فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

گرفتاروم به نیرنگ زمونه

ندیدوم دنگی چی دنگ زمونه
ای بونوم..
نیفتا کس منه چنگ زمونه
زمونه کرده چی نو بیقراروم

ز هشت از کار خوم حرفی نداروم


این رو داشتم می‌خوندم..آیات ضرب گرفته رو کابینت..می‌گه جووونم خانم فلانی دی‌بلالی برا خودت...
می‌خندم ازش کلو..
حیف که اکثر آدما بی‌ادبن و من با ادب.
غلطامم نمی‌گیره فقط می‌خنده.
یه بشکنایی می‌زنه با انگشت به‌عنوان ضرباهنگ ..خدا..انگار دوتا تیکه فلز به هم می‌زنی نه استخون.
مال روغن خش و عسله.
پَ مثل مایه.

عمو خارجی!
شیطون شده ها.
براش نوشته بودم که عمو ما تابستونمون خیلی گرمه اون‌قد که گلامون می‌سوزه.
خصوصی جواب داده عین خودتون!

عمو خو تو خارجی هستی...پَ چته.

ئه!
بالاخره یه زن خارجی تو ایسنتا برام لایک کرد.
خذا رَ شورگ.
اشک جمع شد تو چشام.

آدم دلش می‌خواد زبونش رو بذاره زیر اون پنیر زرد سفید مذاب و ....یام یام‌ش کنه.

خواهرام بام قهرن
خو نیاین این‌جا...چی‌کارتون کنم.
دوستتون دارم عاما عاذیت می‌کنی جاوون.

بعضی وقتا از شدت کشف این‌که زی‌ندَگانی چقدر چیزای قشنگ داره در کنار چیزای بدش و با وجود این‌که متهم می‌شم شاید هم متهم نه، واقعا همین‌طور باشه که الکی‌خوش و پوست‌کلفتم از خوش‌حالی در پوست کرگدنی خودم نمی‌گنجم. که اصلا با همون پوست بال درمیارم پرواز می‌کنم.

راستش دلم می‌خواست دپرس شم و احساس قدرناشناسی کنم از جانب سال و بچه‌هاش. اما اعتقاداتم به من یادآوری کرد که تخم چپ  اسب حرزت ابوالفرز که خوششون نیومد یا نخوردن..مگه آشپز باباشونم؟
مهم اینه که بم خوش گذش موقع پختش و به نظر خودم یه چیزی بود تو مایه‌های اوری‌گانو.
جدیدا خیلی بیعار شدم.
خوب می‌کنم.

تو دلم مونده غذایی بپزم و سال اول‌تر از همه بیاد سر سفره بشینه. دیر میاد..وقتی غذا سرد شده باشه..مهم نیس که بکشم..مهم اینه که بکشم و اون بره نماز..یا دستشویی یا شستن حیاط..یا آب دادن به باغچه..وقتی میاد تلویزیون رو روشن می‌کنه..پلنگ صورتی یا مورچه‌خوار می‌بینه..غذا سرد شده از دهن افتاده و من منتظر می‌مونم بگه خوبه...بگه عجب چیزی..بگه چطور پختیش..نه نگه اما کم...وقتایی که دعوا کردیم و بخواد چاچلوسی کنه..یا غذایی که دقیقا طبق خواست و سلیقه‌ی اون پخته شده.
بچه‌هاش هم عین خودش شدن.
امروز عصر..عصر نه سر شب آیات اومد..دید که برای  پختن املت به قول بن پیتزایی چقدر زحمت کشیدم..باریک بریدن که نگن گوجه ضخیمه..جدا جدا سرخ کردم و بعد روی هم چیدم و همه‎ی اینا بدون ماهی‌تابه‌ی نچسب..یه دونه داشتم در روش سوار نمی‌شه..احساس کردم ساق پاهام لرزید از خستگی...بن دستاش رو مشت می‌کرد و می‌گف اَه چیه میاد زیر دندونم و پیازا رو پرت می‌کرد سر سفره..نانا که کلا نخورد. براش تخم‌مرغ جدا سرخ کردم..سال دیر اومد..وقتی پنیرا روی تکه‌ی املت یخ بسته بود..بعد مورچه‌خوار رو دید و خوردن یه لقمه براش یه ساعت وقت برد...تلویزیون رو خاموش کردم..و بعد باز روشنش کردم.
اومدم تو اتاق خواب ..
آیات گفته بود می‌خوای حسابی خرش کنی..فکر می‌کنه پختن یه غذای این‌طوری باعث می‌شه سال خر شه..یا ..اصلا هیچ‌وقت به این فکر نکردم یه غذای خوب بپزم که سال فلان کار رو برام بکنه..چون تقریبا همیشه غذا بوده ..یا مثلا زن‌ها که می‌گن آره بش فلان می‌دی ازش می‌کشی...من نمی‌خوام چیزی ازش بکشم..مال کشیدن هم نیستم..احساس نیاز هم نمی‌کنم به کشیدن و کَندن و بریدن و تراشیدن و نمی‌دونم چی..
من دلم می‌خواد بیان پای سفره..بگن به به چه بویی...بگن چه خوشرنگ..بگن دستت درد نکنه مامان..آره می‌گن اما فقط وقتی غذاییه که خودشون می‌خوان..وقتی چیزی رو با ذوق و شوق درست می‌کنم آخرش حس می‌کنم تموم اون ذوق و شوق عین همون پنیر پیتزا رو غذام ماسیده و سرد شده.
خیلی مسخره‌اس اگه بنویسم الان دلم می‌خواد گریه کنم.

احیانا القلیل هوی الذی یعطیک اکثر.

طِلا طِلا گل گلبند طِلا

طِلا...چیزی که زن‌های عرب به‌اش عشگ می‌ورزن. از جمله من. سلیقه‌ها متنوعه. امروزی، مدرن و سَبُک و سبک و سلیقه‌ی اروپایی ..سنگین و چشم جاری درآر و گُتره‌ای..تا ..طلا واقعی باشه یا بدلی برای دس و گوش و سینه‌ی زن ساخته شده..هر کی پولش بیشتر طلاش هم بیشتر یا هر کی طلاش بیشتر پولش هم بیشتر..نمی‌دونم..فقط می‌دونم خودم هم اون موقع که واقعی‌اش رو نداشتم از اینا برمی‌داشتم شش‌تاش رو و در جواب جاری‌هام که می‌پرسیدن مبارکه چند؟
با دس و انگشت پنج رو نشون می‌دادم.
حالا معلوم نبود پنج هزار یا پونصد تومن یا مثلا پنج میلیون..
دیگه حدس و گمان با خودشون..نمی‌گفتم هم بدلیه..جرینگ جرینگ می‌کردن بغل گوشم و موقع ظرف شستن و همین کافی بود.

چاووشی هم گفته النگوی طلا می‌گیرم برات یا یک همچین جریانی.

