فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

اجازه می‌دم

الان نانا اومده لپام رو می‌کشه و می‌گه می‌ترسم.
می‌گم چرا؟
لاغر بشی.
می‌گه اجازه داری همراه با ایکس‌باکس فقط ورزش کنی.
اما بدنسازی؟ نه..فقط ببینم بخوای ثبت‌نام کنی...نمی‌ذارم. فقط ایکس‌باکس.
می‌ره تو شکمم: این بره تو چی بخوابم.
می‌خندم. اون‌قدر که می‌بوستم. انگار مادرم باشه.

به جز امریکا

جمله‌ی آخر قسمت بیست و یک از فصل چهارده:
به نتیجه رسیدیم همه‌ی مشکلات با جنگ حل نمی‌شه. به جز تک‌تک مشکلات کشور آمریکا.
عجب طعنه‌ای

چیزای بد

می‌خوام یه چیزی بتون بگم.
امشب توی قسمت دوازده از فصل چهارده‌ی سیمپسون مارج مورد دستبرد قرار می‌گیره و ترس از بیرون سراغش میاد توی زیرزمین خودش رو حبس می‌کنه و با استفاده از وزنه‌ها و دَمبلای هومر از سر بیکاری و موندن تو خونه ورزش می‌کنه. قوی می‌شه و قوی‌تر و ..بعد یه روز بیرون می‌ره یارو رو می‌زنه و دیگه ول نمی‌کنه..بدن‌سازی و وزنه و ورزش و اینا. عضله می‌زنه حسابی و قوی می‌شه و خشن و من هی می‌گفتم خوش‌به‌حالت. نانا سرش مثل همیشه تو شکمم بود.
چشمام رو گرفت. به باباش گفت بابا پوز بزن.
باباش پوز زد.
- ماما دیگه نبین..برات خوب نیست. می‌ترسم لاغر بشی...می‌ترسم شکمت بره.
محل ندادم.
باز دیدم و وقتی تموم شد نانا گفت ماما چهاربار گفتی خوش‌به‌حالت. قول بده شکمت رو از بین نبری. من خیلی دوست دارم. گرمه مثل شکم بوسی.
محل ندادم.
نشسته بودم این رو می‌نوشتم پچ پچ نانا رو با سال شنیدم:
ممکنه ماما واقعا بخواد شکمش رو از بین ببره؟
-...
سه‌تا نقطه چیزیه که نشنیدم.نمی‌دونم سال چی گفت.
جیغ و جملات پس از جیغ: همه‌اش تقصیر تو و بنه که این چیزای بد رو پخش می‌کنید.

آجی گلم

زیبا برام نوشته:
شهرزادی(داره لوسم می‌کنه) می‌شه تو گروه آشپزی‌ایی که زن فلانی(میم میم دال) هم هست عکسای ترشیات رو بذارم و بنویسم کار آجی گلم؟!
می‌گم بذار.
بوس می‌فرسته.

اسم زیبا رو تو گوشیم سیو کردم قدم‌خیر.

مثل مارمولک سِری

من ترشی دوس ندارم زیاد. عشق شیرینی‌ام. چیزای شیرین رو دوس دارم.ملسی حتی. اما مثل خیلی از زن‌ها ترشی  انداختن رو دوست دارم. درست می‌کنی که دیگران بخورن.
بابام..برادرام..زیبا.
زیبا تشویقم می‌کنه. انگار معلممه: آفرین! به خودت یه امتیاز بده. وقتی عکسا رو نشونش می‌دم منتظرم تعریف کنه و می‌کنه. بش می‌گم برات میارم. می‌گه منم برات ترشی کلم‌پیچ و هویج می‌ندازم بچه‌هات دوست دارن.
نه من ترشی خورم نه اون...اما دوست داریم ترشی بندازیم.
تو آشپزخونه‌ی بزرگ و تمیز زن هاشم حس می‌کردم زن هاشم به نوعی زیباس. قوی‌تر..کاربلدتر و خواهر. اونم ترشی نمی‌خوره. شوهرش و دختراش دوست دارن..بچه‌ی جاریش پیششه..می‌خورتش از بوسیدن. این روابط خوبه. برای بچه خوبه..بی‌فامیل و بدون محبت بزرگ نمی‌شه بچه.منم زن‌عموهام بام خوب بودن..بعد که بزرگ شدم مادرم گف باش بد بودن و من دیگه دوست‌شون نداشتم.
دارم سیر می‌کوبم زن هاشم می‌گه بد من..یه دقیقه‌ای همه رو کوبیده..من شونه درد گرفتم..ظرفا رو می‌شوره..می‌ریم تو حیاط..باد خنکی میاد. یه مارمولک می‌بینیم و هر دو به اضافه‌ی دخترش کز می‌کنیم گوشه حیاط. مردیم از ترس..خیلی زشته.
می‌ریم تو شکم سفیدش رو می‌بینیم که از پشت شیشه به ما عرضه‌اش می‌کنه. هر سه کز کردیم گوشه هالش. من مردم از خنده که دوتا زن چاقالو و یک دختر چوب کبریتی چسبیده‌اند به هم و از آن موجود چندش‌آور حال به‌هم‌زن می‌لرزند..
تازه بیرونه و ..بعد دختر کوچیکه میاد نگامون می‌کنه: خاک تو سر شیطون..حالا من می‌زنمش..می‌ره بیرون طرفش دمپایی پرت می‌کنه و صدای جیغ هر سه‌امون بلند می‌شه..
دختره هیجان‌زده میاد می‌گه مامان مثل مارمولک فِرار کرد سِری.
سِری: سریع.

توی آشپزخونه‌ی بزرگ و تمیز زن هاشم نشسته بودیم. اون سیر می‌کوبید و من به پونه‌ها نمک می‌زدم و با سیرهای له شده قاتی می‌کردم. شکم بادمجون‌های نیم‌پز  رو باز می‌کردم که پرشون کنم از این مواد.
فکر می‌کنم روشون می‌شه رب انار ریخت؟ دیدم مادر مسعود روشون رب انار هم ریخته و عالی شده. به سعاد می‌گم می‌گه نه.
من می‌ریزم بعدا. تو خونه.

