نانا از من سئوالاتی میپرسید جواب میدادم. گوشیام دستش بود.
بعد این را نشانم داد.
گفت ماما تو اینی.
تست شخصیات اسپانجباب بوده.
من حلزونه شدم. خودش شده اسپانجباب. امید دارم سال بشه اختاپوسه....آمار شرکت کنندگان تکان دهندهاس.
امیدوارم بچههاشون ازشون گرفته باشن...
و الان به ذهنم رسید حالا تکون نخور اونقدارم شهرزاد...خوب کسی دوس داشته این کارتون رو دلش خواسته ببینه کدومشون میشه...حالا خیلی تکون خوردنم نداره..
کاش تموم تکون خوردنا از روی اهمچین چیزایی بود..

اسم خودش رو زیر رایها نوشته.
من هیچ وقت از بچگی خوشم نیومده..فکر هم نمیکنم دنیای بچگی دنیای پاکی بوده چون توی بچگی خودم بچههای اطرافم خیلی کم بچههای پاکی بودن. یعنی این چیزایی که میشنوم مجریها و کلا دنیا در مورد بچهها میگن که دنیای پاک و معصوم بچهها و فلان..به نظرم زر مفت میاد.
بچههای دور من خبیث،بدجنس و کلا عن بودن.
لانم گاهی همین فکر رو در مورد بچهها دارم- بلا نسبت سول- واقعا اکثرشون رگ حرومزادگی رو حمل میکنن. ژنش رو. گربهها رو اذیت میکنن..درختا و گلها رو میشکونن...دروغ میگن چقدر..مسخره میکنن و فلان..خوب شاید نمایندهی ر حق پدر مادرشونن...من به این چیزا فکر نمیکنم و نمیخوامم اینطوری نشون بدم که با بقیه فرق میکنم..که مثلا بقیه و زنها قاعدتا بچه دوس دارن...پس من بگم ندارم که مجزا به نظر برسم..
ولی واقعا اکثرا این غش کردنای تخمی که برای بچهها میشه بیخوده..بچهها در نوع و رتبه و جنس خودشون میتونن خیلی بد باشن. از رو فکر و تصمیم هم.
درسته که در دادگاهی که بزرگسالان قضاوت میشن نمیشه قضاوتشون کرد اما تو دادگاه و معیار قضاوت مناسب خودشون باید واقعا تو سر بعضیاشون زد.
القصه که نانا رای داده.
اسمش رو زیر رایهاش نوشته
و توی کاغذ نوشته: دوست خوبم کوثر.
برام عجیب بود. من هیچ وقت اینقدر نمیتونستم مهربون باشم یا روی نشان دادن مهربونیام رو نداشتم.
عزیزم و اینا به دوستام نمیگفتم.
امروز بعد از اینهمه سال نوشتم: گلهای خاله..
خطاب به خواهززادگانم. اونم کی؟ سینو و آنا.
شایدم نوشتم عشقای خاله. اولش مسخرهبازی بود ولی بعد دیدم جدی گرفته شد تو گروه دخترا. همه مهربون شدن بام و اینا. دیگه تغییر مواضع رو درست ندیدم.
پس برای اولینبار در طول عمر پربارم به کسی گفتم عشقای خاله.
نانا دستش بازتره تو ابراز محبت. راحت بن رو میبوسه..باباش رو..دست میزنه به ما..دوستاش رو بغل میکنه و مینویسه دوست خوبم کوثر و اسم خودشم زیر رای مینویسه که مشخص شه کیو انتخاب کرده.
یه همچین مهربونیها و صداقتی که میبینم ..یادم میاد اون روی سیاه بچگیم یه رویِ خوبی هم داش که من لمسش نکردم...من زندگیاش نکردم

الان صدای خروپف سال(اومدم تو) شبیه خوردن ته شیشهی دوغ با نیه.
با سال هر شب منتظر صدای خروپفی جدید باشید.
سول دختر مینا هر وفت کسی کاری میکنه که مطابق میلش نباشه دس میزنه به کمر و خیلی طلبکارانه میپرسه:
لِس، هاااااا؟
معنیاش میشه این: لِش هااااا؟
ترجمهاش میشه این: چراااااا؟ هااااا؟
در اینجا استفهامیه.
در جواب بعضیها باید گفت: لِس، هااااااا؟
و اگه جواب دادن به این لِس بچهگانهی ما. خیلی آدمبزرگانه گوششان را گرفت پرتشان کرد توی اتاقشان تا وقتی بگویند غلط کردم.
امروز بذرا رو ریختم تو کرتا. هر چی کاکتوس بود تار و مار کردم. قتل عام. دادم عباسی ریخت تو دره. کاکتوس نمیخوام. به قول عباسی همهاش خار خاروئه..میخوام بش یه پنجاهی اضافه بدم...خیلی کار کرد بدبخت..البته میتونس خیلی بهتر کار کنه..اما شرف برام مهمتر از کیکفیت کاره و کمیتش حتی..
مثلا قول اگه میداد میاومد..نمیخواس بیاد زنگ میزد...اگرم میاومد سر بلند نمیکرد دید بزنه..کارش رو میکرد...آخرشم میگف بوآخشی خانم اُ میرفت..
مادر شریفه که مادربزرگشه هی میخندید و میخندید..
تا رفتم تو اتاق دیدم نیست شریفه و وقتی برگشت صورتش ورم داشت. گریه کرده بود..بالای چشما..زیر چشما...صورتش رو آب زده بود..دماغ قرمز و ورم کرده..
آه.
ازدباج ای ازدباج..ای که شیران را کنی رو به مزاج...ازدباج ای پدر سگ ای ازدباج.
بش فشار میارن. تیکه میپرونن...تازه پسر عمویی که دوبار زن طلاق داده ..همین دیروز پریروز فهمیده که سربازی هم نرفته و گواهینامه نداره پس...و پس بیا بشین روش اگه فکر میکنی میذارم این رو بگیری..ای پسر عمو.
در اینجا مقولهی حمید فرخنژاد در عروس آتش که دختر عامو مال پسر عامو خلاص..دعوا نداریم که صدق نمیکنه. دعوا داریم خوب هم داریم.
چرا وقتی پسره مجرد بود نیومد خواسگاری این؟ چون حالا به پول خیاطیاش برا مواد نیاز داره...وگرنه بره خواسگاری اون خواهره که طلاق گرفته و از شریفه هم با توجه به معیارای اینا قشنگتره.
همین شریفه میگفت رفته بود روضهی حضرت عباس ..خیلی ارادت داره به ابوالفضل. یه زنه از همین روستا، بش گفته بت حق میدم شریفه اینهمه گریه کنی...مجرد موندن اونم تو سن تو خیلی بده.
یعنی دلداری. زنها از صبح تا شب کرم توشون میلوله. شخم میزنه. چتونه؟ نمیتونید طعنه نزنید؟..حالا گیریم این رو حس کردی...درست یا اشتباه...نمیتونی زبون تو کونت بذاری حرف نزنی. با اون لُنجت.
چون شریفه داشته گریه میکرده.
بعدش البته رفتیم من و اون نشونم داد کدومه. گفت بچهدار نمیشه چند سالههه. گفتم برو بش بگو آره منم درکت میکنم بچهدار شدن از شوهر پیدا کردن سختتر شده. هر چی کردم نگفت. خجالت میکشید.
تا خودم رفتم به زور شریفه رو هم بردم..جا باز کردم زورکی بغل دس زن نشستیم...سر حرف رو باز کردم باش و اینا..و تا رسید به سئوالی که خودشون عین آب خوردن از هم میپرسن و هیچ باکیاشونم نیس..؛ پرسیدم بچه داری؟ گفت نه...گفتم ای وای...فکر میکردم یکی دو تا داشته باشی تو این سن..زنه سنش ازم بالاتر بود...باید میگفتم سه چهارتا...حیف شد.
معمولا حوصلهای برای زدن پوز و در اینجا دقیقا پوزهی خواهر مادر کسی ندارم. اما شریفه گناه داش. زبون نداره و میترسه و خجالتیه برای جواب.
خلاصه بعدش شریفه تموم مدت توی عبام تا خونهاشون میخندید و میگف: گصی راسی شهرزاد و اخذینی عندچ.
شاید یه ضربالمثل باشه.
که مثل سرم رو ببر شهرزاد و بذا ر پیشت باشم.
نمیدونم.
جز اون زنه اتفاقا بعدا تموم زنهای روستا گفتن این زنه از کجاس و چقدر فقیره...فقیر یعنی خاکی مثلا..خوششون اومده بود و گفتن بیاد بینمون زندگی کنه. باشه بش میگم. حتما میام. با سر اونم.
