




کشمشا رو میبینید دارن سرخ میشن؟ شما درشون بیارید. قبلش هم اجاق گازتون رو تمیز کنید تمیزی مضاعفش نیفته تو عکس.
کوبه با برنج..بلغور نداشتم.
اصلا کلی چیز نداشتم..مثلا سبزی و لپه و....الخ..به قول و با تلفظ و لهجهی مامانم:خُدمُنی درستش کردم. رو د؟ ساکن داریم مثل همیشه.
(کُوبّه با ضم کاف و تشدید رو ب:kobe ، به سوری و لبنانی و مصری و بلاد شام میشه کِبِه..عراق و خوزستان رو میدونم میگن کوبه..بقیه رو نمیدونم..نمیدونم اصلش از چیه گاهی فکر میکنم از قبهاس؟ گنبد یعنی؟ یا کوبه؟ از کَب؟ یعنی ریختن؟ مثلا ریختن مواد تو تابه؟ بههرحال انواع اقسام داره و اینایی که تو رستورانای لبنانی میدن که نرفتم هم تا حالا اما شنیدم، با اینی که من درست میکنم و تو خوزستان عموما درست میکنن فرق میکنه..با برنج هست و گندم ریز خرده شده..که بین عربای خوزستان تا اونجایی که من میدونم بُرغُل میگن..باقی ِجنوبیا لکک و گمنه هم شنیدم میگن..القصه که انواع اقسام داره..من خودم توی مواد توش جعفری یا شوید میریزم که الان نداشتم..گوشت و پیاز و لپه و کشمش و کمی فقط..کمی زرشک چون ترش دوس ندارم..سیر هم میریزم من..تندش میکنم و اولش روغن رو میذارم داغ شه خیلی و بعد زیرش رو کم میکنم به آرومی رنگ عوض میکنه..کلا من با مغزها دوس نیستم زیاد ترجیح میدم سبزی توش بذارم بیشتر با مرغ درست کردم یه سری..با گوشت به نظرم بهتر بود...چون غذای چرب و پر کالریایی هست کنارش سالاد عربی یا همون تبوله هم میخورن..اینا رو همه با سرچ پیدا میکنید..من بیشتر معرفی میکنم و عکس دسپخت نه چندان استاندارد خودم رو میذارم نمیتونم دستور غذا صادر کنم..اما نتیجه برای من اکثرا، و حداقل نه در بارهای اول اما دفعات بعد خوب بوده)

امشب من رو زد
دستم رو پیچوند و ..اونقدر زیاد و محکم ک رو زمنی میکوبیدم خواهش میکنم خواهش میکنم تورو خدا توروخدا
اونقدر درد داش که زمین رو بودسیدم به هوای پاش ک ولم کنه زد ت و سرم و اتاق دور سرم پیچید
جلوی چشم دخترم
دستم رو پیچوند و با مشت مکوبید تو سرم و چشمم
چشمم باز نمیشه
جلوی بچه ها
چرا؟
چون رفته اونجا برای دختره خواستگار اومده سی و پنج ساله بش گفتم چی گفتی گفت هیچ
بعد که از خود دختره پرسیدم چو میدونس میگه چی گفته که گفته نه سنش ب الاس و فلان سوخت
سوخت که میدونستم میره اونجا سخرنانی میکنه
اول ب اون گفته بعد پیام داده که نظر بقیه رو پرسیدم گفتن سنش بالاس اما من مرد سن بالا دوست دارم
اینا رو از میان دو خط باریک دردناک مینویسم..رو لبم طعم شورهی
دستم رو نمیتونم باز و بسته کنم
و دیگه نمیخوام بنویسم
پنج روزه تمامه از خونه تا دم در نرفتم و هفته هاس هیچ کس نه زنگ میزنه بم نه حالی ازم میپرسه
دیگه نمخوام بنویسم
حوصله نوستن حرف زدن یا زنده موندن ندارم
من ادم تنهایی هستم
از کسی متنف ر نیستم از کسی هم عصبانی نیستم
از خود متنفرم ک خودم رو زنده نگه داشتم تا حال ا
صداهایی که برا اون ضبظ کردم رو شنیدم. قبلا..توشون براش یه متن میخونم شاعرانه بعد اضافه میکنخم که و تو میگوزی و من این را به حساب خنده ات میگذارم
باز خوب و شوخ بودم اون روزا
یا بهمین خیلی پشت ماشین گریه میکنم
خیلی
وقتی شنیدمش دیدم چقدر خسته و تنها و زخمی ام
چند روزه نماز اینا میخوندم و حالم خوب ..بد نبود
بلد نیسم بنویسم
با دخراترم حرف میزدیم وب راش فرستاده بودم..
