فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

سر آرزو  رو خوردم با حرفام اونم ..


ور ور ور

الان زنی اومد شبیه رضا کیانیان ....عصبی و تلخ و شدید.

به من و آرزو با غضب نگریست ....خو بابا داریم فقط آروم حرف می زنیم می خندیم .

به آرزو گفتم سینما برو هستی؟ فیلم بین؟

ایرانی مخصوصا؟

ک گفت.....یعنی اولش یه دل سیر خندید و گفت خدا نکشدت _خیلی ناز گفت این رو باید تمرین کنم مثل همون بگمش_ چی میخوای بگی؟

گفتم یه حبه قند رو ببین.

گفت باشه عزیزم.

آخی عزیزم.....تو عمرم کسی اینقدر زود بام موافقت نکرده بود و بلافاصله  بم نگفته باشه عزیزم.شیرین شد دلم.عقده اش رو داشتم این هوا.

خدایا شورگت.

اردک ایشششششی اومد برامون سرشار ز عشوه

من رو به آرزو خطاب به اردک گفتم جاااااااااااان؟ خیلی کش دار و مامان.

که آرزو مرده از،خنده گفت تا حالا تو عمرش دعوا نکرده ....دعوا شد چی؟ گفتم نمیشه بابا .چرا دعوا بشه همه انسانیم اردک نیستیم که.

از قبل هم تو گوش آرزو گفته بودم اردک کیه و چرا و اون گفت وای مامانش.

خوب حالا ارز و.داره میپرسه که چی می نویسم گفتم هیچی و گفت چرا هر کدوم از انگشتام یه رنگه گفتم میترسم فرصت نشه همه رو بزنم و گفت ب نظر ش بچه دار میشه ؟ ک با احساس امامزادگی گفتم حتما و گفت برای چی این جام ک نگفتم و عوضش پرسیدم جنوب اومدی؟

زود سوالی ک پرسیده بود رو یادش رفت و گفت آره و حرف آخر سر به صلابت ملت و ارتش و فلان مردای عرب رسید که آیا واقعا راسته شایعه ها ؟ 

تو گوشش پچ پچ کردم و بلند خندید و اردک قات قات عصبی ای هم کرد حاصل بی نزاکتی ما.

دارم به زنی نگاه می کنم که خمیازه ی سوم رو کشید. از نیم رخ لباش شبیه اردکه.

با نفرت ب زن بغل دستم  نگاه میکنه زن بغل دستم  النگو داره شیشتا و یه تک پوش و دوتا انگشتر.

ازش پرسیدم از کجا خریده ؟ گفت کریمخان. آدرس داد .

دارم باش تند تند حرف میزنم و می خندم ....اسمش  آرزوه ازم کوچیکتر یعنی در حد نوزاده و بچه اش نشده ....تو این فاصله اونقدر باش خندیدم که اردک عزیز الانه که قات قات کنان بمون حمله کنه 

آرزو جان شماره اش رو هم داد که سی و کردم .

بم  گفت شبیه دوست دوران دبستانشم اسم دوستش ندا بوده و سبزه بوده و همیشه می خندوندتش بعد رفته ازدواج کرده رفته شیراز

گفتم عکس داری ازش ؟

گفت آره گوشی رو آورد نشون داد 

ولک خو ایجنیفرلوپزه -صورتش_ اگه من اینطوری ام پس علی الدنیا السلام.


امروز  ناهار پختم....خوب شد...بعد از مدت‌ها آشپزی کردم ....سوپ و برنج و فلان .سال با اولین لقمه گفت شکر خدا دست‌پختت رو خوردم باز. 


بعد برای دخترا رفتم یه سری ادکلن خوشبوی کوچولوی تو کیفی خریدم که تو همون بیمارستان دقت کرده بودم پرستارا  زدن ازش ....برا خواهرهام.


رفتم پارک لاله برای نانا و بن کفش و کیف مدرسه خریدم حراجی ....خوب می‌داد .همون رو تو مغازه هفتاد هشتاد تو نمایشگاه می داد سی و چی ....خیلی شیک‌پیک نیس ولی خوبه ....بن از شیشم تا حالا کیف نگرفته نانا از پیش دبستانی.

آخی .عربها.یادشون بخیر.می گفتن پیش دبیرستانی.

حالا برم برا زن هاشم پزش رو بدم که از طهرونه...نمی‌گمم از حراجی که.می‌گم با دوستم که وجود خارجی نداره رفتم از بوتیک «تاپ و شلوارک پوشانِ ویژه»  خرید کردم.دوست نامرئی‌ام  یه زن مجرده که تنها زندگی می‌کنه و همیشه در حال خارجه. یه ماشین بادمجونی رنگ داره که با نوک ممه اش رنگش رو ست کرده.

ولک آخه نمی دونی سعاد زن هاشم چقدر می‌میره رو ست کردن.

از تاپ شلوارک بیشتر.

بعد هم یه دستبند قرمز خریدم  که رنگش ب لاکم می‌اومد زنه می‌گفت صدفه.کذب محض.


اما قشنگ بود یه گوشواره هم خریدم آبی اشکی از یکشنبه ی گذشته تا حالا گوشواره گوشم نبود. فحشم ندید چون می‌خوام بگم باز لاک خریدم ...یه دونه اش رو فقط نانا انتخاب کرد.

یه لیموناد شیشه ای خوردم ....یه هات داگ آشغالی... پاستیل ترش و شیرین  به هزار طعم و رنگ و شکل ...کمی آدم‌ها رو نگاه کردم که دیدن نداشتن و نانا هم اعتراض کرد که من هم مادرم؟  که می‌رم برای خودم لیموناد و یه کیسه پاستیل و هات داگ می‌خرم و برای اون حتی چیزبرگر با کاهو نمی‌خرم.

محل هاپو بش ندادم ...یه ذره بازی کرد و گفت می‌شه از پاستیلام بچشه اونم بم یخمک می‌ده گفتم از سبز سفیدا آره اما از نواری‌های پهن صورتی هرگز.


یخمکشم چشیدم تعریفی نبود.

الانم بخیه‌ها رو کشیدن جاش مُوثوضه.

منتظرم دکتر بیاد و بم بگه برای باقی زندگیم چه کنم چاره کنم که دست خر تو دستمه.

سال اخلاق تندی با آدما داره. شوخیا و لحنش خیلی جدیه. این اواخر ایوب رو رنجونده. موقع اومدن ایوب خرما می‌خواست برای دوستش بفرسته. سال دراومد تند گفت بار می‌خوای بذاری رو دوشمون؟..خیلی تند. این لحن شوخی‌اشه. ایوب رنجید..چون حساس و خاله‌زنک و عمو‌مردکه در این زمینه.
برام مهم نیست ایوب چه احساسی پیدا کرد اما به طور کلی از وصله زدن به پاره‌گی‌هایی که سال توی روابط اجتماعی بالا میاره دست شستم. رک و راست به بقیه گفتم که خودشون مشکلات‌شون رو با طرز برخورد و حرف زدن سال حل کنن چون سال بچه‌ام نیست که تربیتش کنم و شونزده ساله دارم به‌اش می‌گم که بهتره گاهی برخورد ملایم‌تری داشته باشه و نداره. مخش این‌طوری برنامه‌ریزی شده و راه و منش و روشی جز همین پایه‌ریزی نشده تو وجودش.
دیشب به خواهرم پرید که تو چند ماهه ازدواج کردی؟ این‌قدر که تو حرف می‌زنی از ازدواجت پسرا از سربازی‌اشون نمی‌گن. خیلی هم تند بود حرفش و خواهره ناراحت شد.
یه تصمیم گرفتم.
  1. هیچ وقت به سال نگم حرف زدنش رو عوض کنه و هیچ وقت در مقام توجیه کردن حرفاش و برخورداش در مقابل بقیه برنیام. اگه قراره رابطه‌ای از سر حرف زدن سال خراب بشه، بذار بشه. بهتر.
  2. سعی نکنم از کسی که سال زده توی ذوقش دل‌جویی کنم. من مقصر نیستم و بهتره سال خودش گندهایی رو که می‌زنه جمع کنه. شاید بهتره یکی دوبار خورده شه تو راه گوزش اساسی و حالش گرفته شه. مثلا قهر درستی باهاش بشه یا بی‌محلی درست درمونی سرش بیاد که بدونه مردم همه مجبور نیستن فکر کنن مدلش اینه و کاری‌اش نمی‌شه کرد. تو دلش چیزی نیست.
  3. مادرم به خواهرم گفته شهرزاد رو ببوس. دیروز اومد من رو بوسید. می‌دونم اگه مادرم و دخترا بیان من رو می‌خندونن و خوب می‌شم. اما همیشه همه چی حاشیه داره. تحمل بچه‌ها رو ندارم.
  4. اگه خوب شدم نمی‌دونم کی اما دلم می‌خواست یه سفر با پدر مادرم می‌رفتم جایی. بابام خیلی گفت دوست دارم بات برم سفر. اگه مادرم بخواد نوه‌اش رو بیاره کنسلش می‌کنم.