البته این روستای شوریدهی شریفه اینا خوبه..آرومه.
اما اون یکی روستای هاشم اینا...بینشون یه جادهی باریکه ها...اما زمین تا آسمون فرق داره محیطش و آدماش...همین امشب دم در به قول شریفه آخرین رویدادهای روستای چاهعلی رو بشنوید..
برام گفتن ..خدا به دور..بعدا میگمتون..فعلا بریم سر پست خودمون...
امشب با شریفه مرضیه عاطفه و زنبرادرشون معصومه نشسته بودیم دم درشون..سنگ میزدن طرف قورباغهها نیان..سراغم. خیلی زشتن..عین مردیان که کوچولو شده و چهار دس و پا میره. چندددششش..
یه ذره بشون رو بدی میان روت..تازه بدتر بعضیا اینا رو میخورن..بشون گفتم اینا رو میخورن اها....گفتن بگو به سید حمید...گفتم ولک اگه بخواین به سید مجیدم قسم میخورم..من با این دوتا چشمام که خوراک کرم میشه بعدا( یعنی بالاغیرتا هیچ کدومتونم نگفتید دور از جون..برای کفار بنویسم، بهترتونن) دیدم که میخورن..تو فیلم هزار و نهصد(مال برتولوچی)..تو فیلمای زیادی...میگن مزهی مرغ میده که هی خودشون رو زدن دخترا اُ گفتن دخیلک یا ربی...معصومه شروع کرد بالا اوردن اُ عقهای نمایشی.. الکی پلکی که یعنی چی؟ باور کنیم حاملهاس. باشه فهمیدیم عینی...حاملهای از تنبون ننهات به قول مادرم..پس بیبیام از قبرش دراومده اون بیبیچک تو سطل زبالهی دم اتاقت رو مصرف کرده که یه خط افتاده توش.
من که دس نکردم تو آشغالشون..پسرش توپ رو لگد کرد طرف سطل آشغالش ریخت..مادربزرگش رفت جمع کنه..گفت این درجه مال زیر زبونه؟...دختراش نمیدونستن...ازم پرسید شهزراد نمیدونی چیه؟...گفتم مال حاملگیه خاله..نشون میده هست یا نیست..
گف حالا هست؟...دیدم یه خطه..بعد گفتم به من چه..شر میشه..گفتم نمیدونم من استفاده نکردم..بشون گفته حاملهاس..که بعد چی؟ یکی دو ماه کار نکنه و بخوره و بخوابه و دو سه ماه بعد بگه سقط شد..یه روز که پریود شد برمیداره میگه این خون..بچهام افتاد و د بیا تقویتی و جگر و پسته از رو زحمت این شریفه..
اما بحث جدی در مورد جن بود.
خونهی زایر اِهلال جن داره و زنه که بچهدار میشه جن مونث خونه هم بچهدار میشه..دعوا سر طناب برای کهنه و ظرف و ..این بکش اون بکش..بین کی؟ زنِ انسیه و زنِ جنیه...
نگاشون میکردم که خیلی با جدیت میگفتن زن شب ظرفا رو میذاره صبح میبینه شسته شدن.
خ خوبه حداقل نریده توشون زن جنیه. شستتشون. خونهداریشم خوبه. کدبانویه.
یه داستانی براشون تعریف کردم بافتنی. قصهپردازی. باورشونم شد و مرضیه که الان فهمیدم چرا چشمش از اون یکی کوچیکتره شروع کرد لرزیدن..دس چپش میلرزید...واقعا ترسیده بود..
خِطری شد اوضاع..فکر نمیکردن خیلی اثر بذاره روشون...
انبار روبرو تاریک و خالی بود..مام نشستیم دم در تو تاریکی...هی سگ پارس کن...روباه زوزه کن..هی مرضیه نگاه کرد هی گف استغفراله...و نگو سکته مغزی کرده یه زمانی.
قصه داره اینم.
میگم یه وقت.
البته اگه جنا بابت تطاولم به روح پر فتوحشون توم نگردن انشاءالله.
و ان کان نفرُن من الجنِ چی؟...یادم نیست. آیهای بوده گویا...میگن بخونش موقع ترس.
خوبه شهرزاد..تو این ساعت..با این سدر تو حیاط..و حرفایی ک سر شب شنیدی تنها هی جن جن کن تا بیان برات..
میخوام ببینم کون زنده موندن داری بعدش یا نه.
القصه که شریفه گریه کرده بود...
کمی خندوندمش..
حتی وقتی گلهای براق تزیینی طلایی خیلی ضایع رو آستین و دور یقهام چسبوند اعتراض نکردم...گذاشتم اعمال سلیقه کنه استثنائا...بعدا خودم درشون میارم جاشون نوار مشکی میدوزم..
کلیات کار شریفه خوبه...جزئیاتش اونمحیطپسنده...والا خوبه تو اون دیار پر زرق و برق تجملی که اکلیل و پولک لای خاکش قاتی شده تونسته اونقدر هم دوم بیاره که یه مانتو سادهی سادهی مشکی داره. کتی. بدون اکلیل و پولک.
یعنی تا چیزی برق نزنه قابل استفاده نیست براشون.
الحمدلله که اکالیپتوس هم شورهپسنده و من پسندیدم و لباسای خواهر مادرم رو(ئه؟ !..چرا اینجوری میشه هر بار..نوامیسم بابا..نوامیسم) ..بلی..البسهی نوامیسم رو برداشتم اوردم..زکیه خانوم والدهامون هم رفته چاق شده اندازه یه درام.. همهی لباساش رو براش درزشو رو باز کردن به قول خیاطای اینجا کفتری دوختن..یعنی تیکه اضافه کردن زیر آستین...بازو زده در حد جان سینا شده.
امروزم برام یه اتفاق افتاد یعنی اینطور..نه اونطور.
در مورد جنه هنوزش هم.
نمیدونی تعریفش کونی یا نکونی..( وا؟ چرا همهاش ناسزا میشه ...لهجهام اینه ..)..فکر کنم تعریف بکونی خودیش..
شاید تو پست بعدیش..یا بعدِ بعدیش.
نمیدونی والا..یه چیزی داری میبینی میاد اُ میره ..نمیدونی جنه..یا پسر عاموش.
با آدم هایی که از نظر فرهنگ و فکری ازت پائینترین و با آدمهایی که از نظر مالی ازت بالاترن ارتباط برقرار نکن.
[10/26، 0:25] Shin shin: خودشون یه دنیا کرم میریزن
[10/26، 0:26] Shin shin: بعد از کار آدم که منظوریم نداره زود ناراحت میشن
[10/26، 0:26] Shin shin: من اگه مردی تو جمع باشه
[10/26، 0:26] Shin shin: ساکت میشم
[10/26، 0:26] Shin shin: چون آخرش ناخواسته
[10/26، 0:26] Shin shin: مرده متوجه
[10/26، 0:27] Shin shin: که حرفام خیلس چرت نیست
[10/26، 0:27] Shin shin: بعد جلب توجه میکنم
[10/26، 0:27] Shin shin: بعد زن مرد متوجه میشه
[10/26، 0:27] من: میدونم
[10/26، 0:28] من: آدم امیره ی دانشمند جمع میشه
[10/26، 0:28] Shin shin: یعنی چی؟
[10/26، 0:28] Shin shin: ها آره
[10/26، 0:28] من: بعد بیا و با زن یارو بجنگ
[10/26، 0:29] Shin shin: حالا یه وقت نمونه هاشو بهت میگم
[10/26، 0:29] Shin shin: الان تو چت خیلی طولانی میشه
[10/26، 0:29] من: بوآشه
[10/26، 0:29] Shin shin: بعد زنه دیگه تا یه قرن میخوات جبران کنه و از خجالتم درآد
[10/26، 0:29] من: امیره یعنی شاهزاده ی زن اگه متوجه نشده باشی معنی اش رو
[10/26، 0:30] Shin shin: میدونم
[10/26، 0:30] من: مثلا زنه از رو محبت بوس بوسانت کنه...محبت الکی پلکی...وقتی ببینتت
[10/26، 0:31] :-D
[10/25، 23:21] Shin shin: اگه مثلا دوستم بگه شوهرم فلان غذا رو دوست داره
[10/25، 23:22] Shin shin: بعد که اومدن من درستش کنم
[10/25، 23:22] Shin shin: بنظرت ناراحت میشه
[10/25، 23:22] Shin shin: فکرکنم حس کنه خودشیرینی کردم
[10/25، 23:22] Shin shin: و اینا
[10/25، 23:22] Shin shin: وجهه خوبی نداره
[10/26، 0:14] Shin shin: من این کارو نکردم
[10/26، 0:14] Shin shin: یه زنه بود گفت این کارو کرده با شوهر دوستش
[10/26، 0:14] Shin shin: بعد دوستش دفعه بعد هم همچین کاری کرده
[10/26، 0:15] Shin shin: بعد دوست من ناراحت شده بود که اون یکی زنه از رو بدجنسی همچین کاری کرد...
