فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فرد عربی راح ایگصر شعر راسه.من خلص گل للمزیین عزک العافیه.  

المزیین گله لیش عزی؟    گله: خوش زربت ابراسی��.

از دیگران


اگر عاشق باشی آن‌چه را با چشم خودت می‌بینی اگرچه حقیقی و واقعی باشد انکار می‌کنی و اگر متنفر شوی هر چه از دیگران می‌شنوی ولو دروغ باشد باور می‌کنی.

منبع بالای صفحه‌ی اسکرین شات هست.

دیشب پدر شریفه ده بار زنگ زد. عبدیِ ثانی: پدرم. عبدی لقب بابامه.چقدر شبیه بابام بود. زن و دخترش رو فرستاده شهری دیگه و داشت می‌مرد. همه‌اش استرس داشتم با زن و دخترش دعواش نشه بعدا و نزندشون...مادر شریفه هم به اندازه‌ی مادرم خجالتی بود.
شب رفتیم بازار و به این رسیدم که بعضی چیزا با آدم به دنیا میان. شریفه دختر دیده‌ای نیس. تو عمرش چندباری رفته مرکز استان. این اواخر هم رفته مشهد.
همین.
این اولین‌بار بود می‌اومد شهرمون. می‌خندید که همه‌ی مردم جناب‌خانن چرا؟..سلیقه‌ی خوبی داشت برای خرید. با این‌که کسی این رو بش یاد نداده. اتفاقا در روستایی زندگی می‌کرد که همه چیزش برق برقی و پولکی و زری‌دوزی شده  به طرز بازاری‌یی تجملی و بی‌سلیقه‌اس.
با این وجود موقع خرید دس روی شیک‌ترین چیزا می‌ذاش.
شالی خاکستری رنگ برداش که همون موقع می‌خواستم بش پیشنهاد بدم. خودش برش داش و گف از این رنگ خوشم میاد. گفتم رنگ ساکتیه. آروم. گفت آره.
دیروز دخترا گفته بودن چه متین و آرومه. چقدر اخلاقش شیکه.
حتی ننه‌خلف گف دیدی چه چشمای جذابی داش.
چیزی نداشتم بگم که اولش وقتی می‌گفتم این دختر رو بیارید یکی از ما بشه..واقعا دیروز دم در نشسته بود بین‌مون و من فکر می‌کردم می‌تونس بهترین زن باشه برای یکی از برادرم و یکی از همین خواهرام.
به‌هرحال دیشب به بافتنی برداش شیک و ساده...قشنگی‌اش به سادگی و عدم داشتن زلم زیبموش بود. مشکی با خطای محو اریب ماشی‌رنگ.
روسری مشکی با حاشیه‌ی خیلی ظریف طلایی که دیده هم نمی‌شد..و یه کیف کوچولو و جمع و جور که برای مجلس و بیرون بتونه ببره با خودش.
شلواری پاکتی پاچه تنگ برد توسی رنگ...وقتی خریداش رو پوشید ...ذوق کردم .
دخترم بود انگار که از این رو به اون رو شده بود.
دیروز با کمی آرایش چقدر جذاب شده بود.
دستم رو گرفته بود و گفته بود شهرزاد برای خریدهام میای بام اگه شد؟ گفتم آره.
گفت سلیقه‌امون شبیه همه...گفتم باشه..بعد چندتا لباس خواب و لباس زیر عیب عیبی و زشت زشتو و بی‌حیایی نشونش دادم و غش کردیم از خنده.
- شهرزاد دلم می‌خواد تا آخر عمر خواهرم بمونی
- منم.

و البته همین ننه‌خلف برام تفاله‌گیر فلزی خریده بود. زمانی گفته بودم پیشش چه تفاله‌گیر فلزی خوبی داری...تو ذهنش مونده بود..
و وقتی مادرم تعریف کرد که بن به باباش گفته بود بابا عکس اَدو رو نفرست برای ادو..جلوی بقیه گفته بود به مامانش رفته. این‌جا بود که برای بار چند میلیون‌ُم متوجه شدم بعضی چیزها هست  تو وجودش که واقعا دست خودش نیست کنترل‌شون.

جریان عکس هم  این‌طوریه که چند سال پیش پدرم پیرن زرد صنعت پوشیده بود با عینک ریبن و دست به کمر ایستاده بود. روی پیرن با حروف بزرگ  انگلیسی نوشته شده آبادان..بن بغل دستشه با موهای فر بلند. عین یه زنبیل. فر حالا خیلی دیگه جنوبیشه. موج‌دار و پف دورسری. احتمالا برای دل‌جویی از بن و برادرم، یه شوخی درون‌خونوادگی.
خوب مطمئنم بابام خوش نداره این عکس رو دومادهاش ببینن. برای پیش‌نماز مسجد که  عبا رو دوش هست و چفیه خوزستانی رو عمامه‌ای بسته رو سر..و مردم از کجاها میان ببرنش مجالس خواستگاری یا عزا یا هر جایی که نیاز به وقار و "سخن" باشه خوب نیس یا دقیقا"خوبیت" نداره که همچین عکسی ازش دیده شه.. ...الخ.
سال عکس رو دیده بود پیش بن.
گفته بود چه باحال...بذار بفرستمش برای عمو(پدرِ من..در عربی خوزستان پدرِ زن و پدرِ شوهر رو عمو خطاب می‌کنن) تجدید خاطره شه براش. بن گفته بود نه بابا. این‌کار رو نکن. سال پرسیده بود چرا؟ گفته بود اَدو ( محلی  و کودکانه شده‌ی جِدو..پدربزرگَک؟!..تحبیبیِ جَد که پدربزرگ هست که هنوز بن می‌گدش به‌هرحال) ممکنه خوشش نیاد که تو عکس رو ببینی..اَدو ممکنه با من و مامان راحت‌تر باشه تا با تو. شاید خجالت بکشه.
مادرم این رو داشت برای کی تعریف می‌کرد که چه درک و فهمی داره ماشالا این پسر  نسبت به سنش ...بعد ننه‌خلف سرش پایین بود با خاک دم باغچه بازی می‌کرد...خطای مستقیم که روشون خطای اریب می‌افتاد:آفرین بش...عزیزم.. به مامانش رفته.
من سرم رو بلند کردم: با منی ننه‌خلف؟..عجیبه

- نه خوب واقعا به تو رفته.
این رو طوری گفت که انگار اوضحه واضحاته و در هیچ جای شک و شبهه‌ای وجود نداره.
و البته دلش نیومد مایه نذاره جلوی شریفه از کل خونواده: ما درک‌مون خیلی بالاس..بچه‌هامون به خودمون رفتن .