فارسی عربی انگلیسی گاهی
از مشهد اومده بد وم و خیلی بد حال بودم و با گریه حرفمیزنم
یه جا هم آخر بهمن صدام عاشق و واله و شیدا بوده..دلتنگ
بش میگم یادعته دیدمت و طرفم اومدی و فلان
همه رو شیفت دیلیت کردم
خرده ریزه ها رو انداختم دور
دیگه از کسی چیزی نمیخام
از کسی بدم نیات یا دلخو نر نیستم
موضوع و مشکل نم
من زنده میموندم
ضعی نیستم واقع بینم
بعد از زدن نوبت تحقیر بود که پیرم و خرم
که بچه ها گناه دارن میدونس جلوی بچه ها چ کره میگف ببین خجالت نمیکشی عقل نداری
فقط نگاش کردم و به عومم فکر کردم. عموم که باش بامیه می فروخیتم رو جدول. و از بالا با لبخند نگام میکرد و من می چسبیدم به زانوش.
که خجالت میکشید داد بزنه بامیه و از ادا میپرسید می خِی؟
با ترازو و زونه
چهل سالش بو مرد
من اول راهنمای ی بود سه ماه بعد بی بی م مرد
عموم ک وقتی نون می خرید می پریدم نص نون ازش مرگفتم و سرش رو زانوئم بود و با موهاش بازی میکردم
و مچش رو الکی منداختم
نمیدانم چرا یادش افتادم
دیشب هم
خابش رو دیدم
زیر درختای صفصاف بودیم با گلای ززردشون
پاییز بود یا بهار؟
بامیه میفروخیت و داد نی زدیم بامیه عسلی..فقط اگه کسی نگامون میکرد عموم می پرسید مِخی؟
امشب تو فاصله ی بین تخت و دویار اونجا که فضای تاریک عمیقیه سرم و گذاشتم و میخواستم داد بزنم و نزدم
جیغ بزنم و نزدم
آروم می گفتم مِی خی؟
و میدیمش بی هیچ شباهتی به بابام..مهربون و با لبخند صبورش..از بالا نگام می کرد و من با وزنه ها بازی می کردم و می گفتم
ها میخوام ..بیا من رو ببر..مثلاب ریم بامیه بفروشیم یا درخخت تمرهنیدی بکار تو پارک..و بذار میموه بده وبلندم کن از برگهای ترشش بچینم و بخورم
اینجا خیلی سعی کردم بکارم نشد
باغچه ام مرد
من میخوام بمیرم عین باغچه ام
میدیمش وقتی رفتم خونه اش و. بابام در رو زد ویدم در رو باز کردم بابام با دمپایی منتظرم بودئ در رو باز کردم و با دمپایی زد تو صورتم محکم
چون نگفته بودم رفتم پیششون
ئدیدمش با بابام دعوا کرد بغلم کرد..بم گفت جگر کوچیکم..همکیشه به من میگف جگر کوچیکم
دیدمش نگهبان پارکه باغبونش هم هس و من اجازه دارم از بقیه بچه ها بیشتر تاب بازی کنم و سرسره و چرخ و فلک
همه ک میرفتن من دوستی نداشتم چون
من رو مینشوند رو چرخ و فلک و می گردوندش
خودش بچه دار نمیشد
دیشب خوابش رو دیدم
امشب یادش افتادم
تو نت رفتم و اتفاقی خو.نه ای رو دیم که زمان جحنگزده یگی دادن به ما
همه چی زنده شد برام یه هو
اتفاقی
همون شهر
وقتی مرد رفتیم قبرستون و من غروب جا موندم
همیشه یادشون میرف برم گردونم چون خود عموم فقط مراقبم بود و اون مرده بود دیگه
یاد دو تومنیاش افتادم که میادا بم وقتی پول خرد نوناش برمیگردونن..تو دنیا تنها مردی بود که دوسش داشتم و نزد و ازذیت نکرد
