گرفتاروم به نیرنگ زمونه
ندیدوم دنگی چی دنگ زمونه
ای بونوم..
نیفتا کس منه چنگ زمونه
زمونه کرده چی نو بیقراروم
ز هشت از کار خوم حرفی نداروم
این رو داشتم میخوندم..آیات ضرب گرفته رو کابینت..میگه جووونم خانم فلانی دیبلالی برا خودت...
میخندم ازش کلو..
حیف که اکثر آدما بیادبن و من با ادب.
غلطامم نمیگیره فقط میخنده.
یه بشکنایی میزنه با انگشت بهعنوان ضرباهنگ ..خدا..انگار دوتا تیکه فلز به هم میزنی نه استخون.
مال روغن خش و عسله.
پَ مثل مایه.








خرجیاش هم بده
تو گردنش رو بوسیدن و بوییدن خوبه
وقتی دستش رو دور انگشتت میبنده خوبه..
وقتی بلندش میکنی آشپزی میکنی..
آه.
بچه.
نینی.
انشالا خدا به هر کی بخواد بده.
یا خدا به هر کی دلش بچه میخواد بده.
کارای فاطو خندهداره عین خودم. پدر شوهرش که مرد..یه شب قبل دیده بودمش..فرداش که برگشتم تو فاتحه داییام دیدمش..بش گفتم فاطو دیشب داشتیم غیبتش رو میکردیم..گف ووووی چیکار داریم ما؟ ما کشتیمش مگه..عجلش فرا رسید..گفتم اجل ..نمیخواد بگوزی حالا..مردیم از خنده گوشه حیاط خونه داییم..
شبش داش برام تعریف میکرد که مادر شوهرش که مادر همین نفربر میشه زنبرادرم اینا رو از خونه بیرون کرده..خودش و شوهرش..میگف تا از خونه زدم بیرون زنه و دخترای جندهاش کِل زدن..اینم برگشته بشون گفته ها ..ستونَم حنا ببندین از خوشحالی..
همهاش میزدمش که چطور به ذهنت رسید...گف والا خیه نمیدونی چیکارم کردن..نمیدونم؟ مادر نفربر و دختراش رو نشناسم که دیگه باید اسمم رو بذارم پریا.
ر به من نگاه کرد که خیلی دور نشسته بودم و لبخندی زدم بش که یعنی بات قهر نیستم فقط خستهام..احتمالا احساس گناه کرد بم گف برات کتاب میفرستم؟ سال اومد تو گوشم گف چرا ر رو تحویل نمیگیرم؟
برای اینکه رضایت خاطر ر جلب بشه و سال بلند شدم تا سر میز ر رفتم. ر گف این رو ببین. کتاب قصص قرآن..گف کتابیه بسیار مهم جدیدا چاپ شده بازم..معروفی بسیار سفارشش کرده. یادم نیومد معروفی کی بود. بعد دقت کردم یادم افتاد عباس خودمونه.
کتاب رو ورق زدم..کبفم و کتاب بن رو زمین افتاد. حوصله نداشتم برشون دارم. اگه سال گیر نمیداد خودمم رو زمین مینشستم بس که خسته بودم..کتاب رو به ر پس دادم و دیدم دختر جوشو همون رو گرفته دستش و داره میره.
خسته
بودم و نشسته بودم روی چارپایهی چوبی بلند همیشگی..یه شال مشکی سرم بود که زیرش
عین شال هنرپیشهها و اینا سکه و مهره داره..روش لکههای طلایی هم بود..طلایی
مات..چن سال پیش از شهرکرد خریدمش..هنو زنه یادمه فروشندههه..یه جورایی بنداز و
بنداخلاق بود..بود؟ حتی آدمایی که اومده بودن ازش خرید کنن رو هم یادمه...چی میگفتن..سال
هم بیرون بود..
هر وخ این رو سرم میکردم قدیما، غصهام
میشد چون اون روزا غمگین بودم و قلبم زخمی..حالا هم غمگینم و زخمی اما سرم میکنمش
و به تخمم نیس که وقتی اون موقع چی شده بود هم سرم کرده بودمش..به درک.
