فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

خواهر زاده‌ام به من زنگ می‌زنه:

خا خا خا خا له...میای ی ی تو و وو لدم؟
دلم می‌سوزه. دوبار سه بار زنگ زده. گفتم بذار آخر هفته بشه بیام..گفت باشه اشکال نداره.می‌ذارم آخر هفته.
تسلیم و حرف‌گوش‌کن.
اگه آدم بزرگای دورش آدمای خوب یا حداقل بهتری بودن بچه‌ی خوبی بود.
نمی‌دونم..شاید هم..
نمی‌دونم اصلا.
ازش می‌پرسم کی گفت زنگ بزنی؟ می‌گه بی‌بی ..ماما...خاله کوچیکه..دایی...خودم.
می‌خندم.
اونا جرات ندارن خودشون بگن بیا.
دلش خونواده می‌خواد ....هی دلش آب می‌شه..شب یلدا خونه زیبا می‌ره..عید خونه این اون..دلش تخت می‌خواد چیزای این‌طوری..باباهه نمی‌خوادش...اون روز یه ترانه در مورد بابا می‌خوند کسی گف خاخاخاخاله منم برای بابام خوندمش...جرات نداشتم بگم بابات چی گفت.
نمی‌خوام اصلا وارد این قصه بشم. قلبم به اندازه‌ی کافی در سکوت به درد اومده براش.
آدم بزرگای این بچه مراقب نبودن..و نیستن...مسئله خرج و لباس و وسیله نیس خوب اینا رو داره..خیلی زیاد و خیلی بهتر از بچه‌های من حتی..حرف چیز دیگه‌اس..
باباش

مامانش

مامانم..
باید یکی اون وسط درست جمعش می‌کرد..یا جمعش کنه..من فقط بش می‌گم موهاش شبیه جودیه. جودی ابوت.می‌خنده.
ته دلم آرزو دارم خوشبخت شه.

اون ماهی حسون هست اسمش. منم با شیر پختم خوب شد.

بعدازظهر فیلم فتاه المصنع رو می‌دیدم. از فیلمای خیلی خوبی بود که این اواخر دیدم. مدت‌هات جز چند کمدی متوسط رو به بالا از سینمای مصر و عربی فیلم خوب ندیده بودم.
از زمان سکر بنات مثلا ..
این خوب بود..
شاید هم برای من..چون من رو یاد حودم انداخت خیلی.
نمی‌دونم.

آهنگ پایانی خوبی هم داشت.


شبیه موسیقی آفریقایی..شاید آب‌های دریا از زنجبار می‌رسوندش جنوب ایران..حتما همیه. شبیه موسیقی زاره...کمی شبیه هندی هم هس.
لیوا


برای نانا کیک درست کردم برد زبان‌کده..خیلی خوششون اومده بود..البته نرفتم مادرا خیلی شلوغ می‌کنن... سال گف مامانا دوس داشتن..و مربی گفته بهترین چیز رو نانا اورده..سال گله می‌کرد که وسط مامانا بودم و نمی‌دونی چقدر بد بود.
صدام رو نازک می‌کنم: چقدر بد بود..خدای من...با ریشش ور می‌ره و می‌خنده: مسخره، بد بود خوب ..
گفتم متوجه‌ام.


روزها فکر من این است و همه شب سخنم

همیشه فکر می‌کنم حالا که اون می‌گه من این‌قدر خوبم چرا پس بام بد می‌شه؟
حالا مرغ ملکوت شروع شده..
آخِر که می‌گه نگام می‌کنه چون قبلا می‌خندیدم..و ننُمایی هم.
می‌گم ز چه ننُمایی آخِر پسرم؟
می‌گه دوست داشتی این رو..
می‌گم حالام دارم..فقط کمی دندونم درد می‌کنه.



اینا همه‌اش نصفه‌اس انگار لینکش.
تو نت هس لابد.

آآآآآآآآآآآآآآآآآآ ...آآآ ...آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...
و هااهاهاهاهاها کم‌تر دارد.

سراج را بیشتر و بهتر از شجریان تحمل می‌کنم.

نامه‌ی نانوشته

دکلمه می‌کند با خواننده.
من با ریشش ور می‌رم..به نظرم عجیب است موجودی این همه مو توی صورتش داشته باشد..دارم فکر می‌کنم زن‌های اولیه چه احساسی به این موجودات پرموی احمق داشتند..موجودات وحشی جنگ‌ساز..غرق در عرفانش است. نوشته بود فلسفه دوست ندارم.عرفان خوب است.
یادم آمد  قبل از عقد برام نوشته بود مشاعره و عرفان جز علایقش است من هم نوشته بودم آدامس جوییدن و فلان..نوشته بود به نظرش سبک است برای زن..نگرفته بود دستش انداخته‌ام..نوشته بود از بی‌حیایی و زبان‌درازی زن متنفر است..نوشته بودم من معصوم و باحیایم..تایید کرده بود: احسنت..البته بهتر است آدم ار خودش تعریف نکند اما برای زن این موردی ندارد. تشکر کرده بودم.
نوشته بود دوست دارد زنش مومن بااعتقاد و نجیب و چیز باشد..یارو.
آشپز.
نوشته بود قهر می‌کند و دوست دارد نازش را بکشند..نوشته بود اخلاق‌هایی دارد که مجبور خواهم شد تحمل کنم..من نوشته بودم من زود عصبانی می‌شوم و گاهی فحش می‌دهم و زود..نوشته بود برایم مهم است مردم به من بگویند امل؟! نگاهش می‌کنم..با تمام آدم‌هایی که شناختم فرق می‌کند.
ننوشته  بود می‌زند اما.
من هم ننوشته بودم چقدر ممکن است عوض شوم.

توی ماشین سراج می‌شنویم و شجریان.برای تنوع مسعود بختیاری.
حالا سراج نفوذ کرده به اتاق خواب.
ای عاشقان را می‌شنود دارد..من هم می‌شنوم ..توفیق‌های اجباری..گردنم را بو می‌کند: باید بوت کشید تا تموم شی.
می‌گم شاعر شدی غلام..پروفسور هم شدی البته. حکیم هم بودی..مهندس..
می‌گه همیشه عارف بودم.اگه خیلی بد نبود باید می‌بوسیدمش حالا..حسابی.
البته دارم فکر می‌کنم به ایم مسئله.

من نباید کتاب به کسی قرض بدم.
اولین‌بار که یه نامه‌ی کوچیک حواسم نبوده لای کتاب مونده بوده..گفتنی نیس توش چی بود.
این بار کلیسای جامع رو دادم بخونه..می‌گه پس نمی‌دمت..خیلی خوب بود..می‌گم کتاب خوبیه آره..می‌گه  اون که بله و  نقاشی آخرش..می‌گم چی؟
- دوتا ممه کشیدی نوشتی  ...
..عرق می‌کنم..
- الکی.
بلند می‌خنده می‌گه حالا می‌بینی خودت دیگه...نقاشیتم خوبه اتفاقا..دقیق دراوردی..راز خوب بودن کتاب اصلا این بود..از نوع لهجه‌ی شهرتون هم توضیح دادی در موردش..
اصلا یادم نمیاد.
عجب آدمی‌‎اَمآ.

چون مامانشم


 


اینا رو با نانا درست کردم...نانا تمام مدت مثل آشپزهای برنامه‌های آشپزی به عربی فصیح گزارش می‌داد:

*اعزائنا المشاهدین..اهلا بکم ببرنامج نانا و امها..سوف نصنع الیوم لکم ..
- ماما اسمش چی می‌شه به عربی فصیح؟
- سمبوسه.
ادامه می‌ده...سرم رو می‌خوره..سر نمی‌مونه برام.
هر کاری می‌کنم گزارشش رو به ببیندگان خیالی‌اش می‌ده:
- *قلیلا من الملح..فلفل..
- ماما فُلفُل یا فُلَی‌فِل..
- فُلَی‌فِل؟!
- تو کارتون گفتن..
- آها..یعنی فلفل کوچیک..به فلفل دلمه هم می‌گن..
- یااااامی ..
سرخ می‌کنیم و ..
جواب که نمی‌دم به بعضی حرفاش می‌گه زیاد حرف می‌زنم می‌گم نه...می‌گه واقعا؟ یا چون مامانمی این رو می‌گی؟
 نگاش می‌کنم.
جدیه.
سال کوچیک. سالی مونث.
می‌گم چون مامانتم این رو می‌گم.
آویزون می‌شه به دامنم: ماااااامااااا من پرحرف نیستم.
می‌خندم و سمبوسه‌ی سرد شده‌ای رو می‌گیرم طرفش و بش می‌گم بیا گاز بزن..
گاز بزرگی می‌زنه و عکسش رو می‌گیرم.
* ببینندگان عزیز به برنامه‌ی آشپزی نانا و مامانش خوش اومدین. امروز می‌خوایم براتون طرز تهیه‌ی..
* کمی نمک...فلفل...


 جرینگ جرینگ می‌کنم از عصر. فروشنده دوره‌گرده..غربتیه. میاد دم خونه‌ها..بساطش رو باز می‌کنه که یه ساکه..النگو داره..روغن مار..سرمه..سقز..کندر..بخور..عود..روغن مو..از این چوبا که می‌جون دندونا رو سفید می‌کنه و لبا رو نارنجی..حنا.. النگوهای بدلی..سرویس طلای هندی الکی پلکی...نشسته بودم رو پله‌های روبروی خونه که دیدمش.
اینا رو گرفتم..ازش و یه گوشواره و یه بسته کوچولو گیر سر برای نانا.
 گف نبودی..گفتم تو نبودی من تو شرجیا هم اومدم این‌جا و ندیدمت..گف تو شرجی و با این بازار مرده کی میاد النگو بخره؟ گفتم من.