نمی‌دونم چرا زن هاشم دعوتم کرد برای ناهار فردا. مثلا صبح برم پیشش که بریم آرایشگاه. نمی‌دونم از این کارا که دوس داره بکنیم. زیر ابرو برداریم پیش حیات  و بیبیل(سیبیل زنونه، پشت لب) و شمع و پاکسازی صورت و فلان..نرم کردن پاشنه‌ی پا و یک جریانات این‌چنینی.
بعد بریم ناهار بخوریم خونه‌اش. به سال هم گفت بچه‌ها رو بیارید. می‌خوام خوراک مرغ درست کنم. چه اصراری داره به معاشرت با من. همیشه خودم رو آدم نچسبی حس می‌کنم. تلخ کمی و کم‌حرف.
همیشه وقتی از دید دیگران مثلا شیرین بش نگاه می‌کنم حس می‌کنم آدم خوبی نیست. اما تا حالا باش مشکل حادی پیدا نکردم.
زیبا هم می‌گه خوبه. نگه‌اش دار.
من نه می‌خوام نگه‌اش دارم و نه از دستش بدم. فقط گاهی باش ترشی درست کنم و یه‌کم حرف بزنیم.
وقتی کسی ازم می‌خواد ناهاری شامی برم پیشش اولش کمی شک می‌کنم بش. چی‌کارم داره؟ چه ضربه‌ای می‌خواد بم بزنه..بعد تعجب می‌کنم که چرا..واقعا ممکنه ازم خوشش بیاد؟ همین‌طوری؟
به سال گفتم  و گفت خوشش میاد ازت بابا. همین. چرا این‌جوری شدی تو.
گفتم واقعا؟
فکر کردم زنی مثل زن هاشم..خواهر، جاری، زن‌برادر..دوست..همسایه..معاشرت بالا..احساس خطر می‌کنم همیشه. نکنه واقعا مریض شده باشم. شایدم شده باشم کاریش هم نمی‌شه کرد.
اما می‌دونم بعدازظهر یکی از روزای خوبم رو گذروندم.

زیبا می‌گه بس که پاقدمم خوبه برای امیر جر خورد از روزی که شناخت من رو.
تصادف کرد.
لپ‌تاپ و گوشیش رو دزدیدن. دوباره گوشیش رو دزدیدن.
ورشکست شد.
دفتر مهندسیش رو بستن.
حالا هم داره می‌میره.
گفتم قدم خیره پس اسمت.
رفتیم از خنده تا حد مرگ.

زن هاشم دویس بار زنگ زده باید برم پیشش...اگه دخترش دسش اون‌همه تو دماغش نبود با خیال راحات باش ترشی می‌نداختم ولی مجبورم بگم خودم انداختم تو خونه.
فوقش برم پیش حیات خودم رو برا آقامون خوشکل کنم.
ها پ چی.

از اون ور امیر رفته سی‌سی‌یو  زیبا خو دیگه باش نیس...اما خودش  از زیبا گله می‌کنه که چرا نمیای عیادتم..یعنی مردیما..فک کن زیبا بره عیادتش و زنش بالا سرش باشه..بگه چی‌کاره‌ام..دوبار رفته سی‌سی‌یو...به زیبا گفتم اگه می‌رفتی زنش نوارای قلبش رو فک کن کجاش می‌ذاش...
یعنی این‌جا کالیفرنیاس.
- سلام اومدم عیادت شوهرت.
خو باشه بیا بام منم می‌برمت عیادت یه جای خوب.

اااا رساله داشته دفاعه به زیبا گفته بیا..نمی‌تونم بنویسم بس که می‌خندم.

با زیبا اون‌قدر در مورد مادر سال خندیدیم که پوتو از دست زیبا افتاد..داشت شیرش می‌داد که یه‌هو صدای جیغ بلند شد...فکر کن چقدر می‌خندیدیم که زیبا با خنده به پوتو می‌گه بچه چته زقنبوت بخور بذار ببینم خاله‌ات چی می‌گه...
مردیمآ..
بعدا وقت کردم می‌گم چرا..
خلاصه‌اش: مادر سال بم زنگ زد تا بگه پسرش رو در حال کون‌لیسی دیده..داغون بود پیرزن که حالا لیوانا نجس می‌شه...
چنان می‌خندیدم که سال اومد گفت به کی می‌خندید؟ گفتم خندوانه.

با عبا می‌رم خونه‌اشون:
- چیه عربی اسلامی می‌گردی..حیف تو نیست جوونی...زن امروزی...اینا چیه می‌پوشی.
النگو خریدم ده‌تا که سال خیر ندیده همه رو فروخت (به‌خدا زن نیستم اگه به اسمم نکردم خونه رو حالا ببین بذار فقط قسط و وامش تموم شه و درست به اسم سال بشه که برش می‌دارم):
- اینا چیه؟..دستات خو دیده نمی‌شه این‌طوری؟ مادرمم این‌کار رو نمی‌کنه دیگه..تو زن جوون و به‌روزی هستی..
به پدر سال گفتم مادر سال جلوش رو گرفت برای زندگی عالیه جان یبوستی می‌ترسه. که نمی‌رینه که گشنه نشه. بعد من باید اون وسط به‌ حالت رکوع ایستاده باشم که مبادا زندگی کسی از هم بپاشه.
آدم چی به این بگه. تو چی‌کار ظاهر و لباسای من داری. جلوی زنش و شوهرم...اولش فکر می‌کردم عادیه و من سخت می‌گیرم.من تعصب بی‌جا دارم. فکر می‌کردم شاید اینا بین‌شون عادیه از این شوخیا می‌کنن و از این حرفا دارن. دیدم هی روز به روز بیشتر..چندبار چزوندمش..چندبار جلوی سال شورش رو دراوردم شاید..چندبار مستقیم به سال گفتم..خوب شاید واقعا سال از پسش برنمیاد.
من میام.مگه من کاری به سال دارم؟
اصلا هم نمی‌خوام پدرش بیاد وسط. ممنون.
خودم بلدم چی‌کار کنم.
اسلام بده..من مقصرم. عربی بده من مقصرم. فاطمه زهرا رو چرا نمی‌دونم چی شد..یادم هم نیست والا..باز من مقصرم..دیگه چی؟ ها! چرا عربا شب عروسی دختراشون نمی‌رن برقصن وسط..من مقصرم. چرا پدرای دخترای عرب نمی‌رن عروسیاشون..من مقصرم..
حالا من تایید می‌کنم و نه رد..کاری ندارم ها..خودش گیره به همه چی. خو اگه من این‌قدر عیب و ایراد دارم..و بدم چرا ولم نمی‌کنی پس...چرا هی می‌خوای بیای یا من برم خونه‌ات..
می‌ریم خونه‌اش زنش ته‌دیگ ته‌چین درست کرده زفری تخم‌مرغش زیاده..به من می‌گه پ تو کاریت چیه چرا یادش نمی‌دی..میاد پیشونی به پیشونی‌ام میشه:
خوبی؟ بهتری؟
اصلا من مریضیم یه جوریه نمی‌خوام مردا بام در موردش حرف بزنن. دوس ندارم. حتی برادرام از خودم نمی‌پرسن..دیگه بابام می‌گه خوبی بابا. می‌گم ممنون.
بهتری؟ می‌خوای چی‌کار کنی..دکتر چی گفت.
به تو چه.
واااااای یعنی هر چی بیشتر یادم میاد بیشتر حرص می‌خورم.
همون مورتون حلال این مشکله.