چاه

سول و سون دست هم رو گرفته بودن آلیسا بازی کنن. شیرین دسشون رو گرفت منم دویدم دسشون رو گرفتم بازی می‌کردیم. آلیسا..آلیسا...جِنگل آلیسا هه..جنگل برد..جنگل برد..جنگل آلیسا هه.
ننه‌خلف گفت: حالا زلزله میاد. من رو می‌گفت. الان زمین می‌لرزه. خونه افتاد.
زیبایی اندام چیزی بود که قبلا بش می‌نازید و جدیدا از دستش داده. دیگه سن و عدم تحرک و فلان اون تنها چیزی که باعث می‌شد فخر بفروشه باش رو ازش سلب کرده بود.
می‌تونستم برگردم چیزی بش بگم اما در حین چرخیدن به این فکر کردم که چرا از بین همه به من حساسه. چرا چشمش به منه و هی جبهه می‌گیره.
در من چیزی یا چیزهایی می‌دید که اذیتش می‌کرد.
این حرفی بود که سال همیشه به من می‌زد و می‌گفت خیلی متین با خودت خوشحال باش. خودش تنبیه خودشه.
وقتی شریفه گفت شهرزاد چه زنیه. بعد از رفتن خواستگار. به خواهرام که حمله ‌ی خودمونی‌ای کرده بودن با مادرم به جعبه‌‌ی شیرینی گفته بود که شهرزاد گربه رو دم حجله کشت. به پسر گفت شریفه یه دختر خونه‌دار معمولی نیست. بهترین خیاطه. نباید ازش توقع داشته باشی  شب و روز کار خونه رو بکنه. وقتی زمانی برای خودش می‌خواد.
این رو با نگاهی  قدردان می‌گفت.
- مثل یه مرد حرف زد.دستم رو گذاشته بودم رو دسش که یعنی قابل نداشت.
- گفت که براش یه کارگاه بزن. با یه تابلو که مشتری داشته باشه..یه کارگاه رسمی دوخت و دوز براش درست کن.
ننه‌خلف پرید گفت: حالا چه زومی کردید روی کارگاه..شاید دلش نخواد کار کنه. شاید دلش بخواد استراحت کنه.
تند و با حالت دعوا این رو گفت.
سگ محلی.
یک چیزی در من هست که این آدم رو اذیت می‌کنه. نمی‌دونم چیه.
فقط موقع خداحافظی موقع برداشتن شیشه‌ی ترشی پیازش که چند وقته برده  خونه‌ی مادرم و کسی لب نزده بود گفتم ترشی خوبیه می‌برم خونه. گفت ببر.
آنفلونزا داشت و داغون. گفتم برو دکتر حتما. گفت باشه..موقع خداحافظی چون سرما خورده بود و روبوسی نداشت سرم رو کردم بغل گوشش مثلا روبوسی هوایی:
- ننه‌خلف؟
- بله..
- سعی کن ازم اذیت نشی...برای خوت بهتره.

جواد اومد تو اتاق وسطی خونه‌ی بابام. من و شریفه  و مادرش رو صبح برده بودم اون‌جا.  به هوای زیارت مادرش. که بره امام‌زاده زیارت کنه...

بعدازظهر جواد و خواهر و مادرش اومدن. تا خودشون نخواستن که جواد و شریفه جدا صحبت کنن ما چیزی نخواستیم. به شریفه گفتم نخواه که تنها با پسر حرف بزنی. ..تا خودشون بخوان.
خودشون خواستن.
شریفه دو دستی چسبیده بود بم.

- شهرزاد تو رو خدا نرو تنهایی خجالت می‌کشم.

به جواد گفتم من باید نباشم اما دختری که الان  اومده خواسگاریش نمی‌ذاره. خجالت می‌کشه. گفت اشکالی نداره و پرسید اون اول حرف بزنه یا ما..که گفتم حرف بزنه.

شریفه با سر پایین چیزی نمی‌گفت. من و شریفه بودیم و جواد.

گفت اسلام اجازه داده زن و مرد قبل از ازدواج با هم آشنا بشن از این جهت مزاحم شده..گفت که سه چیز براش مهمه..ایمان..اخلاق..حجاب..بعد مکث کرد و گف نماز.

فکرکردم سالِ هفده سال پیش با این تفاوت که این ادبیاتش ساده‌تره و  خودش سطحی‌تر و ظاهر داغون‌تری داره. وقتی نشسته بود چهارشونه و خوش‌هیکل به نظر می‌رسید تو پذیرایی ولی بعد که بلند شد بیاد تو هال دیدم که بالاتنه‌اش بلند و پهن و پایین‌تنه‌اش کوتاه و باریکه نسبت به بالاتنه.
تو عکسی که ازش دیده بودم ریش نداشت.

حالا داش و پیرن مشکی.

گف برق خونده و بیکاره. راننده آژانسه..مثل خیلی از عربای شهرمون لابه‌لای حرفاش خیلی" مِثلا مِثلا" می‌کرد ...گف که چنتا خواهر برادرن و می‌خواد یه اتاق  رو بکنه اتاق خوابش و وسیله توش بذاره..و پدرامون و دایی‌ها و عموهامون هم این‌طوری شروع کردن...بعد خدا می‌رسونه جدا می‌شن..
پرسیدم چن سالشه؟ گفت بیس و نه. پرسید دختر؟ گفتم بیس و هف. فکر می‌کردم بیس و هف. خود شریفه آرام گف:بیس و هش...
بعد جواد گفت چون سال‌هاست دوست هانی برادرم هست، و خانواده‌ی آقای شرمگین  دختر رو تایید کردن، اونم راغب هست به این وصلت...حرفاش رو زد.
چیز خاصی نداشت. دعوا نداشت. ادا نداشت. عمق نداشت. خودش بود؛ رو و ساده و خلاصه..غیرجذاب و معمولی. مثل همه‌ی زندگی.
گفت خیلی رفته خواستگاری اما نشده. گفت خدا نخواسته یا قسمت نبوده.
شریفه مثل من حس کرد از سادگی‌اشه که این حرف رو زده. نتونستم خوشحال نباشم ته دلم که من اولین و آخرین خواسگاری سال بودم.
وقتی رفته بودم سلام کرده بودم تو پذیرایی مادرش که خیلی جوون‌تر از اونی بود که فکر می‌کردم من رو بوسید..گفت سلام عینی..اشلونچ...تعای گعدی یمی..: سلام عزیزم؟ چطوری؟ بیا پیشم بشین.
متوجه شدم که من رو  با شریفه اشتباه گرفته چون عبا سرم کرده بودم احتمالا..به‌خاطر سادگی و عدم مراوده‌ی زیادشون بود با زن‌ها و  آرایش داشتنم و...جالب بود اما نه اون‌قدی که موقع تعریف کردنش  و جیغ ویغ شاد راه انداختن دخترا.
به روش نیووردم، فقط شریفه رو با چادر مشکی مجلسی که از خواهرام گرفته بودیم - به اصرار ننه‌خلف و شیرین-  جلو فرستادم گفتم اینه دخترمون..سلام کن به مادر آقا جواد. که یعنی اینه عروس.