[10/26، 0:16] Shin shin: حالا ولش یه وقت دیگه میگمت
خودت بش بگو.
خودم بش گفتم.
- عباسی کود اوردن برام..بیا بریز تو کرتا...که بکاریم کمکم..دیر میشه ها...
- باشه..اگه زیتر زنگ زده بیدی اومذه بیدوم تا حالا کاشته بیدمشون..
- گشتت کیه؟
- گشتمون نه صراط مستقیمی داره..حالا شاید بیاد..تا صبح شاید نیاد..
- پس بیا حالا تا نیومده..اون باریکه رو هم شخم بزن عباسی...بات حساب میکنم..
- حالا إییام..دره باز بذار مهندز
رفتیم..
- حرفت رو گوش میدنا...بشون دستور میدی ولی حرفت رو گوش میدن..
- جنسمون یکیه..
میخنده..
چطور مخ ابوعلی رو زدی برات کود اورد؟
- بش گفتم کود بیاره اورد..
- پولشم نگرف
- نه بده پولشه بش
- گف بچهها خیلی به ما خوبی کردن..
- چه خوبی ..یه چای و خرما دیگه
- نمیدونم نگرف
خونه که رسیدیم عباسی اومد کودا رو دید.
- خانم مهنز کودا حرف نداره..عالیه..کهنهیه...سیا...خیلی موقیه سی خاک
- دس ابو علی درد نکنه
- ها وانتش رو دیدوم صبح..یه سه چهارتا گونی دیگه بیاره برا کنارهها خوب بی..
- باشه میاره..گفت باز میاره..آنفولانزا گرفته با بچههاش..سهتا بچهاش آنفولانزا گرفتن
- ها بچه کوچیکهی مو با مادرش سرفه و تب...بردمشون دوکتور..سوزن اُ شربت..ای بار دومه..
- خوب میشن..تخم بالنکون برا سرفه خوبه میدمت ببر برا خانمت ..
- دستت درد نکنه
- عباسی کودا رو حروم نکن یهجا پخشش کن..
یاد حرف توکلی اقتادم. همسایهی قبلیامون همیشه میگف عباسی هیچی حالیش نیس...فقط زور داره. راس هم میگفت. سال اشاره کرد برم چادر بپوشم..رفتم چادر گل گلی که شریفه برام از مشهد اورده رو با گلهای درشتش سرم کردم..
اشاره کرد به لبام..از بیرون روشون رژ مونده بود..با چادر پاک کردم..
- عباسی بذر رو نمیریزن رو کودا...قاتی خاک کن...پ تو چه سبزیکاری هستی..
- خانم مهنز..سخت ایگیریا..
- سخت نمیگیرم..درست کار نمیکنی..
سال خندید.
سرش پایین بود...نشستم روی گونی سیمانی که تو باغچه بود
- خانم مهنز ای تابیه که بتون داد؟
توکلی
- توکلی؟ او خو جون به عزراییل نیده..چطو دادتون؟
-دوس داش...من تاب دلم میخواس گیرمون نیومد...تابش رو داد بمون قبل اینکه بره..
- خانم مهنز ایدونی خو چه خسیسه..
- با من خوبه..ازش خسیسی ندیدم
- پیع...پ خانم مهنز کی نمیدونه که خسیسه...حتی دسگیرههای کند برد..کولرل شرکته نمیخواس پس بده..با مامور ازش گرفتن
- عباسی بلدی پونه بکاری..مادر شریفه قرار برام بیاره
- خونهاشون کجایه؟
-روستای شوریده...از خونهی خواهرش میخواد برام بیاره که تو علمآباده..
- پیع...از اونجا...خانم مهنز سیت اورد به ما هم بده..پونه خیلی دوس داروم..
- حالا بذار بیاره..هنو خو نیورده
سال خندید.
به عربی گفت: ی این عربه یا تو لری
عباسی گفت: آقا چی میگی..مو نیفموم..
- هیچی...میگه عباسی کارش خوبه..خوب کردیم اوردیمش..اگه به آقای چی گفته بودیم..نصف ای کار رو نمیکرد
عباسی محکم بیل زد..
محکم..
ریشهی قدیمی درخت رو دراورد..خندید: لرزوری یعنی ای...
واقعا هم زور داشت..ریشه خیلی قوی بود..
- دستت درد نکنه..چای خو میخوری؟
- ها ...نخورم پَ..مو چای خیلی دوس داروم.
سال خندید.
به تقلید از دختر چی باغبون فراری سابق که صد تومن ازم گرف و نیومد میگم: ترمبولین دوس نداروم؟! پَ عشقومه.
سال بلند خندید.
عباسی سر بلند کرد. خندید.
- عباسی حالا سیت چای ایاروم..
- دستت درد نکنه ..
عباسی خندید.
حالا دیروز شنیده من با خواهرم داریم حرف میزنیم که قهوهای روشن کنیم یا راه روشن بندازیم........تهاش گفته بودم رنگایی که قرمز دارن بیشتر به من میان...بیا شکلاتی تیره رنگ کنیم یا خرمایی. خواهرم مردهی رنگاییه با تم مسی و نارنجی ....پفک میشیم خوب...هویج...میگه پوستمون باز میشه..آره پوستمون باز میشه و عقلمون بسته..کجا قشنگه اونا؟..حاضرم بنفش سبز آبی کنم اما اون رنگای ستم رو نزنم به کلهام....بیا برو بابا...مردم مردن رنگ ما بشن...آفتاب بگیر و کرمپودر برنزه و فلان تا بیان رنگ ما بشن..بعد تو هی ماست قاتی کن با حنا بزن به صورت چون آقای سیاه سوخته چی؟ دوست داره روشن باشه زنش..حالا کاش جواب هم میگرفتی..هی پوست خشک ..هی میسوزه..کشتین ها..
خلاصه با خواهرم حرف میزدیم در این عوالم زنانه و آقای پوآرو شنیده. رفته خودش دست به کار شده و رنگ انتخاب کرده برای من.
رنگی هم که انتخاب کرده مارکش لیدی بوده. به خوبی مارکی که همیشه برمیدارم نیست و به گولیِ رنگایی نیست که مو رو بسوزنه..یعنی نشسته حساب کتاب هم کرده و اینا.
خلاصه برای رضایت خاطر من- به خیال خودش -الان قهوهای خریده.
شمارهی دو در لیست پایین. فقط یه درجه با مشکی پرکلاغی فاصله داره...بابا سه مگه چشه...چهار؟!..نه. اونا روشنه.
کوررنگی هم داره همسری.
تاج سری( آوای هیوغتان را شنیدم)

یعنی خسته نباشید سال. آفرین به این اعتماد به نفس و سرخود تلاش کردنت. خوب چرا واقعا؟ من میرم برات مقره و کابل بخرم؟ دخالت میکنم؟
- شنیدم میخوای روشن کنی..گفتم باز نزنه به سرت رنگ موهات رو خراب کنی...از روشن خوشم نمیاد
- سال سعی نکن من رو به روزای اول ازدواجمون برگردونی اون روزای تخمی تخیلی با تمام علاقهای که بشون داری برنمیگردن دیگه..من بیس و یه ساله نمیشم..موهام بلند و تیره نمیشه..چهل و هف کیلو هم نمیشم.. با واقعیت کنار بیا..بهتر قشنگتر میشه زندگی اینطوری..
- حرف مفت نزن...روشن نمیکنی..
- علاقهای به روشن کردن مو ندارم ..ضمنا خاله سکینه، مامانزری عزیز اگه یه کم از مهتاب یا شاگردش میپرسیدی یا تو کاتالوگ رو نگاه میکردی میدیدی که خرمایی و شکلاتی تیره اصلا روشن نیست
- فکر کردم روشنه
- فکرت تیرهاس
- یعنی چی؟
- چه میدونم هیچی...رنگ رو امشب میرم پس میدم
-باشه..
دلم سوخت. چروکای پای چشمش رو دیدم.
تو دلم گفتم قربون چروکای پای چشمت برم میخ لاغروی عینکی لجباز قد خرخروی من.
چروکا به نظرم قشنگ و مهربون اومدن. واقعی بودن.
