خواهر زادهام به من زنگ میزنه:
خا خا خا خا له...میای ی ی تو و وو لدم؟
دلم میسوزه. دوبار سه بار زنگ زده. گفتم بذار آخر هفته بشه بیام..گفت باشه اشکال نداره.میذارم آخر هفته.
تسلیم و حرفگوشکن.
اگه آدم بزرگای دورش آدمای خوب یا حداقل بهتری بودن بچهی خوبی بود.
نمیدونم..شاید هم..
نمیدونم اصلا.
ازش میپرسم کی گفت زنگ بزنی؟ میگه بیبی ..ماما...خاله کوچیکه..دایی...خودم.
میخندم.
اونا جرات ندارن خودشون بگن بیا.
دلش خونواده میخواد ....هی دلش آب میشه..شب یلدا خونه زیبا میره..عید خونه این اون..دلش تخت میخواد چیزای اینطوری..باباهه نمیخوادش...اون روز یه ترانه در مورد بابا میخوند کسی گف خاخاخاخاله منم برای بابام خوندمش...جرات نداشتم بگم بابات چی گفت.
نمیخوام اصلا وارد این قصه بشم. قلبم به اندازهی کافی در سکوت به درد اومده براش.
آدم بزرگای این بچه مراقب نبودن..و نیستن...مسئله خرج و لباس و وسیله نیس خوب اینا رو داره..خیلی زیاد و خیلی بهتر از بچههای من حتی..حرف چیز دیگهاس..
باباش
مامانش
مامانم..
باید یکی اون وسط درست جمعش میکرد..یا جمعش کنه..من فقط بش میگم موهاش شبیه جودیه. جودی ابوت.میخنده.
ته دلم آرزو دارم خوشبخت شه.
آهنگ پایانی خوبی هم داشت.

..با ریشش ور میره و میخنده: مسخره، بد بود خوب ..


اینا رو با نانا درست کردم...نانا تمام مدت مثل آشپزهای برنامههای آشپزی به عربی فصیح گزارش میداد:
*اعزائنا المشاهدین..اهلا بکم ببرنامج نانا و امها..سوف نصنع الیوم لکم ..
فُلَیفِل؟!

جرینگ جرینگ میکنم از عصر. فروشنده دورهگرده..غربتیه. میاد دم خونهها..بساطش رو باز میکنه که یه ساکه..النگو داره..روغن مار..سرمه..سقز..کندر..بخور..عود..روغن مو..از این چوبا که میجون دندونا رو سفید میکنه و لبا رو نارنجی..حنا.. النگوهای بدلی..سرویس طلای هندی الکی پلکی...نشسته بودم رو پلههای روبروی خونه که دیدمش.
اینا رو گرفتم..ازش و یه گوشواره و یه بسته کوچولو گیر سر برای نانا.
گف نبودی..گفتم تو نبودی من تو شرجیا هم اومدم اینجا و ندیدمت..گف تو شرجی و با این بازار مرده کی میاد النگو بخره؟ گفتم من.
گف خو خبر نداشتم..گفت جنسای عید رو باز نکردم از حالا...کسی نمیخره..گفتم مردم ندارن..گف نه دارن اما خرج نمیکنن..گفتم به ما چه..خندید و گف بیا این رو برا تو گذاشتم کنار..یه گوشواره شکل فانوس بود..تو دلم فکر کردم راهم رو روشن کنه مثلا..گفتم فقط پول النگو بامه..گف باشه..همونم نده..بذار بار دیگه....گفتم نه اما بیا خودت بگیرش...دستم کردم بغل گوشم صدا داد: جرینگ جرینگ..با فروشنده خندیدیم..گف به دستت میاد..گفتم واقعا؟ گفت ها..خوشحال شدم.
دامن و بلوز و شال پوشیده بودم.گفت به لباست میات....گفتم دستت درد نکنه ..دفعه دیگه اومدی خبرم کن..گفت چطوری؟ به جنساش نگاه کردم و خندیدم..خودش هم خندید...دندونا زرد و جرم گرفته...دساش رو بغل شونههاش برد بالا: نمیدونم والا.
