فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

پ



این‌طوری شکلات بیشتر می‌چسبه، نه نانا؟

چند روز پیش پاستا درست کردم با سس ریحون..اولش ننوشتم و نشد عکس رو بذارم بعدش هم کتک خوردم و حسش رو نداشتم:)
حالا هم که در خهِ‌دمتیم.
اسمش هست پاستا شاستا.
از فیلم اینگلیش وینگلیش یاد گرفتمش. اونا(هندیا..یه ویدیو هس دسم رسید چند وقت پیش که برنامه‌ی علمی شبکه دو رو نشون می‌داد از کسی می‌پرسن جزیزه‌ی فلان کجاس طرف جواب می‌ده هندُسا..از اون روز یاد گرفتم بگم هندُسا..هندُسانیا) هم مثل ما چیز میز می‌گن اینگلیش وینگلیش..پاستا شاستا..جیغ ویغ..
القصه که درستش کردم و نمی‌دونم اسم این نوع ماکارونی پاستا هس یا نه اما من همه خمیرای رشته و شکل‌دار دنیا رو معکرونی می‌نامم همچون اجدادم...جدیدا دیدم اسماش زیاد شده..نوولویینی..پاستا..شامبیرونی..لیکونی..که ته‌اش فحشه این..
ته‌اش برای من اسم تمام این داستانا یکیه هر چقدرم شکلشون و نوع پختشون و ایناشون فرق کنه. بنده با کمال میل حضرم همه‌اشون رو از یه فرقه و نژاد بدونم: معکرونی.
آن‌چنان که مادرم می‌نامدشان.



من برای پاستاهایی که بخوام از سس گوجه استفاده کنم  روشون( هاها: پاستا) خلاصه که گوجه رو با چاقوی اره‌ای تیزی پوست می‌گیرم و باریک قاچ می‌کنم و با آتش ملایم در روغن کم تفت می‌دم بعد در ظرف رو می‌ذارم که آب بندازه..البته قبلش پیاز و سیر بوده تو ظرف و بعدش ریحون یا جعفری..این روش ساده و باحاله و کاملا ایتالیانو هس..پنیر هم می‌ریزن من دوس ندارم..روش آویشن می‌پاشم..راسی حتما هم دم می‌کنم معکرونی رو باز هم به روش اجدادم..از این معکرونی‌های از دیگه درآمده و در بشقاب نشسته هیچ‌دل‌خوشی ندارم..به نوعی شاید دشمنی هم داشته باشم باشون.
اون پوست گوجه‌ها رو نندازید دور...خشک کنید پودر کنید در سوپ‌های جو  و غذاهایی که دلتون می‌خواد طعم گوجه بده استفاده کنید.من حتی تو کتلت ریختم و خوب شده.
اگه دلتون می‌خواد خیلی پودرش نکنید اما کتلت سرخ می‌شه و ممکنه بسوزه سیاه شه..پس؟ تو خوراک بادمجون اینا بریزیدش..خواستید هم با پا پدال سطل آشغال رو فشار بدید و ؟ بابای پوست گوجه.
برای تزیین هم خودم رو خسته نمی‌کنم سه‌تا برگ ریحون از باغچه. شما حتما شیوه‌های نازتری بلدید.
معکرونی‌هاتان پرمایه و درخشان.

همین روزا ادویه درست می‌کنم عکساش رو می‌ذارم.

دیش دیرررین.

دلم شاهچراغ خواس یه‌دفعه‌یی.



کشمشا رو می‌بینید دارن سرخ می‌شن؟ شما درشون بیارید. قبلش هم اجاق گازتون رو تمیز کنید تمیزی مضاعفش نیفته تو عکس.


کوبه با برنج..بلغور نداشتم.
اصلا کلی چیز نداشتم..مثلا  سبزی و لپه و....الخ..به قول و با تلفظ و لهجه‌ی مامانم:خُدمُنی درستش کردم. رو د؟ ساکن داریم مثل همیشه.
 (کُوبّه  با ضم  کاف و تشدید رو ب:kobe ، به سوری و لبنانی و مصری و بلاد شام می‌شه کِبِه..عراق و خوزستان رو می‌دونم می‌گن کوبه..بقیه رو نمی‌دونم..نمی‌دونم اصلش از چیه گاهی فکر می‌کنم از قبه‌اس؟ گنبد یعنی؟ یا کوبه؟ از کَب؟ یعنی ریختن؟ مثلا ریختن مواد تو تابه؟ به‌هرحال انواع اقسام داره و اینایی که تو رستورانای لبنانی می‌دن که نرفتم هم تا حالا اما شنیدم، با اینی که من درست می‌کنم و تو خوزستان عموما درست می‌کنن فرق می‌کنه..با برنج هست و گندم ریز خرده شده..که بین عربای خوزستان تا اون‌جایی که من می‌دونم بُرغُل می‌گن..باقی ِجنوبیا لکک و گمنه هم شنیدم می‌‍گن..القصه که انواع اقسام داره..من خودم توی مواد توش جعفری یا شوید می‌ریزم که الان نداشتم..گوشت و پیاز و لپه و کشمش و کمی فقط..کمی زرشک چون ترش دوس ندارم..سیر هم می‌ریزم من..تندش می‌کنم و اولش روغن رو می‌ذارم داغ شه خیلی و بعد زیرش رو کم می‌کنم به آرومی رنگ عوض می‌کنه..کلا من با مغزها دوس نیستم زیاد ترجیح می‌دم سبزی توش بذارم بیشتر با مرغ درست کردم یه سری..با گوشت به نظرم بهتر بود...چون غذای چرب و پر کالری‌‍ایی هست کنارش سالاد عربی یا همون تبوله هم می‌خورن..اینا رو همه با سرچ پیدا می‌کنید..من بیشتر معرفی می‌کنم و عکس دسپخت نه چندان استاندارد خودم رو می‌ذارم نمی‌تونم دستور غذا صادر کنم..اما نتیجه برای من اکثرا، و حداقل نه در بارهای اول اما دفعات بعد خوب بوده)

سلام
من بازی کال آف دیوتی  رو به کمک بن جلو بردم.
تنهایی نمی‌تونستم.
چون راستش خیلی سخت بود..اما در همین حد هم از خودم راضی‌ام.
اما حداقلش تو گوشی با نانا کیک درست می‌کنیم...تنهایی.

برای خودم کبه پختم..خوشمزه شد. اما بدیش اینه که زود سیر می‌شم ازش. بس که سنگین و چربه.بعد قالی هم شستم. یه قالی دارم دو سه ساله کسی نشستتش. امروز کشیدمش بیرون شستمش..لوله‌اش کردم تکیه‌اش دادم به دیوار. جر خوردم از خستگی اما از خودم راضی‌ام حالا.
بعد رفتم تو باغچه..تازه که علفاش رو چیدم معلوم شد چقدر رزها بد سوختن. امید ندارم زمستون گل بدن دیگه. ریشه‌ای جزغاله شدن. خیلی کندم ازش علف هرز..دستکش دستم کردم و دو دستی کشیدم..با چاقو..باید یه داسوله بخرم. اسم داسوله به فارسی چیه؟ نمی‌دونم یه داس کوتاهه مال در اوردن ریشه‌اس..
بعد رفتم صورتم رو بشورم دیدم یه عقرب سیاه دمش رو بلند کرده و داره می‌دوه سمت تاب..رف تو میله‌ی آهنی تاب..شلنگ گرفتم بلکه بیاد بیرون بزنمش..خطرناکه ترسیدم بره تو اتاقا اما نیومد...
بعد برگشتم به بچه‌ها پیتزا دادم که از ظهر درست کرده بودم و گرمش کردم و با همون دمپایی پلاستیکی و  شلوار خونگی و بدون سوتین رفتم لوازم التحریری که حدس می‌زدم روزای جمعه باز باشه.
خیلی دلم گرفته بود. داشتم می‌مردم بس که دلم گرفته بود. پرسیدم پاکن چی داره؟ یه جعبه اورد..همه رو بو کردم..نرم بودن..و تپل.
مدادا رو دیدم. چه مدادایی.
سیاه روشون گربه‌های نقره‌ای نقاشی شده. یا بعضیاشون بودن نقره‌ای یا خردلی براق..مدادای نوکی خیلی قشنگ..دفترای خیلی قشنگ..برای نانا کیف کلاس زبان خریدم..یه ماگ اسپانج باب...چه ماگایی داش...قهوه‌ای..نقره‌ای..سیاه ..خودکارا..اتودای عجیب غریب..خیلی جلوی خودم رو گرفتم از هر چیزی برا خودم نخرم.
بعضیاش هم گرون بود. به خودم گفتم اتود صورتیم رو می‌دم نانا ..که برای خودم یه اتود جلیقه بافتنی پوش بخرم..بعد برگشتم خونه دادمش بن گفت اتود نمی‌خواد به‌ناچار برش داشتم برا خودم. تو لیوان کارگرم گذاشتمش.چه کیف و دفترایی.
گفتم فردا بچه‌ها رو می‌برم چیز میز بخرن برا مدرسه...برای نانا یه مداد هفت رنگ خریدم.
تو راه هم فکر می‌کردم بچه که بودم به جمجمه سمور پیدا کردم خیلی قشنگ بود..دندوناش تیز بود..مامانم مجبورم کرد بندازمش دور..هنوز حیفم میاد می‌تونستم بدمش به بن الان. خیلی خوشحال می‌شد.
چیزای نانا رو دادم خیلی خوشحال شد..مدادم رو گذاشتم تو لیوانم و نانا گف حس نمی‌کنه مداد هفت رنگ مال خودشه بس که قشنگه انگار مال دخترخاله‌اشه بس که قشنگه.
یه قیچی بود عین میمون بود یه دونه دیگه‌اش عین قورباغه..نمی‌دونسم چرا باید بخرمش..فقط نگاش کردم..بعد دیدم تلویزون داشتن تو مغازه که کسی ازشون چیزی ندزده..حتما فیلمم رو ضبط کرده حالا و مرده شب نگام می‌کنه و تاسف می‌خوره به‌حالم. از این کارگرا  هستن وسط کارشون می‌رن برای دخترشون یه چیز قشنگ می‌خرن..چشمش به دستام بود که گِلی بود وقتی می‌رف رو لوازم التحریرش..زیر ناخونام گل بود..یعنی کف دمپایی‌امم پاک کردم رو پادری موقع ورود که بیرونم نکنه اما همچنان اخمو مونده بود.
حتی وقتی شوخی کردم که دخترم رو گول می‌زنم و این رو برمی‌دارم برای خودم محض رضای شیطان یه لبخند الکی هم نزد. چقدر مردم ظاهربینن.
دوتا دختر و زن جگر اومدن حالش خوب شد..وسیله‌اشونو جا گذاشتن و برگشتن ببرنش گف براتون کنار گذاشتم..من گفتم آقا حساب کن گف مشتری رو راه بندازم چشم..
هیچی دیگه وقتی برگشتم پاسی از شب گذشته بود و تو راه یه بسنی لیسکی میهن سفید که پَ عشقومه هس خریدم..وانیلی سفید از اینا که هیچی روش نداره فقط سفیده و زیرش بسکوت داره...بهترین بسنی دنیا همینه.
قبلا مامانم می‌گف متمدنا بسکوت زیرش رو نمی‌خورن..بسنی قیفی بود اسمش اون موقع‌ها....می‌گف مردم متمدن و بافرهنگ می‌ندازن دور..یه بار انداختم بسکوته رو دور...که حس متمدن بودن بم دس بده..از مدرسه برمی‌گشتم..اما دلم نیومد برگشتم....بدو بدو و نفس نفس بزن و خودت رو برسون..خوبه کسی نبرده بودش....نصف مورچه‌های روش رو فوت کردم خوردمش..گفتم من که متمدن نیستم پس بسکوت خاکیش رو می‌خورم..رو کله‌ام خیلی درد می‌کنه..دستام و پاهام..یه روغن دارم خودم درست کردم..روغن زیتون رو با فلفل قرمز و برگ اکالیپتوس می‌ذاری خیس بخوره حسابی...تو آفتاب..بعد میکسش می‌کنی..تنده اما مسکنه. زدم به دس و پام آتیش گرفتم به مادر سال که ایده‌ی تولیدش رو داده بود فحش دادم چون دستم رو گذاشتم تو چشمم و دماغم و گوشم..فقط می‌گفتم خیر نبینی و ناله می‌کردم..آخر سری هم یاد یه روز در چند وقت پیش افتادم که در موردش ننوشتم .یه روز بود که حرفمون شد و اون شلنگ آب گرم رو گرف روم..نشسته بودم و اون شلنگ به دس روم آب می‌‎پاشید...نفسسم بند می‌اومد و آب می‌رف تو دهن و حلقم و سرفه می‌کردم...برای خواهرم تعریف کرده بودم  و خواهرم می‌گف یعنی تظاهر کننده‌ای...خندیده بودیم . چرا؟ چون من چاق و چله کف حیاط نشسته بودم تسلیم و اون عین جلادا لاغر و عین میخ، روم آب گرفته بود...هیچی بش نگفتم اما رف رو پلیتای سقف چیزی درست کنه که نصف پاشنه‌اش رو پلیت برید..خواهرم گف حقشه. دلت نسوخ که؟ گفتم نه اما وقتی می‌دیدمش می‌لنگه ناراحت می‌شدم.خواهرم گف کاریت نمی‌شه کرد دلت نرمه..منم گفتم تو هم زیرت گرمه.