شب رفتیم پسش دادم به مهتاب..یک ساعت با مهتاب برای جدیت همسری از همه سری( آوای هیوغتان را بلندتر شنیدم) در انتخاب رنگ و حساب کردن به صرفه بودن یک تیوپ و درجهی اکسیدانش خندیدیم...مهتاب زروکی آزادم کرد برم.
جاش کرم مرم گرفتم دیگه..
مهتاب دوستمه اما جنس خریداری شده پس گرفته نمیشود...فوقش دیگر تعویض میشود.
هیچی دیگه.
یادمه پدر سال از اون مردا بود که دلش میخواس بش بگی فقط خودتی اُ بس. دیگه پشتت دیواره. کسی نیس جز تو . انت رجل و الرجال قلیلُ...وقتی از اتفاقات راست و اکثرا دروغ زندگیاش برات میگفت که چطور حال این و اون رو گرفته و چطور روی اون آدم و...چطور فلان زن به محض رد شدنش چشماش درخشیده و سوتین از بدن برکنده و چطور فلان زن چاقو بر دست کشیده و گفته سبحان ربی هذا بشر نیست بلکه فرشته است(یوزارسیف زنمدار...سنگرت رو نگه دار)و چطور وقتی رد میش اسپرمهایی اکلیلی در فضا منتشر میکنه و چطور از بغل نخل ماده که رد میشه چمریهای نخل به رطب برحی تبدیل میشه از شدت فحل بودن دوستمون و چطور از بغل اسب مادهی حجی اعبید که رد شده اسب شیهه کشید و دو پایش رو برد بالا و سوار را بر زمین افکند و گفت الا و للا این قشنگ تمیز موسفید بیاد بر پشتم سوار شه ..و کلا..
پدر سال وقتی اینا رو برات میگفت باید نشون میدادی شگفتزده شدی...چشمات رو گرد میکردی..آروم میزدی تو صورتت: وای عمو شما چقدر قوی بودید..
به همین سادگی.
کاری که شمشیر زن یک دست (زن دومش) و فوزیه کون بلوری( زن سومش) بلد بودن و مادر سال انجام نمیداد
پدر سال دلش میخواس شیر جنگل به نظر برسه..بقیه همه سر خم کرده باشن: چشم قربان..بیاید ما رو جر بدید
و البته از حق نگذریم وقتی این کارا رو میکردی مهربون میشد..میاومد بغلت هم میکرد..
من خیلی بلدش بودم..فقط مسئله این بود که من عروسش بودم نه زنش...بلد بودنه به چه کارم میاومد؟ ینی ازم راضی باشه و بگه بهترین عروسم؟
به تخمم.
نگه خو.
راضی نباشه اصلا...خوب که چی؟
اما قضیه اینه که دلش میخواس وقتی داره لاف میزنه زنه نگه وا حاجی چه دروغا..کاری که مادر سال به خاطر طبع درستکار و قانونمندنش میکرد..نگه منم بلدم..منم میتونم...نشون بده چی؟
بله فقط خودشه اُ بس...
خوشش هم میاومد زن برونه ...اتفاقا...کار کنه...مستقل باشه...خنگ و آویزون و دس پا چلفتی نباشه...اما اون نامبر وان باشه به قول مادرم..
یعنی هر دوشون رتبهی اول باشن..اما یه ذره رتبهی اول اون اولتر باشه..پررنگتر باشه..
یعنی تهاش دیگه میاومد ازت میپرسید: یعنی تو بهتر از من بلدی بابا؟!
وقتی مثلا من رو دسش میزدم تو چیزی.
میگفتم نه اصلاااااااااااااااااااااااااااااا...من کی به پای شما میرسم..الان حالتون خوب نیس مثلا این شلنگ رو نتونستید خوب بپیچونید..
تو همه چی ادعاش میشد هم..تو سبزی پاک کردن..
تو همه چی.
تو ظرف شستن...
همیشه دلش میخواس نعره که بزنه بقیه برن قایم شن...و واقعا هم حال به هم زن ترسناک میشید..دوس نداشتم اون ترسی رو که وقتی قاتی میکرد میریخت تو وجودم..
دلم میخواس بدوم برم پیش کسی قایم شم...حالم بد میشد..میترسیدم واقعا و این ازش متنفرم میکرد..شوهرم یا مردم نبود که بتونم برم قایم شم تو بغلش بگم داد نزن من میترسم..به هارت و پورت و لقد و مشتم نگاه نکن..خیلی ترسوتر از این حرفام..میشکنم اینطوری با من خشن و سنگدل نباش...
نمیشد و نمیخواستم ..
این بود که میترسیدم و نمیتونستم ببخشمش بابت اینکه من رو ترسونده..
مادر سال وقتی میدید شوهرش اینطوری به شیری درنده و بیرحم تبدیل شده..نه مادهاش میشد که یه کم ازش فاصله بگیره و بذار اون برونه و فتح و رتق و فتق کنه یا بچهها رو از جلوی دس و پاش جمع کنه حالا با خوی حیوانیاش بشون آسیب نزنه
کاری میکرد این بود: شلاق میگرفت دستش و سعی میکرد یه شیر وحشی و نارام رو رام کنه بندازه تو قفس..
پدر سال خودخواه و ..مثل مردای دیگه هزار و یه ایراد...
بیشتر از مردای دیگه در واقع..
مادر سال هم شلاق به دس با خطکش منضبط و سرکوبگر میایستاد بالای سرش...هی اون میگف از من بترسید..من شیریم..من ...یرم..من ...
هی مادر سال عین یه اسپاگتی خشک و خم ناشونده می گفت فیلمته حجی...تو یه گربه ی نر بیش نیستی رفیق
هی اون جلز
هی این ولز
منم چهار پنج ماه پیش هر دوشون رو به تاریخ پیوند دادم.
برای خونواده ی من کارمند بودن آدما چیز مهمیه
وقتی می خوان از کسی تعریف کنن می گن:
شوهرش کارمنده..رسمیه دولته.
ولک مال کیاین شما؟!
یعنی وقتی می گیرم به سیگار ول نمی کنم...سیگار تو کون سیگار...قنطراتی می کشم...تا تموم نشه پاکته بلند نمیشم
والا ظرفیت هم خوبه
شکلش داغووووون
روم نمی شه عکسش رو بذارم
اما طعمش خیلی خوبه
من بلد نیستم کیک بپزم ..در حد کیک آماده
هست این پودر کیکها اونا رو بلد م دربیارم
نه پس بلد نباش
آدم کور هم از اونا کیک درمیاره
به قول ننانا ماما لا بای بای..ماما سلام.
امروز کلا رو دور منفعل بودن و اطاعتم
مثلا دارم فکر می کنم از اونا اگه بود...که عصبانیتشون وحشتناکه ...و آدم آشتی اشون می داد کم کم
بسیار لذیذ و مقوی...
آره.
بلند شم
از خیالبافی های شونزه ساله ام فاصله بگیرم و کیک موزم رو از فر بیارم بیرون...
فک کنم خوب شده
توش دارچین و زنجبیل ریختم کمی
خوشبو..با اون موزای روش..
خومزه.
فقط یه دونه دیگه بکشم و بلند شم سراغ کارام..
یه زنه اومده بود در خونه امون...برگه به دس..می گف گدا و دزد نیس نمی ونم کی اش سرطان داره..یه مادر پیر هم داره که نشونش داد..رو جدول نشسته بود...با خالکوبی رو چونه پیرزنه..دس بلند کرد برام..
یعنی کمک می خوان...نگاشون کردم..یه سیگار دسم بود..به زنه گفتم میخوای؟..نمیخواس.
در رو بستم..
نمی خواستم کمکشون کنم...چون دزد گدا شیاد دروغگو سوءاستفاه گر از عواطف مردم بودن..
هورا هورا..من هم دارم بد و پلید میشم..
من دارم سنگدل میشم..
هورا هورا
الان هم ..یعنی قبلن هم خوب نبودما...فقط دارم تر تر میشم..
آن حس شیرین کمتر از او بودن
چیز یاد گرفتن ازش
ازش پرسیدن
با هم حرف زدن در مورد چیزهایی که ....
بله شهرزاد.
امر مفطور یه چیز الکیه. قافیه داره فقط. معنی نداره.
آره یکی پیدا شه...دستور بده من اطاعت کنم...اینقددددددددددددددددد خوبه. مجبورم کنه اطاعت کنم...یعنی اونقدر قبولش داشته باشم که اطاعت کنم...به زبون نیارم اما تو دلم بگم چشمممممممممممممممم
اینقدددددددددددددددددد خوبه.
نسل منقرض این جور آدمها...
کجا رفتند آن مردان با ادعا که ادعایشان هم بیخود نبود...و آدم را مجبور میکردند نه با زور...با عقل و قلب که ازشان اطاعت کند..