پولش رو دادم و گفتم همیشه بیا..گفت باشه..ساکش رو جمع کرد ..گفتم صبر کن ..با النگوا رفتم تو..سال گف خیر باشه..کجا؟ نون خشکی؟! خسته نشدی از ظرف رویی...گفتم نه ..چندتا هلو انجیری و اینا گذاشتم تو نایلکس و دوتا شیرینی مثلثی که دوس دارم خیلی..قایمشون کردم پشت سرم که سال نبینه..داشتم میرفتم که گف کجا؟! دستت پشتته و من پشت سرت..یعنی الان قایمش کردی؟!
مردم از خنده. راست میگفت..گفتم میخوام بدم اون...نشونش دادم..گفت یا حسین..پای قهوه داری میبری براش؟ میدونی دونهای چنده؟ گفتم بیس هزار قدیمی خاک تو سر رحیمی...گف وایسا خودم میبرم..گفتم بابا مرد خوبیه..گف مرد خوب نداریم..وایسا..ایستادم زیر چادرم رو دید: یا سیدعباس..یقهات باز بود..دس گذاشتم رو یقه..:
- نه بابا
..اومد بام..خواستم برم پایین. گف تو دیگه نیا....از پشت در ایستادم و به فروشنده که چشماش مظلوم و منتظر بود نگا کردم..به سال گفت آقا دستت درد نکنه..سال گفت خواهش میکنم و رفتیم تو...سال دستم رو گرفت..فشار داد دردم گرفت..هنوز کبوده گفتم یواش ..درد میکنه..ول کرد دستم رو و بوسیدش..گفتم براش آب ببریم؟ تشنهاش میشه بعد از شیرینی..
-چای چی؟
شام؟
یه اتاق بزنیم براش گوشه حیاط.
چیزی نگفتم برگشتم نگاه کردم داش یکی از هلوها رو میخورد ..ساکش سنگین بود انگار.
) نمیپسندن.
)خودم بود. چندبار خواستم بنویسم روسپی چندجا.از برای شما:



بن غش کرد از خنده و بشون گفتم هم رو بکشید اما بیصدا امروز سرفه دارم و سینهام درد میکنه..اعصابم خرده که سینهام درد میکنه..بدنم هم..مورتون یه چیزی داده کوچولو..تو پودر سیگار قاتی میکنی و میخوابی..
صبح همهاش یاد این افتاده بودم که یههو که زد تو سرم اتاق دور سرم چرخید..به خود قرمساقش زنگ زدم گفتم این رو بخورم میخوابم؟ گفت نمیخوری که با پودر تو سیگار قاتی کن و دودش کن..کردم و کرده شدم.
بالا اوردم و بدنم درد گرفت..بابا خو گوزو آروم بشین..حالا نمیخواد معتاد بشی داریوش.
بعدش خوابم گرف اما از ضعف...بدنم بیجون و عنه..و فضای توی سینهام درد میکنه..سرفه هم میکنم..دندونم درد میکنه..چشمام پف داره و روش دوتا دستمال گلاب گذاشتم خوب شدم..
چیزهای خوشبو چقدر خوبه. گلاب..عطر..روغنای خوشبو..بخور جاوی..عود..این چیزی که مورتون داد خاکستریه و بوی سگ مرده میداد...خودش میخوابه عین کشتی صدا میده از این...میگه از اینه.
حالا با چشمام دارم تایپ میکنم..زنگ زدم گفتم دیوث گههایی که میخوری خودت رو به من ننداز..میخندید که من گه نمیخورم که به تو میندازم..گفتم خو باشه کسکش گهخورم کردی راحت شدی..گف میوه بخور..بدنت عادت نداره..ضعیفه..گفتم میخواستم بخوابم و کمی خوش باشم..
گف تو گفتی برای خواب برای خوش بودن چیز دیگه میخورن..گفتم بیا برو تو کون سگ پفیوز یعنی ساقی شده برام..لیدر..چونی.
میخندید که ها اینی تو...ببین واقعیتت اینه گفتم خو باشه..میگه اینا رو خودم درست میکنم اصله..
گه خورده. نمیدونم تخم چی رو پودر میکنن میندازن به معتادا...خودشم که ..ولم کن بابا.

