فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

دیروز با نانا رفتیم بیرون. گفت حوصله‌اش سر رفته. چادرم رو سرم کردم دمپایی سال رو پام کردم و رفتیم بیرون. نشستیم کمی روی چمن بعد بش گفتم می‌تونه بره خیس بشه زیر آب پاشی که به چمنا آب می‌داد...می‌چرخید و بش گفتم می‌تونه بچرخه همراه با چرخونکش و خیس شه..اولش ذره ذره بود..گفتم نشونه گیری کنه که آب بریزه تو نافش.می‌گفت نمی‌تونم..گفت چرا دور واسّا..هر وقت نزدیک شد شکمت رو بده بیرون..خیلی می‌خندید..من نشسته بودم رو چمن..ماشینا رد می‌شدن..نگاش می‌کردن..هر وقت پسرا نزدیک می‌شدن می‌اومد طرفم می‌گفت برو بازی کن من هستم حواسم هست..
رفت و پسری رد شد نگاش کرد..لباساش بش چسبیده بود..اومد گف ماما وقتی کسی نگام می‌کنه چی‌کار کنم؟ گفتم تو چشماش نگا نکن. مگر این‌که دوستش داشته باشی..یه خورده اخم و تو چشم آدما مخصوصا پسرا و مردا نگاه نکردن اکثرا جواب می‌ده..بعد که بزرگتر شد خودم یادش می‌دم..تا اون موقع حواسم هس بش...
بعد گلی شد..افتاد...گف اشکال نداره؟ گفتم فقط بازی کن...خوب که بازی کرد..سال با ماشینش اومد..ما رو دید...خودم رو زدم به ندیدن..بعد که برگشتیم..گفت نشسته بودی بچه‌ رو می‌پاییدی...عین گربه‌ای که بچه‌اش بازی می‌کنه و می‌کنه اما هر کی بش نزدیک بشه جرش می‌ده..خود بچه رو هم پنجول می‌کشه بش وقتی شورش رو درمیاره..
گفتم چرا نیومدی پیشمون؟ گفت تیپت ضایع بود..بت می‌اومد اسمت بی‌بی‌ناز باشه..گفتم ها تو هم پسر دختر شاه عربستانی. اسم مادرت جعده‌اس.
گف تو دلم مونده یه بار جواب ندی.

می‌خوام یه بار جواب ندم.

العین بلعین و الچوبُ بلپشت.

 نشسته بودیم و نانا با سینو بازی می‌کرد.
زیبا یه سئوال انگلیسی پرسید از بچه‌ها نانا جواب داد.زیبا گفت این زبانکده که پسرش و آنا را می‌برد به‌دردنخور است هیچ به بچه‌ها یاد نداده. نانا با منطقی که از سال به ارث برده گفت ترم اول و دوم ربطی به زبانکده ندارد. فکر کنم خود آدم باید بلد باشه.
خوب حرص من هم درآمد از دست نانا. چون این منطق اعصاب خرد کن را با من هم به کار می‌برد و دلم می‌خواهد بزنمش.  مثلا همین دیشب به‌اش گفته بودم نانا من با تو مهربونم؟ گفته بود آره اما با بن به اندازه‌ی من نه. بن هم برادرش است و گاهی به او می‌گوید خوب ِ قشنگ.
این است که از مهربانی‌ام باهاش زیاد لذت نمی‌برد.
حرص‌درآر.
زیبا که من نیست که مادرش باشم. این شد که بعد از چند دقیقه بغلش کرد و گفت وااااای خاله چقدر تو پرمویی. ..عزیزم. پوستت کنده می‌شه بعدا بخوان تمیزت کنن. پیشونی‌ات هم کوتاهه.
قبلا نانا به من گفته که سینو به‌اش گفته پسره. چون صدایش کلفت است و پرمو.

از طرفی خود زیبا هم گفت به من که یک بار یک چیزی گندیده بود بعد سینو گفته بوی دهن نانا.
نانا را از بغل زیبا درآوردم گفتم خفه شو به انگلیسی چی می‌شه؟
نانا از همه‌جا بی‌خبر به من گفت شات آپ..گفتم بلند بگو بقیه هم بشنوند..به سینو و خاله زیبا هم یاد بده. نانا گفت شات آپ...سینو خاله زیبا شات آپ..گفتم یک چیز دیگه هم هس بن می‌گه.
نانا گفت اون ژسته. گفتم اشکال نداره ژست دوست دارم بلند بگو اجازه می‌دم بت.
بلند گفت: شات ذ فاک آپ.
سینو پرسید یعنی چی.
زیبا دست سینو را گرفت و رفت. گفت بریم مامان..حرف خوبی نیست. به زیبا گفتم وایسا حالا حرف خوب هم داریم.
بعد نانا گفت من پرموام؟
گفتم یه خورده مو داری که اصلا مهم نیست. عوضش موهای سرت زیاده ..مژه‌هات قشنگه و بعدا اگه دلت بخواد و موهات رو دوس نداشته باشی می‌زنی‌شون..گفتم عوضت زبانت عالیه..می‌خندید تو بغلم ..

همه کاراش رو ایوب می‌کنه. ایوب برای مادرش کاری نمی‌کنه..اما برای مادرم خوبه. خوب اینا رو هم ببینید. انگار پسر نداره. ایوب می‌برتش بستری..ایوب مرخصش می‌کنه..ایوب هزینه‌ی بیمارستان رو می‌ده..ایوب می‌بره مرکز استان..ایوب..
,آدم دلش می‌خواد با باباش در مورد کتابی چیزی حرف بزنه.عمرا. این خیانته به مادرم. بابای من به من بیشتر از همه بدی کرد اما الان برم بکشمش؟ خوبیایی هم داش.
حتما داش.
حالا بقیه نمی‌خوان ببینن مشکل خودشونه.
الان می‌گه برام ته‌دیگ درست می‌کنی؟ می‌خواد بکشتش..می‌گه یه پیرن قشنگ برام می‌پوشی؟ کم مونده روش بنزین بریزه بسوزنتش..خوب چتونه. عین حیوون گوشت هم رو به دندون می‌گیرد..من نمی‌تونم.
خسته می‌شم. حتی حالم از یه تن صدای بالا به هم می‌خوره.

به مادرم زنگ زده بودم که چطوری؟ کی مرخصت می‌کنن؟ شنیدم دو روز دیگه. می‌گه نهههههههههههه شش هفت روز دیگه.
مادرم قده.
لجبازه.
خودخواهه.
از نوشتن اینا نه ابایی دارم و نه پشیمون خواهم شد چون اینا رو از رو نفرت یا دشمنی نمی‌نویسم.
از وقتی یادمه مادرم دم در می‌ایستاد و اگر بابام ده دقیقه دیر می‌کرد خودش رو به در و دیوار می‌زد. هر روز..هر روز..هر روز..ساعت دو که می‌شد استرس به جونم می‌افتاد..استکانای چای رو آماده می‌کردم آب خنک درست می‌کردم که بابام اگه اومد عصبانی نشه و نزنتمون و مادرم ده دقیقه اگر دیر می‌کرد شروع می‌کرد..جیغ ها...جیغ و گریه..
بچه‌های کوچیک دیگه بازی نمی‌کردن..ساکت می‌شدن و کز می‌کردن و ما بزرگترا توی تلخی و تنهایی به بقیه نگاه می‌کردیم..که خدایا تا کی.  هیچ‌وقت فکر حال کسی رو نکرد.
اگه کسی‌مون می‌رفت سفر عقلش رو از دس می‌داد. ..مینا رف شهرکرد درس بخونه..مادرم هر روز هر شب هر صبح گریه می‌کرد..اونم چطوری...وای خدایا..همیشه زندگی باهاش پر از استرس و جهنمی بود.
پدرم با اخلاق عجیب دیوانه‌اش..با بی‌رحمی و سنگ‌دلیش یه طرف..مادره هم با خودخواهی‌اش یه طرف..خوب مریضی...روانی هستی..هر چی هستی..بچه داری...گناه دارن بچه‌ها..یکی دوتا هم نه..ده‌تا.
یه سال دو سال..همه‌ی عمر مادرم بچه‌هاش رو تحقیر می‌کرد..هر کی تو روش ومی‌ساد بیشتر..از جمله من که همه چی‌اش رو می‌بردم زیر سئوال.
یک‌بار گفت فلان گفتم تو ده‌تا بچه درست کردی..من رو زد..من بزرگ شده بودم دیگه . اول دبیرستان و برام تلخ بود مادرم بزنتم..چهار روز غذا نخوردم..حتی آب..لبام رو خیس می‌کردم ..روز چهارم من رو زد و زد و زد...و من نخوردم. تا بابام اومد گفت دختر چرا این‌قدر قد و سرسختی..به‌خاطر من به‌خاطر روح بی‌بی‌ات بخور..بابام زیاد پیشم خاطر نداش..
اما..گریه کرد پیشم.
خر بود ...چیکار می‌تونستم بکنم.
بعدش دیگه مادرم دس روم بلند نکرد اما خودخواه موند.
از دسش عصبانی‌ام.
اگه مشکلی برامون پیش می‌اومد نمی‌شد بش بگی..خودش رو می‌باخت و اوضاعی..بش گفتم ماه رمضون روزه نگیر. بدون افظاری و سحری سر لج بابام که من که انشالا دسم می‌‍شکس و براش تبلت خریدم..چون گوشی دسش می‌گرف..خوب مرد به روزیه..الان چشمش به دنیا باز شده..سرش گرمه..امیدواره..حالش خیلی بهتر شده..خیلی بهتر از قبل که می‌نشست جنایات داعش رو می‌دید و حال خودش و بقیه رو به گه می‌کشوند..
به مادرم گفتم تبلت می‌خوای؟ گوشی؟ تو هم سرت رو گرم کن..
مادرم سال رو می‌بینم. دوتا هوو سرش اوردن. اگه بابام مادرم رو می‌زد و بددهن بود کنارش عاشقش بود. هیچی نمی‌تونه این رو نفی کنه چون تموم سال‌هایی که شوهر مادرم بود به زن دیگه‌ای نگاه نکرد..هیچ‌وقت هیچ زنی جز مادرم چشمش رو نگرفت..حرفای قشنگی بش می‌زد که دل من که دخترشم آب می‌شد و می‌شه..جلوی خودمون بغلش می‌کرد می‌بوسیدش..قربون صدقه‌های شاعرانه می‌رفت..
نمی‌گم اینا جبران اونا رو می‌کنه اما اینا برای زن مهمه.
خودش با غرور و افتخار همیشه می‌گه...بابام هم بد ریخت و تیپ نبود..کلی زن دوروبرش می‌پلکیدن می‌تونست حداقل یه لاس کوچیکی بزنه. اما نزد.این یعنی وفاداریش ...عشق عمیقش به مادرم.
مادرم اینا براش مهم نیست. چسبیده به خاطرات بدش با بابام..
مادر سال رو می‌بینم. پدر سال با شش هفتا بچه ولش می‌کرد و یه قرون پول نمی‌داد بش. می‌رفت دنبال زن‌ها. نمی‌زدش.  فحش نمی‌داد اما دوستش نداشت. نمی‌دیدش که بزنتش. که فحشش بده.
دنبال زن‌هاش بود.
دوتا زن رسمی داره بعد از مادر سال. عرف و دین و فرهنگ و قانون کمکش می‌کنه تعداد زن‌هاش رو افزایش بده..به بابام هم. اتفاقا مادر سال پسر زائه..مادرم دختر زا. می‌دونم که نطفه رو مرد درست می‌کنه اما با توجه به عرف و اینا پدرم چون بچه‌های اولش دختر بودن در معرض پیشنهاد و وسوسه بیشتری بود اما پای مادرم موند.
مادر سال مرتبه..خونه جمع کنه..سخت‌گیره برای بچه‌هاش و همه رو به جایی رسوند و به جاش مهربونه باهاشون.
هیچ وقت پشت سری‌شون گریه نمی‌کنه مبادا ببینن و ناراحت شن. برای دختراش جلوی خانواده‌های شوهرشون آبروداری می‌کنه..من مادرم که آدم رو عن نکنه جلوی دیگران دلش خنک نمی‌شه.
نه از روی دشمنی از روی بی‌عقلی.
خوب من خسته شدم دیگه.
اولویتام رو دارم: خودم، بچه‌ها، سال..بم احتیاج دارن.
وقتی حالم بد بشه نمی‌تونم به خودم و اینا برسم.
الان متهم شدم به سردی و بی‌تفاوتی و بی‌مهری به مادرم. اون شب تا صبح دور از چشم بقیه گریه کردم. لازم نیست مثل زیبا خودم رو بزنم به درو دیوار یا عین مینا صد در صد مادرم رو محق بدونم و پدرم رو مقصر و عین شیرین دشمن خونی مادرم باشم.
نه من برای مادرم آرزوی سلامتی و آسایش دارم و زندگی خودم رو هم دارم.
نمی‌تونم خراب شم اون‌جا.
اصلا نمی‌تونم.
اولش که قضیه‌ی خواهرم و شوهرش بود...دو سال تمام زندگی جهنم. تا وقتی که طلاق گرفت. بعد؟ آنا اومد. مادرم شب و روز گریه. چرا؟ انا گناه داره.
آنا که مریض می‌شد دیگه هر کی...اگه شیرین می‌خندید مادرم نفرینش می‌کرد..شیرین هم دختره جوونه..محبت می‌خواد..هیچ. مادرم ولش کرده تو بغل این و اون آدم غریبه که دنبال محبت بدوه..میاد سرش رو می‌ذاره رو پای مادرم مادرم هلش می‌ده و می‌گه خجالت نمی‌کشی؟ همه‌اش دوسم داشته باشین و من رو بخواین؟
آدم رو له می‌کنه. خداش شده بود آنا. هنوز هم هست. حالا از بیمارستان زدنگ زده: بابات گریه کرد؟ آنا چطوره؟
نمی‌پرسه خودت چی؟ خسته نشدی بین پسرا.
حق داره شیرین. من اون شب نتونستم بخوابم. مورتون خروپف می‌کنه عین کشتی همه‌ی شب بیدارم..همه با هم تو یه اتاق می‌خوابن..آدم احساس امنیت نداره..اینم دختره جوونه..بچگی و گذشته‌ی بدی داشته..حق داره بترسه..اون شب من با این سن و وزن و اینا..هی از مورتون می‌ترسیدم..هی بیدار می‌شد خیره می‌شد تو تاریکی بم..مرده بودم از ترس..نمی‌گم کاری می‌کرد اما طبیعی نیس...چقدر به مادرم گفته من رو ببر پیش خودت بخوابون..مادرم انگار دشمنش باشه نه دخترش هلش می‌ده..
بش می‌گه شبا بیا پیشم بخواب..نذار با پسرا تنها بخوابم می‌ترسم..برادرشن باشن.
من هم می‌ترسم با برادرم جایی بخوابم.

