سلام چطورین؟
رفتم کلی بذر خریدم.
خدا کنه بگیره امسال..دعا کنید برای باغچهام. شما دعا کنید منم کود میدم..کود و تقویتی هم خریدم. اینجا خاکش فقیره باید آهن و مواد معدنی بش داد.
خیلی خیلی دوس دارم گوجههام بگیره.
قبلنها تو خونهی روستایی زمان سربازی سال که بودیم گوجه کاشتم و گرفت. عصر که میشد گوجه از باغچه میچیدم و جعفری و خیارشوری که درست کرده بودم..شور هم شده بود خیلی ولی اسمش خونگی بود دیگه..خوش بودم که اسمش خیارشورِ منه، اینا رو با هر چی بود میذاشتم لای نون مثلا با بن میرفتیم پیکنیک.
حالا کجا؟
یه فلکه بود نزدیک خونه توش فوارهی کوچولویی بود. بن دوس داش دورش راه بره و آب کمکم بپاشه تو صورتش...لوس میکرد خودش رو:
ماما میبری من رو فلک؟!
نمیگفت فلکه.
ه تهاش رو میزد که لوس شده باشه...میخندیدم از دستش.
حالا فلکه داغون شده. توش یه هواپیما گذاشتن..فواره نداره..اون موقع دلخوشی کوچولوی من و بن بود گشتن دور این فلکه فواره..نه پارکی نه وسیلهی بازیای...هر روز عصر لباسای تمیزش رو تنش میکردم کلللی پیاده میرفتیم تا برسیم به همونی که بن برای رفتن بهاش خودش رو لوس میکرد میگفت: فلک.
..هیععععی...آی فلک. چه کردی با ما..های فلک.
مسیر تاریک بود.
اشکهایم از یک جایی ...که ریشه در اندوه داشت ...ریشه هایش شناور در اندوه بودند آب خوردند و خوردند و ریختند
درشت
بی صدا روی صورت ....روی گردن
سر خوردند و محو شدند ....
تلخی
تنهایی
غم
کم نشد.
سکوت کردم....
آسمان تاریک بود
من با سال
تنها.
پا روی پا انداخته منتظرم سال برام گذا مذا بیاره تو ماشینم و هی خودم رو بو می کنم
خیلی این بو رو دوس دارم
سال وقتی چلّب می کنه ب چیزی دیگه دس برنمیداره ...لزگه میشه
حتما باید از چهارشیر سندویش بخوریم.
فلافل و کوبه
خو یه بار ببرم رستوران لبنانیها ....چی میشه یعنی
هیشکی نبردتم حالا ....هیشکی هیشکی
بابام بم زنگ زده که شهرزاد وقتی کسی بات توی اینستا چت خصوصی میکنه چطور جواب شرو بدی
من چه میدونم پدرجان
گفتم اینستا ندارم بابا...اولش هیچی نگفت بعد عصبانی شد که یعنی چی ایسنتا نداری...مسخره بازی ها چیه درمیاری...
انگار مموظفم داشته باشم که بش یاد بدم چطور جواب چتهای خصوصی رو بده...یه زنه براش نوشته شما خیلی جذابید...خیلی فلان اینم داره دیونه میشه...
برداشته عمومی جواب داده ب زنه انشالا دخترتون دکتر بشه...حلا پست زن در مورد چیز دیگه ی بوده و خصوصی به پدر جان گفته که دختری داره تو سن دکتر شدن
عصبانی که بله شهرزاد توی هی میخوای فرق کنی با بقیه...خو برو یه آدرس اینستا درست کن دیگه....همه خواهرات دارن
خواستم بگم بابا من وبلاگ دارم..عادت دارم ب وبلاگ...ده یازده ساله وبلاگ دارم ..عادت کردم....حوصله نداشتم حرف بزنم..می گفت آره شهرزاد دخترا گفتن چی؟
شهرزاد قنات داره(کانال تلگرام) گفتم ندارم بابا...والا بلا ندارم..
کسی یادش نداده بود چه کنه..قاتی بود عبدی امروز..
گفتم من اینستا بلد نیستم...رو مادرم رفتم...
یعنی به مادرم رفتم
این رو طعنه تلقی کرد به من و مادرم هر دو گت پدرسگا ...
خندیدم
بابا بلد نیستم اینستا ...مخصوصا چت مت خصوصی بلد نیستم...
خواستم بگم یه بار یه عمو انگلیسی هی اومد نوشت رام چشمات جذابه..نمیدونم جذابی..بیتی فول هستی...و خودش رو پوکوند...تا بالاخره گفت هر شب که وایفش اسلیپ می کنه برای خودش یه سری ریکاوری اونجا داره...ین رو نگفت البته
تا نگفته من بلاکشکرده بودم..
اما کلا وارد نیستم
گفتم دخترا دارن فکر کنم...
گفت آره می دونه از رو شماره اومد ه تو گوشیش و دیده قفلن...
عصبانی که قفلن
چی بت بگم بابا...
با عصبانیت قطع کرد.
تلفن خونه زنگ زد.با خوابآلودگی در حالی که دایرهی لود شدن خیلی کند بالا سرم میچرخید گفتم الو..زنی حرفایی زد که درست متوجه نشدم. مثل اینکه میگفت شما زنگ زدید...
ما؟
زنگ زدیم؟
به شما؟
اینا رو نگفتم.
حس کردم
گفتم اشتباه شده.
باز زنگ زدن.
- شما دوبار زنگ زدید
یه چیزی گفتم. فکر کنم گفتم نه ما همچین کاری نمیکنیم..تلفن خونه سالی یه بار دو سالی یه بار حتی زنگ نمیخوره...ما هم ازش استفاده نداریم.
قطع کردم.
بعد نانا برگهای میاره بهنقاشی اسپانجباب و دوستش ..میگه آناهیتا بش گفته اگهزنگ بزنی به اینا میان خونه و هر کدوم از شمارهها یکیشون میاد...هی گفت و گفت..بعد محتاطانه پرسید: ماما خانومه چی گفت؟
پس کار خودش بود.
ناباورانه نگاش کردم.
چطور گول خورده بود از دوستش؟...بره رو خوندم. تبلیغ نگهداری بچه بود. جایی سالم و مفرح برای کودکان و از این حرفا. دخترم مثل خودم بود.