زنش نشدم رقص را هم رها کردم و حالا این نگاه من را میرقصاند انگار..این نگاه خیره و طالب. رفتم جلوتر..با نوک انگشت پا گردنش را دادم عقب..پایم رفت روی سینهاش و خوابید..پاهایم دو طرف بدنش بود..چیزهایی یادم میآمد..بد نبود...سبک بودم با اینکه نفس نفس میزدم و عرق کرده بودم..
چرخیدم و لرزیدم و دستهایم دو طرف بدنم بدنم را نشان داد و پرواز کرد و خندیدم..خندیدم..و خندیدم و سر خوردم پیشش...خندید و خندید و گفت ..و گفت ...و گفت...
من چشمهایم را بستم..روی ابرها رقصیدم.
آه رجائی أنا کم عذبنی طول الرجاء : آه از امیدو آرزوهایم..چقدر عذاب کشیدم از امید طولانیام
أنا لو لا أنت لم أحفل بمن راح وجاء : من اگر تو نبودی برایم اهمیتی نداشت چه کسی آمده و چه کسی رفته
أناأحیا لغد آن بأحلام اللقاء : من برای خاطر فردایی زندهام که رویا دیدار درش محقق شود
فأت أو لا تأتی أو فإفعل بقلبی ما تشاء : پس بیا..یا نیا و با قلبم هر چه خواهی کن
أغداً ألقاک: آیا فردا خواهمت دید؟
وغداً تأتلف الجنة أنهاراً وظلاّ : فردا سایهها و رودهای بهشت همراه خواهندشد
وغداً ننسى فلا نأسى على ماضٍ تولّى : فردا گذشته را فراموش میکنیم و برای گذشتهای که گذشته غصه نخواهیم خورد
وغداً نسهو فلا نعرف للغیب محلا : فردا به خلسه خواهیم رفت و برای آیندهای که نیامده غصه نخواهیم خورد
وغداً للحاضر الزاهر نحیا لیس إلا : و فردا برای حال شکوفامان زندگی خواهیم کرد فقط
قد یکون الغیب حلواً .. إنما الحاضر أحلى: ممکن است آینده زیبا باشد اما حال زیباتر است
أغداً ألقاک: آیا فردا خواهمت دید؟
عنوان: جملهای که مصریها با هیجان از جهت تشویق و احترام پای آوازهای امکلثوم میگفتند. به معنی بزرگی در بزرگی، خانوم.
شعر : الهادی آدم
آهنگساز: محمد عبدالوهاب
صدای: امکلثوم
مقام: عجم
مادرم میگوید وقتی
دنیا آمدی نیمکیلو بودی. قبل از اینکه برادرم بلند بخندد و بگوید نیمکیلو؟!
که بدینوسیله به من برساند که حالا صد کیلویی میگویم بچهی نیمکیلویی نداریم.
داشته باشیم هم میگذارندش توی شیشه..بیشتر بودم احتمالا. مادرم میگوید دیگه
بیشتر از یک کیلو نبودی مطمئنم...دنیا آمدی گریه نکردی..ماما برعکس گرفتت و محکم
زد روی پشتت تا گریه کردی. چندبار.
پشتت را میگوید پشتت. به فارسی: پشتچ. سعی میکنم به برادرهایم نگاه نکنم و پدرم
و سال..مخصوصا به آن گنده تیرههه که مثلا حواسش نیست و سرش توی گوشیاش است اما
تمام وجودش پیش حرفهای مادرم است و یقین دارم خندهاش را دارد کنترل میکند.
کافی است نگاهش کنم که برود روی هوا از
خنده.
نگاهش نمیکنم و روسریام را مرتب میکنم. مسخره است که جلوی برادرها و پدرم روسری
سرم میکنم..نمیدانم چرا. دخترها راحتند اما من رویم نمیشود.حداقل شال نازکی شل
میاندازم سرم. میکشمش روی گردن و سینهام..و قل للمومنات هست که زینت خود را بر
نامحرممان بپوشانند و بر محرممان نپوشانند. من بر محرمان میپوشانم چون مذهب من
احساسم است.
آه از این سخنم.