درستش هم همینه.
اینا غریزیه. این ترسا بیخود و بی‌جهت تو وجود زن نیست. دلیل داره.
بعد شب که خوب نمی‌خوابه روز هی کار...ظرف بشور..غذا بپز..مگه چقدر جثه‌اش؟ به لاغری اون موقع منه.
اگه مادرم حتی بر می‌گش بش می‌گف فطومه..فوتیته..فلان..از این اسما که تو عربی یه عالمه‌ان برای لوس کردن دختر و زن..این دختر یه ذره لش خوش بود.
من هم اون موقع‍ها مادرم رو قبول نداشتم و برای همین محبتش رو نمی‌خواستم و کلا رد می‌کردم. همه مثل همه نیستن. من سرم رو با کتابای کتابخونه و نوشتن و ..همیشه نوشتن گرم می‌کردم..کار خونه می‌کردم هم..هیچ دوستی هم نداشتم و به جلسه‌های قصه یا شعر می‌رفتم گاهی..اونم بابام می‌برد و می‌اوردم..الان وضع فرق کرده..
بعد مادرم می‌گه پول ندارم. کمکش کنی هم راضی نیس. هی عزت نفس اُ عزت نفس..خوب عزت نفست مهمه برات..ننال پس اینقدر که نداری.
براش گوشت می‌خری ناراحت می‌شه..پارچه می‌گیری ناراحت می‌شه..می‌گی بیا سفر نه من ماشین ندارم..نه من ماشین کسی رو سوار نمی‌شم...من..من ..من.
یک‌بار بگو بچه‌هام..دخترام..دخترم..
اینه که وقتی شیرین گفت بمون گفتم نه نمی‌تونم. من چندین سال پیش این دوره رو گذروندم. خیلی خیلی بدترش رو. نمی‌تونم باز درگیرش بشم.
من سرگرمیای کوچیکی دارم که همه از جمله مادرم دستشون می‌ندازه..کارم تو باغچه...کتاب خوندنم..یا آشپزی و بازی با بچه‌هام.بش می‌گم بیا خونه‌ام..نه..بیا سفر..نه..این پول رو بردار برو زیارت خونه پسرت برو..نه...نه نه.
من چی‌کار می‌تونم بکنم برای آدمی که حال خودش رو نمی‌خواد خوب کنه و حق هم داره البته بدحال باشه.
اما نمی‌تونم خودم رو وقف غصه‌های دیگران کنم.
من بتونم سریالی فیلمی با بچه‌ها و سال ببینم خوشحال می‌شم..
می‌دونم نوشتن اینا بیخوده اما اذیتم می‌کرد.

 با مینا راه می‌رفتیم توی بازار. می‌گفت چطور می‌تونی این‌طور بی‌خیال راه بری و سال این‌همه اخم کرده و اوقات تلخی راه می‌اندازه؟ گفتم نمی‌دونم. شاید عادت شاید برایم مهم نباشهشاید خوشی‌ام و حال خوبم وابسته به حال سال نباشد..شاید هم زیاد دوسش نداشته باشم..
دستش را انداخت دور بازوم..گفت خوش‌به‌حالت. خندید.
- من اگه ممدرضا اخم کنه دیگه کل سفر یا بازار کوفتم می‌شه.
‌به محمدرضا نگاه کردم که سول را بلند کرده بود و جلوتر از ما راه افتاده بود. گاهی فکر می‌کنم مینا با این‌همه هنر چطور می‌تواند این مرد را...سئوال مسخره‌ای است. مینا هم می‌تواند این سئوال را به نحو دیگری از خودش بپرسد:
-شهرزاد چطور می‌تونه.
مینا محمدرضا رو خیلی دوس داره. براش مهمه خوش باشه..خوش بگذرونه. من از سال بدم نمیاد..دوسش هم دارم اما ..
مینا گف به قول عربا لابسته. یعنی پوشیدش. معنی این رو می‌ده که بی‌خیالش شدی.
گفتم این‌طوری راحت‌تر زندگی‌ می‌کنم.
گفت خوش‌به‌حالت...چرا دوستت داره؟ با این‌که مثل من هم به پر و پاش نمی‌پیچی؟
بیشتر وقتا جوابی برای این حرفا ندارم. اما مینا نمی‌دونه سال این مرد لاغر عینکی و خوبی که به نظر می‌رسه گاهی به یه خرعوضی یه هیولای موذی یه مار تلخ و یه عقررب کشنده تبدیل می‌شه
گاهی می‌گه هیچ‌کس جز تو نمی‌تونس تحملم کنه. من منتی سرش ندارم اونم تحملم کرده خیلی وقتا بام خوشه باش خوشم و خیلی وقتا هم چشم دیدنش رو ندارم و از دستم ناراضیه.جواب که ندادم گفت تو بلدی بخندونیش...اصلا برای همین هم زیبا تو رو دوس داره من رو نه..بچه‌ها با تو خوش می‌گذرونن...با من نه..همه می‌خوان بیان خونه‌ات من می‌گم بیاین خونه‌ام هیشکی نمیات..وقتی میای خونه بابام همه جمع می‌شن..جو خوب می‌شه.
خیلی احساساتی شده بود حتما این‌طور حرف می‌زنه..گفتن اینا برای مینا خیلی سخته. زیبا نیس که راحت حرفاش رو بم بزنه.
بهترین فرصت برای اذیت کردنش بود.

رفتم طرف مغازه‌ی شیکی که کلاسش چشم مینا رو گرفته بود و با لهجه‌ی داغونی گفتم: عموووو این چنددده؟! مثل عراقی‌هایی که فارسی بلد نیستن. یه مانتو عبایی خوشکل بود.

مرد سرش رو بلند کرد و چیزی زیر لب گفت مثلا جواب داده.

 مینا من رو کشید و گف ازت متنفرم.

شماره ناشناسه. برمی‌دارم و چیزی نمی‌گم. کتلت رو زیر و رو می‌کنم. تا وقتی صدای آیات بگه الو. حال مادرم رو می‌پرسه. دیروز مادرش اومده بود پول قرض کنه گفته بوم حال مادرم بده. بابا خو پولم رو برگردونین می‌خوام سرویس بخرم باشون. سرویس بشقاب اینا. من هم زنم. احتیاجاتی دارم.

می‌دونستم احوالپرسیه همین‌طوریه. مقدمه‌اس..گفت و گفت..گفت تو هم خاله گیر کردی توی این جاده‌ها..گفتم خیلی هم زشت و لخته جاده‌ها شبا که فقط جن و آل می‌بینیم...خندید و گف مو هم از إی چیا می‌ترسوم تو هی بگوشون خاله...گفتم والا..یه بار داشتیم برمی‌گشتیم..نزدیکای چهار پنج شب بود..یه نیسان جلومون بود. یارو توش واساده بود. صورتش هم طرف ما بود..اما صورتش دیده نمی‌شد..انگار یه زن عبایی بود که عباش رو باد برده بود اما صورتش دیده نمی‌شد...آیات تقریبا جیغ زد نگو ..تو رو خدا لرزوم گرف..گفتم به سال گفتم نگا کن آدمه یا چیه..سال نگا کرد و گف یا سید عباس إی خو صورت نداره..بعد آیه‌الکرسی خوندیم و بسم‌اله گفتیم کم‌کم صورتش پیدا شد..عین آدم دیگه صورت داش..
سال همون‌جا بود پشت سرم داشتم کتلت رو درمی‌اوردم میذاشتم تو بشقاب بغل دسم و سال آروم می‌زد پس کله‌ام که یعنی کم‌تر بباف.
آیات که ترسش ریخ گف می‌تونوم با آقای فلانی حرف بزنوم..چی شده..یارو شده..نمی‌دونم کجای کی‌ش حذف شده دوباره ریکاوریش کنه..خودش رو احتمالا..کلش ریکاوری می‌خواد..
گفتم باشه..صدا زدم بیا مرد مومن...عابدِ و ساجد..سال انگشت رو لبش یعنی هیس..بعد قطع کرد گف هیبت برامون آدم شده صداش نازک شده..
گفتم ظاهر ایمانی خواه ناخواه اثر خودش رو می‌ذاره..یه کتلت گاز زد گف این کی می‌گیرتش؟! گفتم یه مومنی پیدا می‌شه بالاخره..گردنم رو خم کرد گف بسه بسه.
کشتیمون.