تمام.

فقط مرده‌ها پایان جنگ رو دیدن.

 از صبح کال آف دیوتی 3 بازی می‌کنم. بیشتر از خود بازی‌اش حرف زدنش رو دوس دارم. اون‍جا که دوستم می‌میره و پرایس ناراحت می‌شه و یکی می‌زنه تو صورتم(این‌جا)..نیم‌رخ سوپ تو بازی هس که خونیه..من روسی‌ام تو بازی..بازی خیلی سختیه اما تونستم ردش کنم..الان دارم با استادم حرف می‌زنم و بش می‌گم سوپ مرده تو یک و دو بود تو سه مرد.
اسمم یوری هس روسی هستم و چک اتفاق می‌افته ماجرا. چک رو روسیه گرفتن.
..استاد بم اطلاعات درست داد اما اینا حرفه خودم باید پیش برم..هشتا سیگار و دوتا لیوان چای خوردم تا مرحله‌ی یکی مونده به آخر رسیدم..باید بلد باشی قایم بشی و تیراندازی کنی. فکر اینا نمی‌خواد.
تصور می‌کنم اونایی که خیلی بام خوب بودن روبروم هستن و تیراندازی می‌کنم..بازیش دسته‌ای نیس با کیبورد بازی می‌کنم. به نظرم یکی از بهترین بازی‌هاییه که بازی کردم. داستان داره.
تو تاریکی دوربین می‌ذاری رو صورتت و همه‌جا رو می‌بینی ...
جملاتی وسط بازی می‌گه نقل می‌کنه از کی. جمله‌ی عنوان از یکی از همین دیوثای جنگ‌افروزه. باید برگردم ببینم از کی. حوصله‌ام نمی‌شه.



پرایس زیر بغل سوپ گرفته که نجاتش بده..ولی خون زیادی از سوپ رفته..تموم مسیر رو خون‌ریزی می‌کنه..آخرش تموم می‌کنه. پرایس عصبانی می‌شه چون من زمانی با روس‌ها هم‌دس بودم می‌زنتم..
بن می‌گه یوری هم که منم می‌میره مرحله آخر..به امید اون مرحله.

امشب من رو زد

دستم رو پیچوند و ..اونقدر زیاد و محکم ک رو زمنی میکوبیدم خواهش میکنم خواهش میکنم تورو خدا توروخدا

اونقدر درد داش که زمین رو بودسیدم به هوای پاش ک ولم کنه زد ت و سرم و اتاق دور سرم پیچید

جلوی چشم دخترم

دستم رو پیچوند و با مشت مکوبید تو سرم و چشمم

چشمم باز نمیشه

جلوی بچه ها

چرا؟

چون رفته اونجا برای دختره خواستگار اومده سی و پنج ساله بش گفتم چی گفتی گفت هیچ

بعد که از خود دختره پرسیدم چو میدونس میگه چی گفته که گفته نه سنش ب الاس و فلان سوخت

سوخت که میدونستم میره اونجا سخرنانی میکنه

اول ب اون گفته بعد پیام داده که نظر بقیه رو پرسیدم گفتن سنش بالاس اما من مرد سن بالا دوست دارم

اینا رو از میان دو خط باریک دردناک مینویسم..رو لبم طعم شورهی

دستم رو نمیتونم باز و بسته کنم

و دیگه نمیخوام بنویسم

پنج روزه تمامه از خونه تا دم در نرفتم و هفته هاس هیچ کس نه زنگ میزنه بم نه حالی ازم میپرسه

دیگه نمخوام بنویسم

حوصله نوستن حرف زدن یا زنده موندن ندارم

من ادم تنهایی هستم

از کسی متنف ر نیستم از کسی هم عصبانی نیستم

از خود متنفرم ک خودم رو زنده نگه داشتم تا حال ا


صداهایی که برا اون  ضبظ کردم رو شنیدم.  قبلا..توشون براش یه متن میخونم شاعرانه بعد اضافه میکنخم که و تو میگوزی و من این را به حساب خنده ات میگذارم

باز خوب و شوخ بودم اون روزا

یا بهمین خیلی پشت ماشین گریه میکنم

خیلی

وقتی شنیدمش دیدم چقدر خسته و تنها و زخمی ام

چند روزه نماز اینا میخوندم و حالم خوب ..بد نبود

بلد نیسم بنویسم

با دخراترم حرف میزدیم وب راش فرستاده بودم..

فارسی عربی انگلیسی گاهی

از مشهد اومده بد وم و خیلی بد حال بودم و با گریه حرفمیزنم

یه جا هم آخر بهمن صدام عاشق و واله و شیدا بوده..دلتنگ

بش میگم یادعته دیدمت و طرفم اومدی و فلان



همه رو شیفت دیلیت کردم

خرده ریزه ها رو انداختم دور


دیگه از کسی چیزی نمیخام

از کسی بدم نیات یا دلخو نر نیستم

موضوع و مشکل نم

من زنده میموندم

ضعی نیستم واقع بینم

بعد از زدن نوبت تحقیر بود که پیرم و خرم

که بچه ها گناه دارن میدونس جلوی بچه ها چ کره میگف ببین خجالت نمیکشی عقل نداری

فقط نگاش کردم و به عومم فکر کردم. عموم که باش بامیه می فروخیتم رو جدول.  و از بالا با لبخند نگام میکرد و من می چسبیدم به زانوش.