دخترها میگویند تو بدعادتشان کردی..بلوز شلوار نمیپوشی جلوشان.روسری یا شال سرت
است..خوب شاید راست بگویند اما منی که دور از چشمشان ممکن است با مردهایی که
رابطهای دوستانه باهاشان دارم دست بدهم یا روسری بردارم ..نمیدانم.
تفسیری ندارم در این مورد جز اینکه خجالت میکشم. جلوی پدر سال هم روسری برنمیدارم
از سرم..لباس راحت هم نمیپوشم..
مادرم میگوید چهل روز گریه نکردی. سال بلند میخندد میگوید بعدش پیامبر
شد..میخندند برادرهایم. دور از چشم بقیه میخواهم بهاش بگویم بیا برو توی قلبم اما همه
با خنده منتظرند بشورمش و من نمیخواهم انتظارشان را برآورده کنم.
زن باید جلوی دیگران حرمت شوهرش را نگه دارد و یواشکی و بین خودشان کوکهای حرمت
را باز کند.
این آموزهای است که تمام عمر مد نظرم بوده.
مادرم میگوید: زود راه افتاد چهار دست و پا نرفت، راه افتاد مستقیم بعد از
نشستن..زبان بچهگانه هم نداشت..کلمات را درست ادا میکرد..پدرم از بالای عینک
نگاه به سال میکند: هوشیار بود.
امیدوارم نخواهد بگوید در بچگی به من چهارتا مویز داده و اثر سحرآمیز آن چهارتا دانه مویز
باعث هوشیاریایی شده در من که حسش نکردم هم زیاد خودم. .بله. امیدم ناامید میشود. میگوید: کشمش و
مویز براش میخریدم همیشه..
مادرم میگوید به بیبیاش چسبیده بود . دلم میسوخت برای پیرزن گاهی زورکی جداش
میکردم ازش. پیله بود خیلی.
اصلا شهرزاد تو خیلی پیله بودی ...وقتی چیزی رو میخواستی دیگه میچسبیدی بش..یک
بازی رو هزاربار برات تکرار میکردم و میگفتی باز هم..باز هم...میکشتی من رو از
خستگی.
پدرم از بالای عینک نگاهم میکند از هوشیاریات بود بابا...مادرم میگوید میدونم
براش مویز میخریدی تو.
پدرم میگوید منظورم این نبود..مادرم میگوید همین بود.
من هم نظر مادرم را دارم.
سال میگوید پیله و لوس و بچه.
پدرم نوچ نوچ میکند: لوس..گفتی خیلیییی. خیلی لوس..میبردمش بیرون راه نمیتونست
بره..شیر آب میدید : بابا برم زیرش؟ به مادرم میگوید: اون پیرن چهار خونه آبی
سفیده هست که از بازار کویتی براش گرفتم تو اوج جنگ..یادته؟
مادرم میگوید خیلی خوشکل بود نمیدونم کدوم یک از زنبرادرهات دزدیدش.
پدرم میگوید همان تنش بود میگفت بابا برم زیر
شیر آب..گریه.. دستاش هم طرف شیر آب...التماس...التماس ها...
سال نگاهم میکند و میگوید نوچ نوچ.
پدرم میگوید بزغاله..زورکی میخندم چون برادرم به پدرم میگوید دمت گرم و سمتم
هستهی هلو انجیری پرت میکند. برایم مهم نیست که دارند نگاهم میکنند چون این شوهرم
نیست. انگشت شست بلند میکنم.
برادرم چشمهایش را باز میکند و سر تکان میدهد و من بیصدا میگویم بشین روش..
که او لبخوانی میکند و متوجه میشود و میگوید یک چیزی به دخترت بگو زکیه..بغل
دستت نشسته بیصدا فحشمون میده.
مادرم میگوید من نشنیدم.
میگویم بهاش گفتم درست بشین.
و شانه بالا میاندازم. مادرم میگوید خو راست میگه درست بشین خشتکت تو صورتمونه.
پدرم میگوید شکمو هم بود. لاغر و شکمو.
بوی همبر میشنید: میخوام...نق از اول بازار تا تهاش
همبرگرد..همبرگرد..همبرگرد..میخریدم با پپسی میخورده بعد ...
