فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

اینا همیشه تو تخت پخش و پلا بودن..برای این‌که بدونم کجا رو دارم می‌خونم گوشه‌ی برگه‌هاشون رو تا می‌زدم.سال این‌طوری برام نشونه‌گذاری کرد و جمع‌شون هم کرد.
خدا انشالا جمعش کنه.

به نانا و بن گفتم من و باباتون خیلی وقت پیش تو یه همچین روزی ازدواج کردیم.

نانا گف یعنی عروس شدی؟ گفتم زیاد نه رفتیم یه جایی گفتن قبول می‌کنید زن و شوهر شید؟ من گفتم ها..باباتون گف هر چی مامانتون بگه .
خندیدن.
بن گف ماما بابا چطوری بود؟
گفتم همین‌طوری لاغر و عینکی و عین خودکار بیک جدی و اخمو..زیبا و ماندگار:)
بن خندید و نانا گف تو چطوری بودی؟
گفتم منم لاغر و آروم و ...یه ذره خوشحال.
بعد یادم اومد از محضر که اومدیم بیرون بام حرف نزد...تو محضر شیرینی رو گرفته بود جلوم انگار جلو مدیرش گرفته بود رسمی و اداری..خنده‌ام گرفته بود موقع برداشتن شیرینی... به نظرم قیافه‌اش خیلی مسخره اومده بود. مسخره‌ی بد نه. مسخره‌ی طنز.
به باباش گف من با عالیه و ترون می‌رم بازار که برای ترون عینک بخرم. من فکر می‌کردم برگرده بام خونه..یه خورده غصه‌ام شده بود..فکر می‌کردم خوب من رو می‌بردن با خودشون عینک بخرم برای ترون.
جرات نداشتم حرف بزنم..از بابام و باباش و خودش..
من رو با مادرم که تموم مسیر حتی یه کلمه بام حرف نزده بود و خودش رو جمع می‌کرد که بم نخوره، برگردوندن خونه..منتظر بودم مادرم بام حرف بزنه نزد.
انگار قهر بود.
شب بش گفتم چرا نبوسیدی من رو جلوی مادر سال؟ گفته بود برای این‌که می‌خوان بکنتت باید می‌بوسیدمت؟

من نماز خونده بودم. یه خورده گریه کرده بودم چون احساس تنهایی کرده بودم ..
 اینا رو به بچه‌ها نگفتم ..
دلم گل بابونه و کوه و بز خواس حالا:)
کاش ببرتمون همین اطراف.

چهره‌ی زیبا و ماندگار دامبریرو پریرو

من ظرف می‌شستم او از خودش فیلم می‌گرفت:

فیلم می‌گیریم از چهره‌ی زیبا و ماندگار..

با شرکت دامبریرو  پَریرو..
بای.
اون موقع نخندیدم اما بعد فیلم رو دیدم و خندیدم.
خل و چلیم بش رسیده. خدا رو شکر.
خودش قبلش طی یه سخنرانی نسبتا جدی می‌گف زندگی با تو حال آدم رو خوب می‌کنه..آدم فکر می‌کنه تو فاصله‌ی 5 تا 8 سالگی مونده..فکر می‌کردم داره فحش می‌ده که یعنی بالغ نیستی و فلان..بعد فیلم رو دیدم و فهمیدم منظورش از حال خوب چی بوده.
خلاصه خندیدم.

خانوم اجازه! اخراج ما نمی‌کنی؟

خندیدم و گفتم یادت نبود، نه؟
با خجالت گفت نه خوب یادم بود..چند روز پیش یادم  بود..بعد یادم رف... گفته بودی بیس و دوم سالگرد ازدواجمونه...چرا یادم رف آخه؟
سرش رو یه وری گرف.
انگار می‌گف: خانوم اجازه! اخراج ما نمی‌کنی؟
غش کردم از خنده.

هی هی جبلی قم قم- رضا دانشور
ر این کتاب رو داد. سال گف ببریمش تعریف می‌کنه اش و به همه‌ی کتاب‌خونا سفارشش کرده که در واقع انداختتش یا کرده تو پاچه‌اشون یا پول کشیده ازشون. اوردمش و خوندمش. داستان کرفون رو که کلا متوجه نشدم چی به چیه. من گنگ خوابدیده هم..الان که دارم مینویسم و دو دیقه از خوندنش گذشته فراموش کردم.
واضحه که ر پولش رو پس نمی‌ده اما من می‌تونم کتاب رو پس بدم حتی اگه پولش رو پس نده ر.
بعدشم دیگه کاری به پیشنهادای خودش و نوازشای سال نداشته باشم. این‌که مثلا سال نوازشش کنه که ما به پیشنهاداتت احترام می‌ذاریم ر.


این کتاب این نثر این قصه این نویسنده مال من نیست. برای من نیست.این کتاب رو اصلا باش ارتباط برقرار نکردم..خواستم فقط بگمش این‌جا.

نوشته:
دیوانه‌‌ای تو.
برای خاطر عکس‌ها می‌گوید. من کمی لبخند می‌زنم. تسبیح توی دستم را بو می‌کنم و فکر می‌کنم دیوانگی به درد نخور.