  1.  امروز باید بخیه‌ها رو بکشن و من خیلی تب دارم. نمی‌دونم چرا این‌قدر یه‌هو تب کردم. می‌ترسسم برم مطب و دکتر ببینه خیلی تب دارم بگه باید مراقبیت بشه ازت و بستری شی. مثلا بگه بخیه‌های توی بدن نکنه عفونت کرده و از این حرفا. اصل حوصله‌ی این بساطا رو ندارم. اگه قرار بمیرم بذار بگیرم بمیرم دیگه هی هر روز هر روز یه بامبولی سوار نشه برام.
  2. تعارف و مدارا رو به کلی از دست دادم. فکر می‌کنم یه کمش لازم باشه اما لزومی نمی‌بینم مراعاتی کنم. قرار بود خواهرم و دخترش بیان مراقبم باشن. مثلا آشپزی کنه و فلان مادرم دخترش رو بگیره و اون آشپزی کنه. تصور جیغ و ویغ دخترش و شلوغی اطرافم عصبانی‌ام کرد.  می‌دونم تنها باشم برای روحیه‌ام بدتره اما این زا تحمل و مدارا کردن دعواهای خواهرم و دخترش خیلی بهتره. سول رو دوس دارم و نمی‌شه دوستش نداشت ولی اذیت می‌کنه چون بچه‌اس.
    خیلی هم برنامه‌ریزی کردن و گفتن که میام بت می‌رسیم و فلان. دیشب به خواهرم پیام دادم که نیا. حوصله‌ای برای بچه ندارم. ممنون که دوست داری پیشم باشی و کمکم کنی اما واقعا مثل قبل نیستم و شرایط سخت و سنگینی دارم. گفت دوست داشتم بیام برات آشپزی کنم گفتم منم دوست داشتم اما تحمل بچه برام سخته. مخصوصا مادرم باشه که اذیت‌کنه این قضیه.
  3. ناراحت شد؛ می‌دونم. مهم نیست.
  4. برادرم نوشته بود که دوست دارم ببینمت و دلتنگتم  فلان. نوشتم دیگه به من ابراز محبت نکنه. دوس ندارم مردی هر کی می‌خواد باشه به من بگه دوسم داره و دلتنگم هس و فلان. فعلا نیاد . من هم نمی‌رم اون‌جا هر وقت خوب شدم خودم می‌رم خونه‌ی بابام دیگران رو می‌بینم و دیگران هم من رو ببینن و پیام هم نده دیگه به من چون چک کردن گوشی برام سخته و حوصله‌ای ندارم از این بابت.
  5. نوشت: باشه. احتمالا ناراحت شد. مهم نیست.
  6. دیشب متوجه شدم که هنوز پدرم رو نبخشیدم و تا لحظه‌ای که زنده‌ام نمی‌بخشمش..فقط در موردش حرف نمی‌زدم. این رو میون تب فهمیدم وقتی توی تاریکی و هذیون نشستم و فکر کردم چرا؟
    و چراش دستم اومد. نه هیچ چیز توجیه‌اش نمی‌کنه. من نبخشیده بودمش. هنوز زخم‌هام و دردهام ازش تازه و جون‌داره فقط در موردش حرف نمی‌زدم و تا لحظه‌ای که زنده‌ام همین می‌مونه تو وجودم.
  7. فیلمای بچه‌های خواهرام قشنگه اما دیدن دویدنشون و بلند جیغ زدن و خندیدن و فلان خسته‌ام می‌کنه. از گروها اومدم بیرون. گفتم هر وقت روحیه‌ام بهتر شد برمی‌گردم.
    می‌دونم بشون برخورد چون ده بار من رو عضو اون گروهای خونوادگی پنج شش نفره کردن و هر بار خودم رو حذف کردم.
    مهم نیست. این‌طوری راحت‌ترم.
  8. دیشب به سال مهم‌ترین راز زندگی‌ام رو گفتم. رازی که این‌همه مدت در موردش سکوت کرده بودم. به‌اش گفتم که می‌دونم که می‌دونه ..مدت‌هاست می‌دونم و فکر این رو نکنه که در نظرم مرده یا نیست یا غیرت و این اراجیف این حرفای بی‌حاصلی که فایده‌ای نداره گفتن و شنیدنشون رو جمع کنیم دورش رو گره بزنیم بندازیم دور.  فقط سعی کنیم زندگی کنیم.
  9. چند بار آه عمیق کشید و نفسش سنگین شد..می‌دونم براش سخته. برای من هم سخت بود.
  10. نمی‌دونم چرا این‌قدر تب دارم.

دی‌إونه ...

نانا داره برای دیدن بن دی‌إونه می‌شه.

 می‌گه اگه دیدمش اول می‌بوسمش بعد می‌زنمش. بعدش هم کشته من رو که بریم براش چیز بخریم. برای بن.

آقای بن هم که دنیا به تخمش نیست....استخربرو و استادیوم برو و با برادر سربازم که دوشنبه می‌ره صبح تا شب کشتی بگیر و بزن و بخور و ..آخخخخخخخ ما زن‌ها با این احساسات و هورمون‌های مسخره‌ی بی‌حاصل.

زندگی سخته...خیلی خیلی سخته...واقعا سخته...

نانا داره بم می‌گه از چیزای مایوس‌کننده‌ی زندگی‌اش اینه که اولا دوستش صمیمی‌اش خیلی زوود ناراحت می‌شه و اگه بش بگی امروز نمی‌شه بیای خونه‌امون می‌گه اصلا نخواستیم و بعدشم کارتون مورد علاقه‌ی دوستش سیندرلاست.
می‌گم برو شونه بیار موهات رو شونه کنم..
از این کار خوشش نمیاد.
در حال خوندن این  آواز خوددرآوردیش می‌ره: الحیاه..صعبه...الحیاه صعبه...جدا جدا صعبه..

لمه احباب و کیف...

لو شفت برد الشته

و لسعه ظهاری الصیف

صبرک و اهی تنجلی

و اتصیر ذکری و طیف...

لتگول مو بیدی

الوکت مو بیدی...

لا اتگول مو بیدی.

رحله قطار العمر...شترید سمیهه...



به قول کوسکو در هنگام سقوط از کوه: ما می‌میریم....ما می‌میریم...یه ن می‌ذارم جلوی می‌میریمش همیشه من.