هی من بشینم ببینم که وای وقتی فلانی
گوزید من داشتم چی سرم میکردم یا چه گوشوارهای گوشم بود یا چه لاکی به ناخونم
بود یا..هی از وسایل و مکانا بترسم..که یعنی هنوز اون خاطرههای بد ترسناک اون همه
روم تسلط داشته باشن؟
به درک ..
من خسته بودم..چرا؟
نمیدونم..فقط ملال عجیبی سراغم اومده
بود..یه جور کسالت..
شاید چون یه دختر جوشو خیلی داش بلند
حرف میزد..در مورد تنهایی پر از هیاهو و درمان شوپنهاور..هر چی سعی کردم بفهمم چی
میگه نفهمیدم..داش میباف و سال همه حواسش بش بود...مسئله حسادت نبود چون دختره انگشت
کوچیکهی منم نبود ..اگه خوشکل اینا بود مشکلی نداشتم برای
حسودی کردن اما جدیدنا کم حسودی میکنم کلا...این بده.
آدم باید ...نمیدونم چطوریاس که به
یه مرحلهای از حال بد که رسیدی دیگه حسودیت هم نمیشه به چیزی...حتی میبینی رقبا
رو دوس داری گاهی.
خدا میدونه چرا.
احتمالا.
اگه باشه.
واقعا دختره خیلی داش حرف میزد..سال
نشسته بود که برای بن کتاب برداره...همه حواسش اون ور بود.
غمگین شدم زا این جهت که مردم به
حرفای اینطور آدما گوش میدن و دقت میکنن. باید دختره رو از جوشاش بلند کرد پرت کرد بیرون و بش گف برو گَهَات
را بخور.
همینطور ادبی و کتابی.
صداش بلند شد و گفت:
من آدم ضعیف دیدم..آدم ناامید..اما
نباید تسلیم شد.
ماکسیم گورکی هم فکر نمیکنم اونقدر
در پی مبارزه بوده باشه.
نه ربطی به سن نداره. من هم سن اون
بودم..بیشتر نگاه میکردم.
ر پیشش بود. سال هم نشسته بود و پیشش
بود در واقع..یه مو زرد دماغ عملی هم بود با همین جوشیه..کتاب همسر ایدهآل و چه
ضغلی برای شما مناسب است رو برداشته بود..جوشیه بش میگف روم نمیشه حساب کنم بابا..
احساس میکرد نباید همچین کتابایی تو
بساطش باشه.
اینا خستهام میکرد..به من ربطی
نداشت ها..اما دور نشستم و زنی اومد من رو نگاه کرد.نگام کرد و بعد برگشت نگام
کرد..پرسید خانوم رمان میخونی؟ سرم رو اوردم پایین یعنی که بله...گفت از اینا
خوندی؟
موضوع فخرفروشی نیس ولی واقعا نخونده
بودم. خیلی مهربون یعنی اینکه تقصیر شما نیس اگه من نخوندم یا من رو بخشید که به
سلیقهی شما کتاب نخوندم یا ..نمیدونم چرا اما خیلی مهربون و با محبت سر تکون
دادم یعنی که نه.گفت حتی مستانه؟..گفتم بله متاسفانه.
چرا اون مرد قدکوتاه نکبت فروشنده
شده؟ چرا؟هنوز از خودم میپرسم
چرا؟
فقط بوی دهن گندش نیس. به درد این میخوره
که چایی بده تو دفتر به معلما..زنگ رو بزنه اما نباید نظر بده در مورد
کتابا..نباید. باید پول کمک به جبهه رو بگیره از بچهها یا ببرتشون خونه وقتی
حالشون بد میشه با دوچرخهاش و ...اما نباید بشینه و سخنرانی کنه ..این فکر منه و آزادم بکنمش.
زن کتاب رو بغل کرده بود و اخم کرده
بود که اخمش بیانگر شدت تعمق تفکرش در باب انتخاب کتاب بود...از کوتولهی دهن
خوشبو پرسید پیشنهاد میدید کدوم رو ببرم.
- این..
زن نگاه کرد به کتاب و گفت: نه این
گریهداره..وقتی خوندمش حالم بد شد بعدش..فکرم درگیرش بود.