ساده، زودباور...خوشبین..امیدوار...دخترم مسخره شده بود...حتی رفته بود مایه گذاشته بود و زنگ زده بود...دخترم زرنگ و بدجنس نبود...دخترم بازیچه بود...حالا بازیچهی دوستاش...بعدا مردی بازیچه قرارش میده..
ترسیدم...عصبانی شدم...تکونش دادم که چرا بدون هماهنگی با من به جایی زنگ زدی...
گفتم آناهیتا دروغ بت گفته. حتما بش بگو که میدونی دروغ گفته..بگو به من گفتی...گفتم هر چیزی رو باور نکن...زود باور نکن...
ناها گذاشتم..داد و بیداد کردم زدم تو پیشونیم که درست بخور...چرا نونا رو میچلونی...زل زده به من متعجب از بار عصبانیتم
حق داشت
من از خودم عصبانی بودم..
یکی از دردای آدم اینه که مردایی که میان طرفش یا سراغش بدریخت و هیبتن....درد مزاحمت و تجاوز به حریم شخصی یه طرف...تحمل صورت و اندامشون..
بابا حوصله ندارم انسان و متعالی باشم..برید قشنگ شید بعد بیاید مزاحمت.
مثلا امروز یارو دور ماشین میچرخید...از تو کجا درش اورده بودن...درسته حالا منم در حد یه سرباز صفر بلکه زیر صفر بود تیپم..ولی آدم زورش میگیره....نشستی و یه قورباغهی شناور در قرمهسبزی دورت بچرخه...
اوووم مدانی با این شانسم...دیر از جون سال( خیلی نازه دیر..از دور بهتره) تا حالا مردی که حداقل در حد جورج کلونی باشه نیومده طرفمون...
عوووووع و صدها عووووع...آدم باید به روح طرف نگاه کنه و نمیدونم..
حوصله ندارم.
مرد چپل نه خوبه.
براش مینوشتم دیشب سوسک کشتم اما مارمولک رو نیتروم بکوشوم..
نوشت وای خدای من لرا چه به روزت اوردن..
والا هیچی.
باشون گشتم فقط.همین.
خواهرم عکسای دوستاش رو داده. کلا خواهرام خدا حفظشون کنه تو کار دادن عکسای دوستاشونن.
آه.
یک آه بزرگ.
دامن بلوزای بیرونی...آرایشای قهوهای و چشم قشنگی...ناخونای بلند...شالای زرد و سبز و..ژستای باسن یه وری...ممه جلو پرتاب شدنی...
ولچ شهرزاد به خودت برس...شَوحرت جاوونه...دل داره...اونجا داره...ببین دنیا پر است از چه شقههایی( چقدر متنفرم از این واژه...برادرم هی میگدش جلوم: زنه شَقه بود....هیووووووووووووووغغغغغغغغغغغ....اوووووغ...) نگا کن به اطراف و به داد خودت برس...
همهی زنها به نظر خوشلباس و قشنگ میاومدن...همه انگار خوشکلن خیلی و خیلی خوشلباسن. یا من خیلی مهربونم..یا حس میکنم مثلشون نیستم..یا درد عمهام...
بههرحال الان دارم به مانتوی سال نودم نگاه میکنم. اردیبهشت نود.
سرمهای با نواری در اطراف...یعنی کشتم با ابراز تیپ با این مانتو
برو ببین مردم چه میپوشن و چه میکنن با خلقتشون
تو بده بت چه کنی؟
هیچی...مو شونه نمیکنی...سال شونه میکنه بِدبِخ.
مادر شوهر سعاد به بدبخت میگه بِدبِخ.
آنه واید بِدبِخ.
خلاصه هیچی نگاشون کردم..خواستم سال رو بیدار کنم بگم خوشکلن؟
که اگه گفت آره گریه کنم و قهر کنم و دنیا رو زیر و رو و اگه بگه نه گریه کنم و قهر و دنیا رو زیر و رو که دروغ میگی هستن اما از من میترسی...
القصه بیدارش نکردم.
به خواهرم ...اما یکی رو چرا مرضم اجازه نداد نشون ندم و روانی بازی درنیارم. بالاخره بیدارش کردم یه کم.
با بغ پرسیدم سال این قشنگه؟
زد تو سرم گفت بخواب..
سال دوسم داری؟
- نه
آخر شبی دلم گرفت.
وقتی خیلی خیلی قشنگ باشن دیگه و خوشاندازم و خوشحال با ناخون و مو و لبای پف پفکی و اینا خواه ناخواه یاد این میافتم که یه سال، هر چی خواستم و کردم سال برام مانتو صورتی نخرید.
هر چی التماس کردم و گریه..اون موقع مد بود...مسئله پولش نبود..رنگش..
چقدر لوس و ننر شد این پست
اما بالاخره یه بهانه داشتم گریه کنم
- سال اون سال یادته نذاشتی مانتو صورتی بخرم
- بخواب
-حالا میرم میدوزم اما چه فایده دیگه جوون و قشنگ نیستم
- بخواب
- سال؟
- بخواب
- سال؟
- اینا قشنگ نیستن...یه چیز دیگهان...تو هم بخواب
- یعنی من بهترم؟
- خواب
خواستم بگریم چون ابر در بهاران روز وداع یاران...رفتم ایستاده مربای توت فرنگی با انگشت خوردم از تو شیشه دهنم رو تو ظرفشویی شستم...به خواهرم گفتم دیگه عکسای حسرتآفرین نفرسته
گفت چی کم داری تو دیونه
گفتم مرسی اما خیلی چیزا...
بعد باز رفتم مربای توت فرنگی خوردم
میخوام ترشی لبو درست کنم راستی.
ستارهای.
یه کتاب دارم مال اروین یالوم اسمش هست..یادم نیست.
رمان و داستان نیست. روانکاوی و فلان..توش میگه ..حوصله ندارم
در مورد یه زن ارمنی میگه که ادویههاش آشپزیاش رو خوشمزه میکنن...چرا این رو گفتم..؟ نمیدونم..حالا شیشهی مربا پیشمه..هی انگشت بزن..هی بمک...هی با دسای نوچ تایپ کن...
من برم دیگه.
زنها..اینقدر هم خوشکل نشید هی.
سال امشب دستش رو گرفته روبروم الا و للا ببوس...هی من انگشت وسط زدم زیر دسش با دهنم صدای بد دراوردم هی اون گفت: دلت میاد؟
بعد خواستم ببوسم گفتم رو بچهاش لکه نیفته ممکنه تو دلش بمونه..همون موقع دسش رو کشید. ناامید شده بود...سرم رفت بین سینه و شکمش. شروع کردم همونجا رو بوسیدن.