که خجالت میکشید داد بزنه بامیه و از ادا میپرسید می خِی؟

با ترازو و زونه

چهل سالش بو مرد

من اول راهنمای ی بود سه ماه بعد بی بی  م مرد

عموم ک وقتی نون می خرید  می پریدم نص نون ازش مرگفتم و سرش رو زانوئم بود و با موهاش بازی میکردم

و مچش رو الکی منداختم

نمیدانم چرا یادش افتادم

دیشب هم

خابش رو دیدم

زیر درختای صفصاف بودیم با گلای ززردشون

پاییز بود یا بهار؟

بامیه میفروخیت و داد نی زدیم بامیه عسلی..فقط اگه کسی نگامون میکرد عموم می پرسید مِخی؟


امشب تو فاصله ی بین تخت  و دویار اونجا که فضای تاریک عمیقیه سرم و گذاشتم و میخواستم داد بزنم و نزدم

جیغ بزنم و نزدم

آروم می گفتم مِی خی؟

و میدیمش بی هیچ شباهتی به بابام..مهربون و با لبخند صبورش..از بالا نگام می کرد و من با وزنه ها بازی می کردم و می گفتم

ها میخوام ..بیا من رو ببر..مثلاب ریم بامیه بفروشیم یا درخخت تمرهنیدی بکار تو پارک..و بذار میموه بده وبلندم کن از برگهای ترشش بچینم و بخورم

اینجا خیلی سعی کردم بکارم نشد

باغچه ام مرد

من میخوام بمیرم عین باغچه ام

میدیمش وقتی رفتم خونه اش و. بابام در رو زد ویدم در رو باز کردم بابام با دمپایی منتظرم بودئ در رو باز کردم و با دمپایی زد تو صورتم محکم

چون نگفته بودم رفتم پیششون

ئدیدمش با بابام دعوا کرد بغلم کرد..بم گفت جگر کوچیکم..همکیشه به من میگف جگر کوچیکم

دیدمش نگهبان پارکه باغبونش هم هس و من اجازه دارم از بقیه بچه ها بیشتر تاب بازی کنم و سرسره و چرخ و فلک

همه ک میرفتن من دوستی نداشتم چون

من رو مینشوند رو چرخ و فلک و می گردوندش

خودش بچه دار نمیشد

دیشب خوابش رو دیدم

امشب یادش افتادم

تو نت رفتم و اتفاقی خو.نه ای رو دیم که زمان جحنگزده یگی دادن به ما

همه چی زنده شد برام یه هو

اتفاقی

همون شهر

وقتی مرد رفتیم قبرستون و من غروب جا موندم

همیشه یادشون میرف برم گردونم چون خود عموم فقط مراقبم بود و اون مرده بود دیگه

یاد دو تومنیاش افتادم که میادا بم وقتی پول خرد نوناش برمیگردونن..تو دنیا تنها مردی بود که دوسش داشتم و نزد و ازذیت نکرد

رو سرش برامدگی داش میگفتم عمو چیه میگف نمدیدونم بوسش کن خوب بشه میبوسیدمش و هنوز بوی موهاش یادمه

دلم براش تنگ شد

خیلی

فک کردم خوشبحالش خیلی وقته که دیگه نیس

وقتی مرد عصرش با بابام تو باغچه حرف میزدن همیشه حسرتم این بود که چرا اون روز عصر خیلی نگاش نکردم

یامثل همیشه نگفتم عمو بای بای

فقط شندیه بودمش حرف زده بود و انگار بقیهی عر دارمش ب خیالی کرئهبدم

اینا ر و یادم میادپغلت میزنم بدنم درد میگره

من تو ادما دنبال عموم بود تو مردا و نه حتی پدرم

دل نمیاد هیچ وقت این رو بگم اما حالا گفتم

خیلی خست برای نوشتن و فکر




 شاید بهتر باشه آدم یه مدت ننویسه.
معمولا از این حرفا زیاد می‌زنم و کسی هم محلم نمی‌ده بعد خودم برمی‌گردم و به خودم خوشامد می‌گم..یه مدت نگا کنه به اطراف و خودش و حرف نزنه..بشنوه بیشتر و هی ریز و درشت زندگی‌اش رو جار نزنه...سرش رو به یه آخوری ببنده  تا ببینه چی می‌شه..اتفاق خاصی هم تو زندگی نمی‌افته..همون غذاها و کارا و آدما و حرفا و  فیلما و کتابا..و رابطه‌ها ...خوب اینا گفتن نداره.. تا اتفاق تازه‌ای که ممکنه دو ثانیه دیگه باشه.. اینا.
ممکنه یه ساعت دیگه بیام  ممکنه یه ثانیه دیگه..یه روز دو روز..اینا.
این رو نوشتم که نگید مُرد و به ما نگف.
فلن زنده‌ام مردم هم بتون می‌گم.

:)

دارم کانال تی ال لیبانو رو نگا می‌کنم..شفش لبنانی خیلی غلیظ صحبت می‌کنه..فرانسوی قاتی‌شه..اما خنده‌ام از این می‌گیره که دقیقتین رو دی‌ئتَی‌..عین فرانسویا ته کلمات رو می‌خوره..سالوُ یعنی سالُن..الف رو خیلی خفیف تلفظ می‌کنه..خیلی هم عصبیه..شف اسامه بهتره.
این قاتیه..قاتِه.

برام نوشته:
از دیشب داره بارون میاد ریز و بی وقفه و همش تو فکرتم که دلت یکجای خوش اب و هوا میخواد
کاش اینجا بودی الان اینجا خود بهشته
با هم زیر بارون تو ماشین جاده کنار رود ارس رو تا ته تهش می رفتیم یعنی تا خود دریاری خزر
عاشق این جاده ام و عاشقش می شدی اگر می دیدیش
یک کلام کاش پیشم بودی دلم بدجور هواتو کرده


آفرین...دلم رو آب کنین:(  به قول فیلم قرمز: می‌دونه من عاشقم..می‌دونه من حسودم..باز من رو آزار می‌ده.
باش..می‌دونین که صبح بیدار شدم از شدت حرارت تو حیاط زیر پلیتا جوش اوردم و از حال رفتم باز بگین جاده و بارون ریز و ماشین..هیعیییی. دلم آب شد.
خوش بگذرون جای ما.
منم آشپزی می‌کنم..چه وَکُنَم...من وجدان تو بیدم شیر فرهاد.

 با نانا داریم ماکارونی الکی پلکی درست می‌کنیم. اسمش اینه.

ماکارونی الکی..از این ور شونه تا اون ور شونه‌ام رو می‌بوسه و یک لحظه دست از دست کشیدن به من برنمی‌داره..انگار بچه‌اشم..می‌خندم بش..صورتش رو می‌ماله به بازو و دستم و شکمم..هی عین بچه‌ها بام حرف می‌زنه: چقدر تو خوبی ...می‌چلونتم و می‌خندم..می‌گه هزاران بوسه هم ببوسمت سیر نمی‌شم..می‌گم دختر ولم کن بیا این مرغ رو ببین.

یه بار درستش کردم من زیر برنج گذاشتمش نه تو فر..یه بار هم تو فر گذاشتمش خیلی عالی شد.
حالا به سال گفتم یه مرغ کوچیک بخره برای یه روز تعطیل که تازه هم باشه. برای خودمون..از این به قول نانا وصفه یا به قول آشپزا رسپی برای این خوشم میاد که حساسیتای من رو داره..این‌که کجای مرغ شسته شه دقیقا.
خیلی وقتا مرغ رو دادم کسی بشوره و بعد دیده اون خون مرده‌گیا و چیز میزای مرغ مونده..سیاه می‌شه و طعم بدی هم می‌ده. وقتی دیدم با انگشت اشاره  کرده که این‌جا رو بشوریید خندیدم چون داشتم فکر می‌کردم کاش واقعا توش رو خوب بشورن خوانند‌ه‌ها:) اون‌قدر احساس ریش سفیدی و تجربه در آشپزی داشتم یعنی.
این‌جا رو ببینید اگر دوس دارید درست کنید ازش شما هم.
از وقتی از شهر زمان‌جنگ‌زده‌گی رفتیم دیگه نرفتم دیدنش..چون بی‌بی‌م اون‌جا خاک شده و چون..نمی‌دونم. ترس دارم.
اما یه وقت می‌رم و خریدای اساسی می‌کنم برای مای کیچن.
یکی‌اش کیپر که باید بخرم.
مطبخ منال یکی از جاهاییه که فالو کردم..همیشه برنامه‌هاشو دنبال می‌کردم قدیم...خیلی وقته تلویزیون نگاه نمی‌کنم..حالا که پیداش کردم خوشحالم.

مهم اینه که خوب باشی

صدا گفت: ...
باشه صدا.
من شنیدمت.

آقا راسی عکسا طِبیعیه طِبیعیه روش نورپردازی و اینا نکردیم..همی‌طوری مستقیم از دوربین...ویژژژژژژ این‌جا. اگه عکسا رو نور و اینا می‌دادیم یحتمل قشنگ‌تر هم می‌شدن..این‌جا سایت آشپزی که نیس..این‌جا ها پَ چی‌یه.

راسی به صدا بگویید برای امشب و حالی که ازتان خوب کرد ممنونید. حتم دارید که بیدار است خل و چل‌های شب‌بیدار هم را می‌شناسند.

صدا ممنونم.

می‌دونم این‌جایی حالا صدا.

قصه‌اش این‌طوریه که گرسنه هستی شما..می‌ری تو آشپزهونه..این ور رو نگا کن قاسمی..اون ور رو نگا کن قاسمی..و هیچی..در یخچال رو باز می‌کنی یه خیار گاز می‌زنی بعد پرتش می‌کنی تو یخچال باز که فردا به بچه‌ها بگی خیار رو گاز نزنن بندازن تو یخچال.
مودب باشن.
بعد یه آهنگ می‌ذاری بی‌کلام و روسی..نوچ. این مال وقته احساسه نه شکم...یه کمدی باحال از تی‌وی‌ جون دوست داروم..بعد شروع می‌کنی تخم مرغ رو هم می‌زنی..سرخش می‌کنی می‌ذاری سفت شه گوشت رو سرخ می‌کنی با ادویه اُ بغلش نخود فرنگی خلال فلفل  به قول نانا دُمه و پنیر معمولی نه پیتزایی می‌ذاری..عین لقمه می‌پیچی..می‌بری..می‌خوری. چون چربه دیگه ناموسا توش پنیر پیتزا نریز. یعنی خفه کردن با پنیر پیتزا. یه خورده آویشن روش بپاش طوری نیس. تلخ نشه.
قبلش می‌ری سال رو گول می‌زنی که چرا خوابیده تو اتاق بچه‌ها..می‌گه گرمش و اینا بعد تو گوشش زمزمه می‌کنی عزیزم نخودفرنگی‌ایی که خریدی کجاس اون بوت می‌کنه که بوی سرخ کردنی می‌دی به ساعت گوشیش نگاه می‌کنه و می‌گه دیونه..بعد بت می‌گه کجاس...
بعد چی ؟ دیگه برو بگیر بخواب..خواب نداری مگه؟
یه آهن هم بخور و بعدش چی؟
دیگه موندی مونه نگاه می‌کنی؟...برو بخوس.
نه جیش نه بوس نه مسواک ...فقط خواب.
مسواک بزن البته و دهنت رو هم بشور. از قدیم گفتن شیطان میاد تو خواب بوت می‌کنه اگه دستو قبل از خواب نشوری. دیگه همین رو کم داشتیم.