پولدار بود حجیه...کلی از اینا تو شله‌ی زیرپاش قایم کرده بود..حق داش بگه عکسش رو توی تلفزون نذارم نیان این‌جا قایم بشن..می‌اومدن می‌زدن به سرمایه‌اش ..:)

راه افتادیم و سال گفت اومدی عکس بگیری؟
گفتم فکر کن اومدم عکس بگیرم..عیبش چیه؟ چه کار خلاف شرع قانون و عرفی دارم انجام می‌دم که این‌قدر ناراحتت کرده؟..
- تقصیر منه که اوردمت.
رد شدم و چشم‌های زن رو دیدم که اون‌قدر قشنگ بود و اون‌قدر سرمه قشنگ نشسته بود توشون که ایستادم. حنا می‌فروخت ..فکر کردم فارسم..گفت رنگ می‌کنه..رو بدن..بازوهاش رو نشون داد..دستاش رو نشون داد و ناخوناش..دستاش کار کرده بود..رنگ حنا شبیه نگین انگشترش بود...زن کناریش گفت..حتی انگشتر فیروزه دستت نیس خواهر..خندیدند هر دو..
گفتم عکس بگیرم از حنات؟ گف قربونت فقط صورتم نیفته تو عکس..دلم می‌خواس بیفته. حداقل چشماش. اما بش گفتم نمی‌افته و ننداختم.
از جنساش عکس گرفتم..ازش حنا خریدم..یه کرم زرد خوشبو پرسیدم برای چیه؟
گفت : آ..گردنش رو نشون داد..آ..زیر گوشاش..آ..سینه‌اش رو نشون داد..خندید..چشماش دو خط باریک مهربون شده..
سال دور ایستاده بود و اخمو حکیمانه با ریشش تفکر می‌کرد.
به عربی به زن گفتم بخور هم بده..یه بسته داد..گف عینی صورتم نمی‌افته خو؟ زشته..گفتم نه..عکس رو نشون دادم...خندید: یومماااااا نگای دسام کن..
بغل دستی‌اش بش گفت دستات قشنگه..خودش بم گف نقاشی کن با حنا..
گفتم باشه.

زن گفت این رو ببر

سیاه برای زن‌های غمگینه
تو که می‌خندی خاله ...

از میان پارچه‌های براق و پولک‌دار گذشتم..هیچ‌وقت از اینا نخریدم. چی می‌شه باش دوخت؟ گرم می‌شه..شاید بشه مجلسی دوخت..از این اندامی چسبونا...این رو به خودم گفتم اما فقط رد می‌شم و گوشه‌ی پارچه‌های آویزون می‌خوره به صورتم و سرم.دست می‌زنم به جنس‌شون...عکس می‌گیرم.
سال از وقتی اومدیم تو این بازار ..بازار عربا اخم کرده. بد عنق و غرغرو و بداخلاقه...می‌پرسم چته؟ دستش رو می‌گیرم. ..چیزی نمی‌گه..می‌رم روبروی یکی از زن‌ها می‌شینم.
می‌گه برای چی نشستی؟ می‌گم چون خودش نشسته..اووووفی می‌گه و دور می‌شه.یه پارچه سیاه برمی‌دارم..جنسش خنکه. می‌پرسم آب نمی‌ره. فکر می‌کنه فارسم..می‌گه نه عزیزم..نه خاله آب نمی‌ره..از عاراگ میارن..باش عربی حرف می‌زنم..می‌گه این رنگش قشنگه..برات خوبه..این رو ببر...سیاه برا چیته...سیاه مال زنای پیر...سیاه مال زنای بزرگ..زنای غمگین..تو خو می‌خندی خاله..
برمی‌گردم به سال نگاه می‌کنم تو خودشه و اخمش سرجاشه..با ریشش ور می‌ره .. و بش می‌گم عکس بگیرم ؟
می‌خنده:
ووووویییی می‌خوای بذاری‌مون تو تلویزیون؟ همه می‌گن نگا زنای عرب کار می‌کنن اُ زحمت می‌کشن...می‌گم نه برای خودمه...می‌گه پیدام نکنن بیان قایم شن این‌جا؟!
اینا رو با لهجه‌ی عربی خاص مرکز استانش می‌گه..
انگشتر فیروزه چیزیه که اکثر زن‌های عرب دوس دارن انگشت کنن.
اگه پول خرید اصل‌شو نداشته باشن بدلی‌شو می‌خرن به قول خودشون رُدگُل.
یه سینی‌اش رو می‌گیره طرفم می‌گه این با پارچه‌ات جوره..چنتاش رو دستم می‌کنم اندازه نیس..یه بزرگ‌شو برمی‌داره که حلقه‌اش اندازمه..می‌گه أههااااااا نگا کن این انگشتت رف..به سال نگاه می‌کنم..انگشتر رو درمیارم می‌دم بش.
پارچه رو برمی‌دارم بش می‌گم نشون شوهرم می‌دم ..میام..سال رو صدا می‌زنم می‌گم قشنگه؟
می‌گه برا چی می‌شینی؟ چرا به همه می‌گی خاله و حجیه و عمو...می‌گم پس چی بگم؟مسیو؟ وسط آدمایی‌ام که باید صداشون کنم خاله و حجیه و عمو..می‌گه مسخره کردی ...
می‌گم پارچه قشنگه؟ می‌گه چن؟ می‌گم بیس و پنج...می‌گه ندارم..می‌گم خوب باشه..برمی‌گردم و می‌گه خو بیا..یه پنجاهی داده..می‌گیرمش و پول زن رو می‌دم..بقیه رو برمی‌گردونه و از دستاش عکس می‌گیرم.
پول‌دارَم بود حجیه.


قبلا کویت چهار، جمعه‌ها عصر فیلم هندی می‌ذاش...اگه بابام خونه نبود...اگه فاطو دخترداییم خونه‌امون بود و مامانم به هوای بودنش می‌ذاش ببینیم...دزدکی می‌دیدیم..فیلم مار رو نشون دادن..کارم این بود شب و روز تمرین رقص مار کنم....من و فاطو...فاطو عین هندیا بود..همه می‌گن از خواهرام خیلی شبیه‌تره به من..خواهرام به خانواده‌ی پدرم بردن..من می‌گن به مادرم اینا...فاطو خیلی شبیه هندیا بود..چشماش درشت بود خیلی و موهاش بلند باریک و بلند بود..شب و روز می‌رقصیدیم..دایی‌ام اینا بر خلاف پدرم اینا تعصبی رو نرقصیدن دختراشون نداشتن..دایی‌ام می‌نشست و دختراش براش می‌رقصیدن و سیگار می‌کشید و می‌خندید که  فنانات..یعنی هنرمندن.. یه دامن قرمز کلوش داشتم..پیچ و تاب می‌خوردم روبروی یخچال سبز..به زیبا گفته بودم با خودکار برام نقش حنا بندازه رو بدنم...مادرم اگه می‌دیدم می‌کشتم..یه بار بابام دیدش گفت پاکش کن وگرنه با اسید پاکش می‌کنم.
تو ساواک بود اون موقع حاجی.
برادر سلیمه علی شبیه هندیا بود. خود سلیمه و مادرش و علی من رو می‌خواستن.برای علی بگیرن مثلا...علی خوب و مهربون بود...گنده بود و سبزه..چمشاش هم قشنگ بود..اما پنجم رو تموم نکرده بود حتی...روزایی که فیلم هندی پخش می‌کردن فرداش علی با موهای سیاه براق پیداش می‌شد. سلیمه بش گفته بود شهرزاد رقص مار تمرین می‌کنه..یه بار سردم بود تو مدرسه گف بیا کاپشن علی رو بپوش..پوشیدم..بوی دود و مرد می‌داد..بوی لباس بابام وقتی می‌خواستم ببرم بشورم..حتی ممد وقتی از تعویض روغنی می‌اومد با موتور خونه‌امون بابام می‌گف برو لباسای پسر عموت رو بشور..خسته‌اس..
..یه ذره پوشیدمش و سلیمه سقلمه زد و گف حالا یعنی برادرم بغلت کرده..گفتم بیا برو بمیر..کاپشن رو دادم..
همه‌اش فکر می‌کنم اگر زن علی شده بودم که پنجم دبستان رو نداش حالا هنوز رقص مار رو مثل حالا فراموش نکرده بودم؟
دلم برای فاطو تنگ شده. بدی‌اش اینه که شوهرش برادره زن برادرمه..برادر به قول مادرم نفربر.شوهرش هیچ خوب نیس..از اوناس که با زن‌ها حرف نمی‌زنه..به زنش می‌گه با توام..می‌گمآ...اما اسمش رو نمیاره..آدم از اینش خوشش نمیاد وگرنه دختردایی‌ام بام خوبه..خواهرام می‌گن تو ساده‌ای و فکر می‌کنی فاطو همون دختر اون موقع‌هاس..والا نمی‌دونم شاید هم.به‌هرحال اما باهاش خیلی خوش می‌گذره به منم...کلا نیشمون بازه..اون‌قدر بازه که زیبا گف دوتاتون دلقکین خو.
شماره‌اش رو دارم. گاهی وسوسه می‌شم بش زنگ بزنم. سه‌تا بچه داره و می‌خواد چهارمیه رو بیاره. منم دلم بچه می‌خواد خیلی. حتی گفتن برای مرضیم خوبه اما سال اصلا نمی‌خواد..می‌گه سرخود رفتی بچه‌دار شدی رو من حساب نکن. انگار حالا حساب کرده باشم من..
بچه خیلی خوبه...کون تپلش...شیر خوردنش..بوش..بوی گردنش..گرچه بچه‌هام هیچ شبیه‌ام نمی‌شن اما مهم نیس..بچه بلند کردنش و چلوندش و تو کونش گاز گرفتن خوبه..
مریضیاش بده