1

این رنگا رو نداشتم از داروخونه بیمارسیتان إسِدَم.



دیگه آدم رو فراشِ موته...توقع ندارید که تمیز لاک بزنه. رنگ زرد دست گواه حالِ آدمِ لاک‌زنِ.

اینستا و فلان و کانال ندارم چون بابام گیر داده بود بیا من رو عضو کن و چرا تو ایسنتای  یواشکی‌ات( که دیگه یواشکی نبود چون دخترا لو داده بودن براش) فالوم نمی‌کنی.

دیدم برا چیمه.

کلا حال نمی‌کنم با چیزی جز وبلاگ منم...قیل و قال اضافه بود. برشون داشتم.

در پاسخ به سئوالات مکرر.

ملیت من الصبر و الصبر مل منی..ردلی ربیع العمر یل مبتعد عنی


دارم می‌رقصم رو تخت....فعلا فقط بالا تنه.
روزهای بهتری در راهه...بعدش نذر دارم تا خود میکده شاد و غزل‌خوان برم...رقصان...دست و جاهای دیگر افشان هم.


ینادر ویه الهوا پُشتک یا محبوبی

نوبه شمالی الهوا..نوبه الهوا إجنوبی


لو شفت منک وفه

کُلی اصیر اشموع.

قربون گردن خودت برو.

به فیلم‌های پوتو و سول  نگا می‌کنم تو گوشیم. دخترا می‌فرستن.

سول می‌گه نانی وینش؟

پوتو فقط نگا می‌کنه با موهای فر تو هر دو فیلم صدای خفه‌ی خواهرام هست که می‌گن به خاله بگو زود بیا.

و مثلا الان من نشنیدم که مادرا دارن یاد بچه می‌دن مثل قبل وقتی زنگ می‌زدن و گوشی رو می‌دادن بچه و با  همون صدای مبهم خفه می‌گفتن:  بگو کی میای؟

خودمم وقتی بن نی‌نی بود و از تلفن کارتی قزل‌قلعه زنگ می‌زدم به مامانم آروم به بن می‌گفتم بگو خوب ؟ که لابد مادرمم می‌شنید" بگوهای" من رو. که مثلا ببینه بچه‌ام حرف می‌زنه خوشحال شه. مادرم هم قبلا گوشی رو می‌داد خواهر کوچیکه و برادر کوچیکه بام حرف بزنن.

-بیا خونه..ما کولر داریم...پس از باران می‌بینیم...تمن طماطمه پختیم....

اون اولا که رفته بودم ..


***


اینا رویادم میاد و حالا ک تنهام می‌شه قطره اشک رو برا خودش رها کرد ...سر بخوره بره تو گردن.

دکتر گفته بود تو خیلی خیلی هورمون و احساسات برات سمه.

باید همه‌ی هورمون‌ها تخلیه شه از بدنت.

بهتر.

به اندازه‌ی کافی برای تیکه‌های نون تو مسیر و گداها و سگ‌ها و نگاه‌شون و خاطره‌ها و مادرم و خواهرم و پدرم و هر چیزی که تو این دنیا بشه براش احساس خرج کرد از جمله گل و عطر و آسمون و آب و گریه کرده بودم و هورمون‌های زنانه فعال شده بود ...

همین دیروز مردی دستمال‌کاغذی می‌فروخت تو چشام نگاه کرد گفت تو رو خدا بخر.

هر وقت دیگه بود می‌خریدم 

و اگه سال‌ها قبل بود برای نگاش غصه می‌خوردم 

حالا دیدم لازم ندارم..و  نه با خریدن من ثروتمند می‌شه و نه با نخریدن من از گشنگی می‌میره .

اما با نخریدن شبیه چیزی می‌شدم که برای این دنیا مفیدتره وجودش..یعنی برای خودی که تو این دنیا باید باشه.

دلم می‌خواست تمام قلبم رو... تمام چیزهای قبل مربوط به قلبم رو از بدو تولدم تا روز جراحی ... رو خرد کنم در خودم.

عوض کنم.

لازم نیست دلم برای همه‌ی دنیا بسوزه.

خوب بود فقط که دلم برای اونایی که باید بسوزه ....اونایی که لیاقتش رو داشتن و.استحقاقش رو..دلم برای دنیایی سوخته بود که یک ذره برای من دل نسوزونده بود.. برای دردهام..غصه‌هام..رنجام...برای آدمایی دنیایی قلبم تپیده بود که در برابر من بی‌قلب‌ترین موجود دنیا شده بودن.

قبل از مرخصی یه جلسه مشاوره بود.

در مورد علل بیماریم.

علت ناشناخته اما دلیل تشدیدش و این‌که واقعا من بین بیمارهای مشابه کیس خاصی بودم رو بررسی می‌کردن. ته‌اش همه‌اش احساسات به شدت تحریک شده و درگیری ذهنی و قلبی‌ام بود.

من دنیایی رو که بام بازی کرد نمی‌بخشم.

همون شب روی تخت. وقتی قبلش برگه برگه می‌بردن برای سال که رضایت بده تیکه تیکه‌ام کنن و بعد تیکه تیکه‌ها رو اوردن زیر تختم گذاشتن بشون نگاه کردم و دیدم این حاصل زندگی‌مه. خودِ تیکه تیکه شده‌ام.

خودم رو به دنیا بخشیده بودم اونم رحم نکرده بود.

قلبم رو باز کرده بودم...تنم رو باز کرده بودم..خونه‌ام رو باز کرده بودم..بیاید..ببرید و برید.
اون شب روی تخت تیکه تیکه شده و با دردی که در برابر دردهای سه سال گذشته فاجعه بود فقط به یه چیزی فکر می‌کردم  نمی‌بخشم و عوض می‌شم.
خودم رو توی چرخ‌گوشت دنیا پرت کرده بودم و چرخ شده اومده بودم بیرون.

دسته‌اش توی دست پدر مادرم بود و پایه‌ی چرخ گوشت رو سال محکم گرفته بود که توش بچرخم...بگردم..له شده و خمیر بیام بیرون.

باشه. قبول.

یک روز نمی‌دونم چی شد ..نمی‌دونم چی شد که مثل قبل نشدم. دیدم خودم کی‌ام و دیگران چی‌اند.

به بیرون نگاه می‌کردم از روی تخت به آسمون..قرمز بود...
مشاور گفته بود زخم‌های تنت جوش می‌خوره..روحیه‌ات بهتر بشه حتما زودتر از بقیه خوب می‌شی و گفته بود درت آدم قوی و مصممی می‌بینم..این‌طوری که لبات به هم فشرده شده.

مشاور زنی هم‌سن من بود. از سال خواسته بود بره بیرون. بم گفته بود باش حرف بزنم و براش بگم چی شده بود که این‌طور به قول خودش "درگیر" شدم.

حرفی باش نداشتم.

حرفی با هیچ‌کس نداشتم.

هیچ‌کس جز خودم نمی‌تونه بم کمک کنه. حرف زدن کمک می‌کنه چرا اما مثل ژلوفن. جراحی و ریشه کن کردن با خودم..این دیگه تن و جسم نیست که دکتر فرانسه رفته بخواد که زنده نگه‌ام داره...و من از پس کندن ریشه و رگ مریضی برنیام.

برام توضیح می‌داد که فعل و انفعلات زیادی توی هورمونات رخ داده بود... که بله بم بگو آخه دختر ...حرف بزن...شوهرت تو شرح حال نوشته که سه ساله اخیر این‌طور از پا افتادی...بگو باید کمک بشی..مراکز ریکاوری و نمی‌دونم چی‌چی داریم.

من خیلی خیلی خیلی خیلی حرف زده بودم دیگه.