رو سرش برامدگی داش میگفتم عمو چیه میگف نمدیدونم بوسش کن خوب بشه میبوسیدمش و هنوز بوی موهاش یادمه
دلم براش تنگ شد
خیلی
فک کردم خوشبحالش خیلی وقته که دیگه نیس
وقتی مرد عصرش با بابام تو باغچه حرف میزدن همیشه حسرتم این بود که چرا اون روز عصر خیلی نگاش نکردم
یامثل همیشه نگفتم عمو بای بای
فقط شندیه بودمش حرف زده بود و انگار بقیهی عر دارمش ب خیالی کرئهبدم
اینا ر و یادم میادپغلت میزنم بدنم درد میگره
من تو ادما دنبال عموم بود تو مردا و نه حتی پدرم
دل نمیاد هیچ وقت این رو بگم اما حالا گفتم
خیلی خست برای نوشتن و فکر
برام نوشته:
از دیشب داره بارون میاد ریز و بی وقفه و همش تو فکرتم که دلت یکجای خوش اب و هوا میخواد
کاش اینجا بودی الان اینجا خود بهشته
با هم زیر بارون تو ماشین جاده کنار رود ارس رو تا ته تهش می رفتیم یعنی تا خود دریاری خزر
عاشق این جاده ام و عاشقش می شدی اگر می دیدیش
یک کلام کاش پیشم بودی دلم بدجور هواتو کرده
آفرین...دلم رو آب کنین:( به قول فیلم قرمز: میدونه من عاشقم..میدونه من حسودم..باز من رو آزار میده.
باش..میدونین که صبح بیدار شدم از شدت حرارت تو حیاط زیر پلیتا جوش اوردم و از حال رفتم باز بگین جاده و بارون ریز و ماشین..هیعیییی. دلم آب شد.
خوش بگذرون جای ما.
منم آشپزی میکنم..چه وَکُنَم...من وجدان تو بیدم شیر فرهاد.
ماکارونی الکی..از این ور شونه تا اون ور شونهام رو میبوسه و یک لحظه دست از دست کشیدن به من برنمیداره..انگار بچهاشم..میخندم بش..صورتش رو میماله به بازو و دستم و شکمم..هی عین بچهها بام حرف میزنه: چقدر تو خوبی ...میچلونتم و میخندم..میگه هزاران بوسه هم ببوسمت سیر نمیشم..میگم دختر ولم کن بیا این مرغ رو ببین.
یه بار درستش کردم من زیر برنج گذاشتمش نه تو فر..یه بار هم تو فر گذاشتمش خیلی عالی شد.
حالا به سال گفتم یه مرغ کوچیک بخره برای یه روز تعطیل که تازه هم باشه. برای خودمون..از این به قول نانا وصفه یا به قول آشپزا رسپی برای این خوشم میاد که حساسیتای من رو داره..اینکه کجای مرغ شسته شه دقیقا.
خیلی وقتا مرغ رو دادم کسی بشوره و بعد دیده اون خون مردهگیا و چیز میزای مرغ مونده..سیاه میشه و طعم بدی هم میده. وقتی دیدم با انگشت اشاره کرده که اینجا رو بشوریید خندیدم چون داشتم فکر میکردم کاش واقعا توش رو خوب بشورن خوانندهها:) اونقدر احساس ریش سفیدی و تجربه در آشپزی داشتم یعنی.
اینجا رو ببینید اگر دوس دارید درست کنید ازش شما هم.
از وقتی از شهر زمانجنگزدهگی رفتیم دیگه نرفتم دیدنش..چون بیبیم اونجا خاک شده و چون..نمیدونم. ترس دارم.
اما یه وقت میرم و خریدای اساسی میکنم برای مای کیچن.
یکیاش کیپر که باید بخرم.
مطبخ منال یکی از جاهاییه که فالو کردم..همیشه برنامههاشو دنبال میکردم قدیم...خیلی وقته تلویزیون نگاه نمیکنم..حالا که پیداش کردم خوشحالم.