به سال گفتم شایدم گلوش پیش فرم عبادتت گیر کرده..می‌دونی که موقع نماز چقدر نورانی و معنوی می‌شه ظاهرت. با ریشش ور می‌ره. می‌خنده و می‌گه مسخره...
کلا بدش نمیاد.

آیات هر دو ساعت یه بار فلشی، کول‌دیسکی، گوشی‌یی میاره که سال براش ریکاوری کنه. عکسای روشون حذف شده. تا حالا یه گوشی و دوتا کول‌دیسک ریکاوری کرده سال.

بش می‌گم خوب بگو نه نمی‌تونم تو که همیشه مخالف بودی آدم رو بده به کسی حکیمانه با ریشش ور می‌ره و می‌فرمائه که کاریه که می‌تونم بکنم..گره از کار کسی باز کنم چرا بگم نه.

این چیزاش همیشه کمر من رو شکونده. این اخلاق بزرگوارنه‌اش.

فِ در پیغام‌ها.

لطفا آدرس جی‌میلت رو اصلاح کن

وقتی چیزی می‌فرستم سند نمی‌شه به اون آدرس.
ممنون.

ترجیحات نانا

دیروز رفتم مانتو شلوار مدرسه‌ی نانا رو بیارم. خیاطه لباس رو گرف طرفم و گفت لاغرترین دختر دبستان الهه. نانا چسبید بم. این حرکتش رو می‌شناختم. هر وقت خجالت می‌کشید یا احساس حقارت می‌کرد این‌کار رو می‌کنه.
گفتم و نازترین؛ نازترین دختر دبستان الهه هم هست. گفت چقدرم آرومه. دخترا خیلی شر و شورن صدای این اصلا درنمیاد. گفتم عاقله دخترم. بیخود حرف نمی‌زنه... الکی جیغ ویغ نمی‌کنه. دهن نانا از ذوق باز شد..ادامه دادم که کلا ماهه. ماه‌ترین دختر ِ نه فقط دبستان الهه ، کل این شهر.
نانا چسبید بم. این حرکت رو هم بلد بودم. هر وقت خیلی ذوق می‌کرد این‌طوری یه وری بغلم می‌کرد.
از پله‌ها رفتیم پایین.
گفت ماما چرا همه می‌گن من آرومم..من که حرف می‌زنم تو خونه. گفتم به منم می‌گفتن و می‌گن و تو خونه حرف می‌زنم. اما بیشتر می‌نویسم.
دستم رو گرفت و گفت بعدا منم می‌نویسم؟
گفتم دوس داشته باشی آره.بعد گفت البته من و تو خیلی شبیه هم نیستیما. تو پاستیل دوست داری من ندارم.
خودش هم پاستیل دوست داشت بعد یه شب، تولد پارسالم، یه بسته پاستیل وحشتناکی خریده بودم برای خودم. کشش رفته بود و نصف شب شروع کرد بالا اوردن.
خیلی بالا اورد. خودش انکار می‌کرد. می‌گفت یکی دو تا فقط.بعد رفتم تو تختش پاکت پاستیل رو زیر بالشش پیدا کردم و چنتا پاستیل که شکل عنکبوت و خفاش و روح اینا بودن رو این ور اون ور تختش..از اون روز از پاستیل بدش میاد خیلی.
گفتم آره...تو راس می‌گی.
گفت تو که ازم  تعریف کردی خوشحال شدم و خجالت کشیدم اما ترجیح می‌دادم اون زنه  یا بدم رو نگه یا تعریفم بکنه.
گفتم زیاد حرف نزن دیگه...تا بت رو می‌دم شروع می‌کنی بافتن.
خندید و گفت مااااامااااا...
گله‌مند.

به علت سرعت پایین عکس درج نشد. بعد که سرعت بهتر شد احتمالا می‌شه.


شاید فکر کنید این چقدر خوشمزه به نظر می‌رسه اما نیس. از بچگی یادمون دادن نون رو وقتی سر راه می‌بینیم برش داریم ببوسیم و بذاریمش رو پیشونی بعد یه جایی بذارمش که کسی روش پا نذازه. یادمون دادن در مورد غذا که نعمت خداس نگیم بد یا چیزای بدتر. نگیم: گه یا عن یا...البته شنیدم می‌گن یه چی پختم گه شد..صد رحمت به عن. من نمی‌تونم بگم این رو در مورد غذا. ترسم می‌گیره. یا بچه‌ام یا خرافاتی یا..یا نمی‌دونم چی اما نمی‌گم.
اینم نعمت خداس و اون‌قدر بد شد که چاره‌ای ندارم جز این‌که در موردش بگم غیرقابل خوردن.
روغن نداشتیم با روغن حیوانی پختمش که واویلا از بوش..انگار یه بز رو با پوست و گوشت و امعاء احشاش فرو کرده باشی توش.بعد خلاقیتم گرف چی توش ریختم؟ کشمش.
با پیاز و نوشابه هم نتونستم بخورمش.
افتضااااااااح شد.

عکسش رو گذاشتم که نظر نانا و بن رو تایید کرده باشم. بن همیشه می‌گه اگه چیزی خوش و آب و رنگه حتما خوشمزه نیس. نانا هم تایید می‌کنه که بعضی چیزا فقط خوشکلن اما بدمزه‌ان.
سال که خدای این اعتقاداته.
من هم به جرگه‌اشون پیوستم.

الان  به فاصله‌ی یکی دو ساعت از اون احساس نیاز شدید، حس می‌کنم نیاز به روان‌پزشک ندارم و این خودش ثابت می‌کنه چقدر نیازم شدیده.

شاید باید برم پیش روان‌پزشک احساس می‌کنم احتیاج به کمک دارم و خودم از پس کمک کردن به خودم برنمیام. گفتن این چیزا به سال عصبانیش می‌کنه. بش گفتم شاید اگه فلوکستین بخورم بهتر بشم. عصبانی شد که نه. قرص نه.
گفتم چی‌کار کنم پس؟
گفت باید خوب بشی.
و شنیدن این باید که انگار حال خوب یک دکمه‌اس و من فشارش بدم و خوب بشم من رو عصبانی می‌کنه و از اون متنفر.

 سرعت کیریه..خیلی عوضی شده همه چی.
بدتر از صبح ..نه از دیشب شروع کردم گریه کردن و دقایقی پیش کمتر شد گریه‌ام. وقتی افتادم رو صورتم و داد زدم کمکم کن..کمکم کن..نمی‌دونم با کی بودم اما بهتر شدم.
تو ذهنم رفتم نماز خوندم و دعا کردم.

یوعانه.

ابر رو دوس دارم اما پریسال ابر رو که نگاه می‌کردم غمگین بودم. اثر همون غم هنوز تو وجودمه.
کاش این‌چیزا دس از سرم برمی‌داش.

برگشتم دیروز صبح. هوا شرجی و خفه بود. عبام رو کشیده بودم رو سرم و دو بار چشمام رو باز کردم. یه بار دم در خونه بود که دیدم هوا ابریه و یه جورایی عشق و غم اومد سراغم.

 دلم نوشتن می‌خواد.

سردرد دارم.
باید واقع‌بین باشم و مواظب خودم.

سال و بچه‌ها بم نیاز دارن.

وقتی همه خوابیدند تازه به  اشکهایم اجازه دادم روی بالش جاری شوند..صدای خر و پف مورتون بلند بود خیلی..

ب خودم اومدم و دیدم سیل اشک من رو برد..
خودم رو میدیدم پیش باغچه ی کوچیک بابام ایستادم  ..اون اومده بود دنبالم با فنجون دارچین تو دست..گرم کرده بود..دیدمش شب قدم می زنه تو اتاقها..ببینه کی خوابه کی بیدار..در قفله یا نه...پتو رو بچه های کوچیک هست یا نه..همین عصر وقتی سرش رو از درد گرفته بود رفته بود پره ی کول رو داده بود بالا که به پسر خواهرم نخوره

میدیدم که هر وقت میایم و غذای گوشتی هست برای بن سیب زمینی سرخ می کنه جدا ..که سال بش گیر نده گوشت نمی خوره...امروز فقط گفت ..برات سسیب زمینی سرخ نردم بن..قیمه سیب زمنی داره

من حواسم به همه ی اینا هست..به اینکه الان جاش تو راهرو روی همون پتوی همیشگی خالیه..پتور و کسی جمع نکرده..کمدش رو باز کردم..ماکسیاش که همیشه فقط به من می داد بپوشم رو دیدم..کمد رو بستم...حالم بد شد..سر خوردم رو ی کمد و دستم رو روی دهنم گذاشتم..
می دیدمش هر روز خیار و سیب به من می ده وقتی اول دبستانم...می دیدمش...می دیدمش وقتی نانا رو لوس میکرد چون عذاب وجدان داشت که بیشتر با خواهر زاده ام میرسه

شله ها ش رو دیدم..عباهاش رو..که توشون کاغذ صابون و صابون لوکس هست که خوشبو بمونن.

پای اجاق گاز جای همیشگی اش می دیدمش وقتی از بیرون می اومدم تند تند می کشید برام میگفت تا سال نیومده بخور

به اینکه امروز میگفت چقدر تپل و خوب شدی..صورتت لپات..چقدر بت میاد اینجوری تو زنی..زن همینطوری باید باشه..
زیبا گفته بود چقدر بش میاد..نگات میکردم و فکر میکردم حروم سال..مادرم گفته بود همینطوری خیلی خوبی...همیشه بخور اما راه برو ..همیشه خوب بخور

هیشکی به من نگفته همیشه خوب بخور

به زنبیلاش ک بالای یخچال نون توشونه

و زنبیلش که توش رطبه

به  کیفش کیف کوچولوش..
دیدم دارم از بین میرم..میخواستم برم به سال بگم من رو ببر خونه..دلم سوخت برای سال چقدر باید اذیت بشه تو این جاده ها...
ناراحت میشد می دید ناراحتم...همه ناراحت میشدن

همه حرفاشونو ب من می زنن...همه من نمیتونم به کسی بزنم

نمیتونم

نمیتونم

با کسی حرف بزنم من

نمیتونم

از دردهای واقعیم بگم

من فقط باید بخندم تا بمیرم

دیدم که هر وقت خواست بره جایی گفته لباسامو بپوش شهرزاد

خودم رو تو آینه دیدم..شبیه اش بودم..چونه ام وقتی موقع گریه می لرزه وقتی بچه بودم ازش میپرسیدم چرا وقتی گریه می کنه چونه اش سوراخ سوراخ ریز میشه

گودی می افته..خطی که وقتی چهارم دبستان بودم لمس کرده بود تو چونه ام بعد چونه ام رو کشیده بود آروم..بدون حرف.
بم گفته بود خط داری مثل من..تو چونه..بعد چونه ام رو گرفته بود و آروم تکون داده بود

به اشکام که هنوز تا نصف صورتم نرسیده چک و چک روی گردن وس ینه ام می ریخت..به بدنم تنم که شبیه اش بودخودم من رو یاد مامانم میندازه..نمیخوام بندازه...نمیخوام بندازه..
به اجاق گازش نگاه کردم..دوس نداشت از پول سال براش چیزی بخرم

ناراحت میشد

دوس نداش بره سفر با پول مردم

دوس نداش سوار ماشین مردم بشه

دوس نداش

بچه که بودیم یه رویا داشتم..فکر میکردم بزرگ که شدم براش یه عالمه طلا میخرم می ذارم روی جایی که تختشه..دستش رو میگرم میگم بیا ببین..بعد می بینتشون رو میخنده
همیشه میگف طلاهاش رو فروخته ..از طلاهاش میگف که قشنگ بوده..
فکر میکردم خوشحالش میکنه طلا..میخندونتش..
من نتونستم براش خوشبختی و خنده بیارم غصه هاش بالاخره پیروز شد و من نتونستم براش خنده بیارمگنتونستم

هیشکی تو این خونه نمیدونه که حالا من چطور دارم خودم رو بالا میارم از ..هیچ  وقت نتونستم با کسی درست حرف بزنم..همه حرف میزدن..همه

همه رو می شنیدم و جمع می شد تو دلم و نمیدونستم چیکارشون کنم

کجا بریزمشون

روی کدوم سینه و تو کدوم بغل

پای کدوم گوش

برای همه دلم میسوخ و میگفتم نه نه من متنفرم از اینا

اینا این بدیارو دارن

من

نمیتونستم اون همه دوس داشته باشم همه رو نمیتونستنم



همین امروز وقتی حالش بهتر شده بود تعریف میکرد از خاله که چطور اردکهاش رو می دزدی و می خورد

شبکه خوزستان اهنگ عربی قدیمی پخش میکرد..گوش داد درست و گفت من کون این خواننده رو دیدم..میگف بچه بوده و یارو اومده بود خونه اشون روضه فاطمه زهرا داشتن.. ملا بوده یارو آواز هم میخونده بعد رفته بوده دشویی که بیرون بوده..مادرم رو فرستاده بودن چیزی بیاره این رو دیده داشته می شاشیده..نشسته..مادرم نه سالش بوده..به کون یارو نگاه کرده و خندیده ...
می خندید ..می خندید و می خندید امروز.
دوس دارم برگردم اونجا

موندم اینجا نابودم میکنه

خبرا خوب یا بد می رسه بم

بایدب رم اونجا بخوابم

بچه  هام رو بغل کنم

سال بم بگه نگران نباشم...درست میشه


بهترم کمی.

