فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

داشتم برای بچه‌ها ترشی گل‎کلم و هویج درست می‌کردم که زیبا زنگ زد. گفت حال مادرم خیلی بد شده. بدتر از هر بار و باز سی‌سی‌یو بستریش کردن و این دفعه اکسیژن و سرم بش وصل کردن.
در شیشه‌ها رو بستم و به چیزایی فکر کردم که جرات نوشتنشون رو ندارم.

:)

جرا از تو که نمیدونم کی هستی اینقدر خوشم میاد؟فقط خدا میدونه لابد

أم علی:
دسری درست شده از قطعات نون و شیر و بعضی مغزها.
ممالیک تو مصر حاکم بودن، بعد از ایوبیان،..کسی بوده به اسم عز الدین أیبک. می‌ره با شجره‌الدر ازدواج می‌کنه چون ممالیک شام حاضر نبودن زنی حاکمشون باشه..اینه که این عزالدین ایبک  تو مصر، باش ازدواج می‌کنه..بعد با زنی به اسم ام علی ازدواج می‌کنه و شجره‌الدر عصبانی می‌شه و ازش انتقام می‌گیره..هووش که ام علی بوده اسمش، دسیسه می‌چینه علیه‌اش و می‌کشتش.
بعد پسر ام علی سطان می‌شه و ام علی دستور می‌ده آرد و شکر و مغز و فلان رو قاتی کنن و پخش کنن بدین مناسبت خونین.
در عراق به اسم خمیعه معروفه. در سودان به اسم فته لبن و در عربستان هم معروفه..بعد این رو در ازدواج‌ها، نامزدی‌ها و مناسبتای این‌طوری پخش می‌کنن.
یه چیزی شبیه این هم ماه رمضونا درست می‌کنن این‌جا اسمش هس امحلبیه. که تو مصر بش می‌گنه مهلبیه.
معادل فارسیش می‌شه فرنی فک کنم. شبیه اونه.

یه شیرینی داریم اسمش هس أم علی.
مخترعش لابد ام علی( زن همسایه‌ای..زن خودش.. یه زنی خلاصه که ام علی بوده برا خودش) رو چشیده بود و اونقد به مذاقش خوش اومده بوده که اسم این شیرینی رو گذاشته ام علی...تو یه سایت مصری دنبال طرز پختش بودم...فردی از گروه مقابل پیشنهاد داده بود اسم شیرینی رو بذارن: أم عمر. یه تایپیک بود انگار..
شاخ دراوردم!
ولک مگه ...چی بگه آدم. سکوت.

وقتی فر صدا داد دین دین دین...یعنی بیا من رو ببین.توم رو چک کن...گفتم برو بابا..سال از تو هال لبخند زد.من سرم رو انداختم پایین. اون احساس نیاز به زرافه و آدم آهنی نمی‌کنه...نمی‌دونه چرا آدم به فر می‌گه برو بابا. لبخند می‌زنه چون نمی‌دونه. ندونستن پایه‌ی شادیه.
من این رو نمی‌گم اونایی که می‌دونن و ناشادن گفتن.

دوست سال یه عکسی داده به سال که مال سال آخر دبیرستانشونه..شلوارا یه چیز خارج از وصف از شدت ساسون و گشادی. دوستش گفته شلوارامون. سال گفته مگه مد عوض شده؟ دوستش جوب داده نه فقط دیگه پسرا ساپورت می‌پوشن.
من اینا رو می‌شنوم که سال برام می‌خونه و فکر می‌کنم اگه از این دوستا داشتم نه آدم آهنی می‌خواستم نه زرافه.

احساس شکست عاطفی دارم.

یاد گرفتم عین پلیکان دست بزنم.
برای سال دارم اجراش می‌کنم می‌گه این عین پلیکان نیست.
به همه چیم ایراد می‌گیره. خو فقط بگو آفرین.