خودشون داشتن می‌گفتن سه سال. ریاضیم خوب نیست که ضرب کنم ببینم سه سال چند روز و چند شب و چند ساعت و چند فلان می‌شه.

بس بود دیگه حرف زدن.

چیزی نبود که بخوام به کسی بگم. همه‌ی چیزها رو با همون تیکه‌ها بریده بودم درش رو بسته بودم داده بودم بندازن دور.

دیشب خواهرم بعد از مدت‌ها بم زنگ زد و گریه می‌کرد..می‌گفت اگه خوب شدی بت می‌گم چطوری بودی...که صبح که سرت رو بلند می‌کردی تا شب فقط حرف یه چیز رو می‌زدی.
گفتم این حرف‌ها اذیتم می‌کنه ادامه نده.

واقعا چرا باید به حرفایی که اذیتم می‌کرد گوش بدم؟



سال روزی یه آمپول باید بم تزریق کنه.

تو بازو که خون لخته نشه.

هر روز که این کار رو میکنه بعدش رو موها م رو می بوسه می ره.

به همین زودی این بوسه ی روی موها جز روتین تزریقات شد.

درد من توی این خونه تشکشه. با فنرهای بیرون زده و قیژقیژ تختش.

میدونم میگذره و با توجه به آنچه گذشت این چیزی نیست ولی با این وجود فنرهای بیرون زده ی تخت و کمردرد و فلان و ....

و دارم فکر میکنم شکر که سال شوهر منه.

وقت هایی هم هست که بیدار می شی یا بیدار می مونی ارد یا درد یا مثلا از ....درد.

می بینی که کسی نیست که کمکت کنه بلند شی یا بنشینی ....خوابند چون.

اینجور وقتها از اینکه آرنج داری که بتونی بش تکیه کنی برگردی خوشحالی.

آرنج و ساعد  خودت ...تکیه گاه خودت زخمی و.بی،منت.

امروز یه زنه بودش اصل جنس. گوزوووووووو.

تا روز قیامت باید واو گوزوش رو بکشی.

نه؛ جلوم نگوزیده بود که بش گفتم گوزو...این‌جام مث این‌که بالا شهره...چون سگ دارن ...نه مثل سگای طرف ما...شپشو و چسو..نه بابا..پشمالو..کوچولو...سفید..ناز با پایپون و ماشینای خفن...نمی‌دونم راسش واقعا هس یا نه..از نظر من هر جا سگ داشته باشن و ماشینای خفن و دختراش پلاستیکی اُ  پسراش شلوار چسبون پاچه کوتاه انگار ریده باشن تو خودشون بالا شهره...تقصیر خودم نیس. به قول شادمهر ساده بگم دهاتی‌ام..گرچه بوی عرق هم نمی‌ده تنم الحمدلله.
سال گف این‌جا بالا شهر حساب می‌شه..من بالا پایین شهر رو بلد نیسم اما زنه ...حالا زنه هم خو نباید در موردش بگی...باید بگی دختره...رو این چیزا بود که زیرش چرخ داره ..الانم اسمش یادم رفته..نه استوکر..یه چی دیگه بود از اون ارذل‌تر...چراغ داره و روشن می‌شه و تشکیلات و اینا...بی‌چاره سینو تخمشم فروخت پولش رو جمع کنه و نشده..هفصد هشصد نهصده فک کنم...حالا هر چی...زنه رد شد...نزدیک بود بم بخوره..من اگه مریض نبودم باکیم نبود..بذار رد شه بم بخوره اُ یه بوس هم روش...مِی بخیلم؟..بذار مردم خوش باشن..ولی خو پیاده‌رو رو نخریدی که قشنگ مهربون من.

من دارم رد می‌شم اینم خورد بم..یعنی کشیدم خودم کنار وگرنه رفته بود تو بخیه‌ها..گفتم هوشششش....نمی‌گیرن چیه..به خر می‌گن. کلا حَیون...برگشت چی؟

گفتم هوووشششش...نگام کرد گف  حمال...
نمی‌دونم چرا هم با وجود توبه از بد و بیراه و فلان گفتم خو خایه‌های آقات رو حمل نکردم بذارم تو کون ننه‌ات...چن نفری از ملت از جمله یه لعبت بند‌کار مذکر ریشو  که ربط بلوز صورتی‌اش رو به شمایل مردانه‌اش نفهمیدم خندیدن...که سال گف بریم دیگه..
سال و خواهرم گفتن بیا بریم...مریضی دوره نقاهت داری.

خو واقعا چرا بم گف حمال؟

فقط گفته بودم هوشششش...می‌تونس یه صدایی شبیه صدای موتور دربیاره خفیف...این مخصوص آب خوردن بزه.

این به اون در...
گفتن اگه بتون بدی کردن به مثلش مقابله کنید.  می‌پرسیدی هوششش یعنی چی می‌گفتم بت ما رو به خیر ننه‌ات رو به سلامت.

باز برگش رسید طرف ما عمدا لنگش رو باز کرد...

یعنی وجدانا به مادرش ظلم کردم حالا؟!

إی کاره می‌کونی؟ دوختار عاموت روسوآ می‌کونی..این نباید دهنشه کاهگل بگیرن به قول عروس آتش..باید در چونش کاهگل بگیرن همون موقع که لنگ‌یه می‌ده بالا...خو باشه حالا گوزیدی بوش رو پخش نکن..نگه‌اش دار برا تناسب اندامت لازم می‌شه.

ولی صورتش قشنگ بود.

گفتم اینم بگم تهمت نباشه.

چیه می‌نویسم آخر شب با این زخمام..



نزدیک خونه رفته بودیم قدم بزنیم.

روبروی جگرکی ایستادیم.

دختری لاغر خیلی لاغر و خوش‌لباس اومد بیرون.
مثلا به جرگا و خوش‌گوشتا و گوجه‌ها و کبابا نگاه می‌کنم گفتم: قِبولت داروم...تیپت قشنگه...خوشوم میاد از لباسات کوکا..اما خو تو سیخی...مثِ همی سیخایی..فرقت با مو اینه که مو هم سیخوم..تو سیخ خالی هسی ..مو سیخ گوجه..

خواهرم نگام کرد و منفجر شد...نمی‌دونم چم شد که نمی‌تونستم حرف نزنم و نخندیم..فقط دس رو دلم می‌ذاشتم جای زخما درد نگیره.

خواهرم گف تو متنای جناب خان رو می‌نویسی؟
بعد یکی رد شد...چوب..استلک به قول نانا...برادرم زنگ زده بود...گوشی رو داد بم سال...گفتم سلام...گفت چه سلام محکمی..دوی استقامت بودی...؟!
گفتم نه‌والله  دارم تِرجمه می‌کنم چی می‌گه این عزیزمون...
خندید که کدوم عزیز...

گفتم پسر بیت‌پور دیدی؟

گفت ها

گفتم رو تهرانی‌اش...

می‌گیره چی می‌گم و می‌خندیم...گفت با بن امروز رفتن استادیوم..بن انشاءاله فحش هم نداده و رفته استخر..گفتم بش فقط بگوش تا مادرت برنگشته زن نگیر فقط...گرفتی بچه‌دار نشو..همه کار خو کردی...
بعد خواهرم می‌گفت چرا برادرام این‌قدر بات خوبن...گفتم نمی‌دونم..گف من می‌دونم چون هر چی بت می‌گن درشت‌ترش رو بشون می‌گی..

شنیده بود که برادرم گفته بود امر حاجه؟ گفتم: خادمک عینی...البته باید می‌گفتم خادمتک اما صد سال برم خادمه‌اش بشم..این خادمک مثل نوکرم چاکرم تعارف مردونه‌اس...جدی نیس چون زنم..برادرم گف دینایی کلوخی..

