بشیم تازه اش.
یه برگه پیشنهادات دادن سال می گه احتمالا بنویسی ...
با لهجه ی هندی ....مثل نوکرهای هندی تو خلیج با سری که تکون میدم می گم
لا سوی گرگر واجد ....
یعنی می خوان بگن خیلی حرف نزن ب عربی باید بگن لا تگرگ واید.
تگرگ یعنی وراجی
فعلا رو به موتم وقت اعراب گذاری ندارم
خلاصه لا سوی گرگر واجد صاهاب.
زن پیشم داره می گه می خوان برن دبی و ترکیه
خیلی حرف میزنه
خیلی ها
خیلی
هی ترکیه و هی دبی ب سال گفتم کس امچ خو سکتی
سال گفت ولچ فحش نده داری می ری زیر تیغ
راس می گه
پس مو کس امچ ای دبی و.ترکیه برو که سرم رو گاییدی از حرف
چنتایی هم عکس گرفتم با مشت مصمم بغل گوش و علامت ویکتوری....سر سال پیشم
سال مبهم افتاده عین روح.
من مثلا اصلا نترسیده ام و قوی ام و روحیه ام خوب
حار حار حار.
دکتر بیهوشی شبیه غوره
لازم نیست سرم بزنی با انگشت اشاره و شست دماغم رو بگیر رید نقمت رو سر میکشم
بیهوشی ک سهله.
تو پذیرش،مرد محل تولد رو شنید همدان.
آبادان رو شنید همدان.
وقتی،تصحیح کردم خندید.
_جناب خان ؟
سرم رو نیاوردم پایین.فقط امضا کردم و انگشت زدم.
سال گفت همدان؟
گفتم هِمِدان.
خیلی مهم نیست همه ی ایران سُرای من است.
ما قوم سازگاری هستیم در هر جا ...
بعدشم داروخانه ی بیمارستان لاکهای خفنی داشت مرخص شدم چنتاش رو مهمون ناخونام میکنم و بوفه هم داشت جای دو سه روزی که بستنم به آب و پیدرولاکس برم توش زنده بشم.
اسمش رو گذاشتم محلول ریدو.
مرده بودم زنده شدم.
الان دارم ب برج میلاد نگاه میکنم
و یاد این افتادم که بهاره رهنما تو این برجه رفته برا بچه ها روضه علی اصغر گذاشته و سینه زنی و فلان
امروز روز سینماست فک کنم.
و روز عرفه فک کنم.
و یازده سپتامبر.
من امروز منفجر میشم.
هنوز نرفتم اتاق عمل ....
دستانم سوراخه و تو لباس صورتی مسخره رنگ منتظر صلاخی ام
پرستار اولی،گفت
همیشه اینقدر آرومی ؟
چی باید می گفتم .گفت خیلی آروم و کم حرفی که دختر ...صدات در نمیاد
پرستار دوم گفت ناراحتی ؟
سرم رو.تکون دادم یعنی نه
گفت آرومی خیلی ....
چیز ی،نگفتم
گفت مدلت اینه ؟
سرم رو آوردم پایین
پرستار سوم گفت چه پوست نازکی اومد رگ بگیره تخت رو خون برداشت.
گفت چه اسم قشنگی کجاییه؟
گفتم کجاییه.
گفت معنی اش؟
گفتم
گفت اولین باره می شنوم
در جواب لبخند ش لبخند زدم .
گفت اینقدر ساکت نباش زن باید حرف بزنه مامانی...
دستم درد میکنه
آزمایشها مشکل داشت عقب افتاد
دو ساعت دیگه.
و حالا قرآن رو باز کردم سورهی اسراء اومد این آیه:
إِلَّا رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ إِنَّ فَضْلَهُ کَانَ عَلَیْکَ کَبِیرًا
دلم لرزید..اشک به چشمم اومد..فقط کم مونده بود ته آیه اسمم باشه که ثابت شه روی صحبت با منه.
آیهی آخر پست قبل رو نگاه کردم.
اونجا من حرف زده بودم: الا ما رحم ربی.
اینجا گفته بود: الا رحمه من ربک..
فضل و رحمتت رو بر من بیشتر کن.
قلبم پرواز میکنه داره.
ظهر بالا اوردم. چون یکی دو روزه چیزی نباید میخوردم و مرتب دوا با معدهی خالی بالا اوردم..خوب خیلی ضعف کردم.
بعد دشویی رو شستم..دس و روم رو..مسواک زدم..و به این سه سال فکر کردم.
سه سال.
سه سال و کمی بیشتر از سه سال.
مریض شدم درش..مریضیم اوج گرفت. شدید شد. به روزها و شبهای گذشته. به دردها. به بالا اوردنها..به دردهای و مسکنهایی که جواب نمیداد..به حال بد..به ضعف..به روحیهی بد..به غم..به درد..به رنج.به اینکه چی ثابت شد برام در مورد خودم و چی از دست دادم و چی به دست اوردم..به اینکه از چی دور شدم و به چی نزدیک شدم.
به له شدنها...له شدنهای مداوم و پی در پی...به یک شب...یک روز..
که زانوهام رو بغل کرده بودم و سرم روی زانوها بود....رو به قبله بودم..سحر..نزدیک سحر...نماز صبح بود...حالی اومد که قبلا یاد ندارم اومده بود...
به اینکه یاد گرفتم بد باشم و اگر بودم بدتر بشم در برابر آنان که باید..به اینکه خوب بودن در برابر خوبها فقط معنی میده..
به اینکه چیزی خیلی مهم نیس البته.
به اینکه من چقدر و چرا مهمم.
به اینکه فردا ساعت شش و نیم صبح ..چند ساعت دیگه نمیرم فقط که جاهایی از بدنم رو ببرم بندازم دور...نه. سه سال از زندگیام رو میبرم...عین غدهی سرطان..عین سمی منتشر شده در روح و زندگی میبریدم و مینداختم دور...خیلی دور..که سمش..که کینهاش..که اون مرکب سیاه نفرت و عقده و مرض و حقارت وجود دور شه ازم..که یاد بگیرم خودخواه باشم و این اصلا چیز بدی نیست. خودخواه و خوددوست.