دیده کتاب دستمه و موسیقی گوش می‌دم گفته این از این زن‌های جدید بی‌خیال بابا بذارهمه دنیا بگامون ته‌اش که می‌میرم هس. نه من تو بعضی چیزا چنان املم که مادربزرگت حتی نیس.
لباس بد پوشیدم جلوت؟ خندیدم بات؟ پیشت نشستم؟ قر دادم؟ حتی خندیدم؟ همه‌اش ازت فراری‌ام...یه دوبار اون اولا وقتی همه بودن حرف از این برنامه و اون مسئله زدی دوتا نظر دادم و دیدم آدم نیستی دیگه چیزی نگفتم..دیگه هی تو خودت ریدی و عنت تا پاچه شلوارت سر خورده از چی‌ته؟ دردت چیه؟ می‌خوای بکنی؟ بگرد یکی رو پیدا کن پول بده بش..یا نمی‌خوای پول بدی؟ یا کسی نمی‌پره بات؟ واقعا هم با اون قد و دندونا و ریخت و قیافه و دماغ کی می‌پره بات..فکر کرده این خو ساده و مظلومه..یه چن دس می‌کنم و به‌سلامت..حرفای قشنگ هم می‌زنم بش..از این لریا که برا شوخی به شوهرش می‌گه همیشه..خوشش میاد.
بعدش فرار..همه عمر هم چشممون تو چشم همه صداش رو نمی‌تونه دربیاره..
بیا بشین روش پس.
می‌دونم چطوری خون مورتون رو جوش بیارم.
مسعود فقط بیا از سفر چیز خوبی در انتظارته. به این کلفتی.

صبح عالیه زنگ زد به من. صبح نه حوالی نه ده. خواب بودم گوشی رو برداشتم تا خودش گفت شهرزاد چی می‌خوای برات بیارم از این‌جا؟ فکر کنم گفتم سلامتی..صدای شوهره میاد بگو خودش بیاره بیاد طرفمون.
وجدانا آدم نباید چارتا مرد درست داشته باشه بده این رو ببافن و در همون راستا بشکافن و دندوناش رو بچپونن تو چونش که دیگه کاری بم نداشته باشه کس‌کش؟
بگو کس‌کش مادرقحبه‌ی ابنه‌ای کسی به خواهر یا زن تو کاری داره پفیوز که هی کار به زن مردم داری؟ من نگات می‌کنم؟ بات حرف می‌زنم؟ نشستمتت؟ بت نپریدم؟ زنت رو نزدم؟
باید کیر گه‌اش رو ببرن بذارن تو کونش که دیگه دهن نجس چاه مسترابی‌اش رو باز نکنه و حرفای گه بزنه.
هی شهرزاد از خودمونه و از خودمونه.
گه خوردی تو
من عربم تو لری.
تو کارت دشمنی کردنه دوستی‌ایی اگه هست من درستش کردم  و من هم برش می‌دارم.
دیوث ول نمی‌کنه. گاهی می‌گم به مورتون بگم چنتا از دوستای خلاف اون طرفاش رو برداره برن براش..این خو کون می‌ده اما پول نمی‌ده..ماشینش رو خرد کنن..رو در خونه‌اش یه چی بریزن..خفتش رو بگیرن تهدیدش کنن..
بعد می‌گم نمی‌ارزه.
اون وقت حس می‌کنه براش اعتباری باز کردم.
اما نمی‌تونم تحملش کنم.
تو فکرشم به مورتون بگم دیگه داره شور که هیچ عنش درمیاد.
مادرت اگه جنده‌اش و لاس‌بزن من نیستم..باشم هم خودم انتخاب می‌کنم با کی...حروم‌زاده ول نمی‌کنه..چند ساله حالا..ظرف می‌شورم خونه‌اشون پست سرمه...می‌رم خونه‌اشون ازم فیلم می‌گیره..عکس می‌گیره..می‌ترسم به پدر سال بگم شر بشه. خودم خراب می‌شم. همون مورتون خوبه.
دوستاش قشنگ می‌برنش صاف‌کاری.
پولش هم می‌دم.
فقط دیگه نمی‌خوام بیاد طرفم.
حتی بش نمی‌خندم..حالا گیریم شوهرم خجالتی تو دیگه هیچ...فکر کردی از اونام که تو فامیلی بمالونی و در بری؟ ها دیگه تو فامیله دم دسته صداش هم درنمیارن چون پای زندگیای دیگران ...کس مادرت اگه این‌طوری فکر کنی.
من نه نجیبم نه بااخلاق اما سوراخ مفت و مجانی هر کون نشور شپش تو کونی نیستم.به زودی مسعود رو جر می‌دم و خبرش رو این‌جا می‌ذارم.
یعنی رسیده به این‌جام از دستش.

خیلی آدم قابل‌اعتمادی هم هستی؟

بن می‌گه یه وقتی که قبلا بود بش گفته بودم مادربزرگت جلوی بابات لباس عوض کنه؟!! بابات حتی نمی‌دونس مادرش ممه داره.
از حال رفته از خنده.
چیزایی هم می‌گفتم به این.