خرجیاش هم بده

تو گردنش رو بوسیدن و بوییدن خوبه
وقتی دستش رو دور انگشتت می‌بنده خوبه..
وقتی بلندش می‌کنی آشپزی می‌کنی..
آه.
بچه.
نی‌نی.
انشالا خدا به هر کی‌ بخواد بده.
یا خدا به هر کی دلش بچه می‌خواد بده.
کارای فاطو خنده‌داره عین خودم. پدر شوهرش که مرد..یه شب قبل دیده بودمش..فرداش که برگشتم تو فاتحه دایی‌ام دیدمش..بش گفتم فاطو دیشب داشتیم غیبتش رو می‌کردیم..گف ووووی چیکار داریم ما؟ ما کشتیمش مگه..عجلش فرا رسید..گفتم اجل ..نمی‌خواد بگوزی حالا..مردیم از خنده گوشه حیاط خونه داییم..
شبش داش برام تعریف می‌کرد که مادر شوهرش که مادر همین نفربر می‌شه زن‌برادرم اینا رو از خونه بیرون کرده..خودش و شوهرش..می‌گف تا از خونه زدم بیرون زنه و دخترای جنده‌اش کِل زدن..اینم برگشته بشون گفته ها  ..ستونَم حنا ببندین از خوشحالی..
همه‌اش می‌زدمش که چطور به ذهنت رسید...گف والا خیه نمی‌دونی چی‌کارم کردن..نمی‌دونم؟ مادر نفربر و دختراش رو نشناسم که دیگه باید اسمم رو بذارم پریا.

به خدا شوهر بدبختم هزار و یه مرض داره..موهاش ریخته..کچلی سکه‌ای گرفته..کونش کوچیکه..قسط داره..وام داره...من می‎زنمش...و باش بدم..یعنی مردم فکر می‌کنن زن و مرد صبح تا شب شب تا صبح رو همن و اون وسط می‌رن می‌شاشن میان فقط؟
ما حتی گاهی یادمون می‌ره زن و شوهریم..بیشتر دوست و خواهر برادریم حتی..یعنی لذت واقعی رو زمانی می‌برم باهاش من که فیلمی ببینیم..موسیقی بشنویم..حرف بزنیم..تو ماشین دور بزنیم حتی..
هی دسش تو ریشش باشه من اداش رو دربیارم..با هم به ر بخندیدم..یا به باباش..یا به ف اینا..یا..هم رو می‌زنیم..هم رو تهدید می‌کنیم..با هم آشتی می‌کنیم و از هم معذرت می‌خوایم..من می‌پزم و اون می‌خوره و تعریف می‌کنه و گاهی نمی‌کنه..من فحش می‌دم اون تهدید می‌کنه اگه از فحشام دس برندارم برخوردش رو با من عوض می‌کنه و من می‌گم به تخمم...
همه‌ی اینا..
بیشتر وقتا داریم در مورد سریالا و فیلما حرف می‌زنیم..این چیزی که آیات خودش رو دار زده براش تو ته لیست اولویتای زندگی من با سال نیس.
شاید من هم تو سن آیات بودم و زندگی جنسی مرده داشتم واقعا این می‌شد برام معضل درکش می‌کنم..با نزدیک‌ترین و صمیمی‌ترین دوستام هم در موردش حرف می‌زدم اما دیگه به زن همسایه برم بگم ...
اینه که اذیتم می‌کنه.

یه عکس دارم تو گوشیم از سال داره نماز می‌خونه. گذاشتمم تو اینستا ..همراهان اینستاهام لایکش کردن..یا نکردن یادم نیس..حالا هم این رو می‌خونن می‌رن چک می‌کنن..روم سیاه..رو به دیوار که شوهرم رو در معرض هیزی قرار دارم می‌دم الان..اما در مورد آیات می‌گفتم... چقدر آدم باید عجیب باشه که عکس رو نگاه می‌کنه می‌گه شوهرت همیشه این‌طوریه..این عادیشه؟
نگرفتم چه خبره. نگاه کرده به عکس می‌گه این موقع نماز این‌طوریه وقتی باهاته چطوریه...خیلی ازش متنفر شدم. حس کردم انسان نیس. یعنی صورتش شبیه آلت زنانه‌ی داغان و چی می‌گن در عطش و اصلا ...عن...به نظرم رسید داره می‌میره..خوب دیدیش جلوی خودت رو بگیر نگو..صمیمی هستم مگه چقدر بات که از این شوخیا می‌کنی بام.
توقع داری معرفی‌ات کنم بش؟ باشه مشکلی ندارم اما شوهرم متاسفانه بین خودمون صدات می‌کنه هیبت.
وای خدایا من خیلی پرتم و در رفاه جنسی به سر می‌برم گویا.
مردم خیلی دردمندن و خبر ندارم.
اعصابم خرده از صبح.

دختره ازم پرسید شوهر داشتن خوبه؟
حرصم گرفت. این چه سئوالیه می‌پرسید آخه. مثل این‌که یه آدم کچل ازت بپرسه موی بلند خوبه؟ چه جوابی بدی که تواضع از سر داشتن، توش نباشه الکی و احساس نکنی یه مسابقه رو بردی یا برنده‌ی بازی‌یی هستی که برات مهم نبوده..منظور این که دغدغه‌ات نبوده برنده شدن توش.
اعصابم خورد می‌شه از این سئوالا. من باشم بمیرم از کسی نمی‌پرسم شوهر خوبه؟ وقتی خودم نداشته باشم.
راستش بیشتر برای من ازدواج خوبه..سیستم ازدواج ..خونه و آشپزی و فیلم و اینا تا شخص شوهر..اما پرسش‌گر اینا مد نظرش نبود. وقتی می‌پرسه شوهر خوبه اونم با اون برق تو چشم و حسرت تو صدا من عصبانی می‌شم. آیات هس اون دختره.
معمولا جواب می‌دم خوبه بد نیس شما چطوری...یا ای بد نیس..بدی خوبی داره.
الان جواب بهتری داشتم براش:
عالی..من که خیلی ازش لذت می‌برم...کیف می‌کنم شوهر دارم.