اَی گفتین چی می‌خوام درست کنم؟
ها باریکلا ..غذا مذا.
همی حالا.

از پست‌های قدیم:)

خوبه

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ساعت 23:6 شماره پست: 1406

ترون یه اس داده به خطم که مسدود شده و تعجب می‌کنم چطو از دس مخابرات در رفته و رسیده: ازدواج یعنی از دس دادن توجه تعداد کثیری از مردان و به دست اوردن بی‌توجهی یه مرد.
البته از طرف زنان متفکر قرن نقلش کرده. حالا یعنی تو ازدواج نمی‌کردی گوسپندی حتی ممکن بود بت توجه کنه؟ برو شکر خداتو مانکن ِباردار.

 

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ساعت 17:56 شماره پست: 1405

پارسال این موقع کچل کچل  کلاچه بودم تازه روغن کله پاچه هم بودم. قصه‌اش این‌طو بود که رفته بودم موهامو مش کرده بودم و سال با عوضی‌ترین شیوه‌ی ممکن زده بود به قول به‌چه‌ها تو حالمون. منم بعد از گریه و اینا که همه‌اش بهانه بود اول با قیچی تیزی از ته ته چیدم و بعد به کوتلاس که خونه‌امون بود گفتم با موزر صفر بزنه...مشه شد یه کاکل خیلی خیلی کوتاه وسط سر..عین نظامیای آمریکایی اسرائیلی..سال شب گردن و پوست کله‌امونو ناز می‌کرد و یاد جمشید دماغ می‌افتاد احتمالا .. حالا کلی برا خودم آدم شدم موهام رسیده تا زیر گردنم و کمی تا سر شونه‌هام.پارسال این موقع موهامو تراشیده بودم و حالا مُردم که پرپشت شن. بلند شن زود....آخه نیس بابام در معرض طاسیه برخلاف بابای سال که تا الان موهای پرپشت صاف دختر کش یه دس سفید داره و سال موهای پرپشت موج‌دار دخترپرون...اینه که هی فک می‌کنم اون(سال) تو سن چهل پنجاه که تازه دخترای کرمو شروع می‌کنن عاشقش شدن ما سر بی‌مو و عقلی بی‌سو خواهیم داش. بس که همی الان آلزایمرمه. مثلا فردا تولد نانائه و من نرفتم ببینم اصن کیکی چیزی گیرم میاد.

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ساعت 17:13 شماره پست: 1404

کسی برایم ایمیل داده که دوازده سال است شوهر دارد و چند سالی فاسق.  او نگفته فاسق از چیری در مایه‌های رابطه‌ای دوستانه عاشقانه نام برده و ازم خواسته به من بگو چه کنم؟ الان دارد چه کار بکند؟ گفتم با شوهرت به فاسقت خیانت کن.
حالا من اسمی اگر از ح جیمی عزیز می‌آورم یا از رودیگه و یارانش زن خطاکار شهر هم اگر باشم...توقع نداشته باشید فسق و فجور را ترویج دهم یعنی علنا. در واقع ترویج هم اگر بدهم ستایش کنم. هر چی باشد حاجی بابایم است و شیخ برادرم و بدتر ممد پسرعموم.
پدرم حسینیه دارد و پدر شوهرم هم و تا همین چند سال پیش فکر می‌کردم سرباز گمنام امام زمان باشم.

خیلی مانده حالا تا برگردم به تو بگویم إی دون إی دون. آفرین کارت درسته. من این‌جا فقط می‌نویسم. می‌ریزم بیرون. جایزه نمی‌دهم و محکوم هم نمی‌کنم. یعنی بکنم یا بدهم هم فقط برای خودم است. شخص نحیس خودم و لاغیر.
راه حل نمی‌توانم یعنی ازم برنمی‌آید که به کسی بدهم یا حتی بگویم درست با غلطی. خسته‌ام نکنید با این چیزها. بخدا سرگیجه می‌گیرم.
معمولا جواب ایمیل‌ها را -اگر هم بدهم- با اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد می‌د‌هم نه از روی از سر باز کنی از روی حس و ابراز اولین جواب که می‌آید توی سرم. و این مدل چیزها فکر کردن می‌خواهد و من بلدش نیستم. یعنی بلد نیستم برایش وقتی بگذارم فکر هم اگر می‌کنم جوششی است. مولود لحظه است حتی یک ثانیه تصمیم برای تفکر یا تعمق مشاعرم را مختل می‌کند.
شاید باور نکنید اما این را راست می‌گویم مورتون در این زمینه مثال روشنی دارد او که هم مثل من پاره‌ی راه تربیت بابام است چون هر دو سبزه و از بقیه زشت‌تر و قانون‌شکن‌تریم...آره او گفت که شهرزاد دیدی اینا که یه مدت مدیدی معتاد می‌شن و اُ بعدش ترک می‌کنن؟ اینا بعد نمی‌تونن برن سر یه کاری که فکر یا نیروی بدنی زیادی ازشون بطلبه. مثلا فوقش دیگه فلافل فروشی بزنن برن تو کار دس‌فروشی..من تو حیطه‌ی خودم می‌گم شاید شما معتادایی رو دیده باشی که بعدش خلبان شده باشن..در کل می‌خوام بگم من رو بگذارید یک گوشه‌ای بایستم فلافل بفروشم طاقت چیز دیگری ندارم. هر چه باشد و این را البته حق دارید به قول کسی به یک ورتان حساب نکنید..هر چه باشد ما ..چه بگویم؟ از شمردن...خدایا ....بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم عین این جوان‌هایی که جای بخیه‌های دستشان را جای تیغ‌ها و خط‌هایی که با شیشه شکسته انداخته‌اند روی مچ دستشان  را کرده‌اند نشان افتخار و می‌زنندش توی سر و چشم همه هستم...این‌جا و نه هیچ‌جای دیگر...هستم، شده‌ام..من هر گهی خوردم توی زندگی تقصیر هیچ کدامتان نیست. اگر دستی از من رفته باشد توی پریز یا جایی پاره شده باشد کسی نه علتش است و نه مسئول بخیه زدن یا شستشویش...می‌خواهم بگویم فقط من اگر حتی کامنت‌ها را بستم دلیلش این است:

خسته‌ام.

می‌خواهم در دنجیِ شبیه نمناکی زیر یک راه پله راحت و در آرامش و سکوت .. دیوانگی خودم را..هر چه دلم بخواهدهایم را بنویسم.

جی میلم برای ابراز دوستی یا هرچه‌هایتان هم هست . دشمنی حتی خواستید بکنید تویش.

اما:

مرا شریک چیزهای سخت راست یا دروغین خودتان نکنید. گاه ساکت می‌شوم اما شورش که در بیاید فکر می‌کنم پست‌هایی این‌چنینی بنویسم یا مثلا فکر می‌کنم بردارم این‌جا را؟! جمعش کنم؟ و خوب می‌دانید نمی‌توانم این را هم ننوشتم که شما بگویید نه تو رو خدا شهرزاد نرو...فقط می‌خواهم بگویم بیاید هم را فقط بخوانیم و چیزهای خوب  یا بد در  مورد همان نوشته به هم بگوییم.
 ها چی می‌گی غلام؟

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ساعت 17:7 شماره پست: 1403

در کوچه صدای بز می‌آید. نمی‌دونم واقعا بز است یا انسانی است که صدایش را درمی‌آورد.
من توی حیاطم و الان همسایه توی دستشویی‌اش گوزید و من شنیدم. کولرها که خاموش می‌شود و سکوت که برگزار می‌شود. حرمت‌ها می‌شکند.

از بلاهت‌های چهار پنج سالگی

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1391 ساعت 22:33 شماره پست: 1402

یه بار عموم داش زن عمومو می‌زد. مَشتی ها. نه از این کشیده و لقد درقونیای نازنین و اینا. نه یه کتک مرتب پدرمادردار. زن عموم خو  بد داش کتک می‌خورد دُرس، اما شلوغش هم کرده بود تا می‌تونس. اون وسط داد می‌زد و جیغ می‌کشید: سوختوم سوختوم و من آب‌نبات کش می‌رفتم از تو قندون. روزگاری بود.
تگ: والا ما پامونو جلو آقامون دراز نمی‌کردیم.

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1391 ساعت 22:20 شماره پست: 1401

هاینریش بل نمود مارو بس که تومون پرانتز باز کرد. جا داش اسم کتابشو می‌ذاش سیمای زنی در میان پرانتز.

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1391 ساعت 21:40 شماره پست: 1400

لوت یه پسری به دنیا می‌یاره در حالی‌که داره از زمین و زمان بمب می‌باره. تو همون شبای ماه تولد من دسامبر. که سرد و تاریکه. خانم گروتین کمکش می‌کنه و لنی هم وردستش..من اون وسط به مسئول حفاظت محله فکر می‌کنم که اومد ازش اونم تقاضا کرد ..فککن تقاضا نه به صورت خودجوش بزنه قطع کنه ها...نه که جی میلشو ببنده یا اینترنتشو قطع کنه یا موبایلشو مسدود کنه. تقاضا کرد چراغ‌ها را خاموش کنه اُ بره تو پناهگاه  اما خانم با لحن محکم و آمرانه‌ای اونو پی کار خودش می‌فرسته. بعد همه خوشالن و تعجب می‌کنن! چه کاریه؟ یارو داره برای خودت ازت تقاضا می‌کنه. خودمو می‌ذارم جا مسئول حفاظت و فکر می‌کنم عجب گیری کردیم..جهنم. تازه تو ذهنم لهجه‌اشم آذریه. تو مایه‌های لهجه‌ی بابای علی بچه‌های آسمان. این مسئول حفاظت.
حالا اگه من بودم جا این مسئول چقد باید عصبانی می‌شدم و بم برمی‌خورد.