اون روی سرم رو...عین مرغ نوک میزد رو موهام رو..من عین دارکوب کله میزدم زیر سینهاش رو.
من جایی بین سینه و شکمش( آدمای قد بلند شکمشون درازه ها...نه گرد..عجیبه اما حقیقی. شبیه مستطیل یا مربعه. مثلا ترون..یه بار چشمی شکمش رو اندازه گرفتم با نگام نزدیکه سه چهار وجب بود...خیلی عجیبه اما هست)
تا بالاخره همونطور در حال بوسه گفتم سال تا کی باید این رو ادامه بدیم؟
گفت تا وقتی برم آب بیارم براش.
خوب چرا؟
نوکرم مگه؟
همونطوری بوسیدم و بوسیدم تا بوسهی آخر به گاز تبدیل شد. نمیدونم چرا دندونام خارید. براش تصمیم نگرفته بودم. پیش اومد.
گفت آخخخخخخ...هاری گرفتی؟ وحشی...
خوب مگه حیوون نیست که هاری میگیره؟ اونم بالاخص هاپو؟
چلب؟
ها؟
الان خو فحش داده بود به من..وجدانا ارزش داره برای یه گاز ناقابل بم بگه سگ؟!..شروع کردم هق هق زدن الکی تو همونجایی که زیر سینه و نرسیده به شکمش بود..
هی هق هق بزن..هی اون منتظره تموم کنم..خسته شد. عینکش رو زد. گفت برو بابا(من، نویبنده بم بابا) شور همه چی رو درمیاری...نخواست اصلا...بلند شد خودش آب خورد...
من رفتم زیر لحاف کتاب میخوندم..سرخوشیهای کوچک احمقانه رو...داد زدم برای منم بیار سال...
گفت حالا میاد پارچ رو خالی میکنه رو سرم.
الکی بود.
برام آب اورد اتفاقا..و حین خوردن آب پام رو گرفتم ببوسه...لگدش کرد.
بعد دسم رو دادم ببوسه...بوسید و من حرفای ناموسی زدم..او باور کرد...من گفتم بشنو و باور نکن...او در حال خوشحالی گفت:
من همیشه زودباور بودم شهرزاد.
من خندیدم و مادرانه و عاقل مثل طوری که شوخی دیگه بسه پسرم فردا باید بری شرکت ازش خواستم بخوابه و لحاف رو روش کشیدم.
و الان به قول لرا خدمتتونم.
خو چرا در رو حذف میکنن؟ در خدمتتونم...در.
بتون گفتم بابام یه بار همهامون رو زد و در دفتر خاطراتش نوشت: بچهها کتک زدم.
نمیدونم چرا را رو حذف میکرد اونم.
و بار هم نمیده اونقدرام. پس چه کردیم؟ به آقای ع گفتیم ببرش. سال راضی نبود. اونم مثل بابام دلش نمیاد درختا رو ببره. اما یا باید درخت باشه یا سبزی و گل. من مثل آقای ت(همسادهی به قول لرا قلبیمون- قبلیمون...البته اکه به منظور قلب بگیریش..پربیراه نگفتن...یعنی همسایهای که با قلبمون سرُوکار داره....پ چی کار زُبون مردم داری شهرزاد...مخسره ایکنی؟..خدا مخسره ایکنتت...الص قلب آدمه نه زُبونش...آیه داریم یا حدیث وابیده که و لا تمخسروا...خوبه هم یه وابیده بلدم همهجا به کار میبرمش...خلاصه وی عزیزوم مینار دُونوش..دسمال هف رنگ...سرت مِنه کار خُوت باشه) فکر میکنم درخت و سبزی نمیشه. یا درخت یا سبزی.
قبلا هم گفتن یا مرگ یا خمینی.
بالاخره ع راضی شد با ناز و نوز سال ببردش( آه سال...سال بزرگ..سال عزیز...سال نکویی که نکوییات ز بهارت پیداست، بعد از تو کسی برای توتها گریه نکرد)
یکهو داد زد: مَهندز...زنبور...زنبورها ریختند...آقای ع مثل این آدمهایی که توی هواپیما به تو میگویند اگر حواپیمان سقوط کرد چه بکنی دستاش رو دو طرفش باز کرد و گفت: اصلا نترسین...نیششون شفایه..
ولک ع یا شفایه یا بطیخ. من حساسیت دارم. بزندم باد میکنم.
من و بن.
زنبورها دور ع بودند..ع بریدش و آوردش...گفت خانم مهنز ازش بخوری شفا گرفتی.
امامزادهان؟ بههرحال عباسی مثل خرسی عسلدوست عسلهای دستهاش را لیسید..و گفت شمعش را(موم) رو دور بندازیم چون کرم داره..
خودش گرم داش..میخواس بُوردش..
باشه ع.
دادمش بش..با کمی عسل..
لیسزنان دور شد.
سال انگار نمیشنوه.
تبلیغ زنی نشون میده بَسیار زَیبا و مَلیح...رفته یه مجتمع..در مجتمع لباسهای طفلانه...در بدل فلان افغانی به فروش میرسد...
از زیر لحافم که از گوشهاش دارم نگاه میکنم اوتوماتیکوار با نالهای مهوع از شدت لوسی مینالم: برو بیرون...از اتاقم برو بیرون..سال میگه ببین جای قشنگیه..دوس نداری بری خرید
واقعا هم جای قشنگیه...لباسهای طفلانه زنانه..عطورات و ..دست از نالیدن به طور موقت برمیدارم..واقعا دوس دارم برم..
به سال نگاه میکنم که با خباثت نگام میکنه..
دوباره از قبل بلندتر مینالم: از اتاقم بروووو بیروووونننن....بیروووون....بیرووون...
چرا من رو نمیبره جادهی مزار شریفی مجتمع خانهی من...اچ تی سی...چیزاش قشنگ بود خو.
شبکهی قبلی فوتبال سال و بن یه مشکلی پیدا میکنه میرن رو شبکهی افغانیِ راه فردا. .فوتبال میرسه به نیمه. سیاوش نشون میده.
الکی؛ نه الکی نمیگم اسم ویدیوشه( هاها...باشه متوجه شدیم، بامزهای شهرزاد جان) دیدید؟ سال میخنده.