سعی نکردم غمآفرین زن رو نگاه کنم کدومه.
تا این حد به پوچی رسیدم تو زندگی.
مرد دستاش رو برد بالا. تا سرشونه.
این ادا رو میدونید در کی دیدم..زنها
و دخترایی که میخوان بگن فعال و پرانرژی و اکتیو و انرژیمثبتدار و اینان. که
چنتهاشون از نور امید الهی و ریزش باران رحمت ایزد..ایزدی شبیه به عیسی، پره.
نگاهشون ملامتداره اما ناشی از دلسوزی
برای طرفه ...ادیتن ..اما نه برای خودشون. برای اون طرف که داره جلوشون عذاب میکشه
و خودش مسبب دردشه.
این زنها رو دیدین؟ میان رو سر
معتادا وا میسن نصیحت میکنن که چرا خودتون رو بدبخت کردید..به فکر بچهها..زنتون
باشید..سلامتیاتون..بعد سرشون رو تکون میدن موقع حرف یه تکون ریز و میگن به خدا
این لحظهای که گذش برنمیگرده دیگه ها...ببین تو آدم یه لحظه پیشی؟..همین لحظهی
گذشته یه چاقو بگیر بکنش تو قلب کسی..میتونی برش گردونی و زندهاش کنی...اون آدمه
شمایید..
معتادا تو دلشون دارن میگن..عینی...عینی..یه
نخودی...جون آقات یه نخودی..ولک درد دارم مادرقحبه..یه نخودی مگه چقده بیمروت..ناموس
نداری؟
به همین زنه.
از اون نگاها بود..به زن گف خوب چرای
فکرت باید اونقدر ضعیف باشه که یه کتاب بریزتش به هم.
مرد نمیدونست زن داره این رو میگه
که نشون بده حساس احساساتی لطیف و نرمدل و در کل دوستداشتنی و خوبه.
شاید هم میدونست یعنی حس کرده بود
اما ترجیح میداد به رسالت بشردوستانهی خودش پایبند باشه..و زن رو در دلش تحسین
میکرد یا ممکن بود فکر کنه متاسفانه زنها نظام فکری سست و مضمحلی دارن..خیلی
راحت تحتتاثیر قرار میگیرن و ستونهاش با یه کتاب گریهدار فرو میریزه..زنها
نباید کتاب بخونن..یا باید...شایدم هم فکر میکرد بخونن بابا..به تخمم..پولشو بده
بره..
زن گفت: آخه شما نمیدونی ..نمیدونی
وقتی میخونی چقدر میری داخلش...وقتی میری داخلش میری توش...خیلی میری توش..
من جای مرد یاد ... رم افتادم و بلند
شدم قدمی زده باشم.
بیبیم یه قصه میگف. یه مرغی طلا تخم میذاشته مرده پیداش میکنه و میاردش خونه و به زنش میگه این مرغه..یه وقت بش نگی تخم طلا بذار ها. مرده که میره زنه میگه و مرغه تخم طلا میذاره و زنه مرغه رو میکشه که به خیالا خودش تخمای بیشتر از توی شکمش دربیاره.
سال بن که پنبهاس رو میذاره تو دل آتیش و بش میگه نسوز.
عجیبه برام کارای این مرد. مرد باهوشیه کافیه به شکل اعدا نگاه کنه که مغزش فرمول بسازه باشون. یه چیزایی رو اما...فقط تعجب میکنم.
خلاصه که باید باشم ببینم بن به چی مشغوله و حتی نانا.
بعدشم دلشون میخواد بام حرف بزنن و چیز ببینن.
گاهی هفتهای دو سه شب کنارشون میخوابم و خیلی حرف میزنن. بن صبحش میگه خیلی خوش گذش..تو همه حرف آدما رو میشنوی..همه رو.
راستش خیلی هم حرف میزنن اما من یواشکی تو تاریکی چرت میزنم..گاهی هم واقعا گوش میدم..بشون میگم لیسم نزنن اینقدر مگه بچه گربهان؟ لیسم میزنن و میخندن..
باید برنامهی خوابم حداقل تعدیل بشه.