شریفه مطیعانه گفت سلام و با سر پایین نشست روبروی پسر و بعد گفت دقیقا روبروشه داره آب می‌شه می‌شه جاش رو عوض کنه؟
سال‌ها بود شرم واقعی ندیده بودم.

گفتم بیا تکیه بده پیشم.
بعد جواد از مادرش خواست به مادر شریفه بگه که گفت حرف بزنن.شریفه حرف نمی‌زد. سرش پایین بود و با ریشه‌های قالی بازی می‌کرد..
خودم حرف زدم. پسر که حرفاش رو زد، شریفه گفت من حرف بزنم.

به پسر نگاه کردم. همسن برادرهام.
وقتی دهن بازش رو دیدم موقع شنیدن حرفام و نگا کردن بم یه چیز رو متوجه شدم:

این آدم هیچ‌وقت با زن جماعت هم‌صحبت نشده. هیچ‌وقت زنی باش صحبت نکرده. شاید در طول زندگی‌اش مادری، خواهری، فامیلی فقط باهاش حرف زده. سلامی و ...پنیر بگیر و دایی‌ات مریضه سر بزن و بیا بام برم کافی‌نت و از این حرفا..
در مورد شریفه گفتم. حق‌هاش در زندگی که من به عنوان دوستش و به عنوان خواهر پسری که دوست صمیمی جواد هست انتظار دارم براش تامین کنه..در مورد خوبی‌هاش...این‌که اگه پسری داشتم هم‌سن شریفه -حتی چند سال کوچک‌تر- و خود پسرم راضی می‌شد محال بود بذارم دست جواد بیفته شریفه..
جواد خندید و حس کرد باید پس شریفه رو به دست بیاره.
این‌که ..خیلی چیزها گفتم..و چندبار دستم رو که رفته بود تو حلقه‌ی گوشواره‌ام بیرون اوردم شالم رو سفت بستم، حالا وقت گردن یک‌ور گرفتن و نرم بودن نیست. شریفه نه انگار که چند سالی با من تفاوت سنی داشت. انگار دخترم بود. یا خواهری که باید ازش حمایت می‌کردم.
بعد شریفه چند سئوال پرسید..با صدایی مضطرب از حرف زدن با مردی که اولین بار می‌بینه...و پسر و من و شریفه آخرش ساکت شدیم.

حرف نزدیم دیگه توی هال خونه‌ی بابام..و به کتابای بابام زل زدیم.
مشخص بود پسر دوس نداره بره. چسبیده بود به قالی.

به‌اش گفتم شما بهتره بری دیگه..جواب از ما. شماره داد گفتم نه با شوهر ننه‌خلف هماهنگ می‌کنیم که باز این یکی رو هم تو مسجد می‌شناسه. از بچه‌های قدیمی مسجدیه که آدمای خوب و بد محله می‌رنش.
گفت خیلی وقته منتظر بوده  بیایم..ایوب دو سه هفته پیش..یک ماه پیش هماهنگ کرده باهاش...گفتم مرده دیگه باید ناز بخره...یه ماه که هیچ یکی دو سالم اگه منتظر می‌موند ارزشش  رو داش...داره طلا می‌بره نه بدل.
حالا بابام بود که شب خواسگاری دختراش به خانواده‌ی پسر می‌گفت: دختر ندارم برای انتخاب شدن. صندوق گوجه گندیده ندارم که بذارم جلوتون توش بگردید و خوبش رو انتخاب کنید. ما  اول می‌پسندیم‌تون بعد خبرتون می‌کنیم.
چقدر اون سالا از این رفتارش می‌رنجیدم.
حالا خودش بودم.
کمی ملایم‌تر و مدل  زنانه‌‌اش.
شریفه نگام کرد و خندید...دندونای بالا و پایین ارتودنسی شده‌اش دیده شد...چشمای ریز قهوه‌ای‌ش یه خط شدُ گم شد تو صورتش..موهای قرمزپررنگش که شبیه موهامه رو داد زیر روسری.
پسر حرفش رو مزه مزه کرد قبل از زدن و سرانجام گفت: همیشه چادر سرتون می‌کنید؟ این رو بازجویی‌وار نمی‌پرسید یا از سر کنجکاوی. با اون لبخند راضی مهرش رو نسبت به ظاهر شریفه ابراز می‌کرد.

شریفه گفت: نه. الان سرم کردم چون گفتن شما دوس دارید چادر سرم کنم ..من بعضی وقتا چادر سرم می‌کنم..بعضی وقتا عبا...بیشتر مانتو..موهام یه کم بیرونه...فکر نکنم حوصله‌ی چادر داشته باشم اما دوس دارم شوهرم راضی باشه...اما ما چادری نیستیم..

جواد رو به من گفت: اربعین کیه؟
با چشمایی تپنده و شیرینی نشسته در جان، از جواب شریفه، مصرانه و منتظر ِ جواب جابه‌جا شد. شریفه حس می‌کرد خراب کرده. از شرمندگی نگاهش که رو به من بود متوجه شدم..انگار بگه بلد نیستم خو...یا بگه خوب چی بگم..گند زدم؟...خراب کردم؟ نباید می‌گفتم؟ حس می‌کرد سیاست به خرج نداده. چیزی که دخترا ازش خواسته بودن داشته باشه: سیاست/ریاست.

گفتم ده یازده روز دیگه.

- خواهر...شما خواهر هانی هستی خواهر منم هستی....هانی صمیمی‌ترین دوستمه...می‌شه عقد کرد بعدش؟ مستقیم؟ بعد از اربعین؟

دیوونه شده بود.

می‌خواستش.


خو یالا کاری ندارید؟

فعلا بوربا.