بن میگه بابا تو که این رو دوس داشتی که.
سال چیزی نمیگه.
- شهرزاد دیدی چطور راه میره و حرکات بدنش رو دیدی؟
حوصله ندارم. پکرم. بغ کردم که تو اتاقِ من فوتبال میبینن. از زیر لحاف نمیام بیرون.
- آره میدونم انگار بدنش غضروف نداره...استخونم نداره.
سال قهقهه میزنه.
فکر میکنم برای حرفمه و لحاف رو میکشه از روم. ببین...ببین..
میبینم.
سیاوش میخونه: موهای تو رو ببافم ..شبکه مینویسه: دخترم...که شک نکنیم مخاطب کسی جز دختر خواننده کَس دیگری میباشهَ. کمی میخندم...بعد یادم میاد تو اتاقم از تلویزیونم داره فوتبال میبینه باز میرم زیر لحاف. از زیر همون میگم بروووووو....بیروووووونننننن.
من رو تختم و سعی میکنم اهمیت ندم به گفتمان سال و بن در مورد رنگ سیاه نیانگ از تیم آثمیلان..
- انگار واکس زده
- رنگ لباساشه...شهرزاد ببین عجیب سیاهه...
سرم رو بلند میکنم: از اتاقم برید بیرون...از تلویزیونم فوتبال نبینید.
- تیم مهمیه...میلان..تیم مورد علاقهام..
به بن نگاه میکنم: باید بخوابی...
الکی میگه باشه.
برمیگردم زیر لحاف و باز سال میگه شهرزاد اومدش این یارو سیاهه.
- از اتاقم برید بیروووووووون.
- بوفون چه خوب مونده...
- دروازهبان میلان نصف دروازهبان یونتوس سن داره...
- شهرزاد مربیِ یونتوس خیلی ایتالیاییه قیافهش..آلگری..شبیه یارو فهفه تو فیلم طلاق به سبک ایتالیایی...
سرم رو از لحاف میارم بیرون.
اصلا هم شبیهاش نیست.
- از اتاقم برید بیرون...از تلویزیونم فوتبال نبینید..
نشستم تو حیاط یار و همراه همیشگیام علیاحضرت بوسی اومد رو دیوار. فلفل دلمهها و قارچا و گوجه سیبزمینی و پیاز و هویج رو خرد کردم...هویجا خلال...فلفلها به قول بابام گُلمانند...سیبزمینیها گرد..قارچا درشت..گوجهها نصف..پیازا حلقه..مرغا رو چیدم..ادویه زدم...قبلش روغن زده بودم...
به صدای یگانه که از بیرون مینالید گوش دادم..یگانه بود؟ شکوهی بود؟
نمیدونم...بوسی چشماش رو عمیق بست.
دور زد از اون سر دیوار اومد طرفم. بالا سرم.
نگاش کردم. چیزی نداشتم که به دردش بخوره.پوست و چربیا رو که جدا کرده بودم گذاشتم رو دیوار..بوش کرد..برشونداشت و رفت. لابد باز بچهدار شده...
دراز کشیدم بغل شعله و قابلمه..از زیر کابینت تو حیاط یه نخ باریک برداشتم.
از تو شعلهی تو حیاط روشنش کردم....به آسمون نگاه کردم که صاف بود...شب آرام و بخت رام و سال بن رو برده دوتا پنیسیلین بزنه.
سر بلند میکنم بوسی با دوتا بچهاش ردیف رو دیوارمون راه میرفتن.
در قابلمه رو برداشتم.
حالا .وقت بالا کشیدن شعله بود...بوش کردم..
یام یام.
متاسفم بوسی. نمیتونم مهمونت کنم..
ته سیگار رو پرت کرد تو راه آب تو حیاط و روش شلنگ گرفتم...شسته شد رفت...
دراز کشیدم باز..
سال اومد»:
-بوش از تو گاراژ میاومد..
دوست دارم بگم باشه مبارکت باشه.
دلم نمیاد.
میگم دستات رو بشور برات بکشم.

سال گفت شام.
گفتم اصلا. ناهار دوتا غذا پختم شام نمیپزم دیگه.
گردنش رو یه وری کرد: من گرسنهام خوب...من بد غذام هر چیزی رو نمیخورم خوب..
آخخخخخ دل که نیست. پدر سگه.
راسی گفتن اون دوغ بوده نه شیر
باش بابا..
نمیخوایم حالا بریم مسابقهی تشخیص لبنیاتِ اندر مشک بدیم.
همون دوغ رو تکون میدن ازش کره میگیرن.
والا تو عمرم فقط چادرم رو در راه اسلام اونم تکون دادم.
دیشب رفتم پیادهروی. سال من رو برد.
با ماشین.
اون نشست تو ماشین من پیاده رفتم. دور اول شیییررر...دور دوم ای بگی نگی..شیر پاستوریزه...دور سوم غیرتی شدم دویدم...فکر میکردم سربازم از اینا که میگن هه..هو..هه..یعنی یک دو سه..
یک شب نیمهشب
از سی صد و سی
پایین پریدم
دیدم دشمن
گفتم دشمن
-اینجا ایران است..مهد شیران است...
بقیهاش یادم نیست...میدونید چند سال پیش بوده خدمتم؟..
پیریه دیگه...
القصه دویدم و دویدم.. تا به پسرا رسیدم..یکیاش دسش گیتار بود..یکی دیگهاشم.دسش گیتار بود.
دو مرد جوان گیتار میزدن و یکی از ترانههای مسعود بختیاری رو میخوندن.
یادم نیس کلماتش اما اینطوری بود که با امشو چهارده شوئه که فلان شدوم...
نمیدونم چه بر سرش اومده بود تو این چهارده شو..آهنگ گیتار خیلی قشنگ بود...کانتری بود..آهنگ رو عوض کرده بودن...وسطش یه مکث شیرین شورانگیز میکردن میکوبیدن رو بدنهی گیتار و باز میخوندن...
عطر یکیاشونم خیلی خوب بود..
فک کنم تو سن سربازی یا یه کم بالاتر بودن..
دور چهارم که پیادهروی تند بود رو رد شدم..بدون اینکه نگاشون کنم گفتم مسعود بختیاریه؟..گود جاب...
اوکی دادم..
نگاشون نکردم که قیافهاشون بمونه تو ذهنم...گفتن مرسی...محترمانه و فاصلهدار.