روحشان شاد
یادشان گرامی
خواستم ادامه دهم کونشان گشاد
خیلی زشت و بی تربیتی بود دیگه
ادامه ندادم
خدافز.
برای توهین بهو برخی آدم ها فقط کافیه واقعیت شون رو بهشون بگی
نیازی ب فحش و توهین و اغراق و ...نیست
کافیه بهشون بگی کی ان واقعا
برادرم به من پیام میداد.
یک برادر دیگر دارم که جایی سرباز است و برای فرماندهاش دوپیازه درست میکند. فرمانده شک کرده که فلانی تو آشپزی بلدی؟ برادرم گفته نه، که گیر ندهد بهاش فرمانده که بیا برایم غذا درست کن.
فرمانده گفته که آخر دوپیازههایت هم خوشمزه است لامصب...حتی نیمرویت با مال بقیه فرق میکند...برادرم نگفته چقدر خانوادگی آشپزی دوستیم و چقدر مرد آشپز زیاد داریم که اتفاقا از زنهامان بیشترند این ذکور ملاقهبه دست..
برادرم زنگ زده بود و خاموش بودم و باز و باز..
آن یکی برادرم است این یکی که زنگ زده.
من خوشحالم که مرحلهی مقدس به من چه و به من مربوط نیست و مایه نگذاشتن را طی کردم و به مرحلهی سکوت رسیدم در خیلی از موارد. با آب مقدس و ارزشمندِ مرحلهی بعدی ِ در سطح با دیگران بودن وضو گرفتم..و از کنارشان با بار غمها و دردهاشان با چشمهایی نیمباز و بیحال و اعتنا رد شدم... حوصلهی عمیق بودن و شدن با دیگران را ندارم. بر من حرام گشت. حرامش کردم بر خودم.
اگر هم چیزی هست بین خودم و خودم. عمیق باش..یعنی اگر هستی و چارهای برای خلاص شدنش ازش نداری....در سطح زندگی کن با دیگران.
خوشحالم. برای خودم و برای این توانایی جدیدا کشف شدهام خوشحالم.
زمانی درگیرشان میشدم خیلی و مایه میگذاشتم...زمانی دیگر خسته شدم از همهاشان و گفتم به من چه..
حالا سکوت میکنم و گاهی هم لابهلای حرفها حرفهایی میزنم شبیه این:
برو بخواب
باش حرف بزن
اشکال نداره..منم گاهی باهات درددل کردم..خواهش میکنم..کاری نکردم..فقط شنیدم..
آها..
خودکشی راه حل خوبیه اما من ازش میترسم...اگه نمیترسی بکن..
و در جواب جملات زرد..کلیشهای و از روی کتابها و فیلمهای ارزان و بدتر از آن کانال تلگرام و عکسنوشتههای چرخان در دست آدمهایی مثل خودش، برداشته شدهی برادرم نظیر این جمله:
برای یه مرد سخته گریه کردن...اما امروز گریه کردم..
یه چیز دارم بگم: به خودکشی هم فکر کن ...منم فکر میکنم گاهی.
اینها نمیخواهند خوب شوند و درمان. میخواهند دستاویزی داشته باشند که بهاش بیاویزند عر بزنند..ضجه بزنند و حقخوردهشده ..
تازه. گیریم واقعا هم اینطور باشند.
من نمیتوانم کمکی کنم.
برایم مهم نیست کی گریه کند زن یا مرد..اصلا گریه کردن آدمها چیز عجیبی نیست..گریه مال آدمهاست.....من هم خیلی گریه میکنم و کسی نمیتواند و اگر بتواند نمیخواهد و حوصله ندارد کمک کند...معمولا کمک را آدم باید به خودش بکند..این را زیاد شندیه و خوانده و دیده و ....خودم جدیدا میگویمش: خودت باید به خودت کمک کنی.
.من هم حالا دیگر نمیتوانم و نمیخواهم هم کمک کنم..خیلی ساده حوصله ندارم.
او جوابی به این حرفهای من نمیدهد.
و جوابی به حرفهای دیگرم؛ نظیر این: ناراضی هستی؟ پول جمع کن و از خونه برو...ازدواج کن..یا نکن و با دختری، زنی باش..اگه بلد باشی و میتوانی عاشق شو و ضربه نخور..
خوب چون میداند اینها سخت است. مسئولیت دارد. میآورد.
و هدف اون فقط غر زدن است و تقصیر را گردن مادر و پدرم انداختن و نه راه حل گرفتن.
حوصلهی این آدمها را ندارم دیگر.
مشکلی داری؟ مشکلت رو میآوری پیشم. من راه حل میدهم. نمیتوانم و آنقدر مهربان نیستم و انساندوست که بنشینم حرفایت را بشنوم...فقط بشنوم..و حالم بد شود.
روح آدمها اکثرا مریض، سیاه و ناهنجار و با دردهای بیدرمان است..پر از گره..عقده..کینه..
..قبلا لبریز از اینها به من میرسیدند و بالا میآوردند..
حالا جای این آدمهاا پیش من نیست.
مشاور هست..دکتر..افسردگی بروند بگیرند.....سعی کنند خودکشی کنند..یا با همهی این چیزهایی که دارند زنده باشند و سعی کنند زندگی کنند.
کاری که من میکنم.
من کمکی ندارم به کسی بکنم.
از کسی هم کمکی نمیخواهم.
فروشنده از اون چه فکر میکردم خیلی بهتر بود.چرا اون همه گفته بودن بده؟ و علیهاش نقد نوشته بودن...و ر گفته بود چیزی رو از دس ندادی حالا که ندیدیاش..
فروشنده فیلمیه که نشون میده چطوری بهخاطر تعدی به آدم اعتماد ازش سلب میشه و حس امنیت و اعتمادش که از بین رفت " به مرور به گاو تبدیل میشه" گاوی خشمگین.سر کلاس گیربده و منتقم..
....که چطور آدم تبدیل میشه به اون زنی که تو ماشین به هر مردی که بغل دسش نشسته باشه خواه متجاوز باشه و خواه مقید بگه آقا جمعتر بشین..و جاشم عوض کنه اصلا..
سطحش از اظهارات افخمی و فراستی خیلی بالاتر بود و با اظهارت روشنفکرانی که "تصمیم" دارن تحتتاثیر قرار نگیرن و بیتفاوت و بینیاز به تایید دو طرفهی دیگران و خودشون به نظر بیان هم چیزی ازش کم نمیشه... هیچ ربطی به آنچه یالثارات گفته بود نداش..
نه مرد توش دیوث و بیغیرت بود و نه زنش فاحشه و خراب...مرد کمی بیش از اندازه و لزوم انسان و زن بیاحتیاط و بیدقت و هر دوشونم تاوان این قضیه رو میدن.
فیلم ابتذال نداش...چه در ظاهر چه در باطن..قصهی خوب و غافلگیرکنندهای داش..بازی شهاب حسینی شاخص و بارز بود...ترس زن..ترسش از درای بسته و تاریکی برای منِ بعد از عمل جراحی قابل لمس و زندگی کردن بود..اون تجاوزا واقعا اتفاق میافته تو جامعه..من اگه زندگی نکرده باشمشون..چند نمونه اقعیاش روسراغ دارم..
هست تو جامعه.
دیالوگای جالب توجهی داشت..جایی که شهاب حسینی به آدم رو صحنه میگه مرتیکه هرزه مثلا..من و سال سکوتمون به لبخندی تلخ تبدیل شد..
و وقتی پیرمرده گیر میفته تمام مدت زنهای پشت سرم ریسه میرفتن.
خوب بله آدم حتما دلش میخواس متجاوز حالش بیشتر گرفته شه...و واقعا هم باید حالش گرفته میشد..معنی نداش بخشیدنش..اگرم آخر فیلم مُرد تنبیه حساب نمیشه..
تنبیه یعنی اینکه ببریش تو حموم کاری که با زنت کرد رو باش بکنی.
خوب این میشه جبران فعل اشتباه با اشتباهتر از خودش و رد میشه..ولی تنبیه مورد علاقهی من این بود.
از نظر سال میشد شکایت کرد..
میشد ..
من معنای بخشیدن رو نفهمیدم اینجا..و اصرار زن رو بر بخشیدنش مخصوصا و علاقهای به این نکته هم ندارم.
آدم متجاوز با ظاهر مسن و مظلومش بازم متجاوزه..یعنی چی وقتی میافته مرد با احساس گناه و پشیمانی و دلی شکسته به زن نگاه میکنه..