لوبیاپلو پخته بودم.
درست نخوردند. نگاشون کردم و گفتم اصراری نمی‌کنم بخورید. اگه نخورید و به زودی مدرسه شروع بشه با اولین ویروس از پا می‌افتید. من مادرتونم و براتون ناراحت می‌شم اما درد تو بدن شما خواهد بود. آمپولا رو شما می‌خورید.شربتا و قرصا. من اذیت می‌شم براتون اما اذیت اصلی پای شماست.
برای درس خوندن احتیاج به فکر دارید وب رای فکر خون. خون به درد بخور و غنی رو غذا می‌سازه.
اگه اینا رو بدونید و نخورید تصمیم خودتونه.
بعد رفتم.
صدای تق و توق تو آشپزخونه بود. نانا داشت سعی می‌کرد برای خودش بکشه.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خستگی.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

‌ها راستی این سه کیلو نخود رو من وعده وعده می‌کنم تو فریزر. بعضیا فقط نخود رو فریز می‌کنن..من کل موادش رو چون نمی‌رسم بعضی وقتا همون موقع پیاز و سیرش رو چرخ کنم.
زیبا کم‌ادویه درست می‌کنه و خوب می‌شه..با سیر کم.
من هم با سیر کم درست می‌کنم.
ادویه‌ هم باش تعارف ندارم. اگه رفته باشین آبادان عطاریای قدیم هس ادویه‌اش رو دارن..شاید حتی بقالی سر کوچه هم داشته باشه..این‌جا که فلافل به اندازه اون‌جا رواج نداره هم بقالیا و سوپریا دارن ادویه‌اش رو.
قربانتون
فلافل بخورید
بوس بوس

نکته: من زیاد فلافل نمی‌خورم. درستش می‌کنم اما عشقم نیست. دنیا فقط ماهی کبابی با حشوی تازه.
این عشق واقعی من.

در مورد فلافل.
نخود رو بخیسونید. آبش رو عوض کنید. با پیاز و سیر و مغز نون باگت چرخ کنید.ادویه فلافل معروفه نبود همون کاری خورشتی. فلفل قرمز و سیاه.
مقدارش هم نمی‌دونم مثلا من سه کیلو نخود رو با یه کیلو پیاز و ربع کیلو سیر و اندازه مغز هفت هشتا نون باگت چرخ می‌کنم. مغزش رو می‌تونید تو فریر نگه دارید. هر وقت خواستید مصرف کنید بخیسونید.
جعفری هم می‌زنن من کمتر می‌زنم.
ادویه‌اش رو اگه از جنوب بگیرید خیلی خوب می‌شه. عطر خاصی داره.
بعد برید لوازم قنادی فروشی یا پلاسکوها بگید این شافتولکه مال فلافل رو بدن بتون..یه ظرف گود روغن زیاد می‌ندازینش تو روغن..زیرش هم خو کمه..شناور می‌شه و قشنگ همه‌اش سرخ می‌شه..خواهرم باش سیب‌زمینی خام و آرد هم می‌ریزه.
خوبه ولی قطور می‌شه..فلافل رو باید زیاد درست کنی که دستت بیاد. معمولا بار پنجم به بعد میاد دستت که چطور سرش بدی تو روغن..موادش چقدر با چقدر باشه و اینا.
کنارش تبوله درست می‌کنن یا جعفری پیاز ساده و گوجه و خیارشور و نوشابه..
سس سفید و قرمز هم می‌زنن که به نظرم شرف فلافل رو میاره پایین سس سفید.
کالا با فلافل دوس ندارم سس قرمز بخورم چون گوجه داره.
و السلام.

راسی از امشب می‌تونین صدام بزنین مادر ترزا. یه کارایی دارم رو خودم می‌کنم.
متین.

نکته: آبلیمو طِبیعی باشه.
طِ‌بیعی ها. نه طَبیعی.

ترشی لیمو:
‌هسته‌هاش رو درمیارم..با کمی آبلیمو و سرکه و نمک و سیر حلقه شده و فلفل می‌ذارم جا بیفته.سرکه رو قبلش داغ می‌کنم که بخارش تیز می‎شه و ضرر داره برای ریه..ماسک بزنید حتما.
این روش منه.
تو نت روش‌های دیگری هم هس. اونا رو هم ببینید.
بِرا چی خوبه؟ کنار ماهی.

 مهمان امشب خندوانه  نه بازیگر بود و نه مجری..خونگرم و مسلط برنامه رو طوری دست گرفت که فقط از یه آبادانی برمیاد.
اصلا لامصب معرفت و خونگرمی از تک تک حروف اسمش می‌باره: آبادان عشق یاره..همه‌اش دیوار دیواره..امشب رقصیدم حسابی ...

اوالا ب تو چه..ثانیا ..ب من چه.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

 ب زودی بلند میشم نانا رو میزنم احتمالا.

حین زدن بن سرش خورده دیوار تازه دو قورت و نیمش باقیه و عر میزنه

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

نگا کن گوزو

من اون مطلب رو در مورد تو ننوشتم

خو؟

در مورد دکتر بود...دکتر و زنش و پسرش.
دکتر میم . ف

خو؟

 اما =حالا ک ب خودت گرفتی چ بهتر خوشحالم کردی چ خوب که خودت رو گه تصور کردی

 من کلا نمی بینمت که بخوام  علیه ات پست بنویسم.
پس بواسیرت رو درمان کن سی و نه ساله بواسیر داری و دردش رو تو گوش ما خالی می‌کنی...و اسمش رو گدذذاشتی وبلاگ

دیروز رفتم از ماشین بادمجون بگیرم بعد غیر از بادمجون روحیه هم گرفتم و از اینا درست کردم.

سال که جدیدا گوشی از دستش نمی‌افته که حتی پای سفره و دستشویی.
بم پیشنهاد می‌ده: عزیزم...نمی‌شه از دیگران فاصله گرفت به بهانه‌ی بی‌حوصلگی و ...سرت رو گرم کن عزیزم.. نمی‌پرسم چطوری پس ادامه می‌ده دوست‌هایی پیدا کن برای خودت.
توی دلم می‌خندم.
یک چیز می‌آید توی ذهنم: دوست آن باشد که گیرد آنِ دوست در پریشان‌حالی و درماندگی.
می‌گویم تو چرا چیزی برای من نمی‌فرستی؟ دوستی بهتر از تو؟مطلب با نمکی...مطلب جالبی...عکسی..
می‌گوید تو از هر چیزی خوشت نمیاد..آدم نگران قضاوتته.
گفتم می‌بینی چه آدم تلخ بدمعاشرتی هستم؟ دوست برای چیمه؟ دوست‌ها ز من می‌رمند همچون گله از گرگ.
نگام می‌کنه و می‌گه بنداز.
می‌گم گاهی نیش طعنه و زنگ کنایه در سخنانم به گوش می‌رسد ..عُرز می‌طلبم.

 فقط وقتی گوشیم می‌گه دینگ دونگ و باز می‌کنم که ببینم ر برام عکس چندتا کتاب با معرفی مختصر در مورد هر کدوم فرستاده یک جوری می‌شم که کم‌تر شبیه جورهای دیگه‌اس.