حالا هم بن اومده داره غش میکنه برای بوی دمی گوجه..عاشقشه...براش داره سجده میکنه...میخندم و بش میگم جلوی بابات اینکار رو نکن..حوصله ندارم گیر بده بت که برای غیر از خدا سجده کردی..
میگه باشه و همونطوری با کلهی سجده کرده میره طرف اجاق گاز..دمی گوجه با برنج ایرانی و نرم و شفته عشقه بنه..
این روزا هی خوابم میبینم مخلوط کن و غذاسازم خراب شدن..وقتی بیدار میشم با نگرانی نگاشون میکنم. خراب نشین خو؟ نه که زودپزه خراب شد..باش دوس بودم...عین خودم چاق بود..وقتی توش میپخت غذا برا خودش آواز میخوند...شلوغ نمیکرد....اون روز داشتم به یه بچه عنکوبت میگفتم بایدب شورم ماهیتابه رو متاسفم ممکنه بمیری..اما ماهیتابهی من جای مناسبی برای گردش روزانهات نبود..نانا گف با کی هستی؟ گفتم هیشکی..
الانم سر درد دارم..و کاش نداشتم.
خوندیش عزیزم؟
دستت درد نکنه.
در مورد تو بود آره.
وبگذر و آمارگیر هم ندارم که نبینمتون هی میاید.
خانه خانهی توست.
اصلا بعدا غیبت میکنم.
مثل رت باتلر و اسکارت.
دو طرف دامنم رو بگیرم و با ظرفا و چاقوها و سرویس قابلمه اینام برقصم.
البته سال گف سرویس قابلمه نداره حالا. باشه.
رویی خوب بودن اما از وقتی نمیسابم مثل قبل تیره شدن و دوس ندارم دیگه. تازه پرتشونم کردم سمت سال و کج و معوج شدن.همیشه وقتی پرتشون میکنم حواسم هس نخوره بش اما ...
خودش اما سنگدله.
باز یاد التماس اون شب افتادم.
حالم گرف یه هو.
این مواد إمگَشّت هس. میدونید این تابه کرهاییا هس که گوده و با حرارت بالا توش چیزی میز میپزن و وسطش آتشفشان میشه ( همیشه به آتشفشان میگفتم نشان..آتشنشان..سوم دبیرستان که بودم به موبایل میگفتم موباین...الان رفتم از خنده ها...ولک موباین چیه..نوشته بودم تو دفترم هم: آرزو میگه دوست پسرش موباین داره. ندیده. والا تو ندیده بودی شهرزاد جان. مادر) خلاصه اینا یکیاش رو دارم..اینا خوبه ها اما فکر میکنم برای غذاهایی مشابه غذاهای اونا خوب باشه یک جور رشتهبری خاصی دارن تو مواد و غذاشون.
من مایه رو تو این پختم اما توصیهام اینه که ماهیتابه رو پهن و گود بگیرد. قابلمهای نباشه. قابلمهایها برای اطعمهای میباشه که میخوای حمام روغن بدیشون یا یهجوری با آب بپزی که آبش بخار شد تفتش بدی.
خودم البته هزارتا چیز کم داره آشپزخونه..از جمله سرویس بشقاب اینا..فکر کنم دیگه مدل بشقابام رو حفظ کردید:)..این دور آبیا. سال خریدشون از مالکی..خودش میره ظرف مرف میخره.
الان ذوق دارم خودمب رم انتخاب اما فکر کنم غش کنم بس که نرفتم اینجور جاها و یکهو با یک عالمه چاقوی تیغه سرامیکی چین چینی و تخته چوبی و بشقابای سفید یا دور رویایی( به قول زن هاشم) موجه شم.
چقدر وراجم.
آره من این مایه رو اونجاش رو میدوسم که آب میندازه..این شیرهی تمر هندی میاد بالا و جا میافته.
آنطور که مشاهده میکنید:

هزار بار کاشتم و نشد امید است یکبار بشود.

میخوام ادویه و فلفل رو کم کنم که معدهام به این روز نیفته که الان افتاده و ..بذارید حالا عکس عصرونه رو بذارم.