رن ف اسم دختر پسرش رو یه اسمی گذاش..خودش هم نمی تونه بدتر از من بگدش..آرتمیس نه..یه شاهدخته چیه..شبیه این هست اما خودش نیست...هی اسمش رو می گه و گوشه چشمش طرف آیاته که نخنده یا دعواش نکنه..کسمانیستا هم نه..
حوصله ندارم بگردم ببینم چیه...فقط یادمه نانا که خیلی کوچیک بود دوس داش اسمش فنجونش رو بذاره کونی.
نمیدونم چرا.
مثلا توش شیر می خورد می گفت خیلی دوستت دارم کونی..توش آب می خورد با موهای فر سیاهش سرش رو این اور اون ور می کرد می گف اممممممممممممم...چه آب خنکی بم دادی کونی..
تا که یه روز سرش داد زدم اسم  مسخره ی فنجونش رو عوض کنه..آبرو نمونده بود برامون...جلوی برادرهام و بابام و اینا..این اسمه که نانا گذشاته بود رو فنجونش تو عربی که معنی بدی نمیداد..فعل امر به مونث. یعنی: شو. به وجود آ.
کلا صرف به وجود اومدن و بودن در این دنیا  مترادف کونی شدنه رو که کاری نداریم.اون یه بحث عقیدتی سیاسیه که الف باش رو بلد نیستم...
ولی می خوام بگم فحش نبود ب عربی..
حالا این اسم نوه ی ف اینا فحش بی آبروییه به عربی..یعنی جلوم که گف یاد مادرم و خواهرام افتادم که برم بشون بگم و جلسه ی قدردانی از این اسم رو بذاریم
توش بدجنسیه اما فقط شادمون می کنه. قصد اذیت کردن نداریم.

برم یه خورده بخور دود کنم شب جمعه اس می گن ارواح مرده ها شب جمعه میان..بخور بذاریم بهتره..مادرم می گه نباید اسفند دود کنیم...باید بخور جاوی بذاریم یا عود...
برم بذارم. حالا یعنی بیان چی میشه؟
یه آه می شن می گن اوففییییییییش راحت شدیم چه سگی بود زندگی امون.
یه تف می کنن مینه سرمون اُ میرن.

عکساشم نشونم داد..چنتا دختر سجده کردن..یکی با چوب زیر بغل رفته..

قِبول باشه..کوروش شفاعت بکنه فردای قیامت سی تون.

مو چیکاره‌یوم؟
مو وجدان تونَم نبیدوم شیر وروار به قول مادرم...
بلد هم نیس بگه فرهاد خدا رو شکر. می گه شیر وَروار.


آیات گف روز کوروش نرفتی؟

نمیدونم جدی می گف یا داش شوخی می کرد...ولک پدر بزرگِ  تونه...مو چیکاره بیدوم؟!...

مث اینکه من بشم بگم روز عید فطر قهوه با دله دادی مهمونات؟..یه حرفایی می زنه یعنی..نمیذونوم ناشی از چنس بی.

یا نیچه بخون

ولک اسمش فحشه خودش.

الا دارم رسائل ابن عربی رو به عربی می خونم..خو عاشق خدایه..من چه کنم. خدا عاشقش باشه

چ چیایی می دین بخونیم ها.

یه چی زمینی تر بدید بخونیم...عشق..تخت...چیزای بد بدو...قرارای بالای کوه زیر درخت..تو باغچه..تو گاراژ...توی کرت شوید..از ای چیا..

نه هی :

تهملتُ فی السماء و السماء بائت یاسمینه فی عنق بعیر.


در آسمان درنگ کردم و آسمان چون یاسمنی در گلوی شتر بود.


مردیم ازتون...حوصله عرفان و صوفی گری ندارم من بابا...نهایت تصوف و عرفانم شنیدن هروایه ی ناظریه..و سراج.

جون سیبلای باروتی تون.

بوخدا.




بعد چی؟

چوب زدم به زمین و توری نصب کردم رو سر اسفناجا و کوکبا...اگه از این تفنگ ساچمه ای ها داشتم و بلد بودم خوب بود...قبلن..قدیم وقتی بچه بودیم..همیشه ممد و پسرعموهای بابام می گرفتن...دو تا سه تا توری بزرگ رو آتیش...ممد خو یه بسم اله می گف سرش رو می کند با دس می نداخ تو حفره آتیش.

به منم می داد...راسش کوچولو بودن...دلم می سوخ اما خوشمزه بودن...

الان خو اصلا دلم نمی سوزه براشون تخم سگا...یکی من  اُ یکی بوسی و فرزند بر حقش لوسی و نوه هاش سروایور(نجات یافته) و بیاض(سفیدی) ..مجموعه ی ماها با نفرت اُ دهن آب افتاده نگاه اون غارتگرای باغچه خراب کن می کنیم...آخ اگه دسمون می رسید بشون..

بوسی اینا خام خام..من می پختمشون اول.


نشستم تو آشپزخونه. سال و بن فیلمی می بینن که نمی دونم چیه اما یکی از بی شمار دخترها و پسرهای بوروس ویلیس و مل گیبسون و نیکلاس کیج و اینا گم شده یا توسط تروریستا به قتل رسیده و د بیا انتقام و یارو...اکشن.
یادمه سال هیچ وخ نذاش اولد بوی رو ببینم..چی داره که خودش و بن می شه بینن من نه.

احتمالا خشونت دیگه.

القصه که نشستم تو آشپزخونه ..قهوه سیگارم رو می خورم و می کشم و اونا سرفه از تو هال ک یعنی اذیتن...از بیرون اومدم رفتم توری خریدم..متری دو و خورده ای برای باغچه...چون گنجیشکای سگ حرومزاده ی مادر به خطا که انشالا بمیرن همه اشون یه جا اسفنجا و کوکبام رو خوردن...حرومتون..زقنبوت بشه الهی...بعد هم زن ف رو دیدم..بوس بوسَنم کرد..بوس بوس از این ور..بوس بوس از اون ور...

- ها چی شده زن ف؟

سُمور مرغاش رو می بره...آیات ایستاده خنده اش رو کنترل می کنه چون مادرش داغونه..وقتی داره بم می گه که مرغش رو تخمها نشسته بود اشک به چشماش میاد...آیات هم چی؟ هی طوباح دیلی..طوباح دیلی خنده‌اش رو میخوره...نمیدونستم چی ب زن ف بگم..گفتم ترشی لیته بادمجون دارم برات بیارم؟

بی ربط ترین پیشنهاد...گفتم شاید خوشحالش کنه.

گفت نه عزیزوم..دستت دردنکنه..دوتا هم مرغ داره دیگه...یکی اشون مریضه..گف چی بکنم باش...گفتم آموکسی سیلین دویس پنجاه دارم..حل کردم تو آب با سرماخوردگی دادمشون...یکی اشون حالش خیلی وخیم بود...یه قاق می کرد دوتا قیق از کونش می زد بیرون..این زن ف یه چیزی اش میشه ها..من لرترشم به خدا..یعنی نمی دونه حیوون و جوونور رو از سردسیر بیاری گرمسیر نمی کشه؟

مرغه اندازه سه تا بالش پر داره تنش...تو خونه ی فلزی انداختتش..خو معلومه اسهال می گیره...نشسته روبه رو مرغه  اُ بیا دردت مینه سِروم و دردت تو کونوم..یعنی منتظری چی بشه..بلند شو ببرش دامپزشک ببین چشه..
رفتم تو لونه مرغا...بش گفتم خو زن ف ایینجا هزارتا سوراخ سمبه داره عقرب و مار هم ممکنه نیشش زده باشه ها...به قول مادرم دوده نجسه.

