یک ام پی تری پلیر داشتم. صو.رتی. سو.نی. خیلی وقته داشتمش. امروز مرد. به طور کامل مرد. و دیگه زنده نشد. حیف شد.
از سال نود تا حالا یار و یاورم بود. همراهم.
حالا چیکار کنم. دوس ندارم و عادت ندارم موسیقی از گوشی بشنوم
رفتم خاکش کردم تو باغچه.
دلم نیومد بندازمش دور یا پرتش کنم یه گوشه.
محترم و موقر بود.
بعدک علی بالی...یا قمر الحلویین...یا سهر التشرین...یا ذهب الغالی..
یا حلو یا مغرور..
یا حبق و منتور...علی سطح العالی....
بعدک علی بالی...
شاید بهخاطر پاییزه..چون این ترانهی پاییزیه فیروزه...دوس دارم سوار ماشین باشم این پخش شه و کوچههای پایییزی جنگل زرد برگ رو رد کنیم با کسی که دوس میدارتم..یا میدارمش...
به خودم اومدم دیدم باز صدام خوب شده...باز میتونم آروم بخونم...و به خودم بگم خوب میخونی سیاه سوخته...غصهات رو نبینم..
http://www.arabmelody.net/audio/0157fa2d
تو لینک بالا می تونید بشنویدش...دکلمهی اولش خوب نیست...اگه حوصله داشتم ترجمه میکردم
سخت نیست
میگه هنوز تو ذهنمی..از این حرفا دیگه..که خبری هم ازت نشد و از این چیزا.
ماه نیسان و ماه تشرین میدونم که ماههای عربای عراق و لبنان و شاماته...تاریخ عراق زمان صدام این بود.
تموز و تشرین و آب و آزار و ...نیسان و اینا...
لابد تو نت هست چه ماههایی هستن...احتمالا ماههای سریانی..یا یهودی..عبری یعنی..
نمیدونم.




نجیه تو اینتَرنت وله خو..لُنجش رو انداخته تو موبایل مردم فکر کرده قشنگه.
لَنج: پوز..چونه..اینا.
موقع رفتن گفتم سعاد میخواستم بیام روستاتون اما واقعا جای بدیه. محیطش ناسالمه.
رنگ عوض کرد.
به خاطر تمام وقتایی که گفته بود:
نه نرید یه وقت آبادان ها...همه زنها و دختراش خرابن.
اون دلیلی نداشت.
من حالا دلیل داشتم.
بعد رفتیم خونهاشون و گفت بیا تو اتاق خواب..اتاق خوابشون بوی خوبی نمیداد..بوی تن بود...پنجره رو باز کردم..نشستیم و برام ماجرای تو روستاشون رو تعریف کرد.
یه زنی همسن ما با سه بچه ...بعد شوهر این زنه خیلی دوسش داره و براش دوتا ال سی دی خریده. و دوتا یخچال.
مبل دارن.
سعاد اینا هم تازگیا مبل خریدن. دست دوم.
از همه چی دوتا دوتا.
و دختر این زنه از کی...از کی و از کی...از وقتی بهار اول دبستان بوده لپ تاپ داشته...زنه رانندهیه آژانسه و مرده همهاش بش میگه عزیزم...و طلا از اینجا تا اینجا( مچ دست تا وسط آرنج)..بعد زنه فقط سفیده و قد بلنده...چشم و ابرو و دماغ و دهن ایناش قشنگ نیست...نمک نداره.
خیلی هم آرومه و بیرون نمیاد از خونه.
شوهرشم در حد مهند قشنگه.
هنرپیشه ترکیه.
مادر شوهر این زن که اصالتا متعلق به استانهای مرکزی ایرانه بش شک میکنه. میبینه دو سه ماه چشماش به دره خدا کنه خوابش نبره.
میبینه که زنه قبلا کاری به دیواری نداشت که خونهاش رو از خونهی پدرشوهرش جدا میکرد...حالا هی میاد میچینتش...مادرشوهره دیوار رو خراب میکنه و زنه فکر میکنه بچههاشن...یه مدتیه هم شوهر زنه ماموریت رفته نمیدونم کجا...حراسته نمیدونم کجایه.
خلاصه مادرشوهره به پسرش میگه زنت یه چیزی داره. حواست باشه.