گف خو خبر نداشتم..گفت جنسای عید رو باز نکردم از حالا...کسی نمی‌خره..گفتم مردم ندارن..گف نه دارن اما خرج نمی‌کنن..گفتم به ما چه..خندید و گف بیا این رو برا تو گذاشتم کنار..یه گوشواره شکل فانوس بود..تو دلم فکر کردم راهم رو روشن کنه مثلا..گفتم فقط پول النگو بامه..گف باشه..همونم نده..بذار بار دیگه....گفتم نه اما بیا خودت بگیرش...دستم کردم بغل گوشم صدا داد: جرینگ جرینگ..با فروشنده خندیدیم..گف به دستت میاد..گفتم واقعا؟ گفت ها..خوشحال شدم.
دامن و بلوز و شال پوشیده بودم.گفت به لباست میات....گفتم دستت درد نکنه ..دفعه دیگه اومدی خبرم کن..گفت چطوری؟ به جنساش نگاه کردم و خندیدم..خودش هم خندید...دندونا زرد و جرم گرفته...دساش رو بغل شونه‌هاش برد بالا: نمی‌دونم والا.
پولش رو دادم و گفتم همیشه بیا..گفت باشه..ساکش رو جمع کرد ..گفتم صبر کن ..با النگوا رفتم تو..سال گف خیر باشه..کجا؟ نون خشکی؟! خسته نشدی از ظرف رویی...گفتم نه ..چندتا هلو انجیری و اینا گذاشتم تو نایلکس و دوتا شیرینی مثلثی که دوس دارم خیلی..قایمشون کردم پشت سرم که سال نبینه..داشتم می‌رفتم که گف کجا؟! دستت پشتته و من پشت سرت..یعنی الان قایمش کردی؟!
مردم از خنده. راست می‌گفت..گفتم می‌خوام بدم اون...نشونش دادم..گفت یا حسین..پای قهوه داری می‌بری براش؟ می‌دونی دونه‌ای چنده؟ گفتم بیس هزار قدیمی  خاک تو سر رحیمی...گف وایسا خودم می‌برم..گفتم بابا مرد خوبیه..گف مرد خوب نداریم..وایسا..ایستادم زیر چادرم رو دید: یا سیدعباس..یقه‌ات باز بود..دس گذاشتم رو یقه..:
- نه بابا
..اومد بام..خواستم برم پایین. گف تو دیگه نیا....از پشت در ایستادم و به فروشنده که چشماش مظلوم و منتظر بود نگا کردم..به سال گفت آقا دستت درد نکنه..سال گفت خواهش می‌کنم و رفتیم تو...سال دستم رو گرفت..فشار داد دردم گرفت..هنوز کبوده گفتم یواش ..درد می‌کنه..ول کرد دستم رو و بوسیدش..گفتم براش آب ببریم؟ تشنه‌اش می‌شه بعد از شیرینی..
-چای چی؟
شام؟
یه اتاق بزنیم براش گوشه حیاط.
چیزی نگفتم برگشتم نگاه کردم داش یکی از هلوها رو می‌خورد ..ساکش سنگین بود انگار.

من نمی‌تونم با آدما حرف بزنم.
واقعیت رو بگم.
نمی‌تونم.

کلا حرف زدن در مورد غذا و آشپزی بهترم می‌کنه.
در مورد امگشت می‌خوام بتون بگم.
این غذای جنوبیه.
معمولا عربا می‌پزنش اما دیدم آدم‌هایی که در مجاورت عرب‌ها زیسته‌ان هم خوب پختنش.
اصل غذا با ماهیه خشکه که من نمی‌رم طرف اون. نمک‌سود شده و این بساطا.
من با تن و با ساردین و ماهی گوشتی درستش کردم و خوب شده.
ماهی گوشتی رو به مکعبای کوچولو بریدم..بعد جاهای سیاه شده‌اش رو حتما جدا کردم..پوستش رو و جاهایی که تیره بوده کلا..با پیاز و سیر تفت دادم و روش ادویه‌ی ماهی که عبارت هست از فلفل قرمز فلفل سیاه زنجبیل میخک برگ بو..تخم گشنیز..کمی دارچین..و..
راحت می‌تونید برید بگید ادویه ماهی می‌خوام تمام.
القصه که زیرش رو کم کردم و تو پیاز تفت می‌دم به آرومی و به قول ناظم غزالی اب تانی و رهدنه که به آرومی و عشوه..بعد روش سیر رو می‌ریزم که رنده کردم یا کوبید یا هر چی..نمی‌ذارم سیر بُثوضه..بعد روش تمر هندی تو آب حل شده می‌ریزم..آخر سر کشمش می‌ریزم و می‌ذارم مواد کاملا به خورد هم بره.
از اون ور شوید پلو رو با کمی زعفرون پختم. زعفرون با ماهی توصیه نمی‌شه چون ماهی تند و ترش پسنده مثل مرغ نیس زعفرون رو هم اکثر با شکر می‌سابن این نشون می‌ده که شیرینی پسنده و مناسب مرغ و کلا برنامه‌های شیرینه.
اما کم می‌شه این کار رو کرد.برای ماهی.
بعد قاتی‌اش می‌کنم و می‌ذارم دم بیاد.
این از با ماهی گوشتی. ماهی‌اش هامور بوده.
کلا ماهی‌هایی که برای قلیه به کار برده می‌شه برای امگشت هم خوبه چون گوشتیه.
من ماهی شمال  استفاده نکردم نمی‌دونم می‌شه یا نه. شاید یه وقت ..کپور و قزل پرورشی زیبا برام اورده اون می‌ذاره تو فر اُ تمام. می‌گه خوب می‌شه من ایزترز می‌گیرتم از زفری‌ایی که ممکنه باشه تو ماهی.
اما برای کپور و قزل خواب‌هایی دیدم. تا حالا ماهی شمال نخوردم اما اونایی که خوردن می‌گن بوی خاصی نداشته.
با تن ماهی هم همین عملیات رو می‌رم جای گوشت ماهی، تن ماهی می‌ذارم..تن ماهی می‌پره..بهتره اول با چنگال له‌اش کنید بعد بریزید تو مواد.
ماهی خباط یا قباد یا نمک‌شود شده رو هم که می‌جوشونن  اولش و باز همین جریان. بگیر نگیر داره. بعضی وقتا می‌بینی یه تکه‌اش میاد زیر دندونت واویلا از زفری و بو. بعضی وقتا هم بد نشده.
خونه بابام خوردم اونو.
ماهی نمک سود شده رو دوس دارم باش تضخانه درست کنه.
اون رو بتون می‌گم.
من مریضم نسبت به ماهی.
نمی‌تونم کنارش چیز خاصی بخورم. هر چیزی ممکنه حالت تهوعم رو دربیاره.
مثلا گوجه خام یا ماست(از نوشتنش لرزیدم) یا سالادی ه خیار گوجه داشته باشه..لیمو ترش خوبه..زیتون..فلفل سبز تند هم نباشه بهتره.
اینه که پیشنهاد نمی‌دم یعنی نمی‌گم این رو کنارش بخورید یا نخورید. این انتخابه که هر کسی کنار ماهی چی بخوره.
ربطی به عرب عجم بودن هم نداره. دیدم عرب‌هایی که تو گوجه خام رو خالی کردن توش تن ماهی ریختن خوردن.
من می‌میرم بعدش احتمالا. حتی با مرغ یا شنیسل نمی‌تونم گوجه بخورم یا با نیمرو یا سس مایونز..
یه سالادی خودم درست می‌کنم کنار امگشت خوبه.
کلم سفید رو بلند بلند می‌برمو فلفل دلمه رو هم خلال می‌کنم. پیاز رو خیلی باریک خلال می‌کنم و فلفل قرمز هم اریب می‌برم. فلفل سیاه می‌زنم و نمک و کمی سرکه‌ی سفید.
دوس داشتم این رو.
این امگشت پریشبه.
توش کشمش نریختم چون همسری() نمی‌پسندن.
خودم خیلی دوس دارم کشمش توش باشه.
مادر سال همین عملیات رو می‌ره اما قبلش برنجش رو به صورت لوبیا پلو پخته. لوبیا چشم بلبلی‌.
من دوست ندارم چون به نظرم ماهی و حبوبات دوست نیستن. گاهی هم پختم اون‌طوری. برای خاطر خست و صرفه‌جویی در تن ماهی خوبه چون تن کمتری استفاده می‌کنی.
اینه رازش احتمالا. پرملات می‌شه به قول بچه‌ها گفتنی.
روغن تن رو بگیرید که چرب نشه.
برای چهارنفر یک یا دوتا کنسرو کافیه. اگه زیاد دوس دارید باشه ماهی توش دوتا. من با یکی درست می‌کنم. ترون برای سه نفر با چهارتا.
می‌بینید که سلیقه‌ائیه.
مادرم شوید نمی‌ریزه..و زعفرون هم نمی‌زنه و تمر.
جاش پودر لیمو عمانی می‌زنه.
این رسپی ()خودم بود. چندبار خواستم بنویسم روسپی چندجا.
خلاصه که اینه.
راسی جای تن میگو هم می‌ذارن.
اون می‌شه میگو پلو..یا امگشت میگویی که من درست می‌کنم.

از برای شما:



لبنانیا خو کشتنمون با بلغور..تو چایی‌اشونم می‌ریزن.
فهمیدیم بابا. آشپزید شما.

می‌رم تو اینس تام مهندس علی دایی چه می‌کنه توش؟

اگه معتاد نشده بودم حالا داشتم آبگوشت می‌خوردم.

کاپوچینو درست کردم..هیچی ندارم..نه قهوه نه نسکافه..نه هیچ...همین رو درست کردم..بدم میاد از کاپو گوز..کفش رو فوت می‌کنم که کف صابونی‌اش نره تو حلقم و نانا می‌گه ماما رو کف روی کاپوچینو باید قلب باشه. گفتم رو مال من کون هم نیس.