سال؟
من که با تو قهرم تو با من آشتی؟! بذر محبت تو دلم کاشتی..
اینه آخرش؟
باشه برو که دارمت.

سال از وقتی رفته تو گروهای دوستاش دیگه بام دوس نیس.
با دوستاش دوسته.
با من دشمن نیس اما دوس هم نیس.
کاش  دوست دوستاش بودم.

منظورم زرافه واقعنی بود و آدم آهنی راستکی. وگرنه این عروسکیا چه مشکلی از آدم حل می‌کنن. به درد این می‌خورن که آدم باهاشون به خودش دروغ بگه...
من به دروغ بی‌نیازم.
فی‌لَن.

ف:
مَحشی از حشو میاد یعنی پر کردن.
پر کردن یه چیزی با چیزهای دیگه. مثلا موادی که تو شکم ماهی می‌ذارن رو بش می‌گن: حَشو.  محشی چیزیه مثل دلمه پر می‌شه شکمش.
به تنوع کشورا متنوعه طرز پختش.
من شکم کدو سبز معروف به حَجی احمد در میان ما( به کدو می‌گیم حجی احمد) رو خالی می‌کنم..بذراش. بعد توش برنج پخته شده که تقریبا نیم‌پز یا کاملا پخته اما نه دم شده و گوشت چرخ شده که تو پیاز و رب گوجه و ادویه تفتش دادم می‌ذارم.
همین.
دیگه هر کی هر چی دلش بخواد وَرگهَ؛ وَرگهَ. هر چی دلتون می‌خواد توش بذارین. مثلا کشمش آلو..قیسی..نمی‌دونم گردو..زرشک..هر چی...من با کدوم دوس دارم فقط اینا رو بذارم.
بعد می‌خوابونمش. می‌ذارم دور طرفش سرخ بشه تو روغن. با احتیاط و احترام این ور اون ورش می‌کنم و بذراش رو که له کردم جدا تو روغن تفت می‌دم و روش  رب گوجه می‌ریزم سرخ بشه و نمک و آب..فلفل دوس داشتین بریزین. من با کدو دوس ندارم.
اصلا آقا من کدو دوس ندارم و وقتی می‌پزمش انگار باش قهرم هی چیز به‌اش اضافه نمی‌کنم انگار سرش منت گذاشتم دارم می‌پزمش که بعد بخورمش.
القصه که عِزیزمِنی.
شما برو این سسه رو بریز رو کدوها بعد بذار حدود نیم ساعت یا بیس پَن دیقه با حرارت کم بپزه..معمولا کدوهای کوچولو رو انتخاب می‌کنن.
این  از این.
تو سوریه همین رو با یه جور سس سفید که با ماست درست می‌کنن می‌خورن..اسمش کوسا بلبن هست. یعنی کدو سبز در دوغ..نخورم اما دیدم ملت می‌خورن.
دنبالشم که یه روز بخورم.
دیگه چه خبر؟
من هیچ مشغول پخت مرغ تو فرم و دندون دردم زده به گوش و سرم.

از وقتی بیبیلام رو برداشتم دیگه چیزی ندارم دس بکشم بش و خلاف جهت خوابش بخوابمونمش و حس کنم دانایم. اینم شکستی دیگه.

بش گفتم برام یه زرافه بخره

و یه آدم آهنی.
اینا مهم‌ترین چیزاییه که در زندگی فعلی بشون نیاز دارم. آدم اهنی چون قویه و می‌خوام الگو قرارش بدم. ایشون ضمنا فاقد قلبه. زرافه هم چون زرافه‌اس. بش فکر نکردم چرا می‌خوامش.

امروز یازده سپتامبره. دندونم درد می‌کنه به این مناسبت.
تا ابد گریه خواهم کرد.