کرم نجس...

گفت نه ..مرغ از مار نمیمیره...از عقرب نمی میره..نه پس دوپینگ می کنه..انرژی می گیره...شارژ می شه اصلا..

عقربای اینجا فیل هم می کشن..بعد این ...

فقط به پیچکای پهن برگ من که رسید زن دایی بچه هاش اومده بود با اون صداش که انگار همه عمرض قلیون خاک اره کشیده

اینجا مار در ایاره اُ اینجا مار در ایاره...کشتمون...کاش می تونستم صدام رو بذارم اینجا ..یه دکمه ی پست صدا هم داش که چه جور می گفت تا عین بربرها زدن تممممممممممممموووووووووووووووووم پیچکای طرفشون رو با گا کاغذی کندن..
بع شایعه درست کردن ماره چمبره زده دور گلوی نوه اشون..

ولک چه خبرتونه؟ چقدر قصه درست می کنید..یه بارکگی بگید چی؟! رو شونه هاش مار روییده بوده...مال کی‌‌ایید شما؟

اُ سال قربون تمبونش بروم قینش منس بی..

که رفته با همینا زیدبازی هم می کنه...هنو دل نکنده. پس فکر کردین یعنی دل کنده یا فراموش کرده؟ نه والا..همیشه می بینمش با چشمهای براق گوشی به دس با لبخند کجکی نشسته و د بد نردبون عشقه که می بافه با کسی که اسمش ثبت شده راننده ایستگاه پنجبرق و زنگ بزنی بش یه صدا ظریفی می‌گه بلللللللللللللللللههه؟

خو به تخمم البته..اما منظورم اینه ...

هیچ منظوری ندارم..منظور ندارم. آقا اصلا من زور ندارم.


حبیبی فرقتک مره..

حرام تنسونی بلمره...حرام...

واید حرام.

حابسنی برات النوم..

این آهنگ حبیتک تنسبت النوم فیروز که می شنوم پرت میشم تو نه سالگی...اون مقدمه اش..
بابام داره هل می کوبه برای قهوه..بی بی ام سیگار میکشه..من گهواره ی یکی رو هل می دم ...یه بار هم تو اون اتاقی که سقفش چکه می کرد داشتم می رقصیدم با آهنگش از رادیو کویت ...آخرای سوم دبستانم بود .یه روسری سکه ای داشتم دایی ام از کویت اورده بود...بسته بودمش دور کمرم و مثلا جمهور هم دارم...خم هم می شم دست رو سینه:
شُکرا...شُکرا....
که مادرم اومد تو چیزی پرت کرد طرف گف بی حیای کولی...بعدش دیگه دیگرگون شدم و متحول باحیا و غیرکولی شدم. ایفتَضاح.
یه جاش می گه:
ابجرب انی انسی تسرق النسیان
هی می خوام فراموش کنم میای فراموشی رو ازم می دزدی..

آخخخخخخخخخخ پدر سگِ دزد...خو ندزد. می‌ری جهندم ها.

حبیتک تنسیت النوم

یا خوفی تنسانی


گفته بود بیا لاین چیزی نشونت بدم.

گفتم خوب عکسش رو بفرست. گفت نه تو لاین آن لاین نشونت بدم. منم که خیلی از بازی با کلمات خوشم میاد. لاین و آن لاین و از اینا..رفتم یه سری کتاب بود و یه جعبه گل رز که هر ردیفش یه رنگ بود.

به نظرم گرون اومد.

گفت بفرستم؟

کفتم نه بابا...خلاصه تعارف اینا کردیم و از این حرفا...بعد می اومد تو دوربین صدام رو بشنوه دماغش می رفت تو دوربین فقط دماغ می دیدم..گفتم خو یه خورده فاصله بگیر چشممون به جمالت روشن شه..
فاصله گرف و یا خدااااا...همه چی تاریک شد

ولک تو این سیاه بودی و من نمی دونستم..

بابا سیاه سیاهای خومون غِریبه نیا داخلمون..

امروز هفتاد و سه و هفتصدم.

ای قله ی صعب العبور شصت به سوی تو رهسپارم ..

سر سفره ی صبحانه چاقوی پنیر بری که دستم بود رفت تو زانوی سال. اتفاقی.
چاقو کشی شد سر سفره ی صبحونه..
 خنده ام گرفت
بعدسال ادای هاشم رو در میاره که پارسال زنگ زده بود درددل می کرد با من در مورد زنش .
که:
 ام محمد ..خویه...اهیه هم کضت السچینه بیدهه و رکضت   صوبی رادت اطگنی بسچینه..آنه هم کل شی ما گلت..بس کضتهه لا اتطگنی ..
مامانِ محمد...خواهر؛ اونم(سعاد) چاقو گرف دسش دنبالم دوید می‌خواس من رو با چاقو بزنه...منم چیزی نگفتم..فقط جلوش گرفتم نزنتم..
خیلی خونسرد و مظلوم با یه لحن  صبور اینا رو می گفت...و رو به قبله بودم موقع شنیدنشون..هی هم مجبور بودم تاثر نشون بدم و ناراحتی. خوب بم اعتماد کرده دیگه..همه اش یاد ممد می افتم که یکی پاره شده از عشق و داغون رفته باش درددل کنه اینم گفته بود..:
نگا میثم..چی کن..تا از حد پسون نگذشته به همش بزن..فردا دردسر نشه برات
حالا هم سال ادای هاشم رو درمیاره و از زبون اون   می گه:
ام محمد هم طگت السچینه ابزری کل شی ما گلت: مامانِ محمد(من) هم چاقو رو کرد تو رونم اُ من چیزی نگفتم.
می گه شهرزاد به روی زنه بیار بگو سعاد راسته که می خواستی  هاشم رو با چاقو بزنی؟
فک کن سعاد با اون همه کلاس گذاشتن نمی دونه هاشم چه آبرویی ازش پیش من برده. بدونه خودش و هاشم رو می کشه.
سال می گه بش بگو هاشم گفت بش حمله کردی می خواستی بزنیش...گفت به زور تحملت کرده
خلاصه خیلی خندیدم

چاقوه هم تیز بود سال بنده خدا فقط گفت آخخخ زری. خیلی هم زر داره یعنی

آخخخ رونم..
زر: رون.