سال.
قهر کرده روی مبل رو به تلویزیون. مثلا بگوید تو من را دوست نداری و من رفته‌ام مظلوم شده‌ام حالا. خدای من اوج نمایشی خاک‌برسرانه.عین آدم بیا توی تخت و من کارت ندارم.
درد من سال، تو نیستی،تو خوبی بدی داری..درد من یک جور سیراب و سرریز شدن روحی است. یک جور پیری زودرس است انگار. یک‌جور نیاز مفرط به رها کردن همه چیز.
از سال پرسیدم عصر که علت این‌که دیگر موسیقی خیلی جذبم نمی‌کند این است که پیر شده‌ام؟ گفت نه..آدم طی این مدت کوتاه این‌همه پیر و عوض نمی‌شود.
به کلمات و شعر ترانه‌ها گوش می‌دهم. چرت محض. آهنگ‌ها..صداها..همه چیز سطح پایین و درپیت..می‌توانم توقعم را بیاورم پایین و می‌آورم ..فرقم با گذشته این است که از آوردن توقعم به سطحی پایین‌تر از سطح واقعی سلیقه‌ام لذت نمی‌برم.
نمی‌توانم بگویم خوب یک یچزی است می‌شنوم دیگر. به کلمات گوش می‌دهم و می‌بینم دروغ‌هایی به‌غایت بزرگ. نمی‌شود از شنیدن دروغ و چرت لذت برد..این است که آهنگ‌های بی‌کلام را دوست دارم و آهنگ‌های فلوک چون راست‌تر است. طرف غمگین است یا خوشحال و دارد حرف می‌زند. همین.
قبلا سه سال پیش مثلا با ترون یکی دو ساعت حرف می‌زدم. او در واقع حرف می‌زد و من به‌اش میدان می‌دادم. حالا محال است بتوانم بیشتر از 5 دقیقه تحملش کنم.
شب عالیه زنگ زده بود به سال. سال گوشی را داد به من. کمی حرف زدم. شاید پنج شش کلمه که شوهرش آمد بغل گوشی گفت ما هم آدمیم ها.  یا فامیل نیستیم ما؟
بدون خداحافظی قطع کردم و به سال گفتم دیگر اگر عالیه خواست با من حرف  بزند صدایم نکند اگر اصرار کرد بگوید تمایلی برای حرف زدن باهاش ندارم اگر خودش نمی‌تواند بگوید گوشی را بدهد به من.
دیدم واقعا نیازی به روابط تعارفی ندارم.
مرد علنا به من نظر دارد. نمی‌دانم چرا و دلایلش به خودش ربط دارد و زن چنان احمق و ..که فکری نمی‌کند برای این برنامه. تنها راهش این است که به‌طور کلی این آدم و شوهرش را حذف کنم. سال خواهرش است خوب. نمی‌گویم که نرود من اما وقتی برای عالیه و شوهرش ندارم.
من حتی آرایش نمی‌کنم و خوب لباس نمی‌پوشم. الهام مناسب‌تر است از من. مگر نگفت که بله مسعود گفته این رو هی می‌خنده. الهام مثلا.
الهام دلش می‌خواهد برای مسعود دلبری کند و می‌کند..من می‌خواهم بتوانم برگ‌های خشک را جارو کنم.

توی ماشین بودم. از وقت‌هایی که هیچ‌ راهی نمی‌تواند من را به حرف زدن بیاورد. سال از راننده‌اش گفت و دخترش که مانتو گیرش نیامده برایش و داده برایش مانتو بدوزند. برادرزاده‌ی راننده‌اش مانتو را دوخته.
چه چیزهایی می‌گفت سال. زیاد می‌گفت.با جزیئات و ..به سادگی فکر کردم کاش مرد بودم و می‌توانستم تنها زندگی کنم. می‌توانستم انتخاب کنم که تنها زندگی کنم.
سال کمی صورتم را دست زد. می‌دانستم به همان نسبتی که دوستش دارم، دوستش ندارم. موازی..مساوی. گاه محبتم به‌اش غلبه می‌کرد و گاه انزجارم ازش.
وقتی ظهر با دهان باز خوابیده بود متوجه شدم. وقتی حرف می‌زد و دلم می‌خواست ساکت باشد وقتی ادایی درآورد که همیشه درمی‌آورد یک لبخند مصنوعی..که مثلا بگوی بیا به‌خاطر تو خندیدم و دلم خواسته بود با تمام توانم بزنم توی دهانش و بگویم دست بردار حالم ازت به‌هم می‌خورد...بدم آمده بود و بلند شده بودم رفته بودم. عصبانی و بی‌حوصله و خسته بودم.
توی ماشین حرفی نداشتم.
به بیرون نگاه می‌کردم.
دیدم تمایلم رو به طور کلی برای ارتباط با دیگران از دست داده‌ام. نمی‌توانم. واقعا نمی‌توانم. از ف و زنش و دخترش فرار می‌کنم. از هاشم و زنش. از خواهرهایم..از خانواده‌ام.
از سال..از حتی آدم‌های مجازی.
نمی‌توانم ارتباط برقرار کنم..میلی درون خودم حس نمی‌کنم. این تنهایی و انزوایم را بیشتر می‌کند اما نوعی بی‌حسی و کرختی روحی، احساسی و عاطفی سراغم آمده. انگار چیزی قلبم را یک بعد از روحم را نیش زده و فلجش کرده.
واتساپ را برمی‌دارم تلگرام را..هر چه را.
شماره عوض خواهم کرد چون این دست آیات زن هاشم ترون و دیگران است و می‌خواهم فقط دست سال و بن باشد.
دلم می‌خواهد می‌توانستم محبت کنم یا محبت بخواهم.
توی دفترچه‌ی تلفنم اسم کسی هست که جلویش چند عدد است. گفته هر وقت خواشتی با من تماس بگیر. تماس از تو باشد. گاهی که ریخته‌ام به هم یا از شدت تنهایی تکه تکه شده‌ام باهاش تماس گرفته‎ام..درد این‌جاست که نمی‌توانم حتی حرف بزنم با کسی.
حوصله سر می‌برم.
ماهی یک‌بار دو ماهی یک‌بار وقتی زیر بار هر چه خم می‌شوم زنگ می‌زنم و نمی‌دانم چه بگویم.حرف می‌کشد از من و ..توقع‌هایی از من دارد که از پس برآورده کردن‌شان نمی‌آیم.
این است که می‌گویم حتی برای دوستی‌های معمولی هم مناسب نیستم دیگر.می‌گوید گاهی چیزهایی دارم که دلم می‌خواهد به تو بگویم..کمی در مورد بعضی کتاب‌ها باهاش حرف می‌زنم اما نمی‌توانم قلب و بوس و فلان بفرستم.
نمی‌توانم الکی و روی هوا بگویم دوستت دارم وقتی ندارم. نمی‌توانم وقتی دلم بغل می‌خواهد بگویم بغلم کن یا وقتی دلم می‌خواهد بگویم به من بگو عزیزم.
نه که ندهد. می‌گوید و می‌دهد...اما حتما در مقابل از من چیزی می‌خواهدکه از دادنش عاجزم.
امشب دست کشیدم به شماره‌ها..وقتی حالم خوب است یعنی خیلی حالم بد است..وقتی غیرقابل اعتماد بودن سال برای بار هزارم برایم ثابت شد..و حس کردم سقوط کردم در قعری که کف ندارد ..ته ندارد و پایان.
به شماره‌ها دست کشیدم و تصور کردم زنگ زده‌ام و دارم حرف می‌زنم.
نه حرفی نبود.
کمکم کن برای چی؟
کمک نمی‌خواستم..شاید فقط می‌خوساتم کسی پراکنده حرف بزند و حواسم را پرت کند. اما خودم بهتر می‌دانستم از هر کس که این نسخه‌ها برای من جواب نمی‌دهد.
به سال گفتم شاید چند روز حالم بد باشد.
گریه نمی‌کنم..عصبانی هم نمی‌شوم. فقط نمی‌توانم حرف بزنم و احتمالا در اتاق را روی خودم ببندم.
نالید که نه..نه.
بلند شد گوشی‌اش را گذاشت زمین یعنی که در دسترس من برای چک کردن. چیزی که به یک شوخی مسخره شبیه بود..
میان کتاب‌ها نگاه می‌کنم دلم می‌خواهد چیزی بخوانم مثل رویای بابل یا اتحادیه‌ی ابلهان. ربطی به هم ندارند اما به یک اندازه دوستشان دارم. یا مثل سوکورو و سال‌های زیارتش.