خواهرام من رو گذاشتن تو گروهشون. زیبا مینا و سیمین هستن.
جالبه که عکس غذاهام کارام حرفام رو میارم این‌جا که عمومیه و امت غریبه و ناشناخته‌ی ایران می‌خونه اما نمی‌برم اونجا..زن‌ها وقتی می‌خوان برن خونه مامان‌شون خوشحااااااال. حداقل اکثرشون..مامان خانوم و مامان جونم و مامانی و ...من جزء اقلیت ناخوشحالم این‌طور مواقع.
من عزا می‌گیرم. اصلا انگار تو هواش ذره‌های سیاهی از غم غصه افسردگی بیماری و هزارتو و دخمه‌ای از کوفت و مرضه..پیچ در پیچ و ناشناخته..
فقط دفعه‌ی پیش که رفتم بیرون با مینا و  به فروشنده گفتم کلاست اندازه کونت بزرگه و بم گفت بی‌ادب خوب بود

سلام دوست جونیا.
امیدوارم که حالتون خوف باشه و ..
خدافز.

دیشب دیروقت محشی کوسا درست کردم.من کدو زیاد دوست ندارم. یعنی با این‌که با بادمجون پسرعمو و فامیلن اما ربطی به بادمجون نداره به نظرم. بیشتر از خانواده‌ی شیریناس. مثل کدو تنبل و شیرین و فلان.
بذر توش رو  نریختم دور. تفت دادم با  کمی ادویه..و رب غغلیظ شد و جا افتاد.
همسری خیلی دوست داشتن.


من بابام رو دوست دارم

تصمیم گرفتم گریه‌هام رو همین‌جا بند بیارم و برم همون مرغ مزخرف رو درست کنم. اون مرغ اصولی بمونه برای یه وقت دیگه.امیدوارم خوب بشه. خوب نشه هم تقصیر من نیست.

تلویزیون رو روشن می‌کنم. روتاناها مثل همیشه با پول عن بسته به چشم بیننده. تازه این یعنی خداشه.خدای هنرم محترم..هی یه زنی درازه یه یه مرد عضلانی داره یکی رو از تو آب می‌گیره..در مورد عشق هم می‌خونن.
لهجه خواننده عراقی. ..کلمات ترانه خلیجی..کلیپ ترکی..کارگردان بوسینیایی..مردا چشم رنگی و مو روشن..زن‌ها کپی از نمی‌دونم کی..دو دقیقه تحمل می‌کنم..می‌گردم و می‌گردم..ناشنال جغرافی رو می‌بینم..حوصله ندارم حیوونا هی کون هم رو پاره می‌کنن و هم رو جر می‌دن..مستندی چیزی..هیتلر خوبه..نگاش می‌کنم..بالاخره اینم یه کارایی کرده..می‌رم رو تخت.
مرغی که سال اورده به درد این نمی‌خوره که شکمش رو پر کنم.
پوستش رو کندن ..چی‌اش رو بدوزم؟..زخمی هم شده باید تیکه‌اش کنم برای یه چیز دیگه.
لعنت به سال و خریداش.
خر چرا دوستم داره؟ من دوست داشتنی‌ام؟ من از عن عنترم.
من تلخ و بی‌حوصله و خسته‌ام..اگه کسی بذارتم تنها زندگی کنم می‌تونم عین یه جلبک زندگی کنم و هر چند وقت یک‌بار زیرم رو تمیز کنم و برق بندازم و باز کثیف کنم.
می‌گه زنگ بزن به مادرت..تو که این‌قدر سرد و خودخواه نبودی.
برام مهم نیست.
از مادرم و مریضیاش و کل خونواده‌ام خوشم نمیا. سال می‌گه خودخواهی. گفتم تو دیگر خواهی. من رو بذار بشینم یه گوشه سیگار بکشم یا قلیون و ...و هیچ.
حوصله‌ام عنی جیوه از دستم در رفته..
کاش می‌رفتم یه جایی گل داشت..گِل..گلِ لیز و نرم و خوب..
همیشه وقتی می‌رمب یرون خودم رو تصور می‌کنم شاغلم. همیشه تو ذهنم مردم. نمی‌دونم چرا. هیچ‌وقت زن نیستم. مثلا لایت گرفتم دستم و نور انداختم که راننده‌ها نکوبن به اونایی که دارن کار می‌کنن...بعضی وقتا جگرکی‌ام و نون می‌پزم همراه با جگر..نونوام..خیلی وقتا فقط مردم اما نمی‌دونم چی‌کار می‌کنم..لزمم نیست بیرون مواظب تنم باشم...یا کسی هی بخواد من رو بکنه و من هی بخوام مرواریدی فرو رفته در کون صدف باشم و هی محافظت کنم از مروارید بیخود بودنم..
تن برام مسئله نبود اون وقت..
بیخود این حرفا. اگه مردب ودم تن زن برام مسدله بود لابد..
گور بابای مرد بودن.
چرا مرغ بد اورده سال و من نمی‌تونم مرغ شکم پر خوب درست کنم؟
به‌خدا قسم دارم گریه می‌کنم.
یکی هم زنگ زده و اس ام اس داده که مادرم رو بردن بیمارستان. خوب بمیره. چی‌کار کنم. می‌خوام مرغ شکم پر درست کنم و نمی‌شه.