پسره میگه اصلا.
چون مادرشوهره به فکر پسرشه خیلی و نوههاش یه شب با پسرش که با اون یکی پسرش خیلی بدن نگهبانی میدن و یه مرد عرب خیلی گنده که بیس و هش سالشه رو لخت میکشن بیرون..
میریزن رو زنه دسش رو میشکونن از کتک...بچههاش بیدار میشن و میبینن یه مرد کون لختی در حال فراره..مرد رو میگیرن..سرش رو میشکونن...زنگ میزنن صد و ده.
صد و ده میایه.
میگه اگه غیرت داشتین سرشونو میبریدین.
صد و ده میگه.
زنه رو میفرستن خونه باباش همون استانای مرکزی ایران.
پسره رو میفرستن زندان.
پسره رو بعد از چند روز با دادن رشوه و وثیقه آزاد میکنن. حالا منتظرن فصل بذارن کهطایفهی پسره به طایفهی شوهر زنه یه زن بده. هر زنی که مرد نتخاب کنه.
سعاد خیلی طرفدار این رسم بود.
مادر شوهره بدبخ و گناه داره. حتی طلاهاش هم فروخت که ماشین بذاره زیر پای عروسش.
شوهره که دوست صمیمی هاشم هست کارش شده گریه..گریه و گریه و گریه...
مادرشوهره هم میبره و میاره بچهها رو.
مردم روستا به هاشم و سعاد گفتن که نذارید باهار با دخترشون بازی کنه چون احتمالا دختره به مادرش کمک میکرده. مادره هی زنگ میزنه به خالهی شوهرش که بذارید با بچههام حرف بزنم.
پسر زنه که کلاس اوله گوشی رو برداشته گفته: تو کثیفی و ننگی...
مادرشوهره از شدت تاثر گریه کرده.
مرده گفته میرم دنبال زنم و مهاجرت میکنم.
برادراش بش گفتن میکشیمت.
مرده گریه میکنه.
پسره برای خودش خوشه..یه کم هم افتخار میکنه چون آزاد شده.
زنه از بچههاش دوره.
یه پس رپیش دبستانی داره که نمیدونه چی به چیه و گریه میکنه و مادر بزرگه نفرین میکنه عروسش رو که همه ر بدبخت کرد.
شوهره گریه میکنه.
سعاد میگفت هم شوهرش قشنگ بود هم زیدش.
تازه شوهرش باکلاسه حتی عربی هم حرف نمیزنه. همهاش فارسی حرف میزنن.
شوهره گریه میکنه.
گفتم مادرشوهره دلش برای پسر و نوههاش نسوخته بود. از عروسش بدش میاومد.
سعاد گفت نه والا..خوب بود باش...طلاهاش رو فروخت ماشین خرید.
گفتم ماشین رو برای پسرش لابد خرید و پسرش انداختش زیر پاش زنش..
گفت خو آره
گفتم برادرشوهر زنه هم با زنه و هم با برادرش بد بود لابد..
گفت خو بین برادرها اختلاف بود
گفتم این رسم مسخرهاس...گناه دختری که میدن به مرده چیه
گفت حالا شایدم ندادن..دیگه کسی به این رسما اهمیت نمیده...شانس اورد عرب نبود زنه وگرنه برادرها و پدرش سرش رو میبریدن
موقع گفتن این حرف اون یکی دست رو روی مچ این یکی دستش کشید.
گفتم صد و ده که عرب نبودن..مگه اون پیشنهاد سر بریدن رو نداده بود؟ ...این سر بریدنا و گوز گوزیا دیگه کم شده..دردی رو هم دوا نمیکنه..زنه این وسط و بچههاش فنا شدن
-حقشه.
این رو گفت.
زنها سنگدلترین قاضی خودشونن.
به سال گفتم بریم.
هاشم گفت این مبلامونو گرفتیم از خونه دکتر..یه جوری حرفش کنایه داشت که نفهمیدم چرا. بعد باز برای دوستش متاثر میشه
- بش گفتم به زن رو نده...
قشنگ بودن مبلا..
هاشم گفت زیر لنگ خانم دکتر بودن.
زنه آژانس مدرسهی دخترانه بوده. میرفته شهر و میاومده..