به سال نشون دادم گف شماره‌ات به اسم من سیو شده تو گوشیش خیلی نرم نباش باش..فکر نکنه سال چرا این‌قدر نازنین شده.

من یه عشگ دارم اسمش ناناس.

ر برام لیست کتابایی که میاد رو می‌فرسته..
براش نوشتم مرسی .
یه دسه گل فرستاده اثر تحویل نگرفتن دیروز:)

 کمی راه رفتم و شوهر زن همون اطراف بود..سینما به مثابه‌ی فلسفه رو برداشت. ورق زد.  هیچکاکی دیگر..

ر به من نگاه کرد که خیلی دور نشسته بودم و لبخندی زدم بش که یعنی بات قهر نیستم فقط خسته‌ام..احتمالا احساس گناه کرد بم گف برات کتاب می‌فرستم؟ سال اومد تو گوشم گف چرا ر رو تحویل نمی‌گیرم؟

برای این‌که رضایت خاطر ر جلب بشه و سال بلند شدم تا سر میز ر رفتم. ر گف این رو ببین. کتاب قصص قرآن..گف کتابیه بسیار مهم جدیدا چاپ شده بازم..معروفی بسیار سفارشش کرده. یادم نیومد معروفی کی بود. بعد دقت کردم یادم افتاد عباس خودمونه.
کتاب رو ورق زدم..کبفم و کتاب بن رو زمین افتاد. حوصله نداشتم برشون دارم. اگه سال گیر نمی‌داد خودمم رو زمین می‌نشستم بس که خسته بودم..کتاب رو به ر پس دادم و دیدم دختر جوشو همون رو گرفته دستش و داره می‌ره.

خسته بودم و نشسته بودم روی چارپایه‌ی چوبی بلند همیشگی..یه شال مشکی سرم بود که زیرش عین شال هنرپیشه‌ها و اینا سکه و مهره داره..روش لکه‌های طلایی هم بود..طلایی مات..چن سال پیش از شهرکرد خریدمش..هنو زنه یادمه فروشنده‌هه..یه جورایی بنداز و بنداخلاق بود..بود؟ حتی آدمایی که اومده بودن ازش خرید کنن رو هم یادمه...چی می‌گفتن..سال هم بیرون بود..
هر وخ این رو سرم می‌کردم قدیما، غصه‌ام می‌شد چون اون روزا غمگین بودم و قلبم زخمی..حالا هم غمگینم و زخمی اما سرم می‌کنمش و به تخمم نیس که وقتی اون موقع چی شده بود هم سرم کرده بودمش..به درک.
هی من بشینم ببینم که وای وقتی فلانی گوزید من داشتم چی سرم می‌کردم یا چه گوشواره‌ای گوشم بود یا چه لاکی به ناخونم بود یا..هی از وسایل و مکانا بترسم..که یعنی هنوز اون خاطره‌های بد ترسناک اون همه روم تسلط داشته باشن؟
 
به درک ..
من خسته بودم..چرا؟
نمی‌دونم..فقط ملال عجیبی سراغم اومده بود..یه جور کسالت..
شاید چون یه دختر جوشو خیلی داش بلند حرف می‌زد..در مورد تنهایی پر از هیاهو و درمان شوپنهاور..هر چی سعی کردم بفهمم چی می‌گه نفهمیدم..داش می‌باف و سال همه حواسش بش بود...مسئله حسادت نبود چون دختره انگشت کوچیکه‌ی منم نبود ..اگه خوشکل اینا بود مشکلی نداشتم برای حسودی کردن اما جدیدنا کم حسودی می‌کنم کلا...این بده.
آدم باید ...نمی‌دونم چطوریاس که به یه مرحله‌ای از حال بد که رسیدی دیگه حسودیت هم نمی‌شه به چیزی...حتی می‌بینی رقبا رو دوس داری گاهی.
خدا می‌دونه چرا.
احتمالا.
اگه باشه.
واقعا دختره خیلی داش حرف می‌زد..سال نشسته بود که برای بن کتاب برداره...همه حواسش اون ور بود.
غمگین شدم زا این جهت که مردم به حرفای این‌طور آدما گوش می‌دن و دقت می‌کنن. باید دختره رو از جوشاش بلند کرد پرت کرد بیرون و بش گف برو گَهَ‌ات را بخور.
همین‌طور ادبی و کتابی.
صداش بلند شد و گفت:
من آدم ضعیف دیدم..آدم ناامید..اما نباید تسلیم شد.
ماکسیم گورکی هم فکر نمی‌کنم اون‌قدر در پی مبارزه بوده باشه.
نه ربطی به سن نداره. من هم سن اون بودم..بیشتر نگاه می‌کردم.
ر پیشش بود. سال هم نشسته بود و پیشش بود در واقع..یه مو زرد دماغ عملی هم بود با همین جوشیه..کتاب همسر ایده‌آل و چه ضغلی برای شما مناسب است رو برداشته بود..جوشیه بش می‌گف روم نمی‌شه حساب کنم بابا..
احساس می‌کرد نباید همچین کتابایی تو بساطش باشه.
اینا خسته‌ام می‌کرد..به من ربطی نداشت ها..اما دور نشستم و زنی اومد من رو نگاه کرد.نگام کرد و بعد برگشت نگام کرد..پرسید خانوم رمان می‌خونی؟ سرم رو اوردم پایین یعنی که بله...گفت از اینا خوندی؟
موضوع فخرفروشی نیس ولی واقعا نخونده بودم. خیلی مهربون یعنی این‌که تقصیر شما نیس اگه من نخوندم یا من رو بخشید که به سلیقه‌ی شما کتاب نخوندم یا ..نمی‌دونم چرا اما خیلی مهربون و با محبت سر تکون دادم یعنی که نه.گفت حتی مستانه؟..گفتم بله متاسفانه.
چرا اون مرد قدکوتاه نکبت فروشنده شده؟ چرا؟هنوز از خودم میپرسم چرا؟
فقط بوی دهن گندش نیس. به درد این می‌خوره که چایی بده تو دفتر به معلما..زنگ رو بزنه اما نباید نظر بده در مورد کتابا..نباید. باید پول کمک به جبهه رو بگیره از بچه‌ها یا ببرتشون خونه وقتی حالشون بد می‌شه با دوچرخه‌اش و ...اما نباید بشینه و سخنرانی کنه ..این فکر منه و آزادم بکنمش.
زن کتاب رو بغل کرده بود و اخم کرده بود که اخمش بیانگر شدت تعمق تفکرش در باب انتخاب کتاب بود...از کوتوله‌ی دهن خوشبو پرسید پیشنهاد می‌دید کدوم رو ببرم.
-
این..
زن نگاه کرد به کتاب و گفت: نه این گریه‌داره..وقتی خوندمش حالم بد شد بعدش..فکرم درگیرش بود.
سعی نکردم غم‌آفرین زن رو نگاه کنم کدومه. تا این حد به پوچی رسیدم تو زندگی.
مرد دستاش رو برد بالا. تا سرشونه.
این ادا رو می‌دونید در کی دیدم..زن‌ها و دخترایی که می‌خوان بگن فعال و پرانرژی و اکتیو و انرژی‌مثبت‌دار و اینان. که چنته‌اشون از نور امید الهی و ریزش باران رحمت ایزد..ایزدی شبیه به عیسی، پره.
نگاهشون ملامت‌داره اما ناشی از دل‌سوزی برای طرفه ...ادیتن ..اما نه برای خودشون. برای اون طرف که داره جلوشون عذاب می‌کشه و خودش مسبب دردشه.
این زن‌ها رو دیدین؟ میان رو سر معتادا وا می‌سن نصیحت می‌کنن که چرا خودتون رو بدبخت کردید..به فکر بچه‌ها..زن‌تون باشید..سلامتی‌اتون..بعد سرشون رو تکون می‌دن موقع حرف یه تکون ریز و می‌گن به خدا این لحظه‌ای که گذش برنمی‌گرده دیگه ها...ببین تو آدم یه لحظه پیشی؟..همین لحظه‌ی گذشته یه چاقو بگیر بکنش تو قلب کسی..می‌تونی برش گردونی و زنده‌اش کنی...اون آدمه شمایید..
معتادا تو دلشون دارن می‌گن..عینی...عینی..یه نخودی...جون آقات یه نخودی..ولک درد دارم مادرقحبه..یه نخودی مگه چقده بی‌مروت..ناموس نداری؟
به همین زنه.
از اون نگاها بود..به زن گف خوب چرای فکرت باید اون‌قدر ضعیف باشه که یه کتاب بریزتش به هم.
مرد نمی‌دونست زن داره این رو می‌گه که نشون بده حساس احساساتی لطیف و نرم‌دل و در کل دوست‌داشتنی و خوبه.
شاید هم می‌دونست یعنی حس کرده بود اما ترجیح می‌داد به رسالت بشردوستانه‌ی خودش پایبند باشه..و زن رو در دلش تحسین می‌کرد یا ممکن بود فکر کنه متاسفانه زن‌ها نظام فکری سست و مضمحلی دارن..خیلی راحت تحت‌تاثیر قرار می‌گیرن و ستون‌هاش با یه کتاب گریه‌دار فرو می‌ریزه..زن‌ها نباید کتاب بخونن..یا باید...شایدم هم فکر می‌کرد بخونن بابا..به تخمم..پولشو بده بره..
زن گفت: آخه شما نمی‌دونی ..نمی‌دونی وقتی می‌خونی چقدر می‌ری داخلش...وقتی می‌ری داخلش می‌ری توش...خیلی می‌ری توش..
من جای مرد یاد ... رم افتادم و بلند شدم قدمی زده باشم.