یکیاشون به نظر خیلی جوون میاومد..حسم این بود بش..گفتم بوی عطر خوبی هم میدی..
باز گفتن مرسی و من دور ششم رو تو سکوت رد شدم
دور هفتم رو فاصله گرفتم
دور هشتم رو یکیاشون گفت مهستی بخونیم؟ بچههای باشعوری بودن و این برای این منطقه عجیبه..
من دیگه سوار ماشین سال شدم و خسته ...صدای گیتارشون شبیه میمیرم برات صادقی شده بود..قدیما..
حالا بشنومش جایی اندرونم تکون نمیخوره...قبلا دچار حس و حال میشدم..دلم میخواس بمیرم براش....
حالا ولک یا برات؟ یا بمیرم؟
همینطوریش مُردن برام.
هاها.
صداهای شب تو حیاط شروع شده.جای بخیهها به برجستگیهای کوچولوی یه کم دردناک تبدیل شده. سال به بن داره ریاضی یاد میده
...
فقط صدای این رو میشنوم:
ریاضی دشمنش بیحوصلگیه...
و بن هر بار اووفییییی ... میکشه و میگه خوب بیحوصلهام بابا...
- تو نیتت اینه که ریاضی رو یاد نگیری بن...
- چیکار کنم بذارمش رو به قبله نماز بخونم روبروش؟
من تو حیاط از توی زمین ترومبولیندار روبرو ابالفضل میشنوم..سینهزنی جنوبی.....تو ای ندیده کامم اولش...بعد یکی که شبیه ناخدا میخونه...
باید یه چیزی بخورم برم پیادهروی...
اما ورزش بدون رژِیم نمیشه..نه؟
نمیدونم. پشهها مغزم رو فلج کردن از نیش و نوش.
گفتند تازهاشم ین خطه فلاش نیست فلشه..اونم این خطه نیست که
اسم این خطه اِسلشه.
تو پستای پایین من نوشته بودم فلاش.
همه چی خو سخته. خطِ کجه دیگه.
حالا اسم نداشته باشه.
یِتیمِ.
دخترا از مادرم یه فیلم فرستادن در حال تکون دادن سِگا هست. توش شیر محلی گذاشتن تکونش میدن که ازش کره اینا بگیرن.
به سیمین گفته امو( اونی که تو موبایل نشونمون میده) رو بذار ..
نگاش میکنیم داره تکونش میده سگا رو میخونه: لالا گل ریزه...دیمصو رفته ایذه..
چه شعری هم درست کرده..
احساس لر بودن داره یعنی.
چادر نانا پیشم بود سرم کردم یه هو.
مادرم گفت: شهرزاد فیلم بازی نکن..قرتی بازی درنیار..
گفتم نه به خدا من جلوی دوربین باحجابم..حالا مادرم تو ماشینه..یههو گوشی رو از ننه خلف گرفت سرش رو کرد توی گوشی به قِسمی که فقط دندون و یه گوشه از دماغش پیداست:
- سیمین برو دخترت رو از کوچه جمع کن...یه پسره دیدم همسن بن دوروبرش...
سیمین از راه دور دعوا داشت میشد..دوید: خو باشه مادر..آبرومون رو نبر حالا..
بعد مادرم تو امو لب ورمیچینه: والا...من نباشم خو میرینن و پهن میکنن.
نمیدونه اینا میافته تو دوربین و رصدش میکنیم.
داد میزنم: زکو فحش نده بمون...توهین نکن..
میخنده: نه کجا فحش دادم...میگم یعنی حواستون نیس به بچههاتون.
هنوز متوجه نشده که دیدیمش.
من و دخترا پهنیم سر جامون. دسگیر شد زکو.
دیروز به دخترا گفتم برن تو ایمو گروه درست کنن.
رفتن هم.
رفتیم تصویری گروه درست کردیم...خوب بود هم. مینا با دخترش توی کوچه. شبنم با لیوان چای. ننهخلف در حال بردن مادرم به خاکستون سر خاک مادرش...من سیگارکشی..سیمین نشسته در کنار بابام...
بابام اومده بود سرک کشیده بود...
- شهرزاد اون فندک قرمزه چیه؟
- برای بخوره..برای عود باش روشن میکنم.
سیگار رو زود خاموش کردم.
- نه شهرزاد سیگار میکشی..
- نه بابا...میگم عوده..
عود رو روشن کردم گرفتم رو به گوشی..
- باشه شهرزاد عود روشن کردی اما برای سیگاره اون...جاسیگاری هم روبروته..
دخترا میخندن..
لو رفتم. چیزی ندارم بگم. نمیتونم بندازم گردن بن یا سال چون مبرا هستن از این اتهام.
- کمک به مسجد فراموش نشود.
این رو یه مرده قدیما همیشه میگفت. بعد از هر دعایی میگفت: خواهرا برادرا کمک به مسجد فراموش نشود. دس گرفته بودیم به هم میگفتیم این رو. وقتی نیاز به کمک معنوی داشتیم ..مثلا گیر میکردیم توی یه مخمصه میگفتیم کمک به مسجد فراموش نشود..
وقتی کسی با زیدی..کسی به جاهای بنبستدار میرسید...معمولا با لب و لوچهی آویزون میگفت: کمک به مسجد فراموش نشود.
دخترا دیشب گفتن کمکی از دسشون برنمیا د..
من همچنن انکار میکردم.
خوب من امروز تشریبه درست کردم برای نانا. تشریبهی مرغ. مرغ رو تمیز کردم تکه کردم..روش ادویهی مرغ و گوجه و سیبزمینی و پیاز و سیر و رب و چیزای دیگه گذاشتم.
بعد پخت.
ماکارونی درست کردم برای بن. با سویا.
لباس شستم. پهن کردم.
لباس شسته رو جمع کردم.
وایتکس و تاید ریختم تو حمام بعد بشورم.
مرغ رو وعده وعده کردم..و همهی اینا رو هنگام صحبت و در حال صحبت با ننهخلف انجام دادم. بگو حدود سه چهار ساعت حرف از واتساپ.
من و ننهخلف خیلی حرف داریم. بچههامون، شوهرامون، بچگیمون، همکارای ننهخلف، خونوادهی پدریمون، خواهر برادرا، کتابا بعضیاشون، بعضی آدمای مجازی و خاطرات تلخ با آدمای تلختر و خیلی چیزای دیگه.