بدن چیه؟
گوشت چربی استخون.. اما روح دیده نمیشه..بدن رو می‌شه به خیلیا داد..می‌شه با خیلیا خوابید..با رضایت یا نارضایتی..با لذت یا از سر وظیفه..روح امضا داره. مال یه نفره.
مثل بوسه و بغل و بوی آدما.
با بدن می‌شه شوخی کرد و دسش انداخت. می‌شه..بردش روبروی وب‌کم لختش کرد و ادا دراورد چون بدن چیز خیلی مهمی نیس..اصلا مهم نیس..تمیزش رو نشون داد..ناتمیزش رو هم نشون داد.
روح چی؟
روح تو نگاهه که دروغ نمی‌گه..روح تو حسه..روح توی خوابه..
همیشه خواب می‌بینم شونزه هیفده هیجده سالمه ترون همکلاسیمه..
خواب دیدم بارون میاد..شدید..من نمی‌تونم از رو پل رد شدم..می‌ترسم..
بارون شدید بود.

گیج بیدار شدم

منگ

حس کردم ..
دیدم روح و بوسه و بغل امضا داره.
دیدم هم.‌خوابی بعدش هم امضا داره.این مال اونه...نمی‌شه فراموش کرد..
می‌شه گربه بود چیتای درشت یا ماهی لیز..رفت توی بغل اون‌که باید و بش گفت من بوی هل و میخک و عود و بخور می‌دم.
این امضای منه.

عمه! های تشریفات

تو عروسی برادر سال آخریه نورافکن انداخته بودن و الهام دق کرده بود. من و حیات یکی از هم‌عروسام طبقه بالا بودیم. می‌خندیدیم. البته من می‌خندیدم برای حیات عجیب بود و جالب. که نور و دود رنگی انداخته بودن وسط و عروس نیم‌چرخی زد و رقصید و داماد با صورت سرخ بندانداخته شده بغلش کرد و بوسیدش..من نگاه می‌کردم و حیات هی دستم رو فشار می‌داد که اینا رو...نگران دخترش بود که مبادا منحرف بشه.نگرانیش بی‎جا نبود چون زری داشت با دهان باز سکته می‌کرد از خوشی که عموش و زن‌عموش رو تو بغل هم می‌دید. اونم اونایی که مادرش جلوشون دس باباشون رو نمی‌گیره و سرمه هم نمی‌کشه و آستین کوتاه هم نمی‎‌پوشه. پنج ماه از بن بزرگ‌تره. اما به نظر سی و چند ساله میاد.
الهام اون پایین بود.
لختی‌ترین لباس ممکن رو پوشیده بود. وقتی پدر سال ما رو رسونده بود الهام پرده‌ی قسمت زنونه رو زده بود بالا..چشم پدر سال بش افتاد و شاید سال هم. پدر سال بم گفت بیا شهرزاد..رفتم..تو گوشم گفت به این ماده‌سگ جاریت بگو خودش رو بپوشنه یا از روبروی پرده بره کنار وگرنه به امام حسین میام از موهاش می‌کشمش بیرون می‌ندازمش بغل دس بابای معتادش ..من به الهام گفتم عموت می‌گه یا خودت رو بپوشون یا از روبرو پرده برو کنار..الهام چشمش به پسر عموی سال بود که خوش بر و روئه و به اصطلاح خودش هیکلیه.
با لهجه‌ی بی‌خیال همیشگی خودش بم گف یوووووووه( به معنی ِ ولم کن بابا) خو گرمه چی‌کار کنم.
بعد سال گفت پدرش بش گفته که برادرش کلا بریده‌اتش داده به مستحق( آن‌جایش را)
اون شب الهام از پایین ادا اصول می‌اومد که آره دیگه برای ما که از این کارا نکردن..یه نگین مسخره رو سینه‌اش گذاشته بود و مادر سال هر چی گفت جلوی برادر سال که داماده خودش رو جمع کنه شل و ول ایستاد و قر داد و فلان.
تو اون عروسی من نه رقصیدم و نه عکس گرفتم باشون. بدحال بودم.
زن عماد که کلا نیومد گفتن بدحاله.وقتی مادر سال رو گفتن برقصه حیات گفت خدایا توبه..دیگه عمه رو برا چی رقصوندن..گفتم بابا کلاسه چته تو گفت والا راس می‌گی. مادر سال شبیه بادمجون ترشی ‌یی شده بود که به‌اش الکتریسته وصل کردی.خوشحال بود و خجالت می‌کشید و از این‌که مورد توجه قرار گرفته بود هل کرده بود. اما ترون. پدیده‌ی شگفت‌انگیز اون‌مجلس ترون بود.آرایش کرده بود و لباس دوخته  و احساس می‌کرد دیگه یک چیزی شده چیزستان. اصلا جواب سلامم رو نداد و سرد گفت اعصابش از بچه خرد شده. خواهر شوهرش رو هم اورده بود کمک.
محلم نمی‌داد و تحویلم نمی‌گرفت.
عالیه یه لباس از همکارش قرض کرده بود و موهاش رو داده بود دخترش هم‌رنگ لباسش دربیاره. بادمجونی.
من آرایشگاه نرفتم..لباسی رو پوشیدم که برای عروسی الهام پوشیده بودم. مینا بم می‌گفت خیلی بد کردی. ببین حالا ترون که زشته خوشکل بشه و تو ...رو هم رفته بد نبودم..یه زنی پرسید دختر حاجی هستی؟ گفتم بله..گفت وقتی دختر بودی دیدمت چقدر عوض شدی. گفتم باشه.
بعد برگشتنی دوستای برادر سال خواستن شلوغ‌بازی دربیارن تو راه..دختر و پسر ریختن بیرون و برادر سال رو دوره کردن..صد رحمت که زنش رو هم نکشیدن بیرون..پدر سال خوش‌تیپ و مقتدر و خونسرد رفت تو جمع‌شون گف ما از این گوزگوزیا نداریم..هر کی سوار ماشینش بشه و بره خونه‌اش..عروسی تموم..رقص هم تموم.
مرد نداریم برقصه.
برادر سال خوب آزار روحی دیده بود اون شب. هنوز از اون خاطره‌ به تلخی یاد می‌کنه.
اما قصه‌ی اصلی زن برادر بزرگه‌اس..اون مادربزرگ اسکروچه.یه مانتو پوسیده بود شبیه این چیزا که اخوندا می‌پوشن. سال 79 خریده بودش برای عقدش.
بعد عمه‌ی سال اینا به مادر سال گفته بود عروسات قشنگن..این پیرن قرمزه کیه( من: هاها)..این خوبه..چاقه..زنه( هاها..تعریف اصلی از آن من شد) اون یکی صورتیه انگار کولی بی‌حیا..اونم خوبه..سفید و قشنگه....اون حیات هم فقیره(ساده).. خودعروس هم خوبه..فقط از داماد درازتره..اما اون یکی که عین  ملا شفیق  ایستاده وسط..
عروس  بزرگه رو می‌گفت.
بعد یه روز که خونه پدر سال بودیم مادر سال گفت می‌گم نسرین ..اون چی بود پوشیده بودیش...آبرومون رو بردی.
من و الهام تو اتاق خواب الهام بودیم. من دستم رو دهنم بود و الهام سرش تو شکمم..از خنده..عروس گفت: عمهههههههههههه های تشریفات.
ترجمه محفوظ.
اگه عرب بودید و عرب متیقنف بودید و مثلا جدتون به شیوخ عرب اون حوالی می‌رسید متوجه می‌شدید یه صدای تو دماغی وقتی می‌گه تشریییفاااااات چی  رو می‌رسونه.
هنوز که هنوزه مادر سال بم می‌گه بگو نسرین چطور گفت تشریفات. با کمی عذاب وجدان می‌گم و پدر سال از خنده سرش می‌خوره به سقف و بم می‌گه والا دلم رو خنک می‌کنی و مادر سال می‌گه نماز نمی‌ذاری برامون دختر با این اداهات.