گفتم چاقویی تا دسته تو دل

می‌خندید برادرم که صبر کن بنویسمش...از کجا اوردیش..گفتم ولک تهرونه.
نمی‌دونم خلاصه مام روزگار تلگنه‌ای داریم برای خودمون. می‌گذرونیمش. یه روز اون رومون..یه روز ما روش.



بعد پرستار اومده بود به من گفته بود

شوهرت همیشه این‌طوریه؟
برای این‌که دست از سرم برداره و نگه حرف نمی‌زنی  و ارتباط نمی‌گیری و رو اعصابی و فلان گفتم آره..این‌طوریه. گفت سیاست نداره.

خواستم بگم مثل خودم..حرفم نیومد.
پرستار با سرم ور می‌رفت و من فکر می‌کردم خیلی خیلی خیلی بچه بودم سه چهار ساله که پدرم یادم می‌داد اذا کان الکلام من فضه فلسکوت من ذهب.

چقدر درست می‌گفت و کاش می‌شد و می‌تونستم همیشه به‌اش عمل کنم.
اینم جز ای‌کاش‌های محال زندگیه تقر یبا.

لااقل همیشه و با هر کس.

و سال علیرغم تموم این‌ها همون ساله. تو بیمارستان با سوپروایزر دعواش شد. می‌خواست بمونه. خوب این خلاف قانونه چون بخش زنانه. اما می‌شد با نرم‌زبانی و به قول خودشون سیاست و فلان بمونه.

با سوپروایزر دعواش شد. ثابت کرد که به جز اون مردای زیادی از شبای قبل موندن اما دلیل واضحی برای اثبات عملی و فنی این مطلب نداشت چون اون ساعت مردا نبودن و ازشون عکس و فیلم نداشت...به قول خودش: مدرک.

داد و بیداد و سر و صدا.
پرستاری که به حرف نزدن من گیر می‌داد اشاره کرده بوده به‌اش از دور که بحث نکن و فقط بمون. یواشکی جایی برو بشین و بیرون نرو.

همین.

به‌ات هم گفت برو بگو چشم و نرو.

سال؟

سال.


یا جمرة حنینی ...

انشدک لو مشیت ابضعنی و اتیسر

تگدر تنهض اتشد الضعن تگدر؟

عنی  گمت یا اباالفضل حامیت..


  1. سال احساس می‌کنه شکم زده.
  2. دارم دابسمش خیلی اطواری رو ترانه‌ی ضوه خدک می‌کنم...خیلی هم ادایی و نصفشم که یادم می‌ره..اما خوبم..می‌گه سورمه رنگ داده به چشمات.
  3. رنگ لاک سرخابی دوست دارم.
  4. خواهرم گفت اگه ناخونام این‌طور بودن بشون می‌نازیدم..حوصله‌ی نازیدن به ناخونام رو ندارم..اما دوس دارم سال بشون بنازه.
  5. سال از نت این‌جا با پشتکار یه فیلم مزخرف از بهرام رادان دانلود کرده می‌خواد باش ببینم...من فیلمی که مرداش بهرام رادان باشن نمی‌بینم....علکی.
  6. سال می‌گه بریم فروشنده رو ببینم...حالا آیه نازل نشده با این وضع بخیه‌ها برم سینما...حتما باید لگدی آرنجی کوفتی بره تو زخمم اصغر فرهادی که اوسکار اون سال بون نیاز به تایید من گرفت دیگه حالا من فروشنده رو هم ندیدم، ندیدم.
  7. سال می‌گه کی  دوباره می‌رقصی؟ می‌گم من ننه‌ام رقاصه یا ننه‌ات؟ می‌گه بیا خوب شد...ولک با خونواده چی‌کار داری...راس می‌گه.
  8. برادرم نوشته شهرزاد الهی دورت بگردم...حالم بد شد. نمی‌دونم چرا. بلد نیستم مورد دور گشتن الهی‌های آدما قرار بگیرم احتمالا.
  9. امروز سال موقع بیرون رفتن از اتاقی که درش رو تخت بودم یه‌هو برگشت نگا نکن. پشتش رو می‌گفت. گفتم چی‌کارت دارم...تو عمرم کون برزیلی ندیدم یعنی؟
  10. گفت نه خودم آخه تو حموم به سایه‌ام دقت کردم دیدم حق با توئه...گفتم لامصب به خودت رحم کن جوون.
  11.  می‌رم لب بالام رو پروتز می‌کنم..پس فقط تهرانیا؟ خودشون؟ باسناشون؟
  12. باسن مفرده یا جمع؟
  13.  می‌گن سیزده نحسه چیزی ندارم اضافه کنم.

ولک ما غیرک ابدنیای یحلالی

دارم به ماه نگاه می‌کنم..دست زیر چانه زده...

ضوه خدک مدری ضوه الگمرا...

واقعا هم از نظر زردی و لک و پیس مریضی به گُمَر شباهت دارم.

کمی هم دمبه ممبه رو تکون می‌دم چون می‌دونم سال داره نگام می‌کنه...

نمی‌تونم لوس شم و زیاد افسرده شم و بمونم و مریض.

باید سرپا باشم...

از کنار سال رد می‌شم عین مردای عرب وقتی به زن تپل مپل عبایی می‌رسن و موچ می‌‎کشن که یعنی عجب کلوچه‌ای... موچ می‌کشم: ولک ما غیرک ابدنیای یحلالی...ما غیرک بدنیای یحلالی...

قلپ قلپ چای می‌خوره اُ می‌گه ماشالا محسن... ها همی‌طوری می‌خوامت...
دس زیر دل گرفته می‌گم چاکریم زری.


از موهام تعریف می‌کنه. از مجعد بودن‌شون..نرمی‌اشون..بوشون..
اون روز تو بیمارستان خوواهر زنی که پیشم بستری شده بود با گیسویی به پهنای چند طناب کت و کلفت و مشکی...بلند و قوی با بلوز سفید و شلوار سیاه پیشش می‌اومد و می‌رفت...من حالا که عکسایی رو که خواهرم ازم گرفته بود رو می‌بینم چیزی جز مرده نیستم. رنگی از خود زرد زردتر..لب‌هایی خشک باریک و چسبیده به هم..موهایی چسبیده و خشک و چشم‌هایی ورم‌کرده و پوستی واقعا مرده.
توی این دنیا نیستم.
اون روز دختر پیش ما می‌رفت و می‌اومد.
پرستارها به غنچه‌های گل می‌موندن بعضیاشون از قشنگی و تازگی. آرایش‌کرده، معطر، و خوش‌برخورد معمولا...دست کشیده بود روی سرم:
موهاتم قشنگ شده ها...چه خوبی...اگه خوب شدی کوتاشون نمی‌کنیا...
فکر کنم سرم رو تکون داده بودم یعنی باشه.
که گفت چوکولو چطور موافقت می‌کنه هم..حرف‌گوش‌کن و دستم رو بوسیده بود ..
بعد پرستار گفته بود  دستت رو باز کن...دنبال رگ بود..وقتی رفته بود کبودی رو بوسیده بود گفته بود عجوزه دردت اورد قشنگم؟
خنده‌ام گرفته بود.
من قشنگش بودم؟!...من؟! با اون صورت و ریخت؟ اون عجوزه بود؟
چرا بش نمی‌اومد که دروغ بگه.
من دوس‌داشتنی‌ بودم براش؟ حتی تو اون حالت؟ ...
پرستارها به من می‌گفتن ساده‌ای ها...باور نکنی مردا رو...فیلم‌هاشونو...
خوب نمی‌تونستم سال رو باور نکنم. سال ربطی به بقیه‌ی مردا نداشت.
بقیه‌ی مردا باورنکردنی بودن حتما...شاید..نمی‌دونم...سال رو نمی‌تونی باور نکنی.
یکی‌اشون گفت: خوب مخ این مردا رو می‌زنید عاشق‌تون می‌شن.
من؟ مخِ سال؟...مگه زدنی بود؟
نوشته بودم من رو می‌گیری؟ گرفت.
تمام.