اوففففففففف. از دس این نویسنده‌های خودخواه.

ص۱۴۱-سیمای زنی در میان جمع

شما رپّی هستین.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1391 ساعت 20:8 شماره پست: 1399

این یه فحشه که سر نونوایی شنیدمش. یه زن عبایی با دوتا دختر فرقی از اونا که اون سالای مد فرق مو رپی بودن سر جا دعواشون شد. دخترا با ناز سعی می‌کردن جلوی مردا آبروداری کنن اما زن گف: ک...وها شما رپی هسین! من دیگه چی بگم. اگه یکی‌تون اومد جامو بگیره پاره‌اش می‌کنم.
اگه دخترا از همون اولش احترام فرق و رپی بودن خودشونو نگه می‌داشتن و سعی نمی‌کردن جای زنو بگیرن رپشون فحش نمی‌خورد.

این یک خاطره  بود.

ر َپّ ی.

حالا ح جیمی تو یک ر پّ  ی هسی. سعی نکن جامو بگیری.


 به قول نانا:
مامان
بابا
من بتون اجازه می‌دم هر چی دلم می‌خواد برام بخرید.

صدا، آدم خوبی بود.

صدا می گوید می‌خواهی گیرش بیاورم بزنمش؟ جرش بدهم؟

زن می‌خندد.

تو دماغی می‌گوید نه. گریه بس که کرده، صدایش تو دماغی شده.

صدا می‌گوید می‌خوای بزنمش؟ حالش رو جا میارم.

زن می خندد: ...نه بابا...
صدا می‌گوید بخند..بخنداون روز که خندیدی خیلی خوب بود..بخند. غمگین نباش.

زن گفت: درد دارم چرا خوب نمی‌شوم؟

صدا گفت: حق داری.

زن گفت:  گرسنه شدم.

صدا گفت تو رو دوست دارم. اگه دختر داشتم این‌طوری دوستش داشتم.

زن خندید بلند و گفت: دروغ‌گو. اما خوب بود حرفت.

صدا گفت: بخدااااا...ش.

از زن تقلید می‌کرد که وقتی می‌خواست قسم دروغ بخورد می گفت: بخدااااا و ش را آرام توی دلش می‌گفت.

صدا، آدم خوبی بود.

عزیزم

زن توی دفتر یادداشت می‌گردد. عصبانی است.

توی دفتر گشت و گشت..باز گشت..پیدایش کرد.
آخرش هفت است! آخر شماره‌ی مادرش هم هفت است. نه هفت نیست. آخر شماره‌ی مادرش درد است. 0916  و..درد...و غصه..و گریه..و خاطره..و خواب‌های بد...غصه‌های عصر که عین حلقه‌های فلزی از درون گلو فشار می‌آوردند به حنجره:
- مادر یه چیزی توی گلوم رو می‌بره..
- همیشه یه دردت هست..یه درد بی‌درمون..
هل می‌دهد دختر را..دختر می‌رود عقب عقب  و از پله می‌افتد..روی سر زخم هست..زیر چانه هم که  مال یک وقت دیگر زخم هست.. هست..مادر گفت به همه بگو افتادم..دختر مظلوم و خر بود به همه گفت افتادم که آبروی مادرش نرود...هنوز مانده..روی ناهمواری‌های سیمان افتاد و مادرش گفت بس که بد بودی ...
- ببین بدی خدا چطور مجازاتت می‌کنه.
زن فکر کرد من بدم خیلی بد. همیشه بد بودم. می‌خواهم بد باشم و بد بمانم و بد بمیرم. یک چیزهایی توی روحم خراب است. تعمیر نمی‌شود.
مرد به او گفته بود تو از کارخانه خرابی..تو باید تعمیر بشوی..تو باید  بکنی..یاد بگیری دنیا را بکنی..دنیا را بگا...زن گفته بود شاید همه برای کردن آفریده نشده باشند..مرد گفته بود اگر جر ندهی جرت می‌دهند..همه می‌آیند رویت..زن گفته بود تو بیا رویم..مرد گفته بود اگر روخورت خوب باشد همه می‌آیند رویت..خودت برو روی دیگران.
زن بلد نبود برود روی دیگران. توی گلوی زن یک حلقه‌ی فلزی دردناک بود که کسی از وجودش خبر نداشت. می‌برید..تا می‌خواست حرف بزند می‌برید. ساکت هم که می‌شد می‌برید.
زن همیشه فکر می‌کرد اگر روحش را بالا بیاورد یک حلقه‌ی برنده‌ی فلزی دور گردن روحش خواهد بود..همان را خودش توی گلو داشت.
زن دنبال شماره گشت...می‌لرزید..می‌ترسید و می‌لرزید...باید به کسی می‌گفت چقدر ترسیده..به یک صدا...پدرش خواهرش را از پا می‌کشید..فاصله‌ی خانه‌ی شیرازی تا خانه‌اشان را..زن دید..دید که پدرش خواهرش را از مچ پا روی زمین می‌کشید..سر خواهر روی زمین روی آسفالت روی سنگریزه‌ها روی خاک...روی ماسه..روی خار..روی هر چه روی زمین بود روی خرده شیشه کوبیده می‌شد..دنگ دنگ دنگ..زن ترسید و فرار کرد..به پشت بام..اگر خودش را پرت می‌کرد همه چیز تمام می‌شد..دیگر این حلقه‌ی دردناک فلزی توی گلویش را درد نمی‌آورد...زن از پشت بام دید پدرش نزدیک می‌‎شود..موهای فر و روشن خواهرش پر از آشغال شده بود...از بالای پشت بام جیغ زد ولش کن...تو رو خدا ولش کن..زن جیغ زد و دنبال شماره گشت و گشت و شماره را پیدا کرد...

زنگ می‌زند. دوست دارد بشنود که خاموش است اما نبود.

زن بلافاصله گفت من یک داستان نوشتم..با خودکار پر از کثیفی و خط خوردگی..من دنبال کسی بودم که نقدش کند و نظرش را بگوید..پرسیدم هم گفتند نیست همچین کسی..عکسش را بگیرم برایت بفرستم یا می‌آیی بگیری‌اش؟
صدا گفت: خیلی حالت بده؟
- نه...میای بگیری‌اش؟
 صدا غمگین گفت باشه.
- ممنون

- خواهش میکنم

- به من بگو من خوبم..
- دوستت دارم می‌دونی..حرف عشق نیست..دوستت دارم

- بگو من خوبم

- چرا این‌قدر حالت بده عزیزم؟

زن عزیزم را می‌شنود و گریه می‌کند...گریه نمی‌کند گریه اش شبیه مردن است..گوشی از دست می افتد و قطع می‌شود گوشی زنگ می‌خورد و می‌خورد و زن گریه می‌کند.

خوب خوب بد

چشام رو می‌بندم و خوابم می‌بره..
سال بالا سرم داره در مورد سریالش می‌گه. این‌که سیزن دو اصلا مثل سیزن یک نیس. هنرپیشه‌ها عوض شدن و ضعیفه و برکینگ بد خوبه اما حسش رو نداره و بازی تخت و تاج یا چی هم خوبه اما حس سریالای روم قدیم رو نداره ...
خواب.
خواب کجایی؟
بت نیاز دارم خواب.
سال می‌گه گوشت چرخ شده و نخود فرنگی بگیره..سرم رو تکون می‌دم یعنی آره. می‌گه می‌خوای دست‌پیچ درست کنی؟ نه؟ خیلی خوبه...تو ظرف می‌چینی بعدش رو پنیر..خوشمزه می‌شه..گوشتش رو زیاد کن اما رب زیاد نزن.
سرم رو تکون می‌دم یعنی باشه..
می‌ره.
نمی‌تونم آشپزی کنم امشب.
سال می‌ره...یه‌جور حال‌گرفتگی مرگ‌باری سراغم میاد..گوشی رو برمی‌دارم..کسی نیس تو لیست مخاطبین. سال و بن.
شماره مادرم هم هس. سیو نشده اما چند روز از آخرین‌باری که بش زنگ زدم می‌گذره...می‌دونم آخرش 7ئه.
مرددم زنگ بزنم یا نه.
چقدر خودش کم زنگ می‌زنه بم.
زنگ می‌خوره و برمی‌داره. حواسش نیس چی می‌گم...حواسش به سوله، دختر مینا...صدای سرفه‌های بابام میاد..لابد داره از کارای سول می‌خنده. وقتی می‌خنده بعدش سرفه می‌کنه و چشاش اشک میاد. لابد با کف دسش چشماش رو پاک می‌کنه.
بابام که نمیاد پیشم و نه بم زنگ می‌زنه.
برای چی یاد کاراش می‌افتم اصلا؟ اون یه اسمه تو شناسنامه‌ام.
- نام پدر: عبدالفلان.
دارم به مادرم می‌گم بردم نانا لباساش رو پرو کنه که می‌گه خو باشه..به سال سلام برسون.خداحافظ..صبر نمی‌کنه قطع کنم حتی. گوشی رو گوشمه هنوز. یکی دو ثانیه شایدم بیشتر هس رو گوشم.
بعد به مدت مکالمه نگاه می‌کنم دو دیقه.
- مادر می‌شه دو دیقه از وقت‌تون رو بدید به من لطفا؟
تنهام تو خونه و بلند می‌تونم با خودم حرف بزنم. رو به گوشی این رو می‌گم.
وقتی اون رفته بود چند ماه اول با خودم حرف می‌زدم بلند و  حواسم نبود..مادرم یه بار گف تو خواب فلان گفتی..سال هم...
گاهی لیوان چای می‌گرفتم رو به حجم خالی روبه‌رووم..و به خودم می‌اومدم..و داغ می‌شدم..اگه کسی من رو می‌دید؟
گاهی پیش روشویی برمی‌گشتم به پشت سر نگاه می‌کردم و انگار بود.
من آدم دو سال پیش نیستم. این خوبه.
آدم یه سال پیش هم نیستم.
اینم خوبه.
اما هنوز آدم نیستم. این بده.

so so

نانا رو برده بودم خیاط. لباسش سبز آبی بود.پرو کرد.
دستش رو که گرفتم گفتم: خانوم زشتم. مثل نی‌نی‌ها گف اَاَ.
بردمش بالا.
زن گفت: وااای چقدر کوچولو..شلواره برات گشاده. فقط برای دختر شما شلوار رو تنگ کردیم..مانتو هم گشاد بود. دختری نصف من ایستاده بود. اونم اول دبستان بود.
مقنعه سفید و ابردوزی شده بود.
خندید. صورت گندمی‌اش تو مقنعه‌ی سفید و چشای مشکی‌اش خیلی خوشکل شده بود.
چسبیده بود به رونم. طاقت نیورم..بلندش کردم بوسیدمش..گریه‌ام گرف. می‌دونستم گریه‌ام می‌گیره اگه تو لباس مدرسه ببینمش.
زن خیاط و مشتری‌ها خندیدند.
بعد بش گفتم امسال می‌ری اول؟ دوس داری؟ گف  so so.. گفتم خارژی بلد نیسم. خندید.