اس ام اس ماهی فروش به من

‏با سلام  مشتریان محترم؟ به علت نبودن اقای ک  که در کربلا به سر میبردم و رفته بودم زیارت الان برگشتم ؟به امید خدا امروز بار ماهی تازه (اسم شهری که ازش ماهی صید می کنه) دارم؟ ماهی شوریده؟ ماهی حلوا سیاه ؟ ماهی برتام ؟ ماهی کفشک ؟ ماهی سنگسر ؟ ماهی نیزه دمزد؟ماهی شانک ؟ماهی حلوا عسلی سفید؟ ماهی کوپر ؟ ماهی میش ماهی ؟  مخلوت ؟ماهی  کش؟ ماهی سرخه ؟ ماهی شعری ؟ ماهی مقوا؟ امروز ساعت 4 بعد ظهر پارک (اسم پارکی که روبروش ماهی می فروشه) کربلای ج. ک ماهی فروش


علامت های سئوال به مثابه ی فاصله هست.

دمزد یعنی دم زرد

مخلوت: مخلوط

آقای ک فامیلشه

کربلای: کربلایی.

ج. ک هم اسم فامیلشه دیگه.


سلام

چطورید؟

خدا رو شکر من خوبم و برای همه ی کسایی که این رو می خونن حال و حس خوبی آرزو می کنم. این ادا ی شیتان پیتانی و پراکندن انرژی مثبت  چُلمنی نیست. واقعا آرزو می کنم.

روز خوبی رو شروع کردم. با یه قهوه ی عربی خوب دم شده با هل و میخک اثر هنری سال ..یه سیگار هم کشیدم..که سال گفت همین یه روز با سیگارام آتیشم می زنه.

دلم خواست بش بگم داعشی.

اما نگفتم امروز زن فرهیخته ای هستم.

دلیلش مهم نیست
ولی دوست ندارم بش بگم داعش امروز.

باید برم صبونه بخورم. دارن صدام می زنن. باید برم مراسم شریف صبحانه دور همی رو اجرا کنم که یکی از کسل کننده ترین اتفاقات زندکیمه اما تحملش می  کنم و بابتش شاکرم. فقط به یک دلیل: ترس نبود و فقدان و از دست دادنش وادارم می کنه برای شکرگذاری بابتش.

شاکر باشید.

من هم جاسمم.

هر هر هر.


* شاکر در عربی اسمِ مرده.


چند روز پیش فیلم دیدم. یه فیلم ایرانی. به اسم آااادت نمیکنیم.

هدیه تهرانی داشت. فروتن. ساره بیات..
قصه اش؟

دکور آبی رنگ خونه خوب بود..همه چی خونه هاشون قشنگ بود. یه کم هم من رو یاد فیلمای فرهادی انداخت. یه کم. زیاد نه.




احتمالا فیلمی هم بسازن به این اسم: رویای هفتاد ساله ی  موقشنگ ...ته اش می فهمیم که ترامپ تو بچگی خرگوشش رو از دس داده ...خیلی فجیع دریده شده توسط سگی از همسایه ای مهاجر...و وقتی به پدرش اعتراض کرده کون لختی خوابوندتش رو زانوهاش و د بیا شترق با کف دست...
و یک مهاجر از موهاش کشیدتش رو زمین ..و خرگوش بعدی که ترامپ اورده رو برداشته کباب کرده تو حیاط نزدیک خونه ی ترامپ...
یه ترامپ کوچولوی خوشکل زانو تو بغل جمع شده...گریه...اشکمون رو پاک می کردیم:
کوچولوی ناز..مرگ بر هر کسی جز سفیدپوستان آمریکایی..مرداشون البته.

ولک شاه حسین مرتضوی  به ملت آمریکا تبریک می گی؟

دیگه کی کارت داره..
کاری که باید بکنن کردن..

بخیه زدن زخماش با خودتون.


سیسی منتظر بودا...هی گفت بگیر کسی پشت خط نباشه...بذار زود تبریک بگم...بگیر بگیر...بش نیاز دارم..فردا کو..ونمون نذاره با این موهاش..

مردان سفیدپوست آمریکایی که یکی اشون شوهر زنی که رقیب گتسبیه، پولداری بی ادبی تهمتهای شخصی و نژادپرستی  رو دوس دارن ... اونا مو قشنگ رو اوردن بالا.
چیزی که بین ما در موردش می گن جواد.

خلاصه ترامپ اومده که حرف تازه بزنه.

یکی اش پاره کردن برجامه مثلا...


سال میگه برای اینه که هیلاری زنه...اگه از اون حزب مرد کاندید میشد امکان برنده شدنش بیشتر بود...

نگاش می کنم..با اعتماد به نفس این رو میگه..

راسش چند سال پیش اگر بود می گفتم برو بابا...حالا نمی تونم رد کنم.

چند سال دیگه فیلمی به اسم " پیروزی هیلاری"  می بینیم..با بازی مریل استریپ که با گریم صورتش رو گرد کردن..شایدم یه هنرپیشه ی دیگه که برای شباهت به هیلاری احتیاج به گریم نداره..
و بعد هم شبی رو نشون می دن که پس از سخنرانی هیلاری تنها می ره به خونه اش و تو حموم گریه می کنه..و سرانجام توی ذهنش  زنی  نقش می نده که رئیس جمهور شده..

با ظرف گل کلم روی زانوهام به هیلاری کلینتون نگاه می کنم..می گه من خیلی جاها شکست متحمل شدم..خود بیل کلینتون پشت سرشه...محکمتر دست می زنه  و سرش رو تکون میده که یعنی درسته درسته..
خودش می دونه هیلاری از چی حرف می زنه.
خوشبختانه شوهر من نیست وگرنه برمی گشتم گازش می گرفتم و باز سخنرانی احساساتی ام رو ادامه می دادم...

برادرم از این دیالوگ مادرم خوشحاله و برام فرستادتش.

این استیکرها هست تو تلگرام که زورکی دوتا گیره لباس این ور اون ور صورتشون هست که مثل لبخند بزنن. از اونا هست رو صورتم الان.


برادرم داره می گه بدشانسه خیلی و اینا. که دیگه سرکار نره...

تایید می کنم و حتی دامن می زنم. حس بدی ندارم از اینکه حس بدش رو در مورد خودش بیشتر کنم. چون خودش همین رومیخواد دقیقا.

- سیگارای حمید بوی چس میمون می ده..خفه امون کرد.

جمله ی مادرم در باب بدبویی سیگارهای پسردایی ام.

ظهره.

از اتاق بچه ها رد میشم.

بن و نانا خوابند. نانا چپکی روی تختش. بن روی زمین. بغل کتابام.

سال روی تخت خوابه..قبلش چندبار زد رو سینه اش یعنی برم اونجا. رفتم. فقط پیشش موندم..اونقدر خسته بود که دستی که گذاشته بود روی سرم سر خورد و روی بالش بی حال افتاد...چند دقیقه بعدش صدای خروپفش بلند میشه. گفته بود قرص آرامبخشه سرت.

پتو رو کشیدم روش..یه ظهر خوبه

خدایا بابت داده ها و بیشتر بابت نداده هات شکر.