بن غش کرد از خنده و بشون گفتم هم رو بکشید اما بی‌صدا امروز سرفه دارم و سینه‌ام درد می‌کنه..اعصابم خرده که سینه‌ام درد می‌کنه..بدنم هم..مورتون یه چیزی داده کوچولو..تو پودر سیگار قاتی می‌کنی و می‌خوابی..
صبح همه‌اش یاد این افتاده بودم که یه‌هو که زد تو سرم اتاق دور سرم چرخید..به خود قرمساقش زنگ زدم گفتم این رو بخورم می‌خوابم؟ گفت نمی‌خوری که با پودر تو سیگار قاتی کن و دودش کن..کردم و کرده شدم.
بالا اوردم و بدنم درد گرفت..بابا خو گوزو آروم بشین..حالا نمی‌خواد معتاد بشی داریوش.
بعدش خوابم گرف اما از ضعف...بدنم بی‌جون و عنه..و فضای توی سینه‌ام درد می‌کنه..سرفه هم می‌کنم..دندونم درد می‌کنه..چشمام پف داره و روش دوتا دستمال گلاب گذاشتم خوب شدم..
چیزهای خوشبو چقدر خوبه. گلاب..عطر..روغنای خوشبو..بخور جاوی..عود..این چیزی که مورتون داد خاکستریه و بوی سگ مرده می‌داد...خودش می‌خوابه عین کشتی صدا می‌ده از این...می‌گه از اینه.
حالا با چشمام دارم تایپ می‌کنم..زنگ زدم گفتم دیوث گه‌هایی که می‌خوری خودت رو به من ننداز..می‌خندید که من گه نمی‌خورم که به تو می‌ندازم..گفتم خو باشه کس‌کش گه‌خورم کردی راحت شدی..گف میوه بخور..بدنت عادت نداره..ضعیفه..گفتم می‌خواستم بخوابم و کمی خوش باشم..
گف تو گفتی برای خواب برای خوش‌ بودن چیز دیگه می‌خورن..گفتم بیا برو تو کون سگ پفیوز یعنی ساقی شده برام..لیدر..چونی.
می‌خندید که ها اینی تو...ببین واقعیتت اینه گفتم خو باشه..می‌گه اینا رو خودم درست می‌کنم اصله..
گه خورده. نمی‌دونم تخم چی رو پودر می‌کنن می‌ندازن به معتادا...خودشم که ..ولم کن بابا.

در لباسشویی را باز می‌کنم پیراهن نانا کپک زده. از کی مانده آن‌جا و از کی مگر لباس نشستم؟ می‌روم حمام لباس‌های خودم را برمی‌دارم و لباس‌های زیرم را. همه را می‌گذارم توی لباسشویی. یک ساعت و هفده دقیقه. روی چه موودی باشد نمی‌دانم. تاریک است نمی‌بینم.
شورت‌های خودش شلوارهای خانگی..زیرپوش‌ها. شستن این‌ها مگر توی لباسشویی چقدر سخت است؟خودش بشورد پهن‌شان کند و جمع‌شان کند.
نمی‌شورم.یه صدای لباسشویی گوش می‌دهم و به صدای یخچال..کتاب را باز می‌کنم..از هال نور می‌آید..می‌خوانم..
شاید چانو است. مرد داستان کوچه‌ی آجری که این‌همه عصبی‌ام کرده نه او.
او می‌گوید ازت می‌ترسم وقتی همچین چیزی بین ما رخ می‌دهد و مقابله به مثل نمی‌کنی..نمی‌زنی..فحش نمی‌دهی..خراب نمی‌کنی.
فکر می‌کنم می‌خواهد چه‌کار کند. گفته بودم نترس..نمی‌کشمت. آن‌جایت را هم نمی‌برم.
پولت را نمی‌دزدم و به‌ات تجاوز نمی‌کنم.
پس نگران نباش.
گفته بود ..
پرسیده بودم خوب شد غذا؟
سخنرانی کرده بود:
برای سلیقه‌ی من نه. برای سلیقه‌ی آدمی دیگر حتما بله. این نشان‌دهنده‌ی این است که غذا مشکل ندارد فقط با سلیقه‌ی من جور نیست.
اگر بخواهم ازش الکی تعریف کنم و بگویم عالی است یا خوب است یا دستت درد نکنه وقت‌هایی که واقعا خوب است و تعریف می‌کنم از دیدن لبخندت و ذوق نگاهت محروم می‌شوم.
گفته بودم فکر می‌کنم پس به کسانی که به سلیقه‌اشان بله، نیاز دارم. گفته بود تو به بغل نیاز داری و بغلم کرده بود و بوسیده بود.
این آدم چند روز پیش با من برخورد قابل‌تاملی داشته و حالا دارد من را می‌بوسد.
می‌گویم خوب حالا تعریف کن بعد هم تعریف کن یعنی تا این حد راست‌گو و منطقی هستی یا وقتی می‌رسی به این نکته درست‌کاری‌ات به تکاپو می‌افتد. دماغم را کشیده بود: چوکولوی بدجنس.
وقت‌هایی هم بوده که خیلی تعریف داده‌ام.
- من به تعریف تو نیاز ندارم راستش. فقط دارم سعی می‌کنم ازت محبت بگیرم که به‌ات محبت بدهم و به بچه‌ها به تبع.
- چی‌کار می‌خوای بکنی با من؟ چرا نمی‌گی چی تو سرته؟
باور کن هیچ..نه می‌زنمت و نه ..هیچ.
با گذشت شدی ؟
بله. به اندازه‌ی راستگویی تو.
سال از من نترس..بی‌خطرم برایت. عین کبریت.کبریت بی‌خطر. من آمریکام که هیچ غلطی نمی‌تواند بکند.
اگر آمریکا باشی که غلط‌ها می‌کنی.
- نه بابا..بی‌خیال..آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند.
گوشم را می‌کشد: بابا جهان‌خوار...شیطان بزرگ..
می‌خندم: من تو را بخورم هنر کردم جهان را می‌خواهم چه‌کار؟
می‌خندد: من یک ذره گوشت هم ندارم.
یک ذره که داری..از یک ذره بیشتر ...فقط عرضم این است که دندانم درد می‌کند سال.
دستانم را می‌گیرد:
قول بده گذشته را فراموش کنیم.
چشم.
فراموووووش.
توی چشم‌هایم نگاه می‌کند.
توی چشم‌هایش نگاه می‌کنم.
خدا رحم کند از این نگاه.

این را گفته بود..
 سال قشنگ راستگو و منطقی من.

به من ظلم شده اما خیلی هم مظلوم نبوده‌ام. حداقل سعی کردم نباشم. در حد و توان خودم جواب های‌ها را داده‎ام. حالا نه با هوی همیشه.

چقدر دوست دارم این‌جا را بخوانی.
ای همانی که دیروز دیدمت. شبیه یک ک.ونی بودی. ک.ونی‌ها چطوری‌اند؟ نمی‌دانم. اما حسم به من می‌گوید بی‌شباهت به تو نیستند. من حسم به من می‌گوید عمل  ک.ونی بودن ناشی از  سلیقه و انتخاب نوع زندگی جنسی است. اما صفت هم هست.متاسفم اگر به معنای فحش به کار برده می‌شود در این‌جا. چرا تا دیدمت حس کردم... نه نه.
مرغ.
مرغی.
یک مرغ چاق و چله.
مرغ؟
یک چیز ترسوتر و کون‌گنده‌تر نداریم برای مثال به‌کارش ببریم؟
صبر کن.
عن زرد. زرد شده از ترس.

من ایستاده بودم که دیدمت عن عزیز. با زن و پسرت.
زنت بوی عطر بدی نمی‌‍داد. لباسش و این‌هایش خوب بود. کلیپس وسط کله‌اش شبیه گوزی طرف آسمان بود اما روی‌هم‌رفته نسبت به مقدار عن بودن خودت یه گه کوچولو به چشم می‌آمد.
پشت کردی به من. نه از روی قهر. یا ...از روی ترس. تا حالا آدمی ندیدم این‌همه ترسیده باشد از من. جلوی رویم.
فکر یا حس کردی مثلا من جلوی زنت به تو سلام کنم یا بخواهم شیطنت کنم. احساس خطر کردی و گفتی وای زن خطرناک دیوانه.
نمی‌دانم کرم‌عن‌هایی مثل تو چطور یک وقت‌هایی احساس مار بودن یا افعی شدن می‌کنند. چرا فکر می‌کنم بدانم. وقتی می‌خواهند این زن خطرناک دیوانه را ارضا کنند یا راضی. از خودشان راضی کنند.
تابلو ضایع عجیب غیرقابل‌باور و وحشتناک پشت کرده بودی. خواستم بخندم تاسف بخورم یا صدای گوز دربیاورم اما فقط مدادها را گشتم.
زنت دست گذاشت روی شانه‌ام و گفت ببخشید و رد شد. زنت از خودت ...زنت شبیه زنی بود که..نمی‌دانست شوهرش چرا از وقتی آمده توی مغازه زل زده به مقواهای رنگی و حتی وقتی پسرش صدایش می‌زند برنمی‌گردد نگاهش کند.
این‌قدر از آن زن می‌ترسیدی یعنی ؟..یک چیزی بگویم. ..بی‌خیال.
وای خدای بزرگ پای زندگی قشنگت در میان بود آخر.
نه عجیب این‌که فکر می‌کردی مثلا برایم اندازه‌ی یکی از مولکول‌های شاشم مهم باشی که بخواهم نگاهت کنم، یا بت سلام کنم یا در صدد شیطنت بربیایم با تو یا مثلا آشنایی بدهم یا جلوی زنت..
متعلق به چه زمانی هستی تو؟ در چه بازه‌ی زمانی خاصی زندگی و کل وجود امثال تو ارزش‌مند و دارای صلاحیت تف خوردن بوده؟
تو ریده بودی و عنت از پاچه‌هایت می‌چکید. می‌توانی حالا هق هق بزنی یا بخندی یا بگویی گم‌شو...آره ریده بودم..من اینم..من اینم. من ریده بودم..مهم نیست در موردم چه فکر می‌کنی زندگی‌ام را خراب نکن.
زندگی‌ات را به عنوان دستشویی فرنگی متحرک حتی استخدام نمی‌کنم.
الان عصبانی نیستم. فقط کمی چین افتاده به دماغم. از دیروز هی از خودم می‌پرسم بوی بدی که می‌شنوم از کجاست..به خاطره‌هایم رجوع کردم. دیدمت. گذر عن‌آلودت را و حضور گه‌ریزت را دیدم..
تو بودی پس.
به کونت نگاه کردم. ..چاق و برجسته.لرزان از ترس. فکر کن شلاقش بزنند..با اولین ضربه می‌پاشیداز هم... یا یک سیم وصل کنند به‌اش. یک لوله و ازش خون بکشند تا بمیری. دقیقا از لمبرهایت.
نه.
کمی نزدیک شدم و هوس کردم یک پس گردنی درست بزنم پس کله‌ات شترق و بگویم ئه؟! تویی؟! فکر می‌کردم رویت سیفون کشیده باشند مدت‌هاست..اما فکر کن می‌زدمت.
زنت..پسرت..فکر کن می‌زدمت رو کونت آرام..یا پهلویت را نیشگون می‌گرفت و آرام موچ می‌کشیدم..نه.
رفتم بیرون و در را که بسته از گوشه چشم نگاهت را دیدم.
دور شده بودم ازت به خودت اجازه دادی نگاه کنی حالا.
می‌گویند نقطه مقابل عشق بی‌اعتنایی است نه نفرت.
من می‌گویم در مقابل عن  نمی‌شود بی‌اعتنا شد و ماند. آدم ناگزیر متنفر می‌شود. محیط را ترک می‌کند که نگیرد به جایی‌اش.
فردا که امروز هست برای تو، اس ام اسی از شماره‌ای ناشناس می‌رسد دستت که برای یک لحظه فعال می‌شود آن شماره، برای این امر خیر که لینک این پست در اختیارت قرار داده شود.
برای تو نوشتمش. حیف است که تو نخوانی‌اش.


