یعنی ببینید حتی رفتم آدرس هم عوض کردم اما نتونستم.
ورزش که میکنم خسته میشم با دهن باز رو تخت میافتم عین خرس ..نمیفهمم خودم رو..شاید از همین باشه.
یعنی طلسم ننوشتن سراغ من هم اومده. باید بشکونمش.
من میمیرم از نانوشتن ای دادِ بر من.
آخرش رو با صدای داریوش بخونید.
گاهی چشمم به ظاهر ابوعزرائیل میافته. در موردش سرچ کنید براتون میاد.
همون ریش. همون عمامه اما سبز( بدون اینکه بخوام حقاینیتش رو در دفاع زیر سئوال ببرم).
روشنه که این کنیه رو به عنوان نوعی کنایه و هجو و هزل به کار برده در تمسخر کثرت کنیههایی که گروه مقابل به کار برده..که حتی جایی میگه بنینعال و بنی جرزذان.
ما تو دورهی عباسیها داریم زندگی میکنیم. بنیهاشم و بنیعباس و عمامههای سیاه و سبز و شیعهکشی و سنیکشی و...
چند قرن عقبتر پرت شدیم یا اصلا بودیم و ابوبکر بغدادی فقط اومد به دنیا نشونمون داد؟
بنیدمپایی و بنیموش.
بنی یعنی فرزندان.
با دیدگاهی محلی همون نَری به لری.
نَریعیسا مثلا که فامیل رایجیه اینجا.
خطبهی ابوبکر بغدادی رو میشنیدم.
عربستان را *راسالافعی و معقل الداء( سر افعی و درد اصلی) خونده..و در مورد آلسعود گفته آل ِسلول(مرض و بیماری) خندهام میگیره. نمیدونم کجا خونده بودم که زمانه زمانهی فتنهاس. زمانه همیشه همینه بود البته. حالا رسانهها بیشتر وخامت وضع رو به چشم میاره.
ژاپن که به چین حمله کرد نوزادها و بچههای چند ساله رو روی سر نیزه بلند کرده بودند. عکسهاش هست. فقط اون موقع اینترنت نبود اینقدر تصاویر زده شه تو چشم دنیا. یا کاری که ترکها با ارامنه کردن. و کاری که خود ارامنه با بقیه(احتمالا مطمئن نیستم این رو) ..یا کاری که آلمانها با یهودیها کرد..یا کمونیستها با خانوادهی تزار یا خود تزار با زندانیها یا بنیامیه با امام حسین یا قدیمترش اون نخ از سرشونهی اسیران رد کردن شاهان ایرانی یا کاری که خواجهی تاجدار با مردم کرمان کرد و نادر با پسراش یا ظلم قاجار..یا ..یهودی ستیزی ِ کلیسا تو قرون وسطی..کاری که آمریکاییا با سرخپوستا کردن..و کاری که اروپاییا با آفریقاییها و سیاها کردن که از حیوان خیلی بدتر باهاشون برخورد میکردن...و کاری که اروپاییهای بعدا آمریکایی شده با سیاهای آمریکا کردن و کاستی که تو هند رایجه تا الان و قساوت کمونیستهای کشورای لاتین و قساوت مافیای ایتالیا و کشورای اطرافش و ..فرقههای شیطانپرستی و فرقههای خداپرستی..و آداب و رسومی که به اسم تصوف و عرفان مدتی مد میشه و باز همون دشمنای خودش رو پیدا میکنه و ...کشتار مردم تبت و کشتار مسلمانهای میانمار و کشتار فلسطینیها توسط یهودیا..و...دنیا همیشه همین بود. بدتر هم بوده.
اعتقادات و دین ...نژاد...منافع نزدیک به هم..قومیتها و طوایف..همیشه علیه هم.
در میلیمتر میلیمتر اطراف پر از دشمنیه.
همه علیه هم.
عرب و عجم و کوروش پرست و پان عرب و پان ترک و پان کرد تو همین اطراف و سنیها بین خودشون ..و جهادیها بین خودشون و شیعه و سنیها و شیعهها بین خودشون و ..اسرائیل و عربها و اسرائیل و عجمها واون ور دنیا هم ...دشمنند.
طوایف عرب عراق و کشورای عربی بین خودشون و طوایف عرب ایران اگه هم دشمنی نداشته باشن، اتحاد اونطوری هم ندارن و..آدما دنیا اومدن که دشمنی کنن گویا.
قومیتهای هر استان با هم دشمنی دارن.
هر کی هم میگه کون من بر حقه.
این وضعه کوچیکترش تو خونهی بابام هست.
این وسط مادرم از بین رفته و داره میره و البته خودش خیلی مقصره و این رو دوس داره و خواهانشه.
تو دنیای بزرگتر هم همینه.
خلاصه که خطبه رو میشنیدم و ابوبکر بغدادی به خلیجیها گفته مخنث و به ایرانیا کافر و مشرک و رافضی .. و به عربستان آل سلول و به اروپاییا صلیبی گفته و به حکام عرب جادوگر و ...
خودش کون مقدس دنیاست که قرار بهشت برین برینه رو سر ملت.
دشمن اصلی هم که رافضیها هستند..بیشترین تاکیدش بر شیعهکشی هست. که تک تک بکشید. گروه گروه بکشید.
محور اصلی جهادی که با خطبههای شورانگیزی که هواداراش رو بهاش فرا میخونه شیعهکُشیه.
یعنی اونقدر که برای شیعهکشی و غلظت در خشونت باهاشون امر میکنه در جهاد علیه آمریکا و آل سعود و کشورای خلیجی و یهودیها امر نمیکنه ..