صدا ممنونم.
میدونم اینجایی حالا صدا.
خوبه
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ساعت 23:6 شماره پست: 1406
ترون یه اس داده به خطم که مسدود شده و تعجب میکنم چطو از دس مخابرات در رفته و رسیده: ازدواج یعنی از دس دادن توجه تعداد کثیری از مردان و به دست اوردن بیتوجهی یه مرد.
البته از طرف زنان متفکر قرن نقلش کرده. حالا یعنی تو ازدواج نمیکردی گوسپندی حتی ممکن بود بت توجه کنه؟ برو شکر خداتو مانکن ِباردار.
پارسال این موقع کچل کچل کلاچه بودم تازه روغن کله پاچه هم بودم. قصهاش اینطو بود که رفته بودم موهامو مش کرده بودم و سال با عوضیترین شیوهی ممکن زده بود به قول بهچهها تو حالمون. منم بعد از گریه و اینا که همهاش بهانه بود اول با قیچی تیزی از ته ته چیدم و بعد به کوتلاس که خونهامون بود گفتم با موزر صفر بزنه...مشه شد یه کاکل خیلی خیلی کوتاه وسط سر..عین نظامیای آمریکایی اسرائیلی..سال شب گردن و پوست کلهامونو ناز میکرد و یاد جمشید دماغ میافتاد احتمالا .. حالا کلی برا خودم آدم شدم موهام رسیده تا زیر گردنم و کمی تا سر شونههام.پارسال این موقع موهامو تراشیده بودم و حالا مُردم که پرپشت شن. بلند شن زود....آخه نیس بابام در معرض طاسیه برخلاف بابای سال که تا الان موهای پرپشت صاف دختر کش یه دس سفید داره و سال موهای پرپشت موجدار دخترپرون...اینه که هی فک میکنم اون(سال) تو سن چهل پنجاه که تازه دخترای کرمو شروع میکنن عاشقش شدن ما سر بیمو و عقلی بیسو خواهیم داش. بس که همی الان آلزایمرمه. مثلا فردا تولد نانائه و من نرفتم ببینم اصن کیکی چیزی گیرم میاد.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ساعت 17:13 شماره پست: 1404
کسی برایم ایمیل داده که دوازده سال است شوهر دارد و چند سالی فاسق. او نگفته فاسق از چیری در مایههای رابطهای دوستانه عاشقانه نام برده و ازم خواسته به من بگو چه کنم؟ الان دارد چه کار بکند؟ گفتم با شوهرت به فاسقت خیانت کن.
حالا من اسمی اگر از ح جیمی عزیز میآورم یا از رودیگه و یارانش زن خطاکار شهر هم اگر باشم...توقع نداشته باشید فسق و فجور را ترویج دهم یعنی علنا. در واقع ترویج هم اگر بدهم ستایش کنم. هر چی باشد حاجی بابایم است و شیخ برادرم و بدتر ممد پسرعموم.
پدرم حسینیه دارد و پدر شوهرم هم و تا همین چند سال پیش فکر میکردم سرباز گمنام امام زمان باشم.
خیلی مانده حالا تا برگردم به تو بگویم إی دون إی دون. آفرین کارت درسته. من اینجا فقط مینویسم. میریزم بیرون. جایزه نمیدهم و محکوم هم نمیکنم. یعنی بکنم یا بدهم هم فقط برای خودم است. شخص نحیس خودم و لاغیر.
راه حل نمیتوانم یعنی ازم برنمیآید که به کسی بدهم یا حتی بگویم درست با غلطی. خستهام نکنید با این چیزها. بخدا سرگیجه میگیرم.
معمولا جواب ایمیلها را -اگر هم بدهم- با اولین چیزی که به ذهنم میرسد میدهم نه از روی از سر باز کنی از روی حس و ابراز اولین جواب که میآید توی سرم. و این مدل چیزها فکر کردن میخواهد و من بلدش نیستم. یعنی بلد نیستم برایش وقتی بگذارم فکر هم اگر میکنم جوششی است. مولود لحظه است حتی یک ثانیه تصمیم برای تفکر یا تعمق مشاعرم را مختل میکند.