مردم از خجالت. الان میگوید دستشوییام میگرفت بعدش که عین حقیقیت هست اما هر حقیقتی رو هر جا نمیشود گفت.
حرمت موهای سفیدم را نگه داشت خوشبختانه.
سرش را میانداز پایین و توی کتابش را نگاه میکند.
سال میگوید حالا هم همینه..مادرم میگوید خوب میکنه.
به پدرم میگویم سال دوستی دارد خانهاش شاهینشهره..فارسه..هر شب امکلثوم و
عبدالحلیم...اغدا القاک رو شنیدی؟
پدرم میگوید :
هذه الدنیا کتاب انت فیها الفکرُ
هذه الدنیا لیالی انت فیها العمرُ
هذه الدنیا سماء انت فیها القمرُ
هذه الدنیا عیون انت فیها البصرُ
یا زکیه. انتی فیها البصر. یا حبیبتی انتی.
خواهرم بلند میشود و میگوید باز شروع کردین.. حالمون بد شد.
مادرم چیزی نمیگوید...فکر میکنم هذه الدنیا مکان انا فیها البصلُ. میخندم از فکرم با خودم و به سال نگاه میکنم بغ کردم عین بچهها یعنی من چی؟
اشاره میکند به گردن و سرشانهاش که جای گازهای دوستانهی از سر محبت زناشویی رویشان است، یعنی که بچه گاز نمیگیرد
و وحشی نمیشود.
شانه بالا میاندازم که به من چه و به مادرم میگویم زکیه دوستت دارن ها.
چیزی میگوید که معنیاش
این میشود: ها پَ چی.
خسته است اما.
امروز احساس کردم جکی چان رو دوس دارم.
فکر کن. بعد از اینهمه سال.تحساست انسان غیرقابلپیشبینی هستند.

این اتود جلیقهپوشمه. چیکار باش میکنم؟
بهاش مینگرم.

اینام هستن. هیچکاری نمیکنن.
فقط احتمالا میرن بغل ....بغل کجا؟
فعلا نمیدونم.

به نانا گفتم یه عروسکایی هس میذارن ته مداد، فنریه. گف بعد چی میشه؟ گفتم تکون میخورن وقتی مینویسی...و با لبخند منتظر بودم بگه چه قشنگ. وقتی اینا رو میگفتم مداد سحر نیکنژاد اومده بود جلوی چشمم بغلدستی سوم دبستانم که تهاش از اونا داش. از کویت میاوردن براش.
رفتم تو کارتونا گشتم در اوردم.. با فروشنده دوستم..نه این دیروزیه..اون اصلیه صابمغازه...خوش قیافهاس اما دختراش هر دو خیلی بدریختن..با اینکه مامانه هم نازه..هر دوشون معلمن..آآآووو حالا قصه میخوام بتون بگم...چی میگفتم؟ آها گفتم ببین. مرده گف اونا قیمت نیس هنوز روشون...گفتم خو باشه..نشون میدم میام بعد میگیرم..نانا گف الکی پول خرج نکن ماما.
گفتم درد! قشنگه نگا کن و دور از چشم مرد عروسک رو ته مداد گذاشتم...سر تکون داد که یعنی اصلا درکش نمیکنم. گفتم برو بابا..نگیر خوب.جامدادی میخواس اسپانجباب بگیره گفتم یعنی نانا اسپانج گوز از این در بیاد تو من از اون در رفت بیرون از خونه..مردیم بس که همه جا دیدیمش..قیافهامون شبیهاش شد اصلا...راضی شد بالاخره..گف یهدونه مداد برام بگیر کافیه..گفتم نه خیر..ببین این صورتیا رو...گف خوب باشه..بعد یه مداد دیدم ژاپنی بود جایی که میگرفتیش تو دستت حلقه داش..که به انگشت فشار نیاره و انگشت وسط تکیهگاه مداد مثل مال من ناخنش از ریخت نیفته.مرده گف ژاپنی نیس کرّهاییه. بن سقلمه زد که کرّهاییه.
گفتم چنده مداده؟ گف نُه! گفتم جلالخالق...یعنی دختر پادشاهه نانا.
نه ولش کن.