هندونههای بزرگی هم میذاره زیر بغل سنیهای متعصب لیبی و صحرای سینا و یمن(کشتن حوثیها) و عربستان.
سلو سیوفکم(شمشیرهاتان را تیز کنید)
علیکم بلرافضه( شیعهها را بکشید)
مزقوهم اربا اربا..نقصوا علیهم عیشتم و اشغلوهم عنا بانفسهم: تکه تکهاشان کنید..زندگیشان را تلخ و سیاه کنید و سرشان را به خودشان از ما گرم کنید.
احساس خطر کرده.
دشمن اصلی ابوبکر بغدادی ایرانه.
تاکیدش بر ایرانه.
چندبار این رو به شیوههای مختلف میگه.
وقتی به تونس و مغرب میرسه از بنیعلمان نام میبره. که یعنی جهانی شدن و مادیگرایی.
دقت کردم اکثر جهادیهای از مراکشند. یعنی خیلیهاشون از مراکش و تونس هستند چون حکومتها تا قبل از انقلابای عربی شدیدا مذهبستیز بودن.
زبانها فرانسویه و اثر استعمار فرانسه مشهوده.
و چنان دعایی هم ته خطبه و سخنرانیاش میخونه که اگه بش عقیده و ارادات باشی مو بر تنت سیخ میشه. قلبت به لرزه درمیاد. اینطوریه که میگن قاتل امام علی چنان قرآن رو با سوز میخوند که سنگ به گریه درمیاومد.
و حتما به کار خودش عقیده و ایمان داشت.
داستانش یادم نیست که جوابی دقیقا به این قضیه داده میشد.
حرفی که میزنه اینه که شیعهها در گمراهی و ضلالتند. فرقهای بدعتگر و جاهلند. و برای لحظهای شک نمیکنه که حرفی که داره علیه دشمناش میزنه در مورد خودش صدق میکنه.
دیشب بحث مفصلی که ساعتها ادامه داشت با برادرم داشتم.
در مورد وضع خونه و عدم کمک کردنش به مادرم.
جالبه که هر چی در مورد دیگران میگفت به شدت و حدت در مورد خودش صدق میکرد...
اینجاس که من از عقیدهی سفت و سخت و متعصب و متصلب همیشه فراری بودم.
سرانجام بحث؟
برادرم گفت تنبله و حوصله نداره. توجیهاش اینه که افسردهاس. گفتم مادرم بمیره و بره مجردی جایی چی؟ کار خودش رو نمیکنه؟ گفت خدا بندهاش رو رها نمیکنه اون وقت یعنی تا وقتی مادرم هست میتونه ازش بهرهکشی کنه و بعدش خدا به دادش میرسه این روش و راهیه ک تمامی آدمایی که میگن کون فقط کون من در پیش گرفتن.
بههرحال برین ابوبکر که خوب میرینی..کونت جایگاهی بس والا در بهشت برین داره.
خبر پیام صوتی ابوبکر بغدادی رو میخوندم.
برای بالا بردن روحیهی سربازاش در نینوا و موصل.
بعضیا تشویق بعضیا توبیخ کرده بودن.
تشویق و توبیخ شکل اغراقیِ آبرومندانهاشه.
کامنتی اون زیر توجهام رو جلب کرد:
هیچ گی نتره بخوره، آل برده لیش.
خیالم راحت شد.
یه مدت توی بلاگفا مینویسم( کوتاه احتمالا) بعد باز میام اینجا.
دلیلی نداره.
حس بلاگفانویسی اومده سراغم.در لینک زیر بخونیدم. اگه میخونیدم.
http://womanofsmallthings.blogfa.com/
سال چای رو اورد.
صداش رو به عمد نازک کرده بود:
بفرمایید شوهرم...امیدوارم ازم راضی باشی. اونقده اینجا میشینم که بگی ازت راضیام..
خندهام گرف باز.
سرش رو خم کرده بود جلوم. یکی محکم زدم پس گردنش.
گف اجازه بدید دستت رو ببوسم...دادم و جای بوسه کاری بیادبانه کرد و من باز خندیدم.
و سیبیل هم تابوندم بعد از رفتن سال.
مردی عالم داره داداش...
گفتم داداش..
خیلی دوس دارم ادامه بدم اون که خوردی کله داش اما روم نمیشه.
شهرزاد شرمگینم دیگه.
برام نوشته که نباید اون حرف رو به موتوری میزدی گیر میداد بیشتر بت چی؟
خوب میدونستم گیر نمیده. مثل کسی که لگدش میزنی تو کونش و نمیتونه بگرده انتقام بگیره. اینجا همه هم رو میشناسن. کوچیکه و حراست باشگاه هم روبرو بود..
آدم میدونه چی رو به کی بگه و کی.
زمانی که امنه.
- برسونمت؟
- نه اما اگه سرگرمی میخوای بیا بشین رو این که شوهرم خوبش رو داره...یه مدت باش مشغول شو..حوصلهات سر نره..
انگشت وسط بود.
نیلوفره پیشم ایستاده بود..میخندید که چه زود جواب دادی..
- مِی کجایی هستی شهرزاد؟
حوصله جواب نداشتم..عوضش اتوبوس اومد..ردمون کرد..میخواستم سوت بزنم بلد نیستم...اصلا تو کار سوت اینا نیستم...حداکثر یه صدای شبهسوت درمیارم از دهنم...برخلاف توقعم یارو ایستاد...
اینقدر حس قوی بودن داشتم.
فکر کن یه اتوبوس رو...اتوبوسم نه..وَن بود.(اتوبوس نه..به قول احمدینژاد..ماشین وَنه..هشتا هم مسافر داره) ...آره..فکر کن یکیش رو با سوتت نگاه داری..