پیشنهاد

وقتی کسی می‌گه به‌اتون که برات دعا می‌کنم خیلی لزومی نداره رگ کلفت و قطور روشنفکری‌تون رو توش فرو کنید حالا. همه آگاه و عالمیم بر این‌که شما به خدا دعا و معنویات اعتقاد نداری.
برای این‌که روشنفکرتر به نظر برسید لزومی نداره که همه حتی کسی که دوطلب دعا کردن برای شما شده مطلع بشه که الحاد شما تا چه اندازه وسیع است.
کسی اگر به شما می‌گه دعا می‌کنم برات یا فلان می‌تونی در جواب بگی ممنون. فکر کن مثلا برات آرزوهای قشنگ کرده. برات انرژی مثبت درخواست کرده از مام طبیعت. یا امیدواری به خرج داده.
خوب؟
پس چی شد؟
اعلام قطر و اندازه و کلفتی رگ‌های اندیشه‌هایتان را برای خودتان نگه دارید فقط. ما نیاز چندانی نداریم به این‌که بدانیم تو اعتقاد داری یا نداری. ما که می‌گم منظورم شخص خودم نیست البته. من برای کسی دعا نمی‌کنم معمولا.
خیلی کم.
پس کسی اگر دعاتون کرد چی می‌گی؟ هاباریکلا: ممنون. مرسی. دست شما درد نکنه..قربونت..عزیزم..از این چیزها که خوبش رو هم بلدید.شما.
 من اعتقاد ندارمت رو بذار برای خودت و اونایی که اعتقاد ندارن مثل تو احیانا اگه دلت خواس عمه خانومی کسی رو هم در جریان بگذار.
دعا می‌کنم این‌گونه باشی.

از حرف زدن خسته‌ام. از این‌که اصرار کنم برویم سفر..هی نق و نوق و پول نداریم بشنوم. از این‌که برای یک نخ دو نخ سیگار همیشه باید نه بشنوم. سیگارها پیش خودشند.
- بم سیگار بدم.
- نه.
-بده.
-نه.
- خوب نده.
می‌رود می‌آورد. دوتا:
- سعی کن یکی بکشی.
روشنش می‌کنم.
- این‌جوری نگیرش دستت..بذار برم بیرون بعد بکشش.
دارم جلوی چشمش کون می‌دهم انگار.
جمله‌ای که هر یک از شما اگر جای من بود به کارش می‌برد با خودش در این‌گونه مواقع. من هر یک از شما نیستم که جای منید. پس به کارش نمی‌برم که هیچ که از شما هم می‌خواهم به کار نبریدش.
سیگار را می‌کشم..
- یه چیزی بگم شاید ناراحت بشی. دهنت بو سیگار می‌ده این روزا. موهات.
ناراحت می‌شوم.

 ظرف‌ها را شستم. دندانم درد گرفت. دوتا میخک نصفه نیمه جویدم و گذاشتم توی دهانم بماند. برای فردا نخود لوبیا خیساندم.
یادم آمد برای فردا برنج ندارم. آبگوشت می‌پزم..زودپزم خراب شده..می‌نشینم توی آشپزخانه..قلم و گوشت و پیاز را می‌گذارم بپزد آرام تا فردا..کتاب را باز می‌کنم و خوابم می‌برد وسطش..بلند می‌شوم کم می‌کنم زیر گوشت را و دلم می‌خواهد سفر بروم.
یک جای خوب که خوش بگذرد به‌ام.
کجا؟
نمی‌دانم. چقدر بگویم ..اگر از این زن‌های بچه‌ندار مستقل بودم مثلا ساکم را می‌بستم یک نامه می‌گذاشتم روی میز آرایش لابد یا روی در یخچال: من با سالومه و روژین رفتم سر قبر جد بزرگم..چند روزی نیستم  tc  عزیزم. هوارتا بوس.
وااای یعنی زن‌های بچه‌ندار روشنفکر یک همچین جریان محبت‌آمیزی دارند؟ نه.پس چه دارند؟ نمی‌دانم. اما بچه ندارند و کمی پول و فکری روشن. شوهرشان هم احتمالا.
دوست داری جایشان باشی شهرزاد ِ عزیز؟
نه. دوست ندارم جای کسی باشم. دوست دارم بروم سفر.
-عزیزم.
متشکرم که به من ابراز محبت کردی.

ظرف‌ها توی حیاط یک‌صدا جیغ می‌زنند: شهرزاد.

می‌روم توی حیاط می‌نشینم روی چهارپایه‌ی فلزی..توی آب و وایتکس و مایع‌ظرفشویی اسکاچ را فرو می‌کنم و می‌کشم به تن ظرف‌ها..پاهایم کمی خواب می‌رود..کمی کمرم درد می‌گیرد ..شب است اما و سکوت..
شلنگ آب و سه‌پایه‌اش...دستکش‌های نارنجی و بردن ظرف‌ها توی آشپزخانه در سینی..دو بار...سه‌بار..
این‌ها رویه‌اشان است..برشان داری تو کار هم داریم.
خرده ریز..

بعدش می‌روم توی کوچه‌ی آجری مونیکا علی راه می‌روم.

زنی که مردش را پیدا کرد

وقتی برگشتیم دلمه درست کردم چند نوع. توی ظرف آش‌دوغی که زن ف چند روز پیش برام اورده بود، از هر کدوم یکی گذاشتم و چادر خونگیم رو سرم کردم..سال گفت زود بیا. گفتم بیا بام من رو برسون..گفت خسته‌اس..خودم رفتم و دیدم زن ف و عروس و دخترش رو تخت تو باغچه نشستن. ف هم یه گوشه سیگار می‌کشید. بغل شلنگ بازی که تو ریحوناشون  می‌ریخت.
ظرف رو که دادم..ف بلند شد سه‌تاش رو خورد یه‌هویی و نصفه‌ی برگ کلم رو گذاشت برای آیات که قربون صدقه‌ی باباش می‌رفت همه‌رو یه جا نخوره. بعد رفت باز سیگار کشید و زن ف دستم رو کشید که بشینم پیششون. نشستم و ف گفت آیات برو پیش خانم با هم درست کنید برامون درست کن. آیات گفت خانم فلانی خودش ماهه..هر وقت درست کرد برامون میاره. زن ف دست کشید پشت گردنم که یعنی نازی، داره باهات شوخی می‌کنه به‌دل نگیر. به دل گرفته بودم.
عروس رو گفتن بخوره گفت خوب نیست براش شیر می‌ده..طعم شیرش عوض می‌شه. بوی کلم‌برگ می‌گیره. با نقش قشقایی قالی بازی کردم و عروس گفت چند شب گریه می‌کردی تو باغچه جایی‌ات درد می‌کرد؟
همان شب ..گفتم حالم خوب نبود درد داشتم.
بچه را جابه‌جا کرد که از آن یکی سینه شیر بدهد به‌اش و گفت ما به مردامون رو نمی‌دیم خانم فلانی.
لابد صدای دادهای سال را شنیده بودند.
آیات اس ام اس می‌داد یا چیزی در این مایه‌ها. حواسش به حرف‌ها نبود. زن ف ناراضی به من لبخند می‌زد. از عروسش می‌ترسد انگار. برادرزاده‌اش است.
چیزی که نگفتم، گفت: اصلا رو نمی‌دیم..مگه بابای من جرات داره چیزی به مامام بگه..مامام نشونش می‌ده. این‌که غذا بپزیم یا کار کنیم یا تمیز کنیم و بدیم بخوره که بزنتمون اصلا.
جا می‌خورم. چه مرضیه این الان؟
زن ف سرش پایین است که دارند زن‌ذلیلی برادرش را به رخش می‌کشند. به من نگاه می‌کند و می‌گوید زن باید صُبور باشه.
صبور به لهجه‌ی ما نوعی ماهی است.
آیات متوجه می‎‌شود، می‌گوید مامان صَبور نه صُبور. مامانش می‌گوید مرد می‌زنه فحش می‌ده زن صبوری می‌کنه..خدا هم پشتشه ..اینا تو زندگی همه هس..اشاره می‌کند به ف با ابرو.
می‌خندم.
عروس ناراضی است.
ادامه می‌دهد: نه تو زندگی همه نیس..بابام این‌طوری نبود..امیر هم این‌طوری نیس(شوهرش)..نفسش برام می‌ره. مِی می‌تونه دس روم بلند کنه و من چیزی نگم؟
بخدا ببین چی‌کار کنم.
زن ف  چشم‌هایش از حرص و ناراحتی و عصبانیت برق می‌زند. دلم می‌خواهد دست بگذارم روی دستش. رویم نمی‌شود.
- ما نه. ما به مردامون خیلی رو می‌دیم.می‌پزیم..می‌شوریم..کار می‌کنیم..کتک می‌خوریم ...گریه می‌کنیم تو باغچه..می‌رقصیم برای مرد...تازه بعدش آشتی می‌چسبه..چشمک می‌زنم به زن ف که می‌داند چه می‌گویم می‌خندد و دست می‌گذارد روی شانه‌ام که یعنی ها حالیمه.
عروس می‌گوید بکشین پس..
می‌گویم مردی که خوب می‌زنه خوب هم ...می‌خندم توی چادرم.
زن ف سرخ شده. خاطراتش زنده شده لابد..
ف نمی‌شنود آیات که بلند شده رفته.
عروس می‌رود..
کمی می‌مانم پیش زن ف. چیزی نمی‌گوید..
بلند می‌شوم چادرم را می‌تکانم و به ف و زنش می‌گویم خداحافظ..ف می‌گوید دستت درد نکنه خانم فلانی..خوبه همسایه عرب داریم..ما با عربا خوبیم خانوم فلانی..می‌خندد و خلط سیگار توی خنده‌اش است..
یه همسایه عرب داشتیم اهل خرمشهر..همه‌جا با هم می‌رفتیم..یه عکس دارم با چفیه باهاش..
عکس را دیده بودم..
آدم درستی بود خانم ف..مثل شما و آقای فلانی..سلام برسون بش..همیشه بیا..راستی نرفتی طرف مِلووووسه دیگه؟!
می‌گویم نه شاید رفتم..می‌گوید با ما بیا شهرمون..خیلی خوبه..می‌گویم باشه و زن ف می‌گوید برو عزیزوم..خاله چرا زودتر ندیدومت؟ کجا بودی؟
فکر می‌کنم زیر علف محمد صلوات بر محمد.
به‌هرحال زودتر هم من رو می‌دیدی پسرت نُه سال از من کوچک‌تره و به‌اش هم نمی‌آید خوب بلد باشد بزند که بعدش خوب بلد باشد آشتی‌ دهد.
-