سال نگام می‌کنه..
زن تو بغل مرد خوشتیپه..مرد خوشتیپ پولدار بسیار جذاب و هنرمنده..نقاشه..استاد دانشگاه هم هس...زن‌های لخت هم می‌کشد تازه‌اش.
خونه‌اش شیک و هنرمندانه و به هم ریخته‌اس..زن به مرد می‌گه تو رو همین‌طوری دوس دارم..به هم ریخته و یه‌هو بغلش می‌کنه. مرد می‌خنده..
من هیچ‌وقت به همچین مردی فکر نمی‌کنم. چون همچین زنی نیستم. زن بسیار زیبا و جذاب و پولدار و طراح لباس و شیک و مهربان و مانکن و ....خائنه.
سال نگام می‌کنه. دود غلیظ رو می‌دم بیرون.
فکر می‌کنم:
سال به چی داری نگا می‌کنی؟ من مثل این زن نیستم. من شبیه این زن نیستم. مرد دوم زن رو می‌خواد..به‌خاطرش نقاشی نمی‌کشه دیگه و به شوهر زن حسودیش می‌شه..زن وقتی مرد ولش کنه احیانا می‌ره پاریس و لندن و نمی‌دونم کجا و لب دریا و..
من؟
سی‌ چهل‌تا قرص احتمالا بخورم بعد از یه ساعت بالاشون می‌یارم و ملافه‌های پر از استفراغ و کثافت خودم رو با گریه می‌ندازم تو حیاط...دوش می‌گیرم و زیر دوش گریه می‌کنم..
مرد به زن می‌گه میای بام سفر؟ که از شوهرش دورش کنه و من؟
مرد دوم ازم می‌خواد بیشتر با شوهرم بخوابم و به شوهر و زندگی و باغچه‌ام  بچسبم..وگرنه من رو به خاک سیاه می‌نشونه و لطفا مزاحم نشم هیچی بین ما نبوده نیست.
ها ها ها.
هر هر هر.
 مرد دوم به زن می‌گه بُون‌ویی یا احلی شی صار بحیاتی.
شب بخیر زیباترین اتفاقی که در زندگیم افتاده ...و من؟
ها ها ها.
هار هار هار.
مرد از پای چت می‌رف..و از زندگی می‌رف و می‌رف و من؟ می‌موندم.
من مثل این زن نیستم سال. من حتی شبیه این زن نیستم سال. چرا من به این زن شبیه‌ام. فقط تو یه مورد: خیانت.
من آشپزی دوس دارم سال و غذا و دندونم درد می‌کنه و خوابم میاد و تو حالا زل زدی به من..
- شب بخیر قشنگ‌ترین  اتفاقی که در زندگی‌ام  افتادی.
این رو به سال می‌گم پیشونی‌اش رو می‌بوسم در اتاق خواب رو می‌بندم رو خودم و سعی می‌کنم بخوابم.

بعدازظهر است و من دارم سریال می‌بینم. توی آشپزخونه دراز کشیدم روبروی تلویزیون کوچیکه و سریال می‌بینم. سیگار دوم رو روشن می‌کنم و سال میاد.
زن توی تخت با مرده دومه از خواب می‌پره و به مرد توی تخت می‌گه چرا بیدارم نکردی دیرم شده.
لبنانی‌ان هنرپیشه‌ها. شوهره البته سوریه. تو خونه منتظره زنش بیاد و دختربچه‌ای هم دار ایکس‌باکس بازی می‌کنه..سال می‌گه به به قبلی نویسنده بود و عاشق بود این یکی که رسما تو تخته. از چی این سریالای کثیف خیانت‌دار خوشت میاد؟
چیزی نمی‌گم.
زن داره می‌رونه و آرایشش رو تجدید می‌کنه..سال نگا می‌کنه و ادام رو درمیاره: سریالای خونوادگی خوشم نمیاد.
می‌گم کلا از خونواده خوشم نمیاد.
می‌ره.

آشپزخانه را جارو می‌کنم. هال را..سرم درد می‌کند. دیشب نخوابیدم. ساعت چهار پنج بود که رفتم توی باغچه و تا هفت هشت بیرون نیامدم. علف‌های هرز را کمی سبک کردم. کف دست‌هایم سوخت..مچ دست‌هایم درد گرفت اما ادامه دادم. همیشه گفته‌اند دست‌هایم به‌دردنخور است. مادرم می‌گفت..زن‌عمویم..پدرم می‌گفت فقط برای این خلق شده‌اند که خودکار بگیرند..وقتی خواستیم حلقه بخریم مادر سال گفت این‌ها دست‌های یک زن است یا یک بچه؟..انگار بگوید معیوبند یا نقصی تویشان هست...همیشه خجالت می‌کشیدم و موقع حرف زدن دست‌هایم را قایم می‌کردم پشت سرم. به نظرم دست‌های بزرگ و پر و تپل دست‌های خوب بودند..دست‌های یک زن بودند..که کار می‌کرد و قوی بود..پسرعمویم مچ دستم را فشار می‌داد و می‌گفت تار عنکبوت..وقتی بچه بودیم..بی‌بی مهره‌های کمرم را می‌شمرد و می‌گف بمیرم برات مادر که چقدر لاغری..به‌اش می‌گفتم مادرم به من می‌گوید زالوی لجن..عصبانی می‌شد اما نمی‌خواست پشت سر عروسش حرف بزند پیشم..زنی باشعوری بود...سیگار سیگار سیگار می‌کشید و می‌گف بگو ...من و من می‌کرد..بگو به تو رفتم..بعد می‌گفت نه نگو مادر..بیا به من بگو..حالا به کی بگویم که دست‌هایم نمی‌تواند علف‌ها را بکند؟ چرا باید بگویم؟ باید سعی کنم بکنم‌شان فقط...زیر ریشه را  با چاقو حفر می‌کنم..درمی‌آید...چند وقت اس ولش کردم؟ هیچ‌کس دلش برای باغچه نسوخته و حس نکرده قلبش زیر آفتاب ورم کرده؟..کسی نخواسته آبش بدهد؟ ..یا برسد به‌اش..خوب سال می‌گوید تو اگر نباشی یا خب نباشی من نمی‌توانم تکان بخورم..من هم خوب نبودم..حالا خوبم..بهترم..
چیزی از لابه‌الی علف‌های بلند تکان خورد و دوید بیرون..موش؟ سمور؟ گربه؟ شغال؟ ..چه؟ نمی‌دانم...چه ریشه‌ای دوانده‌اند..سفت و سخت...سفت و سخت...فکر کرده‌اید همه..همیشه چیزی که درم حسن بوده عیب شده و خورده توی سرم. اگر لاغر بودم ظریف نبودم زالو بدم..اگر موهایم بلند بود..قشنگ نبود..مجعد اگر بود فر بود و شلخته..اگر چشم‌هایم درشت بود یا خوش‌حالت سفیدی‌اش زیاد بود..مثل چشم بز بود..اصلا لوچ بود..چپ بود...اگر ران‌هایم خوش‍فرمب ود مثل ران مرغ کارخانه بود..اگر پوستم گندمی بود سیاه بودم..اگر صدایم خوب بود عین زنبود وز وز می‌کردم..و همه‌ی این‌ها را از مادرم دارم.
اگر خوب می‌نوشتم و می‌خواندم یا پای برنامه‌های به درد بخور تلویزیون بودم : الهی‌قمشه‌ای بودم.
کچل و پیر...اگر تبلیغی تلویزیون نشان می‌داد که درش زنی پیز و زشت بود مادرم می‌گفت شهرزاد اگر پیر شود این‌طوری می‌شود. دردش با من چه بود؟ من دوستش داشتم. هیچ وقت ازش محبت نخواستم اما بی‌محبتش را هم دوست داشتم..عصبانی علف‌ها را می‌کنم و می‌بینم مادر تو نمی‌دانی با من چه کردی...نمی‌خواهم هم بدانی چون درد خوتاهی کشید و نمی‌خواهم درد بکشی دیگر..لقبم کولی بود..رقاص..بی‌حیا..دیوانه..روانی..هنوز به آدم‌ها به چشم مادر و پدر نگاه می‌کنم. به زن ف به چشم مادر به خود ف به چشم پدر. به سال به چشم پدر..به بن حتی به چشم پدر..به نانا به چشم مادر..و هنوز تنها کسی که دوستم داشته و اذیتم نکرده بی‌بی‌ام را می‌خواهم انگار سیزده سالم باشد ...علفه‌های چیده را دسته دسته کردم...شستم روی زمین و دعا کردم نیش نخورم. حالا علف‌های هرز تپه تپه گوشه کنار باغچه‌اند.
برای بوته‌های رز غصه‌ام شد. سوخته بودند از آفتاب..می‌دانم این‌طور فایده ندارد. علف‌های هرز خیلی ریشه دوانده‌اند اما سعی‌ام را کردم. ..نگهبان دید دارم توی باغچه کار می‌کنم ..کمی نگاهم کرد و رفت. می‌میرند توی خانه‌ی مردم را نگاه نکنند..سال سکته کرد وقتی رفت سرکار. فکر کرد جن است که توی تاریکی کار می‌کند..مردم از خنده وقتی از ترس پرید. من نشسته بودم و باگوش نور می‌انداختم و علف می‌کندم. دیوانه‌ام من. نمی‌دانم چرا نمی‌گیرم بخوابم. همیشه فکر می‌کنم حیف است آدم بخوابد.
حالا خیلی خسته شده‌ام.
اما از پشت پرده به باغچه نگاه می‌کنم خوب است..کمی تمیز شده اما هنوز یک دنیا کار دارد.
عکس گرفتن و گذاشتن چقدر سخت و حوصله‌سربراست.
وگرنه عکس می‌گذاشتم. حالا شاید کمی خوابیدم و بهتر شدم.