عصر ایروبیک دارم..از الان دارم فکر میکنم بزنم زیرش..
اینقدر خوشم میاد وقتی بدمینتون رو میزنم ..میپرم میزنم مربی میگه شیرررر....از اون خرغیرتشوندگان درجه یکم.
بزرگترین درد بیدوای من که درمانم هست نیز هم میدونید چیه؟
اگه گفتین؟
آوَرین...آوَرین: صبح بلند شدن.
امروز که هشت بلند شدم و رفتم پیادهروی و باشگاه اینا وقتی برگشتم خونه فقط به دیوار نگاه میکردم و یه سری توهمات رو با دس کنار میزدم از جلو چشمم.
یک ساعت و نیم فقط تو تنهایی نشسته بودم و لود میشدم..چرا دنیاتون از صبح شروع میشه؟ شب چشه مگه؟
خوبه که.
وجدانا اگه سال رو بلند نمیکردم ممکن بود تا حالا بدون شوهر مونده باشم؟
فقط پسر زایر عبدالاِحسین اومد خواسگاریم اونم چی؟ زنه به پدرم گف پدرم گف برا پسرعموش میخوامش. بعد زنه گف رفتن اول اجازه گرفتن..و مادر پسره(زنعموم که پسرش قربون دماغش بره) گفته بذار بدنش بره..اینا برای ما مناسب نیستن..(یکی دو روز پیش مادرم این خاطره رو تعریف کرد و ننهخلف گفت حالا خوب مونثه جون- زنِ پسر عموم- مناسبشونه..و وقتی داشت این رو میگفت ادای کتک خوردن زن عموم رو دراورد از دس عروسش و ساعت چهار شب تو کوچه بغل معتادا پرت شدنش..خوب کلیهاش رو ندزدیدن به قول مادرم...استغفرالا خدایا...عاقبت به خیر بشیم ناموسن...از کسی بدم نمیاد..فقط شوخی میکنم با شکل بندههات خدا....خو خدا چرا زنعموم گفته بود نه مناسبشون نیستیم...اصلش اینه...خاک تو سر ندیدهاش...بنیاد شهید بشون یه خونه داد و چنتا چیز دیگه..اینا دیگه ریدن و مالیدن..زن عموی دماغوم رو میگم...رفته دبی حالا با دخترش و داماداش پیام میده که ما مردههای دفن نشدهایم..از شدت تاثر از پول دبی یعنی...ندیدهها..)..
دیگه چنتایی هم دبنگوز بودن..یادم نمیاد..کلا ازون پرخواستگارای پر عاشق نبودم..
یعنی اگه سال رو به عقد خودم درنمیاوردم سال شوهر کی میشد؟
فکر کنم دختری به اسم ایمانه مهندس برق قدرت و بسیار چادری رو میخواسته دانشکده...دختره حالا کاناداس..اگ سال رو بلند نمیکردم شاید حالا پیشش بود...
دختره گاهی فیس بوکش رو آپ میکنه و مینویسه نازنینزهرا و معصومهالسادات...توی مهد کودک...کلی هم بچه خارجی دورشونه...یعنی چطور صداشون میزنن؟ ماسوماسیدات؟ و نازناینزارا؟
چه میدونم بابا.
سال در مورد دختره گفته بود اونقدر سر و سکاتبود که تا آخر سال نمیدونستم تو کلاسمونه...تصورش میکنم آروم و چادری و باوقار و ابهت همچون دختر شعیب با استحیاء قدم برمیداشته و سال مشکهای آب را براش میبرده میداده استاد..
مثلا جزوه مزوه اینا...
بعد سال فکر میکرده یه روز این حجم وسیع وقار و این صدف حاوی مروارید متحرک رو میارم خونه...صدف میدرم و مروارید تصاحب میکنم..هی بدر..هی تصاحب کن..هی بدر..هی تصاحب کن..تا مرواریدَکهای قشنگی به اسم نازنینزهرا و معصومهالسادات درست میشدن و سال همچون یک آدم باهوش در کنار زنی باهوش اون سوی مرزا زندگی باسواد و شادی داشتن..
و من اینجا زنِ...یعنی کی واقعا شوهرم میشد؟..خیلی دلم میخواس بدونم کی بود.
لابد لاغر و یه کم بلند و عینکی بود و به همه چیم کار داش و از همه چیم ایراد میگرف و تو خاطراتش دختری به اسم ایمانه وجود داش...
وقتی دبیرستانی بودم( یه بار ک.ک که هر وقت رفتم فرودگاه دیدمش مثلا همین چند روز پیش تو گرمایی که من رو کشته بود پالتو تنش بود...بابا مرد تنهای پالتو پوش آوای تنهاییات را شنیدیم، میگفت تو چون منزوی هستی و هیچج نرفتی خاطرات دبیرستان رو فراموش نمیکنی..خوب به نظرم بامزه بودن..کی گفته من منزویام...راستش هیچوقت نبودم..فقط چی؟ از چسب شدن همسایههایی مثل ف اینا که میان سنگ دشویی قرض میگیرن هم فرار میکنم، همین) ...
از اول.
یک دو سه. زنگ مدرسه. خانم بیا پیش. افتاد تو آتیش..تازه اون موقع صندوق فرهنگیاشم نتراشیده بودن با قاشق تا ته.
آره.
وقتی دبیرستانی بودم یه کلمه داشتیم تو متون به اسم تُتُق.
خیلی خندهدار بود.
همیشه با ط دستهدار میگفتمش. میگفتم ططق و بچهها میخندیدن...انگار در بزنن. اون صداهه رو میداد. معنیاش میشد سراپرده فک کنم.
ببینید چه زرنگم یادم مونده هنوز.