اول خودم. بعد دنیا.
اینطور اصلا برای دنیا و اطرافیان هم مفیدترم. کارم بیشتر و غرم کمتره.
به اینکه سادگیها و حماقتها و زمینهی سوءاستفاده فراهم کردن برای کسانی که جاشون پیش من نبود..پیش دکتر بود.
به اینکه له شدن و تحقیر شدن و ذلت کشیدن برای من نیست...از طبع من نیست.
به اینکه واقعا کوچک شدن و اندازهی دیگران شدن راهش نیست. دیگران نمیتونن اندازهی تو باشن. بمیرن. چرا من کوچیک شم؟
و به اینکه بد بودن و شدن خیلی وقتا بد نیست.
در برابر بد، بد شدن.
در برابر دشمن، دشمن بودن.
به اینکه مریضیام و درمانش رو جدی گرفتم..خودم رو ...زندگیام و این نکته که چه آدمایی رو باید نزدیک نگه دارم و دور کنم...و از چه کسانی باید دوری کنم...و به چه کسانی نزدیکتر و حلال و حرام و فلان هم نیست فقط...واقعا بعضی آدمها لیاقت و حقانیت اینکه بت نزدیک باشن و ازت بهرهمند رو دارن، بعضیها ندارن.
بعضیها آدمای پستو هستن. خواجههای گنجه و کنارهی خونه و دشویی و انبار. لیاقت اینکه راشون بدی به بطن زندگیات رو ندارن. در این حد نیستن که ..یک زمانی هم گول قلبت رو خورده بودی.
وابستگی.
حدشون اینه که لاسی بزنن..جلقی بزنن...تصوری..خیالبافیای..دوتا فحش بخورن..سه تا تو سری بخورن..چهارتا پارس بکنن..دوباری هم سعی کنن پاچه بگیرن..تهدیدای عین تخمنداشتهاشون بکنن..و کلا کس خواهر مادرشون ..و بعد برن گم شن.
این شعارهایی که طرف برای من بد بود اما برای بقیه خوب... حرف مفت.
آدم بد برای همه بده.. اصلا بدی نسبی نداریم...فقط زمینهاش ...زمینهی رو کردنش پیش بیاد و اینا رو ولش کن...تو موقعیتی میاد طرفت و زمینهاش پیش میاد که روی واقعی نشون داده بشه.
اما دیر هم نیست.
هنوز وقت دار و فرصت و میتونم رو اون نطفهی نجس نامعلوم بی اصل و نسب خط بکشم..و اونقدر اراده و توانایی و قدرت که اگر پاش پیش بیاد بجنگم برای ریدن توی دهن اونی که اگه فکر حتی بکنه که باز میتونه نزدیکم بشه و وجود ناچیزش رو ..کم مایه و بیارزش و حقیرش رو با له کردن من بزرگ کنه و رنگ بگیره از بیرنگ کردن من...چون به همین شب و وقت دردمندی که در پیش دارم قسم دقیقا دقیقا خواهرای جنده و مادر جندهای که همچین نطفههای نجسی رو روی زمین جا گذاشت رو بدم بگان...و واقعا هم کارام رو کردم در این زمینه. حرفام رو زدم ...آمادهی آماده برای قلاده انداختن دور گردن سگهای آدمنمای بیخایه و تخم که به طمعه که میرسن شیر میشن.
به قول مادرم این فروجهی تحلیلبر این چند صباح رو هم باید جایی بست...
حالا چشمم بهتر از هر زمان دیگه چیزهایی رو میبینه که قبلا نمیدید...قلبم چیزهایی رو حس میکنه که قبلا حس نمیکرد و عقلم طوری تحلیل میکنه که قبلا جراتش رو نداشت چون به ضررم بود..
بله آقا...بله. من هم گناهکار و خاطیام و اشتباه کردم. موضوع از اصل و ریشه مشکل داشت. من کمبودهام وابستگیام و خیالبافیام بم خیانت کرد.
دیگه مارمولک شدن دیگران و زیر زیرانه اذیت شدن از طرف آدمایی که حتی وجود بد شدن ندارن.. رو تموم کردم.هر روزی که بگذره و هر شبی برمیگردم نگاه میکنم که عوض شدم نسبت به گذشته.
هر چی شد و نشد به تخمم..دیگران و مردی پوشالی نداشتهاشون و نظراتشون و حرفاشون و کل وجودشون و مجموعه چیزایی که بشون ربط داره به شاش پسرم.
هیچ وقت اینطوری سرپا نبودم علیرغم داغونی بدن.
بله./
دم رفتن یه سال گذشته و مجموعه اتفاقتش فکر کردم و دیدم خوبیاش فقط همین حس و حال حالاس...قساوت قلبی که قبلا نبودم و حاصل عقله..نرمی بیخود قلبی که دیگه نیست.
و خلاصه اینکه حالا که دارم میرم و نمیدونم برمیگردم یا نه یه چی دارم فقط بگم:
...وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدی کَیْدَ الْخائِنینَ وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحیمٌ ..
شاید من بخشیده شم از طرف او که باید..و امیدوارم هم...
اما خودم نمیبخشم.
و نباید ببخشم.
فقط دو دستی واگذار کردم.
گفتن قبل از عمل حمام کنید.
به حمام نگاه میکنم. تمیز و خوب.
دوش رو باز میکنم..نه باز نمیکنم. ور میرم باش. قلقش نمیاد دستم..اینطوری..اونطوری..باز نمیشه...یکی میزنم تو سرش باز میشه..بعد راز در یه پیچ کوچولوی ناز بود. آها.
بوآخشی عزیزوم..من عادت دارم بزنم تو سر شیر و لولههای خونه.
سرم رو میشورم..از همونی که رو سرم میکشم به دس و پام زود...زیر آب میرم..بعد حوله میام بیرون.
سال میگه شامپو نبود که ..شامپو نبردی چرا.
- چرا بود..
- نبود بابا
نگاه میکنم تو حموم..نشونش میدم کدوم رو میگم.