وقتی شهاب حسینی زد تو گوش پیرمرد مردا یکی دوتاشون دس زدن..زنها گفتن تو روحت شهاب حسینی ترسیدیم....زنی مسن گفت با اون کشیده که بش زد سالم بود هم میمرد..چه برسه به اینکه بیماری قلبی هم داش...
میخواس بگه بهترین و سختترین تنبیه و انتقام بخشیدن طرفه یعنی و گوشمالی؟ ..که وقتی انتقام بگیری حالت خوب نمیشه و لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست؟
شُعاره. به نظر من و با توجه به حال و هوا و روحیهی من شعاره.
صحنهی خوردن غذایی که با پول مرد خریداری شده صحنهی تلخی بود..عمق تلخیاش تو روحم جوشید...
تصور و همذاتپنداری با قصه و شخصیتا دوس نداشتنی و اذیتکننده بود
بیکه با شخصیتها یکی شده باشم و علاقهای به این موضوع داشته باشم فیلم رو فیلم خوبی میدونم. فیلمای خیلی معمولیتر از این فیلم تو همین ژانر یا نزدیک به همین ژانر میان رو پرده و کسی حرفی علیهاشون نمیزنه...درد اینجا فرهادیه و جایزهاییه که حسینی گرفته...چرا شلوغ کردن در موردش روشنه جواب... من نقدای له علیه ای فیلم زیاد خوندم
قصهاش برام لو رفته بود تا حد زیادی و برامم مهم نبود...خیلی تعصب روی لو نرفتن قصه ندارم..اتفاقا هی منتظرم اونی که گفتن پیش بیاد
و حالا میتونم بگم با تمام چیزایی که در مدح و ذم فیلم خوندم فیلم خوبی بود برام.
اگر الف. چند دنده، که خودش رو ناموس شیعه مینامه، جای علیدوستی بود و اون یارو که همیشه مدیر و مدبر و عاقل و باغل سریالا و فیلما حتی بود نقشاش..صدیق نمیدونم کیکی جای حسینی و یارو متجاوزه شریفینیا که پس از تجاوز هم نه..پس از باز کردن در خونهی زنی شبههدار با آتش اعمالش میسوخت ..مثلا یهه گاز میترکید و... و شوهر زن پس از کشتنش یا سعی در کشتنش چند سال زندن میکشید و بعدش با جای مُهری روی پیشانی در حالیکه یکی از کلیههاش رو در راه اسلام بخشیده بود و توی زندون به دیگران کتاب خوندن یاد میداد و ...
و زن طبیعتا مرده بود..خودکشی..تصادف در حین رفتن به ملاقات شوهر در زندان....کشته شدن توسط متجاوز..اینطور مواقع زن باید قربانی و معصوم و مظلوم به نظر برسه نه خاطر و سر به هوا..که دیدنش هی اعصاب مرد رو خرد کنه...
اگه اینا بود فیلم تحسینبرانگیز میشد و جایزهی شلاق طلایی رو هم نصیب خودش میکرد.
فراستی و افخمی البته در این مورد حرفی نمیزدن و اشارهای گذرا میکردن بش و فوقش فراستی میگفت این یکی از هزارگانههای اخراجیهاست..و مقوائیه.
وقتی کارگردان اخراجیها بگه چرا فیلمای من جز فیلمای دفاع مقدس به حساب نمیان..نمیرن تو اون لیست...فروشنده هم میشه فیلمی علیه ان.ق.لاب و آرمانش و ترویجکنندهی بینامموسی و بیغیرتی و نوازش شده توسط استکبار و عواملش و اینا.

من مثل بینندهای متعهد به اصول فیلم بینی در سنما چیپس...پفیلا..آب میوه..تخمه..و در آخر یه ساندویچ کالباس خوردم..سال مجبورم کرد پوست تخمهها رو که یواشکی زیر پام مینداختم رو جمع کنم..زیر پاش نشسته بودم پوست جمع میکردم و قلم استخونی پاش رو گاز میگرفتم..پاش رو تکون میداد: پیشته..پیشته...جا نمیشدم اون پایین..ملت هم شک کرده بودن...گوشش به این حرفا بدهکار نبود...پوستا رو جمع کن...بعد بیا بالا.
انضباطم رو داد منفی صفر.
برای چنتا پوست تخمه و یه کاغذ ساندویچ و یه قوطی رانی روی صندلی خالی بغلی.
اگه ون موقع ناظممون بود اخراجم میکرد.
میتونم تصورش کنم..از اون بچه درس خونای سوسول عینکی ...سوسول نه البته..منضبط..که راه بره و به بچهها بگه آشغال نریزید...از اونا که کتک میخواستن..یا دعوا و مالوندن رو آسفالت مدرسه..یا حداقل پات رو دراز کنی جلوشون وقتی رد میشن...بعد بگی من نبودم بابا...خو درست نگاه کن...با اون عینکت..
به سال گفتم ردیف چهارم صندلی پنجم و ششم...در رو باز کردن دویدم جا گرفتم..گفت حالا میاد...
تا بره و بیاد شروع شده بود..
- چی از دست دادم؟
- یه صندلی.
تصویر یه صندلی نشون داده بودن.
سالن بوی دهن و عرق تن آدم میداد..به نظرم..
مهوع.
برگشتم بیرون..روی تابی توی باشگاه نشستم..سال اومد پیشم و ازم پرسید به نظرم اون یارو که اون ساپورت زنونه رو پاش کرده با این ریش سیبیل چه فکری کرده...نگاش کردم..ک.و.ن ژلهای برجستهای داش ..وقتی راه میرف میلرزید..
نمیدونستم واقعا..
- نمیدونم ..شاید میخواد عضلات پاش رو نشون بده...
رو برگردوندم...
- شهرزاد کفشام خیلی کارگریه؟
نگاه کردم به کفشاش..خاک گرفته و قهوهای..
- نه بیشتر از کفشای من..
نگا کرد به کفشام/
- خاک گرفته و مشکی..با لکهی روغن گریس ماشین روی لنگهی راست..
نگاه کرد به صورتم لبخند زد..موهام رو زد کنار از بغل گوشم..شال رو گه گذاشته بودم پشت گوشم دراورد..گوشم رو پوشوند..
- یه ذره آرایش کاش میکردم..راسش رو بگم...الان خجالت کشیدم..اینا رو دیدم..دلم یه کم برات سوخت..
- برا کفشام؟
خندیدم..
هر دو به مرد ساپورت پوش نگاه کردیم که قسمت بالا تنه به پایینتنهاش نمیاومد
- سال میدونستی ما دهاتی و املیم؟!
- آره..خیلی وقته این رو فهمیدم..
- من خیلی چیزا هنوز برام حل نشده
- من بیشتر..
- سال بیا دست هم رو ببوسیم..مثل احمدینژاد و اون خادم حرم امام رضا که هی دس هم رو میبوسیدن..انگار مسابقه بود..هی احمدینژاد میبوسید..هی اون میبوسید..بعد یه جا با هم میبوسن..کله به کله..
سال خیلی ارادت داره به این ویدیو...همیشه دستم رو میگیره..دستش رو میگیرم تو چشم هم نگاه میکنیم و با تواضع اون یه بار من یه بار..تا بالاخره کلهامون بخوره به هم و ول کنه اون..
- نه..میبینن...
- سال میای اگه باز اومد بش رای بدیم؟
- نمیاد نمیذارن..
- بد نبودا...اون عکسه یادته یارو سرش رو گرفته بود..
- آره..
گوشی پوکیده قدیمیاش رو درمیاره..میبینم عکس و میخندم...
بش میگم بریم جا بگیریم.
اومد و خواست دستم رو بگیره..نذاشتم...
چندبار..
نذاشتم..
- چرا میخوای دستم رو بگیری؟
- خوشم میاد
دستم رو مشت کردم..به زور و سمج بازش کرد..دستم رو گرفت..راه رفتیم..جای خوبی بود..چقدر جای خوب کم داشتم تو زندگیم..که با سال توش راه بریم..
- دیشب هم نذاشتی ردت کنم از روی اون برآمدگی...
دیشب هم نذاشته بودم...نیازم به تماس بدنی با هر کسی حتی بچههام به حداقل رسیده...به صفر رسیده حتی...گاهی ننا رو میبوسم فقط..
- خودم میتونستم..
- باشه..من رو محروم میکنی از لذت کمک کردن بهات
- به کمک نیاز ندارم
- دوس دارم داشته باشی..نه دوس ندارم داشته باشی..دوس دارم کمکت کنم..
ادا درمیارم...به سرشونهاش آویزون میشم..با صدای تو دماغیجیغ جیغو میگم: ای پناه من...پناه من..
میخنده..