یه بار هم خانوم فلسفهامون میخواس بگه منطق گف منطوق.
نمیدونم چرا این رو گف.اما ترون مجبورم میکرد نیمکت اول بشینم که زرنگ باشم و با دختر بدا و تنبلا قاتی نشم..نمیشد بخندم زیاد. چون خانومه خیلی بداخلاق بود.
ولی سرم رو گذاشتم رو نیمکت و هی نذر کردم نگه شین چته..ترون هم میخندیدم..
سرانجام؟
بیرونمون نکردن اما به پسرعموی ترون که دبیر فیزیکمون بود شکایت کرده بود که عموزادهات خوب بود با دختری به اسم شین دوست شده و ممکنه رو آیندهاش اثر بد بذاره.
اثر بد نذاشتم..
فقط برادرش رو بلند کردم.
فکر کن همسایهی من تو تورو رو با ط دستهدار بگی.
طو طو رو..
وای کاش الن چندتا عرب دورم بودن میخندیدیم.
شما آریایی هستیم عرب نمیپرستید. حیف. شد.
موسط چیه الان اون پایین نوشتم؟
اینقدر خندیدم که دلم نخواست پاکش کنم.
- تو موسط دلم جا داری ...شهرزاد.
به سال گفتم دوستت دارم.
و اون دایرهی کممو شدهی موسط موهاش رو بوسیدم. موهاش بوی خودش رو میداد. اون بم گفت: بدَ بَدو.
گفتم چرا؟
گفت هستی دیگه.
خوب چرا سال؟
چون با من مثل الکلنگ برخورد میکنی..به بار من رو میبری تا آسمون..یه بار میزنی زمین خوردم میکنی
دلم سوخت. یه سه بار دیگه اون دایرهی کممو شدهایی که بوی سال میداد رو بوسیدم.
- غلطیدم
- کجا؟
-نه. منظورم اینه که غلطیدم با ط طهارت نه ت تنبونی...منظورم اینه که غِلط کردم...غِلط..چاووشی شنیدی میخوند: غلط کردم..غلط؟
- نه. نشنیدم..و کلا "ت"هات باید به طهارت و تمبون ربط داشته باشن..مثال دیگهای نبود؟
-پس بگم ت ترانه و ط طاهره...؟یا ت تبر و ط قطع؟
- نه..بگو ت تمبون و ط طهارت
- سال المثال نصف الکلام... چرا به شستن خود پس از پیپی و جیش میگن طهارت
- نمیدونم..اون چیه؟ ضربالمثله به عربی؟
-نه...همینطوری گفتم میشه به عنوان سخنی حکمتآموز در زمینهی علم کلام و بلاغت استفاده کنیم ازش.. چون آدم پاک میشه؟
-خودت گفتیش الان؟ موفق باشی.. نمیدونم.
- سال من هیشکیو جز تو ندارم تو دنیا
- میدونم
- سال امشب ...آخر شب اگه خیلی غمگین بودم میذاری گریه کنم پیشت؟...سال ضمنا میگن پیش مردی که دوس داری یا دوستت داره گریه نکن ازت خسته میشه..
- کی گفته؟
- بعضیا...بعضی زنها..در حال یاد دادن به بقیهی زنها آداب مرد نگهداری را..
- اگه خیلی حرف نزنی آره
- سال من پرحرفم؟
- خیلی
- سال تو قرون وسطی یه شکنجهی وحشتناکی بوده ..زنهای پرحرف رو باش شکنجه میدادن..دهنشون رو با یه چیز آهنی خیلی وحشتناک میبستن
- کجا دیدی؟
- تو ایسنتای بعضی زنها
- نبین از اینا
- سال اگه تو قرون وسطا بودیم...
- شکنجهات نمیدادم
- چیکار میکردی پس؟
-کاری نمیکردم..دراز میکشیدم رو تخت میشنیدم چی میگی...
- دمنوش خمیازهای هم برام درست میکردی؟
-چی چی؟
- سال میذاری برم سفر تنهایی؟
- پول داشته باشم آره
- تنها؟...ایسلند؟..آتلانتای ترکیه..
- آنتالیا
-ایسلند؟...ایتالیا...جزایر موسیر آبی...
- کجاس؟
- هیچجا نیس...همینطوری..مثلا یه جاییه..خوب؟ بین اممممممممممم یه جاییه شبیه اونجایی که همسایهی من توتورو زندگی میکردن..
سال چرا لیوانش رو برام نخریدی؟...سهتا ازش داش ..نذاشتی بخرم
- ماگ زیاد داری...مصرفگراییه...
- باشه..مصرف گرایی دوس دارم.
- نباید داشته باشی
- سال؟...دنیا خیلی چیزای زشت داره...ولی چیزای قشنگ هم داره..اون پاکنا یادته؟ دیروز تو شهر کتاب...چرا نذاشتی بخرم؟
- برا چیته؟
- بوش خوب بود..
- جمع کنیم پولامون رو بریم جزایر موسیر آبی
- واقعا؟
- حتما
- کلهی چکلت رو بده بابوسم قَربان
- این چ لهجهائیه؟
- لهجهی آدمای جزایر موسیر آبی.
مشخصات دادم جایی دور مچ رو پرسید.
- پونزه.
با متری که بود اونجا اندازه گرفتم.
حساب کتاب کرد..بالا رفت پایین اومد..اینور رو نگا کن قاسمی...اون ور رو نگا کن قاسمی...
نتیجه این بود که نوع اسکلت ریزه بود.
میگفت وزن زیباییام باید باشه 48! برو بینیم عمو. یه دفعه بگو هر چی تنت از راه افراط در اطعمه و اشربه به گناه از گوشت و چربی فراهم کرده آب کن و به موجودی نامرئی تبدیل شو.