مادرم ب شیرین گفته من باید بابات رو ول میکردم..بعد گفته وقتی کسی آدمی رو دوس داشته باشه هر چقدرم بد باشه و باش هر کاری بکنه نمیتونه

من نتونستم..من دوستش داشتم..من خیلی دوستش داشتم

دلم نمیخاد مثل مادرم بشم..که همه ی عمر این مرد خوابیده توی راهرو..بغل جی خالی زنش رو دوست داشت و نرفت و حالا داره تو تنهایی می میره.


پوتو خیلی دوسم داره رد که میشم خودش رو پرت میکنه طرفم..زیبا عصر تا آخرشب اومد اینجا..بخاظر من میاد..که ببینتم..مادرم قلب درد داره و باید دامادش ببرتش دکتر شوهر و پسراش خونه ان..جاش خالی و به هم ریخته اس امشب..همون پتویی که گوشه راهرو میخوابه روش هر شب و همه از وسط اون و شوهرش رد میشن..بابام داش ب جاش نگاه میکرد و ساکت بود..زیبا به مادرم زنگ زد..پرسیده بود که بابات چطوره؟ زیبا الکی گف گریه میکنه ناراحته..گف بش بگو ناراحت نباشه..من خوبم زود میام

بابام داش فیلم می دید از یوتیوب قبلش با داییم در مورد ضربه زدن عراقیا به ایرانیا حرف میزد..سال متاسف بود که ببین باید الان بالای سر زنش باشه

برام مهم نیس اینا و در عین با ربط بودنش براش حرص نمیخورم..به من مربوط نیس.
گفتن بمون، موندم...همین.
سعی کردم مادرم رو خوب کنم..بش گفتم بیا بام..گف حتما بابات بیاد..بابام گف نه خونه رو چطور ول کنم خالی..کی نون بگیره..کی غذا بیاره..کی...خودشون راضی ان از وضعیتی که توشن..
به من چه.


وقتی مریض شده بودم مامانم شب و روز برام گریه میکرد..مامانم شب و روز اکثرا برای خیلی چیزا گریه میکنه زندگیش سوخته و داغون بود اما تقصیر من نیس...کمکی نمیتونم بش بکنم..
روی پتو میخوابه...اتاق جدا نداره..شوهرش با خودش نبردش حج..سفر نمیبرتش و زیارت و فلان..دکتر نمیبرتش..سرش تو گوشیشه..به من چه.

گذشته بد بوده براش برای من هم بوده.
نمیتونم حال و آینده ام رو هم بد کنم...یه جور انجمادی سراسر قلبم رو تسخیر کرده..
جمله هم ادبی شد که بهش به تخمم

من دیگه دختر سه تا سیزده سالگی نیستم که هی بگم نکنه یه روز بی بی بمیره

..

چیز زیادی برام مهم نیس انگار..

سول چقدر خوبه..وجودش چقدر خوبه تو این دنیا

عصر رفته بودیم با دخترا بیرون...کندالمال..قهوه خریدم..با یه فروشنده دعوا کردم...یه عن عملی بود که آخر جمله هاش میگف خانوم محترم..به مینا..بش گفتم تو اصلا فروشنده نیستی..بم گف خوش اومدی خوش اومدی..انگار بگه برو خوش باش..
بش گفتم فکر می‌کنی کلاست اندازه کونت بزرگه..جا خورد چسو و گف بی ادب ...منت چی رو سر آدم میذارن؟..مینا و شیرین تموم بازار رو خندیدن و بوسیدنم..مینا میگف دلم خنک شد چطور به ذهنت رسید..سال ناراحت بود ..میگف من با همه جور بی ادبی و فحش و خشونت مخالفم..آره بیا برو  یه جایی که لیاقتته...ضعیفی مرد جواب و دعوا نیستی ادعای اخلاقت میشه..کون لقش. بی خیال.
ماکسی خریدم..قهوه ای وقتی پوشیده بودمش زیبا گف حرومت سال..همچین زنی..خیلی خوبه..برادرم گف چه قشنگه.

خندیدیم..مادرم بستری بود و می خندیدیم...من نمیدونستم چیکار کنم..عین دختر خاطرات ماتسوکو هر وقت حس میکردم دیگران ناراحتن یه ادا درمیاوردم که بخندن و ...ناراحتی رو دوست ندارم..نمیتونم..خفه میشم..
دلقک غمگین عن و فلان..که رفته بود پیش یه روانپزشک که من غمگین و غصه دارم.. بش گفته بود روانپزشکه که یه دلقکی هس برو پیشش می خندونتت...که طبقه بالاس..گفته بود اون دلقکه منم..
مورتون خفه شده بود از خنده و شیرین التماس که بمون..موندم...گفتن تنهاس تا مرخصی مامانم بمونم اینجا..مورتن و زیبا و اینا گفتن..کوتلاس و دلستر هم..
علنا گفتن تو رو خدا...باشی جو خونه عوض میشه و بهتره...

مادرم بستری شده و بابام تلفنی با داییم در مورد صادرات هندونه حرف میزنه از یوتیوب فیلم میبینه..شیرین میگه پورنه..

شیرین گریه میکرد..
به سال گفتم برو..ببینم چی میشه.
هر وقت اومدم اینجا برنامه ای بوده...
حوصله ندارم بمونم.
دوس دارم برم خونه ام...میرم هم..فعلا ببینم کار مادره به کجا میرسه.

دیگه این آدم زن قبلی نیس.
دلستر داره با نانا بازی میکنه و بن باکوتلاس..
من دوس دارم ...خیلی

چیزی دوس ندارم یه دامن و بلوز گرفتم احتمالا برای بیرون بپوشم..رنگش رو گفتن خیلی قشنگه..دخترا گفتن ما بودیم هیچ فکر نمیکردم این قشنگه یا بمون میاد..یا به بلوزه میاد

اینا خوب بود اما مادرم بستری شد..حالا ه که شده چیزی از خوبیشون کم نمیکنه.


مادرم رو سی سی یو بستری کردن.

روحیه ام خوبه

همه گریه میکنن...من؟ نمیدونم.


زن ف برام تعریف میکرد که مادرش یه روز مشغول پخت نون تیری بود که آتیش میگیره به تمبونش و  اونقد لباسش چند لایه بوده که متوجه نمیشه..بعد زن ف می ببینتش سقط میکنه و از 29 سالگی دیگه پریود نمیشه
برام مامانم تعریف میکنم...که یه عکس داره الان ازش..صورتش هیچ اجزایی نداره..دماغ دهن و ابرو نداره..نمیدونم کی براش گرفته و کجا و فتوشاپش کار کیه..سول بهتر در میاورد فتوشاپ رو..دوتا نقطه تیره سیاه فقط داره صورت زن..صورت محو و نورانی و موهوم با دو نقطه سیاه..ترسناک..زنه عکس رو نگاه میکننه و گریه میکنه..از ترس یا عشق نمیدونم اما مامانم میگف خو مادرشه..گنا داره مادرشه..
میفهمیدم یعنی چی.

یه بار الهام اومده بود خونه امون..با مادر سال. ظهر تو تاتاق خوابم خوابیده بودن..رفتم بعدش دیدم قالی از دم در تا اونجایی که خوابیدن پر از مفه..مف گرد و چسبی..ظهر تو خلوت وقت خوبی رو گذروندند..
بعدش سال رو مجبور  کردم مفای زن برادر و مادرش رو بشوره ..
شیرین میگه الان گریه میکنم ..یادمه خونه اتون بودم اون دفعه اتفاقا.

زیاد حالم به هم نمی‌خوره..می‌گم هر کی ذرت مکزیکی زیاد بخوره ...گوشاشونو می‌گیرن..برادرم می‌گه چهار سال پیش خاطره‌ی لوبیا سبز رو برام تعریف کردی جان مادرت از زذرت مکزیکی زده ام نکن.
می‌گه یه چیزی میگم بالا بیاری ها..می‌گم هاها..دیروز که داشتم می اومدم فکر میکردم یه سری خاطره ها دارم که تا دم مرگ نمیتونم تعریفشون کنم برا کی از شدت باحالی...
برادرم میگه الله یستر...خدا میدونه چی ان..بش گفتم برات تعریف کردم وقتی ابوجمال کرفس خورده بود و ...برادرم داد میزنه..داد ها...نه که بلند بگه..قاشق ذرت رو برمیگردونه تو کاسه و میگه هااااااااااااااااا گفتی خبر مرگم بم گفتی..نگو دیگه..
هاها..می‌خواد حال من رو بد کنه.
ولک من دوست سلیمه بودم که ذغال رو داغ داغ می‌خوردن.

مامانم میگه از کوه خوشم نمیاد..رو دل آدمه..آدم دلش میگیره..چطور آسمون رو ببینه؟ میگه شط رو باید ببینم..آدم باید بشینه بغل شط به شط بگه ها چطوری ..توش چوب میندازی میره..آب می برتش...توش نی میندازی و به رفتنش نگاه میکنی..
بش میگم نه کوه خوبه..کوه قشنگ ندیدی..میگه دیدم..تو اتوبوس و قطار که  می شینیم..و رد میشیم..نگاه میکنم..دوتا خونه اس و سه تا قبر.
سبک حرف زدن خودشه..میخندم.
سیمین میگه ها بام رف سفر از اول سفر تا آخرش به چنتا زن میگف اینا چطور میرن دکتر؟ نصف شب مریض شن چی؟اینایی که تو کوهن ..انگار دردشه یا ربط دارن بش..رو اعصابش بودن زنها..
بش میگم چیکار خونه اشون داری خوش اندام..تو فقط نرو طرفشون که نبرنت کارت نباشه به این حرفا..
میخنده.

بش میگم بیا بام..میگه بابات گناه داره..میگم بابا یه روز..میگه نه گناه داره..شروع میکنه گریه کردن...دلتنگ میشه..دیگه یه روز تنهاش نمیذارم..با هم می ریم ..مینا و شیرین میگن بمون خوب بابا..
من خسته ام..دلم حموم میخواد..
به سال میگم بریم خونه ضیغم؟
میگه ...چیزی نمیگه.