به قول نانا دیگه پولام رو الکی خرج نکردم. بش گفتم کیفا رو نگاه کن...خیلی ناز بودن..گف مال پارسال رو میشورییم..
ذوقی که دیروز کرده بودم تو لوازمالتحریر فروشی؟ ..بیرقهای شکست رو به دنبال خود کشید.
اما آیا خودم رو بینصیب گذاشتم؟
نه و صدها نه.
نشون میدم چی گرفتم.

عصر رفتم برای بن چیز میز گرفتم. حاضر نمیشد جامدادی بخره.
صداش رو نازک میکرد:
- ای وای جامدادیم کجاس؟! اممممممم نموخوام...الان مدادام خراب میشه...میگف کفشه رو دارم. یه جامدادی کفشی شکل داره از اول دبستانش مونده..گفتم باید بخری یه دونه..من دوس دارم اصلا..میگف مِی اون چشه..گفتم درد بچشه میخریش و حرف هم نمیزنی..خندید..
من خودم اول دبیرستان خودکارام تو جیبم بود و کتابام با کش بسته شده بود..روزای بارونی زیر مانتوم..دیگه یه روز بابام رف یه کلاسور خرید بم داد..شبش کتکم زد البته:)))) روز تولدم بود.
- کتک و هدیهی خود را با هم دریافت کنید.
یه دفتر خوشکل هم برداشته بود تا دید روش نوشتن پنج تومن رف اون قایق داره رو خرید سه تومن.
یه اتود هم خریدم براش..زورکی ..میگف لازم ندارم..
بش گفتم جامدادی پرچم آلمان رو بخر گفت نه اگه پرتغال داش میخریدم..این سیاه زشته رو برداش. حالا این چی داره؟ مگه پیرزنی؟ میخوای عینکت رو بذاری توش؟
یاد خودم میافتم حالم میگیره.
از وقتی رفته اول تا حالا براش لوازم درست درمون نخریدم..خودش نخواس....اول دبستان که میخواس بره یه جایی دهتا دفتر حراج کرده بودن نمیدونم چقدر میدادن دهتاش رو..از این جلد خوبا هم نبودن....همونا رو گرفتم...از دوم تا پنجم یه کیف برد...اونم زروکی پارسال دادمش رف براش این سیاه رو گرفتم که حالا داره..هنو مداد رنگیای مهدش رو داره..تهاشون اسم و فامیلش رو با چسب و کاغذ نوشتن.
گفتم کلمن آبی...جا تغذیه..اینا نمیخوای؟
نگام میکنه میخنده میگه نه مامان..مگه پیش دبستانیام؟ میگم تشنه شدی پس؟ میگه آآ دسس. دسش رو میذاره زیر شیر آب فرضی و میخوره بعد دهنش رو با آرنج پاک میکنه..میگم غذا..؟ میگه فِلافل..مقوی و ...میزنمش آروم و میگم یواش.
میگم خوب چیکار کنم برات؟ میگه بازواتو بده ریگو ریگو کنم.
****
ما چی کار کردیم؟
قالی شستیم..الانم خشک شده باید بیاریم تو..کبه پختیم..رفتیم لوازمالتحریر فروشی پاککن دیدیم...رفتیم کجا دیگه؟! هیچجا. تو باغچه مشغول بهکار شدیم...یارو کردیم..سیمپسون دیدیم..یه سریال به نام سوپرانو آغاز نمودیم.
دیشب هم که زد گوشیاش رو خرد کرد..(عکس جنازهاش رو میذارم) در تنهایی گریه کردیم کمی رو به دیوار و دل و رودهامون گرف حالمون بد شد..استرس افتاد به جونمون..چسبیدیم به دیوار و هر آن منتظر بودیم بمون حمله کنه..مام وقتی میترسیم دس و پامون شل میشه و نمیتونیم فرار کنیم یا بزنیم..
بعد برای مردی که قبلا میگف دوسمون داره و ما تا این اواخر زیاد دوسش داشتیم نوشتیم چقد گناه داریم و همچون گنجشکی بارانخورده و بال شکسته در شبی طوفانی و تاریکیم و تنهایی و اینا..