 

 

 

نشسته بودم برنج ایرانی از این نیم‌دونه‌ها که  پر از ارزن و آت آشغالا پاک می‌کردم و شجریان می‌خوند از بس که زدم از بس که ...خار مغیلان خار مغیلا همه در پا شکست..
یادم اومد دختر بودم..هفده هیجده ساله‌ام بود اُ برنج پاک می‌کردم و از تو ضبط اضطراری این رو می‌شنیدم..حالا هم دارم این رو می‌شنوم و برنج پاک می‌کنم و ..بعضی زندگی‌ها عوض نمی‌شه.
فقط خود آدم هفده هیجده ساله نمی‌مونه .

امروز هیچ حوصله‌ای برای آشپزی ندارم. برای دختره آبگوشت دارم از چند روز پیش مونده گرمش می‌کنم. یه آب‌گوشت مسخره. اولا زودپز که نداشتم جاش بندازه درست. با استانداردهای من برای پذیرش آبگوشت مایل‌ها فاصله داشت. بعدشم گوشتش(خیر نبینی داریوش که هر چی بت می‌گم دمبه بذار رو گوشت می‌گی خانم مَندِز به خدا می‌برن..دومبیه زود می‌برن..دروغ می‌گی قدر سرت) دمبه نداش که چربش کنه..آبگوشتش نه تشریبه شد اُ نه آبگوشت. یه چیز بی‌هویت بی‌پدرمادر و بی‌دمبه‌ای شد که هیچ ازش راضی نبودم...اما دختره آبگوشت خوره. دیروز ناهار نخورد چون دمی گوجه بود..شام هم نخورد امروز هم صبونه نخورد که دلم خواس بزنمش.
اما دلم می‌سوزه وقتی چشماش با کمی ترس باز می‌شه دیگه داد هم نمی‌تونم بزنم سرش.
پسره هم خو آبگوشت نمی‌خوره..خودش کشت با تمن‌طماطه.
خودمم امروز حوصله ندارم چیزی بپزم. وگرنه ماهی برنج درست می‌کردم.
زنگ زدم به قول سال به بیگ‌فیش. مامانم.
یه گزارش حال خوب کن داد بم از عمه‌ام که زدنش و اینا..پریدم تو حرفش بش گفتم بی‌خیال...نمیای بریم بازار با هم؟
خیلی افسرده شده.
خیلی.
بابام خو ولش کرده..سرش تو کتاب و گوشی و پاش تو مسجده. اصلا بگو این زن دکتری بخواد سفری بخواد..خودش و پسراش خونه‌ان خواهر کوچیکه باید ببرتش دکتر..بعد غیرتشون برای چیه؟ مانتوت کوتاهه..موهات بیرونه.
بیاید برید...توی ..کوچه قدم بزنید.

امروز سردرد دارم. از بی‌خوابی و بدخوابی می‌دونم.
باید برنامه‌ی خوابم رو مرتب کنم. نمی‌دونم چطوری اما باید بهترش کنم. این‌طوری اگه مجرد بودم یا تنها زندگی می‌کردم مشکلی نداشت اما در طول روز باید به کارا برسم و نمی‌تونم انرژی‌یی که ندارم رو صرف کنم. بقیه‌اش از سلامتی و راحتی‌مه.
اولش شاید با قرص زودتر خوابیدم یا ..نمی‌دونم. ..از وقتی بچه بودم شبا نمی‌خوابیدم..تموم شب تو خونه راه می‌رفتم..اصلا شب رو نمی‌خوابم..روز هم نمی‌خوابم..ولی این روزا سردرد می‌گیرم..چشامم می‌سوزه..
قبلا کارای خونه رو شب می‌کردم..روز تا سه چهار می‌خوابیدم..غذای بچه‌ها رو می‌ذاشتم دسشون بخورن...حالا بچه‌ها بزرگ شدن درست..مستقل هم شدن درست اما مراقبت بیشتری می‌خوان..باید بیدار باشم و دوروبرم رو ببینم..نانا چی‌کار می‌کنه..آقای بن رو چندبار مچش رو گرفتم که تا می‌رم تو اتاق کامپیوتر می‌بنده صفحه رو..دو بار گذاشتم به حساب سن بار سوم از کونش کشیدمش که چی بود می‌دیدی؟
فهمیدم که آقای قشنگ و مراقب باباش بش هارد کامل داده که پر از فیلم بزرگساله و گفته کشتی‌کجا رو ببین توش اما اولش لباس زن‌ها و حرکاتشون ناجور اونا رو رد کن..فیلمای بزرگسال رو هم نبینی ها.