یک روزی که حوصلگی عین خونه از سرانگشتاش می‌چکه. قاتل سعادت و خوشبختیمه.

امروز متوجه شدم عمو انگلیسی مثل ما به فِنس می‌گه فِنس.

قسمت راست صورتم می‌سوزه از ریش سال..انگار یه سیم ظرفشویی گرفتی و باش بناگوشم رو سابیدی. و قسمت چپ چانه‌ام. یه کرم زدم یه‌هو آتیش گرفت. گر گرفت و سوخت و منفجر شد بووووم.

سال مرد خوبیه.
گرچه امشب قهر کرد چون موهام رو بدون اجازه‌اش کوتا کردم و نگفت مبارکه و... چیزی..هیچ نگفت و زن هاشم گفت چطور تحملش می‌کنم..و این داستانا. منم نپرسیدم مثل هر بار: خوشکل شدم؟ خوب شدم؟ تا بالاخره خودش اومد گفت چوکول نافرمان و یاغیه اما کوچولوه..نمی‌شه نبخشیدش. من گفتم تو بزرگی مثل شب..که سگ تو روحت واق واق می‌کنه.
اما خوبه. اگه ریشش زبر نبود خوب‌تر بود.الان من تو بغل ایشی خوابیدم ..پاهای من تو صورتش پاهای اون تو صورتم..اون رو به قبله من..فقط می‌خوام تکیه بدم..تازه برام کتابخونه درست کرده با میله‌های تخت..کتابای تو تختم دیگه تو دماغ و دهن و پشتمون نمی‌رن..چیدتشون خیلی فنی‌وار و ریاضی زاده یعنی جاسازی‌اشون کرده رو میله‌ها.
یکی به خدا اعتقاد داشتم و یکی به هوش این مرد.
و به إیشی البته.
إیشی شکم بزرگی داره..سال گاهی حسادت می‌ورزه بش..از پاش می‌کشتش و پرتش می‌کنه از تخت.
إإإیششش مرد به این بزرگی باید به إیشی حسادت کنه؟
اول به حماقت بعضیا اعتقاد دارم و دوم به درایت خودم و سوم به حسات سال.

داش جدی می‌گف یه ضرب‌المثل نمی‌دونم کجایی می‌گه که حواست به مالت باشه همسایه‌ات رو دزد نکن. قبلش گفته بود فقط گوش بده و حرف نزن..من گوش می‌دادم اما وقتی دیدم یه ضرب‌المثل این‌همه نزدیکه تو فرهنگا و زبانا نتونستم نگم: دیربالک علی مالک و لا تتهم جارک. گفت خاک بر سر من
کلا زیاد تو حرفش می‌پرم.
از قدیم الایام.