گفتیم دوس داریم ما را در آغوش بگیرد و بگوید بیا بر کتف ما بنشین گنجشکک تپل باران خورده و بیکس و اینها..گفتیم کوبه پختیم اینم مدرکش..دیگه چی؟
گفتیم که ببخشد اگر به گناه میاندازیمش یا اشتباه ...
گفتیم چی دیگه؟
دوس داریم باهاش مست شویم..نه برای همخوابی ..در واقع نه برای همخوابی فقط..احتمالا این را نوشتیم..نوشتیم دوس داریم با صدای امکلثوم باهاش مست شویم از طرب..ازش مست شویم یا برایش یا همراش..یادمان نیس..خوب نبودیم دیشب و دستمانمان میلرزید از ترس..ما احساساتی هستیم. برای همین فاحشهی خوبی نمیشویم..برای کار فاحشگی باید با تنت سر و کار داشته باشی نه قلبت. ما اگر فاحشه بودیم احتمالا هی دلمان برای مشتریهامان میسوخت یا فکر میکردیم چرا بغلمان نمیکنند اینها، انسان مگر فقط چیز است؟..فکر کن یک فاحشه از این فکرها بکند. هاها. واقعا هاها بر این فاحشه.
فکر میکردیم نه آقا این بوی تنش ناآشناست دوست نداریم..این بوی خوب نمیدهد..این مثل همسرمان نیست در قدیمها یا مردی که دوستمان داشت جدیدها..جدیدها که یعنی سه چهار سال پیش..
نوشتیم که حالا مگینیم و ما وقتی غمگینیم مغازله و عشقباریدنمان خیلی شدید میشود..زلال و صیقخورده میشود روحمان و میتوانیم مهر بباریم و بگیریم و میتوانیم با کمترین تماس لب در آسمان سیر کنیم..مست فی سبیلاله میشویم وقتی غمگینیم و تنها و غربت تمام دنیا از دریچهی قشنگ چشم تیرهامان میباره...مثلا با نوک بینی پازلفیاش را بگردیم..و از مچ دست تا سر شانهاش را با لب برویم بالا...از این حرفها که زنی تنها و کتک خورده میبافد آرام آرام..زنی که ببیند مردی گوشی را هزار بار میکوبد به دیوار تا خرد شود..بعد میآید میگوید میکشدش و بعد خودش را..
چون خواهر کوچکه دارد شوهر میکند احتمالا:)
ع دوست دختر همیشگی و معشوق ابدی؛ هم که رفت تهران دو سالی است...پس همسر(..نه دیگه فحش نمیدم) ماند و حوضش...که ماییم که توش بالا بیاورد نه چندان آرام آرام یا بریند حتی.
از این چیزها البته ننوشتیم. نوشتیم که دلمان میخواهد در چشمانش بنگریم و در آغوشش جان دهیم.
بوخودا.
که همخوابی خوب است اما بهاش زیاد اهمیت نمیدهیم فعلا..فعلا خیلی زخمی هستیم برایش..داغانیم..دوس داریم از حال برویم از مهربانی.
و اینها.
که بیا با هم دوست باشیم..:))
صبح هم بیدار شدیم که بنویسیم..همانطور که خرده شیشه را جارو کردیم و خرد شدههای گوشی را یکجا جمع کردیم. فکر میکردیم که بنویسیم ببخشد بهخاطر صحبتهای دیشب..که مزاحم میشویم اینجا و زیاد حرف میزنیم گاهی و درش احساسات نباید راه میاندازیم و نقش حمالهالحطب را ایفا میکنیم در زندگیاش...
دیدیم عکس خوبی برایمان فرستاده.
عکس خوبی بود. ممنون...برای یک وقت دیگر خوب بود. مشکلی با محتوا نبود مشکل با زمانبندی هست.
حسمان بهامان گفت جواب سیتا ئیمیل دردآلود تصویر آلت نیست.
کمی به عکس نگاه کردیم. رانهای خوبی بود. نوشتیم زیباست. رانهای خوبی هستند و آنچه درمیانشان میدرخشد هم چیز خوبی است.
خدا نگهاش دارد.
آدمی که دوس داشتیم این اواخر و او دوستمان داشت قدیمها نیست دیگر توی این مملکت البته..مدتهاست رفته...بچه دارد دیگر و اینها.