به‌اش گفتم: می‌خوام برات برقصم. رقصم خیلی خوب نیست چون فراموش کردم. تو نگام کن و نخند. یک‌خورده خجالت می‌کشم اما احتمالا خجالتم بریزه بعدش..فقط نگام کن.
گفت باشه.
اغدا القاک رو گذاشتم و شروع کردم. سخت بود اولش و بدنم درد گرفت. ترق و توروق صدا داد. از نگاش خجالت کشیدم و چشمام رو بستم..موسیقی من رو برد..چشمام رو باز کردم نگام می‌کرد هنوز..نرم‌تر شد حرکاتم..پیچ‌وتاب‌دارتر..دستام رو باز کردم و میونه‌ی تنم لرزید..دستام بال بودن..کمی از رو زمین بلند شدم..فاصله گرفتم..قلبم تند زد..این من بودم. منِ قدیمی که روبروی یخچال سبز رنگ که درش هی رو سر این و اون می‌افتاد می‌رقصید چون آینه قدی نداشت.که دخترها نگهبانی می‌دادند مادر یا پدر نیاید.
نیم‌چرخ زدم و خم شدم سمت عقب..آره همین بود. حرکت دست..انگشت‌ها.
گفته بود باید زنم رقص عربی بلد باشد.
قدیم.
من رفته بودم تمرین کرده بودم مثل این‌که قرار بود زنش شوم حالا.

زنش نشدم رقص را هم رها کردم و حالا این نگاه من را می‌رقصاند انگار..این  نگاه خیره و طالب. رفتم جلوتر..با نوک انگشت پا گردنش را دادم عقب..پایم رفت روی سینه‌اش و خوابید..پاهایم دو طرف بدنش بود..چیزهایی یادم می‌آمد..بد نبود...سبک بودم با این‌که نفس نفس می‌زدم و عرق کرده بودم..
چرخیدم و لرزیدم و دست‌هایم دو طرف بدنم بدنم را نشان داد و پرواز کرد و خندیدم..خندیدم..و خندیدم و سر خوردم پیشش...خندید و خندید و گفت ..و گفت ...و گفت...
من چشم‌هایم را بستم..روی ابرها رقصیدم.


بعدازظهرا با طرب ام‌کلثوم

عظمه علی عظمه یا ست

اغدا القاک: آیا فردا خواهمت دید؟

أغداً ألقاک یا خوف فؤادی من غدٍ : آیا فردا خواهمت دید وای بر ترس قلبم از فردا
یالشوقی وإحتراقی فی إنتظار الموعد : وای از شوق و سوختنی که سراغم می‌آید در انتظار موعد دیدارت

آه کم أخشى غدی هذا وأرجوه إقترابا : آه چقدر از این فردا می‌ترسم و چقدر منتظرم بیاید
کنت أستدنیه لکن هبته لما أهابا : منتظر بودم نزدیک شود و حالا که نزدیک شده ازش می‌ترسم

وأهلت فرحة القرب به حین استجابا : وقتی که نزدیک شد شادی نزدیک شدنش سراغم آمد
هکذا أحتمل العمر نعیماً وعذابا ک این‌گونه عمر را می‌گذرانم در شادکامی و رنج

مهجة حرة و قلباً مسه الشوق فذابا :

أغداً ألقاک : آیا فردا می‌بینمت؟


أنت یا جنة حبی واشتیاقی وجنونی : تو ای بهشت عشقم و اشتیاقم و جنونم
أنت یا قبلة روحی وانطلاقی وشجونی : تو ای قبله‌ی روحم و پروازم و دردهایم

أغداً تشرق أضواؤک فی لیل عیونی: آیا فردا در شب چشم‌هایم نور دیدارت خواهد درخشید؟

آه من فرحة أحلامی ومن خوف ظنونی : آه ازشادی رویاهایم و آه از ترس شک‌هایم

کم أنادیک وفی لحنی حنین ودعاء : چقدر صدایت می‌کنم و در آهنگ صدایم مهر و دعا هست

آه رجائی أنا کم عذبنی طول الرجاء : آه از امیدو آرزوهایم..چقدر عذاب کشیدم از امید طولانی‌ام



أنا لو لا أنت لم أحفل بمن راح وجاء : من اگر تو نبودی برایم اهمیتی نداشت چه کسی آمده و چه کسی رفته
أناأحیا لغد آن بأحلام اللقاء : من برای خاطر فردایی زنده‌ام که رویا دیدار درش محقق شود

فأت أو لا تأتی أو فإفعل بقلبی ما تشاء : پس بیا..یا نیا و با قلبم هر چه خواهی کن

أغداً ألقاک: آیا فردا خواهمت دید؟



هذه الدنیا کتاب أنت فیه الفکر : این دنیا کتابی است که تو اندیشه‌ی آنی
هذه الدنیا لیال أنت فیها العمر : این این دنیا شب‌هایی است که تو درشان عمری

هذه الدنیا عیون أنت فیها البصر : این دنیا چشم‌هایی‌اند که تو درشان بینایی هستی
هذه الدنیا سماء أنت فیها القمر : این دنیا آسمانی‌ست که تو درش مهتابی

فإرحم القلب الذی یصبو إلیک : پس بر قلبی که سویت روی آورده رحم کن
فغداً تملکه بین یدیک : زیرا که فردا میان دستانت خواهی داشتش


أغداً ألقاک : آیا فردا می‌بینمت؟


وغداً تأتلف الجنة أنهاراً وظلاّ : فردا سایه‌ها و رودهای بهشت همراه خواهندشد
وغداً ننسى فلا نأسى على ماضٍ تولّى : فردا گذشته را فراموش می‌کنیم و برای گذشته‌ای که گذشته غصه نخواهیم خورد

وغداً نسهو فلا نعرف للغیب محلا : فردا به خلسه خواهیم رفت و برای آینده‌ای که نیامده غصه نخواهیم خورد
وغداً للحاضر الزاهر نحیا لیس إلا : و فردا برای حال شکوفامان زندگی خواهیم کرد فقط

قد یکون الغیب حلواً .. إنما الحاضر أحلى: ممکن است آینده زیبا باشد اما حال زیباتر است



أغداً ألقاک: آیا فردا خواهمت دید؟

عنوان: جمله‌ای که مصری‌ها با هیجان از جهت تشویق و احترام پای آوازهای  ام‌کلثوم می‌گفتند. به معنی بزرگی در بزرگی، خانوم.

دانلود اغدا القاک

شعر : الهادی آدم

آهنگ‌ساز: محمد عبدالوهاب
صدای: ام‌کلثوم
مقام: عجم




ها پَ چی.

مادرم می‌گوید وقتی دنیا آمدی نیم‌کیلو بودی. قبل از این‌که برادرم بلند بخندد و بگوید نیم‎‎‌کیلو؟! که بدین‌وسیله به من برساند که حالا صد کیلویی می‌گویم بچه‌ی نیم‌کیلویی نداریم. داشته باشیم هم می‌گذارندش توی شیشه..بیشتر بودم احتمالا. مادرم می‌گوید دیگه بیشتر از یک کیلو نبودی مطمئنم...دنیا آمدی گریه نکردی..ماما برعکس گرفتت و محکم زد روی پشتت تا گریه کردی. چندبار.
پشتت را می‌گوید پشتت. به فارسی: پشتچ. سعی می‌کنم به برادرهایم نگاه نکنم و پدرم و سال..مخصوصا به آن گنده تیره‌هه که مثلا حواسش نیست و سرش توی گوشی‌اش است اما تمام وجودش پیش حرف‌های مادرم است و یقین دارم خنده‌اش را دارد کنترل می‌کند.
 کافی است نگاهش کنم که برود روی هوا از خنده.
نگاهش نمی‌کنم و روسری‌ام را مرتب می‌کنم. مسخره است که جلوی برادرها و پدرم روسری سرم می‌کنم..نمی‌دانم چرا. دخترها راحتند اما من رویم نمی‌شود.حداقل شال نازکی شل می‌اندازم سرم. می‌کشمش روی گردن و سینه‌ام..و قل للمومنات هست که زینت خود را بر نامحرم‌مان بپوشانند و بر محرم‌مان نپوشانند. من بر محرمان می‌پوشانم چون مذهب من احساسم است.
آه از این سخنم.
دخترها می‌گویند تو بدعادتشان کردی..بلوز شلوار نمی‌پوشی جلوشان.روسری یا شال سرت است..خوب شاید راست بگویند اما منی که دور از چشم‌شان ممکن است با مردهایی که رابطه‌ای دوستانه باهاشان دارم دست بدهم یا روسری بردارم  ..نمی‌دانم.
تفسیری ندارم در این مورد جز این‌که خجالت می‌کشم. جلوی پدر سال هم روسری برنمی‌دارم از سرم..لباس راحت هم نمی‌پوشم..
مادرم می‌گوید چهل روز گریه نکردی. سال بلند می‌خندد می‌گوید بعدش پیامبر شد..می‌خندند برادرهایم. دور از چشم بقیه می‌خواهم به‌اش بگویم بیا برو توی قلبم اما همه با خنده منتظرند بشورمش و من نمی‌خواهم انتظارشان را برآورده کنم.
زن باید جلوی دیگران حرمت شوهرش را نگه دارد و یواشکی و بین خودشان کوک‌های حرمت را باز کند.
این آموزه‌ای است که تمام عمر مد نظرم بوده.
مادرم می‌گوید: زود راه افتاد چهار دست و پا نرفت، راه افتاد مستقیم بعد از نشستن..زبان بچه‌گانه هم نداشت..کلمات را درست ادا می‌کرد..پدرم از بالای عینک نگاه به سال می‌کند: هوشیار بود.
امیدوارم نخواهد بگوید در بچگی به من چهارتا مویز داده و اثر سحرآمیز آن چهارتا دانه مویز باعث هوشیاری‌ایی شده در من که حسش نکردم هم زیاد خودم. .بله. امیدم ناامید می‌شود. می‌گوید: کشمش و مویز براش می‌خریدم همیشه..
مادرم می‌گوید به بی‌بی‌اش چسبیده بود . دلم می‌سوخت برای پیرزن گاهی زورکی جداش می‌کردم ازش. پیله بود خیلی.
اصلا شهرزاد تو خیلی پیله بودی ...وقتی چیزی رو می‌خواستی دیگه می‌چسبیدی بش..یک بازی رو هزاربار برات تکرار می‌کردم و می‌گفتی باز هم..باز هم...می‌کشتی من رو از خستگی.