ساعت نزدیک چهار صبحه من دارم برنامه‌ی آشپزی می‌بینم. و به قول بابام الطیورُ علی ما تهوی تقع.
پرنده جایی می‌افته که دوست داره.

چند روز پیش بابام داشت در مورد اینا حرف می‌زد. دقیقا بم می‌گفت وسطش یه تخم‌مرغ می‌ذارن. دوست دارم درست کنم ببرم براش.

نمی‌دونم چرا همه‌اش دعوا می‌شه
بس که احمقه.

شایدم نداره.

حالا این هر کی هس فک کن دخترته..بی‌شرفی حدی داره.

از مادر سال عصبانی‌ام. از این‌که شدم چاه دستشویی براش. موضوع برام اون‌قدر زننده بود که جا خوردم و از حرص خندیدم..اعصابم از این خرد بود که زن ذره‌ای حمیت رو پسر و عروسش نداره. چرا باید این‌طور جارشون بزنی؟ گیریم حالا مثلا به من نه به ..خوب اصلا چرا باید بگی.

یادم نمیاد زنگ زده باشه گفته باشه شهرزاد جات خالی امروز خوش گذشت یا بیا با ما خوش بگذرون. انگار چاه کثافت شدم براشون.تحمل این چیزا رو ندارم دیگه.

نزار

نحن مجتمع خائف من جسد المراة

ولذلک نتامر علیة و نحاکمة و ندینة و نحکم علیة غیابیا بالاعدام


پستچی اومده بود عصر. رازقی چیده بود از درختچه‌ای که خشکه تقریبا. گفته بود شما کاشتی؟ امضاء کردم و گفتم خشک شده دیگه. تو دلم ادامه دادم خوشبختانه.
این شبا عطر گل‌های درخت گل ابریشم حیاط و باغچه رو پر می‌کنه. خوشحالم که امسال از عطر غم‌ساز رازقیا خبری نیست.سنگدلانه از خشک شدنش راضی‌ام. حس می‌کنم بعدی از وجودمه که باید خشک می‌شد ..یا کم‌تر می‌شد..تا که بوی نوی و خاطره‌آور درخت بچگیم حیاط رو پر کنه. مینا گفته بو..چشماش رو بسته بود وقتی اومده بود این‌جا و گفته بود: هزارتا خاطره با هم به ذهنم هجوم میاره.

امروز متوجه شدم چطور می‌شه آدمی رو فقط به‌خاطر ظاهرش حداقل برای چند دقیقه یا ساعت دوست داشت. متوجه شدم مردها از چی می‌گن وقتی از ظاهر زنی می‌گن که مبهوت‌شون کرده..توی ماشین بودم و اتفاقی دیدمش. نگاش می‌کردم و حواسش نبود. اگه حواسش بود نگاش نمی‌کردم.با تمام وجود از خودم خواستم نگاش نکنم..دلم برای آدم همرام سوخت و راضی نبودم از اون وضعیت. چیزی که دلداریم می‌داد این بود که قراره بریم...و این احساسات و حال و هوا موقتیه.
آروم بود و روی چارچوب در ضرب گرفته بود...گردن کشیده و روشنی داشت.توی تی‌شرت سرمه‌ای..موهای جوگندمی..روی چونه‌اش موها سفید شده بود..ورزشکاری نبود ظاهرش اما ورزیده بود..این اتفاق خیلی به ندرت برام پیش میاد. انگشت شمار در عرض این‌همه سال. که نتونسته باشم چشم ازش بردارم.
یواشکی توی تاریکی ماشین.
کمی شکم داشت..نه این آدم مرد من نمی‌شد..حسرتی درش نبود یا خواهشی..بیشتر جذاب بود. جذبم کرده بود. چقدر زن می‌شناخت؟ زنش که بود؟ با موضوع جذابیتش کنار اومده بود؟
به چشم زن‌های دیگه و دخترها جذابه؟ می‌تونستم عاشقش بشم؟ نه.پس چی؟ بوی بدنش چطوریه؟بوی گردنش..موهاش..
غریبه بود.باید تماشاش کنی فقط.یک جور خواستن ناامیدانه اما نه آزاردهنده. اگر بغلم می‌کرد تا کجای سینه‌اش می‌رفت سرم؟..کمی زیر گردنش. ..این اولین بار بود که این‌همه به گردن کسی توجه می‌کردم..چشم‌هایش را نمی‌دیدم.
آدم همراهم آمد..رویم را برگرداندم و ماشین راه افتاد..برنگشتم نگاهش کنم..دور شدم ازش و پشت سر گذاشتمش. آدم همراهم به تقلید از من پرسید: من رو دوس داری یا خودم رو؟
که جواب بده اون: خودم رو.
جواب داده بودم خودت رو. گفته بود نه خیرم خودت رو. لوس شده بود. خندیده بودم. فکر کرده بودم هیچ کس نمی‌تواند این‌طور اخم کند و بگوید نه خیرم خودت رو.
من می‌توانستم این آدم را برای خودت‌هایش دوست داشته باشم..و خاطره‌ای داشته باشم از کسی که دقایقی من را مبهوت ظاهرش کرده بود و نمی‌دانستم چه بلد بود و چه نبود و چه می‌توانست بگوید یا نگوید..اما هیچ وقت به من نخواهد گفت: من رو دوست داری یا خودم رو؟