 گل‌های آدم‌خوار یه هات‌داگ نشون هومر می‌دن و هومر وقتی گازش می‌گیره رو سرش بسته می‌شن..هومر هات داگ رو می‌خوره..گل رو می‌خوره و ساقه‌اش رو قطع می‌کنه و می‌گه قدرت گل‌ها( چیزی که دارن روش مانور می‌دن) به کونم.
سال نگام می‌کنه.
اشاره می‌کنم به تن ماهی می‌گم به بفرما.

قسمت 22 سیزن 14 یه فیلمی نشون می‌دن : مرده ، هنرپیشه‌هه، می‌گه می‌خوام یه موزیسین حرفه‌ای بشم. مادربزرگش   سازش رو می‌شکونه می‌گه حالا یه گوزیسین حرفه‌ای هستی.
سال نگام می‌کنه.
من تن ماهی می‌زنم با ترشی کلم قرمز که عالی شده.

بن و سال داشتن بم زور می‌گفتن من یه حرکتی انجام دادم که از نقلش معذورم. بن اومد دنبالم که توی یه محرم مردانه این کار رو کردی؟
منظورش محفل بود.
‌یاد گفته‌ای از پدر سال افتادم  خطاب به دختر عموی بن در یک وقتی که کم اورده بود جلوم: سوادت تو کونم.
صد در صد این رو به بن نگفتم و بش تذکر دادم محرم نه محفل..دندوناشو نمایشی رو هم فشار داد و گفت هر چی..باید به مردا احترام بذاری. باباش گفت محسن رو اذیت نکن از خودمونه..
من به گزینش کتاب برای مطالعه پرداختم.

همی حالا

زندگی شاید نوشیدن لیوانی چایی باشد در فراخنای تخت خویش.
با صدای دکلمه‌‎وار شهرزاد شین بخونیدش.
ببینید این‌جوری:
زندگی شاید
نوشیدن
لیوانی چایی باشد
در فراخنای فراخ تخت خویش.
شین خویش رو به سوت تبدیل کنید.
چای رو هم به شوت آغشته کنید. سوتی خفیف.

امروز نانا فروشگاه کتاب راه انداخت. مشتری‌اش فقط من بودم. چون مامانش بودم خودش بم پول داد.
پولاش خندان و شاده.
ازش یه مجله خریدم به قیمت پنج هزار.
نمی‌دونم واحد پولش چیه.

تازه همه‌ی مردم می‌تونن تو ایسنتا قلب و بوس و اینا بفرستن من فقط آیکن..شکل که هیچ...ایسنتام مثل بز می‌مونه
صورتم همچنان این‌طوریه

کاش پدرم مثل شما فکر می‌کرد؛ عمو انگریزی

عمو انگریزی داره بستنی می‌خوره تو ساحل می‌خواستم بش بگم منم از این بسنیا دارم بلد نبودم. یه پوشه هس تو گوشه زدمش که یعنی بیا بسنی‌ ِ من رو ببین رفت تو بازار گف بیا اینستاتو به‌روز کن. رفتم گفت برنامه‌ی مورد نظرت دیگه نیس برش داشتیم.
حالا چطور بش بگم خو؟
همه‌اش صورتم این‌جوریه.

اوه اوه ...لیورپول زد..پوکوندش..
عجب بازیکینیه این شفچنکو.

منچستر و لیورپول...عجب بازییه.
نمی‌دونم طرف‌دار کدومشون باشم اما منچستر زده حالا.

کیسه‌ی برنج رو تکیه دادم به لباسشویی و خودم به کیسه‌ی برنج تکیه دادم به تیک تاک فر گوش می‌دم...هوا ابریه اما بارونی نیست..به پنیرا نگاه می‌کنم که داره روی سطح موادی که سیب زمینی‌های تو فر رو باشون پر کردم آب می‌شن..به مادرم زنگ زدم..حرف زد..نه آروم شدم و نه ناراحت. گاهی از این‌که احساسم را از دست دادم غصه‌ام می‌شه.

اما اگه خودم تنها باشم چرا اسم زنها رو سعید سیو کنم؟
اها. که دوستام قرشون نزنن. مثلا سال.اما اگه با سال صمیمی شدم و برام زندگی مردونه‌ی واقعی‌اش رو رو کرد باید چی‌کار کنم؟ به حکم یه زن خایه‌پیچش کنم یا دس بزنم رو شونه‌اش بگم خَ یلی مردی.

موهام که ریخ. کم‌تر گریه می‌کنم. با سال دوس شدم. دیروز بش گفتم در خه‌دمتیم جیگر ناراحت شد.
لطافت جنس لطیف هم برام جذاب شده.
صدا نرمی..تپلِ ممه‌داری در اطراف باشه حساس می‌شم یه‌هو. دس خودم نیس خوب. هورمونا دارن ازم یه مرد واقعی می‌سازن. خود مردا هم می‌گن یه مرد واقعی  مردیه که اینا رو در اطراف حس کنه قلبش به تپش و اون‌جاش به جنبش درمیاد.

من تازه سیبیلم داره سبز می‌شه اونایی که ریش سفید این راهن می‌گن. از خودم که درنمیارم.