رو جدول میشینم..کنارم میشینه. دسم رو میگیره..مشته هنوز تو دسش.
جمع شدم. از درون...بیرونمم جمع شده..بدنم جمع شده...سفته..رها نیس..راحت نیس..آزاد نیس...یه چیزی تغییر کردده..
ی سری نیازها در من عوض نده..تغییر نکرده...کم نشده.
از بین رفته.
کاملا از بین رفته.
یکیاش تماس بدنیه..دوست ندارم لمس بشم. بغل گرفته بشم. بوسیده بشم. دوست ندارم حال کسی رو با بسط و بذل خودم در مورد خودش خوب کنم.
نمیدونم.
شاید اشتباه میکنم. شاید واقعیت حسم این نباشه.
اما دستام هنوز مشته.
در مورد کفشای ورزشی حرف میزنیم..هی پای زنها رو نشون میدم که این قشنگه؟ این بهتره؟ این یکی راحتتر به نظر میرسه..در مورد رنگ مو...و اینکه چرا بین اینهمه آدمی که اومده فیلم ببینه گروه عربا جدا شده از بقیه..صدای خندهی زنهاشون میاد...بلند...تیز...
سالن میریم..سال مصرانه دست مشت شدهام رو گرفته تو دست.
- فروشنده رو اوردن؟
- آره.
بعد رفتیم. تا بلیط بگیره و درها رو باز کنن..من توی راهروی باشگاه شرکت نفت راه میرفتم..بیلیارد..مردهایی بیلیارد بازی میکردن..چندتا پرتاب نیزه توی حیاط..
به درختها نگاه کردم که شیشهشور بودن..و اکالیپتوس..چندتا برگ لیمو کندم و نارنج...کاش سال تو شرکت نفت بود...بچهها میاومدن اینجا...تمیزتر و بافرهنگترن آدماش.
به خاک نگاه کردم..چیزای کوچولویی روییده بود..گل لابد..
جلوتر رفتم..
ع. دختری ه سال ...اینجا میاومد لابد..باباش شرکت نفتی بود...تو همین رشتهای که خودش مهندسیاش رو گرفته مهندس بوده...
حق داره سال.
به هم نزدیکترن..حرف دارن برای گفتن.
شاید البته.
نمیدونم.
خیلی وقتا خیلی چیزا هس که ندونم.
دستم رو بو میکردم که برگ لیموی له شده توش بود. گلخونهای بود..تیغ نداش..کود نداش خاک..برای همین علف هرز نزده بود...روی خاک رگههای سفید بود..بش تقویتی مواد معدنی دادن..
- خواهرم کجا تشریف میبری؟
برگشتم برادری که خطاب قرار داده بود من رو ببینم..
دیدم.
- قدم میزنم
مشکل حل نشد.
- شوهرم رفته بلیط بگیره..من قدم میزنم تا بیاد
- آخه سینما این وره..اون ور بیلیارده...بیلیارد آقایونه..
فکر کردم مگه مردا با کون لخت بیلیارد بازی میکنن مثلا؟ حرفی نداشتم..برگشتم..روی جدول راه رفتم..جای قشنگی بود..خلوت بود و تاریک اون باریکه..چند دور روی جدول راه رفتم..کسی من رو نمیدید..با دسای باز در هر دو طرف...
سال اومد بیرون..بلیط گرفته بود دنبال من گشت...میدونس کجا پیدام کنه
دور از همه..تو تاریکی لب دیوار آجری..جدولی بود برای اینکه روش راه بری..
در مورد پست پایین.
نه کپی پیست نکردم من..چکیدهی بحث بود ...چکیده که چه عرض کنم...
دغدغهی آدمای توی بحث راستش بچهها به نظر نمیرسید. یا نوجوونای ضربه دیده...همین حالا هم جکهاش اومده..همونطوری که جکهای برنامهی حج هم اومده بود...تو اون سال آدما کمتر ناراحت بودن برای وضعیت اون بچهها و عملکرد آل سعود..بیشتر خود حج میرفت زیر سئوال و مذهبی که ترویجش میکنه و صد البته نژاد برگزارکنندگان حج...چنان که در حادثهی منی هم این اتفاق تکرار شد..و حتی قش مذهبی حساب دینشون و مذهبشون را جدا کردن و قومیت و نژاد مسئولین حج مورد هجوم قرار گرفت.اتفاقا در میان غیرمذهبیهای عاقل اعتدال بیشتری دیده میشد در این زمینه....
در اون بحث هم بیشتر غیرمذهبیها این براشون مهم بود که مذهب بره زیر سئوال...نه حتی ج. ا.ا..یا عربها..خود مذهب..در اینجا عمل یک انسان مورد انتقاد و ایراد قاعدتا باید قرار میگرفت..شخصی که "شغلش" مذهبی بودنه. درسته ما از یه پزشک انتظار نداریم سیگار بکشه مشروب بخوره و مست بره اتاق عمل.
کسی از آدم اون منصب هم انتظار این چنین تجاوزهایی نمیرفت.
از اون طرف هم مذهبیها قدرت و سواد و علم درست دفاع کردن و درست بحث کردن ندارن.
چون این بشون یاد داده نشده. جایی نداشتن که بشون یاد بده از چیزی که بش اعتقاد دارن نه یادش گرفتن، دفاع کنن. چون رسانه ندارن. بر خلاف تصور و پیشفرض اذهان رسانههای وابسته به ج.ا.ا رسانهی این آدما محسوب نمیشه..سوق میده اتفاقا به تخریب وجههی چیزی که ازش دفاع میکنه. بدترین نوع دفاع رو از چیزی میکنه که داعیهاش رو داره
فرض رو بر این گذاشته که حرف اول و آخر که حرف درست و حقه حرف خودشه و دشمنی و انتقاد با اون حرف باطله و دشمنی میاره و جنگ و حذف رقیب یا دشمن...بنابراین مجال و فضایی وجود نداشته که آدمهایی که واقعا اعتقاد به چیزی دارن ..بلد باشن درست و اصولی ازش دفاع کنن.
فقط هیاهو و داد و بیداد و حمله و ضد حملهاست..مطمئنا اگر پیش هم بودن کتککاری هم میشد.
عوضش رسانههای طرف مقابل پربارتر تحلیلیتر عقلانیتر و دستبازتره تو بحث...اینه که حمله و دفاع رو هر دو بهتر بلدن آدماش. منطق و عقل بیشتری حاکمه بر حرفا و افکار..
آدمای مذهبی غیر از عدهی خاصی که کارشون اینه دستشون خالیه در دفاع از خودشون....اغلب خیلی راحت متهم میشن و اگر ج.ا.ا به تشخیص خودش که اسما بر اساس مذهب و حتما از روی قوانین واقعی اون نیست، عملی انجام بده نتیجه و نوع عمل در کارنامهی آدمای مذهبی هم نوشته میشه.
- اینه چیزی که شما بش وابسته هستین و ازش دفاع میکنین.
معمولا آدما این رو یاد نگرفتن که مذهبی بودن ربطی به دولتی بودن نداره..میتونه خیلی مرتبط باشه اما همیشه اینطور نیست.
میتونه تا حدی مرتبط باشه اما صد در صد نباشه این ارتباط.
همچنین یاد نگرفتن که عرب بودن و اسلام در عین حال که یکی به نظر میرسه دوتاس.
اسلام هم طبیعتا آدمای خردمند و آگاه خودش رو داره برای دفاع ازش که من جزئشون نیستم.
بلد نیستم و سعی میکنم در مورد چیزی که بلد نیستم حرف نزنم.
بنابراین از اسلام دفاعی نمیکنم چون سواد بحث و گفتگو و تحلیل در این زمینه رو ندارم. به قول بن نات مای بیزنس.
خواهرم از گروه معلمهایی که درش عضو است کپی پیست میکند بحثشان را. دعوا دعوا. سر قاری قرآن معروفی که به پسربچهها تجاوز کرده. یعنی این تهمت زده شده بهاش و تا حدی ثابت شده صحتش..
این موضوع را نشنیده بود..
از روی حرفها چند نکته برداشت کردم:
دارم کشمشای طلایی شده رو میریزم روی بقیهی مواد...سنج و دمام میشنوم از لپ تاپ گردن میزنم و مثلا سینه بوشهری...یه پا بلند...خم به جلو....گردن میزنم باز..
سال نگا میکنه:
این رقصه سینه نیس.
- خو ما تو سینه زدنمونم هم میرقصیم...
میگه:
امروز بچهها گفتن زنها وقتی کِل بزنن خیلی آدم شیر میشه...لامصب مثل رِدبوله..انرژیزا.....یادت افتادم..خواستم بگم یکیاش رو من دارم...گفتم چشم اغیار به داشتههام باز میشه...نگفتم..