پدرم از بالای عینک نگاهم می‌کند از هوشیاری‌ات بود بابا...مادرم می‌گوید می‌دونم براش مویز می‌خریدی تو.
پدرم می‌گوید منظورم این نبود..مادرم می‌گوید همین بود.
من هم نظر مادرم را دارم.
سال می‌گوید پیله و لوس و بچه.
پدرم نوچ نوچ می‌کند: لوس..گفتی خیلیییی. خیلی لوس..می‌بردمش بیرون راه نمی‌تونست بره..شیر آب می‌دید : بابا برم زیرش؟ به مادرم می‌گوید: اون پیرن چهار خونه آبی سفیده هست که از بازار کویتی براش گرفتم تو اوج جنگ..یادته؟
مادرم می‌گوید خیلی خوشکل بود نمی‌دونم کدوم یک از زن‌برادرهات دزدیدش.
پدرم می‌گوید همان تنش بود می‌گفت بابا برم زیر  شیر آب..گریه.. دستاش هم طرف شیر آب...التماس...التماس ها...
سال نگاهم می‌کند و می‌گوید نوچ نوچ.
پدرم می‌گوید بزغاله..زورکی می‌خندم چون برادرم به پدرم می‌گوید دمت گرم و سمتم هسته‌ی هلو انجیری پرت می‌کند. برایم مهم نیست که دارند نگاهم می‌کنند چون این شوهرم نیست. انگشت شست بلند می‌کنم.
برادرم چشم‌هایش را باز می‌کند و سر تکان می‌دهد و من بی‌صدا می‌گویم بشین روش.. که او لب‌خوانی می‌کند و متوجه می‌شود و می‌گوید یک چیزی به دخترت بگو زکیه..بغل دستت نشسته بی‌صدا فحشمون می‌ده.
مادرم می‌گوید من نشنیدم.
می‌گویم به‌اش گفتم درست بشین.
و شانه بالا می‌اندازم. مادرم می‌گوید خو راست می‌گه درست بشین خشتکت تو صورتمونه.
پدرم می‌گوید شکمو هم بود. لاغر و شکمو.
بوی همبر می‌شنید: می‌خوام...نق از اول بازار تا ته‌اش همبرگرد..همبرگرد..همبرگرد..می‌خریدم با پپسی می‌خورده بعد ...
مردم از خجالت. الان می‌گوید دستشویی‌ام می‌گرفت بعدش که عین حقیقیت هست اما هر حقیقتی رو هر جا نمی‌شود گفت.
حرمت موهای سفیدم را نگه داشت خوشبختانه.
سرش را می‌انداز پایین و توی کتابش را نگاه می‌کند.
سال می‌گوید حالا هم همینه..مادرم می‌گوید خوب می‌کنه.
به پدرم می‌گویم سال دوستی دارد خانه‌اش شاهین‌شهره..فارسه..هر شب ام‌کلثوم و عبدالحلیم...اغدا القاک رو شنیدی؟
پدرم می‌گوید :
هذه الدنیا کتاب انت فیها الفکرُ
هذه الدنیا لیالی  انت فیها العمرُ
هذه الدنیا سماء انت فیها القمرُ
هذه الدنیا عیون انت فیها البصرُ
یا زکیه. انتی فیها البصر. یا حبیبتی انتی.
خواهرم بلند می‎شود و می‌گوید باز شروع کردین.. حالمون بد شد.
مادرم چیزی نمی‌گوید...فکر می‌کنم هذه الدنیا مکان انا فیها البصلُ. می‌خندم از فکرم با خودم و به سال نگاه می‌کنم بغ کردم عین بچه‌ها یعنی من چی؟
اشاره می‌کند به گردن و سرشانه‌اش که جای گازهای دوستانه‌ی از سر محبت زناشویی رویشان است، یعنی که بچه گاز نمی‌گیرد و وحشی نمی‌شود.
شانه بالا می‌اندازم که به من چه و به مادرم می‌گویم زکیه دوستت دارن ها.

چیزی می‌گوید که معنی‌اش این می‌شود: ها پَ چی.
خسته است اما.

کاش آدم از این دوستا داش..دخترا، زن‌ها دور هم..لباس خوشکل و آرایش کرده و اینا..بگو و بخند بدون قهر و نیش و کنایه و فلان البته..شوخی..حرف ..غذا..موسیقی اینا.
می‌رم تو باغچه حالا.
بدرود تا وقتی که گرم بشه و نشه موند.

کاش آدم یه سفر خنک و خوب می‌رف جایی.

فک کنم همین روزا فسنجون درست کنم.

دلم می‌خواد به خودم برسم. چه‌طوری؟ نمی‌دون مثلا برم دسبند بگیرم عین قدیم. زلم زیمبویی. یا بدم ناخونام رو درست کنن برام..این‌جا از این‌چیزا پیدا نمی‌شه..شایدم من نمی‌دونم کجاس.
دلم دس خوشکل ناخون بلندی و رنگ رنگی می‌خواد:(
بریم تو باغچه...خدایا به امید تو.

تا حالا استیون سیگال رو دوس داشتم. امروز یک‌هو حس کردم دوسش ندارم دیگه.
چه‌کاریه هی استیون سیگال دوس داشته باشم و جکی‌چان نداشته باشم.

امروز احساس کردم جکی چان رو دوس دارم.

فکر کن. بعد از  این‌همه سال.تحساست  انسان  غیرقابل‌پیش‌‍بینی هستند.


این اتود جلیقه‌پوشمه. چی‌کار باش می‌کنم؟
به‌اش می‌نگرم.



اینام هستن. هیچ‌کاری نمی‌کنن.
فقط احتمالا می‌رن بغل ....بغل کجا؟
فعلا نمی‌دونم.


این اتود جلیقه‌پوشمه. چی‌کار باش می‌کنم؟
به‌اش می‌نگرم.



به نانا گفتم یه عروسکایی هس می‌ذارن ته مداد،  فنریه. گف بعد چی می‌شه؟ گفتم تکون می‌‎خورن وقتی می‌نویسی...و با لبخند منتظر بودم بگه چه قشنگ. وقتی اینا رو می‌گفتم مداد سحر نیک‌نژاد اومده بود جلوی چشمم بغل‌دستی سوم دبستانم که ته‌اش از اونا داش. از کویت می‌اوردن براش.
رفتم تو کارتونا گشتم در اوردم.. با فروشنده دوستم..نه این دیروزیه..اون اصلیه صاب‌مغازه...خوش قیافه‌اس اما دختراش هر دو خیلی بدریختن..با این‌که مامانه هم نازه..هر دوشون معلمن..آآآووو حالا قصه می‌خوام بتون بگم...چی می‌گفتم؟ آها گفتم ببین. مرده گف اونا قیمت نیس هنوز روشون...گفتم خو باشه..نشون می‌دم میام بعد می‌گیرم..نانا گف الکی پول خرج نکن ماما.
گفتم درد! قشنگه نگا کن و دور از چشم مرد عروسک رو ته مداد گذاشتم...سر تکون داد که یعنی  اصلا درکش نمی‌کنم. گفتم برو بابا..نگیر خوب.‌جامدادی می‌خواس اسپانج‌باب بگیره گفتم یعنی نانا اسپانج گوز از این در بیاد تو من از اون در رفت بیرون از خونه..مردیم بس که همه جا دیدیمش..قیافه‌امون شبیه‌اش شد اصلا...راضی شد بالاخره..گف یه‌دونه مداد برام بگیر کافیه..گفتم نه خیر..ببین این صورتیا رو...گف خوب باشه..بعد یه مداد دیدم ژاپنی بود جایی که می‌گرفتیش تو دستت حلقه داش..که به انگشت فشار نیاره و انگشت وسط تکیه‌گاه مداد مثل مال من ناخنش از ریخت نیفته.مرده گف ژاپنی نیس کرّه‌اییه. بن سقلمه زد که کرّه‌اییه.
گفتم چنده مداده؟ گف نُه! گفتم جل‌‍الخالق...یعنی دختر پادشاهه نانا.
نه ولش کن.
به قول نانا دیگه پولام رو الکی خرج نکردم. بش گفتم کیفا رو نگاه کن...خیلی ناز بودن..گف مال پارسال رو می‌شورییم..

ذوقی که دیروز کرده بودم تو لوازم‌التحریر فروشی؟ ..بیرق‌های شکست رو به دنبال خود کشید.
اما آیا خودم رو بی‌نصیب گذاشتم؟
نه و صدها نه.
نشون می‌دم چی گرفتم.