بی‌بی‌م یه قصه می‌گف. یه مرغی طلا تخم می‌ذاشته مرده پیداش می‌کنه و میاردش خونه و به زنش می‌گه این مرغه..یه وقت بش نگی تخم طلا بذار ها. مرده که می‌ره زنه می‌گه و مرغه تخم طلا می‌ذاره و زنه مرغه رو می‌کشه که  به خیالا خودش تخمای بیشتر از توی شکمش دربیاره.

سال بن که پنبه‌اس رو می‌ذاره تو دل آتیش و بش می‌گه نسوز.
عجیبه برام کارای این مرد. مرد باهوشیه کافیه به شکل اعدا نگاه کنه که مغزش فرمول بسازه باشون. یه چیزایی رو اما...فقط تعجب می‌کنم.
خلاصه که باید باشم ببینم بن به چی مشغوله و حتی نانا.
بعدشم دلشون می‌خواد بام حرف بزنن و چیز ببینن.
گاهی هفته‌ای دو سه شب کنارشون می‌خوابم و خیلی حرف می‌زنن. بن صبحش می‌گه خیلی خوش گذش..تو همه حرف آدما رو می‌شنوی..همه رو.
راستش خیلی هم حرف می‌زنن اما من یواشکی تو تاریکی چرت می‌زنم..گاهی هم واقعا گوش می‌دم..بشون می‌گم لیسم نزنن این‌قدر مگه بچه گربه‌ان؟ لیسم می‌زنن و می‌خندن..
باید برنامه‌ی خوابم حداقل تعدیل بشه.
حالا هم بن اومده داره غش می‌کنه برای بوی دمی گوجه..عاشقشه...براش داره سجده می‌کنه...می‌خندم و بش می‌گم جلوی بابات این‌کار رو نکن..حوصله ندارم گیر بده بت که برای غیر از خدا سجده کردی..
می‌گه باشه و همون‌طوری با کله‌ی سجده کرده می‌ره طرف اجاق گاز..دمی گوجه با برنج ایرانی و نرم و شفته عشقه بنه..

این روزا هی خوابم می‌بینم مخلوط کن و غذاسازم خراب شدن..وقتی بیدار می‌شم با نگرانی نگاشون می‌کنم. خراب نشین خو؟ نه که زودپزه خراب شد..باش دوس بودم...عین خودم چاق بود..وقتی توش می‌پخت غذا برا خودش آواز می‌خوند...شلوغ نمی‌کرد....اون روز داشتم به یه بچه عنکوبت می‌گفتم بایدب شورم ماهی‌تابه رو متاسفم ممکنه بمیری..اما ماهی‌تابه‌ی من جای مناسبی برای گردش روزانه‌ات نبود..نانا گف با کی هستی؟ گفتم هیشکی..
الانم سر درد دارم..و کاش نداشتم.


من ترجمه‌ی انگلیسی نمی‌دونم و معمولا در مورد چیزی که نمی‌دونم سعی می‌کنم حرف نزنم. با این وجود حس کردم ترجمه‌ی خوبی نداره این کتاب. مبهمه یا ترجمه تحت‌اللفظی شده نه درکی. ممکنه واژه‌ها معنی متن اصلی رو بده اما درکی از مطلب نداری.باید با حدس پیش بری. طرح روی جلد خوبی هم نداره..کمی آدم رو یاد رمانایی شبیه نیمه‌شبی بر روی پل گریستم و بعدش دویدم می‌اندازه.
با این وجود کتاب رو شروع که بکنی جادویِ احساس موجود میون سطرا می‌گیرتت.
نمی‌دونم ماجرا با چه قوتی پیش خواهد رف اما در هر صورت راضی‌ام از این‌که شروعش کردم.
دارم در مورد کتاب کوچه‌‌ی آجر نوشته‌ی مونیکا علی حرف می‌زنم.

خوندم و خوندم و خوندم...خیلی خوب پیش رفتم در کوچه‌ی آجری مونیکا علی.
فکر نمی‌کردم خوشم بیاد ازش. اما کتاب احساس‌داریه.
شبیه خود آدمه حتی.

سمبوسه

سیب زمینی رو آب‌پز می‌کنم. وقتی پخت و نرم شد پوستش رو می‌گیرم له می‌کنم روش جعفری و تره ریز خرد شده می‌ریزم.
این یه نوع.
همین کارا رو به اضافه‌‌ی پیاز ریز خرد شده...اینم یه نوع دیگه...بدون پیاز هم می‌شه.
همین کارا فقط  جای جعفری گشنیز.
ادویه هم یه نوع ادویه هست به‌اش می‌گن ادویه سمبوسه. نبود دوروبرتون هم راحت یه ذره زردچوبه یا کاری خورشتی بریزید..خوب قاتی کنید..تند دوست دارید فلفل قرمز بریزید توش.
برا سمبوسه پیتزایی فلفل دلمه توش هست و پنیر و سوسیس. که دوست ندارم من و درست نمی‌کنم.
برای سسش سسای آماده هست. تند ..می‌‎تونید خودتون سس درست کنید.
رب رو سرخ می‌کنید. یکی دوتا قاشق کافیه..بعد تخم گشنیز و ادویه‌ای که دوس دارید بریزید روش..کمی فلفل..یه ذره شکر..خیلی کم شکر..نمک..سرکه کم..و کمی آب..بذارید قل قل کنه و به غلظتی که می‌خواید برسه.
برای سرخ کردنش  یه ظرف گود بردارید...فلافلیا و سمبوسه‌ائی‌ها رو دیدی؟ ظرفشونو؟ گود ..چون می‌خواید حمام روغن بدید سمبوسه رو..چون باید توش قل قل کنه..هم اول بذارید روغن داغ بشه بعد کم کنید زیرش رو..بعد فرو بره تو روغن که اطرافش سرخ بشه....روغن زیاد می‌بره.
بعد بذارید رو دسمال کاغذی مخصوص آشپزخونه روغنش گرفته بشه..سرد بشه..چون داغه توش می‌دونید.
بعد این‌جوی.
راز نرم شدنش در کم کردن شعله و روغن زیاد و ظرف جادار و گوده..مدت زمانی بیشتری برای سرخ کردن می‌بره...اما به نتیجه‌ی براقش می‌ارزه.

خوندیش عزیزم؟

دستت درد نکنه.
در مورد تو بود آره.
وبگذر و آمارگیر هم ندارم که نبینمتون هی میاید.
خانه خانه‌ی توست.