مع‌هذا

مادر سال زنگ زد که بم بگه پسر بزرگش کمردرد گرفته و زنش ولش کرده. زن ِ پسر بزرگ خانواده اون‌طور که مادر سال و الهام می‌گه و خودم چندبار دیدم، هر وقت دیسک شوهرش عود می‌کنه، اون رو می‌فرسته خونه‌ی پدر سال یه هوایی عوض کنه و یه بادی به کله‌اش بخوره. عیادتش هم نمی‌ره و امروز مادر سال از این عصبانی بود که زنگ زده با پسر توی تخت بیماری افتاده در مورد سرویس مدرسه‌ی دخترش بحث می‌کنه و مراعات حال پسر رو نمی‌کنه. برای مادر سال این ناراحت‌کننده‌اس. زنگ زد بم گفت که به الهام و عموت گفتم که شهرزاد حامله بود سر بن و شوهرش دیسک داشت..غذا می‌ذاش دهنش و می‎بردش حموم و..جابه‌جاش می‌کرد زخم بستر نگیره...
فکر کردم و تو هم حالی به روحش می‌دادی با رفتارای قشنگ و برخوردای زیبات.
گفت و گفت و گفت.
شنیدم و گفتم انشالا خدا شفاش بده و مراقبش باشن بالاخره پدر مادرشن.سال ذوق‌کرده گفت مادرم با چوکولو درددل می‌کنه.
از این چیزا حالم بد می‌شه. انگار توجه مادرش به من نشان افتخار  مجوز محبت کردنش به من باشه. مع‌هذا خندیدم و گفتم ها پَ چی.

 سال رو دوستای دوره‌ی راهنمایی‌اش اد کردن توی گروه اینستاگرام..و دوستای دبیرستانیش. هر دو شبانه‌روزی بوده و نمونه دولتی.
حالا خوشه باشون. گاهی بم می‌گه چرا هیچ دوستی نداری نمی‌بینمت تو گروهی جایی باشی. می‌گم راحت‌ترم این‌طوری. یعنی که حالا خوشی رو لمس کرده و از روی خیرخواهی می‌خواد من هم تجربه‌اش کنم:)
توی گروه دبیرستان همه مهندسن. یکی دوتاشون دکترن که این مهندسا رو زیاد تحویل نمی‌گیرن و این مهندس اون دکترا رو دس می‌ندازن و دوستای سال بش می‌گن تو باید دکتر می‌شدی. بابای سال همین اعتقاد رو داره.
القصه که توی گروهشون که من یواشکی چک می‌کنم چتاش رو من باب سرگرمی و نه فضولی البته، می‌دونید که من چقدر آدم خوبی هستم، می‌بینم که دوستاش عکس زن‌های لخت و اینا می‌ذارن که پای کباب باد زدن هستن و می‌فرمان که بفرمایین کباب.
به سال می‌گن که از همون اول استعداد لر شدن رو داشته و ..با هم خوبن و بانمکن..و مردن..کلیپای خودارضایی  یواشکی یه یارو تو کافی‌نت پای یه فیلم پ می‌ذارن و می‌خندن. فیلم رو ندیدم..زودی رد کردم چون حال به هم زن و خجالت‌آور بود و بدتر وقتی فکر کنی کدوم آدم محترمی تو دنیای واقعی فرستادتش...
راستش نگاه نمی‌کنم چی کی گفته...اما به حرفای سال دقت می‌کنم.
تموم کسایی که تو گروهشن بش گفتن هیچ عوض نشدی سال. همونی. همه پا به سن گذاشتن بعضیا و زودرنج شدن و مثلا اخلاق مردای بزرگ رو پیدا کردن..سال نکته سنج و کمی بی‌ملاحظه‌ی عواطف دیگران حرف می‌زنه و البته عاقله. بشون تذکر می‌ده که بعد از اینهمه سال ممکنه آدما عوض شده باشن شوخیای سبک نکنن و صیمیمی نشن با هم زیاد.
چتشون هم فنیه.
در مورد نرمافزارایه چینی چت که گند زدن حرف می‌زنن:) و ..
امروز به سال گفتم می‌دونی که چت رو می‌خونم..گفت بله ملتفتم..گفتم تو عوض نشدی..اصیلی...گفت ولک اسبوم؟!
گفتم نه خری اما عوض نشدی.
این خوبه یا بد؟ نمی‌دونم فقط می‌دونم این آدم اونقدر کله‌شق و ستنگ مغزه که خوب باشه یا بد همون آدمیه که در بدو آشنایی شناختمش..گیریم حالا یه کم این ور اون ورتر..خیالم راحت می‌شه یه طوری اما حس می‌کنم چقدر امکان انعطاف‌پذیری کمی داره..
به‌هرحال این روزا سرش گرمه خیلی سال و هی ازم می‌خواد منم برم توی یه گروه ..می‌گه تو از گروه خونواده‌ام و خواهرات هم اومدی بیرون.
می‌گم فکر کن. تا این حد منزوی و درپیتم..می‌گه اختیار داری..بزرَگ‌واری..می‌گه قربون تو.
بعد می‌گه اون روز برای کی می‌گفتی قربانت؟ می‌گم هاها.
این روزا ترون حالش خوبه. چن وقت پیش دوستش مرد و من یه نفسی کشیدم. حالا دوره رو کلا طی کرده حتی نقاهتش رو.
باز مورد بارش خرید کیفا..کفشا..سلام صبح به خیرا..شعرای فروغ که فکر می‌کنه دوست دارم..مطالب ادبی و این جور چیزام.
دیروز ده هزارتا عکس از خریداش داده. جواب نمی‌دم ..نمی‌رسم در واقع و سرت که تخمه آفتابگردونیه.اینه که ..یه کیفی داره از خیلی وقته براش نوبت گرفتم وقتی دیگه نخواستش بدتش به من روش یه سنجاقک بزرگه. دیروز این خبر شاد رو بم داد که شهرزااااااد بالاخره کیفه رو نخواستم. دور دسته‌هاش پوست پوستی شده..گفتم باشه بذارش می‌خوامش..گفت آخه زشته..گفتم زشت چیه می‌خوامش..بعد گفت برات یه عروسک گرفتم که تو دستش یه تابلوئه!
خدایا!
برا چیمه؟ کجا بذارمش؟ خونه‌ی من دکوری داره آخه؟ گفتم مرسی و فلان..
آخرش عکسای خودش و بچه‌هاش رو داد لباسای تمیز و اینا..دنیاش همون دنیای همیشگی.
گاهی از ته دلم بش غبطه می‌خورم...مثلا زنگ می‌زنه...شهرزااااااد یه یچزی دارم فقط تو درک می‌کنی...کل دی‌وی‌دی‌های آنی شرلی و جودی ابوت رو دارم.
می‌خندم.
خوب منم دارم تولد چند سال پیشم سال گرفت.
من نگفته بودم بش..نمی‌دونم چرا. شایدم گفته بودم.