بعدشم تصمیم گرفتم جوونمرد بشم نه فقط مرد. کاری به زن هیچ کس نداشته باشم. فقط مجردا و مطلقه‌ها و دواطلبایی که شوهر ندارن و..وبلاگ‌نویسایی که می‌گن با شوهرشون مشکل دارن...کلا می‌خوام زن‌ها رو درک کنم...یعنی می‌خوام در خدمت زن‌ها باشم و هی بشون کمک کنم.
از افسردگیا و فشار جامعه نجات‌شون بدم..حقای خوردشون رو بشون بازگردونم..وقتی پریودن بفهممشون..به عقلشون احترام بذارم و قدر تنشون رو هم بدونم..روشون رو زمین نمی‌زنم خلاصه.
از همه بیشتر اون تنهاهای چن بار خودکشی کرده. اونا رو چون وقتی زن بودم ازشون بودم رو خوب می‌فهمم.
من احتمالا تو مرد بودن موفق‌ترم.
سال می‌گه برای مرد بودن کمی قدم کوتاهه. پول هم ندارم. گفتم خوب پول از خودش می‌گیرم و زبون دارم جای قد. نیروی جنسی خوبی هم دارم. به زن‌ها می‌رسم درست.
روی مردای قد دو متری و چارشونه‌ی پولدار اینا رو کم می‌کنم..مثل آل پاچینو. قدکوتاهه اما جذابه.
فحش هم بلدم. دس تو دماغ هم تازه‌گیا کشف کردم چقد جالبه.فوتبال فقط بلد نیستم..اما نگا می‌کنم. بن و سال یادم می‌دن نگاه کنم..پاسور هم بلد نیستم..
اما اگه خواستم زنم رو بیارم کجا بیارمش؟ خونه‌ی سال؟
نه. سال امن نیست. نه که چشم‌ناپاک باشه ها..اما خوب خودم یه وقتی که زنش بودم می‌دونم چطوریه. مرده دیگه. خودم مردم اینا رو می‌فهمم. خوب نیس. تصمیم گرفتم زن نگیرم. این‌طوری روشنفکرانه‌تره.
اما سال زن بگیره بد نیس..چون اون به مردیم شک داره خدمت زنش می‌رسم. یعنی روش رو کم می‌کنم. خوابایی براش دیدم.
برای سال جوونمرد نمی‌شم.
خوبیش لباساشه. شلوار کردی راحتی..شلوار راه راهی..رکابی سفید..موی زیربغل..سیاست..خیلی خوبه. پاریس ان ژرمن. منچستر بایرن‌مونیخ..میلان..استقلال..رئال...گوشی تلفن...سیو کردن مریم و زهرا و سارا و عاصفه و سوسن و سیمین و سکینه و صدیقه به اسم سعید...حرف تو دشویی و کنترل دریچه‌ی کون که صدای گوز نرسه به گوش زن‌ها و دروغ گفتن به زن‌ها که صدای شلنگ رو سرامیکه..ایستاده شاشیدن که البته وقتی زن بودم هم مشکلی با انجامش نداشتم..دید زدن زن‌ها..سقلمه زدن به سال که این رو..این رو..اوففف..خوش به حال صاحبش.

مردناجونمردی فک کنم بشم بیشتر خوش بگذره بم.
خیانت به دوس دخترا و زنایی که با منن و بشون گفتن که فقط با خودشونم..تعویض شماره و پیچوندنشون..
نمی‌دونم اما پیله نشن بم بهتره..تا وقتی خودم حوصله داشته باشم..حالا وقتی بکنم ماهی یه بار برم سر وقتشون بد نیس..
ایشششش مرد بودن داره حوصله‌ام رو سر می‌بره. زن‌ها خیلی می‌خوانَم و وابسته شدن بم...نه زن نه مرد. می‌خوام کل دنیا و لذائذ و هوس‌هاش رو ترک کنم و به پرورش نفسم بپردازم. این تن که فانیه. روحه که می‌مونه.
سگ توش درست اما از تن بهتره.
فعلا برم یه چیزی بخورم...یه زن هم نداریم برامون ناهار بپزه.

خوش به حال اونایی که مردن و بشون روزی هشتا قرص هورمونی نمی‌دن که زنشون کنن
کم‌کم دارم احساس نیاز به زن گرفتن می‌کنم.

عمو انگلیسی خیلی دلم رو آب می‌کنه با مناظر زندگیش. عکس سنجاقکاش و روبااش و وخودش که داره نرده‌های خونه‌اشون رو رنگ می‌کنه و گوجه‌های کوچولوش...دلم می‌خواد بش بگم ما به سنجاقک که اونا  دراگون افلای می‌نامندش می‌گیم سنجاق کوچک. اما بن کمکم نمی‌کنه.

 جستارهایی در باب عشق - آلن دو باتن- گلی امامی.
کتابیه که می‌خواستم از صفحاتش عکس بگیرم و بذارم این‌جا. اما دیدم کار بیهوده‌ائیه چون باید از تمام صفحاتش عکس می‌گرفتم و برای این کار تنبل و بی‌حوصله‌ام.
می‌تونم بگم اگه به این‌طور مباحث، مباحثی مثل عشق و تحلیل یک رابطه‌ی عاشقانه‌ از بدو تولدش تا پایانش علاقمندید کتاب رو بخونید.
انتشارات نیلوفر کتاب رو منتشرکرده.
ترجمه گاهی مبهمه و گویا نیست..یعنی حس می‌کنم روشنی لازم رو نداره..بعضی جاها البته. غلط املایی هم  داره اما قابل‌اغماضه اگه نخوای توی کتاب دنبال عیب باشی.پشت جلد نوشته که دیدن ورای آدما آسونه اما ما رو به جایی نمی‌رسونه. از الیاس کانتی نقل کرده. منظور از ورای آدما شاید بعد منفی و عیب‌دارشون باشه در این‌جا.
ورا فقط بعد منفی آدماس؟ شاید برای بعضی آدما ورا بشه بعد مثبت و روشن. اینه که ترجمه‌‌ی  ور به مفهوم بدبینی و دیدن عیب‌های آدما، ا نمی‌دونم تا چه حدی درسته. فقط برام جای سئوال پیش اومد.
اگه در موقعیت عاشق باشید ..عاشقی کنار گذاشته شده از خوندن این کتاب زجر خواهید کشید. اگر معشوقی هستید که کنار گذاشتید چه بسا به خودتون ببالید  مخصوصا اگر حال و هوای طرق مقابل‌تون رو از روی عملکرد شخصیت مذکر کتاب حدس بزنید.
اگر نه عاشقید و نه معشوق و کلا کاری به عشق و مطالب مرتبط به‌اش ندارید می‌تونید خودتون رو به خوندن قصه‌ای با چاشنی فکر و طنز مشغول کنید.
کتاب یه داستانه عاشقانه نیس. داستان عشقی متفکرانه‌اس.
تحلیل رابطه‌ی عاشقانه با تمام جوانب زیبا و زشتشه. روشن و تاریکش.شادی‌آفرین و غم‌سازش.
فصل هفده برای من قابل‌لمس‌ترین فصل کتابه. پاراگراف شونزده.
اون‌جا که مرد می‌خواد زن رو وارد بازی کلامی بکنه که زمانی بین‌شون جاری بوده.
فصل هفده تا پایان کتاب فصل‌های زندگی منه.
وقتی اینا رو می‌نویسم امیدوارم هیچ‌کس اونا رو زندگی و لمس نکرده باشه. مخصوصا اگه زن باشه.