بعدازظهر خوابم برد و خواب دیدم توی راهرویی هستم که تخت‌هایی روان میان و می‌رن توش..بی که کسی هلشون بده..من روی تخت بودم...یکی از تختا...خواب بودم و وقتی بیدار شدم دیدم توی بدنم خالیه..

وقتی بیدار شدم غروب بود..خونه تاریک...چشم به دیوار سیمانی بیرون بود...باد خوبی می‌اومد...خونه بوی بخور صندل می‌داد که دیروز از جایی خریدم..

بعد یاد حرف دکتر افتادم که گفته بود من فکر کردم آخه تو چقدر درد می‌کشیدی....دکتر به سال گفته بود این خیلی درد می‌کشیده...خیلی درد می‌کشیده...می‌گفت بیماری توی پات و کمرت و همه جا خزیده بود..
هی برمی‌گشت به من می‌گفت مدل تو ندیدم...تو خیلی درد می‌کشیدی ..
بعد اشکم بعد از مدت‌ها اومد...آره من خیلی درد می‌کشیدم...خیلی درد می‌کشیدم...خیلی درد می‌کشیدم...من خیلی درد می‌کشیدم..

سال تحملش کم شده. با این‌که من بیمارم و جراحی شده هی باید به اون امیدواری بدم...حساس شده..تا گریه کردم و دید اشکم اومده افسرده شد...شاید فکر می‌کنه کم‌کاری کرده...مراقب نبوده و جدی نگرفته رفتنم رو پیش دکتر..نمی‌دونم شاید چون دکتر جا خورده بود و خودش و دستیاراش شوکه شده بودند و سال رو ترسونده بودند که اون‌جوری پیش نرفت که فکرش رو می‌کردن..
احساس می‌کنم باید برای سال هم مادری کنم و با همین زخم‌ها اونم خوبش کنم...انگار زخم‌هایی که اون برداشته حتی از مال من دردناک‌ترند.

نمی‌دونم این خوبه یا بد فقط دیگه نمی‌شه جلوش ناراحت شد و ازش دل‌گرمی گرفت. قوی نیست اونقدار دیگه مثل قبل.

باید بخندی براش و اون قربون صدقه‎ی موهات بره.

از بین تموم بلغ‌های دنیا

به نانا می‌گم بغلم کن.
سرم رو بغل می‌کنه. می‌گه از بین  بلغای دنیا بیشتر دوس دارم سرت رو بلغ کنم. بوی موهات خوبه.

می‌ذارم سرم رو به قول خودش بلغ کنه.

بوی موهای خودشم خوبه.

اگه تو بچه ام نبودی و دوستش نداشتی.


نانا شب و روز داره داستانای اسپانج‌باب رو تعریف می‌کنه.

اگه بچه نداشتم لابد مثل آدم‌های بچه‌ندار که برای جشن تولد بچه‌های مردم می‌مونن چی ببرن منم هدیه‌های بی‌ربط می‌بردم. شاید پول می‌دادم تو تولدا...شایدم موقع دادن کادو می‌گفتم آقا من بچه ندارم نمی‌دونستم چی بگیرم امیدوارم خیلی آبروریزی نباشه هدیه‌ام و همه برام بیشتر دس می‌زدن بابت این حرفم..

و حالا اگه بچه‌دار نبودم و بلخصوص  نانادار نبودم و از عشق عمیق نانا به اسپانج‌باب آگاه نبودم از این‌همه وراجی سمجانه‌اش در مورد اسپانج‌باب و بامزه‌گی عجیبش از نظر اون و همه‌ی چیزای خوب دیگه اش به ستوه می‌اومدم و جیغ می‌زدم گور بابای اون مربع زرد دندونی دماغ شیپوری احمقم کردن..
حالا با تمام زخم‌ها و درد بش می‌گم: جدی؟! اسپانج‌باب شیطون...اصلا فکر نمی‌کردم این‌قدر شیطنت کنه...
اونم می‌پره چند بار تو هوا : منم...منم...منم اصلا  فکر نمی‌کردم ...
تو دلم هم دارم به اون مربع زرد و ستاره‌ی دریایی خپل چاق که دوستشه، فحش‌های دنیا رو می‌دم.

سرخوش و بی درد

می‌رم تو بالکن.

از دار دنیا تو این خونه فقط یه رکابی دارم که همون رو اوردم دم اومدن فقط  و حالا شب و روز همون رو تنمه. به ردیف ماشینای پایین نگاه می‌کنم و زن‌هایی که میان و می‌رن و روی تن‌شون جای چهار زخم عمیق ندارن که شبیه سوراخ می‌مونن نه زخم.
حالا وحی منزل هم نیومده که اگر تو زخمی داشته باشی خانمِ زخمی کل جهانیان را زخم بردارد.

خوب بله و بعضی زخم‌ها رو هم نمی‌شه دید و من با زخم‌هایی در اطراف بدن و میانه‌ی بدن و بازوها و آرنج‌ها و...به زن‌هایی نگاه می‌کنم که با کفش‌های پاشنه بلند تق تقی خودشون راه می‌رن و من رو نمی‌بینن این بالا و اگه هم ببینن خوب که چی. چه اهمیتی داره و کجای زندگی‌اشونه این دیدنه.

اونا در این خیابونا می‌رن و میان و من توی این بالکن باریک ..
سوت.

خواهرم سوت زده..زنی برمی گرده سمت بالا نگامون می‌کنه.

خواهرم می‌خنده.

قهقهه می‌زنه. مردی رد می‌شه و خواهرم باز سوت می‌زنه..بازوهام رو می‌چلونه  می‌گه یه تپلوی زخمی داریم این‌جا ... مرد یه کم سر بلند می‌کنه و راهش رو می‌گیره می‌ره.

دیده ما رو ..نشنیده چی گفته خواهرم.

لابد فکر کرده سرخوش و بی‌درد.

خواهرم که می‌چلونه بازوهام رو نمی‌گم که چقدر درد گرفته پهلوی سوراخم.


دل می گه و پا می ده و من هم نشستم روبروت


این‌جا جز چنتا پی‌پیِ  سبزسفید  پرنده و چنتا چنار روبرو منظره‌ی خاصی نمی‌بینم. چرا البته؛ برج میلاد هست و  پنج شش‌تا چنار که انگار کافه‌ای جایی هستن و شبا ازش صدای موسیقی میاد. هر شب همون ساعت و همون موسیقیا. از تولد تولد تولدت مبارک شروع می‌شه و معمولا چنتایی دس تو هوا تکون می‌خوره و بعد به یه دل می‌گه برم برم تا آخرش که ای ایران ای مرز پر گهر هست. وسطش چنتا سنتی هست و چنتایی هم دامبولی دومبول.

بوی قرمه‌سبزی هم هست البته. چنتا تخت و اینا.

نوازنده‌ها رو نمی‌بینم.
هر شب تصورشون می‌کنم که موقع اومدن به این‌جا آماده می‌شن. بدون این‌که با هم هماهنگ کنن می‌دونن سر چه ساعتی کدوم آهنگ رو بزنن و خواننده کی واقعا مایه بذاره از صداش و کی فقط لب تکون بده...همون آهنگای هر شب رو می‌زنن...و بعد دم و دسگاشون رو جمع می‌کنن..انعامی که احتمالا گرفتن رو تقسیم می‌کنن و رویاهای فردینی خودشون رو پای همون چنارا می‌تکونن می‌رن.
دلم قرمه‌سبزی نجیب آریایی هم می‌خواد البته.