لباس خواباش رو نشون می‌ده....کلا خوب و با انرژِی می‌خواد سال تحصیلی رو شروع کنه ترون.

مادر سال زنگ زد...

بادمجون اورده ماشیبن..

بعدا

مسعود می‌گه بلند شید بیایید.
فک کن همسفرم مسعود باشه. یه بار اطراف یاسوج رفتم باشون. زنش تموم شب نالید از یبوست و نفخش. پسرش توی چادر می‌چسید و خود مسعود تلخ و عصبی از زنش و پسرش پیله شده بود بم.
صبح بس که شبش بد گذشت بم از حال رفتم..وحشتناک بد شد حالم..مرده زنش و بچه‌اش رو ول کرده هی شهزاد ..شهرزاد حالش بده.
چقدر سفر بدی بود.بگو یک‌ذره از طبیعتی آسمونی هوایی..غذایی لذتی بردن..مسعود خیلی هم دس و دلباز شده بود..کلی خرید کرد من اون روزا خیلی دلبسته ی سال بودم و حمایتش رو میخواستم. حالا هم دشمنش نیستم وب رام محترمه. جرش میدم گاهی که حقشه اما جلوی بقیه سبکش نمی‌کنم و به نظر خیلی هم مطیع و حرف گوش کن و زنی بیا من بَهولی میام. اون روزا فقط با سال راه می‌رفتم...حالا برم همچین جایی برمی‌دارم برای خودم دور می‌شم قبلا می‌ترسیدم نااراحت بشه جمع..در هر صورت از دست من ناراحتن اکثرا..پس به شکل‌های بیضوی دنیا.

عالیه اینا رفتن چارمحال..عکساشونو می‌فرستن برای سال. مسیر شهرکرد به بروجن و برعکس..آسمون ابر و کوه.
نگاه نمی‌کنم. رد می‌شم. سرمو می‌ندازم پایین. بعد بلند می‌کنم می‌خندم به سال می‌گم بگو خوش بگذره.

دیشب زن هاشم چنان می‌گفت عزیزم و جونم چنان محکم می‌بوسیدم..هی برمی‌گشت می‌بوسیدم و می‌گفت اوووفیییش دلم برا بوت تنگ شده که تعجب کردم چه نفعی داره براش دروغ بگه یا چاپلوسی کنه..
به‌هرحال نفعش برای من اینه که دوتا بسته سبزی خورشتی بم داد و قرار شد باش ترشی بادمجون شکم پر درست کنیم.و با هم بریم بندر خرید که نمی‌خوام باش برم..تو سفر حتی کوتاه خوب نیستن.
رفتن نمی‌دونم کجا چهار روز بدون دشویی سر کردن! حالا سنگ و کلوخ فراوون دساتونو چطور می‌شورید..؟
بعد گرفتن خوابیدن تو کوه و در و دشت و اینا..نصف شب دیدن یکی اومده بوشون می‌کنه..پونزه‌تا زن و مرد بودن..معتاد بوده رفته بود دزدی...ایناااااام خوشحال که یارو رو که گرفتن دساشو بستن گفته که بخدا فکر کردم مردین جنازه‌اتونو بو می‌کردم ببینم گندید یا نه..
اینا دیگه کی‌ان.