این کتاب رو از روی حس برداشتم. کسی به من معرفیش نکرده بود ..جذبش شدم بی‌که اسم نویسنده رو شنیده باشم از قبل یا چیزی در موردش بدونم..این اواخر با دقت و تحلیلی شخصی خوندمش.
لذت خوندنش از این جهت برای من عمیق بود که جزء کشفیات شخصیم بوده و برام ثابت شد که حسم در مورد کتابا،آدما..فیلما پدیده‌ها..و کل جهان پیرامونم بم دروغ نمی‌گه. ممکنه خودم به خودم دروغ بگم که می‌گم از روی ترس یا هر چی، اما حسم روشن و آگاهه.
من شاید بلد نباشم درست حرف بزنم یا بنویسم و واژه کم میارم مثل همیشه. روابط اجتماعی خیلی کمی دارم البته خودخواسته و انتخاب شده و در محیط‌های فرهنگی خیلی کم یا نزدیک به صفر قرار گرفتم اینه که برای رسوندن یه مفهوم یا اندیشه‌ای که مد نظرمه واژه کم میارم..واژگانی که آدمای محیطای دانشگاهی  فرهنگی به وفور استفاده می‌کنن. من افکاری که به ذهنم می‌رسه رو خیلی ابتدایی بیان می‌کنم امیدوارم بتونم منظورم رو برسونم ..فقط امیدوارم نمی‌دونم چقدر درش موفقم.
همیشه مبهوت می‌شم دیگران چطور واژه‌های این‌همه پربار دارن. من یه مسیر فکری طولانی رو در دو سه جمله‌ی تحلیلی و ساده طی می‌کنم و اونا در یه واژه.
من:- آدمی که حس می‌کنه باید دوس داشته باشه و براش تلاش می‌کنه و ..و ...و ... و..
کسی:- مهرطلب.
تمام.
- بعضی اساتید فلسفه هستن که فلسفه رو اکادمیک خوندن اما علاقه به ادبیات و روانشناسی هم دارن و کتابایی نوشتن که در عین حال که بن‌مایه‌ی دانششون فلسفیه با زبانی ادبی و قصه و داستان اندیشه‌هاشون رو عامه‌فهم و  در اختیار سلایق قصه‌دوست و تحلیل‌پسند قرار دادن.
- علاقه‌ی بینابینی دارن.
:)
من دوست داشتم از این واژه‌ها بلد بودم. نه که حس نقص داشته باشم یا حسرت فقط برام جالبه کسی میان‌برهای کلامی داشته باشه. خیلی نخواد حرف بزنه..اینه که من واژه‌های مدرن دانشگاهیم کمه...اما حسم قویه و هر وقت بش اعتماد کردم بعدش خوشحال بودم.
حس واقعی نه حسی که فکر می‌کنم یا ترجیح می‌دم داشته باشم.