عخیییی....پس من آدم ریزریزویی هستم.
به قول نانا قد یه مورشه.

مورشه: نَمله
نشستهام توی فرودگاه و دارم گرما میکشم. گرمم است.میروم توی دستشوییها آب خیلی سرد میریزم توی یقهی مانتویم از جلو. باز از عقب یقه آب سرد میریزم.
سال من را گذاشته گم و کور شده. میخواهم فحش دنیا را بدهم به خاندان غیرنبوتش...مردی عراقی نشسته روبرویم وقتی با کاغذ خودم را باد میزنم به گردنش اشاره میکند و چشم تنگ میکند...
شنیدمش که به بغل دستی گفت لون رائع
الا لعنت الله علیه...من ابا و جدا ...الی یوم الدین
حالم خوش نیست گرممه
- سال این فقط ده تومنه..نگا کن انگشتامو همهاش دهتا هزاری
- نه
- سال همهاش ده تومنه
- ده تومن نیست...صده...صد تومن
- سال همهش صد تومنه
- ده تومن و صد تومن نزد تو یکیست؟
- سال همهاش صد تومنه
- مسئله پولش نیست..خوشم نمیاد از این مانتوای جلوباز
- دیدی حتی خانم دکتر که بهترین دکتر ایرانه و منشیاش از اینا پوشیدن
- به من چه..مگه برای اونا فرقی میکنه من چی پوشیدم
- سال کسی به تو اهمیت نمیده
- میدونم.
- سال همهاش صدتومنه
- نه...تو که دیروز وقتی موقع خرید رنگ مو و کتاب و مداد شمعی فایبر کاستل قول دادی چیزی نخری
یادآوری میکنم: آش سید مهدی و سیدی موسیقی هم بود
- آفرین...اینام بود..
- باشه..خوب من قبلا به بابام قول میدادم اگه جامدادی بگیره تا آخر عمرم حتی یه پاکن ازش نمیخوام..ولی نمیشد..نمیتونستم...مجبور میشدم زیر قولم بزنم چون چیزای قشنگ میاومد..
- آره بابات چندبار گفته بود
- سال همهاش صد تومنه
- نه شهرزاد..اِ..هی نق میزنه..میگم نه ..یه بار میگم نه یعنی نه...خوشم نمیاد راه بری جلو مانتو باز...عین.....هیچی...خوشم نمیاد فقط
- ازت متنفرم
- باشه.
- جدی ها..فکر نکن برای اینه که الان نذاشتی بگیرم بعد اگه بگیری میام میگم دوستت دارم
- اینکار رو که میکنی ولی کلا نه
میایستم.
- یادته سال هشتاد و چهار یه مانتو صورتی خواستم نگرفتی...یادته؟ هر چی من و مینا اصرار کردیم نگرفتی...حتی گریه کردم..الان میتونم برگردم بخرمش؟..یادته سر نانا باردار بودم..یه پانچ خواستم پنجاه تومن..همهی لین یک رو تا خونهی بابام گریه کردم نخریدی...گفتی کوتاهه..دلت اومد زن حامله رو اشکش رو دربیاری برای یه پانچ مسخره
- اگه مسخره بور چرا گریه کردی برایش
- احمق...منظورم این نیست
- صدات رو بیار پایین..دستتم بم بده...و به چیزای بهتر فکر کن..به این فکر کن که ..
- هیچ چیز بهتری وجود نداره
- بههرحال من میرم هتل خواستی نیا
- من میترسم تنها رد شم بز..ردم کن بعد برو
- ردت میکنم
- نمیخوام..فکر نکن دست و پ چلفتی و آویزون توام..
- من این رو نگفتم..و اینطوری فکر نمیکنم
میره طرف ماشینا. من بغل دسش وامیسم..
- ندو نمیزنه بت...هستم پیشت دیگه..
- سال؟!...تو که مهربونی چرا نه..مانتو....چرا؟!
- آخی...صورتت رو باید ببینی..داری خرم میکنی الان...ضایعی به خدا...خیلی ضایعی
- پس بمیر
-رسیدیم هتل...اینقدر غر نزن..نق نزن..
انشالا بمیرم راحت شی
- راحت نمیشم
-بعد برو برای زن جدیدت مانتو جلو باز و شلوار کوتاه و شال پشت گوشی بخر
- اصلا این کار رو نمیکنم..
- زن نمیگیری ؟
- مانتو جلو باز نمیخرم
- زن میگیری؟
- نه
- دروغگو...در هر دو زمینه دروغ میگی
- بدو ...بدو ...مامانت..
- از سول تقلید نکن مال منه...بچهی خواهر منه
- یعنی چی این؟
- برو ..برو پیش مامانت..
- به کی میگه؟
- به احمقایی که اجازه نمیدن آدم قشنگی کنه
- فکر نمیکنم
- خوابم میاد
- برای همین اخلاقت درست نیست
- صد تومنه سال
پتو رو میکشه روم..
زیر پتو خودم رو تصور میکنم پوشیدمش با شلواری خاکستری کمرنگ..عکس گرفتم برای مینا فرستادم و مینا حرص میخوره از دستم.
غلت میزنم زیر پتو: همهاش صد تومنه خوب
- صدات رو شنیدم..بگیر بخواب..بعد غر نزنی خستهام
- ندیده..مستبد..متحجر...سنگمغز...کنترلگر...احساس مالکیتدار..
- بخواب.
تصور میکنم سول داره میگه نانی اوتی..نانی اوتی
نانی که یعنی من..اوتی هم خواب.
فقط دوس دارم به حرف سول گوش بدم.