ویس ویس ویس

توی مسیر برگشت به کوها نگاه می‌کردم..شب بود و درختای بیعار زیرشون موهوم...درختای اطرافشون. کوها لخت و درختا  این طرف و اون طرف خم شده ..حس کردم این کوها توی قلبم زنجیره شدن.
قبلش خونه‌ی هاشم با مادرم حرف زده بودم. با کمی ذوق و هیجان و خوشحالی می‌گف قند زده به کلیه‌هاش. چیزی که باید یک باشه دو و نیمه...نباید زنگ می‌زدم اما زنگ زدم.
وظیفه نگرانی یا عذاب وجدان.
زنگ زدم.
یک‌بار از بندر برمی‌گشتیم. مادرم مثل اکثر آدم‌هایی که رگ و ریشه‌ای نسبتی قرابتی با اهالی بندر داشته باشد به جن و زار واین‌جور چیزها اعتقادی راسخ دارد.مطمئن است که توی بچگی چندبار دیده. زن هم.
من و او عقب ماشین بودیم.
به من گفته بود لابد روی هر کدوم از این کوها زنی هست و مردی. ترسیده بود. .من به‌اش نگاه کرده بودم. هر دومون عبا سرمون بود..به خودم فشار اوردم ببوسمش و نتونستم. یکی از سخت‌ترین لحظات زندگیم بود. خیلی خیلی خودم رو مجبور کردم که دستش رو بگیرم و نتونستم. نتونستم که پوستم رو برسونم به پوستش.
بازوش چسبیده بود به بازوم..داغ بود. گرم بود تنش و داغ. بازوهاش توی آستین عبا قالب گرفته شده بود و بوی خوب خفیفی می‌داد که مخصوص خودشه.سرشونه‌های گردش خوب و خواب‌آور بود و من نتونسته بودم ببوسمش. تموم مسیر دو ساعت رو هر لحظه تصمیم می‌گرفتم لبهام رو به صورتش بزنم. نمی‌شد.
نمی‌تونستم. می‌دونم پشیمون خواهم شد اما نتونستم. همین حالا هم نمی‌تونم.
به گوشاش نگاه کرده بود که از پشت شله دیده می‌شد. بابام می‌گفت بناگوشش بوی خوبی می‌ده. موهاش.همیشه می‌گفت.
سال امروز به من گفته بود بناگوشت همیشه بوی خوبی می‌ده..من یاد اون روز افتادم.به گوشاش نگاه کرده بودم.لاله نداشت.لاله صاف بود نه آویزون و خیلی نرم و ظریف.
مادرم ده‌تا بچه داره و فقط گوش من  لاله نداره و من نتونسته بودم ببوسمش..عباش ژرژت بود و مال من حریر..دست کشیده بودم و گفته بودم جنسش چیه؟ گفته بود ژرژت..فقط برای این‌که دستش زده باشم. گفته بودم مال من حریره. دست بزن. دست نزده بود گفته بود می‌دونم.
بعد بوش کرده بودم یواشکی. یک طرف صورتش رو..بوی خوب سرمستی‌آوری بود. شبیه بوی خواب بعد از حموم تو زمستونا.
بم گفته بود چقدر داغی تو دختر..خیلی داغی تب داری؟
گفته بودم نه. گفته بود مثل منی...من چسبیده بودم به شیشه که گرمش نشه ازم. صورتش عرق کرده بود از گرمای خودش و من..زمستون بود..نگام کرده بود و گفته بود تو مثل منی.
من سرم رو گذاشته بودم روی کتفش و جوجه شده بودم..یک نواری داریم ازدو سه سالگیم ازم می‌پرسه: گنجیشکا وقتی صبح می‌شه چی می‌گن؟ می‌گم ویس ویس ویس..
صداش جوون، نرم و کمی گرفته بود..شیطون و شاد.رفته بودم تو کتفش  و سرم رو تکون داده بودم مثل بچه گربه‌ای که به مادرش خودش رو بماله و گفته بودم ویس ویس ویس.
خندیده بود.