خدایا به هرکسی که این مطلب رو می خونه آرامش بده.

و هر آنچه در این لحظه ازت طلب میکنه.

یکی از دردهای خوب ناشونده ی زندگی اینه که غذا بپزی..بری خیار هویج بخوری.

شریفه رو فردا پس فردا قراره با خودم ببرم خونه ی بابام که جواد رو ببینه. مادرم ایراد گرفته به قیافه ی جواد . می گه حیفه شریفه. حالا شریفه حیف شد.
اون موقعها هانی حیف بود.

خوب جواد واقعا هم قیافه ی خوبی نداره.

مادرم می گه می دونی  شهرزاد که من از مرد بدقیافه خوشم نمیاد. هیچ کدوم از دخترام هم  شوهر خوش تیپ و خوش چهره ندارن..حتی یکی اشون برای دلخوشیم زن یه مرد خوش تیپ خوش هیکل و چهره نشد.....تقصیر خودشونم هست...وگرنه دخترام چشونه که باید ...
حرفی ندارم بزنم.
دخترات چشونه؟

چیزیشون نیس و خوبن..از خیلی ها بهترن...قیافه ی خوبی دارن..باسواد و درکن..کتاب خون و عمیق و باشعور..بانمکن..و با خیلی ها فرق می کنن و حسابشون جداس...کم و زیاد داره این مسئله بین شون...اما هس عموما..نه فقط بین دخترات که حتی پسرات...اونام این مشخصات رو دارن..نکته اینجاس که  از دست تو و شوهرت و شرایط فوق جهنمی ای که براشون درست کرده بودید فرار کردن..هر کدوم یه جوری.. هر کی بشون یه لبخند زد سر خوردن رو دیوار و گفتن خودشه...ناف محبت دنیا..هرکی اومد خواسگاری گفتن بابا بکنیم بریم..موندن نداره اینجا..شاغل و غیر شاغل هم نداش..آدم بالاخره باید جایی داشته باشه که سرش رو بذاره بکپه..اون جاهه نبود حتی تو خونه ی شما...نمی شد بری دشویی و کسی به دشویی لگد نزنه بیا بیرون..نمیشد ...نمیشد..نمیشد..نمیشد..نمیشید...نمیشد...نمیشد دم در حتی نشست و عین آدم به مسجد روبرو نگاه کرد..یا باید می مردی یا فرار می کردی..
در مورد خودم هم همینه با این تفاوت که من ازدواجم از رو عقل بود..برای لبخند سال نبود..یا محبتش یا...اون موقع چیزی که سال نداش محبت بود اتفاقا...ولی ذات داش..واقعی بود..اطوار نداش...حتی تو چیزایی که به نظر اطوار می اومد اون موقع برام مثلا سینه زدن و مرید ین یا اون آخوند شدن هم واقعی بود..
.اون لبخنده و توهم ناف محبت دنیا رو بعد از ازدواج درگیرش شدم...این هم  بدتر، دردناک تر و خودکشی تره.
اینا  خیلی زود مرور میشه تو ذهنم.

شما کمترین احترامی به ما نذاشتید.. اجازه هم ندادید احترام بذاریم به خودمون..و هر وقت حتی حس می کردید کمی به خودمون احترام گذاشتیم خیلی سرکوبگرانه سلبش کردید...
چه توقعی داری با آدمی که شخصیت وجود و سرتاپاش کوبیده شده..له شده...ما با اون سابقه ی بودن با شما در نوع خودمون بهترینیم...

چطور باید یاد می گرفتیم به خودمون احترام بذاریم؟ کسی که لیاقت نوکری ما رو نداش شاه فرض نکنیم؟...چطور باید یاد می گرفتیم ب دیگران احترام بذاریم؟

آفرین به ما.

چه اراده ای، چه استقامتی که زنده موندیم و الکی سنمون نرفت بالا...یاد هم گرفتیم...اضافه هم شد به ذخیره ی تجاربمون..پوستمون به دردناک ترین وجه ممکن کنده شد هم زمانی که با شما هم خونه و زندگی بودیم و هم وقتی که آدمای بیرون دیدن چی کم داریم و چرا و همون رو عرضه کردن اونچه که باید می گرفتن گرفتن و رفتن..رد شدن از ما..وقتی کسی از خونواده حمایت نشه ...پشتوانه نداشته باشه..از درون فروپشیده باشه..از درون خوواده و درون خودش که این دوتا یکیه...توقع دارید بیرون به دادش برسه و دلسوزی کنه و دسش رو بگیره و...
  حالا هم قصد نداریم بکشیمتون یا بگیم شما و شما..هم شما و هم ما پیرتر از اونی شدیم که بخوایم حقی رو از سالبش حق و به حق داری برسونیم..از کی؟ شما؟ شما که مایید...نزدیکترین آدما به ما..دوستتون داریم...چه کنیم.
پدر و مادر مایید و بالا بریم پایین بیایم..دوستت داریم...اگه خدایی هست از سر تقصیراتتون بگذره..دست ما رو هم بگیره که همین تقصیرات رو در حق بچه هامون نداشته باشیم..
تازه اینا رو ننوشتم که بگم دلیل اینکه شوهر خوش چهره و خوش تیپ برامون مهم نبود این چیزاس. منظور وقت ندادن به خود...فرصت بیشتر ندادن به خود..منظور کلا چیزیه که مادرم درموردش میگه :"چتونه".

ما اینمونه. شما چتونه.

خیلی وقتا هم شده که آدمایی که به خودش فرصت می دادن ...فرصت انتخاب بهتر و بیشتر و دقت و فلان..درگیر این چیزی می شدن که ما شدیم..
از نظر مادرم مشکل فقط ظاهر شوهرای ماست که به نظر خیلی ها اتفاقا بد نیستن و خوبن..دیگه ..
و البته چه توقعی می شه ازمادر داش که خودش قربانی و مظلوم شرایطش بود..

به شوخی می گم همه که شوهر قشنگ تو رو ندارن که ...
می گه آره قشنگه...
پدرم حالا مرد معقولیه. تا همین چند سال پیش یکی از عوضی ترین آدمای روی زمین بود نسبت به مادرم و بچه هاش...مادرم دلخوش بود به ظاهر بابام ..
خودش رو اونقدر دس کم می گرف که به نظرش دنیا و جهان بش لطف کردن و مردی با اون ظاهر سر راش قرار دادن که اونم به نوبه ی خودش با تمام ادعای دوس داشتن و عشق و ایناش ظاهرش رو تحقیر کنه و تحقیر کنه و تحقیر کنه.
و همونم به بچه هاش منتقل کن مادر. و البته و صد البته پدر.