چه خبر؟
تو مطبم الان .
اینقددددددددددر چیز دارم بنویسم که حد نداره.
اما فعلا تو مطبم
سال تمام راه میگفت از وقتی عمل شدی چشمات و موهات روشن شده .
بش میگفتم بله تو هم از وقتی مغزت روعمل کردی من رو قهوهای روشن میبینی، وگرنه این حرف رو نمی زدی..
تموم راه نگام میکنه میگه:
مو قهوه ای چشم عسلی من رو نگا کن
روم رو کردم طرف شیشه هر بار با یک ایششششش برو بابا حال داری توام دورش میکنم..
پاها م رو داشتم تکون میدادم تند تند زنی به غایت محجبه به مانتو گل بته جقهای -یا به قول مامانم پارچه ارسی- نگاه کرد به شلوارمم و کفش خواهرم که دیروز بلندش کردم و روسری امم.
بذارید بگم:
کفش؟ شیرین.
روسری؟ ننه خلف.
شلوار و زیور آلات مینا.
رژم سیمین.
و هاها_نمی گم_ از شبنم.
خودم و مانتوم مال خودمم فقط.
خلاصه از خانومه که روبرومه ترسیدم پام رو تکون ندادم دیگه تا وقتی که یادم رفت و باز تکون دادم.
قبلا وقتی بچه بودم هر بار با بابام میرفتیم مطب میگفت اینقدر تکون نده پات رو .
هربار میگفتم باشه شاید هم میگفتم دیگه تکون نمیدم و باز :
-شهرزاد تو دختری سنگین باید باشی
خوب من هشت سالم بود فقط پدر.
الان خانومه نگاهم که میکنه دلم می خواد عین سول دختر مینا موقع خر کردن مامانش بگم:
باسسسسسس....چسسسسسسم.
بعدش با همون باسسسسسس چسسسسم گفتنش می ره که نسخهی اصلی جین ایر مامانش رو جر بده.
حالا خانوم روبرو بشنو از من خانم من...:
_باسسسسس.....چسسسسسسم.
بزرگ شدن با رشد کردن فرق می کند.
بزرگ میشوی و حتی بالغ اما رشد نمی کنی.
مثل همبری که فقط حجمش از معمولی به دابل تغییر کرده .همان طعم و محتویات و نه همان حجم.
با حجمی بزرگتر.
آدم علیرغم میل خود پیر میشود یا بهتر است نوشته شود
بدون اختیار و انتخاب .
و بزرگ میشود.
حتی بالغ میشود . به بلوغ بیشتری نسبت ب قبل میرسد .خامی و بچگی اش رفع میشود.
اما رشد کردن ربطی به اندازه و حجم و پیری و جوانی ندارد.
رشد کردن اضافه شدن چیزهایی است که قبلا نبود و اگر بود بلااستفاده مانده بود.
فقط تغییر نیست دریافت بیشتر است.
رشد کردن سرانجامش بار دادن است.ثمره داشتن.
رشد کردن مطلوب با نفع همراه است .
درست می کند
کمک می کند
بعضی ها تقویتی رشد تواند.
بعضی ها سم و توقف رشدتند
اگر سرانجام تشخیص دادی و انتخاب کردی
می توانی بگویی شکر.
بین خواب و بیدااری و صدای موسیقی بی کلام توی گوشم..بیدار شدم..
خواب دیده بودم
آنها قوطی روی زانو منتظر بودند بیمرم
فقط سیاه نبود مثل دفعه ی پیش...
سفیدتر بود
و انگار خواب توی قاب عکس اتفاق می اتفاد..یک صحنه از خواب رو انگار گرفته باشند چسبونده باشن به دیوار...
انگار زمان روشون متوقف شده بود.
بعد سال گفته باشه.
شروع کرده دیدن.
میگه دوش هم اومده.
به همین راحتی شروع کرد دنبال کردنش..
سال با چشمانش یکی از مهماندار ها را درید.
ولک تازه نماز بودی
با نیاز برگشتی که رفیق.
هیییی
البته با خودش در میان گذاشتم گفت الیوم بیش از هر زمان دیگر بدبین و شکاک شده ام.
او داشته فقط به در نگاه می کرده.
حالا یک پیرمرد زیبایی بسیار شبیه پروفسورها رد شد.
به سال نشانش دادم سال گفت چون پیرمرد است دلیل نمیشود در موردش بگم زیبا
گفتم شبیه سقراط نیست؟
گفت سقراط رو ندیده
خوب من هم ندیدم.
اما ب پیرمرد می آید سقراط باشه
سال گفت تیپیکه.
چرا همیشه من رو با کلمات واژه ها ی خارجی سوپرازیر میکنه؟
دونت کانفیوز می سال
آیم سیمپل پرسن بابا.
پروفسور داره ریش حکمت دارش رو میخارند
سال ماتحتش را
اعتراض کردم
فرمود
حکمت در ماتحت ماست
یعنی فقط اون بلده؟
اوه سال یوآر اولویز فانی هانی.
سال رفته نماز بخونه من روبروی بوفه آب دهن قورت می دم .
یه بسته پاستیل کرمویی خریدم ترش یه دونه شکل سیب سبز یه دونه موزی همه رو ب قول فیلم رءیس بزرگ بروسلی عین مواد مخدره چپوندم تو کیفم یکی یکی می جوم ...می ذارم تو دهنم یه کم مدل قورباغه ای مزه اش رو قاتی می کنم تو دهنم بعد قورت می دم ....
تا سال برنگشته زمین.
یه آخوند خوشکل هم همسفرمونه.
با سال خیلی دو نفره نبودم تا حالا
در اولین سالگرد ازدواجمان بن بیشتر از یه ماه سن داشت.