نگام میکنه: اون مایع دشوییه..دقت نکردی؟
- نه حواسم نبود..مهم نیس..نرم بود..
- یعنی وایتکسم بود میریختی رو سرت
- نه دیگه اون رو از بوش متوجه میشدم..
- روش رو نخوندی؟
- نه والا..
- میکشی آدم رو تو..
- خدا نکنه جوون..
خواهرم گوشی رو میاره. خواهرها زنگ زدن!
باریکلا وبلاگ!..خوندنش یه وقتایی از طرف دیگران خوبه ها...
یکیاشون گفته که بله یادمه سر نانا میگفت نباید استرس داشته باشم..اگه داشته باشم چرخهی معکوس داره..عمل و جراحی خراب میشه..
چه دل خوشی هم داشتم مینشستم سخنرانی میکردم اون موقع.
از صبح بسته شدم به محلولی که باید کار روغن کرچک رو بکنه...نه به اون فجاعت ...نشستهام روبروی دشویی. هر بار موقع رفتن، یه چی میگم که سال و خواهرم میخندن خیلی ...سال و خواهرم و نانا رفتن دور بزنن...به خودم نگاه میکنم..تو آینه. خوبم، بد نیستم.
دیروز مهناز اومده بود...موهام رو مرتب کرده بود. زیرابرو..پشت لب...تن و دستا و فلان..گفته بود بعضی زنها رو سه بار برمیدارم دستاشون رو که تمیز شه...گفته بودم اونا موهای سرشون هم بهتره...گفت آره مثل بُز. نمیدونستم تعریف یا ذم..خندهام گرفته بود و دیدم خود مهناز نخندید. شاید تعریف بوده. بدم نمیاومد موهای سرم عین بز باشه اگه قرار بود پرپشت باشه..حالا بدن رو میزدی دیگه.
- ولی خانوم اونا زود درمیاد..
بم میگه خانوم..میخندم از دست خانوم گفتنش.
- باشه ...موهای سره که به چشم میاد..موهای دست و پا رو کی میبینه آخه؟
- مهندس؛ خانوم...برای مهندس خوبه خانوم..
- برو بابا مهناز...
- خانوم بخدا من خونهی خیلیها میرم...میدونم مهمه خانوم..
- حال داری مهناز..از وقتی مریض شدم موهای سرم ضعیف شد...
- خوب میشی خانوم..موهاتم خوب میشه..
- مثل بز؟!
میخندم.
جدی تایید میکنه:
موهای بز خیلی قویه خانوم..خوبه..
- باشه...انشالا بز بشم..
برای سال تعریف میکنم..
- بزغاله که هستی..
امروز خواهرم روغن زیتون رو ماساژ داد بدنم رو..گفت چه نرمی...گفتم نرمی به درد نخور...
گفت خیلی هم خوب...
یادم افتاد دیروز به مهماندار موقع پیاده شدن گفته بودم: خسته نباشید.
برای اولینبار در عمرم.
سال نیشگون گرفته بود..
- زبون درنیاریها بعد از عمل..همونطوری چوکولو و بیزبون بمون..خوبه.
- برو بابا.
- ببین...بیین. زبون دراوردی ...نمیگفتی قبلا اینطوری میخندیدی.
میخندم.
خواهرم و نانا رفته بودن سر وقت فریزر تو بالکن و ماهی عجیبی دراورده بود...گفتم ماهی شماله فکر کنم..
بعد کیسهای پر از کلهماهی کشیدن بیرون و گفتن این رو...خواهرم گفت واااای...ندیده بودم. گربه دارن؟!
گفتم خودشون گربهان...
زن یک شمالی واقعی بود.
یادم افتاد دیروز مادرم گفته بود نمیدونی چه خورشتی با کله ماهی پختم...خورش قرمز با کله ماهی...حال میده...مادرم شمالی نبود. یه جنوبیِ درست و حسابیه اتفاقا...کلهی ماهیا رو هیچ وقت تو عمرش دور ننداخته خلافِ من.
ندیده و نخورده میدونستم خورش کله ماهی جنوب چه فاجعهای میتونه باشه از شدت بو.
با کلهی ماهی شمالی چه میکردن؟
نمیدونستم.
علاقهای نداشتم بدونم. بشون گفتم جون ندارم هی دنبالتون بدوم که چیزی رو جابهجا نکنید و نریزید به هم.
که نانا گفت واااای ماما...
که نانا سومین یخچال خونه رو پر از ترشی سیر دید..تا لبه..
خواهرم گفت یکیاش رو باز کنیم؟
گفتم اصلا.
چه جای خوب و زن تمیزی.
لابد کارگر داره..گرچه خیلی از ظرفای میلیونی رو اگه مفت هم بم میدادن نمیبردم..فکر اینکه تو خونهام یه شکلات خوری سفید دور نقرهای داشته باشم ...خخخییییلیییی زرق و برق و اینا..
نانا گفت ماما اون مبلا شبیه مبلای خونهی ضیغمه نه؟!
یاد خونهی ضیغم افتادم..شباهت داشتن...یه دست مبل سلطنتی اونطوری داشتن ضیغم اینا..کاناپههای راحتی قهوهای بودن..
اگه اینجا مال من بود..یه دس راحتی آبی میخریدم..خدا میدونس چقدر اینجا شلوغ و چیزای ریز ریزوی رنگی داشت لابد...
و زن میاومد خونهام با خواهرش میگفتن: چه دوشنبهبازاری...هیچ سلیقه سرش نمیشه خواهر جان...رنگ..رنگ...رنگ...عروسیه؟!..شالاش رو نگا کن...روتختیاش...هند اومدیم مگه؟!..
اینا رو با لهجهی شمالی تصور میکنم.
من و اون فرق داشتیم.
و اون لطف کرده بود رام داده بود خونهاش و اعتماد کرده بود...ممنون بودم و با این وجود خواهرم رفته بود با دخترم تو اتاق یکی از دخترا، یه جعبه بزرگ ساق دست و یقه زاپاس پیدا کرده بودن..کلی ساق و یقههایی که سال عاشقشون بود..خواهرم به دستای نانا میبست ساقا رو و نانا با چادری که رو تنش زار میزد قر میداد برای باباش:
سلام بابا از حجابم راضی هستی؟
سال خندید.