چندتا عکس دیگر هم بود..توی بار و اینها..از همان سوژه باز هم. چون زیرش چرم بود حدس زدیم بار است و ته یک بطری هم بود توی عکس..به غیر از همان که دردها از همان است و درمان نیز هم. انگار بخواهد همچین چیزی بگوید. عکس به ما.
به عکس نگریستیم و به خودمان و به گوشی خرد شده و به دست کبودمان و انگشتهامان که باز نمیشود و داستانی که داریم مینویسیم زیر تخت توی دفتر ..خودکار بیک را برداشتیم..باهاش گوش خاراندیم کمی.
رفتیم دستشویی آب جوش بود..قهوه خوردیم..میلها را حذف کردیم.
کمی سوخته بودیم به خودمان گفتیم رو یخ بیشین استاد.
همسرمان آمد گف سیمکارت را پیدا نکردیم؟ گفتیم نه..بهاش گفتیم دستمان را موقع مصافحه فشار ندهد زیاد درد میگیرد..گفت روش یخ بذار.
ما قهقهه زدیم.
خیلی هم لطیف و زنانه.
ها ما لطیف و نرمیم و روح حساس و زودشکنندهای داریم که شبیه گوشی شوهرمان نشده حالا.اصلا.
دلم تاببازی خواست روی یک تاب بزرگ خیلی بزرگ که طنابش پاره نشود..پریسال برایم درست کرد و طنابش پاره شد و خراب شدم روی آسفالت:)
مادرم و دخترها گفتند به خاطر وزنم بوده، اما به نظر خودم طناب پوسیده بود و من با طناب پوسیدهی مردی که همسرم بود به چاه که نه به گاه( ه برای خلق قافیه است) رفتم..
یکبار توی نخلستان تاببازی کردم...توی هوا میرفتم..بعدش کمی تلو تلو میخوردم از خوشی خواهر شوهرم گفت گیجی؟ با خنگی آدمی که از فرط شادی سکسکه میکند گفتم آره ه ه ه ه ...گفتم جهنم.
نمیدانم چهاش بود..بعد که بزرگ شدم فهمیدم شوهرش داشته بر من مینگریسته.
بعد میآیم در مورد سیمپسون میگویم بهاتان.
برام نوشته
عرب سوسمار خور تو رو چ ب بلاگ نویسی...
قربان شما همان در اصفهان آب خنک بخورید و هدایت بخوانید. سوسمار و مارمولک و ملخ مال ما...که طبعا در بیابان می خوریم.
ممنون که اجازه می دید در کشورتون، مهد آ زادی و تمدن زندگی کنیم.
متشکرم فرزند کوروش پدر تمدن و نمیدانم چه ی تاریخ که اجازه می دهید از امکانات بازنویسی استفاده کنیم... اگر اشاره نمایید فقط یک اشاره از شما و از ما به سر دویدن برای ترک این سرزمین آریایی.
ما حتی در این دیار پشه نیستیم.کی بود فرموده بود آن پشه هم تویی..:-) :-D
بله الان کلی احساس ابوسعید بودن دارم..ابوالخیرم اصلا:-P
به عنوان حسن ختام روز و شب طرفه ی خوبی بود.
سپاس ...درود بر شما.
با گوشی می نویسم.
واتساپ وایبر و چیزهای مزخرفی که از آدم یک احمق به شر و ور عادت کرده میسازند را حذف کردم.
...موسیقی آرام پخش کرده ام..به بدنم روغن زده ام که کمتر خشک شود...
موسیقی آرام مهربان نواخته میشود
و من دو دستی به تنهایی خودم که مرا از تنهایی در می آورد چسبیده ام.
بر خلاف توقع و انتظارم روز تک نفره ی خوبی گذراندم.تنهایی ام را با تنهایی ام قسمت کردم و حالا دستهایم را بو میکنم که هنوز بوی خاک میدهند ..نم خاک.
فردا روز پرکاری است.
هلیا ممنون...بعد جواب میدهم ...
راستی با ساردین امگشت بپزید ...شاید یک وقتی گفتم چطور.
برویم بخوابیم که وقت ضیق است.