از جی میل ها و پیغامها ممنون.

برای تک تک جواب دادن خسته ام.

فقط،می تونم بگم دلگرمی هستید

آره نداشتم ازشون.

مرخص شدم بالاخره.

با چیزهایی که الان توی ذهنم روشن نیست و بعدها لابد به مرور یادم میاد.

رفتم داروخونه.

دختر توی داروخونه دهنش کمی باز بود..خوب خودم رو توی آینه دیدم و گفتم این جنازه چند وقته از گور فرار کرده.

گفتم لاکاش رو بیاره.

سفید اکلیلی...طلایی..بادمجونی..صورتی اکلیلی..سرخابی...رژی صورتی خریدم.

سال من رو نشوند تو سالن تا ماشین رو بیاره..نمی‌تونستم خم شم..کیفم رو با زانو بالا دادم. لاک‌ها رسید به دستم..درشون اوردم..بوشون تند بود...گلو و ششم پر از خلط بیهوشی بود و اگه سرفه می‌کردم به بخیه فشار می‌اومد.. لاک زدم..
سال وقتی اومد داشتم ناخون دست ورم کرده‌ی چپ رو می‌زدم..بادمجونی.

سال گفت بد جا پارک کردم دستم رو گرفت رفتیم..

وقتی راه افتاد گفتم قشنگن؟

گفت آره. نداشتی ازشون.

قطامش

مردی با کت و شلوار سرمه‌ای براق گوشی به دست روبه پنجره‌ای که ازش کوه دیده می‌شه حرف می‌زنه.

- کوه هم داره...بعد تِرانیا مایه مخسره ای‌کنن می‌گن پشت‌کویی ..خودشون که پشت کویی‌ترن...
بلند خندید.
تفکرات روشنی داشت فقط *قُطامش رو بیشتر باید می‌کرد.
صداش خیلی بلند بود..خیلی خیلی بلند.


* از یکی پرسیده بودن سریال امام علی چطوره؟ گفته قطامش رو زیاد کنید خوبه.

بابا من هوشنگ واسکی هستم.


بیرون رفتم کمی..چند قدم.

زنی فرهنگی اثاث خونه‌اش رو فروخته بود که پدر هشتاد و چند ساله‌اش رو که پنج در صد احتمال زنده موندنش بود رو بده جراحی کنن.

پرستاری که دسته‌های بزرگ و چند صد تومنی گل رو می‌برد تو راهرو از کنار من رد شد:
دختر کم‍‌حرفمون چطوره؟

تو دلم می‌گم : پاره‌یه..ایه ایه ایه..دختر کم‌حرف‌شون.

من دختر کم‌حرف و پرحرف هیشکی نیستم.

من هوشنگ واکسی هستم.

جسارتا اون نسکافه

- احمد آقا جسارتا اون نسکافه رو هم زدید؟

- بله بله...

می‌ده دستش. دوست ِ زن علنا برای شوهر زن عشوه میاد..

حرف همه‌اش از پوله.

و پچ پچ زن‌ها در مورد اینه که چطور کارت‌های بیشتری از شوهرها داشته باشن با رمزهاشون البته.

..
پرستار به من گفت حرف نمی‌زنی؟ نه؟!

لج کرده بود با من.

نگاهش کردم.

- دارم چیز یاد می‌گیرم.

خندید بلند.

نستلتُن یا شیخ...نستلتُن.

زن بغل دستی با شوهرش که می‌گفت سوئیس جلسه داره حرف می‌زدن. باورم نشده بود همسن منه. فکر کردم مثلا بیست و سه چهار ساله..پسری سه ساله داشت رایان نام.
لنگش بیرون بود.
تمام ملاقاتی‌هاش با حداقل لباس نشسته بودن. سال سیخ پشت کرده بود به‌اشون و به من نگاه می‌کرد و غر می‌زد از دست این کثافتا دیسک کمرش برگشته. نمی‌دونه چطور بشینه نبیندشون.
می‌خندیدم اگه خوب بودم.
زن به من گفت می‌شه شهره بذاره؟ گفتم بذاره.
گفت نسکافه بخورم...نخواستم.
ملاقاتی‌های زن با کمرهای خیلی باریک و باسن‌های عجیب که به اون باریکی کمر نمی‌اومد می‌رفتن و می‌اومدن و خواهرم تو گوشم می‌‌گفت همه‌اش پلاستیکه.
دوست داشتم بخندم ولی درد داشتم.
شوهر زن برای دوست زن نسکافه ریخت:
- فرانک نسکافه می‌خوری؟
سوئیس..نسکافه..شاید ده بار نسکافه نسکافه کردن..شاید ربطی به نستله داشتن.

اگر می‌خندیدم، گریه می‌کردم.

آدم‌های معمولی زنگ می‌زدند.

شریفه خیاط...مهناز آرایشگر..زن هاشم..آدم‌های کمی که وبلاگ رو می‌خونن و شماره رو دارن...سال روی موهام رو بوسید: صورتش خیس بود.

-چوکولوی شیطون...نگفته بودی کسی جز من دوستت داره.
نگاش می‌کردم.

دلم می‌خواست بخندم اما اگر می‌خندیدم گریه می‌کردم و نمی‌خواستم گریه کنم. نه چون فقط که بخیه‌ها پاره می‌‍شد. چون خیلی دیگه گریه کرده بودم.

نمی‌خواستم گریه کنم یا دوست داشته بشم دیگه.

می‌خواستم برم زود لاک بخرم از داروخونه‌ی بیمارستان.

رادیوی بخش بلند می‌گفت:

ذات آدم‌ها در تنش ساخته نمی‌شه. در تنش نشون داده می‌شه.

آدم‌ها زنگ می‌زدند.

سعاد زن هاشم، آدم‌های مجازی، خواهرها ...مادرم...زیاد آدم نمی‌شناسم. اما الکم را برداشتم.

توی ذهنم آدم‌ها را از شب یکشنبه الک کردم.

دوست‌ها ماندند.

دوست‌نماها ریختند.

پرستار به من نق می‌زد که حرف نمی‌زنی چرا.

با گوشی‌ات کار کن. بخور. راه برو.

من خیلی بی‌جوون بودم. خیلی بی‌جون.  هیچ‌کس نمی‌تونست حدس بزنه چقدر خسته‌ام.

به لب‌هام دست کشید  و گفت خیلی خشکه..تب داری..مایعات بخور.

دستشویی رفتن مرگ بود..رگ‌هام مثل رگ‌های بابای بابام که همیشه مادرم بابت‌شون دستم می‌انداخت ننازک بود. پاره می‌شدن..سرم نمی‌گرفتن..از مچ، باز، آرنج..از سر انگشت رگ می‌گرفتن و سرم نمی‌رفت..فقط چشم‌هام رو می‌بستم و فکر می‌کردم به زن بغل دستی که می‌گفت بچه‌ی اولش یه کیلو بوده دنیا اومده و اون‌قدر تغذیه‎‌اش خوب بوده که مونده بچه‌اهه.

تغذیه، مراقبت، ..چیزهای دیگه برای خود.

من هیچ وقت ...شرایطش رو نداشتم.

یاد هم نگرفتم.

به خودم گفتم یه روز خوب می‌شم.



بله ما مثل همیشه..من و سال تنها بودیم.
خوب تنها یعنی بدون یار و یاورهای انسانی. 

و نانا گوشه‌ای ایستاده بود...دوست نداشتم من رو اون‌طور ببینه..به خواهرم گفتم ببرش جایی..جایی نبود برای بردنش.
ما مثل همیشه ..