- دخترت رو نگا..
نگاش کردم.
به عکس دخترای زن با چشمای آبی و خاکستریاشون نگاه کردم..چشمای مشکی نانا..
شمال ...جنوب..
چشمای دختربچهها قشنگه.
سال ماشین رو قبول نکرد..گف از روندن اینجا خوشش نمیاد..خواهرم و نانا دویده بودن تو اتاقا...چادرای دخترای مرد آویزون..چادرای براق و آستیندار..همسن نانا و بنند.
کمی کوچیکتر.
تا بیام بگم نریزید به هم و نگردید تو وسایل...رفته بودن کلیپسای کوچولوی زن رو از بغل میز برداشته بودن ..میخندیدن که از اینا که میزنن زیر روسری...
وای سال با کیا دوستی تو...
غش کرده بودن از خنده.
خوب یارو دولتیه...مذهبی هم هس...مثلا چه طوری تیپ کنن و لباس بپوشن پس؟
کتابخونهاش رو نگاه کردم..ردیف اول شیعه و سخنان امام علی و حافظ و مولانا و اینا بود..دومی بهجت و سخنان بهجت و سومی کتاب کوچولویی داشت در مورد رفتار و واکنش در قبال رفتار..
بغلشم کتابی از عبدالکریم سروش..در مورد مولانا و شمس...با ماژیک نارنجی جابهجا جملات نشانهگذاری شده بود...
کتاب رو گذاشتم سر جا و به نانا و خواهرم گفتم نگردید و نریزید به هم وسایل رو که خواهرم کمد لباس زن رو باز کرده بود دامن و کت زری دوزی و پولکداری به رنگ سیاه دراورده بود...و غش کرده بود از خنده..از همون مدل کرم..سورمهای و زرشکی داشت...خندهام رو خوردم و گفتم بیرون..در اتاق خواب هم ببندید...
بعد دور از چشمشون سایز شلوار زن رو چک کردم...اوفیییییییششششششششش پنجاه و دو.
خونهی دوستش که کارهی مهمی است اندر این مرز و بوم یه موزهی حسابیه.
مبلهای سلطنتی که ازشون متنفر بودم و هستم و تا دم مرگ خواهم بود احتمالا. با نیمتاجهایی طلایی روی هر کدوم از مبلها. گل میز طلایی و فلان..تابلوهایی با همون قاب طلایی..قابهایی از فرش...فرشتابلو؟ چیچی لو؟ نمیدونم.گلدانهایی با لالههای مصنوعی قرمز و زرد و سفید. بوفه و سفال و چینی لالجین...گلدونهایی توی شیشهی لطفا دست نزنید بدون برچسب البته.
شمعدونهایی طلایی..نقرهای..قالیهای آبی قشنگ بودن. دقت کرده بود زن که آبی سلطنتی به اون قهوهای طلایی میاد اما شدت رنگ طلایی در اطراف و سرهای شیر و تاجها و فلان چشم رو اذیت میکرد.
اغراق شده بود در تزیین.
و تکرار سفال و چینی ...فقط رنگشون فرق میکرد.
مسی..نقرهای و فلان..
آشپزخونه پردهی کرم قهوهای گلدار...شبیه پردهی سالنهای پذیرایی...
تابلوی خطی با نوشتهی اگه معشوق پا نداد دو دست باش بخواب وابستهات میشه و فلان..
زنِ توی خونه خوب نگاه کرده بود به دیگران...دقت کرده بود دوستان والامقام شوهر چی چیده بودن زنهاشون..زنهای همرده با شوهرها.
سال گفته بود زن از یکی از شهرهای کوچک شمال اومده بود.
شهری که در موردش بخش هم میگفتن. مرد حساس بود زنی غیرشاغل و خونهدار داشته باشه وقت برای بزرگ کردن بچهها و پذیرایی از مهمانهای مهم داشته باشه.
سال گفت یارو میگفت تو بچهی اینجا نیستی که بدونی کرایهاش چقدره...گفتم من از راهنمایی تا دانشگام رو اینجا بودم...در رو کوبید رف..چمدونا رو گذاش زمین.
دس به پهلو ایستاد...
نگاه کرد اطراف رو:
چه کرده این جواد...آره بابا ریاست از همون اولشم به شکمش میاومد.
میخنده.
فکر میکنم اگرم نحسی ازدواج با من نمیگرفتت الانم اینجا بودی و حتما جای خیلی بهتر...
چه کنیم جوون.
شرمنده ..خوبیامون که نرسید بت. شرمون تا بخوای گرفتت.
خونهی دوستش جای خوبی بود.
همون قدیما اون طرفا با بن میرفتیم..سال به نانا دانشکدهاش رو نشون داد.
اینجا درس میخوندم نانا.
نانا خندید.
اون مسیری که وقتی عقدی بودیم و بعدش رو پیاده میرفتیم دیدم. حس و حال بررسیاش رو نداشتم. خیلی چیزا اهمیتش رو از دست داده. انگار هر چی بزرگ بشی خاطرهها زرق و برقش رو از دست بده و به واقعیت نزدیکتر بشه.
زمانی از اینجا با مردی که ازدواج کرده بودم باهاش رد میشدیم. همین.
خوب جوان هم بودیم.
حالا به جوانی سابق نیستیم.
زندگی میکنیم داریم.
پیاده شدیم و سال با راننده سر کرایه کلی بحث و دعوا کرد...یک گوشه ایستادم نگاش کردم.
این مرد چقدر کم عوض شده بود. یه سری چیزا تو وجودش بود و هست که عوضشدنی نیست انگار. نمیدونم خوب یا بده این اما ثبات داره و شاید یه جور صلابت حتی.
کلا از صلابت ملت و ارتش و این سال ما...جاودانه گشت زندگی به کام ما..
این زندگی خجسته باید این...زندگی.