کمی حس عروس دومادی دارم.
مردیه ک پیشم نشسته. مراقب منه نه بچه ها.
چه مامانی آره ؟
والا چ کنم.
این کارمونه.
نشسته پیشش نسکافه می خورم و گازش می گیرم
دورم می کند از خودش.
بن و برادرم ماندند خانه
نانا ماند خانه ی پدرم .
گوشواره هایی که مینا درست می کند رو بلند کرده ام
چندتایش را
با یک پابند و یک دستبند
در مورد اولین گوشواره خندید
در مورد دومین گفت حرومت
در مورد سومین تهدید ب پس گرفتن کرد
در مورد بقیه سکوت کرد.
دستش بم نمی رسه. وقتی رسیدم فرودگاه و ب اندازه ی کافی دور شدم رو کردم چه دستبرد ی زدم بش
مینا؟
گل من
گل خوشکل من
تو هنرمندی و من دزد
بوج باج
سال قبل من نشسته بود و هتل گشته بود. حتی مثلا هتل استقلال را هم گشته. خواسته شانسش را امتحان کند و شاید کمی خوشحالم کند.
بعد برگشته هتلی دیگر...صفحه ها بازند هنوز
رزرو کرده.
بعد از مدتهال هیجان دارم. یک هیجان کوچولوی تقریبا ناپلید.
پشت سیستم خانه ی پدری نشسته ام. پدرم توی آشپزخانه نماز شب می خواند. من نان جوی سبوس دار میخوردم. رویش نوشته بود مناسب میانسالان کارمندانکم تحرک و کم خوراکها. اصفهان. نانپزیِ فلانی.
رویش عکس سی و سه پل.
با ذوق نگاهش میکردم.
یک دلایل شخصی دارد.
نان و مربای آلبالو خوردم.
پدرم دست زد به زمین بلند شد نماز شب بخواند.
بعد از پشت سر نگاهش کردم خیلی وقت است دیگر مو بلند نکرده. همیشه خیلی کوتاه می زند. میگوید شهرزاد نماز صبح بخوان و بخواب بابا.
می گویم باشه.
خوب نگویم باشه چه کنم؟
مثلا حالا نماز صبح دارم میخوانم من.
بش گقتم.
-دسش رو گرفتم...
چطور میتونستم محبتم رو سمت این آدم سرازیر کنم...؟ حسی که واقعا بش داشتم رو بش برسونم؟
- سال ممنون.
بغل موهاش رو بوسیدم..پیشونی و دساش رو.
تو گوشش گفتم که دلم براش تنگ شده که الان پیشش نیستم..گفت اونم..گفتم شاید نتونم..شاید مریض باشم یا مرض داشته باشم اما دلم میخواد باش خوب باشم و بمونم و اینکه خودشم خوب باشه و بمونه...
گفت اونم
مادرم چه دوسش داشت
پدرم چه دوسش داشت.
برادرهام..
دخترا...
بهترین آدمی که دیدم. خوبترین. منظورم از بهترین بهترن نیست. بلکه خوبترینه.
نمیگم خداست و مثلش نیست. میگم خیلی ساده: خوبه. خوبه.
با تمام بدیهایی که خوب بودن میتونه داشته باشه.
وقتی از سال حرف میزنم از عشق حرف نمیزنم.
از خوب بودن و خوب موندن حرف میزنم. از کلی صفات خوب حرف نمیزنم. از یکی دو صفت خیلی خوب حرف میزنم.
از نداشتن بدی حرف نمیزنم. از کم داشتن بدی حرف میزنم.
از ذات تمیز حرف میزنم. از دانایی و فهم حرف میزنم و اینکه هوش انجام چیزهای زیادی را دارد و بالاخره هر چیزی با او درست میشود و حل میشود.
چه پیدا کردن موسیقی و ترانهای که دوست دارم..و چه پیدا کردن بذرهایی که گم کردهام و چه جمع کردن خرابکاریهای..و تحمل نق زدنهایم...بیحوصلگیهای و مرضها و فراز و نشیبهای حالم و...طوفانها و ناآرامیهایی که میریزد توی وجودم و خرابی به بار میآورد هم... یا بیمارستان و دکتری که باید تویش و به دستش تکه تکه شوم یا..
با او همه چیزهای خیلی سخت کمی آسان میشود..
وقتی از سال حرف میزنم ..از خواسته شدن...محترم ماندن...و ارزشمند بودن حرف میزنم.
او آدم کمعقده و گرهای است. بیعقده و گره نیست.
پر عقده و گره نیست.
کم عقده دارد.
کم گره دارد.
اصلا کینه ندارد.
اصلا انتقام ندارد.
او آدمِ انسانی است.
بهاش گقتم. دستم را روی پیشانیش گذاشت.
بای بای کردم.
برگشتم خوابیدم.
خدایا حفظش کن برایم. هیچ کس را جز او ندارم توی دنیا. واقعا هیچ کس را.
دلم خواست با سال خوب بشم و بمونم.
دلم براش سوخت.
حس کردم هیچ وقت اینهمه دلم براش نسوخته بود. هزار و یه دلیل داشتم که دلم بسوزه براش.
مادرانه.
دوسش داشتم مادرانه...پسرم بود...کوچولو...تنها...خسته..با بار مسئولیت من و بچهها.
دوس داشتم دساش رو ببوسم...صورتم رو بذارم توشون..و بگم:
- تو خیلی کمکم کردی...
همین حالا باید برم توی هال نوک پایی، پیشانیاش رو ببوسم بگویم: ممنون...
فقط دوس دارم خوب و شاد و خوشبخت باشه.