شب نمی‌دونم کی بود که نانا نقاشی کشیده بود:
مامانی در حال پرواز کلی قلب ریز دور و برش بود..ابر..

با خودکار روی برگه‌ی شطرنجی بیمارستان.

برام نوشته بود ماما اَحبچ.
تصمیم گرفتم دو دستی بچسبم به زنده شدن.

هنوز نمی‌دونم چرا نمردم.

نمی‌دونم.

هی سال رو می‌دیدم که بالا سرمه و زنی مسن از شهری دیگه به‌اش دل‌داری می‌داد...ما چقدر تنها بودیم.

من باید می‌مردم..یعنی اوضاع طوری پیش رفت که قاعدتا باید می‌مردم.

دعای مادرم؟ بابام؟ دیگران که گفتن دعا کردن؟ بچه‌هام؟ نمی‌دونم. اما خواب دیدم. وقتی تب پایین نیومد...وقتی یه پرستار چیزی گفت شبیه "فیت شده دکتر" ..خواب دیدم.
خواب دیدم.
خواب دیدم روی تختم هستم.

همون تختی که داشتم روش می‌مردم. صندلی استیلی بود. نیمکت. زنی با صورت گرد قهوه‌ای رنگ و تیره. مقنعه به سر با مردی لاغر..خیلی لاغر کنارش نشسته بودن..و مردی دیگه نه به لاغری مرد قبلی هم نشسته بود و نوجوونی خیلی لاغر بین زن صورت تیره و مرد خیلی لاغر سرک کشیده بود.
همه‌اشون سیاه، مریض، تاریک و منتظر بودن. منتظر جون کندن من.

توی دست‌هاشون قوطی‌های زرد رنگی از تنم بود.
تیکه‌های تنم که گفته بودن ازم جدا شده.
تو دست تک تک شون. انگار ملاقاتی‌ام باشن و برام کمپوت اورده باشن اون‌طوری رو زانو گرفته بودن قوطی‌ها رو.

منتظر..منتظر و خسته که بمیرم.
انگار که چیزی رو که می‌خواستن ازم به دست اورده باشن و حالا منتظر بودن آخرین نفسام رو بکشم و برن...خستگی انتظار و تلخی بیماری تو صورتاشون معلوم بود.

 وقتی بیدار شدم به خواهرم گفتم:

- من رو ببخش...گاهی پشت سرت حرف زدم...تو در کنار بدی به من خوبی هم کردی، من می‌میرم..اگه تونستی من رو ببخش.

بعد نمی‌دونم چه‌ام شد.

ریختم به هم و دست و پا زدم..و پرستاری که از یکشنبه تا وقتی مرخص شدم غر زده بود ساکتی ترسیده فقط آرام‌بخش به سرم وصل می‌کرد.


خو رده شدن حق

تب پایین نمی‌اومد...می‌دونستم می‌میرم. زخم‌ها لابد عفونت می‌کرد و می‌مردم..حرف نمی‌زدم..پرستار از دستم عاصی شده بود..

- زن این‌قدر کم حرف و آروم؟ عصبی‌ام کردی...چرا ارتباط نمی‌گیری با بقیه..یه جوری اعصابم رو خرد می‌کنی..

باید به این فکر می‌کردم..یه وقتی که خوب می‌شدم. که چرا اگه حرف نزنم دیگران از دستم عصبانی می‌شن.
زن بغل دستی که پروتز باسن انجام داده بود با لهجه‌ی خیلی کش‌دار خودش گفت: آخه حرفم نزنی حقت رو می‌خورن.

فکر کردم برای این آدم با اون همه ملاقاتی‌های رنگ و ورانگ و بوس و بغل‌های زنونه مردونه و صدای شهره از گوشی و صدای خنده‌ی ویدیوهای لب دریای آتن از توی گوشیش چه حقی ممکنه خورده شه؟ حق پروتز نکردن باسن؟
نمی‌دونستم. جاش نبودم.

چیزی نگفتم به پرستار.

من حرفم نمیاد آدما. حرفام رو زدم دیگه. گوش می‌دم، نگاه می‌کنم، می‌نویسم..با آدم‌های خودم حرف می‌زنم.

دست از سرم بردار.

سوآل خوبیه

وجودم درد و مرگ و سیاهی بود.

حرف نمی‌زدم.
تب می‌کردم و پایین نمی‌آمد. دستیار دکتر آمد: خوبی؟ سرم را آوردم پایین.

- فاجعه بود...دختر فقط یه سئوال از خودم می‌کردم که این مریض چطور زندگی می‌کرده.

روم رو کردم طرف پرده‌ی نیمه پایین اومده. چطور زندگی می‌کردم؟ سئوال خوبیه.

زندگی می‌کردم؟

این با لبخند

سال هفت ساعت پشت درهای بسته گریه کرده بود.
رضایت‌نامه می‌بردند امضاء کند ...میان شوک دکتر و دستیارش و گروه عمل...

اما از کجا شروع شده بود؟

من خوب بودم.

توی راهرو..به جسدهایی که می‌رفتند و می‌آمدند نگاه می‌کردم...جسدهایی هنوز زنده می‌رفت و نیمه‌مرده برمی‌گشت. دست‌هایم نیم‌باز بود سمت بالا..به امام موسی کاظم فکر می‌کردم.
خوب بودم.و زنی پیش من بود که می‌خواست غبغب و پشت پلکش را عمل کند. زنی بالای پنجاه..مرد به او می‌گفت اذیتم کردی امروز دختر.

معجزه‌ی پول.
وقتی توی اتاق عمل از من پرسیدند چرا این‌قدر زردم یرقان دارم؟ گفتم نه فقط سه سال است خون می‌بارم و سه روز است چیزی نخورده‌ام و وقتی بیدار شدم..مرد به من گفت:
سلام با روحیه‌ترین بیمار بخش...قوی‌ترین مریض ما تویی...می‌دونی چند ساعت بیهوش بودی؟

فکر کنم سرم رو تکون دادم یعنی نه.

مرد گفت: هفت ساعت..گفت چه با من کرده بودند.

لابد خندیدم که مرد گفت: همه با گریه به هوش میان این با لبخند.....کجایی هستی؟

گفتم.

لبخند زد.

برای سال گفته بود خانمت گفته: ها بابا ما جناب خانیم..با خنده می‌میریم.
بعد سال این را با هق هق به من گفت بالای سرم.

عزیزم سال.

پس تو واقعا دوستم داشتی و ترسیده بودی.

و اگر هر کس دیگر جای من بود حالا نیم‌خیر نمی‌نشست بنویسد و بخیه‌هایش نعره بزنند وااااای و تازه گل‌میر روی تخت داشته باشد برای لپ‌تاپ.

تازه برای رعایت زیبایی متن  نیم‍‌فاصله در تایپ می‌کنم نیز هم.

چیزی جز درد.

بعد آدم می‌رسد به جایی که نیم‌خیز شدن و قورت دادن چای بدطعم، بدرنگ، سرد را از لیوان یک‌بار مصرف با نی را اوج خوشبختی بداند.
گریه کند از شوق ...
-من مثل همه‌ام...من می‌توانم چیزی قورت بدم...چیزی جز درد.

دکتر دوتا عمل طولانی و مشکل داشته.

مدیر گروه اومد ازم شرح حال گرفت.

حرفای جدیدی زد و حالم گرفت...نمیدونم چی بگم.

یاد یه  خط دعا از صحیفه سجادیه افتادم

اللهم الحمد لک ما لم ازل اتصرف فیه من سلامة بدنی.

خدایا شکرت بابت اونچه که از سلامت جسمیم باقی مونده برام ....اونقدر که بتونم با همون باقی مانده ی سلامتی کارام رو راه بندازم.