****
چند روز پیش با زن هاشم ترشی درست می‌کردیم..بم گفت تو چه زود یاد می‌گیری با نگاه کردن..اون از ماردش و مادربزرگش و خاله‌هاش یاد گرفته و من کسی رو نداشتم چیزی یادم بده اما معمولا با نگاه کردن خوب یاد می‌گیرم فقط روش خودم رو می‌رم بعدش.
حسم می‌گه یان مزه با اون مزه خوب درمیاد..این با اون نه. چیزی که در میون زن‌ها تابوئه عدول ازش مثلا.این شامل خیاطی می‌شه. خیااطی اگه از روی الگو باشه من درش بی‌سوادم. اگه از روی نگاه کردن باشه می‌تونم پیش ببرمش. الگو کشیدن و بریدن و خسته‌ام می‌کنه و ذهنم مادام عین ماهی لیز لغزنده‌ای از دستم در می‌ره اما می‌تونم اگه نگاه کنم به دست خیاط و برش لباس کارایی بکنم. اینه که تو خیاطی با الگو خیلی بی‌استعدادم اما می‌تونم طراحی کنم مدل لباسی چیزی..یه طراحی ساده‌ی ذهنی البته..و می‌تونم اگه حوصله کنم چیزایی رو کج و کوله و اینا با نگاه برای خودم دربیارم.
ذهن‌های فنی مثل ذهن مینا خیاطای خوبی می‌شن. ذهنای باحوصله و منظم و سخت‌گیر.
مینا برای آشپزی خیاطی کارای دستی که می‌کنه محاله از دستور‌العملی که جلوشه سرپیچی کنه. خوب اجراش می‌کنه و نتیجه‎‌ای که می‌گیره عالیه. روزی ده بار به مادرم و زیبا زنگ می‌زد که بپرسه بعد از تفت دادن پیاز چقدر و چه زمان ادویه بریزه.
برای من عجیبه این‌همه مقید به قانون دیگران بودن و برای اون هم عجیبه سرپیچی مداومم از قوانین واقعا لازم برای زندگی.
من همیشه از نتیجه‌ی کارهای مینا شگفت‌زده می‌شم. لباسایی که مینا می‌دوزه و کارای دستی که می‌کنه عین تمام کارهای دستی‌ایی که خیلی قشنگن و لباسایی که خیلی خوشکل و استادانه دوخته شدن.
می‌گم چطور تونستی؟..استادی واقعا استاد. اون گاهی طعم غذایی که به قول خودش با قانون‌شکنی پختم رو می‌چشه یا یه کار ابتدایی و نخراشیده‌ام رو می‌بینه و می‌گه عجب ایده‌ای صد سال به ذهن من نمی‌‍رسید. من حوصله و وقتی برای پرورش ایده‌هام نمی‌ذارم چون بش نیازی ندارم. توی قوریم گل می‌ذارم توی گلدونم چای دم می‌کنم..از رژگونه‌ام رژ درست می‌کنم از سایه رژ..مینا اینا عصبانیش می‌کنه:)
معتقده رژ باید رژ باشه. رژگونه رژگونه..سایه مال پشت چشمه نه این‌که قاتی‌اش کنی با کمی کرم مرطوب کننده و بزنیش به لبت. درسته نتیجه‌اش عالی و منحصر به فرده اما وقتی رژ تو بازار هست چرا باید خودمون این"کثافت‌کاری" رو راه بندازیم و من؟
خدای راه انداختن این کثافت‌کاریام.
من همیشه غبطه می‌خورم به خیاطیش..و نمدکاری و دوختن کوسن...تا...هر چی.
برای حوصله و ظریف‌کاریش.
اون همیشه دست می‌ندازه گردنم و می‌گه خوش‌به‌حالت. اذیت نیستی. خونه‌ات به هم ریخته و قراره مهمون بیاد ..به مهمونا می‌گی نرسیدم تمیز کنم اگه دوس دارید کمک کنید دوس ندارید این وضعیت رو با هم تحمل می‌کنیم.
:))
اینا رو می‌شنوم و به خودم می‌گم عجب آدم شلخته‌ای ...واقعا اینا رو گفتم من؟
بش می‌گم کی اینا رو گفتم؟ می‌گه به خودم و ممدرضا و ...وقتی اومده بودیم خونه‌اتون.
غش می‌کنم از خنده. روت سیا شهرزاد...با این حرفات.
من عوضش خیلی خوشم میاد که اون نایلکساش رو تا می‌کنه..خیلی ریز و مرتب..که کم‌ترین جای ممکن رو بگیره. مبهوت و دهن باز نگاشون می‌کنم..وای خدای من چقدر تو خدایی دختر. چطور تونستی اینا رو این‌قدر کوچولو مرتب کنی؟
می‌گه خیلی کار مهمیه حالا؟ می‌گم نمی‌دونی چقدر مهمه..فکر کن من هزارتا نایلکس دارم همه رو چپوندم فاصله‌ی دیوار تا فریزر...دستم رو می‌گیره و می‌گه تو فقط ازم تعریف میی‌کنی بقیه اعصابشون ازم خرد می‌شه.
شوهرش بش می‌گه زندگی باش سخته خیلی..من خودم نمی‌تونم البته زندگی با مینا رو تحمل کنم...و سال زندگی با من رو:))
روزی ده بار نصیحتم می‌کنه و روزی ده بار نصیحتش رو به گوش کان می‌سپارم.
مینا هم نمی‌تونه زندگی با من رو تحمل کنه...مسواک سال مسواک منه..توی لباسام کاغذ صابون هست برای خوشبویی..لباسام تپه هست و برای این‌که تپه دیده نشه روش رو ملافه‌ای مرتب کشیدم.
یه بار اومد خونه و گفت وای چه ملافه‌ی خوشکلی. اتاق تمیز و براق بود..نرسیده بودم لباسا رو تا کنم. روشون رو ملافه‌ای تمیز و خوش‌رنگ کشیده بودم..ملافه رو بلند کرد و از حال رفت:)
بعد دوباره کشیدشون روش و غمگین گفت اگه اون این‌همه لباس تا نشده داشت با شوهرش دعوایی می‌کرد که اون سرش ناپیدا..گفتم خوب سال هم با من دعوایی می‌کنه اون سرش ناپیدا بعد من گولش می‌زنم و ظاهر خونه که تمیز می‌شه اون توکارا رو کاری نداره بشون. نتیجه خونه تمیزه غذای آماده داره و حال من هم خوبه..
گفت خوش به حالت و با فحش نشست لباسا رو برام تا زدن البته.بعد که تاشون زد من حسرت به دل نگا می‌کردم که کاش همین‌طوری بمونن.من و بچه‌ها نریزیمشون به هم.
اینکه مینا سال و سال مینا رو می‌پسنده اینه رازش.
و این که من هیچ کس رو جز خودم نمی‌پسندم رازش در اینه که ممد رضا رو در حد خودم نمی‌بینم راستش. من شوهر مینا رو برای واکس زدن کفشم استخدام نمی‌کنم و فکر می‌کنم اگر زمانی باش ازدواج می‌کردم سر یه ماه می‌زدم به چاک.
سال فقط آدمیه که می‌تونم اجازه بدم بام زندگی کنه و سرم غر بزنه و ازم بخواد ورزش کنم و..چون می‌دونم که با من بش خوش می‌گذره..و مهم‌تر به من با او..
سال من رو بلده و من بلدمش.
من نمی‌خوم کسی جز سال شوهرم باشه در مردای اطراف..چون گاهی چنان با من می‌خنده که فکر می‌کنم از این بچه پنج ساله‌ها هستیم که می‌شینن پای اخبار و به هم می‌گن فکر کن دور گردن مجری طناب بپیچونیم و بکشیمش دنبال خودمون اون یکی می‌گه رو کونش هم با دمپایی می‌زنیم..
بعد می‌میرن از خنده و آدم بزرگه‌ی موجود در محیط سرشون داد می‌زنه بذارید اخبار گوش بدم.
اونا هم ساکت می‌شن و برای هم ادای طناب پیچ کردن گردن یارو رو درمیارن و آدم بزرگه سرشون داد می‌زنه بالاخره و اونا پا به فرار می‌ذارن در حالی‌که دارن ادای کشیدن یارو رو درمیان بین خودشون و انفجار خنده‌اشون بلنده.
من با کسی جز سال نتونستم این‌طور بخندم..اونم.
این البته مانع نمی‌شه زن‌هایی مثل مینا برای سال خیلی جذاب و جالب باشن.
زنایی که با دهن باز بش می‌گن وای چقدر تو به کارت واردی...من خودم از ممدرضا سرترم تو این کارا.
سال بعدش می‌گه طفلی مینا.
من می‌گم خوش به حال خودم و اون من رو کمی دور می‌کنه و می‌گه کاش قدرم رو بدونی که با بلند کردن انگشتی ظریف ازش قدردانی می‌کنم معمولا.
شعر برای سال یعنی حافظ سعدی..برای مینا هم.مخصوصا سعدی:)
چرا الان خندیدم؟ نمی‌دونم. خنده‌دار نیست اما دیدنش این‌که جدی داره حافظ رو می‌خونه و در معانی ریاضی وار شعرش غرق شده سرگرم‌کننده‌اس برام. احساسات شاعرانه‌اش این‌طوریه مثلا می‌گه ببین این‌جا گفته گوشه‌ی چشم تو به آسمانه و آسمان هم گوشه‌ای از  چشم توست. خیلی هم تحسین می‌کنه این مقولات رو.
اگه بگی فلانی خونه مجردی داره تهران و آدم خوشبختی نیست عصبانی فریاد می‌زنه:
چرا خوشبخت نیست؟ پس زهرا دختر محسن پسر عموی بابام خوشبخته که شوهرش می‌زنتش و کورش کرده؟ اون بدبخته این یکی اداشه.
اون نمی‌دونه اون آدم خونه مجردی دار ساکن تهران احتمال خودکشیش خیلی بیشتر از زهرا دختر محسنه که شوهرش می‌زنتش و کورش کرده.
بعد تو رو تحقیر می‌کنه که به نقل همدلانه‌ی ماجرا آدم خونه مجردی دار پرداختی.
دشمنیش با تو سرمی‌گیره و نه حتی با اون آدمه. اینه که ازش دورم می‌کنه و فاصله می‌ذارم بین‌مون...زمان‌هایی بود که خیلی با مینا بم خوش می‌گذش تفریح می‌کردم و سرگرم می‌شدم با سختگیریاش.
اون زمانا رو ازشون رد شدم چون به بهای تحقیر شدنم می‌گذش.اون و سال عاقل اندرسفیه بم نگاه می‌کردن که بپر بپر می‌کردن و خنده به اطراف پخش می‌کردم.
حالا دیگه برای خودم..فقط خودم خوشیا و خنده‌های کوچولوم رو نگه می‌دارم که مینا نگه: دلت به چه چیزایی خوشه و با حالت ناشاد و ناراضیه همیشگی‌اش با عصبانیت مداوم خوب ناشونده‌اش با نفرتی که از چشماش زده بیرون نگام کنه..
نه.
ممنون شما رو در رکاب نمی‌پذیرم..ترجیح می‌دم در سرزمین عجایب با خرگوش‌هایی که کسی نمی‌بینه چای بخورم تا براتون توضیح بدم انسان حق داره با خرگوشایی که فقط خودش می‌بینه چای بخوره و شما بش بگید روانی و ادا اطواری.