به زنی که پیشم نشسته بود گفتم میشه بره عقب که خواهرم بیاد پیشم چون حالم بده و باید کسی مراقبم باشه...گفت نه نمیشه..تو دلم گفتم کس مادرت و به زن عقبیه گفتم میشه جامون رو عوض کنیم. این یکی خیلی زود قبول کرد و حتی گفت چه اشکال داره و موقع بلند شدن سرش محکم خورد به بالای سرش چون ماشالا ...هیکل...هیکل.
خندهام رو خوردم و برای اولینبار به مزایای دراز نبودن پی بردم.
البته متوجه شدم بلندا اخلاق والایی دارن معمولا...یعنی به این نتیجهی لحظهای رسیدم همون موقع و زت نشسته بود جلوم فوتبال میدید تو تبلتش...یه کارهی شرکت بود چون مهماندارا براش چای اوردن خصوصی و بش رسیدن حسابی...
ها بابا ...دراز باشی..یهکارهای هم باشی تو شرکت و اخلاقتم جنتلوومن باشه...پ برا ما چایی بیارن و بیان بگن خوش اومدید پرتی وومن.
رسیدیم و نشستم رو جدول ماشین بیاد تا سال دعواهاش رو با رانندهها بکنه که یخواستن کرایه بیشتر بگیرن تا خونهی دوستش که کلید داده بودن شب بمونیم.
مردی با سبد کوچولوی گلی رد شد.
لابد رفته بود دیدن زنی.
خواهرم گفت چه سبد قشنگی...بوی ادکلن مرد تند بود و با پشتکار و اراده قدم برمیداشت. هیجان داشت.
خواهرم گفت کاش کسی برای من گل بیاره فرودگاه.
برا من اورده بودن.
حسرتش رو نداشتم.
فکرای خوبی نبود..کمی به امکان سقوط هواپیما فکر کردم...
که شام اوردن.
جوجه و برنج.
عذاب الهی نازل شد. نباید میخوردم.
سال از بالای سر غول سبز سرک کشید. که چک کنه در چه حالم..تکهای که برداشته بودم بذارم تو دهنم رو گذاشتم تو ظرف خواهرم. گفتم برای این گذاشتم..
اشاره به خواهرم.
دهنش رو باز کرد اشاره کرد بش که یعنی خود پیداست از زانوی تو.
به زنی که پیشم نشسته بود گفتم میشه بره عقب که خواهرم بیاد پیشم چون حالم بده و باید کسی مراقبم باشه...گفت نه نمیشه..تو دلم گفتم کس مادرت و به زن عقبیه گفتم میشه جامون رو عوض کنیم. این یکی خیلی زود قبول کرد و حتی گفت چه اشکال داره و موقع بلند شدن سرش محکم خورد به بالای سرش چون ماشالا ...هیکل...هیکل.
خندهام رو خوردم و برای اولینبار به مزایای دراز نبودن پی بردم.
البته متوجه شدم بلندا اخلاق والایی دارن معمولا...یعنی به این نتیجهی لحظهای رسیدم همون موقع و زن نشست جلوم فوتبال دیدن تو تبلتش...یه کارهی شرکت بود چون مهماندارا براش چای اوردن خصوصی و بش رسیدن حسابی...
ها بابا ...دراز باشی..یهکارهای هم باشی تو شرکت و اخلاقتم جنتلوومن باشه...پ برا ما چایی بیارن و بیان بگن خوش اومدید پرتی وومن.
مهماندارهای مرد گفتن بشینید بعد درست میشه..خواهرم اون ردیف نشست و وقتی دید بغل دست غول سبز نشستهام غش کرد از خنده. زیر زیری به کفش مرد نگاه کردم..مطمئنا از پنجاه و دو بزرگتر بود. بگو پای استیون سیگال.
مرد کمی بوی پیه و آبگوشت میداد.
پرسید میخوای بری پیش خواهرت بشینی؟
متوجه شده بود خواهریم. مهماندار گفت نه نمیشه. سال اومد دید کجام و قاتی کرد.
گفت اشتباه از اوناس و این رو ثابت کرد و صداش رو برد بالا و مهماندارا لج کردن و یارویی که بش سلام کردم اومد معذرت خواست خیلی آروم سال رو به نشستن کنار غول سبز راهنمایی کرد. من رو برد پیش یه زنه.
فکر میکردم تا حالا نشده سوار هواپیما تاکسی بشیم...یا بریم رستوران..یا هر جایی و سال دعوا نکنه.
محاله ممکنه.
همیشه اعتراض داره و نمیگم اشتباه میکنه.
اما غبطه میخورم به پیشتکارش.
من بودم مینشستم رو بال هواپیما میزدم رو تنهی هواپیما میگفتم: راه بیفت زبونبسته.
برای اولینبار تو عمرم به مهماندار سلام رسا، ناز بسیار مردمدار و مهربانی کردم. سال جا خورد.
ناباورانه نگام کرد.
مرد لبخند به لب گفت خوش اومدید...یه مرسی سین خفیفی هم تحویل دادم نهایتِ زنانگی و ادب...دل سال رو آتی
جلوی سال بودم..
خواستیم بشینیم که مهمانداری زن با سایهی سیاه و ممههایی در مایهی سایز پنج گفت نه نشینیم. سال رو بردن یه طرف با نانا. من یه طرف خواهرم طرف دیگه.
کی پیش من نشسته بود؟
الغول الاخضر.
سوار شدیم و مردی کلاهگیس عجیبی رو سرش بود.
خیلی تحریک شدم برش دارم. چه اتفاقی میافتاد مثلا؟
دسم میخورد میگفتم ای وای حواسم نبود..دستم هم دراز کردم..سال دستم رو گرفت...داشتیم میرفتیم بالا وگرنه جا داش گازش بگیرم.
هنوز دسش از گاز گرفتنهی دعوا با خانوادهاش خوب نشده ...باز و بستهاش که میکنه..فقط نگام میکنه.
اون موقعها که زنده بودم میخندیدم با خودم.
زین پس چه کنم؟
الله اعلم.
پیرزنی ازم پرسید پرواز ماهان کجاست؟
نمیدونستم.
سینههاش رسیده بود تا نافش و چادرش ته سرش بود.