دیروز کتابای بن رو اوردن. بن برخلاف هر سال ادا اطوار خسته و متنفر از مدرسه درنیورد.کتابا رو چک کرد و بش گفتم عمه ترونش طی ده پیام واتساپی بم گفته  جلد کریستین رونالدویی گرفته براش. کتابا رو ورق زد و گف باشه چنتاش رو امتحان می‌کنه.
ازش پرسیدم کتابایی که اوردم برات رو خوندی؟ گفت خوشه‌های خشم رو شروع نکرده..اما زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند رو شروع کرده..گفتم مزرعه‌ی حیوانات رو خوندی؟ گفت آره خوب و اعصاب خرد کن بود. باید کمی در مورد انقلاب روسیه بدونه. یاد پیشنهادای مینا افتادم. گفته بود کرگردن کامو رو بدم بخونه و مارمولک‌ها و سالارمگس‌ها یا خرمگس‌ها..یا خرمگس..یادم نمونده. به‌هرحال هیچ‌کدوم از اینا رو نخوندم.
مینا تمام عمر جین ایر رو خونده. اولش فارسی..بعد انگلیسی..بعد بورکینافاسویی...بعدش..به لهجه‌ی جناب خان...جالبه این‌که براش گریه هم می‌کنه. به قول شبنم فکر می‌کنه در واقع حس می‌کنه جین‌ایر با اون سفتی و سختی و مبادی اخلاق بودن و....خودداریش خودشه.
خیلی می‌خندیدم با شبنم قبلا.
اون شب بم گف جین‌ایر رو بش بده و بلندی‌های بادگیر...خیلی هنوز تو این جو‌هاس. رمان براش یعنی اینا.
مشکلی ندارم اما ترجیح می‌دم الیورتویست رو بش بدم..مطمئنم خمیازه‌اش می‌گیره بن از جین‌ایر.
درست عین خودم که یک بار با سلام و صلوات تا نصفش رو خوندم.
عوضش صد سال تنهایی که مینا ازش متنفر بود..ها ها ها..
می‌خوندمش زیاد اون موقع.
مینا عاشق آگاتاکریستی هم هست:)
زیبا عوضش کلیدرخونه. و تقریبا همه‌ی اطرافیانم از کتابای مارکز متنفرن.
جز البته مث آب برای شکلات که اون موقع‌ها مینا طی بی‌احترامی‌های ناشی از حرصش از دست من بم می‎گفت یکی از شخصیتای روم به دیوار اون کتابم.
:))
اون روز بم می‌گف خوش به حالت سال چقدر تو کارای فنی وارده..من خودم از ممدرضا سرترم.
می‌تونستم بگم عوضش ممدرضا لقمه می‌ذاره دهنت سر صبونه و دخترش رو می‌شوره و مامی می‌کنه و جلوی خونواده‌اش اینقدر از تو و دستپختت تعریف می‌کنه احساس شاه بودن می‌کنی..ملکه یعنی...یه بار بشون گفته همه‌اتون فدای دمپایی مینا.
فکر کن سال این حرف رو بزنه که بش بی‌نیازم و حتی بدمم میاد ..فرداش قیامت می‌شه.
مینا آشپزی دوس نداره...کار خونه هم. خونه‌اش مرتبه اما به سختی کارا رو می‌کنه..مخصوصا آشپزی که بدش میاد..همیشه براش عجیبه که من پخت و پزم زیاده..
مثلا اون روز دوتا ظرف کیک خریدم.
برادرم دیدشون و گفت یه بار هم باشون نمی‌پزه شهرزاد اینا رو...قول می‌دم  سر دو روز خاک بخورن..دلم می‌خواس دهنش رو باز کنه بگه نه بابا کلی خودش و نانا کیک می‌پزن کلی تو آشپزخونه‌ان..به برادرم لبخند می‌زنه و من حوصله نداشتم جواب بدم.

دیروز کتابای بن رو اوردن. بن برخلاف هر سال ادا اطوار خسته و متنفر از مدرسه درنیورد.کتابا رو چک کرد و بش گفتم عمه ترونش طی ده پیام واتساپی بم گفته  جلد کریستین رونالدویی گرفته براش. کتابا رو ورق زد و گف باشه چنتاش رو امتحان می‌کنه.
ازش پرسیدم کتابایی که اوردم برات رو خوندی؟ گفت خوشه‌های خشم رو شروع نکرده..اما زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند رو شروع کرده..گفتم مزرعه‌ی حیوانات رو خوندی؟ گفت آره خوب و اعصاب خرد کن بود. باید کمی در مورد انقلاب روسیه بدونه. یاد پیشنهادای مینا افتادم. گفته بود کرگردن کامو رو بدم بخونه و مارمولک‌ها و سالارمگس‌ها یا خرمگس‌ها..یا خرمگس..یادم نمونده. به‌هرحال هیچ‌کدوم از اینا رو نخوندم.
مینا تمام عمر جین ایر رو خونده. اولش فارسی..بعد انگلیسی..بعد بورکینافاسویی...بعدش..به لهجه‌ی جناب خان...جالبه این‌که براش گریه هم می‌کنه. به قول شبنم فکر می‌کنه در واقع حس می‌کنه جین‌ایر با اون سفتی و سختی و مبادی اخلاق بودن و....خودداریش خودشه.
خیلی می‌خندیدم با شبنم قبلا.
اون شب بم گف جین‌ایر رو بش بده و بلندی‌های بادگیر...خیلی هنوز تو این جو‌هاس. رمان براش یعنی اینا.
مشکلی ندارم اما ترجیح می‌دم الیورتویست رو بش بدم..مطمئنم خمیازه‌اش می‌گیره بن از جین‌ایر.
درست عین خودم که یک بار با سلام و صلوات تا نصفش رو خوندم.
عوضش صد سال تنهایی که مینا ازش متنفر بود..ها ها ها..
می‌خوندمش زیاد اون موقع.
مینا عاشق آگاتاکریستی هم هست:)
زیبا عوضش کلیدرخونه. و تقریبا همه‌ی اطرافیانم از کتابای مارکز متنفرن.
جز البته مث آب برای شکلات که اون موقع‌ها مینا طی بی‌احترامی‌های ناشی از حرصش از دست من بم می‎گفت یکی از شخصیتای روم به دیوار اون کتابم.
:))
اون روز بم می‌گف خوش به حالت سال چقدر تو کارای فنی وارده..من خودم از ممدرضا سرترم.
می‌تونستم بگم عوضش ممدرضا لقمه می‌ذاره دهنت سر صبونه و دخترش رو می‌شوره و مامی می‌کنه و جلوی خونواده‌اش اینقدر از تو و دستپختت تعریف می‌کنه احساس شاه بودن می‌کنی..ملکه یعنی...یه بار بشون گفته همه‌اتون فدای دمپایی مینا.
فکر کن سال این حرف رو بزنه که بش بی‌نیازم و حتی بدمم میاد ..فرداش قیامت می‌شه.
مینا آشپزی دوس نداره...کار خونه هم. خونه‌اش مرتبه اما به سختی کارا رو می‌کنه..مخصوصا آشپزی که بدش میاد..همیشه براش عجیبه که من پخت و پزم زیاده..
مثلا اون روز دوتا ظرف کیک خریدم.
برادرم دیدشون و گفت یه بار هم باشون نمی‌پزه شهرزاد اینا رو...قول می‌دم  سر دو روز خاک بخورن..دلم می‌خواس دهنش رو باز کنه بگه نه بابا کلی خودش و نانا کیک می‌پزن کلی تو آشپزخونه‌ان..به برادرم لبخند می‌زنه و من حوصله نداشتم جواب بدم.

امروز نانا بم گف تحیه لشف کل یوم.

:)