 Ikuro Fujiwara - Beautiful Holiday (2009\02 Moonlight Serenade  قطعه‌ای که دوس دارم. حس می‌کنم شبیه مایازاکیه.

شبیه بالا رفتن پیرزن از کوه..وقتی که باد شروع می‌کنه وزیدن..توی کارتون قلعه‌ی متحرک هاول فکر می‌کنم بودم اسمش...وقتی اون همه گیاه و علف و روی کوه خم و راست می‌شن و بوی خوششون فضا رو پر کرده..از پشت مانیتور بوشون می‌کنم.

موسیقی گذاشتم آروم..نانا سرش تو دس سال. داره موهای دست سال رو می‌خوابونه..چنان نوازشش می‌کنه انگار گربه‌اشه.
من کتاب رو باز می‌کنم: جستارهایی در باب عشق.
بهترین چیزی که این اواخر خوندم.

برای سال چای می‌ریزم. می‌پرسم: شکر یا قند؟
می‌گه خوبی؟ می‌گم آره. چای رو بش می‌دم..به بن می‌گم آب یخ درست کن و شیشه‌های ترشی رو بذار رو کابینت.
نانا می‌گه پیشت بخوابم؟ می‌گم آره اما لگد نکن..می‌گه باشه..سال می‌گه خوبی؟ می‌گم بله.
باید ببینن که خوبم  و می‌بینن.
کتاب رو باز می‌کنم که بخونم.
درمانگر همیشگی روزها و شب‌هایی که درشون باید به نظر برسه خوبم.
وقتی برای نالیدن ندارم.

مادر تو همیشه بام خوب نبودی..و حالا داری تو تنهایی می‌میری و من دارم فکر می‌کنم خیلی نامردی. خیلی همیشه نامرد و خودخواه بودی..حتی وقتی می‌خوای بری فکر نمی‌کنی که دست چپم بی‌حس شده حالا و من هنور عمل نشدم که ببینی خوب شدم و سالم.
بچه‌هات جمع شدن گریه می‌کنن.
من بچه‌ی توام؟ خاطره‌های خوب و بد ازت زیاد دارم اما فقط می‌خوام دور باشم و به این فکر کنم که هر وقت ماکسیات رو می‌پوشم پدرم صدام زده به اسم تو..یا همه می‌گن چقدر شبیه‌ات می‌خندم یا همه می‌گن از همه شبیه‌ترم به تو ظاهری و ...نه. نمی‌خوام روحم مثل تو باشه. این‌همه ترسو و خودخواه...و سرسخت و تسلیم..و این‌همه بیخود و الکی عاشق.
حوصله ناله و قربانی بازی دراوردن ندارم.
من شبیه توام..یک روز مثل توی الان جایی دراز می‌کشم که از خلوت و تنهایی‌اش وحشت کنم و توی سکوت و غرق در اکسیژن به این فکر می‌کنم که پس اینه.
این بود ته اون هیاهوی دردآور رنج‌زا...این بود ته اون ..
پدرم نرفته بیمارستان. می‌دونم از ترسشه..می‌دونم حالا نشسته گوشه‌ای به لباسی چیزی از تو نگاه می‌کنه و سرش تو گوشی یا کتابشه.
من هم مردی رو دوست داشتم که دوستم نداشت...شاید حتی داشته باشم و خواهم داشت.
یک سال پیش بود که شنیدم شوهرت جلوی من و دیگران به تو گفت حرفات  و گله‌هات به کونم...تو با صدای خفه و نرم همیشگی‌ات گفته بودی نمی‌شه ازت گله کرد.
تو  به جایی روی دیوار نگاه کردی.
من بلند شدم  و دلم می‌خواست نباشم..دیگه نمی‌ترسیدم که بگه بلند شد رفت...
دوم دبستان بودم. یک روز نشسته بودی پیشش. دقیقا صحنه با جزئیات یادمه. داشتم مشق می‌نوشتم. چیزی گفتی..به شوخی. یک چیز کوچولو.
ظرف پاسورگ همون‌جا بود. شاید گرگیعان بود. دیدم ظرف رو هل داد زیر میز و پارچ آب یخ رو خیلی خونسرد روی سرت خالی کرد. دقیقا روی تو..با اون فرق مشکی و فر براق..و چشم‌های کشیده و تیره و خال پشت لب ...و روی گونه.. تو حتی اعتراض نکردی..یا تکون نخوردی. چشمات رو بسته بودی و وقتی بازیشون کردی به روبرو نگاه کردی..انگار اون آبی که ریخته شد روت سال‌ها بود که از سرت گذشته بود..به..نقطه‌ای روی دیوار نگاه می‌کردی. من یکی از اون حلقه‌های دردناک رو قورت داده بودم و با تف کلمه‌ای که نوشته بودم رو پاک کردم که باز بنویسم. می‌ترسیدم بلند شم برم و بگه چرا بلند شدی رفتی..دلم می‌خواست گریه کنم اما می‌ترسیدم..
اینا یادم میاد الان و عصبانیت و درد بی‌سابقه‌ای سراغم اومده که نمی‌ذاره گریه کنم.
سعی می‌کنم باقی عمرم بدترین کسی بشم که می‌تونم.