به بچههامون میگیم مشق بنویس وقتی داریم حرف میزنیم . نانا ازم میپرسه دوتا مسجد معروف چی میشه. از ننهخلف میپرسم.
- گوهرشاد و مسجد جامع خرمشهر...
نانا مینویسه. گُهر شاد..
جیغ میزنم نانا گوهر واو داره...ننهخلف از اون ور صداش میاد که داره تهدید میکنه خواب عصر نداریم اگه الان سینو بخوابه...
ناهار میکشیم از اون ور اون داره یکی از اون غذاهای بد شفتهاش رو میخوره..یه قاتی پلوی مسخره لابد...میگم اینا رو بش. میخنده: درد شهرزاد...دردت بگیره...
در مورد عباسی باغبونمون که خرس شده وقتی عسل رو دیده رو درخت توت و خودش رو مالونده..در مورد توکلی همسایهی قبلیمون در مورد پسرایی که موقع پیادهروی دیدم گیتار میزنن و بشون اوکی دادم: گود جاب..
حرف داریم خیلی.
من با ننهخلف خیلی هم تنها نیستم.
تازه قراره بیاد مرغ کباب کنیم بریم یه زمین هموار همین اطراف بچههامون خونهی سمور و جوجهتیغی پیدا کنن ما چرت بگیم و در جواب شوهرا که میگن به چی میخندین بگیم: ها؟!...هیچی والا.
و باز زیرچشمی به هم نگاه کنیم ریسه بریم از خنده.
سال میگه صدای بد درنیار با دهنت وقتی دارم تهدید میکنم.
خوب چیکار کنم؟
واقعا هر چی فکر کردم...
راسی امشب مادر شریفه برام کلهپاچه فرستاد...کله ندش..سیرابی داش...اُ یه چیز چروک غضروف دار...یه چیز زرد هم بود...همه بحمدلله صرف شد...المنه لله آبش سر کشیده شده...نخودش خورده نشد سفت بود..
تو باقی آبش با نون تنوریای مادر شریف تلیت زده شد ده انگشتی...خودم تنهایی.
چرا کسی کلهپاچه دوس نداره؟
نمیدونم..یه سفیدی هم بود..یه استخون بش آویزون..اون رو خوردم..استخون رو مکیدم..خواستم استخون رو بجوم نشد...
سیرابیاش کم بود خیلی.
دیروز عباسی در مورد زنبورهای عسل گفت: لامصبل از آدمل باهوشتر وُبیدن..
همهاش یه طرف، لامصبلش یه طرف.
خو اذون گف..برم بخوابم
اتصبحون عله حُب.
آخخخخخ
عله ...عله خیر.
مادرم گفته** یا مرحا؟! گاعد نمشی شلخا.
* رو زمین خیلی خوش و خرم راه نرو
** کدوم خوش و خرمی...داریم گشاد گشاد راه میریم..
اوردش زکیه لامصب.
عصر بود که رفتم با سال پیش ت. همسایهی قبلیمان. در زدیم کلی..تا باز کردند. سال شل در میزد. راه رفتنش سرد و شل است. حرکاتش..فکرکردنش. تصمیمگرفتنهایش.
فقط بلد است ازت دایمیکتیکون را بردارد..
- نه یکی کافیه..آبنبات که نیس
- بابا قرصامه مزهی نعنا میده بده بخورم..
- نه.
برای قرص بحث دارد.برای سیگار. برای بددهنی من. برای عدم گذاشتن احترام بهاش و اینکه احساس نمیکند مرد است. برای تخمش که مثلث است و گرد نیست. برای دماغش که شبیه آنجای ماموت است...برای هر چیز بد و خوبی که فکرش را بکنی سال پشتکاری قوی و روحیهای بسیار زنده برای جر و بحث و جدل و فلان دارد.
من حوصلهی این چیزها را ندارم. پشت میکنم. یکوری میایستم. حرکتی میکنم یعنی به همان.
واقعا حوصله ندارم.
خوب بله سال حق با تو است و تو با داشتن این حق برو خوش باش و تاجی که قرار بوده بیاید روی سرم و از تو سلب سلطنت کند را بردار بگذارش روی تپههای فروکاهندهی باسنت.
فروکاهنده ربطی به باسن ندارد.
گفتم شاید داشته باشد.
بههرحال.
رفتیم پیش ت. خانهاش تمیز است. بغل دست بسیجیها. زنش با ته لهجهی اصفهانی و مَوا که ته حرفهایش میگذارد و تعارفات بیشماری که بلد نبودم و نمیدانستم باهاشان چه کنم به استقبالم آمد. خیلی تعارف داشت. مثلا میوه من دوتا بردم گفت سهتا بردار. خو نمیخواهم. بخواهم برمیدارم. گفتم تعارف ندارم. گفت نه داری. تعارف داری. خودش حس میکرد تعارف دارم در حالیکه نداشتم واقعا.
دوتا میوه را خوردم به هسته نگاه میکند. چه کنم حالا؟ قورتش بدهم؟به سال نگاه کردم..کمکی نکرد. توی دستم فشارش دادم...به ذهنم رسید توی لباس زیرم از یقه جایش بدهم. ترسیدم ببیند.
بعد گفتم هسته را چه کنم؟ گفت عزیزم...عزیزم کشدار ها: ععععززززییییززززممممم. پیشدستی گرفت روبرویم. خوب اولش میخواستم این کار را بکنم. ولی زیر نظر بودم. آخی.
چه عزیزم خوبی هم گفت. اگه سعاد زن هاشم بود میگفت این زنهای فارس اینطوری شوهرها را نگه میدارند( ببینید با شما دوستم نگفتم عجم..بابا من باشما دوستم شما با من آشتی...بذر محبت را هم که در دلم کاشتی دیگه شما)
آره جون خودت سعاد. مرد را عزیزم نگه نمیدارد ...معده و آنجا.
و قلب هم.
کمی.
البته چرا باید اصولا مرد را زن تلاش کند و نگه دارد. خوب خودش بماند دیگر.
بههرحال یک سیب..یک میوهی سیاه شبیه آلو که آلو نبود و یک پرتقال سبز و یک چیزی که گفتند میوهی استوائی است و توی پلاستیک برایشان میآورند از خارج، خوردم. فکر کنم بعدا در موردم بگوید ندیده.
خوب واقعا هم ندیده بودم.