- برو بابا...چی داری تو حالا...یه زن مث بقیه...تو جنوب کی بلد نیس کل بزنه؟
- خیلیها من بت میگم
- یعنی والا انت فاسد خو...لابد به زنهات گفتی کل بزنن بلد نبودن..
میخنده..سینهاش رو میخارونه..از تصورش حتی تو ماتحتش عروسی افتاده..
- نه والا شهرزاد..میدونم بلد نیسن..
- باشه
نانا بشقابش رو میاره: بازم لطفا
میکشم براش...
- شهرزاد بعدش برو باغچه رو بیل بزن...
میاد چنگال رو فرو میکنه تو بازوم مثلا..محل نمیدم..نرم کنارش میزنم..ظرفا رو میشورم..
منتظره شلوغ کنم و دعوا..تو ذوقش خورده میشه..چنگال رو ازش میگیرم..میشورمش میذارم تو آبچکون. صورتش رو که هنوز منتظره عکسالعمل محسنمانندمه میبوسم..
- بیرون باش عزیزم لطفا...کارام تموم شد ناهارت رو میکشم..الان یه چای زعفرون میریزم برات میارم..
میخنده..
میره.
برا خودم چشمک تند و تیزی میزنم...
یا حبیبه امها با صدای صباح شروع میشه...نانا سرجاش شروع میکنه رقصیدن..لبخند خوشحال و شاد سال سمتم پرتاب میشه.
یه نگاه به نانا یه نگاه به من..
برای نانا میخونم: یا خواتی بحبها...یا حبیبه امها..
دهنش رو باز میکنه از خوشی..
بن طرفش کوسن پرت میکنه..: دهنت رو ببند میمون..
سال : با خواهرت درست حرف بزن..
بن میاد پیشم: ماما ممنون..رو موهام رو میبوسه میره.
داره غر میزنه که از این خونه کی راحت بشه.
سال ناهار شرکت رو گذاشت بغل سینک ظرفشویی.
- ناهار چی داری؟
- ظرفها رو چیدم تو آبچکون..
- برای بن ماکارونی قاتی پاتی درست کردم بدون گوشت...برای نانا خورشت مرغ با برنج..
سرش رو خاروند.
- هیچکدوم رو قِبول ندارم..هوس امگشت کردم
- برو بابا...لوس شدیا...وضع آشپزخونهام رو ببین..منفجر شده..
- اینکه عادیه..تو که آشپزی میکنه..سقف میاد پایین..زمین میره جای سقف...اما چون غذاهات خوشمزهاس میبخشمت..
- لطف میکنی...حالا برو بیرون..کار دارم
- برام امگشت میپزی؟...تو دس تو ربع ساعت طول میکشه فقط...جون من...ریشم رو نگاه چه سفید شده چون امگشت نخوردم..
خندهام میگیره...خیلی لوس میشه...
- پاهام درد میکنه سال...همینا رو بخور...
- امگشتتتتت
سال دستام رو ببین...وقت نمیکنم یه کرمی بشون بزنم..نوک انگشتم قاچ قاچ شده..من اینجوری دوس ندارم...کلفتم مگه؟..
نوک انگشتام رو میبوسه.
- خو خر شدم حالا...
- بپز دیگه سرآشپز...کارگرا گفتن مهندز غذای شرکته نیخره..خدا دادت مهندز..
که یعنی خدا بت داده دیگه..میری خونه غذا میخوری..
چیزی نمیگم.
...
- باحیا حیا ایکنه ... بیحیا ایگو ز مو ایترسن..
میخنده..میگه دمت گرم..باید بورَمت پیش بچهیل...خوب اوردیس...
نگاش میکنم..مردا حتی وقتی لاغر و چوبن شکموان...
تن ماهی رو باز میکنم...
خواهرم یکی از دوستاش رو زیر نظر گرفته هی بازدیداش رو چک میکنه...زنی است که باید یه روز قصهاش رو بنویسم. همونی که جنبلاط مینامیمش بین هم.
همهاش آنلاینه..به فاصلهی یکی دو دیقه
خواهرم میگه این وقت شب داره مجازی فحاشی میکنه لابد
خیلی حال کردم از این جملهاش
باهوشه.
قدیم رفته بودیم توی خونهای ساکن شیم. مردی از همسایهها اومد. با لهجه عربی غلیظگفت: والا اینجا خودش خیلی خوب بود..تا یه زنی اومد اومد بلا نسبت فحاشه بود..ریختش به هم رفت.
منظورش فاحشه بود.
خدایا اون روز چقدر با سال زیر و رو شدیم از خنده.
امشب به کسی گفتم چقدر فحاشی...فحش میدی یعنی..گفت به کی داری میگی فحاش؟!
فکر کرده فاحشه گفتم..
فحاشه یعنی زن فحش بده..یعنی مردا بش پول میدن به فحش بگیرتشون...
خدا یعنی توبه...
پس مرد همسایهی قدیمام خیلی هم تنها نیست.
نوشت برام تو تلگرام که برو تو قسمت سرچ تلگرام سرچ کن ک..ن
سرچ کردم.
چت من و اون بود
خط به خط خوندم و خجالت کشیدم و خندهام گرفت..
ک.ون یارو..
کون لقش
ولش کن کون نشسته رو
بیاد بره تو کون سگ اصلا
ها بابا ملت کون بلند شدن ندارن
همینطوری رفتم پایین همینطوری ایمان اوردم به آغاز فصل سرد.
مرده بود از خنده پای تلفن برای مطلب توی این صفحه میگفت خندیدم و خندیدم...و برات گریه کردم خیلی. در مورد ک. و.نِ کسی نوشته بودم..میگفت دلم خواست لپات رو بکشم.
شما لپ نکش لپ نکش...نقشه هم نکش در رابطه با ما برادر من......لپ رو هم خودمون زحمت کشیدنش رو میکشیم..
دستت درد نکنه. انشالا نه برام گریه کنی دیگه...نه بهام بخندی..
من زیاد فرقی نمیکنه برام چیزی غلام البته دیگه...گریه و خندهی تلخ من از چیز غمانگیزتر است...اما تو باورنکن.
عزیزی تو ...اما راسش پس از اینهمه سال و تجربه به این نتیجه رسیدم که عباس آدم خوبی و من نمیدونستم.
چند شب پیش فیلم دو رو دیدم. پرویز پرستویی توش بود...خوب بود...قصهاش یه جوری حالگیری بدبختی بود...حوصله نداشتم...اما بازی زنه قشنگ بود.
یادم نیس اسمش چی بود. اینه:

اما بازیش خوب بود..خوشم اومد..یه موشی هم هست آخر فیلم میاد بیرون از خونه اونم خوب بود..وگرنه کل قصهاش جز صحنهی غذا خوردن ملت خیلی حوصله نداشتم براش..
فقیر..ناله اینا...دختر دبیرستانی رودار...فلان..
حس این چیزا رو ندارم..دیگه..انسان درونم رو چند وقتیه بردم گردش..
تا بعد.
بش علوفه میدم دارم.
میگم این کندرا چشه؟
امشب داشتم دنبال پولم میگشتم(هییییی..قایمشون میکنم لای کتابا) که یه لحظه چشمم افتاد به کتاب خنده و فراموشی..دختر اتواستاپی و بعد بغل دسیش..کتاب شوخی ..اونجا که به هلنا دستور میده: هلنا لخت شوید...یا کتاب آهستگی....هی فکر به باسن اون دختره...
چقدر حس کردم با بغض نوشته شده...یعنی حسم این رو گفت..به من مربوط نیس اگه حسیه و منطقی نیس..حس کردم خیلی کُره داره اکثرا با زنها..
چیکارش کردن؟ کردنش پولش رو ندادن؟
خوب مینویسی...فکرت عمیق...اون جاودانگیات خیلی خوب( گرچه بتینا رو اونجا خیلی عن و اون یارو که الان اسمش یادم نیس..ولتر؟!...واتر؟!...چطور کتاب میخونم من؟...خیلی خدا و مظلوم و کونی...)..عین آدم کتاب بنویس ..حتما باید بغض و کینه و نمیدونم چی بریزی ...چیه بتی؟!...خدایی...تو هم یه گوزویی عین همه...خوب مینویسی و فکر میکنی درست...اصلا بیست یه بوسم روش...ولی دیگه نمیتونم وقتی کندرا رو میخونم نگم باشه عامو چه خبرته...همه از کاف جلو دنیا اومدن..تو از کاف عقب؟...یالا یالا خوندیمت و لذت بردیم..هی گل...مع السلامه و الگلب یدعی لک..