زنش گفت هاشم...خجالت بکش
سال گفت درست حرف بزن هاشم...زن نشسته.
گفتم بریم سال.
سعاد گفت این مبلای خونهی همین مردهان...فروختنشون که برن..مفت خریدیم ازشون..نصف قیمتم ندادن..خیلی کمتر دادنشون...
رو زمین نشستم.
به سال گفتم بریم.
میدونستید که سعاد زن هاشم خودش رو کشته برا روستاشون. و میگه چی؟ روستاشون خیلی افتضاحه. این یعنی تعریف. از شدت بدی تیپ دخترا و زنها و اینا .
میگهحتی دخترای تهران و زنهاش نمیرسن به پای افتضاحی زنهاشون.
پریشبا یا شب قبلش دیدمش کجا...نمایشگاه.
ما هیچ وخ نمایشگاه نمیریم. سال نمیبرتمون میگه چیه هی مردا رد میشن زل میزنن تو صورت زنا...خلاصه من هیچ وخ هیچ نمایشگاه بهاره پاییزه تابستانه عیدانه نرفتم
اون شب خونه هاشم اینا گفتن بیاید اونجا..من برای غزاله دوتا لاک برای بهار مام و برای مامانشون یعنی سعاد اسپری خریده بودم ...دیدمشون و سعاد یه مردی رو دید که با ابزاری تزیین سالاد میکرد
دیدنشون حتما خیار و سیب زمینی و اینا تزینن میکنن و دورشون هویج و کلم اینا هس...به لطف سعاد برای اولین بار در عمرم ایستادم پای بساطشون که البته غرفه بود نه بساط...مرد برامون توضیح داد که الان من همهاش یادم رفته و سعاد برای خودش یه تراش هویج و یه رنده و یه چیزی مال تبدیل خیار به نخل وسط سالاد خرید..برای منم خرید...
موق خرید هم هی میگفت بذار برای اولین بار تو عمرمون باکلا بشیم..
خو سعاد چرا دهنت رو نمیبندی مرد شنید...و خوشش هم نمیاد..بابا دلبری اینطوری نیستا...بههرحال سعاد هی گفت باکلاس و باکلاس و باکلاس جلوی مرده...و مرده توضیح داد برامون چی به چیه و سعاد گف اگه اومدم خونهاتون و سالاد رو تزیین نکرده بودی خودت میدونی
تو دلم گفتم خو نیا بهتر..از خدامه و گفتم باشه سعی میکنم..تو هم یادم بده
گفتم من نمیدونم چرا دوس نداری باکلاس بشی تو.
بش گفتم راسی سعاد شلوارک و تاپ خریدم.
بغلم کرد.
شریفه زنگ زد که زن برادرزن برادرش گفته دوستت رو( که منم) دعوت کنه.
بعد دعوت کرد.
سفرهی حضرت رقیه هست.
چیکار میکنن؟
نمیدونم.
گفتم باشه. ممنون.
همهاش سفره...لباس...خرید...
میرقصیدم تو اتاق برای خودم..سال نانا رو رسونده بود...ناظم الغزالی میخوند لونچ الخمری سحر لگولبنا...
نگاه براقش رو دیدم...در رو از تو قفل کردم..
با امنیت رقصیدم...
کی بود؟
حوصله نداشتم بردارم. اما آهنگ قشنگ بود...بیدار شدم. نگاه کردم. کسی بود که دلم نمیخواست جواب بدم..سیگار برداشتم از زیر تخت...تو تخت کشیدم و به صدای فیروز گوش دادم..
سیگار بین انگشتام بود..دود میکرد..من بین انگشتای او جلز ولز میکردم...
بلند شدم قهوه گذاشتم...

اولین تصور عشقیام کی بود؟
مردی شبیه رت باتلر من رو از پلهها بالا میبرد. من با ساق پایی عریان .از پلهها بالا میرفت..من رها بودم روی دست و بازویش...موهایم آویزان بود..چهارم دبستان بودم؟..توی اتوبوس..میرفتیم خانهی داییام..فقط همین.
حالا میخواستم یک تصور عشقی داشته باشم و چیزی درون خودم تکان بدهم. خودم را تصور کردم. .من ..فقط من. فکرم ایستاد. کاری نکرد. سال نفسم را بویید.