خوشمزه نبود. بیشتر جدید بود. آلووئهرا نه. به قول جناب خانه آلووعهرا نه..وایسا یادم بیاد. میکادو؟ نه. میکادو لغت من در کودکی بود. یعنی مداد و خودکار.
چه چیزها میگفتم هم. طفلی پدرم نوشته میکادو: قلم الرصاص و قلم الحبر...انگار حالا آیهی قرآن بوده.
یک بچهای لب کج کرده گفته میکادو..هی هی.
بعد شده وبلاگنویس.
شده زود گول بخور.
شده باورکننده
شده دچار شکست عاطفی روحی روانی جسمی ...خیلی اصلا...
خودِ ت شهرکردی است. زنش اصفهانی.
خودش اهل دل است. به نظرم هر کس کباب دوست دارد مثل من و نی میزند مثل خودش اهل دل است. باغچه دوست دارد..زنش خوب است. خیلی تمیز. ت خیلی کباب دوست دارد. یکبار بیستا فاخته خورد و پشت پرده گوزید...قصه دارد. مل پریسال هست داستان. تگرگ زد. باغچه را نابود کرد. ت زد به سرش. بیستا فاخته داشت همه را با هم سر برید و عین یهودیها با پر کباب کرد و خورد..من خوابیدم بودم این ور پرده داشت دست میشست که صدایی شنیدم.
الان داشتم به ظاهر موجه و سنگینش نگاه میکردم. فکرش را نمیکند که من آن صدای نعره مانند را شنیده باشم. حتی. روبروی حوض بود.
پدرم یک داستان دارد اسمش خانوم چرا گوزیدی...قدیمی.
بعدنها تعریفش میکنم.
و سن مادرم را دارد . لبهایش را غنچیده.
پفیده.
گفتم فکر کنم رد کاکایو روی لب پایینتون مونده خانمِ ت. گفت ای وای نه..خط لبی که کشیده وا رفته...خط لب دائمی. همین سوزنها که رنگ دارد و اطراف لب تزریق میکنند. این منفجر شده ..یعنی سر خورده کجکی روی چانهاش.
یک وری.
واقعا نفهمیدم چه اتفاقی افتاده اما یک خط دائمی تیره روی چانهاش هست.
دلم نمیخواست باعث خجالت شوم..گفتم آب میخواهم. خیلی مطیعانه گفت چشم.
زنش ساپورت پایش بود.
همسن مادرم بود ها.
بله ساپورت پلنگی و پیراهن مردانهی جین استون. زیر چادر البته. من را که خیلی دوست داشت. ظاهرا.
از ت بگویم که صحبت از ت خوشتر است.
از سال پرسید بیماری خانمت روحی بود یا جسمی؟ سال سرفه کرد.
من خواستم بگویم روحی/ جسمی( چقدر این خطهای کج که اسمشان فلاش است؟ باحالند) اما نگفتم.
سال گفت داخلی.
سال گفت خانمم روحش خیلی قشنگ است. حتی یک ذره بیماری ندارد.
مرد گفت انشاءالله.
رفتیم توی باغچه.
مادرِ ت هنوز زنده است. فکر کن! بعدی بیبی من بیست و شصت سال است مرده.
ما آدمهای زود بمیری هستیم.
من خیلی در خدمتتان خواهم بود.
مگر اینکه دلم زنده شود به عشقو.
ولش کن بگذار این اشتباه تایپی بماند توی متن. بله. عشقو.
القصه که ت به من گفت به تو بذر گل میدهم..گفت یا از اصفهان یا از اهواز یا از شهرکرد بذر بخرم.
گفتم رو چِشَوم..گفتم من هم یکی میشناسم توی خیابان پهلوی...میشناخت.
گفت زنش شهرکردی است.
گفتم چه خوب..اما خیلی هم خوب نبود. در واقع اصلا خوب نبود. خوب که چی.
بعد گفت لادن میدهد به من و مینا و کوکب که عشق سال است و نخودی و کلی چیز. زنش سفید بود. اما من از او قشنگترم. باور کن.
در حین رد شدن متوجه گشتم یخچال فریزرشان هر دو بوش است.
خیلی دوست دارم.
سال گفت نه.
گفتم تو مهندسی باید برای من مارک بوش بخری.گف من گوز هم نیستم.
دپرس شدم.
گفتم چرا هستی.
با من قهر کرد.
من برای آشتی دستش را نوازش کردم و سپس برش بوسه زدم.
گفت من را بخشیده. در ماشین یا حسین آنکه دل از مهر تو نبرید منم از فخری را شنیدیم که من دوست دارم.
فردا برویم بذربخریم.
از عباسی برایتان میگویم بعدا و باغچه.
تا اینجا را بخوانید و در فراز کنید.
نمیدانم چرا نانا گرفته روی مبل خوابیده.
چند بار پتویش را کشیدم رویش اما انداخته کنار. زده کنار به عبارت صحیحتر. میدانم فردا برایم اتفاقهای خوبی نخواهد افتاد. خوب چون خسته بودم و باید میخوابیدم و نخوابیدم.
اتاقم قشنگ و خوب و مرتب شد.
کلی خاک داشت، خس داشت، خاشاک..جارو زدم..گردگیری..چیدم..
هال را..خاک داشت..خاکش را گرفتم..جارو کردم..کاههای گندم که گیر کرده بود بین پرزهای موکت را کشیدم بیرون..مانتو شلوار مقنعهی نانا را اوتو زدم.
سال پیراهنش را آورد.
اوتو زدم.
سال تیشرتش را آورد.
اوتو زدم.
سال شلوار یخیرنگش را آورد.
اوتو زدم.
سال گفت خسته شدی؟
سر تکان دادم: نه.
من خودم رفته بودم دنبال لباسهای نانا. سال خودش لباسهایش را آورد. گفت دکمهی شلوارش کنده شده ببرمش پیش شریفه درستش کند.
محکم گفتم باشه.
- ناراحت شدی؟
- نه.
ظرفهای قلیه را شستم.
گوجه خرد کردم برای املت شام.
لباسهای شسته شده را تا زدم بردم توی کشوها.
- خسته شدی؟
- نه.
برنامه ریختم. کابینتها را عوض میکنم. پنجره میخواهم چه کار؟ کو هوای خوب؟ فقط مارمولک. میبندمش. کابینت میگذارم. ارغوانی سفید.
آره؟
نارنجی؟
نه.نه.
پس چی؟
کابینت.
آها.