این را می‌شنوم الان.
این هم فایل صوتی‌اش.
خدا می‎داند چقدر از مادرم کتک خورده‌ام بابت خواندن این تو بچگی...وقتی تیو طاقچه می‌ایستادم و برای دخترها که از من کوچک‌تر بودند می‌خواند..پیراهن لختی نداشتم زیر بغل بلوزم را جر می‌دادم که یعنی لباس پرنسسی..:))
خدا چه جانی کندم توی این دنیا.
می‌بینم هنوز زنده‌ام و تعجب می‌کنم.
برای نانا می‌خوانمش می‌گوید خوب است اما زیادی دخترانه است.
راست می‌گوید انگار. من زیادی دخترانه بودم احتمالا.

به سال گفتم دوست دارم یک جایی آشپزی کنم. جایی که زمین کوچکی کنارش باشد که توش خودم چیز میزهایش را بکارم..دوست دارم دم‌نوش هم بدهم. لیوان چای سبز را نشان دادم و گفتم رنگ را ببین. همچین رنگ و عطری مشتری پیدا می‌کند..بعد خودم توی آن‌جا آواز بخوانم.
سال نگاهم کرد و گفت بدینه بلغلط.
که فحش دادن شروع شد.
گفتم صدایم خیلی هم قشنگ نیست اما بعضی چیزها را خوب می‌خوانم. بد هم نیست صدایم. ام کلثوم یا فیروز نیستم اما می‌توانم آهنگ‌های کولی بخوانم.
و سال گفت این‌ها کجا اتفاق می‌افتد عزیزم؟
به سرم اشاره کردم انگار به‌اش شلیک کنم. آره این‌ها که توی سرم اتفاق می‌افتد به سرم شلیک می‌کند. می‌کشدم از حسرت. خودکشی است. مغزم را منفجر می‌کند از شدت خواستن.
سال گفت قربون این کله‌ی خوشکل گرد برم و بوسیدش و کیفش را برداشت و رفت..بعد برگشت دست‌هایم را بوسید و گفت بیست بود..بیست..این‌ها جادو می‌کنن..خوشحالم دارمت..صورتش را آورد جلو بوسیدم گفت مثل همیشه نرم و تمیز و خوشبو..نانا غش کرد از خوشی. انگار از او تعریف کرده باشند..بعد دوید و رفت و فکر کردم خوشحالم که دارمت.
من خوشحال بودم؟
ماجده الرومی می‌خواند هوایاتی صغیره و اهتماماتی صغیره..مثلا توی غذا خوری‌ام هستم و خودم دارم می‌خوانم..
آدم‌های خوبی دوروبرمند و برایم دست می‌زنن و من با دامن چین‌دار بلند به‌اشان چای سبز و یاسمن می‌دهم..و می‌خوانم کن صدیقی...کن صدیقی...آه ه ه ه..کن صدیقی..
بعد می‌چرخم و می‌روم روی یک میز و کمی می‌رقصم داد می‌زنم فتکلم..تکلم...تکلم...بعد داد می‌زنم انا محتاجه جدا لمیناء سلام و سرانجام لیوان دم‌نوش را می‌زنم زمین خرد می‌کنم و مرد توی پل‌های مدیسون از من عکس می‌گیرد..
وقتی به خودم می‌آیم نانا و بن دم در آشپزخانه ایستاده‌اند تمام مدت با چشم‌های بسته این‌ها را اجرا کرده‌ام..نانا می‌گوید: ماما چرا همیشه با خودت حرف می‌زنی؟ همیشه چشمات رو بستی و دور خودت می‌چرخی؟
چرا؟
چون آهنگ‌ها توی سرم نواخته می‌شوند..لیوان دم‌نوش هنوز دستم است.
نمی‌زنمش زمین چون منی زنی کولی یاغی نیستم دیگر. قبلا بودم و هیچ فایده‌ای هم نداشته. حالا مادر این‌ها هستم...و باید به‌اشان لازانیا بدهم.
بن به نانا می‌گوید به تو چه دوست داره.
نانا هنوز منتظر جوابم است.
می‌گویم چون هیچ دوستی ندارم که باهاش حرف بزنم. می‌گوید من که دوستتم. بن می‌گوید منظورش دوستی همسن خودش است ابله.
نانا بن را گاز می‌گیرد محکم بن دردش می‌گیرد و اگر من نبودم احتمالا نانا را می‌زد. به‌اشان می‌گویم هر کس بتواند بیشتر از من کتک بخورد بیشتر لازانیا می‌خورد..مثلا ترسیده‌اند. فیلم‌شان است. با روسری آرام می‌زنم توی سر و صورت‌شان..هی می‌روم و هی یادم می‌آید مثلا باید بزنم‌شان ..انگار کار مهمی یادم آمده باشد...آن‌قدر می‌خندند که بن می‌گوید حالا جیش می‌کند..نانا فیلمش است بیشتر تقلید می‌کند از بن.
می‌گویم زیر سفره را پهن کنید که لازانیا با طعم ممه بخورید.
بن می‌زند توی صورتش که چه طعمی آخه ماما و نانا هنوز غش کرده از خنده.
من هم برمی‌گردم که به سرم شلیک کنم.

وقتی لباسا رو از بند میارم دوس دارم برم زیرشون دس و پا بزنم و شلنگ تخته بندازم..یعنی تپه‌اشون کنم و برم زیرشون و دس و پا بزنم..انگار مورچه‌های ریزی از لذت و خوشی تو خونم راه می‌افته..مثل وقتی وسایل دوروبرم ریخته باشم و همه یه‌جا جمع شده باشه..یعنی یه فضای کوچیک پر از وسیله شده باشه..دوس دارم برم توشون دس و پا بزنم و پرتشون کنم این ور اون ور.
خیلی خوشم میاد.
مخصوصا این قضیه‌ی لباسا می‌ذارمشون روبروی کولر خنک شن بعد می‌برمشون رو تخت و می‌رم زیرشون. صورتم برافروخته می‌شه از خوشی..یعنی می‌شینم و خودم  رو تو آینه می‌بینم که صورتم شبیه صورت سول شده وقتی حسابی رفته تو گردن مامانش. دماغ قرمز و چشا باز.

دیشب بی‌لباس تو اتاقی که هواش نه گرم بود نه سرد لابه‌لای ملافه‌های خنک نخی...تنها و یه‌نفره رو تخت دو نفره با صدای نامجو از موبایلم..غلتیدم از این سر تخت تا اون سرش...و حال خوشی داشتم که بیگانه درش راه نداش.

اسفند دود می‌کردم بوی خونه عوض شه. سال می‌گه چی داری چشمت کنن تو؟ ..گفتم تو رو دارم.
بلافاصله گف نوکرم.

:))))

روش کم می‌شه.

نیش جان

وقتی چیزی رو برای چندمین‌بار درست می‌کنم و  بالاخره خوب می‌شه غش می‌کنم از خوشی.
نون رو از یه مغازه‌نون‌فروشی هست این‌جا گرفتیم. از نون لواش کلفت‌تره  ..یه جور خمیره انگار. روش کنجد می‌ریزیم. وقتی داغه. اگه با کنجد بذاری تو تست‌‍تر یا فر کنجدا می‌سوزه.
دوتا نون گرد رو که لاش مواد پیتزا گذاشتی ..هر چی دوست داری...با پنیری که دوس داری می‌ذاری تو فر..حرارت رو کم کن..من زیاد حرارت اینا رو نمی‌دونم..حدسی می‌ذارم و هی می‌رم چک می‌کنم..اما دوس دارم که فر زنگ می‌خوره و می‌گه آماده‌اس..لی‌لی‌کنان سمتش می‌شتابم..خیلی خُمزه شده بود.
می‌شه هم کنجد رو ریخ و شعله‌ی بالای فر رو روشن نکرد..چون بالای پیتزا لخت نیس لزومی نداره برشته شه..همون با حرارت کم و به مدت طولانی‌تر می‌پزه.




کاغذشم از شیرینی فروشی مرد اصفهانیه گرفتم.
به قول مامانم وقتی می‌خواد ادای زن‌برادرم رو دربیاره، وقتی یه چیزی پخته و برادرم خودش رو کشته از تشکر و اون با عشوه و نازنازی می‌گه: نوش جان..ها، به قول مادرم که داره مثلا با عشوه حرف می‌زنه و نوش‌جانش از شدت عشوه می‌شه نیش‌جان.
به قول مادرم تو این‌طور وقتا: نییییششش‌جان.
کاش می‌شد نشونتون بدم چطوری.
باور کنید واو نوش می‌شه ی. باور کنید.

ماست لری بخور کشتی بگیر..البته قبلش سیر بخواب. تو خواب کشتی بگیر.

 زن ف یادم داد خودم ماس لری درست کنم. بم موسیر داد و پرکِلوس(برگ کرفس کوهی خشک)
گف قاتیش کنم با ماستی که خودمون می‌ندازیم تو خونه با شیر محلی یا از ایازوند می‌گیریم. توش موسیر و پرکلوس می‌ندازیم تا خیس بخوره...من همین ماست رو بعد می‌ریزم تو مخلوط کن باش دوغ درست می‌کنم..یعنی خدا...انگار تو دل طبیعتی.