شاید باور نکنید اما این را راست میگویم مورتون در این زمینه مثال روشنی دارد او که هم مثل من پارهی راه تربیت بابام است چون هر دو سبزه و از بقیه زشتتر و قانونشکنتریم...آره او گفت که شهرزاد دیدی اینا که یه مدت مدیدی معتاد میشن و اُ بعدش ترک میکنن؟ اینا بعد نمیتونن برن سر یه کاری که فکر یا نیروی بدنی زیادی ازشون بطلبه. مثلا فوقش دیگه فلافل فروشی بزنن برن تو کار دسفروشی..من تو حیطهی خودم میگم شاید شما معتادایی رو دیده باشی که بعدش خلبان شده باشن..در کل میخوام بگم من رو بگذارید یک گوشهای بایستم فلافل بفروشم طاقت چیز دیگری ندارم. هر چه باشد و این را البته حق دارید به قول کسی به یک ورتان حساب نکنید..هر چه باشد ما ..چه بگویم؟ از شمردن...خدایا ....بعضی وقتها فکر میکنم عین این جوانهایی که جای بخیههای دستشان را جای تیغها و خطهایی که با شیشه شکسته انداختهاند روی مچ دستشان را کردهاند نشان افتخار و میزنندش توی سر و چشم همه هستم...اینجا و نه هیچجای دیگر...هستم، شدهام..من هر گهی خوردم توی زندگی تقصیر هیچ کدامتان نیست. اگر دستی از من رفته باشد توی پریز یا جایی پاره شده باشد کسی نه علتش است و نه مسئول بخیه زدن یا شستشویش...میخواهم بگویم فقط من اگر حتی کامنتها را بستم دلیلش این است:
خستهام.
میخواهم در دنجیِ شبیه نمناکی زیر یک راه پله راحت و در آرامش و سکوت .. دیوانگی خودم را..هر چه دلم بخواهدهایم را بنویسم.
جی میلم برای ابراز دوستی یا هرچههایتان هم هست . دشمنی حتی خواستید بکنید تویش.
اما:
مرا شریک چیزهای سخت راست یا دروغین خودتان نکنید. گاه ساکت میشوم اما شورش که در بیاید فکر میکنم پستهایی اینچنینی بنویسم یا مثلا فکر میکنم بردارم اینجا را؟! جمعش کنم؟ و خوب میدانید نمیتوانم این را هم ننوشتم که شما بگویید نه تو رو خدا شهرزاد نرو...فقط میخواهم بگویم بیاید هم را فقط بخوانیم و چیزهای خوب یا بد در مورد همان نوشته به هم بگوییم.
ها چی میگی غلام؟
در کوچه صدای بز میآید. نمیدونم واقعا بز است یا انسانی است که صدایش را درمیآورد.
من توی حیاطم و الان همسایه توی دستشوییاش گوزید و من شنیدم. کولرها که خاموش میشود و سکوت که برگزار میشود. حرمتها میشکند.
از بلاهتهای چهار پنج سالگی
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1391 ساعت 22:33 شماره پست: 1402
یه بار عموم داش زن عمومو میزد. مَشتی ها. نه از این کشیده و لقد درقونیای نازنین و اینا. نه یه کتک مرتب پدرمادردار. زن عموم خو بد داش کتک میخورد دُرس، اما شلوغش هم کرده بود تا میتونس. اون وسط داد میزد و جیغ میکشید: سوختوم سوختوم و من آبنبات کش میرفتم از تو قندون. روزگاری بود.
تگ: والا ما پامونو جلو آقامون دراز نمیکردیم.