عصر رفتم برای بن چیز میز گرفتم. حاضر نمی‌شد جامدادی بخره.
صداش رو نازک می‌کرد:
- ای وای جامدادیم کجاس؟! اممممممم نموخوام...الان مدادام خراب می‌شه...می‌گف کفشه رو دارم. یه جامدادی کفشی شکل داره از اول دبستانش  مونده..گفتم باید بخری یه دونه..من دوس دارم اصلا..می‌گف مِی اون چشه..گفتم درد بچشه می‌خریش و حرف هم نمی‌زنی..خندید..
من خودم اول دبیرستان خودکارام تو جیبم بود و کتابام با کش بسته شده بود..روزای بارونی زیر مانتوم..دیگه یه روز بابام رف یه کلاسور خرید بم داد..شبش کتکم زد البته:)))) روز تولدم بود.
- کتک و هدیه‌ی خود را با هم دریافت کنید.

یه دفتر خوشکل هم برداشته بود تا دید روش نوشتن پنج تومن رف اون قایق داره رو خرید سه تومن.
یه اتود هم خریدم براش..زورکی ..می‌گف لازم ندارم..
بش گفتم جامدادی پرچم آلمان رو بخر گفت نه اگه پرتغال داش می‌خریدم..این سیاه زشته رو برداش. حالا این چی داره؟ مگه پیرزنی؟ می‌خوای عینکت رو بذاری توش؟
یاد خودم می‌افتم حالم می‌گیره.
از وقتی رفته اول تا حالا براش لوازم درست درمون نخریدم..خودش نخواس....اول دبستان که می‌خواس بره یه جایی ده‌تا دفتر حراج کرده بودن نمی‌دونم چقدر می‌دادن ده‌تاش رو..از این جلد خوبا هم نبودن....همونا رو گرفتم...از دوم تا پنجم یه کیف برد...اونم زروکی پارسال دادمش رف براش این سیاه رو گرفتم که حالا داره..هنو مداد رنگیای مهدش رو داره..ته‌اشون اسم و فامیلش رو با چسب و کاغذ نوشتن.
گفتم کلمن آبی...جا تغذیه..اینا نمی‌خوای؟
نگام می‌کنه می‌خنده می‌گه نه مامان..مگه پیش دبستانی‌ام؟ می‌گم تشنه شدی پس؟ می‌گه آآ دسس. دسش رو می‌ذاره زیر شیر آب فرضی و می‌خوره بعد دهنش رو با آرنج پاک می‌کنه..می‌گم غذا..؟ می‌گه فِلافل..مقوی و ...می‌زنمش آروم و می‌گم یواش.
می‌گم خوب چی‌کار کنم برات؟ می‌گه بازواتو بده ریگو ریگو کنم.

رو به قبله‌ام از خستگی.
باغچه داره شکلش کم‌کم شبیه آدم می‌شه
..خسته‌ام
بعد می‌گم ..فعلا خواب و خواب و خواب.

هلیا

فرشته

زرین

ممنون از پیام‌هاتون..و محبت حرف‌هاتون.

فک کن مردی داشتی بت بگه خانومی:)))
خانومی؟!
جوووووونم عزیزم. کاری داری نفس؟..
نه خانومی.

در مورد قِضیه‌ی کتکه هم عرض کنم خدمت اون دسته از عزیزانی که متوجه نشدن جِریان داعوآ چیه که همسرم ( ایضا یکی من رو وَگیره)رفته بودش اون‌جا ، منزل پدر من بعد برای آبجی کوچیکه‌ی من من خواسگار اومده بوده. من می‎‌پرسم که شما چی گفتی؟ ایشون می‌گه هیچ. من اظهار تعجب می‌کنم که واقعا؟ چون خواهر کوچیکه مستقیما از ایشون نظرخواهی کرده بود برام عجیب بود که چیزی نگفته باشه ایشون. این شد که من از خواهر کوچیکه پرسیدم نظر همسرم(..درد) در مورد این جریان چی بود ایشون گفتن که همسر شما(...) اظهار فرمودن که سن خواسگار بالاس چون سی و پنج سالشه و خواهره تو اوایل دهه‌ی بیس و اضافه کردن که خودشون(خواهره) مرد سن بالا دوس دارن( سی و پَن سن بالاس:))) البته به سن خودش می‌سنجه نه سن بندَه   ) القصه که عزیزام ما برمی‌داریم می‌گیم که شما گفتی سنش بالاس و مورد به‌درد نخوریه که..ایشونم همچون اسفند بر آتش جهید و ما رو مورد عنایت قرار داد...سوخته بود که چرا تو همیشه به همه چی شک می‌کنی و..
تن‌مون رو کوبید و روح‌مون رو در هم نوردید.

قربون تن‌مون بریم خودمون.
چی دیگه؟
هیچی والا... شما چه خبر.



****



ما چی کار کردیم؟
قالی شستیم..الانم خشک شده باید بیاریم تو..کبه پختیم..رفتیم لوازم‌التحریر فروشی پاک‌کن دیدیم...رفتیم کجا دیگه؟! هیچ‌جا. تو باغچه مشغول به‌کار شدیم...یارو کردیم..سیمپسون دیدیم..یه سریال به نام سوپرانو آغاز نمودیم.
دیشب هم که زد گوشی‌اش رو خرد کرد..(عکس جنازه‌اش رو می‌ذارم) در تنهایی گریه کردیم کمی رو به دیوار و دل و روده‌امون گرف حال‌مون بد شد..استرس افتاد به جون‌مون..چسبیدیم به دیوار و هر آن منتظر بودیم بمون حمله کنه..مام وقتی می‌ترسیم دس و پامون شل می‌شه و نمی‌تونیم فرار کنیم یا بزنیم..

بعد برای مردی که قبلا می‌گف دوسمون داره و ما تا این اواخر زیاد دوسش داشتیم نوشتیم چقد گناه داریم و همچون گنجشکی باران‌خورده و بال شکسته در شبی طوفانی و تاریکیم و تنهایی و اینا..
گفتیم دوس داریم ما را در آغوش بگیرد و بگوید بیا بر کتف ما بنشین گنجشکک تپل باران خورده و بی‌کس و این‌ها..گفتیم کوبه پختیم اینم مدرکش..دیگه چی؟
گفتیم که ببخشد اگر به گناه می‌اندازیمش یا اشتباه ...

گفتیم  چی دیگه؟
دوس داریم باهاش مست شویم..نه برای همخوابی ..در واقع نه برای هم‌خوابی فقط..احتمالا این را نوشتیم..نوشتیم دوس داریم با صدای ام‌کلثوم باهاش مست شویم از طرب..ازش مست شویم یا برایش یا همراش..یادمان نیس..خوب نبودیم دیشب و دستمان‌مان می‌لرزید از ترس..ما احساساتی هستیم. برای همین فاحشه‌ی خوبی نمی‌شویم..برای کار فاحشگی باید با تنت سر و کار داشته باشی نه قلبت. ما اگر فاحشه بودیم احتمالا هی دل‌مان برای مشتری‌هامان می‌سوخت یا فکر می‌کردیم چرا بغل‌مان نمی‌کنند این‌ها، انسان مگر فقط چیز است؟..فکر کن یک فاحشه از این فکرها بکند. هاها. واقعا هاها بر این فاحشه.
فکر می‌کردیم نه آقا این بوی تنش ناآشناست دوست نداریم..این بوی خوب نمی‌دهد..این مثل همسرمان نیست در قدیم‌ها یا مردی که دوست‌مان داشت جدیدها..جدیدها که یعنی سه چهار سال پیش..
نوشتیم که حالا مگینیم و ما وقتی غمگینیم مغازله و عشق‌باریدن‌مان خیلی شدید می‎شود..زلال و صیق‌خورده می‌شود روح‌مان و می‌توانیم مهر بباریم و بگیریم و می‌توانیم  با کم‌ترین تماس لب در آسمان سیر کنیم..مست فی سبیل‌اله می‌شویم وقتی غمگینیم و تنها و غربت تمام دنیا از دریچه‌ی قشنگ چشم تیره‌امان می‌باره...مثلا با نوک بینی پازلفی‌اش را بگردیم..و از مچ دست تا سر شانه‌اش را با لب برویم بالا...از این حرف‌ها که زنی تنها و کتک خورده می‌بافد آرام آرام..زنی که ببیند مردی گوشی را هزار بار می‌کوبد به دیوار تا خرد شود..بعد می‌آید می‌گوید می‌کشدش و بعد خودش را..
چون خواهر کوچکه دارد شوهر می‌کند احتمالا:)
ع  دوست دختر همیشگی و معشوق ابدی؛ هم که رفت تهران دو سالی است...پس همسر(..نه دیگه فحش نمی‌دم) ماند و حوضش...که ماییم که توش بالا بیاورد نه چندان آرام آرام یا بریند حتی.
از این چیزها البته ننوشتیم. نوشتیم که دلمان می‌خواهد در چشمانش بنگریم و در آغوشش جان دهیم.
بوخودا.