دستهایم را با کمی فاصله روی سرشانهاش گذاشتم..
مردها روی تنت دیوانه میشوند.
جنون و زلزله میگیردشان.
تو به خاطراتت مراجعه میکنی..
یک آبنبات بود. دایره دایره..سبزش ترش..قرمزش ملس..پرتقالی بود نارنجی و لیمویی بود زردش...یک دوشنبه بود که از پیرزن بهایی خریدمش..لیسش میزدم و روی لبهایم میمالیدمش و باز لبم را میمکیدم که شیرین بود.
چقدر خوب و خوشمزه بود.
کفشم سفید و زرد بود. ورزشی. گنده. بی بی ام بستری بود رفتم دیدمش. پام بود. کفشه.
ممد گفت: لگدم نکنی باش شهرزاد..
بَنک چیست؟ یه جور آجیل جنوبی.
اولین لباس زیر زنانهام رو از کجا خریدم؟ با مهناز. از پیش سید عباس. از دست فروش.
امروز ترون پیام داد به سال.
میخواد بام حرف بزنه
سال گفت: دوستت دارم...
اون داستانه چی بود؟ از همینگوی؟ زنه زیربارون میره گربه رو بیاره؟..
اون داستانه از سلینجر بود که زویی و داشت؟ نخوندمش..
اون دوستم قدیما که مذهبی بود چی شد؟..حُسنی...؟!
چرا ولش کردم؟
نمیدونم..فکر کنم اذیتم میکرد..آدم خوبی بود...
پس چرا ولش کردم؟
اذیتم میکرد..
سال گفت: وقتی نیستی اذیت میشم...باش...پیشم باش...چطور بیارمت پیش خودم آخه...برگشتم پیشش..
- ها؟! چی گفتی؟
- نیستی پیشم..
پیش کی بودم ...که پرت شدم روی لالهعباسیها...برگشتم عقب...کی زیر درختها من را بوسیده بود؟ زیر تک تک درختها...بوسههای طولانی و نگران و چشم به خیابان دوخته؟
- من رو ببوس
بوسیدمش.
برگشت خوابید. راضی.. خوب..خوشحال..
- خوشحالم دارمت..زن منی تو..
- خوشحالم که خوشحالی.
- چوکولو..با این حرف زدنش..با این صداش..صدات قشنگه میدونستی؟ بت گفتم...سرمست میشم ازش..
- گفتی آره..ممنون...خوشحالم و خوبه که خوشت میاد ازش..
به ناخنهام نگاه میکنم و کف پای زبرم میگیرد به پتو.
- میشه یعنی باز دوس داشت؟
سال میگه: ها؟ چی گفتی؟ شب به خیر...عزیزم.
بلند میشوم.
برام یه پتو مسافرتی اورده بودن. میگفتن یکیاش رو فلانی برده و آیات اصرار که این برای خانم فلانیه.
همهاش الکی.
صبح سمور زده بود دوتا از مرغا رو کشته...سال رفته بود به زنه کمک کرده بد قفس درست کنن. حالا داشت قصه میبافت...بدمم نیومد. پتوئه نرم و خوشرنگه...
یه کمی نشستن ..ور ور کردیم ...آیات خیلی چاق شده بود..
نه اونا همسایههای پارسال بودن و نه من همسایهی قبلی...فهمیدم با زن جفتیاشون دعواشون شده...خجالت کشیده بودن ک نیومده بودن سراغم...
که مثلا عیادت و اینا...
چای و میوه....چرّت و پرّت..
خدافظ شما.
موفق باشید.
بعدش بابام از دخترا ایراد گرفت باریک نبریدن..به مام(نگارنده) توپید که جای عکس برو ببر تو باریکبُرتری...نرفتم.
پ کی عکس بگیره برا بابلاگم؟

- آروم بریز پسر..بسماله گفتی؟
- ولمون کن بابا
- بگو بسماله
- خو باشه بیا بسماله
- حالا بریز..
- اوفففف
من در حال عکس گرفتن:
- ولا تقل لهما اف..
- برو بابا شهرزاد...دهن نموند برامون از دست بابات..
بابام با خنده:
- دهن؟ چرا؟
آخی بابام...با ادبیات فارسی محاورهای امروزی زیاد آشنا نیست.