دخترا چسبیدن بم دو دستی که بمون..مامانم خوب شده..بمون..بمون..مادرم می‌خنده..بش می‌گم بیا بامون..می‌برمت طرف خونه ضیغم..لرا رو ببینی. دوست نداری ببینی؟ می‌گه بلد نیستم باشون حرف بزنم..میگم من ترجمه میکنم برات..کمی فکر میکنه و میگه نه بلدم..سی چه..سیل کُ..دا..
میگم خوبه خو..لری هستی برا خودت..میخنده.

بعد میگه چطور یه زن عرب زن لر بشه؟ میشه؟ از اونا که چوب میذارن رو کولشون..ادای چوب رو گذاشتن رو میذاره..بعد با بزها میرن کوه..وای کوه..از کوه دلم میگیره..خونه هاشون مثل سوراخه تو کوه..یه پنجره داره فقط.

به شیرین نگاه میکنم و میگم سوراخ تو کوه عقربن یعنی.
می‌خنده شیرین..
مامانم ادامه میده بعد چطور باش  حرف میزنه؟ میگم با اشاره....بعد زنه آبادانیه تاپ و دامن کوتاه میپوشه و زنهاشون میبرنش میگن باید لباسای چین چینی بپوشی..
از سرشونه اش میکشنش و میگن این چنه..
می خنده..سرخ میشه..
به شیرین سقلمه میزنم و به مامانم میگم ولک بِچه اوبودانه..تاپ و دامن می‌پوشه..
میگه نههههههه منظورم به خودم نیس..
میگم چرا میشن..رنهای عرب زن لرا میشن..بعضیا هم کوه دوس دارن...
شیرین از گوشه چشم نگاه میکنه بم ..میخندم.
مادرم میگه صورتشون میسوزه رو لپا و دماغاشون.. به مادرم میگم بابا شهری ..خوش پوست..نسوخته..

فکر میکنه کمی و میگه حداقل لر مترقی باشه.
میگم یعنی دختر بودیم و لر میاومد خواسگاریمون نمی دادیمون؟

میگه..لر مترقی که حرفاشو بفهمم چرا ..
شیرین لبش رو گاز گرفته..
بش میگم بیا بام روستای ضیغم...عالیه..فقط ساس دارن..برا آدم اونجا نمیذارن از خارش..از سال بپرسه.

مامانم غش کرده از خنده .. میترسه: ساس؟
ووووی ساس خیلی سگه نه..میترسم...


سیمین داره ادای زیبا رو میاره..
از فسنجونش داره میگه که تو ماهیتابه درست کرده..و اونقدر بد شده که خودش نتونسته بخوره بعد گفته  اما خاصیتش رو داره..
ادای خوردنش رو درمیاره..که:
-
اشکال نداره خاصیتش رو داره.
و میخوره.
غش میکنم از خنده..مادرم و مینا هم..مامانم میگه بدبخ نمیدونم چرا چیزاش خوب نمیشه...میخنده مامانم...

 

برادرم ک. ک رو میشناسه..برا از یوتیوب ویدیو دانلود کرده ازش..میخنده وقتی اخمم رو میبینه...میگه همه اش میگف قدر خواهرت رو بدون..
فکر میکنم نه که خودش قدرم رو دونس خیلی.

همسایه ی من تاتورو...
چقدر کارتونی خوبیه..چقدر دوستش دارم. رفتم خونه می بینمش...
عصر میخوایم بریم کنزالمال..که بازاره..و من صداش میکنم کِند المال یعنی کون مال به لری..

نمیدونم چی برم..

سینو دیشب بس که حسودی کرده قیچی گرفهه دستش و بادکنکا رو ترکونده...حسود و بدجنسه...ایوب...و کمی مادرش. کمی نه. زیاد.

 مادرم کمی بهتره.

دخترا می‌گن امروز بهتره..بمون پیشش. نمیتونم حال خودم بد میشه..نمیتونم به بچه هامب رسم اون وقت. مورتون بم چسبیده..شیرین ازش متنفره..دارم با شیرین حرف میزنم اون می گه چی؟ کی؟ رو شکم خوابیده و با گوشی بازی میکنه..اما شش دونگ حواسش به منه

شیرین میگه کثافت اشغال روانی..عن..بلند شو بریم...دلم میسوزه برای مورتون..که بلند شم برم..هی دوروبرمه..عکس دوستش رو نشون ممیده میگه نگاش کن چ سیاهه..زنش ولش کرد


شیرین بلند میشه میره میرم باش ظرفا رو میشورم که تنهاس..خیلی ظرفه..شیرین حالش بهتر میشه..
سال میون پسراس..انگار یکی از برادرامه..با دلستر نشستن کار میکنن با کامپیوتر

اسم فیلم مورد علاقه اشون ذ بوک آف الای هس.
دلستر روی دوبار می بینتش...حفظه حرکت چمن چطوره..کوتلاس هم دیدتش..سال و بن..نشستن دور هم حرف میزنن..سال نمیره خونه باباش..خوشش میاد میون برادرام باشه..میخندن با هم..میرم رو صندلی عکس بگیرم از بالا ازشون..سال طوری نگام میکنه که یعنی چه کاریه این..
شیرین اسم سال رو گذاشته عمو عجیب. بچه ها ازش تعجب میکنن.
سال سول رو خیلی دوست داره..پدرم میگه میخوای مادرت رو ببری؟ میگم اگه توب یای خوبه..تو هم بیا

برام تعریف میکنه که گوشیش رو خاموش کرده و ترسیده دیگه روشن نشه..تعریف میکنه تو یوتیوب یه کلیپ ددیه که دکتری بیمار زن که میاد می ره لباساش رو درمیاره و زنها جیغ می زنن و فرار میکنن..میترسن..از خنده غش کرده و با صدای پایین تعریف میکنه که مادرم نشنوه

مادرم برای بقیه قیمه پخته برای من قلیه...بابام می گه شهرزاد بابا خوب شدی؟ بهتری؟ میگم آره..میگه خدار و شکر..خیلی برات دعا میکردم..میرم ..دخترا میگن بیشتر بمون..بیشتر بمونم ممکنه خسته بشم و بدحال بشم

برادرم و سال حرف میزنن..و برادرم به خواهرم فیلم میده و میگیره

سال سخنرانی مفصلی داره در مورد فیلم محمد رسول الله مجید مجیدی میکنه ..خوب حرف می زنه و تحلیل میکنه اما ..حوصله اش رو ندارم چون امید به زندگیش بالاس خیلی و خیلی جدی میگیره همه چی رو ...و طوری داره سخنرانی میکنه که انگار تو برنامه ی چگونه از مجیدی مجیدی متنفر باشیم به اش صندلی دادن حرف بزنه

بعد بحث مفصلی داریم در مورد فیلمهایی ک به درد خواهرام میخورن..
لیست خودمه...پیشنهاد میده و می گه عالیه..نمیگه کی بش گفته عالیه و کی اول دیده و بش گفته...دوس دارم برام مهم باشه اما فقط دلم بش بگم سال کمتر حرف بزن..کمتر حرف بزن سال..خیلی حررف میزنی

نمیگم.

خوشه با برادرام و همینب راش خوبه.

با هر کدوم از برادارم ی جوری گرم گرفته و بیشتر با دلستر خوبه

مینا با بن گرم گرفته...ساعتها در موردکارتون حرف میزنه

مینا در حال پرستش سول هست..
بن با صدای دورگه اش  میگه من نوجون خونواده ام که دیروز دوستش زنگ زده بش گفته این تویی یا بابات..فکرای خصوصی مسخره میکنم  و نمیگم چی...شیرین سول رو قنداق میکنه برای مسخره بازی و میخندیم...سول جگرترین موجوده..تا قیمه تموم نشده برم حمله نم.

دیشب مینا خودش رو کشت که باش بیام اینجا. ده بار شوهرش زنگ زد به من و سال. بیاید. بیاید.بیاید..سال گفت حوصله شوهرش رو ندارم..اما مرد او نقدر به سال زنگ زد که گفت بریم شب بخوابیم..به هرحال خونه بزرگ و راحت می خوابی تو. من به اتاقی که درش خونه ی بابام باید بخوابم نگاه کردم

مورتون صف گرفته بود برام حرف بزنه و خسته بودم..مادرم که ...پدرم ..بالشم و پتوم رو نیورده بودم..لیوانم رو هم..مرد گفت من میام دنبالتون...دوست داره بریم خونه اشون..اومدیم..مینا عروسکاش رو نشون داد..کارای دستی اش رو ..تند تند..با ذوق عین بچه..می گفت تو خونه من نمیای..تو با زیبا راحتی..من دوست دارم تو بیای..گفت فردا خواستی بری بازار میای دنبالم؟

گفتم باش..صبح مرد شیر از گاوداری اورد..شیر رو جوشوند..از شیر متنفرم..تو فنجون تمیز ریخت و گفت مامان بن تمیزه فنجون..مینا گفت توش قهوه بریز..ریختن و نخوردم..چشیدم..دادم نانا..شیرین زنگ زد گفت ناهارتون کجاس؟ بیاید اینجا..
زیبا که از دیشب ناراحت بود که نرفتم خونه اش..میگف نون پیتزا خودش پخته تبلیغاتش همیشه به راهه.
- فوق العاده.
وقتی گفت میخواد پنیر پیتزا درست کنه بلند شدم رفتم..محلش ندادم..تحمل این حد از تعریف از خلاقیتش رو نداشتم. دلم سوخت براش اما باید وسط حرفش بلند شی بری گاهی.

به فیلمایی که مینا دانلود کنه نگاه میکنم پرتغالی..خنده ام میگیره..از یوتیوب آنلاین می بینه..میدونه هر کشوری چه نوع عروسکی بیشتر مرسومه..توضیح میده با خجالت که هر کسی دنبال علاقه اش میره..
چرا باید فکر کنه از بالا نگاش میکنم..میگه تو تو ادبیات اینهمه کنجکاوی...به کنجکاوی و ادبیات فکر میکنم و...



این رو خونه ی مینا نوشتم و حالا خونه ی بابام هستم و قلیه ی عالی مادرم رو خودم و حوصله ای برای ادامه ی این حرفا ندارم.

پدر مقصر و سنگدل بود.

چیزی که امشب بش رسیدم یانه که ما یاد گرفتیم مگس بار بیایم و عن رو به خود جذب کنیم. پسر و دختر. همیشه عنهایی هستند تو مسیر زندگی که تو اگه خودت رو مگس ببینی طرفشون خواهی رفت.

یا جذب عن خواهی شد در واقع

دختری که با دلستر بود

شوهر خواهر

ایوب

مردان جایگزین شده برای ایوب

باز هم ایوب

شوهر شبنم

آدمهای روابط شیرین

دوستهای کوتلاس

آدمای گذشته ی مورتون

زن شیخ

بعضی وقتها سال و خانواده اش

آدمهایی که نباید به اشان تف میکردم و بکنم و همچنان دورشان وز وز میکنم

آدمهای مجازی که یکی دو سال پیش درشان پناه میجستم و حالا برایم حکم عن خشک را دارند

اینها حاصل سنگدلی بی رحمی و سلب اعتماد به نفس توسط پدر مادر

گاهی فکر میکنم چرا پدر اینطور شد؟

و ماند؟

تا حالا که دیگر نمیتواند بماند؟

چرا مادر که میتوانست حداقل با بچه هایش مهربان باشد علیه اشان بود همیشه..