تازه عبای نو هم می‌خوام.
اون از بازار عبدالحمید می‌گیرم. جنس فطومه یا ندا؟
نمی‌دونم اما براق تیره دوست ندارم. مال زن‎های هیکلی و بزرگه.به زن‌های اهوازی میاد..من باید یک چیز دَحدوحه‌ای بخرم.
عبا و شله‌ی زیبا قشنگه.
از عراق اوردن براش.
اون دفعه‌ای با زیبا نشسته بودیم..من عباش رو سرم کرده بودم..بم می‌گف خیلی بت میاد این‌طوری بخر. دوختش باوقاره..براق و نمی‌دونم مسخره نیس. مذهبی هم نیس.
عین آدمه.
پولک مولک نداره..
بعد مینا اومد سرش کرد..مینا هیچ وقت عبا سرش نمی‌کنه. به نظرش کلاسش میاد پایین. به نظر زن عامی و سطح پایینی میاد  که شبیه دوستش زهره که یه عمره می‌خواد مثلش بشه و نمی‌شه نمیاد....این‌طوری فکر می‌کنه. شوهرش همیشه بش می‌گه..می‌گه نه ..چادر ملی اینا دیدم سرش کنه که من از دوخت چادر ملی‌های زیپ‌دار خوشم نمیاد..بم نمیاد هم..ولی عبا رو می‌گه نه..پوشیدش و پرسید خوبه ؟ بم میاد؟
من گفتم آره..پوستت روشنه تیره‌گی‌اش بیشتر این رو نشون می‌ده..مثل لبنانیا شدی..زیبا هم گف بت میاد یکی بخر.
برش داش از سرش گف شاید اما مثل این بی‌کلاس و دهاتی نمی‌گیرم..زیبا نطقش کور شد ..
خوب زیبا حقشه. هر ظالمی یه ظالم‌تر از خودش رو خدا روش مسلط می‌کنه اما دلم سوخ براش و از روداری اون یکی زورم گرف.
گفتم من تازه می‌خوام زیرش ماکسی پولکی بدوزم..ریون ..تنگ...تنگ..به شال پولکی هم می‌خوام سرم کنم..شالم رو برداش که رو سرم بود و از مادر هاشم خریده بودم..همه گفته بودن قشنگه..
گف چیه این چقدر دهاتیه..برا چی پوشیدیش..همیشه دماغ گنده‌اش پر از غرور و تکبره..من و زیبا برای عروسیش رفتیم آرایشگاه..تا حالا غر می‌زنه زیبا و شهرزاد آبروم رو بردن ..بس که بی‌کلاس بودن..یک چسو بودن لایتناهی تو وجود این بشره. بشر هم نیس حشره.
زیبا که اشک اومده بود تو چشمش..
گفتم  یه سئوال تو که باکلاس و شهری هستی خیلی..خوب..دقیقا جایی که رسیدی به‌اش ..اون‌جایی که باعث می‌شه فخر بفروشی به ما رو نشون بده..
اگه به خونه‌اش که سیزده ساله داری نون و پیاز می‌خوری که خریدیش...دیگه چی مثلا؟
اینایی که کشتنت و نگاشون می‌کنی و مردی مثلشون بشی پول دارن و باکلاسن درست اما غیر از اون شعور دارن.چرا به اینشون نگاه نمی‌کنی؟
گف منظورت چیه؟ گفتم همونی که گرفتی.
قهر کرد..بعد زنگ زده به مادرم گریه و زاری که شهرزاد بم گفته بی‌شعور و من شوخی کردم باش..قصدی نداشتم..گفتم ها شوخی بود..بیا بشین روش مزاح اصلی رو اون‌جا برگزار می‌کنن.مادرمم ناراحت از دستم که خواهرته کوچیکتره از تو چرا دلش رو شکوندی بچه‌دار نمی‌شد زورکی شد..خو حلا که شد چشه؟ ناراضی که نمی‌تونم تا دو بخوابم و کسی برام بچه رو نگه نمی‌داره..بابام که بچه‌های خودش رو نگرف برای این بچه‌داری می‌کنه و این در حال مقایسه‌ی بیس و چارساعته‌ی خودش با خواهرای شوهر و ..چیزی هم ندارن اونا ها. فقط ما نیستن. بیرون خوبه..با دهاتی‌ترین فامیلای شوهرش روبوسی و فلان و بعد با خواهر برادرای خودش عین کلفت و نوکر..یه روز می‌گامش به امید خدا.
والا هر چی هیچی نمی‌گم.
تازه براش قایم کردم یعنی یه روز دهنش رو می‌برم تعمیر. خیلی خسته‌ام کرده.
احتمالا بزنمش حتی. با مشت توی صورتش.
بچه که بود خوراکم بود این زدنه...تا گوز گوزی می‌کرده مشته تو صورتش بود.برای همین هم ازم کینه داره.
من ندارم ازش کینه..اما حالاش جرم داده.
یعنی به من که جرات نداره بگوزه..شوهر دوم رو در کنار بابای سول بش می‌دم اما پرتوقععععععععععععععععععععععععع
و؟
عقده‌ای.
به‌خدا من برای سول می‌میرم..یعنی گاهی نگاه فیلماش می‌کنم و قلبم تندددددددددددد می‌زنه اما خو نمی‌ذارن نه. نمی‌ذارن عین آدم براشون خواهری کنی.
بدبختی میان پیشم درددل می‌کنن قربانیاش.
خود خرش وقتی از بابام کتک می‌خورد درمی‌اومد تو صورت بابام..خدا می‌دونه چقدر برای این خره کتک خوردم..به بابام می‌گفتم وحشی بی‌عقل..هر چی..می‌کشیدمش از دستش..می‌دونستم قراره برم تا دم قبر و برگردم اما نمی‌تونستم ببینم زور می‌گه باباهه..اینا یادش نیس که به تخمم..الان آدم باش...سی و نمی‌دونم چن سالته..
یک‌بار دلم می‌خوادبشنوم بگه دارم..همیشه نداره و همیشه مردم دارن و همیشه ..اصلا علنا می‌گه من اگه ببینم کسی چیزی داره می‌یرم از حسودی.
برای زیبای بدبخت عروسک می‌برم گاهی دوس داره..عروسک خزی از این دس دوما حراجیا...چیزی هم نمی‌گه می‌شوره می‌ذاره رو کمدش و وقتی می‌بینتم می‌گه نگاشون می‌کنم یاد تو می‌افتم..محبوب‌ترین لاک‌پشتش رو داد بم. سلسبیل.
سگ‌سیبیل من بش می‌گم.
نو هم براش بردم اما خو وس دارم گاهی شاد بشه ..موذی و آب زیرکاه و عجوزه‌اس اما بد نیس..پشیمون می‌شه..یه زیدی داشتم قدیم..بش فحش داد..از این خریتا و حماقتا داره که بی‌اجازه تو کار دیگران دخالت می‌کنه..وقتی می‌بینتم می‌گه نباید می‌کردم اون کار رو..چقدر کارم زشت بود...ببخشید..می‌گه دیدم ناراحتی و حالت بده و قاتی کردم..
مینا بگه ببخشید؟
واویلا. نمرود و فرعون اگه گفتن ببشخی(کجایی‌ان اینا؟) اونم می‌گه..دفتر خاطرات همه رو با روداری می‌خونه..گوشی رو بذاری پیشش تا ته اس ام اسای کردنی‌ات رو با شوهرت گشته توشون..
بعد حق به جانب و توپ پر.


اصلا بعدا غیبت می‌کنم.

خودم رو تصور می‌کنم که وسط پاساژ توی بندر بایستم و با تخته خرد کنای چوبی و چاقوهای نیغه سرامیکی پهن رنگی و چین چینی و بشقابا و اینا والس می‌رقصم..چی می‌گن این رقص دونفره‌های رمانتیک که با نجوا حرف می‌زنن با هم.
یه چیزی می‌گن تو مایه‌ی:  یو کیل می سولَن بَ.

مثل رت باتلر و اسکارت.

دو طرف دامنم رو بگیرم و با ظرفا و چاقوها و سرویس قابلمه اینام برقصم.
البته سال گف سرویس قابلمه نداره حالا. باشه.
رویی خوب بودن اما از وقتی نمی‌سابم مثل قبل تیره شدن و دوس ندارم دیگه. تازه پرتشونم کردم سمت سال و کج و معوج شدن.همیشه وقتی پرتشون می‌کنم حواسم هس نخوره بش اما ...
خودش اما سنگدله.
باز یاد التماس اون شب افتادم.
حالم گرف یه هو.