عشق بزرگترین متخصص زیباییه.

amelie-2001

مثل کسی که مدت‌هاس خوابش برده

تلویزیون می‌گه:
العوده ال‌اِسکول مره کوول.
که یعنی برگشتن به مدرسه خیلی کوول و با حاله.
نانا دامن بلوز صورتی پوشیده موهای فرش رو می‌گیره و می‌دوه طرفم: می‌گه العوده ال‌اِسکول اصلا مو کوول ..
بش می‌گم مگه رفتی تو که بدت میاد؟ می‌گه نرفته می‌تونم حس کنم چقدر حوصله سر بر و مسخره‌اس..بن از اون بالا از رو تختش عین پیرمردایی که مخ بچه‌های کوچیک رو زدن و بشون گفتن تو شهر بازی آدم رو آمپول می‌زنن می‌خنده..صدای  خنده‌اش رو به عمد پیرانه کرده. و با ریشش ور می‌‍ره.
پر غبارروب تو دستمه. بش می‌گم فکر این بچه رو خراب کردی.
نانا به خودش میاد که بله ممکنه فکرش در معرض خرابی قرار گرفته و خودش حواسش نبوده. می‌چسبه به دیوار..موهای فرش رو تکون می‌ده یعنی داره فکر می‌کنه.
بعد می‌گه ماما یادته از وقتی بَشه (بچه) بودم می‌گفتم بن اخلاقم رو خراب کرده؟ یادته؟
می‌گم آره عزیزم یادمه.
بن با انگشتاش طرف نانا شلیک می‌کنه و می‌گه شیمُس خره.
شیمش یه کشتی‌گیر آمریکاییه..نانا قبلا عین ناموسش ازش طرف‌داری می‌کرد روش غیرت داش و اگه می‌خواسی بت حمله کنه و وحشی بشه جلوش می‌گفتی شیمس بده.
نانا شونه بالا می‌ندازه: مو مهم الی: برام مهم نیس. شیمس بد شده..قیافه‌اشم عوض کرده دیگه مثل قبل نیس. آندر تیکر رو دوس دارم.
بن خودش هم طرف‌دار آندرتیکره. چیزی نداره بگه..به بن می‌گم حدیث داریم خدا کرموهایی که آدم رو اذیت می‌کنن یه جوری ادب کنه خودشونم ندونن چطوری...
بن می‌گه ها؟! با منی؟!...صدای خر و پف درمیاره یعنی مدت‌هاس خوابش برده بس که حرفام حوصله‌اش رو سر برده..به نانا می‌گم اجازه داری بزنیش.
نانا کوتاه‎ترین دامن قرن پاشه. امروز احساس دختر بودن داره..پا رو پا می‌ندازه رو مبل ..می‌گه لا مو مهم الی..الاولاد مملین.
نه مهم نیس برام. پسرا حوصله‌سربرن.
می‌گم خو باشه درست بشین ..شورتت دیده می‌شه..می‌گه ماما چرا شورت بن اشکال نداره دیده شه شورت من نه؟
بش می‌گم چون من گفتم ..درست بشین وگرنه می‌ری شلوار می‌پوشی..مگه خودت دیروز نمی‌گفتی ماما عدهه فوبیا من المعقول؟ خوب منم اصلا منطقی نیستم دیگه. درست بشین.
سرش رو می‌گره میون دستاش و مثل کسی که فشار عصبی زیادی بش وارد شده درست می‎شینه...موهاش ریخته تو صورتش و سرش خم شده ظرف پایین.سنگین و عصبی نفس می‎کشه.
خدااااا چقدر قرتیه این. سال همیشه می‌گه فیلماش به تو رفته و من می‌گفتم من؟! با منی؟ بعد صدای خروپف درمی‌اوردم مثل کسی که مدت‌هاس خوابش برده..

برام نوشته:
خوب باشید لطفا.
می‌بینید؟
به این می‌گن خواننده.
و به شما هم البته.
خوب باشید لطفا...
ها.

من دیگه حرفی ندارم

بیدار شدم دیدم مرتب کردن فقط جارو مونده بود بکنم آشپزخونه رو.

رفتم طرف یخچال این رو درش بود.
بله.

مخصوصا شما یعنی مخصوصا: من،نگارنده.

خطاط: بن

تصویرگر: نانا




لابد به چشم‌شون یک همچین الکی خوشِ موفرفری‌ایی هستم.


ئه!

الان متوجه شدم خودم هم خال لب دارم که ...و حالا یه قطره خون هم چکید از انگشتم رو کیبورد ...



خیلی  باحال آروم و بی‌ادعا چکید.

پر از a- هس این قطره.

ورد لب چیه؟!
عربی که لری بخونه فارسی یادش می‌ره.
ورد زبون منظورم بی.

بازم خال لب کافر تش وند به جونوم

آخی
بازم گل سر اگر آخی
تش وند به جونوم

آخی.


اینم از ورد لب این روزام.

بی‌وقفه

ازش توی جی‌میل پرسیدم آقای محترم من رو می‌خونید؟ نوشت بی‌وقفه.
‌یواشکی با خودم خندیدم: بی‌وقفه:) کی تا حالا بم گفته: بی‌وقفه؟! هیشکی.
خواننده‌هام خوب بلدن حرف بزننآ.
داشتم تو حیاط با شلنگ حموم می‌کردم سال پرسید:  بازم حموم می‌کنی؟ گفتم بی‌وقفه.
یاد می‌گیرم منم.

بگو بگو - محسن نامجو


بعد از لیلی این قشنگ‌ترین چیزی بود که از نامجو شنیدم.
 با تشکر از فرستنده.


سیگار می‌کشم تنهایی رو تخت و این رو می‌شنوم یه لبخند هم از این ور گوش تا اون ور...مثلا مردی من رو دوس داره و این رو داده بشنوم و وقتی این رومی‌شنیده در حس و حال عشق من فرو رفته.
آخی گناه دارما.
برهوتِ عشق و عاشقی و مرد ِ به درد‍به‌بخور عشق بلد و اینا.

اگه من بمیرم

اگه من بمیرم و سال بیاد ببینه کلیپس کوچولوم بغل تخته رو گل میز ناراحت می‌شه؟ اگه بمیرم و بیاد آشپزخونه‌ی منفجر شده‌م رو ببینه؟ امروز می‌گف نمی‌تونی مرتب‌تر غذا بپزی؟...گفتم پخت و پز با من مرتبی با شما..شستن ظرف‌ها با من چیدن با شما..اگه من بمیرم یاد اینا می‌افته؟  یا زن و مرد فرق می‌کنن و این کار منه که وقتی رفته بود تهران ببینم موهاش رو شونه‌ام مونده و چشمام پر از اشک بشه..یا وقتی اون اومده بود و ر فته بود، فرداش به جای نشستنش روی خاک نگاه می‌کردم و با گریه فکر می‌کردم دوستت دارم کون گنده.

آخی

سال سریال می‌بینه من پشت سرش رو تختم.
دوس دختر مرده به زنش زنگ زده و گفته با همَن چون مرده دختره رو ول کرده..مرد عصبانی فحش می‌ده به دختره می‎گه:  ..نده‌ی عوضی من زن و بچه داشتم..زنم رفته..دخترا رو برده..دختره می‌گه زن‌باز کثیف فکر کردی همین‌طوری الکی الکیه..می‌کنی و در می‌ری؟ کونت رو پاره می‌کنم مادرقحبه..مرده باز فحش می‌ده..دختره می‌گه: گم‌شو ک..ر کوچیک ک..نی..سال این‌جاش جابه‌جا می‌شه:
- راحت شدی حالا؟ این رو باید می‌شنیدی؟

می‌میرم از خنده.

-یعنی این‌قدر مهمه؟
سال برمی‌گرده نگام می‌کنه: مهمه..خیلی هم..نمی‌دونی چقدر مهمه.
سال به مرده می‌گه خو بکش حالا..هم بت گفتن. ..یر کوچیک هم زنت ولت کرده..


من فکر می‌کنم آخی.

تنهام تو خونه. در رو می‌زنن. از دم در هال می‌گم کیه؟ صدایی نوجوان می‌گه منم..با تردید می‌رم جلو. بن؟ سال؟ باز می‌پرسم کیه؟..می‌گه منم..می‌پرسم شما؟..صدای سال می‌گه آقاتون.
می‌گم اوا خدا من رو مرگ بده خوب زودتر می‌گفتید ..در رو باز می‌کنم و میاد تو..بعد با قر جلو راه می‎‌افتم صدا کلفت می‌گه چه بر و بویی را انداختی خانووم..با عشوه می‌گم حالا بذا بکشم..بخوری..تعریف رو بذار واسه اون موقعت...هر دو مسخره به هم نگاه می‎کنیم و بعد سال عادی می‌شه و می‌گه بیا اینم  یه نخ مور نعنایی.
می‌گیرمش ازش و  ذوق می‌‎کنم...می‌گه حالا راضی هستی از ما؟
دساش رو دوروبر سرش تکون می‌ده و ادای حرکات و صدای من رو درمیاره:
زندگی باهات مثل یه کتاب ریاضیه...فان و سرگرمی نداره..هیچی نداره...زندگی با تو مرده‌اس..خسته‎‌کننده و ملال‌انگیزه..شوخیات فرمول داره حتی.
ضمنا مَلال نه مِلال.
سیگار رو روشن می‌کنم می‌شینم رو مبل می‌گه خاکستر رو قالی؟! الله‌اکبر..جا سیگاری می‌یاره..زنگ مثلنی رو بالا سرم درمیارم..یعنی برو نوکرم.
یه چشمش رو تنگ می‌کنه یعنی روداری..اوففییش خیلی باحاله..حالا سریال مزخرف بعدازظهرها می‌چسبه.
سال می‌گه باز این سریال پر از خیانت؟ بدآموزی داره..اشاره می‌کنم که یعنی دور شو غلام بات کاری ندارم دیگه..لباش رو گاز می‌گیره و میاد بزنه که سیگار رو می‌گیرم طرف دماغش..می‌گه من بر آقام سیگار نخریده بودم تا حالا..عوضی چطور می‌کشه..حرفه‌ایی شده یعنی.
هاها.