چرا خوب نمی‌شی مادر؟ چرا دوست نداری خوب بشی؟ هر چقدرم ازش فرار کنم، من از مریضیت مریض می‌شم آخه.

ر برام مختصری از کتابی فرستاده که جمله‌هایی از شوپنهاوره. هیچی در موردش نمی‌دونم اما درمان شوپنهاور رو دوست داشتم. دیوثی عجیبی تو وجود حس می‌کنم که برام جالبه. تلخ بودن، زن‌ستیزی‌..بدبینی‌....دوست دارم ببینم چی گفته.
گفتم تعلیقات رو برام نگه دار. نوشته متعلق به شماست.
یعنی هم بلده.

خداروکولش.

در مورد جی‌میلی که برام نوشتین.
این آخرین باریه که در موردش می‌نویسم.
1- وبلاگ خودمه در مورد هر کی دلم می‌خواد فحش می‌دم. شما هم برین تو وبلاگتون فحش بدن و من رو نخونید.
2- غرض از فحش دادن به مسعود فحش دادن به مسعود بود نه لرا..اگه کسی این رو به ریش یا گیس خودش گرفته فبها. من کاری به بقیه لرا ندارم و فحشام به مسعود بود.
3- لزومی نمی‌بینم بعد از هر فحش دادن توضیح بدم که منظورم فقط یه آدمه نه کل آدمای اون قوم یا طایفه.
4-می‌گم لرا چون نمی‌دونم چی بگم..راحتتره برام گفتنش.شما نگید لرا.
5- نه.
6- با لرا مشکلی ندارم. همسایه و دوست و آشنا دارم میون‌شون. میان خونه‌ام می‌رم خونه‌اشون. و باشون می‌خندم. خوبی زیاد دارن و بدی کم ندارن.

7- از عربا خوشم نمیاد بدم هم نمیاد..خوبی بدی دارن مثل همه.
8- قصدم ایجاد تفرقه بین کسی نیس اگه کسی این رو حس کرده به تخمم.

9-روشنفکر نیستم.

10-مذهبی نیستم.

اگه بتونم به سئوالات شخصی جواب می‌دم نتونم سکوت می‌کنم یعنی جوابی ندارم.