علیه بزرگترها

برای همینها جوبا دارم

اما مهم نیست

مهم این است که حالا حال مادرم بد است

و من دوست ندارم زمانی مثل او بشوم.
یا اگر بشوم زیاد بمانم.

مثل او

کاش مادرم وبلاگ داشت


پیش نانا و سال خوابیدم.
باید بخوابم. شاید فردا مجبور بشم برم خونه‌ی پدر سال که علاقه‌ای به این برنامه ندارم از اون جهت که خسته‌ام.
مادرم خیلی افسرده شده. تا حالا تو هیچ دوره‌ای از زندگیم ندیدم این‌همه افسرده شدهب اشه. خودش هم می‌گه. حرف نمی‌زنه. نمی‌خنده و تلخ تو خودشه.
لباسای بد می‌پوشه..لباسای شلخته و ..
هر چی جلوش بگی نمی‌خنده. حرف نمی‌زنه..و ..
هیچ‌وقت این‌طور ندیدمش و این حالم رو بد می‌کنه.
به میا گفته من قبلا همین‌طوری بودم وقتی دایی‌ام سربای رفته دو هفته گریه می‌کرده..می‌دیده یه قوطی رو داره آب می‌بره و گریه می‌کرده. توی بچگی یک‌ماه با کسی حرف نزده چون یک برنامه‌ی رادیویی غمگین شنیده.
این آدم ذاتا افسرده بوده. وحتی زیا خندیدن و شیطنتش برای فرار از غم‌هاش بوده..گذشته‌ی تلخ و سختی داشته. پدرش مرد نابینا و بسیار فقیری بوده که برادرهاش کلک و املاکش رو می‌برن و بیرونش می‌کنن با زن و بچه‌اش از روستاشون.  منزوی و تنها یه گوشه بزرگ می‌شن..زندگی خیلی سختی داشتن.
بعد زن پدرم می‌شه و پدرم روانی بوده. یه آدم عصبی مغرور و در عین حال ضعیف. به شدت ضعیف و ظالم و سنگدل. شب عروسی می‌زنه تو گوشش و به مادرش فحش می‌ده..می‌زنتش..زیاد..پسراش می‌میرن و ..می‌زنتش.
خیلی.
همیشه صدای محزون غمگینی داره که شروه و دشتی می‌خونه..یا عربی.

شیطنت داشته و بدجنسی هم داشته و عین یه بچه هم بوده..دلش شادی می‌خواسته. رنگ زرد رو داشته..شوهرش که بابام بود و هست بش گفته زرد رنگ لباس غربتیاس. زرد موزی..یه دمپایی قرمز پاش می‌کرده بش می‌گفته رنگ کولی‌هاس..

تو اتاق ماتیک می‌زده یا سورمه و می‌اومده می‌زدتتش.
زن‌عموهام تحقیرش می‌کردن که لاغر و سبزه‌اس..به فقر باباش.
دلش ساعت خواسته و شوهرش جلوی دیگران بش گفته دستات مثل کیر خر می‌مونه ساعت برای چیته.
روانی معرور و سنگدل و ظالم. این تعریف اون آدم هست.
این یکی ستم و فقر کشیده و تنها و وفادار.
اون هم وفادار.
دوستش داشته. اما بددهن بود ..خیلی بد دهن...خیلی خیلی بددهن و خیلی بد می‌زد.
با شلنگ چنان می‌زده روی سرش که ..
این‌هار و تعریف می‌کنه و من می‌گم دیگه بسه.
نمی‌تونم بیشتر به من رحم کن.
حالا نه قبلا.
ژن افسردگی رو من ازش به ارث بردم.
جنس غم رو می‌فهمم و جذبش می‌کنم..جنس غم اون رو.
قبل از من  دو پسر داشته که هر دو در اثر خریت‌های شوهرش و خانواده‌ی شوهرش می‌میرن. عکساشون رو داره. بزرگ. اولی یک ساله..دومی شش ماهه روی پاش می‌میره.
بعدش کمی غیرطبیعی می‌شه..تا من رو باردار می‌شه.
وقتی من رو باردار می‌شه تو اوج افسردگیش بوده.
حالا و از قبل هم علت این‌که ر پله می‌نشستم در پنج سالگی و فکر می‌کردم این حلقه‌ی بران که توی گلومه از چیه رو می‌دونم. علت این‌که توی سه سالگی وقتی شوهرش اون رو می‌زد از اتاق بیرون می‌رفتم و با کف پاهام روی زمین خط می‌کشیدم انگار سه سالم نیست سی سالمه. فکر می‌کردم من غمگینم. چون زنی که باهاش زندگی می‌کنم رو دارن می‌زنن.
خیلی سخت.
وقتی پدرم می‌رفته سرکارش که تو دل جنگ بوده یک انار می‌داده به‌اش. نمی‌خوردتش تا وقتی برگرده..خشک می‌شد و می‌پلاسید و منتظر بود که برگرده.
دوستش داشت دیوانه‌وار و داره اما زندگی غمگین و غصه‌دار بارش اورد.
گاهی من و زیبا رو می‌نشوند و می‌گفت با کبریت خونه بسازید اگه خونه‌ی کبریتی بسته می‌شد درش با چوب بابام زود برنمی‌گشت اگه باز می‌موند برمی‌گشت و برمی‌گشت که همون روز بزنتش.
همون شب و فحشش بده.
من هم یاد گرفتم فحش بدم. فحش خوردم و شنیدم و دادم و می‌دم.
تحقیرش می‌کرد..دلش می‌خواست درس بخونه. یک‌بار نهضت رفت شوهرش هر روز دعا می‌کرد..اون روزها زنی جنده توی محل کارش بود که به مردهای دیگه می‌داد اما به اون نه..حرصش رو سر ما درمی‌اورد..
من کشنده‌ترین خاطره‌ی زندگیم در رابطه با مادرم مربوط به زمانیه که کتاب نهضتش رو باز کردم و دیدم گوشه‌اش نوشته..با فارسی و خط ابتدایی‌اش:
امروز غمگین هستم

چون گفت نرو

گفتم شاید کمی بخندم

اما مثل همیشه نشد


کتابها را داد به من به معلم نهضتش پس دادم.
اینه که حالا از غم مادرم من بیشتر از همه متضررم. دیگران می‌گویند او به غم خودش داره به ما هم ضربه می‌زنه و من معنا و احساس این‌که کسی دلش بخواد کمی بخنده و مثل همیشه نشه رو خوب ..خیلی خوبتر از خوب می‌فهمم.
به مینا گفته شهرزاد قبلا مریض بود..روحیه‌ام بد بود..حالا بهتر شده..کاش من هم بهتر بشم.
زمانی رو می‌گفت که قرص می‌دادن به من.
امروز می‌گفت من دیگه نمی‌تونم بخندم یا حرف بزنم. پدرت فکر می‌کنه من باهاش قهرم و از دستم ناراحته اما من ناراحتم فقط.
وسواس عجیبی نسبت به مریضیاش گرفته.
فقط قسمت‌های غمگین ماجراها رو می‌بینه..پدرم رو دوست داره و ازش متنفره و نمی‌تونه ببخشتش. پدرم به‌اش گفته ته‌دیگ می‌خوام..گفته نه.
شب که کنار دست پدرم نشسته بودم ..قبلش مادرم گفته بود چیزهایی را که پختی نشون بابات بده..بش بگو برات مواد بخره و براش بپز.
به پدرم نشون می‌دادم عکسا رو و اون گفت کسی حوصله نداره برام چیی درست کنه..عکس استامبولی رو دید و گف اتفاقا خیلی هوس ته دیگ کردم با نون یا سیب زمینی مادرت بم پرید.
دلم براش سوخت اما حتما به مادرم حق می‌دم.
هنوز از این‌که پدرم باهاش قهر کنه ترس داره...ترس نه می‌شه براش معضل. پدرم ازش خواسته لباس‌های بهتری بپوشه و به خودش برسه و کمی باهاش باشه.
به شیرین گفته که من دلم می‌خواد خودم رو آتیش بزنم و اون به چی فکر می‌کنه. عصبانیه و متنفر و...و کاملا حق داره و نمی‌خواد یا نمی‌تونه به خودش کمک کنه.
خودش هی می‌گه: من غمگینم..من افسرده‌ام..
پدرم وقتی براش نمی‌ذاره..دلش می‌خواد زیارت بره و پدرم توجهی نمی‌کنه. می‌گه پول نداره بفرستش سفر اما مسئله اگر هم واقعا این باشه فقط ای نیست. دلش نمی‌خواد نباشه..خونه‌ی من اجازه نداره بیاد و البته فکر می‌کنم پدرم بهانه هم هست هر وقت کم میاره می‌گه بابات اجازه نمی‌ده به دخترا گفتم ببریدش زیارت براش خوبه. مینا گفت شوهرش مرخصی نداره و بچه‌ی کوچیک داره و با هواپیما پولش رو نداره بره. زیبا که دنبال بلیط قطار بود و گیرش نیومده..پدرم اهمیتی نمی‌ده برادرهام اون پسره‌ که دو سه سال پیش دختره بازیش داد تایید می‌کنه مادرم رو.

که بله من مثل توام.
پدرم افسرده نیست. ضعیف بی‌عرضه‌اس و خودخواه و عصبی.زن زیبایی بوده مادرم..خوش‌اندام و زن. هر وقت کسی میگه زن مادرم میاد تو ذهنم.پدرم همیشه از زن بودنش می‌گفت و می‌گه و وحشتناک می‌خواستش اما روانی بود.
اعتماد به نفس خودش در عین غرورش صفر بود و اعماد به نفس زنش و بچه‌هاش رو گرفت.
زنش هم به نوبه‌ی خودش اعتماد به نفس بچه‌هاش رو گرفت.
برادرم از مسجد اومد امشب. پدرم وحستناک این رو زده..با ته قوطی رنگ و پیف پاف هنوز رد زخم‌ها هست..پسر مهربونیه. قلبش مهربونه..اما گذشته‌ی بدی داشته.
توجه و محبت ندیده. یک زمانی اومده بود خونه‌ام..برام سالاد درست کرد..گفتم قشنگه. اون‌قدر براش مهم بود  که تا برسه ترمینال ده بار به من زنگ زد که جدی؟
به شوهرت نشون دادی؟ اون چی گفت.
اون روزها من خیلی براش گریه می‌کردم.
می‌بینمش حالا که کار می‌کنه ..خیلی سخت..لاغر شده گندگیش ذوب شده..و دخترم رو دوست داره..می‌بوستش و پسرم رو..و همیشه دنبالمه..هیچ‌کس بش نگفته بیا با من عکس بگیر..تو خوبی..تو قشنگی..تو این خوبیا رو داری..بش احترام نداشتن که ب خودش احترام بذاره.
دیپلم رو هم نگرفت..و حالا به یه آدم لش تبدیل شده که پر از عقده و...
این‌ها حاصل تربیت ظالمانه و سنگدلانه و بی‌رحمانه‌ی باباشه.
امروز بش گفتم بیا با من عکس بگیر..چشماش توی همین سن که دیگه خیلی هم نوجوانانه نیست درخشید.
گفت باید چند روز پیش با من عکس می‌گرفتی که ریش داشتم..به سال نگاه کرد:ب رات فرستادم عکسم رو...خوب شده بودم.
سال سرد و بی‌اعتنا نه از روی غرور از روی خصلت جواب داد نه و برادرم عین بچه به من نگاه کرد و من گفتم بیا با من عکس بگیر..تمیزه..لباس‌هاش تمیزه..حموم می‌ره..مسواک مرتب..عطر..پسر تمیزیه و سخت‌کوش...سر ظهر این روزا عطر می‌زنه و ترتمیز می‌ره بیرون. مینا می‌گه گمونم دوست دختر پیدا کرده. فقط نگرانم بازیش ندن.
با وجود این‌که این از اون یکی خیلی بهتره..میون مردم و آدما بوده و یاد گرفتتشون..هاره کمی و بزنه به سرش گاو خشمگینی می‌شه که جلوش رو نمی‌بینه..
همین اواخر کامپیوتر دلستر رو خرد کرده بود..پدرم گریه کرده بود که نمی‌بخشمت..تو تنها کسی هستی که فلان کار رو کردی در برابر من..
برادرم پشیمون شده رفته سیستم خریده جای اونی که شکونده و...
عکس گرفتم باش و خوشحال بود..