هاینریش بل نمود مارو بس که تومون پرانتز باز کرد. جا داش اسم کتابشو میذاش سیمای زنی در میان پرانتز.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1391 ساعت 21:40 شماره پست: 1400
لوت یه پسری به دنیا مییاره در حالیکه داره از زمین و زمان بمب میباره. تو همون شبای ماه تولد من دسامبر. که سرد و تاریکه. خانم گروتین کمکش میکنه و لنی هم وردستش..من اون وسط به مسئول حفاظت محله فکر میکنم که اومد ازش اونم تقاضا کرد ..فککن تقاضا نه به صورت خودجوش بزنه قطع کنه ها...نه که جی میلشو ببنده یا اینترنتشو قطع کنه یا موبایلشو مسدود کنه. تقاضا کرد چراغها را خاموش کنه اُ بره تو پناهگاه اما خانم با لحن محکم و آمرانهای اونو پی کار خودش میفرسته. بعد همه خوشالن و تعجب میکنن! چه کاریه؟ یارو داره برای خودت ازت تقاضا میکنه. خودمو میذارم جا مسئول حفاظت و فکر میکنم عجب گیری کردیم..جهنم. تازه تو ذهنم لهجهاشم آذریه. تو مایههای لهجهی بابای علی بچههای آسمان. این مسئول حفاظت.
حالا اگه من بودم جا این مسئول چقد باید عصبانی میشدم و بم برمیخورد.
اوففففففففف. از دس این نویسندههای خودخواه.
ص۱۴۱-سیمای زنی در میان جمع
این یه فحشه که سر نونوایی شنیدمش. یه زن عبایی با دوتا دختر فرقی از اونا که اون سالای مد فرق مو رپی بودن سر جا دعواشون شد. دخترا با ناز سعی میکردن جلوی مردا آبروداری کنن اما زن گف: ک...وها شما رپی هسین! من دیگه چی بگم. اگه یکیتون اومد جامو بگیره پارهاش میکنم.
اگه دخترا از همون اولش احترام فرق و رپی بودن خودشونو نگه میداشتن و سعی نمیکردن جای زنو بگیرن رپشون فحش نمیخورد.
این یک خاطره بود.
ر َپّ ی.
حالا ح جیمی تو یک ر پّ ی هسی. سعی نکن جامو بگیری.
صدا می گوید میخواهی گیرش بیاورم بزنمش؟ جرش بدهم؟
زن میخندد.
تو دماغی میگوید نه. گریه بس که کرده، صدایش تو دماغی شده.
صدا میگوید میخوای بزنمش؟ حالش رو جا میارم.
زن می خندد: ...نه بابا...
صدا میگوید بخند..بخنداون روز که خندیدی خیلی خوب بود..بخند. غمگین نباش.
زن گفت: درد دارم چرا خوب نمیشوم؟
صدا گفت: حق داری.
زن گفت: گرسنه شدم.
صدا گفت تو رو دوست دارم. اگه دختر داشتم اینطوری دوستش داشتم.
زن خندید بلند و گفت: دروغگو. اما خوب بود حرفت.
صدا گفت: بخدااااا...ش.
از زن تقلید میکرد که وقتی میخواست قسم دروغ بخورد می گفت: بخدااااا و ش را آرام توی دلش میگفت.
صدا، آدم خوبی بود.
توی دفتر گشت و گشت..باز گشت..پیدایش کرد.
آخرش هفت است! آخر شمارهی مادرش هم هفت است. نه هفت نیست. آخر شمارهی مادرش درد است. 0916 و..درد...و غصه..و گریه..و خاطره..و خوابهای بد...غصههای عصر که عین حلقههای فلزی از درون گلو فشار میآوردند به حنجره:
- مادر یه چیزی توی گلوم رو میبره..
- همیشه یه دردت هست..یه درد بیدرمون..
هل میدهد دختر را..دختر میرود عقب عقب و از پله میافتد..روی سر زخم هست..زیر چانه هم که مال یک وقت دیگر زخم هست.. هست..مادر گفت به همه بگو افتادم..دختر مظلوم و خر بود به همه گفت افتادم که آبروی مادرش نرود...هنوز مانده..روی ناهمواریهای سیمان افتاد و مادرش گفت بس که بد بودی ...
- ببین بدی خدا چطور مجازاتت میکنه.
زن فکر کرد من بدم خیلی بد. همیشه بد بودم. میخواهم بد باشم و بد بمانم و بد بمیرم. یک چیزهایی توی روحم خراب است. تعمیر نمیشود.
مرد به او گفته بود تو از کارخانه خرابی..تو باید تعمیر بشوی..تو باید بکنی..یاد بگیری دنیا را بکنی..دنیا را بگا...زن گفته بود شاید همه برای کردن آفریده نشده باشند..مرد گفته بود اگر جر ندهی جرت میدهند..همه میآیند رویت..زن گفته بود تو بیا رویم..مرد گفته بود اگر روخورت خوب باشد همه میآیند رویت..خودت برو روی دیگران.