حالا جدای از همه ی این لاطائلات و تکرار مکررات و حرفای بی حاصل..شریفه رو می برم فردا با خودم خونه ی بابام..جواد هم اون طوری که می گن پسر بدی نیست..به هر حال از این دهات و محیط این همه بسته بهتره..ظاهر آدما هیچ وخ برام مهم نبود..حداقل خیلی مهم نبود..با این وجود به ظاهر جواد با تردید نگاه می کنم..بس که ازش بد گفتن کم کم به چشمم داغون تر از واقعیش میاد.
خود شریفه عکسش رو که  دید لبخند زد و گفت هر چی خدا بخواد..
اتفاقا بدترین عکس ممکن رو نشونش دادم...گفت معمولیه..
مادرم براش لقب جمعه العتاگ رو دراورده.بی شباهت نیست به نظر من هم ..ولی می دونم خوشبختی و شادی آدمایی مثل شریفه تو کنار آدمی که صرفا خوبه با هر ظاهری که داشته باشه چقدر ممکن و عملیه.

به هرحال امروز مادرم زنگ زد گفت خبرم کن که براشون ناهار درست کنم.

صدای برادرم هم بود اون طرفا.

نتونستم فکر نکنم خاک تو سرت هانی.


چند روز پیشا با برادرم حرف زدم و تازه فهمیدم که مشکل اصلا پدر و مادرم نیستن..یا خواهرام..خود برادرم هنوز دلش با دختره ی چهار سال پیشه...
هنوز تو توهم زندگی می کنه..خیلی بچه گانه فکر می کنه اگه کار گیرش بیاد می ره دختر رو باز پیدا می کنه و راضی اش می کنه با ازدواج...تو این سه سال هم دختره چه کرده مهم نیست

گفتم ازدواج کرده باشه چی؟

چیزی نگفت

گفتم چهار سال پیش ردت کرد..بت گفت مرد نیستی...صدات زنونه اس...گف کار نداری...بی دلیل و یه هویی...بت گفت عشق من به زمینت زده...هر بلایی خواس سرت اورد...

چیزی نمی گف...مهوع بود اما چیزی نداشتم بگم.

این مسئله به من مربوط نیس و حرف زدن با این آدم هیچ فایده ای نداره...

می رم استخاره می کنم...ببینم چی میشه

این استخاره هم شده بهانه و توجیه بی عرضه ها  ضعیف ها...قدرت تصمیم گرفتن که ندارن دست  به..

دیگه این آدم استخاره داره

و همه ی اینا رو خطاب به خودم چند وقت پیشم هم میگم.

چی داشتم بش بگم وقتی من مورد مشابهی رو باش درگیر بودم...ناراحت شدم خوب چون برادرمه و دوسش دارم اما اینکه بگم چطور و چرا نه...

خوب دوسش داره.

باتمام عن بودن و کثافت بودنش دوسش داره..چیزیه ه خودش خوب میدونه و نیازی به تکرار نیس

خلاصه حالا خبر نداد...
پس شریفه رو میارم دیگه...خواهر کوچیکه رو هم گفتم شاید به عنوان زن خوب باشه برای یکی اشون..بس که دخترای خوب و مثبتی هستن

منظور اینکه اهل دردسر نیستن...خوبن کلا.

بیشتر چون برادرم رو دوس دارم و شریفه رو دوس داشتم با هم باشن...به درد هم می خوردن به نظرم

دخالت بیشتری نمی کنم دیگه

بعد اون همه حرفی که باش زدم اون روز دیگه جای حرفی نمونده..


آخرین نتایج انتخابات آمریکا

ترامپ ۴۹.۱ درصد

کلینتون ۴۷.۸ درصد

محسن رضایی  ۳.۱ درصد

به مناسبت پیروزی ترامپ یه پروانه ی تتویی سفید قرمز به بازوم چسبوندم...نانا هی می بوسدش.

بن بش می گه خائن.

دیشب آمریکایی ها عکس ترامپ رو تو ماه دیدن.


توضیح:

اون  اول اولهاش ملت عکس امام راحل رو تو ماه می دیدن..نمیدونم یادتونه یا نه. سراسری بود این روئیت ها...دیشب این مسئله برای آمریکایی ها پیش اومده..هم قبل از رای دادن و هم بعدش.

طرف ما که تا همین یکی دو هفته پیش عکس یه شخصیت مذهبی رو دیدن تو ماه..گفتن اسمش هم دیدن نوشته شده.

دیگه چی دارید بگید آخه.

با لحن خیلی مهربون و نازی از سول میپرسم:

سوووول..عزیزم...خاله ای کی تو خونه اتون دید دید کرد...؟!

یعنی ...زَرته...یعنی صدای بی ادبی اما نه از دهان. از پشت.

دس می زنه به سینه چون معنی اش رو نمیدونه میگه آنه!...خیلی شیرین و مثلا هنرنما...در حال مطرح کردن هنرهاش.

بعد هی میپرسم دیگه کی خاله ای؟

میگه : ماما

..دیگه کی؟

بابا..

بعد مینا میاد اسطوره ی تربیت نزاکت و نجابتش رو از دستم نجات بده...بغلش میکنه و میگه شهرزاد فقط ببینم چیزی بدی گفته باشه..

از دور به سول که سرش همچنان طرفمه می پرسم سوووول؟..کی بود دید کرد؟

مینا چشم گرد میکنه که یعنی چه بی ادب...

سول میخنده: ماما..

مینا فقط سول رو میده مامانم و طرفم میاد.

من پناهی جز خودم ندارم.


بقیه ی عکسای آم نامی فردا.

به قول سول- وقتی میخواد گول بزنه-: باششششششششششش؟!

آخه گشنه میشم الان من و شاد میشه اون وخ دشمن.

مادر سول ناسزا میگه به من که تو این ادا و طرز حرف زدن رو یادش دادی.

بابا بچه مستعده به خدا.

من چیکاره بیدم.

من حتی وجدان تو نبیدم شیر فرهاد.

بخور نوش جونت...گوشت بشه به رونت

کارتون تام و جری محل اصلی صدور این جور رونایی بود...وقتی اون سگه گازشون میگرفت و به تام چیزی نمی داد...اون تیکه سفیده رو من نکندم. خودش نبود.





عنوان من خطاب به پیرمردای حاضر در مهمانی از پشت دری که دیدشون می زدم.

یه دمنوش عالی می خورم . معطر خوشرنگ و اینا.

امشب نیم فاصله خرباند تو کیبوردم.

میخوام بقیه ی عکسای نذری آدم در رو بذارم. میتونم براش جی میل کنم اما دوس دارم سوپرایز شه وقتی می بیندشون اینجا.


بابام گفته بود:

شهرزاد فقط دوس دارم بیفتی تو روغن.

یه ذره وقاعنی هم ترسیدم از این تهدیدش اما همچنان رفتم رو چهارپایه و از بالا سرشون عکس گرفتم.