یه کمدی مصری قدیمی بود به اسم الواد سید الشغال: سید نوکره.
سید در مصری اسمه نه به معنایی که در ایران رایجه.
خلاصه این تئاتر کمدی قدیمی رو عادل امام بازی میکنه..نوکرِ یه عده آدم ثروتمند میشه و تو جشنهای شبانه مردی رو میبینه با ظاهری بسیار فقیرانه هر دو دیقه یه بار میاد بش میگه:
ایه الگایبک هنا؟
چی تو رو اورده اینجا آخه؟ با مهر و مهربونی و همدلی آدمی از همون رده و قشر و اینا.
بعد مثلا یه ذره عدس و فلان برمیداره از آشپزخونه میاد میگه:
شویه عدس عشان العیال.
یه ذره عدس برا بچهها..اینا رو یواشکی بش میده و اینا...
تا آخرش معلوم میشه ثروتمندترین آدم جمع همونه و ..
حالا زن با اون ظاهر اومده بود سوار پرواز نفت بشه با کلی چسوی کلاهگیس به سر که رئیس اون بخش و اون بخش شرکت بودن و زنهای خوشتیپ و خوشگوز و فلان...
بش گفتم نمیدونم خاله...برو بپرس بت میگن..نشست رو صندلی...دس رو سر:
والا نمیدونم چه کنوم..
نوهاش دوید طرفش...
- بیا ...بیا...داره میره هواپیما...با سینههای شل و ولش و کیسهی بزرگ تو دسش دوید طرف در...
هی تو ذهنم ازش میپرسم: ایه الگایبک هِنا؟!
- چیزی نخوردم...این چیزی که خوردم چیز حساب نمیشه..اما تو بیماری تبعیت از قانون داری..میترسی حتی یه ذره چیزی رو زیر پا بذاری
- تو مرض قانونشکنی داری...
- من از تو بهترم و مودبتر ..من گفتم بیماری تو گفتی مرض.
- چیپس نخور...دهنت میجنبه
- کجام بجنبه پس؟
- شهرزاد تفش کن...
- باشه بابا..انگار سیانور خوردم حالا...حالا ول میکنم میرما..
- باشه برو..برو برای یه مثقال چیپس، بلیط و نوبت و همه چی رو بریز به هم...ازت برمیاد.
- دیوث کیست؟
- ربطش؟
- دیوث آن کسی است که سر یه مثقال چیپس کلاس تحلیل ریختن مسائل رو به هم برام بذاره...دستت رو باز کن.
باز کرد.
تف کردم.
پاکش کرد.
- آفرین دختر حرف گوش کنِ چوکولوی بیادب.
- اگه مردم زن میگیری؟
- نه.
- پفیوز کیست؟
میخنده.
- کیست؟
- دروغگو... ؟
- دقیقا.
با گوشت و کمی از چربیاش.
پیانو.
کلا کارهای این نوازنده رو دوست دارم.
ترانهای هستSarere Hofen Mernem
و ترانهی دیگه هست به نام ای سبزهرو..یا اسمر اللون
اینا هم خوبن.
از لینا شامامیان.
در ترانهی پایین یه قصه داریم.
حول یا غنام- لینا شامامیان
اولش زن از چوپون نامه و پیام یار رو میخواد و اینکه اون رو دیده یا نه..میخونیمش:
حول یا غنام بات الیله هین: چوپون! یه شب رو اینجا بمون
گولی یا غنام بالا شایف حبی وین: چوپون بم بگو معشوقم رو ندیدی؟
گولی یا غنام شایف حبی وین: چوپون عشقم رو جایی ندیدی؟
عاهدنی المحبوب یجینی ایلاقینی:محبوبم با من قرار گذاش که بیاد ببیندم
مالوا یا غنام مالوا ماتوافینی: چوپون چی شده که نمیاد ببیندم
یا زینت العُربان ببصم بیدنی: ای زیباترینِ عربها با ده انگشتم انگشت میزنم که تو دیدی اون رو
چوپان جواب میده:
علی الغدیر المی غافی شفت الزین: نزدیک آبگیر دیدمش زیبا رو که خوابش برده بود
زن میگه:ایطول عمرک یا غنام ردت روحی لیه: خدا عمر طولانی بهات بده چوپون
گولی بالا ابای عین شفتوا اب ایه میه: بم بگو با کدوم چشم محبوبم رو دیدی؟...نزدیک کدوم چشمه
کان گلبی گبل وصولک مشوی ابنار شوی: قبل از رسیدنت قلبم با آتیشش کبابِ کباب شده بود
لا باکل و لا بشرب بگالی یومین: دو روزه نه آب میخورم نه غذا
چوپون میگه:
الله ایصبر العاشگ یا اخت العربان: خدا به عاشق صبر بده ای خواهرِ عرب
الله ایجمعک بحبیب گلبک تحظی و ایحظی فیک و اتعیشوا فی امان: انشالا که بش برسی و بت برسه و با هم به خوشی و امنیت زندگی کنید
و بعد از رفتن زن میگه:
روحی الله کون معاکی بلکی تلاگی زیی: برو خدا به همرات ...هیچ وقت مثل من پیدا نمیکنی
یههو متوجه میشیم که خود پیامآور و پیامبر دو یار، عاشق زن هست و صبر رو برای خودش هم طلب کرده بود.
اینم دوست دارم.
این ترانه رو لینا شامامیان خونده.
و حالا به قول بن well...well...well
اگه زورنی رو با صدای فیروز شنیده باشیدش با صدای امیمه خلیل هم بشنویدش.
امروزیتر و فانتزیتره.
اینجا میتونید بشنوید و دانلودش کنید.
زورنی کل سنه مره حرام تنسونی بلمره: سالی یه بار دیدنم بیاید خدا رو خوش نمیاد کلا فراموشم کنید
حرام: حرامه
انا عملت ایه فیکم تشاکونی و اشاکیم: من با شما چیکار کردم..هی ازم گله میکنید و هی از شما گله میکنم
انا الی عمری انادیکم..حرام تنسونی بلمره: من که یه عمره دارم صداتون میکنم...خدا رو خوش نمیاد که کلا فراموشم کنید
یا قلبی علی الی مالوش حد طول عمروا ینسی الوقت: طفلی اونی که هیشکی رو نداره و همهی عمر داره وقت رو میپیچونه که فراموش کنه چقدر تنهاس
و تجری دمعتوا علی الخد بس فی حالوا...حرام تنسونی بلمره: و اشکش جاریه اما تنهایی...خدا رو خوش نمیاد فراموشم کنید..