چرا این‌قدر به من زنگ می‎‌زنن.
زیبا می‌گه بخش به اون بزرگی فقط خودشه و گفته امشب تو تنهایی می‌میرم..ترسیده و ..
خوب باشه فهمیدم.
وضعیت دارماتیک درخشانیه..هی غلظت اشک رو بیشتر کنید.

غذایی که پختم و بد شد ..عکسش رو نگذاشته بودم.

زنگ زدن حالا گفتن از سی سی یو رفته آی سی یو..
من چسبیدم به تخت و به خونی که ازم رفت یه‌هو نگاه می‌کنم.
به سال که با رنگی پریده نگام می‌کنه..
دوست دارم بش زنگ بزنم بگم: ویس ویس ویس

همین کار رو می‌کنم.
حالا.

skin  از zola jesus رو می‌شنوم..دستم رو باز و بسته می‌کنم..سال می‌گه خوشکل شدی با این موهات..چشمات می‌درخشه..خیلی جذابی.
دوست دارم بزنمش. دوست دارم چنان با کف پا بزنم تو سینه‌اش که بره بچسبه به دیوار. دوست دارم عین یه موجود مفلوک بکشمش دنبال خودم..بش بگم وقتی بت می‌گم می‌خوامت کس شعر نگو نباف..نگفتم دوستت دارم یا دوستم داشته باش..گفتم می‌خوامت,

- دیونه.
این چیزیه که گفت اما واقعا می‌خوامش. هر کسی رو می‌تونم بخوام حالا.با تمام خشمم می‌خوامش. با تمام انزجارم ازخودم و اون...می‌تونم صورتش رو بگیرم زیر مشتم..می‌تونم دندونام رو فرو کنم تو سرشونه و هر جایی که دم دستم بیاد.

 باید زنگ بزنم به کسی و مثل زیبا هق‌هق کنم. مثل زیبا که زنگ زد به من و هق‌هق‌کرد و گفت مادرم خیلی بدحاله شهرزاد. زیبا، دختر مامانی. من دختر کی‌ام؟ من دختر..من..
سرم گیج می‌ره. احساس می‌کنم فشارم رفته بالا چون دست چپم تیر کشید الان.
به کی زنگ بزنم اگه نخوام گریه کنم و بخوام بگم: سلام. حال مادرم خوب نیست. می‌ترسم بمیره. تحملش رو ندارم.
صدای گریه پیش زیبا بلند بود.
گفتند بیا. من نمی‌رم. من دیگه اون‌جا نمی‌رم. اگه مادرم مرخص شد خودم می‌رم از ترمینال میارمش و می‌رم دنبال دوا دکترش..مادرم سال رو از همه‌ی دامادا بیشتر دوست داره و باهاش بهتره..اون رو قبول داره فقط. حرفش برای سنده. بش می‌گم سال گفته باید این‌کار رو بکنیم و اون..
چرا همه گریه می‌کنن ؟ حتی اگه کسی بمیره نباید این‌قدر گریه کرد.
عصبانی‌ام من..سرم درد گرفته و احساس می‌کنم رگای سر و گردنم خشک شده.نمی‌دونم از دست کی و چی. اما می‌دونم دلم می‌خواد با کسی بخوابم حالا که ذره‌اش احساس بش نداشته باشم..بکوبمش به دیوار و موهاش رو مشت کنم و باش بخوابم.
دوست دارم کسی رو شکار کنم. .بپرم روی موجودی و گازش بگیرم و گازش بگیرم.
صدای been a long day  از  rosi golan رو بلند کردم و به سال نگاه کردم..میخکایی رو که جوییدم تف کردم رو قالی..می‌گه قهوه می‌خوای؟
می‌گم نه تو رو می‌خوام.

می‌خوام کتاب بخونم.
کاش حالا مردی داشتم و توی بغلش می‌دویدم.
سال داره ماهواره رو تنظیم می‌کنه و می‌گه این بلایی که خودش سر خودش اورده و من صداش موسیقی رو بلند می‌کنم که نرم بکشمش.

اگه بمیره نمی‌بخشمش.

همه چیز از اون روزه‌ی سر لج بدون افطاری و سحری شروع شد.


الان چی‌کار باید بکنم؟

دوست نداشتم زنگ بزنم به کسی و ازش حالش رو بپرسم. زنگ زدم خودش. می‌دونستم برنمی‌داره...زنگ خورد و خورد..و خورد..کسی برداشت و جواب نداد. لابد پرستاری خواسته صداش رو قطع کنه.
به عکسایی که توی وبلاگ گذاشتم نگاه می‌کنم.