داییهام زمان جنگ تو استانای مرکزی ایران بودن. الانم بعضیهاشون هستن. گاهی میرفتیم دیدنشون تابستونا.
دور مرغ از اینا میچیدن.
بدم میاومد. از هویج کلا.
از فلفل دلمه. از جعفری. سردرد میگرفتم از بوشون و شکلشون. بوی پلاستیک سوخته میداد به نظرم. هیچوقت فکر نمیکردم زمانی خودم دور مرغها و جوجههای کبابی همچین چیزایی بچینم و خوشمم بیاد تازهاش.
ذائقهامم بالغ شده.
دیروز به این فکر میکردم حتما بدن آدم یه چیزایی ترشح میکنه که تو بچگی اونهمه بستنی مستنی دلش بخواد و شیرینی و تو بزرگسالی این چیزای بیطعم و بو و تقریبا بوگندو رو دوس داشته باشه.
شایدم فتبارک الله احسن الخالقین باشه نکتهاش...میدونه هر سنی چی و چقدر و چرا باید دوس داشته باشه.

خوشرنگ بودن به نظرم. خوشرنگ و در انتظار.

اینا هم خوشرنگ بودن..با سبد توشون رنگشون همخوانی داشت.

نرفتم بَرزش.
رفتم ماست بادنجون خوردم.
غش میکردی بس که خوشمزهاس.
خدایا دستت درد نکنه که ماست بادنجون رو اختراع کردی. به آدمات عقل اختراعش رو دادی.
بوی بادنجون کبابی و سیر و موسیر و فلفل سیاه و قرمز و نمک و یه نمه نعنا...ماست محلی هم هست. غلیظه. بخور و دو دستت رو بگیر طرف آسمون:
خَذایا شورکت..
خدایا برای کسی بدی نخواستم تو زندگی.
از خوب بودن و خوب شدن آدما حتی خوشحال هم شدم. خیالم راحت شده بود.
گاهی عصبانی شدم و سعی کردم انتقامای کوچولوی مسخرهای بگیرم اما ته دلم واقعا بدخواه کسی نبودم.
تو بدیام رو نخواه.

روز خیلی خوبیه.
قلبم عین این صفحهی پست مطلب روبروم سفید و روشنه امروز. با تمام بدیهای و غمهای دنیا، و خبرای انفجارات و کشت و کشتارها، آرزوهای خوب و سبک و روشن دارم برای همه.
دوست دارم هر کسی این مطلب رو میخونه حالش خوب و دلش شاد و تنش سالم باشه. حداقل یه کمی.

اینا رو وقتی چیدن دور دیسهای مرغ و بعضیهاش رو خرد کردن و ریختن توی سوپ چنان عطری میدادن که سرمست میشدی.
چندتا از این سبدها بود.
قطرات آبروی برگاش نشسته بود...بوشون میکردم و میگفتم جانِ سبز یعنی این.

فیلم رو یادم نمیاد اولینبار کی دیدم اما خوشم اومد. کمدی ِ تلخی بود و ...
یه مامانبزرگی داره این فیلم که با همه چی دعوا داره و دشمنه. مرغی که زود رو تخمایی که میذاره میشینه و زن نمیرسه برشون داره بذاره توی سبد تخممرغا، گربه، مادرشوهر..خانم همسایه و..شوهرش و سرگرمیای شوهرش و..
نشسته بودم توباغچه و صدای بز شنیدم. دویدم..ریخته بودن پیچکا رو بخورن..در سمت باغچه قفل بود..نمیدیدمشون..ناامیدانه سنگی برداشتم و اون سمت پرت کردم.
اصلا حس نکردن. دویدم در رو باز کنم با کلید . نمیدونستم کلیدش کدومه که بعد متوجه شدم قفل نیست اصلا..باز کردم و چوپون تیرهپوستی پایین ایستاده بود و با خیال راحت به بزهاش نگاه میکرد که مشغول خوردن پیچکهایی هستن که فنس دور خونه رو پوشوندن که توی باغچه دیده نشه.
گفتم دورشون کنه. متوجه نشدم چی گفت.