برای بن مربع بریدم.چهارتا بنفش. یک زرد بزرگ.
- ماما بنفش به زرد میآید؟
- بله
- ماما تا بیست سالگی ازدواج میکنم؟
-بلند شو برو...غرزنان دور میشود..نانا کتابش را میآورد.
- ماما جلدش میکنی؟
جلدش میکنم.
- شهرزاد املت میپزی؟
- نه.
با تعجب میپرسد: چرا خوب؟
چرا یک امر بدیهی و یک وظیفه را...
- خستهام.
- گفتی نیستی که.
- نبودم. حالا شدم.
میرود املت درست کند.
- ماما موهام رو شونه میکنی؟
- نه.
- چرا؟
با تعجب نگاهم میکند. در حقش اجحاف یا کوتاهی شده یعنی. روی تخت دراز میکشم.
دستها زیر سر. شام میخورند. مادرم زنگ میزند.
- شهرزاد ؟
- بله...
-برادرهام دوستم ندارن دختر...داییات گوشی رو برنمیداره...
- گور باباشون...تو بچههات رو داری...من هر روز بت زنگ میزنم..
- آخه ملا گفته باید صلهی رحم جا بیاریم.
- گور بابای ملا و صلهی رحمی که قراره وصلت کنه به آدمایی که نمیخوانت...
میخندد.
- شهرزاد زنگ زدم به خالهات حالت رو پرسید چقدر...
- قرار بود بمیره..
- نه شهرزاد نگو
- جدی مگه سرطان گلو نداشت؟
- نه شهرزاد بدبخت کوره نگو..
- بله کوره و در سی سالگی رحمش رو دراوردن و ازدواج نکرده و خیلی چیزا ...و خواهرته..زنگ میزنی دلت سبک میشه ..نه؟
- آره...شهرزاد تو هم حالت میگیره؟
مادرم افسرده شده باز هم.
من پارهام از افسردگی مادرجان فقط کسی نیست لوسم کند زینبابت..باور کن از تو خیلی خیلی ...باور نکن.
نمیکنی تو.
مادرم هیچ وقت مادرم نبود. همیشه بچهام بود.
- آره...
- خیلی گرفته حالم.....تو خونمونه..این غم و غصهها..
- ها تو ک.ونمونه..
میخندد.
- شهرزاد من ازت راضیام..خدا به زندگیات برکت و..
- خو باشه..از همی چیزا بده...کیک و شیرینی کش نرو از آشپزخونه...تخمه تو جیبت قایم نکن...لباسای قشنگ بپوش..مو رنگ کن...خرحمالی برای دیوثا نکن...پفیوزا رو دور خودت جمع نکن
میخندد.
- شهرزاد خواب دیدم از سربالایی نمیتونم برم بالا...
میشنوم چی میگوید.
خوابهایی که تعقیبش میکنند.
وقتی تو یکی از آدمهای یک آدم باشی و او وانمود کند تو همه ی آدمهایش هستی..اتفاقی میافتد در اینجا که اسمش حماقت...خر شدن و باختن است.
بعد چیزهای دیگر هم هست.
نوشتن حرفهایی و تببین ظلمهایی که در حقت شده برای کسی که خودش بهتر از تو، خیلی بهتر از تو میداند با تو چه کرده.
این اسمش حماقت اعظم یا علیاحضرت حمقاء هست.
یکی دو شب پیش فیلمِ lilya 4-ever- رو دیدم. دیدمش و یاد رقصنده در تاریکی فونتریه افتادم.
بهتره در مورد این فیلم خودتون بخونید.
زیاد در موردش سرچ نکردم.
اولین یا دومین گزینهی ارائه شده توسط گوگل رو خوندم و به نظرم مطلب خوبی رسید.
یک جایی داره این فیلم که دختر پس از کتک خوردن و ابزار جنسی دیگران قرار گرفتن فقط یه چیز داره بگه: مامان..
خیلی وقتا تو سختیا کسی رو میخوایم که دوس داریم و حمایتگر ما محسوب میشه. ترکمون کرده. رهامون کرده. از مسئولیتش در قبال ما تخلی کرده و خودش مسبب دردها و رنجهای ماست.
با اینوجود وقتی به بنبست میرسیم صداش میکنیم..انگار گله بکنیم: مامان..فلانی...شوهر..دوست..معشوق..بابا...هر کسی که دوس داریم و در حقمون بدی کردی: چرا؟ چون یه جای وجودمون علیرغم میلمون هنوز متعلق به اونه.
این صحنه از چشمام رد شد...توی مغزم نشست. اعصابم رو خراشید.
موندگار شد.
فیلم صحنهی شیرین نداره.. یک جا لیلیا در بازگشتی ذهنی به آدمی که فریبش داد میگه: اونجا زمستون سبزی نداره..نمیام..من احمق نیستم...
حسرتها..و حرفهایی که زده نمیشه و بهتر بود میشد..مسیرهایی که اگر طی میشد نتیجه این نبود...و بایدهایی که به وقوع نمیپیونده...
باید اون کار را میکرد...
باید..
ّبهتر بود ...
..باید، بهتر بود، اما، اگر...چیزهایی که مثل سبزیجات آن یارو تو زمستان سبز نمیشه...
واقعیت لیلیاست که پرت میشه..
یه کتاب میخونم. یادم نیست اون روز چرا برداشتمش.
به نظرم بامزه اومده بود. طرح رو جلدشم امیدوارنه صمیمیت میریخت. تا حالا بد نبوده. فقط من از تعریف زنها از بازوهای مردا خوشم نمیاد. از اون طور وارفتنا برای بازو و ...عشق تو نگاه اول و ...
کلا حال نمیکنم با شرح زیر نظر گرفته شدن مردی بهخاطر فرم بدن یا بازوها و اندام و درازی پاهاش(چرا همیشه مینویسن پاهاش بلنده به عنوان تعریف از مردا؟)
خوب کتابی نیست که قراره مثلا حالت رو خوب کنه یا تحتتاثیر قرارت بده. اما کتابیه که به طرز سرگرمکنندهای پاش وقتت رو تلف میکنی. مثلا دمنوش قرمز میخورم تو لیوانی دوستناداشتنی و به" سرخوشیهای کوچک احمقانه" نگاه میکنم. از تریسی بروگان. با طرح برجسته و براق سنگها و کفشها.

و کاش اجازه داشتم در این دنیا دشمنی نکنم.