ز خوندمت.
فردا برات می‌نویسم.
وسط کارام اگه شده..انشاءالله.



این مواد إمگَشّت هس. می‌دونید این تابه کره‌اییا هس که گوده و با حرارت بالا توش چیزی میز می‎پزن و وسطش آتشفشان می‌شه ( همیشه به آتشفشان می‌گفتم نشان..آتش‌نشان..سوم دبیرستان که بودم به موبایل می‌گفتم موباین...الان رفتم از خنده ها...ولک موباین چیه..نوشته بودم تو دفترم هم: آرزو می‌گه دوست پسرش موباین داره. ندیده. والا تو ندیده بودی شهرزاد جان. مادر) خلاصه اینا یکی‌اش رو دارم..اینا خوبه ها اما فکر می‌کنم برای غذاهایی مشابه غذاهای اونا خوب باشه یک جور رشته‌بری‌ خاصی دارن تو مواد و غذاشون.
من مایه رو تو این پختم اما توصیه‌ام اینه که ماهی‌تابه رو پهن و گود بگیرد. قابلمه‌ای نباشه. قابلمه‌ای‌ها برای اطعمه‌ای می‌باشه که می‌خوای حمام روغن بدی‌شون یا یه‌جوری با آب بپزی که آبش بخار شد تفتش بدی.
خودم البته هزارتا چیز کم داره آشپزخونه..از جمله سرویس بشقاب اینا..فکر کنم دیگه مدل بشقابام رو حفظ کردید:)..این دور آبیا. سال خریدشون از مالکی..خودش می‌ره ظرف مرف می‌خره.
الان ذوق دارم خودمب رم انتخاب اما فکر کنم غش کنم بس که نرفتم این‌جور جاها و یک‌هو با یک عالمه چاقوی تیغه سرامیکی چین چینی و تخته چوبی و بشقابای سفید یا دور رویایی( به قول زن هاشم) موجه شم.
چقدر وراجم.
آره من این مایه رو اون‌جاش رو می‌دوسم که آب می‌ندازه..این شیره‌ی تمر هندی میاد بالا و جا می‌افته.
آن‌طور که مشاهده می‌کنید:

اینا هسته‌های تمر هندی‌ان.
خیلی باحالن.
آدم تا دختره ترشی دوس داره..قارا..قره‌قوروت..اینا رو می‌خوردم همه..می‌مکیدم..
همینا رو بردارید بکارید سبز می‌شه..مهم نیس چقدر نمک خورده باشه یا تو پاکت تمر مونده باشه.
اگه هوا مرطوب و گرم باشه که باغ می‌شه.
ولی این‌جا...میاید امتحان کنیم تو گلدون و سایه؟
شاید بشه..فوقش نیم‍‌فصل عمر کنه و دعوت حق رو لبیک بگه.

هزار بار کاشتم و نشد امید است یک‌بار بشود.

إیششششش

همه‌اش غذا

شده ایستگاه شکم وبلاگم.
دیگه نمی‌ذارم عکس.

می‌رم کتاب بخونم و بیاسایم.
همیشه من و سال برعکس می‌خوابیم. اون سمت قبله من پشت به‌اش.
اون مومنه  و من منافق.یا فاسق؟
نی‌دونوم.
اما آخه دیوار باید باشه که بش تکیه بدم.


می‌خوام ادویه و فلفل رو کم کنم که معده‌‍‌ام به این روز نیفته که الان افتاده و ..بذارید حالا عکس عصرونه رو بذارم.

از فردا انشالا راه می‌رم.
خدایا به حق هشتا قرص هورمونی که هر روز می‌خورم بم کمک کن راه برم..روزی پنج دیقه شروع می‌کنم حتی.
فقط باید به اندازه‌ی خوردنم راه هم برم.
نمی‌خوام همین لباسایی که اندازمه تنگ بشه. تازه سنگین هم می‌شم دوست ندارم.
بعدشم دوست ندارم خودم رو ول کنم. از ول کردن خود و شلختگی خوشم نمیاد..یعنی دوس دارم سالم باشم قبلا سال مچ پام رو می‌گرف و دراز نشست می‌رفتم..حالا زود دل و روده‌ام می‌پیچه...گره می‌خوره..چون خیلی وقته که ورزش رو خوب نچسبیدم بش...مثلا یادمه تو اون خونه تمرین می‌کردم رو کله‌ام واسّم.
اگه هورمونی‌ها این‌قدر زیاد نبودن می‌شد تقویتی هم خورد اما معده نمونده برام.
حالا خدا کریمه. من همیشه امیدوارم..یعنی اکثر امیدوارم.
رژیم اینا رو باید بی‌خیال شم ورزش رو بتونم کم‌کم شروع کنم..روزی ده دیقه..اولش..تا مثل قبلا دو ساعت و سه ساعت..روزی هشت کیلومتر هم راه می‌رفتم . بیشتر..
درسته هشت کیلومتر؟
فکر کنم درسته.
بدمینتون خیلی بازی می‌کردم و ...بازم می‌تونم.
انشالا که می‌تونم.

سلام .
ورزش کردم.
اون روز که رفتم اون‌جا یه نفر رو روی تنور گداخته نشوندم. جزئیاتش بمونه فقط بگم که خدا که خدائه می‌گن به نسبت غفور الرحیم بودنش شدید العقاب هم هس. ما که دیگه خاک پای خدا هم نیستیم.

 آقا من خیلی می‌خورم جدیدا.
چه بکنم؟
درسته که خیلی می‌گم من چاق و چله و فلانم اما راستش خیلی هم چاق نیستم. یعنی به‌طور کلی از خودم راضی‌ام. خوب دوست دارم برگردم به دورانی باریکی و باربی بودن اما سن و بچه‌دار شدن اثرش رو می‌ذاره و اصلا اون بدن برای این صورت بیخوده.الان صورتم بزرگ‌تر شده اون بدن مال این صورت نیست..صورت هم بخوای لاغر کنی آویزون می‌شه ..یه بساطی.
حرفم اینه که در کل خدا و بعد سال و بعدتر خودم از ظاهرم راضی‌ام...اما دوس ندارم هی اضافه شه به دمبه و پیه و اینا. همین الان رفتم دوتا از اینا خوردم. دوتا! چرا یکی نه؟ نمی‌دونم.
هر چی می‌پزم به نظرم خیلی خوب می‌شه و از بدو خرد کردن مواد به خودم می‌رسم..اضافه‌ی گوجه کلم..نون..برنج..هر چی..ایستاده و نشسته..
بعد کتاب خوندنه مصیبته. دیدین ملت می‌گن من پای تلویزیون زیاد می‌خورم؟ من پای کتاب..وسطش املت..وسطش تخم‌مرغ با تره‌کوهی..وسطش کتلت حتی! خدایا.
قبلا مهم نبود چون ورزش می‌کردم حسابی...روزی دو ساعت رو تقریبا می‌دویدم..امسال هم وقتایی بوده که خوب ورزش کردم اما بدنم که بی‌جون شد انرژی ورزشم از بین رفت. پاهام می‌لرزه.
حالا کاش میوه می‌خوردم..
اصلا دارم می‌نویسم و تخیلم کار می‌کنه و دهنم پر از آب می‌شه..مثلا یاد ماهی کبابی تو فر افتادم.
یا سبزیجات تو فر.
فکر کنم باید ورزش کنم.