حالا اگه باز بگیره مثلا چه اتفاقی میافته؟ نمیدونم. اما میدونم دوس دارم باز بگیره. یه نسیم خیلی خنک و روحافزا میوزه و لپ چپم رو نوازش میکنه. دس میکشم روش خنک شده.
پیچکا با گلهای بنفش نیمهبستهاشون آروم تکون میخورن. وقتی بیدار شدم دیدم گنجشکای خیرندیده که الهی یه جا سقط شن تموم اسفنجام رو نوک زدن.
اعصابم خرد شد.
با خودم غر میزدم و به سال که بش گفته بودم توری بیاره دور کرت رو توری ببندم که گنجشکای هار شدهی این فصل نیان اینجا دل از عزا دربیارن..
نانا اومد بین کرتا ایستاد. با دستای باز در دو طرف عین مترسک. به همون لاغری هم هست دخترم.
گفت تا همیشه میایسته اینجا که من عبصانی نشم.
خوبه کارش اما اسفنجا باز احیا نمیشن که.بههرحال چنتا کوکب هم زده بیرون از خاک..نانا اومد بغلم کرد گفت چرا میخوای لاغر بشی؟ گفتم بهتره.
گفت بغلِ مامان تپل *واید ممتع...بغل مامان لاغر **فقط عظامه.
گفتم در حد عظام لاغر نمیشم..گفت بههرحال هیچی بغلت نمیشه...یه کم بغلش کردم بعد باز چشمم افتاد به اسفناجا...به آسمون نگاه کردم و یه دسته گنجشک دیدم رو وایر برق نشستن...
سنگ زدم: آتیش به جونتون بیفته دسته جمعی....نیست و نابود شین انشالا.
دیدم به ننهی واقعی تبدیل شدم.
دیگه چاق باشم که اصل جنس به قول نانا.
* خیلی لذتبخش
** فقط استخون
- بیا این رو بلند کن ببر..کمرم درد میکنه. کمی تعجب کردم چون پدرم اینطوری به من دستور نمیده. خیلی مهربونتر ملاحظهکارتره در صحبت با من. در واقع هیچ وقت ازم کاری نمیخواد انجام بدم. نمیدونمم چرا. شاید خجالت میکشه شایدم چون بزرگترم و مثلا ...بههرحال.
چمدون رو برداشتم ..گفت مال سال ایناس...بذارش تو اتاق بغلی که نگردن دنبالش.. گفتم باشه.
دیدم نگفت شوهرت.
گفتم ما آخر شب میریم...
برگشت نگام کرد و گفت ای وای تویی بابا...شهرزاد تویی؟ فکر کردم مامانتی...بذارش زمین سنگینه...
از روی صدا هم تشخیص نداده بود.
برگشتم برای مادرم تعریفش کنم که پسر ننهخلف گفت سلام بیبی...گفتم سلام سینو.
با مادرم اشتباه گرفته بود.
عادی شده این برایم.
با این وجود خود اشتباهبگیرها میخندن:
- چطور متوجه نشدم لاغر شدی خاله...فکر کردم بیبی هستی...
پدرم اومده بود برای مادرم تعریفش کند..صورتش را برگردوند: بذار مطمئن شم زکیهای نه شهرزاد...
خندید مامانم..پدرم براش تعریف کرد و مامانم گفت شهرزاد هم مثل من رژِیمه...خندید و اشاره کرد به شیرینیها بالای هود.
اشاره کرد طرفم. رفتم.یکی رو چپوند دهنم. ترسش از اینه که لاغر شم و دمبه چربیهای دوس داشتنی- از نظر خودش- رفع بشه ازم...بش گفتم خطبهی آخر ابوبکر بغدادی رو شنیدم.
-خشبه ابعزه.=: چوب تو کونش.
شیرینی رو قورت دادم..
ابروم رو صاف کرد.
- پیش پسر ِ نجیه که میری..نه عین ماهی مرده تکون نمیخوری...بخند و شوخی کن و بچسب به سال...از ظهر درددل میکنه با بابات در مورد زنش..میگه زن نشده براش
- خو یعنی من برم زنش بشم؟
- نه گه خورده دسش به ناخون کوچیکهات برسه...فقط آب برنج رو میریزی یه جور بریز بره زیر پاش...یه وقت دیدی لیز خورد کونش مالیده شد به زمین..یه کم خندیدیم...