زن بلد نبود برود روی دیگران. توی گلوی زن یک حلقهی فلزی دردناک بود که کسی از وجودش خبر نداشت. میبرید..تا میخواست حرف بزند میبرید. ساکت هم که میشد میبرید.
زن همیشه فکر میکرد اگر روحش را بالا بیاورد یک حلقهی برندهی فلزی دور گردن روحش خواهد بود..همان را خودش توی گلو داشت.
زن دنبال شماره گشت...میلرزید..میترسید و میلرزید...باید به کسی میگفت چقدر ترسیده..به یک صدا...پدرش خواهرش را از پا میکشید..فاصلهی خانهی شیرازی تا خانهاشان را..زن دید..دید که پدرش خواهرش را از مچ پا روی زمین میکشید..سر خواهر روی زمین روی آسفالت روی سنگریزهها روی خاک...روی ماسه..روی خار..روی هر چه روی زمین بود روی خرده شیشه کوبیده میشد..دنگ دنگ دنگ..زن ترسید و فرار کرد..به پشت بام..اگر خودش را پرت میکرد همه چیز تمام میشد..دیگر این حلقهی دردناک فلزی توی گلویش را درد نمیآورد...زن از پشت بام دید پدرش نزدیک میشود..موهای فر و روشن خواهرش پر از آشغال شده بود...از بالای پشت بام جیغ زد ولش کن...تو رو خدا ولش کن..زن جیغ زد و دنبال شماره گشت و گشت و شماره را پیدا کرد...
زنگ میزند. دوست دارد بشنود که خاموش است اما نبود.
زن بلافاصله گفت من یک داستان نوشتم..با خودکار پر از کثیفی و خط خوردگی..من دنبال کسی بودم که نقدش کند و نظرش را بگوید..پرسیدم هم گفتند نیست همچین کسی..عکسش را بگیرم برایت بفرستم یا میآیی بگیریاش؟
صدا گفت: خیلی حالت بده؟
- نه...میای بگیریاش؟
صدا غمگین گفت باشه.
- ممنون
- خواهش میکنم
- به من بگو من خوبم..
- دوستت دارم میدونی..حرف عشق نیست..دوستت دارم
- بگو من خوبم
- چرا اینقدر حالت بده عزیزم؟
زن عزیزم را میشنود و گریه میکند...گریه نمیکند گریه اش شبیه مردن است..گوشی از دست می افتد و قطع میشود گوشی زنگ میخورد و میخورد و زن گریه میکند.
:))))
روش کم میشه.




آقا چشمم نکنید میان دعوام میکنن، اگه بکنید.
بیدار شدم دیدم مرتب کردن فقط جارو مونده بود بکنم آشپزخونه رو.
رفتم طرف یخچال این رو درش بود.
بله.
خطاط: بن
تصویرگر: نانا


لابد به چشمشون یک همچین الکی خوشِ موفرفریایی هستم.
الان متوجه شدم خودم هم خال لب دارم که ...و حالا یه قطره خون هم چکید از انگشتم رو کیبورد ...

خیلی باحال آروم و بیادعا چکید.
پر از a- هس این قطره.
بعد از لیلی این قشنگترین چیزی بود که از نامجو شنیدم.
با تشکر از فرستنده.
سیگار میکشم تنهایی رو تخت و این رو میشنوم یه لبخند هم از این ور گوش تا اون ور...مثلا مردی من رو دوس داره و این رو داده بشنوم و وقتی این رومیشنیده در حس و حال عشق من فرو رفته.
آخی گناه دارما.
برهوتِ عشق و عاشقی و مرد ِ به دردبهبخور عشق بلد و اینا.
میمیرم از خنده.
-یعنی اینقدر مهمه؟
سال برمیگرده نگام میکنه: مهمه..خیلی هم..نمیدونی چقدر مهمه.
سال به مرده میگه خو بکش حالا..هم بت گفتن. ..یر کوچیک هم زنت ولت کرده..
من فکر میکنم آخی.