فکر می‌کردی هشت سالشه نه بیس و پنج شیش سال..بعد براش تو تلگرام نوشتم خوش تیپ و خوش چهره‌ای..جواب داد نمی‌دونم والا..چرا چی شده؟ کی چیزی گفته.بعدش تو تلگرام بش گفتم خوش تیپ و خو چهره ای..نوشت چرا؟ کی چی گفته؟ اعتماد به نفس نداره و این تقصیر پدرشه..همه ی عمر بش گفته بدریخت و نازیبایی و ..برام تعریف کرده که زمانی پیش مرد همسایه پدرم به شوخی به مرد همسایه گفته این یکی از من نیست..هیچی اش به من نرفته..برادرم مرتب این رو تکرار میکنه که من حرام زاده ام ..من از کون دنیا اومدم..از کون ِ دنیا.


اعتماد به نفس نداره و ایناها تقصیر پدرشه.

بزهکاری تو وجودشه اما عاقله..
از خیلیا اما بهتره. حالا حرام میکنه و مال کسی رو نمیبره..حتی شک کنه یه اینکه این آدامس مال کسیه..برای کسیه برش نمیداره..با بچه ها مهبونه ور و هیچ بچه ای دست بلند نمیکنه و حتی داد نمیزنه..دل رحم نسبت به زنها و دخترها..و نامرد نیست. لاشی هست برای پدرم که حق داره..اما نامرد نیست.

خشنه که حق داره ..
خرافاتیه و پی جادو جنبل و فلانه ..تکیه گاه دیگه ای نداره چون.
نمازش رو میخونه اما روزه که میگیره میخواد همه رو با پوست بخوره و تف کنه

به شبنم گفته اگه مادرم مرد خودم رو میکشم..تا مادرم زنده است داغی رو دلش نمیذارم.

مادرم رو دوست داره و من رو.
قبلا به پدرم فحش میداد این روزا خوبه.

اخلاق شبیه به مادر


***

دلستر..یکی دیگه از قربانیای تربیت بابام.
بچه ای که بش میگفتن زیباس و لوسش کردهب دن..قبلوش داشتن و قد و شاخ بود مثلا..بعد بزرگ شد و بی ادعا شد و حالا سخت کوشه..قانعه..مهربونه..خوبه..و دلسوزه..و عاقله..خیلی خیلی خیلی احساساتیه و اخلاقش جز همین مورد خیلی شبیه به ساله.
صمیمی ترین دوست ساله و هنوز غمگینه ماجراش با دختره اس.
یک بعدی نگاه میگنه به قضایا و دیدگاهش نسبت به مذهب همراه با خرافات و تسلیم محض ناشی از ضعف و عدم داشتن اعتماد به نفس هست.

میون پسرا طرفداری نداشته. حساس بوده و زودرنج و پسرا به عنوان یه بچه مثبت و به نوعی سوسول نگاش میکردن..
احساساتی بدن و بی توقعی اش مثل مادرمه..صبرش..عصبی بودنش..که یخلی کمتر از قبل شده مثل پدرم.
شاید اگر اهل روابط جدید بود دختر رو فراموش میکرد ..اما وقتی باهاش تموم کرد دیگه تموم کرد. برنگشت نگاش کنه اما بم گفت..خوابش رو میبینه...گفت که لابد به نظر دختره خیلی مرد نبوده..که دختره حق داشت ولش کنه.
اعتماد به نفس نداشت و نداره و اینها حاصل تربیت پدرشه..
کارهای خونه رو میکنه..بیرون هم ار میکنه و بامزه گی خاص خودش رو داره...بچه هام عاشقشن.
من هم دوستش دارم.

اخلاق شبیه به مادر و در عین حال پدر

***

کوتلاس.
خوشم نمیاد ازش اما ...کتک نخورده چندان اما احساساتی هست...خوش صدا و سعی میکنه یاد بگیره کون دنیا و مافیها رو پاره کنه و حواسش نیست خودش پاره اس.
با مورتون دشمنی هابیل قابیل داره و این حاصل اعتمادش به غریبه هاس.
کینه ورزه و ..سنش که بره بالاتر احتمالش هست بهتر بشه اما متقلب و دو رو و نامرده.

دوستش داشتم یک زمانی..از یک زمانی به بعد فقط فکر میکنم برادرمه.

همین.

اخلاق شبیه به پدر

***

شیرین.
از زندگی با مادرم خسته شده و حق داره.کارای خونه با خودشه. خواهراش میان..میخورن و میرن..طرف با اون..پخت و پز با اون..نگهداری از بچه های کوچیک با اون..جایی برای خواب نداره..برای لباس عوض کردن..ترس و ناامنیتی شدیدی رو حس میکنه که حق داره.
کتک نخورده زیاد اما زیبا خیلی تحقیرش میکرده و دستش مینداخته..شوهر زیبا ایوب بش نطر داشته و ..نمیدونم همه اش تقصیر ایوبه یا نه اما میدونم دلش میخواد بره..حق هم داره.
نامردی و دو رویی تو وجودش هست.
اما شرایط بسیار سختی داره و همیشه طلبکاره.
زندگی با مادرم باعث شده اخلاق بد مادرم رو بگیره..زمانی تحت نظر زیبا بوده و زیبا بسیار بد بارش اورد.مکر و حیله و نامردی و سوءاستفاده رو در وجودش کاشت.
از زیبا خوشش نمیاد و ...خسته اس. حق داره.

مادرم خیلی بدحالش کرده..کسی کمکش نمیکنه..همه بارن رو دوشش و شکستهای عاطفی خورده..
مادرم هیچ محبتی به اش نمیکنه و هیچ توجهی بش نداره..جاش رو داده به خواهرزاده ام..
میگه مادرم بش حسوده و بعید میدونم.
اعتماد به نفسی نداره و اینا تقصیر بقیه اس.
احساس میکنه ازش زیباترن بقیه ی خواهرا و احساس میکنه بامزه ترن و احساس میکنه قبلوش ندارن و همیشه بش گفتن خیلی بد و موذی و شریره..همیشه در حال جیغ زدن وده و دفاع از حقش..گستاخ و بی ملاحظه بار اومده و روابطش دووم نمیاره

اما بادرکه ..خیلی حساسه..شعور داره اما عمدتا رفتاراش از روی خودخواهیه.

از همه چیز ناراضیه و از همه بدش میاد یا متنفره یا میتونه ساعتها بدیشون رو بگه

در عین حال کمک کن و یاری رسانه.

سول رو میپرسته و از همه و احتمالا من متنفره.

اخلاق شبیه به مادر.

سعی میکنه به مادر شبیه باشه تا پدر.

***

مینا

زنی با استعداد.
قیافه ی خوب..اندام نسبتا خوب..وضع مالی مقبول..دختری بسیارزیبا داره و چشمش به آدمهای غریبه ای که هزاران بار سطحشون ازش پایینتره..حق به جانب..و اذیت کنه..
اعتماد به نفس نداره و خیلی از پدرش کتک خورده.
خیلی باش خشونت شده چون عقل مدارا و ..شاید هم مغرور بود و قد و پدرش سرکوبگر هر دوی اینها.
دختری که از مچ پاش کشیدنش رو زمین..
ناراضیه از خودش همیشه..برام تعریف کرده که زمانی مادرم به اش گفته آفرین دختر خوب..هنوز یادش مونده کی بوده..میگفت کار میکرده که مادرش بش گه آفرین دختر خوب و نمی گفت..هنرهاش رو خیلی بی ارزش و کم می شمره..
امشب میگفت عین پیرزنهای می گشتیم.

عقد هی شبک به نظر رسیدن و خوب گشتن داره..چشمش به آدمهاییه که فکر میکنه سطح بالایی دارن..از لحاظ ظاهری و مالی..خیلی چیزی راضیش نمیکنه و معمولا پشت سر آدمها زیاد حرف نمیزینه..
عقل بدی نداره و از شوهرش خیلی فنی تره.
شوهرش سطح پایینی داره و این تقصیر باباشه.
تقصیر مادرش هم هست. مادر هیچ پناهی برای دختراش نبود. خودش پناه نداشت اما مسئولیتی هم تقبل نمیکرد چون داشت توی جنگل زندگی میکرد با شوهرش

توی جنگل فقط قانون طلم و زور جاریه

هم و غمش اینه که جلوی خانواد هی شوهرش که خیلی آدمهای درپیتی هستن خوب بگرده..و اونا رگ خوابش رو میدونن چیه و تو کف ابراز رضایت نگه اش میدارن وب راش مهمه که ازش تعریف کنن.
مرده از حسادت که جاریش خانواده داره و اون نه.
بسیار باهوش و باسواده..ساخت انواع عروسکها رو به زبانهای پرتغالی...روسی..انگلیسی..و زبانهای دیگه میبینه..چند لیسانس داره و همش اینه که شوهرش مادرش رو دوست داره

اخلاق شبیه به پدر..و بعضی از اخلاقای خوب مادر.

***

زیبا

خوب دلسوز مادر و مریض

جوگیر

احمق کمی

درک و شعور پایین..
در کنارش احساس امنیت نداری و مادام باید بنشونی ش سر جاش و این تقصیر مادرشه.
به اندازه ی مینا کتک نخورد اما خیلی خیلی خیلی تحقیر شد. بچه ی بی استعدادی بود تو درسش و از لحاظ ظاهری بسیار کثیف..شلخته  و نامرتب و بی خیال..پول دوست اعتماد به نفسی به گا رفته.
مادر همیشه به اندامش گیر میداد احساس میکرد بدنجسترین دختر روی زمینه..وجود و هویت زنانه اش رو انکار میکرد چون مادرش گیر میداد به تن زنانه اش...به بوش..
روی دیگران عیب میذاره...و فکر میکرد زیباترین دختر دنیاست چون دیگرانی که میدونستن نقطه ضعفش چیه ظاهرش رو میستودن که بش برسن..از جله ایوب.
بسیار مادر دوست و به همون اندازه از جانب مادر تحقیر شده.

فرقش با من در اینه که من مادرم رو میفهمیدم دلم براش میسوخت اما روی محبتش حسابی باز نکردم.
اون طلب محبت میکنه از مادر و شوهر.

هنوز هم.

چرا مادرم خواهر زاده ام رو بیشتر از پسرش دوست داره.
به طرز بیمارگونه بسیار بیمارگونه بچه ها رو لوس میکنه..بچه ها فقط باید بخورن..حرص خوردن دارن بچه هاش و دوست داشتنی نیستن.
وقتی مثلا در کنارش پیشش در مورد شوهرت حرف میزنی..بدتر از تو به شوهرت حرف میزنه

و من اگر خودم شوهرم رو ظاهرش رو اخلاقش رو بد میگم در موردشون خوش ندارم دیگران اعم از دوست فامیل یا ..عیبی روی کسانی بذارن که من عیباشون رو میگم

زبا این درک و شعور رو نداره.