- ولم کن زکیه...بچهاییم؟
- نه بزرگیم پس...بریز میگم..صبر کن
کنارههای لباس ریونم رو میگیره از اطراف میذاره تو شلوار..کیپ میشه..
- قشنگم راه برو..عین سوت ارمنی سیخ راه نرو..
میرم..گرهها رو تو مسیر باز میکنم ..لباس زو از شلوار میارم بیرون..به دخترا میگم یکیاتون بره کمک به مردا برای آبکش..پسر نجیه هس من نمیرم..
میبینم یاد گرفتم مثل مادرم جای ممد بگم پسر نجیه.
شام مهمونا که تمام شد مامانم میخواد غذا بده ممد ببره برای خونه و مادرش...از مرغا و قیمهی دست خورده میده..
فارسی میگه به ممد: خدا بده برکت.
میخندیم چون بیمعنیه...
ممد هم.
- زن عمو عوض نمیشی...از اون قدیمیا هستی ها..زنها دیگه حوصله خندیدن ندارن...یا مریضن..یا افسرده..یا دوتاش...
- نه والا عینی..خوب هم دارن..مگه همی دختر عموت نیس شهرزاد؟ هم مریض بود..خو مریضیاشم خیلی سخت بود.. ...خنده پاک شد از رو لباش؟...همه مثل هم نیسن زنعمو..یه مثل هس میگه* المهره اترید خیالهه..
برادرم سرفه میکنه که یعنی دیگه تمومش کن. بحث خوبی نیس این.
حق داش به نظرم.
ممد میگه خو درست..اما این چیزها ارثی هم هس...
مادرم غذا رو میده دستش: نوش جون نجیه...سلام برسون.
دخترا هلاک خندهان...منتظرن مادرم بیاد بکشنش از کتک...
ممد یکی دو دفعه طرف دری نگاه میکنه که از بین لولای در و دیوارش نگاه میکنیم داریم بشون...ننهخلف لیز میخوره..میافتیم رو سرش..بلند میخندیم...
بردارم سرفه میکنه یعنی بسه ..
مادرم میگه: سرما خوردی؟استامینوفن هست...بخور تا همهامون رو مریض نکردی..
یعنی تو هم بسه.
خودمم خندهام میگیره...سال میگه نگا نگا ... زود ....شهرزاده..نمیشه پیشش سرفه کنی اُ جای قربونت برم و جونم نگه برو قرص بخور..
بابام میخنده..
صدای موتور میشنوم..ممد رفته..با برادرم..
به دخترا میگم مِی نه ماشین کابازاکی یا چی چی داش؟ سم ماشینش رو یادم نمونده.
میگن انداختتش زیر پای زنش عینی...برو ببین چی میرونه..
مادرم میاد تو اتاق و میگه: بذار نجیبه ویتامین پیرمردا رو بخوره.
یعنی غذای تفی شده که برگشته از طرف مردا. دوستای پدرم.
نگاش میکنم یه ذره عذاب وجدان نداره...پدرم با ترس و احتیاط میگه: زکیه خوب نبود این کارت...درست نبود...
- غذا نمونده بود خو...میخوای غذای دامادات رو دخترات رو بدم پسر نجیه ببره؟
- سهم من رو میدادی خو
- برو بینیم بابا.
میخندم خودمم.
سال زیرچشمی نگام میکنه که یعنی ببین تو هم اینطوری بام حرف میزنی. دخترا دارن به مادرم میگن چطور شد که پوز ممد رو زد.
- شهرزاد بیا پیشم...
میرم.
-پسر نجیه به بابات گفته خریت کردم من..جوون بودم و جاهل..
- مبارکش باشه..
مادرم میگه آره اون مرد خوبی بود..اونا زندگیاش رو خراب کردن.
میخندم زیاد..
کوسکو رو میگه وقتی اول فیلم میگه زندگی خوبی داشته و ایزما و کرانک زندگیاش رو خراب کردن... منظورش ممده.
* هر اسبی سوارکار خودش رو داره
مادرم گفته دیگه تو دادیش به غریبه رف چرا میپرسی میاد یا نمیاد؟
ترجمهی حرف به حرف به نقل از دخترها.