حرامه.
من که خیلی خوشم میاد ازش و هی میشنومش..موقع کار کردن تو آشپزخونه وقتی زنده بودم و آشپزی میکردم.
اما یه ترانه هست که خیلیها خوندنش از جمله فیروز.
توش قصهی باحالی داره و من خیلی خوشم میاد ازش و امیمه خلیل هم خیلی خوب خوندتش و من دوسش دارم..:
الحلوة دی قامت تعجن فی البدریه : این خوشکل خانوم از سحر بلند شده خمیر رو آماده کنه
و الدیک بینده کو کو کو کو بالفجریه: و خروس صبح زود داره قوقولی قوقو میخونه
یللا بنا على باب الله: بلند شیم الهی به امید تو بگیم
یا صنایعیه: کارگرا بلند شیم
یجعل صباحک: انشالا صبحت به خیر باشه
صباح الخیر
یا اصطه عطیه: اوسا عطیه
الصبر طیب عال: صبر چیز خوب و عالیای هس
ایه غیر الاحوال: چی حال رو عوض کرده؟
یا اللی معاک المال: ای کسی که پول داری
برضه الفقیر له رب کریم: فقیر هم برای خودش خدایی داره
ماتشد حیلک یا بوصالح: زود باش ابوصلاح...بگو یاخدا بلند شو دیگه
و اضربها صرمها اتعیش مرتاح: با کفش بزن تو سر زندگی رامت میشه...بیخیالی طی کن و تق نزن راحت زندگی میکنی
خللی اتکالک عالفتاح: توکل کن به خدای فتاح
الشمس طلعت و المای بیجری: آفتاب دراومده و آب جاریه
ایجری لرزقلک خلیهه علی الله: برو دنبال روزیات بسپرش به خدا
آدم زندگی میکنه این ترانه رو..غناء داره.
یادم رفت از امیمه خلیل نام ببرم و مارسیل خلیفه البته.
تمام ترانههایی که این زن خونده رو دوست دارم
مثلا یا حبیبی که اصلش رو اسمهان خونده و با صدای این امیمه خلیل هم چیزی از قشنگیاش کم نشده...و الحلوه دی راحت تعجن
و عودهای مارسل خلیفه..یکی دوتا خوانندهی مستقل هستن مثل؟
سُعاد ماسی طبعا.
هبه طوجی
و لینا شامامیان..
****
ترانهای که من خیلی خیلی از قبلنهای قبلن دوست داشتم و دارم و باش حال میکنم یا حبیبی هست از امیمه خلیل معمولا دیگران علیرغم تفاوت زبان دوستش داشتن.
یا حبیبی- امیمه خلیل
یا حبیبی: عزیزم
تعال الحقنی شوف الی جرالی: بیا به دادم برس ببین چی به سرم اومده
من بعدک: بعد از تو
سهرانه من ودی بناجی خیالک: شب رو بیدار موندم از عشقم و دارم با خیالت مناجات میکنم
مین قدک؟ کی مثل توه؟
و انا کاتمه غرامی و غرامی هالکنی: من عشقم رو پنهان کردم و عشقم من رو هلاک کرده
و لا عندی لا اب و لا ام و لا عم اشکیلوا : نه بابا و نه مامان و نه عمو و نه برادری که بتونم شکایت کنم پیششون
نار حبک: از آتش عشقت
ابعت مراسیل و اکتب جوابات اشکیلک و اتذلل: پیام میدم و نامه مینویسم و خودم رو ذلیل میکنم
ساکته و صابره و راضیه ابحوالک: ساکتم و صبوری میکنم و راضیام از کارات
من الاول: از همون اول
و آنه کاتمه غرامی و غرامی هالکنی: من عشقم رو کتمان کردم و عشقم هلاکم کرده
و افیدک بحیاتی و روحی و اهلی و مالی : زندگی و روح و خونواده و پولم رو در راه تو فدا میکنم
و لا تسئل: و تو حال من رو نمیپرسی
روحی و قلبی و جسمی و عقلی و جمالی : و روح و قلب و تن و عقل و زیباییم
فی یدک: تو دست توه
محتاره اعمل ایه: حیونم که چیکار کنم
فی دلالک؟: تو ناز کردنت برام
و اصدک: و بیاعتناییات بم
لیه اخبی غرامی و غرامی هالکنی: چرا باید عشقم رو پنهون کنم و عشقم من رو کشته
لااشکی و ابکی و احکی بلکی یا غزالی : اتفاقا میخوام شکایت کنم و گریه کنم و بگم ...شاید که ای غزال من
ایلین قلبک: قلبت نرم بشه...
آهنگش قشنگه ...
اون قافیههای توش هم.
بین ایرانیا سرهنگ کوروس زاده؟
اون رو دوس دارم.
یکی دیگه هم بود..که میخونه باغ مست و فلان مست و من مست و حتی بلبلان باغ هم مست
یکی دیگه هم بود یادم نیست...قدیمیه.
اونم دوست دارم.
امی واینهاوس رو یکی دوتا از ترانههاش رو دوست دارم.
وقتی میخونه لاوو ایز لوزینگ گیم و اینا..