بدون اجازه و هماهنگی با من سراغ آدمهام میره و خودسرانه بد وبیراه میگه..اگر در مورد  سال بد میگم خیلی بدترش رو میگه چون حسوده و حرص داره از انتخابای من که همیشه فکر میکنه و البته به حق که از انتخابای اون بالاتره.

بله من سال رو انتخاب کردم

و ...

و اون...
.

تحقیر شده از طرف مادر و پدر بسیار شدید..کل دوران تحصیل بسیار درس ضعیف که در پی جبران در دوره ی دانشگاه برآمده..گرفتن مدرکش برای جبران تجتجدیدهای گذشته است.

دلسوز خواهر و مادر هست کمی..و برادر. کمک میکند ..و تا اخر به کمکی که به تو کرده فکر خواهد کرد مخصوصا اگر مالی باشد. اگر زمانی بستنی برای کسی گرفته باید جلوی دیگران به ات بگوید یک بار تو هم بستنی بخر.

زیبا همبازی دوران کودکی...تا بدونه دارم میام میاد..و کسیه که میتونی باش بخندی..خیلی بخندی...چون با دانش اموزای کم سن سر و کار داشته یاد گرفته تو بعضی مسائل که من سخت میگیرم سخت نگیره

با اون میتونم خیلی بخندم

و البته بعدش منتظر اشک ریختن باشم

البته قدیم که هنوز حدی برای ابعاد وسیع حماقتش نذاشته بودم.

اخلاق ..از پدر خوبی ها رو گرفته از مادر بدی ها رو.

**

سینو

ازش بدم میاد.

**

آنا

بدبخت..گناه‌دار..پدر مادری به درد نخور.

براش آرزوی خوشبختی میکنم بی که لزوما عاشقش باشم.

در کل میتونست خیلی بهتر باشه

دوست خوبی برای نانا.

دوست بدی برای سینو.

مورد تنفر زیبا..

اخلاق بد کمی شبیه به پدر و خوبیا شبیه خانواده ی ما...تحت تاثیر کوتلاس و شبنم البته..و از  هر دو حس حقارت رو نسبت به خودش کسب کرده

**8

سول

مورد حسات زیبا.

دوست داشتنی و خوردنی.

مادرم وقتی خوب حال بودم دوستش می داشت.

حالا هم میون مریضیا و بدحالیش میگه ببین با گوشی حرف میزنه.

دل بر.

***

پوتو

کم هوش و خنثی و وابسته به مادر.

به نوعی ایوب.

***

شبنم

...

بد یا خوب...به من ربطی نداره. میتونم باش اگه بخوام بخندم و همین کافیه.

فیلم بازی کن خوب.

زن کسی شد که د حد پاک کردن کفشش هم نبود...اعتماد به نفس نداشت...کتک نخورد اصلا چون کم حرف..آروم و خنثی بود..قایم میشد و میترسید و بی پناه بود.

مورد تمسخر زیبا بود همیشه و از زیبا خوشش نمیاد

در مورد من فکر میکنه ساده و زودببخش و ..دوست صمیمی کوتلاس و دشمن مورتون.

بسیار باهوش.

رشته ی ریاضی ر و جهشی رفت اما دیپلم نگرفت چون شوهر فعلی اش استاد عرفان و معنویاتش بود و مفت گرفتش و ظاهرا راضی است

این خوبه تا وقتی شوهرش نخواد به شیرین بگه تو عشق اول و آخر منی.

اخلاق خوبیای مادر و خوبیای پدر و بدیای شوهر.

***

مادر خواهر زاده ام

بسیار مورد بی توجهی قراره گرفته..توی درس و یادگیری زبان عالی..توی هوش اجتماعی پایین.

همیشه بین ما فاصله بوده...به شیرین گفته هیچ وقت عاشق نشده..

مرد...مردنما..مرددوست..

کتک خورده

از بچگی بزهکاری توی وجودش زیاد بوده..

از شوهر خیلی بی محبتی دیده و حالا به محبت نیاز ندارد توقع را آورده زیر صفر و برایش محبت همان چتهای توی تلفن است.
با محتوایی که اصلا ربط به محبت ندارد.

غیرقابل اعتماد برای من و از آنها که میگویند قدر زندگی ام را نمیدانم و سال خداست پس چرا نمی پرستمش.

تربیت خبی به بچه نداده..خرید خوب میکند اما محبت درست نمیکند..بچه را تحقیر میکند

چون خودش به شدت تحقیر شده از جانب مینا و مادرم.

روی هم رفته دور باشی ازش بی خطر است.

جدی را نمیگرد خودش را چون جدی اش نگرفته اند و حق دارد..از پدر مادر و من کتک خورده...قانون شکن و آنرمال.

از لحاظ رفتاری بسیار شبیه به پدر

***

شیخ

هنرمندی که برای رضایت پدرش و مهار نیروی جنسی و بلوغ زود رس ناشی از تنش های خانواده آخوند شد و زود زن گرفت.

سست بی اراده

و ذلیل برای زن

زنی که برایش فخر می فروشد حتی ا ز لحاظ ظاهری در حدش نیست اما او فکر میکند به نوعی زیباترین زن جهان است

خر و نوکر و خدمتکار و کون شور زن است.

بسیار کتک خورده از پدر و تحقیر شده.

پدر در حال حاضر از او راضی و او از همه و احتمالا بیشتر من که تعارفی با خر بودنش ندارم متنفر.

اخلاق شبیه پدر

***

پسر شیخ

انگل مفو

***

زن شیخ: کس.

***

من

؟

مهم نیس.

اما بهترم

به زودی این پست روب رمیدارم.


حالم خیلی گرفته.
دوست دارم خیلی گریه کنم.

بوی ماهی تو آرد و ادویه اون‌قدر خوبه که سال بی‌ قراره. می‌گه حیف نیس دستایی که همچین بویی راه می ندازه رو به این روز بندازی؟

می‌گم دستام خوشحالن...می‌گه بت گفتن؟ می‌گم ها ..به دستام می‌گم به عمو بگید ...

می گیرمشون طرفش:

ها عامو خوشحالیم....ها پ چی ...خوشحالیم عامو ...خوشحال.

میگه خداروشکر  که تموم کردی دیگه..رسما روانت پاک شد.

به دستام می ‌گم سیل کنین عامو چه می‌گه..مخسره‌اتون ای‌کنه..

دستام تند تند تو صورتش تکون می‌خورن

-هه هه هه هه 

 ریز ریز دارن می‌خندن.

الله اکبر..تکبیره‌الاحرام..مومنین نیت.

حنا گذاشتم. خیلی هم بربری  ...نقطه ...نقشای در هم. سال خودش رو خفه کرده که پاک نمی‌شه حالا این. گفتم نشه مگه گذاشتم که پاک شه؟

گف  پیرزنی مگه ؟ گفتم ها اتفاقا تو هم بذاری برا ریشت ثواب داره سفیدی‌اش گرفته می‌شه توصیه شده به حنا برای ریش و ..

تکبیر ه الاحرامش رو بلندتر گفت.

خثیه یوم

اض ضندگانی رثیوم

کتاب میخوانم

نه مثل قبل نیست

یک فصل کسل کننده  را می پرم

وقتی حسینه  به نازنین نامه می نویسد

ضمنا حسینه و نه هسینه

جانوران چرا باید دخترهایش را بزند؟

آن هم دختر

چرا ؟

کامپیوتر خریده ....نه.

دوست ندارم

عادت ندارم

نمک هم ندارد

نمیخواهم چیزی بخوانم که درش پدری دخترش را میزند

این وحشی گری است

نانا عشق من

بن امید من

سال خوب...خوب من

نه

کتاب باید زود تمام شود و چیزی بهتر شروع کنم.

توی اتاق خواب موسیقی گیتار خوبی پخش است خانه بوی عود و خودم بوی روغن زرد بخور میدهم...نانا بغلم کرده بود و گفته بود بوی بی بی

شب ک میشود آخر شب مخصوصا من دلم برای بچه‌ها پر میکشد

میروم توی تخت نانا می بوسمش...موهایش را می زنم.کنار بویش میکنم

محکم ب لاغری اش نگاه میکنم و برایش میترسم

پیشانی اش را می بوسم که عین ترون و عالیه مودار است...بعدا برش میدارد ماه تر میشود عوضش

پیشانی کوتاه سال را دارد..می بوسمش و چشمانم انگار یه قلبم وصل باشند پر از اشک میشوند

خدایا برایم حفظش کن

از پله های تخت بن میروم بالا یک دو سه پله رو پله ی آخر تخت یک کتاب چه انگلیسی دارد و کتاب خشم و هیاهو

خلاصه شده اش ...

خودش دارد گورستان را میخواند نمیدانم از کی ..سال انگلیسی را خریده بود من فکر کرده بودم خشم و هیاهو را میتواند شروع کن

خواب است میتوانم محکم بنویسمش

توی،گوشی عشقم سیوش کرده ام.

آخر شب پشیمان از هدر دادن وقت روزم بی آنها....کاش قلبم باز میشد و می رفتند تویش

سال روی زمین خواب است

لاغروی بدعنق پروفسور مهندس و  حکیم و ....خوب من.

اگر ببوسمش بیدار میشود

قلبم از داشتنش می تپد...اینکه تسلیم روی زمین خوابیده

نمی دانم چطور به اش برسم بیشتر

کاش میشد با من خوشبخت باشد

میگوید هست

علیرغم همه چی

او بچه ی،خوب و.درس خوان من است

من هیچ وقت نتونستم تحملش کنم

پتو را می‌کشم رویش زیر لب نق میزند چوکولو بخواب نرمیت خراب میشه

می خندم

مسخره حرفه ای خودش را دارد.

برمی گردم دماغش را آرام گاز میگیرم چیزی نمی گوید


مورچه جمع شده تو خونه.
سم می‌ریزیم و فایده نمی‌کنه...از این گچ‌ها هس که می‌کشن رو زمین..شما مورچه‌اتون کجا بود حالا وقتی از گچ مورچه حرف می‌زنم بدونید از چه حرف می‌زنم.
یه جور سمه می‌کشن رو زمین که مورچه نیاد.
سال دم در حمام کشید.
فکر کن من می‌خواستم بکشم. یا خط خطی بود...یا کج معوج..یا برای خلاقیت و تنوع فحش می‌نوشتم رو زمین.
سال رو دیدم چی کشیده...فکر کردم و بدین‌سان است که کسی می‌شود سال و کسی دیگر بی‌خیال.



زایره دیروز  می‌خواسه بمون بندازه ازشون..تپه تپه رو هم..سال می‌گف حیای عمومی مخدوش می‌شه...گفتم چی عینی؟ درست نشنیدم؟ کجای ِ چی مخدوش می‌‎شه عزیزوم؟
والا شما ریدید به حیای عمومی.
تا قبل از شما آدما آدم بودن..شما بی‌حیایی رو پخش کردید.
کی نمی‌دونه زن‌ها چی دارن تو بدن‌شون و چی تنشون می‌کنن..نگاه جنسی باشه جسد زن هم می‌شه عورت...


به قول مامانم دوآرته عکس.

به پسره گفتم می‌تونم عکس بگیرم؟ گفت بگیر.
سال گیر داد که چرا باش حرف زدی حالا چه فکری می‌کنه؟
گفتم اون هیچ فکری نمی‌کنه سال..زنی‌ام که داره از پارچه عکس می‌گیره..ممکنه بخواد نشون خواهراش بده..مادرش..دوستش..
این فکر توئه که می‌کنه دوستم.
قهر کرد رف.
بگذریم.
یعنی خود ماهی این‌قدر پولک نداره..باید از اینا بخرم. باید. چی باش بدوزم؟
یه لباس لختکی. إی‌تمالَن.
دوآرته: دوباره