دوست دارم خواننده داشته باشم و برام بنویسن اما کم از کسی نظر می‌خوام برای همین نظرات رو بستم. معمولا از کسی نظر بخوام مستقیم از خودش می‌پرسم تو جی‌میل.
خیلی وقتا نوشته‌های عالی، خیلی خوب و خوب دستم می‌‍رسه و ممنونم.
بعضی وقتا هم چرت و پرت می‌رسه. گاهی نادیده می‌گیرم و گاهی می‌بینم و جواب می‌دم.
مثل حالا.

Marge: Manjula, remember when Apu cheated on you
Manjula: Yes, thank you
Marge: I'm worried Homer might do the same thing. What would make a husband lose interest like that
Manjula: What I do now, I do is your dearest friend. Look at this fat! Look at it
Marge: Oh my God! Is that me
Manjula: Most assurely, yes
یه وقتایی اطرافیان آدم، توجه آدم رو به سمتی معطوف می‌کنن که بعد از انعطاف نظرش به سمت مورد نظرشون، آدم به خودش بیاد بگه: خدایا، این منم؟..خیلی وقتا نظر خیلیا  از روی عقل یا خوش‌جنسی نیست... نظر هر کسی محترم نیست.



قسمت لارج مارج رو می‌تونید در این‌جا بخونید.
 یا به‌قولی لارژ.

یه کار مهم‌تر

در آخر هم هومر بش می‌گه یه کار مهم‌تر از تموم این حرفا دارن..خوردن چیکن‌برگر.


مارج جراحی می‌کنه و اشتباهی سینه‌های بزرگی براش درست می‌کنن که س.ک.سی‌اش می‌کنن و هویتش رو ازش می‌گیرن. مارج همیشگی، مارجه. با موهای عمودی آبیش. صدای خاص و عشقش به هومر. با اون سینه‌ها دیگه مارج قبلی نیست.مردها با تحسین نگاش می‌کنن. خودش رو نه. سینه‌هاش رو. در رو براش باز می‌کنن..به شیشه‌ی خونه و رستوران می‌چسبن که نگاش کنن. خودش رو نه، ..
لوسش نکنم.
هومر اوایل راضیه و..
بعد که باز پلاستیک ملاستیکای تو سینه رو درمیارن و مارج  تن یک‌دست و یک‌نواخت و برجستگیا و فرورفتگیای زشت و قشنگ و در یه کلمه طبیعی‌اش باز به دس میاره و هومر بغلش می‌کنه، اون به هومر می‌گه:

جالب‎‌ترین نکته‌اش که زن می‌خواد برای مرد توی  این عکس، جذاب بشه. اونم با جراحی.


زن آپو بش می‌گه:

در یکی از قسمتای سیمپسون مارج از مانجولا می‌پرسه:




هر وقت دم‌نوش گل‌گاوزبون و سنبل‌الطیب و لیموعمانی می‌خورم انگار دارم بوی بارون  رو روی خاک می‌خورم. بوی نم رو کاهگل می‌ده. می‌میرم برای بوش.

یه روز بوی بارون رو می‌خورم..یه روز کل یه روستا رو می‌خورم. بو تموم بوهاش.

بله. حتی بوی پی‌پی گوسفند اینا و بوی کود حیوانی رو.

نانا تو اینستا عکسای ترشیم رو می‌بینه می‌گه لایک ندادن بت؟ می‌گم چرا. می‌گه چندتا می‌گم دوتا. می‌گه همه‌اش؟ آدمای بَن‌جنس. بعد سنجاقک عمو انگلیسی رو می‌بینه و می‌گه برای این حشره‌ی مسخره صد لایک؟!

برای این حشره‌ی مسخره

نانا تو اینستا عکسای ترشیم رو می‌بینه می‌گه لایک ندادن بت؟ می‌گم چرا. می‌گه چندتا می‌گم دوتا. می‌گه همه‌اش؟ آدمای بَن‌جنس. بعد سنجاقک عمو انگلیسی رو می‌بینه و می‌گه برای این حشره‌ی مسخره صد لایک؟!

نانا داره می‌گه این آمریکاییا رو ول کن. ماما باید شکم داشته باشه
خدایا توبه.