مریت بدیار الولف لن ولفی غایب: از دیار یارم رد شدم و محبوبم نبود
من اسعد الایام المحب ملگی الحبایب: از بهترین روزهای عاشق دیدن کساییه که دوسشون داره
مشتاگ و ابگلبی الهب: مشتاقم و قلبم پر از آتیشه
بیدک الحب انکتب: با دست تو عشق نوشته شد
یا حاضر ابگلبی الوفی: ای کسی که تو قلب وفادارم حاضری
و عن عینی غایب: و از چشمم غایبی
ولهانه روحی الشوفتک تروی عطشهه: روحم تشنهاش برات و میخواد سیراب بشه
روحی حمامه ابدنیتک: روحم کبوتره تو دنیای تو
و امضیعه عشهه: که آشیانهاش رو گم کرده باشه
و الگلب شوگه و اللهفته: قلبم شوق و دلتنگیاش
لهفه غریب الدیرته: مثل دلتنگی غریبهائیه که برای دیارش دلتنگی میکنه
کل ظنی ویاک انسعد: همهی آرزوم این بود که بات خوشبخت شم
یا ورد ما کانت اعتقد حتی انت تجرح: گل من نمیدونستم حتی تو زخمی میکنی
ابعیونی غیرک ما حله: به جز تو کسی به چشمم نیومد
حبک ابگلبی امدلله: عشقت رو تو قلبم لوس میکنم
مریت
گفتید از کدوم خوانندههای عراقی خوشم میاد
این رو البته عربا میپرسند.
خوب ناظمالغزالی رو که حتی غیرعربا معمولا خوششون میاد. اونم بهخاطر فرهنگ و ادبیات عالیاشه و تلفظ صحیح و سلیس واژههاس طوری که بعد از گذشت شصت پنجاه ...باید فکر کنم اول مینوشتم پنجاه بعد شصت...سال از بعضی ترانههاش هنوز برای جوونا جذابیت داره. چیز درست اصالتش رو حفظ میکنه و جذابیتش رو.
فاضل عواد رو هم دوست دارم. اونم دبیر ادبیات بود مثل ناظم. صوفی هم هست و سرودهای صوفیانه میخونه. دلیلش این هم هست. ترانههاش مهر داره.
یه خوانندهی نابینا بود به اسم سعدی البیاتی این رو هم دوست داشتم.
داخل حسن قدیمیه خیلی و جنوب عراقه و خیلی شبیه پدربزرگم و اینا بود...صدای بم خش دار پیرمردانهاش..خیلی شط و نخلدار و گرم و زخمیه صداش...برای همین خوشم میاد.
دیگه؟
از خوانندههای عرب هم فیروز هست.
فیروز رو دوست دارم.
گاهی شده هم عبدالحلیم رو گوش بدم. امکلثوم رو هم حسش پیش بیاد گوش میدم..اما معتاد نیستم بش و تعصب داشته باشم رو صداش...چون معمولا ام کلثوم گوش بدهها دیگه چیزی جز اون نمیشنون...خوب به قول خود مصریا یکی از هرم هشتم یا هفتمه..یا نمیدونم چندمشونه.
واقعا طربناکه و ..هرم اوناس هرم من نیست.
محمد عبدالوهاب رو هم بعضی ترانههاش رو میشنوم اینا مدارس موسیقی بودن و اصالت خوبی دارن.
فرید الاطرش..و خواهرش اسمهان.
سمیره توفیق هم میشنوم گاهی..
نجات الصغیره..
قدیمیا رو بیشتر میشنوم..
تو جدیدها:
شیرین عبدالوهاب صداش رو دوست دارم...گرم و با محبته. ..صدای جنات رو دوست دارم..بعضی ترانههای الیسا..گاهی کارول سماحه و یارا میشنوم...بعضی ترانههای نانسی..بعضیهاش تک آهنگه از کسی و باید یادم بیاد.
دیگه؟
هدی سعد گاهی.
فضل شاکر رو قبل از اینکه سلفی بشه میشنیدم.
صداهای مردونهی جدید رو دوست ندارم معمولا..
ایرانیا:
معمولا سال چیزی بذاره باش میشنوم مگر اینکه خیلی داد بزنه یارو..آآآآآآآآ بکنه که سرم درد میگیره و نمیفهممش...
سراج رو دوست دارم. شجریان رو اگه سال بشنوه غر میزنم ولی ته دلم خوشم میاد...شهرام ناظری میشنوم گاهی...دیگه؟
مختاباد بعضیاش رو..بعضیای افتخاری رو..
جدیدا رو نمیشناسم..گاهی کسی چیزی معرفی میکنه میذارمش تو فولدر ایرانیا...خوب باشه میشنوم..
به طور عام موسیقی اقوام و اینا رو هم معمولا دوس دارم.
خارجی هم رپ اینا سردر نمیارم..قدیمیا رو میشنوم..اگه بذارن.
ها..اون چیزا رو میشنیدم بیتلها..یستردیاشون رو.
دالیدا رو میشنوم...ترانههای عربیاش رو بیشتر.
گاهی هم با بچهها هر چی بشنون میشنوم من. معمولا سلیقهاشون خوبه. تک آهنگ از کسی.
بعضی ترانههای نامجو..و اون یارو کیه صداش میلرزه؟ که میخونه کو یارم یارم کو...اون رو دوست دارم...بعضیهای فرهاد رو...و کوروش یغمایی؟..همون که سیبیل داره و موهاش بلنده..که میخونه گفتم برم سفر فراموشت کنم و نشد و اینا...یادم رف الان اسمش.
تو فولدر ایرانیاس.
تو زنها سیما بینا میشنوم.
شماعیزاده رو بعضیهاش رو دوس دارم..معین رو...بندری هم خوشم میاد.
داریوش رو اون آلبومش هست که میخونه من از فلانجا سمت تو سرازیرم..مال همین اواخر...که میگه من از تو راه برگشتی ندارم و اینا. یه خواننده هم هست میخونه ..کوهن فک کنم..لئونارد کوهن..اونم خوشم میاد.
یکی از خواهرام که خیلی خارجیه و همهاش خارجی میشنوه هم گاهی برامون چیز خارجی معرفی میکنه..نمیدونم زیاد چی میگن اما خوبه
یونانی و اسپانیایی و اینا...فرانسوی هم یکی هست میخونه ایزابل...ایزابل..تو من رو کشتی ایزابل...شارلز نمیدونم کی کی..
اونم دوس دارم.
سرم درد گرفت دیگه.
نمیتونم کسی رو معرفی کنم واقعا...چون زیاد میشنوم...برای همین طفره رفتم از جواب دادن به این سئوال.