که خوب و سالم بمونه و براش غذاهایی که دوس داره بپزم و با هم حرف بزنیم.
که امروز گفت: دوستت دارم اما نه برای چیزهایی که مردها ممکنه زنها رو دوس داشته باشن..
گفت: دوستمی تو.
به خدا خودشم هست.
خیلی چیزها میتوانم بنویسم.
از زن بودن.
از مرد خواستن.
از مرد بودن.
از نامرد بودن.
از نازن بودن.
از مفاهیم پوسیده و ناموجودی مثل غیرت روی زنی که میگویی دوست داری یا حداقل داشتی. .
اما آخر دارم میبینم همه چیز از اساس و ریشه ایراد داشت و اشتباه بود.
گفتهاند به من ک آنچه حس میکردم و زندگی میکردم عشق نبوده. بیماری بوده.
ولی میبینم با وجود آن حس و حال و هوا همه چیز غلط، اشتباه، نادرست و ...هزار و یک نه تویش بود. آن روزها طور دیگر میدیدم. جور دیگر حس میکردم.
از خودم سئوال دارم.
- شهرزاد اگر باز تکرار شود درگیرش میشوی؟ همان آدم...خیلی وقت است که نسبت به دیگر آدمها تعطیلم. حرف این نیست که آن آدم را دوست داشته باشی یا ازش متنفر باشی یا برایت ثابت شده باشد که بوده و چه میخواسته...برای زن بیشتر از مرد دردآور است که ثابت شود از همان اولش هم دوست داشته نشده بود.
خواسته شده بود.
مرز دوست داشته شدن و خواسته شدن توی عشق محو و گم میشود البته.
بههرحال. برایم سخت است باور کنم ..یقین کنم از لحظهی پیام اول..و آن سلام به نقطهی سبز رنگ چت گوگل دوست داشته نشده بودم با این وجود ظاهرا باید قبول کنم. ظاهرا که مینویسم منظورم این است که ظاهر امر ...طرز پیش رفتن ماجراها و امور این را ثابت میکند.
باید بپذیرم.
من دوست داشته نشدم.
باید سهمم را از خطا و اشتباه هم بپذیرم.
من در فلان جا و فلان جا و فلا جا اشتباه کردم و به فلان آدم و فلان آدم و فلان آدم بدی کردم.
با همهی این حرفها میتوانم از آن ماجرا هزار و یک قصهی واقعی دربیارم که رنگ و حال و هوای حسم را که میگیرد شیرینترینهای عشق باشد.
اما برای چی؟
در مقابل رنجی که متحمل شدم ... مثل بوییدن گلی توی سردخانه است.
شاید اگر آدم دیگری بود اندازهی من درد نمیکشید. من جنس درد را میشناسم و زخمهای قلبم، دردهای روحم زخمها، دردها و غمها را جذب میکند و لمس میکند.
وقتی کسی درد دارد میتوانم جنس عمق و درد و سختی توی دلش را زندگی کنم. این است که از مورد درددل واقع شدن پرهیز میکنم.
دیگران میشنوند. من حس میکنم. همان درد را توی دلم حس میکنم. مضاعف. هم درد گوینده و هم دردی که از قبل زندگی کردم و این حس را آفریده.
ای است که گاهی قتی مطلبی در مورد عشق میخوانم میبینم چقدر بهتر و عمیقتر میتوانستم خودم بگویمش..اما وقتی ریشه و زمینه بیارزش است..مثل نوشتن با نی قلم و نستعلیق روی روزنامهای مچاله و گلآلود...
اصل بیارزش و فرع هر چقدرم زیبا...بالاخره به خودت میآیی میبینی گلی که بو میکنی روی یک جنازهی گندیده روییده..اطرافت پر از جسد یخزده است...
چقدر میخواهی گل را بو کنی و چشم ببندی...
رفتم بالا که نبیندم.
چرا؟
چون خجالت میکشم.
چرا؟
نمیدانم.
به کرتهای کودخوردهی آبپاشی شده نگاه کردم.
چه خلاص شدن از زن ف و دخترهایش و زن هاشم و ...خوب بود. امروز موقع برگشتن..بستنیهای میوهای میخوردم. فکر میکردم حرام کردم تا بهحال چقدر خودم را.
واقعا به معنای واقعی کلمه جاهایی خودم را حیف و میل و حرام کرده بودم هدر داده بودم. این همان چیزی است که در موردش میگویند ظلمت نفسی اغفر لی.
ظلم من به نفسم این بود.
با این و آن حرف زدن( زن یا مرد) با این و آن درگیر شدن...برای این و آن گریه کردن...و ...و...
خوب نمیتوانم حالا خودم را ملامت کنم.
باید پیش میآمد که دیگر نیاید.
اما یکهو دیدم..بستنی خوشمزه است، سال خوب است، من در حالِ حیف و میل کردن خودم نیستم، همین هم خوب است.
حالا دستم بوی فلز میدهد. خطهایی حنایی رنگ کفش هست. حاصل گرفتن میلههای در.
یک چیزهایی از دست دادهام که قبلا توی وجودم بود. خیلی چیزها. از بین رفتهاند. مردهاند یا چه نمیدانم.
اما چیزهای جدیدی اگر هم کسب نکردهام ....اسراف نمیکنم خودم را.
کلمات پیچیده بلد نیستم. بازی باهاشان را هم.
نوشتههای جدیام احتمالا کلیشه و تکراریاند.
اما بهتر از این نمیتوانم.
میخواهم بگویم: جملهای که از بچگی ازش میترسیدم را حالا میتوانم ننویسم و تکرار نکنم با خودم:
احساس میکنم عشقم را در جای مناسب خودش قرار ندادهام.
نه قرار ندادهام.