که هم‌خوابی خوب است اما به‌اش زیاد اهمیت نمی‌دهیم فعلا..فعلا خیلی زخمی هستیم برایش..داغانیم..دوس داریم از حال برویم از مهربانی.
و این‌ها.
که بیا با هم دوست باشیم..:))
صبح هم بیدار شدیم که بنویسیم..همان‌طور که خرده شیشه را جارو کردیم و خرد شده‌های گوشی را یک‌جا جمع کردیم. فکر می‌کردیم که بنویسیم  ببخشد به‌خاطر صحبت‌های دیشب..که مزاحم می‌شویم این‌جا و زیاد حرف می‌زنیم گاهی و درش احساسات نباید راه می‌اندازیم و نقش حماله‌الحطب را ایفا می‌کنیم در زندگی‌اش...
دیدیم عکس خوبی برایمان فرستاده.
عکس خوبی بود. ممنون...برای یک وقت دیگر خوب بود. مشکلی با محتوا نبود مشکل با زمان‌بندی هست.
حس‌مان به‌امان گفت جواب سی‌تا ئی‌میل دردآلود تصویر آلت نیست.
کمی به عکس نگاه کردیم. ران‌های خوبی بود. نوشتیم زیباست. ران‌های خوبی هستند و آن‌چه درمیان‌شان می‌درخشد هم چیز خوبی است.
خدا نگه‌اش دارد.
آدمی که دوس داشتیم این اواخر و او دوست‌مان داشت قدیم‌ها نیست دیگر توی این مملکت البته..مدت‌هاست رفته...بچه دارد دیگر و این‌ها.
چندتا عکس دیگر هم بود..توی بار و این‌ها..از همان سوژه باز هم. چون زیرش چرم بود حدس زدیم بار است و ته یک بطری هم بود توی عکس..به غیر از همان که دردها از همان است و درمان نیز هم. انگار بخواهد همچین چیزی بگوید. عکس به ما.
به عکس نگریستیم و به خودمان و به گوشی خرد شده و به دست کبودمان و انگشت‌هامان که باز نمی‌شود و داستانی که داریم می‌نویسیم زیر تخت توی دفتر ..خودکار بیک را برداشتیم..باهاش گوش خاراندیم کمی.
رفتیم دستشویی آب جوش بود..قهوه خوردیم..میل‌ها را حذف کردیم.
کمی سوخته بودیم به خودمان گفتیم رو یخ بیشین استاد.
همسرمان آمد گف سیم‌کارت را پیدا نکردیم؟ گفتیم نه..به‌اش گفتیم دستمان را موقع مصافحه فشار ندهد زیاد درد می‌گیرد..گفت روش یخ بذار.
ما قهقهه زدیم.
خیلی هم لطیف و زنانه.
ها ما لطیف و نرمیم و روح حساس و زودشکننده‌ای داریم که شبیه گوشی شوهرمان نشده حالا.اصلا.
دلم تاب‌بازی خواست روی یک تاب بزرگ خیلی بزرگ که طنابش پاره نشود..پریسال برایم درست کرد و طنابش پاره شد و خراب شدم روی آسفالت:)
مادرم و دخترها گفتند به خاطر وزنم بوده،  اما به نظر خودم طناب پوسیده بود و من با طناب پوسیده‌ی مردی که همسرم بود به چاه که نه به گاه( ه برای خلق قافیه است) رفتم..
یک‌بار توی نخل‌ستان تاب‌بازی کردم...توی هوا می‌رفتم..بعدش کمی تلو تلو می‌خوردم از خوشی خواهر شوهرم گفت گیجی؟ با خنگی آدمی که از فرط شادی سکسکه می‌کند گفتم آره ه ه ه ه ...گفتم جهنم.
نمی‌دانم چه‌اش بود..بعد که بزرگ شدم فهمیدم شوهرش داشته بر من می‌نگریسته.
بعد می‌آیم در مورد سیمپسون می‌گویم به‌اتان.


چندبار برام پیام‌هایی میاد حاوی این‌که تو از مردم این شهر و اون شهر خوشت نمیاد و اینا. از جمله اصفهان. امروز دو سه پیام رسید دستم. جواب یکی‌اشون رو در جی‌میل دادم و دوتا دیگه رو همین‌جا می‌دم.
من مشکلی با کسی ندارم و با قومیت خاص یا مردم اهل شهر خاصی هیچ دشمنی‌ایی ندارم. اگه در مورد لرا می‌نویسم لرا دلیلش اینه که در مورد عربا هم می‌نویسم عربا..اگه با لرا شوخی کردم وقتی به همون نسبت سر به سر عربا گذاشتم..یادم نمیاد با باقی قومیتا کاری داشتم تا حالا چون باشون در ارتباط نبودم..خودم عربم و با لرا در ارتباطم..اینه داستانش.
یک‌بار در مورد بریونی  نوشتم که شاید چون مال اصفهانه خوشم نمیومده ازش. اونم در جواب به کنایه‌ی کسی بود که نوشته بود شما خوزستانیا و آبادانیا خنکی ندیده‌اید و شهر قشنگ ما اصفهان رو پر کردید:)
خوزستانیِ گشنه.
این بود اصطاحش.
من نوشتم که خود نویسنده بگیره گرسنه هم اگه باشم بریونی دوس ندارم. بریونی اصفهانی.
این از این.
معمولا بخوام خنک شم هم اصفهان نمی‌رم شخصا. تا اردبیل اینا رفتم اما برای خنکی ترجیح می‌دم جای بهتر برم..اصفهان رو ..دوبار اومدم هر دوبار هم خنک نبود..شهر قشنگیه..یه بارش که آبان 86 بود با بن خیلی به من خوش گذشت توش.
بریونی رو دوس نداشتم البته اما برای نگاه کردن و راه رفتن جای خوبیه.
پاییزش رو دوس داشتم من.
یه بار اردیبهشت 88 بود که بد نبود. نه، خرداد بود. آره..گرم بود نسبت به جایی که باید به خنکی‌اش اتکا کنی مثلا..برای خنکی نرفته بودم البته..بار دوم زیاد خوب نبود.
یه‌بار راسی رد شدم از مردی پرسیدم آدرس فلان جا کجاس گف ببین دادا هیچ وخ از یه اصفونی چیزی نخواه.
شاید فیلمش بود یا چی نمی‌دونم.خیلی‌ها هم رفتن و گفتن خیلی آدمای خوبی بودن و با دس و دل‌بازی غیرمنتظره و خوش‌آمدگویی فراوانی مواجه شدن..که زن هاشم رو از تو پارک جمع کردن بش غذا و اینا دادن. بردنش خونه‌اشون نون و آبشون دادن یه بوس هم روش گفتن به شهر ما خوش اومدی.
البته اهل شهر خاصی از استان اصفهان بوده. خیلی تعریف اون شهر رو داد.  خواهرم و زن هاشم خیلی از خوبی مردمش گفتن.
راسی تا قبر آآآآآ....یه بار هم رفتم طلافروشی دوتا النگو خریدم طلافروشه خیلی خیلی خوش‌اخلاق و با انصاف بود. احساس گول‎خورده‌گی نداشتم پیشش چون کارمزد ..کلا همسرم که همرام بود( وووی همسرم یکی من رو وگیره) حساب کرد دید که حداقل سود رو کشیده و انصافش خوب بوده یعنی دزدی مزدی نکرد و خلاصه تو ذهنم موند که چقدر مهربون و مردم‌دار بود اون آدم.
از قبل گفتم هم حتما میون اون آدما خوب و بد هس.
حالا چرا آدمی که برای من می‌نویسه مدت‌هاس،دوس داره خودش رو یه اصفهانی بد معرفی کنه به خودش ربط داره چیزی که  به من ربط داره اینه که جوابش رو گاهی بدم.
جواب خودش رو نه بقیه‌ی همشهریاش رو.
من خواننده از اون شهر زیاد داشتم و روابطم سال‌هاش باشون خوبه.
در مورد دیشب هم یارو خودش نوشته صادق خان هدایت، فلان نوشته در مورد شما و حق با ایشون بوده..خودش رو معرفی کرده که بله من اهل این‌جام و شما خوزستانیا عموما و عربا رو خصوصا که می‌بینم(نه توریستا مثلا عراقیا یا خلیجیا..ما رو..هم‌وطناش رو اصطلاحا) فکر می‌کنم جاتون تو بیابونه و فلان چیز رو باید بخورید و ما سگمون آب خنک می‌خوره.
اینا رو خیلی شنیدم و می‌شنوم و برام مهم نیس..بستگی به موودم داره گاهی جواب تند می‌دم گاهی فقط دیلیت می‌کنم گاهی شوخی می‌کنم و دس می‌ندازم گاهی رد می‌شم..گاهی اصلا نمی‌خونم و..
خیلی وقتا تو پستا نمی‌نویسم چی برام فرستاده می‌شه.نه خوبش رو می‌گم نه بدش رو....لزومی نمی‌بینم..اشاره‌ی پنهان یا عیانی می‌کنم و صاحب اثر می‌گیره که با کی‌ام و چی دارم می‌گم. یعنی حوصله‌ام نمی‌شم جواب میل رو شخصا بدم یا حوصله هم نه..حالا هر چی.
خلاصه ما عربا می‌گیم ته‌اش و السلام علی من اتبع الهدی..من چون عرب خیلی خوب و پایبندی نیستم اضافه می‌کنم و من لم یتبعهُ ایضا.
اتفاقا ر رفته اصفهان...بم گف بلند شو بیا..دوس داشتم برم نشد دیگه.
دیشب جایی خوندم فقط یه آدم خیلی خوب به خوب بودن خودش شک می‌کنه که این یعنی منِ الان:))

برام نوشته

عرب سوسمار خور تو رو چ ب بلاگ نویسی...

قربان شما همان در اصفهان آب خنک بخورید و هدایت بخوانید. سوسمار و مارمولک و ملخ مال ما...که طبعا در بیابان می خوریم.

ممنون که اجازه می دید در کشورتون، مهد آ زادی و تمدن زندگی کنیم.

متشکرم فرزند کوروش پدر تمدن و نمیدانم چه ی تاریخ که اجازه می دهید از امکانات بازنویسی استفاده کنیم... اگر اشاره نمایید فقط یک اشاره از شما و از ما به سر دویدن برای ترک این سرزمین آریایی.

ما حتی  در این دیار پشه نیستیم.کی بود فرموده بود آن پشه هم تویی..:-) :-D

بله الان کلی احساس ابوسعید بودن دارم..ابوالخیرم اصلا:-P

به عنوان حسن ختام روز و شب طرفه ی خوبی بود.

سپاس ...درود بر شما. 


با  گوشی می نویسم.

واتساپ وایبر و چیزهای مزخرفی که از آدم یک احمق به شر و ور عادت کرده میسازند را حذف کردم.

...موسیقی آرام پخش کرده ام..به بدنم روغن زده ام که کمتر خشک شود...

موسیقی آرام مهربان نواخته میشود 

و من دو دستی به تنهایی خودم که مرا از تنهایی در می آورد چسبیده ام.

بر خلاف توقع  و انتظارم روز تک نفره ی خوبی گذراندم.تنهایی ام را با تنهایی ام قسمت کردم و حالا دستهایم را بو میکنم که هنوز بوی خاک میدهند ..نم خاک.

فردا روز پرکاری است.

هلیا ممنون...بعد جواب میدهم ...

راستی با ساردین امگشت بپزید ...شاید یک وقتی گفتم چطور.

برویم بخوابیم که وقت ضیق است.

http://tanhataren-pesar.blogsky.com/1394/06/07/post-1113/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA

سعی کنید به موهای روی پا خیلی دقت نکنید.
هدف مهمه نه وسیله.
حالا دقتم کردید میل خودتونه. زورم نمی‌رسه که. دقت کنید بابا جان.
ساق‌هایتان براق و قالی‌هایتان خوش‌یراق.