فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

این رو درست کردم.
عکسش بعدا.

کلا خونواده‌ی سال رو باید هر چند وقت یه بار بدی سرویس. جرم می‌گیرتشون و فکر می‌کنن وزنشون سنگینه سبک بات برخورد می‎‌کنن.
بن کوچیک بود شاید یک ماه یا کمتر. خیلی حساس بود به صدا. هر صدایی پیشش درمی‌اوردی می‌پرید هوا. یه بار مادر سال از پذیرایی گوزید و فکر من نشنیدم و بن پرید هوا.
به جان خودم دروغ نمی‌گم. اتفاقا اومده بودن عیادتم فامیلای اون عروسش من تازه زایمان کرده بودم...بعد از این‌که رفتن من شنیدم..یعنی بوق بدرقه بوده.. خیلی خوشحالم که زنده موندم تا حالا و با روحیه‌ای خوب و عالی دارم در مورد گوز مادر سال می‌نویسم و این‌چنین عروس ماهی هستم براش.
نوچ پشیمون شدم.
بعد میام این چن خط بالا رو پاک می‌کنم. وقتی به اندازه کافی مطمئن شدم خونده شده. آخه تو ذات من نیس به خدا دارم خیلی به خودم سخت می‌گیرم که بنویسمشون. چی‌کار کنم؟ اذیتم کردن و اگه بشون رو بدم خواهند کرد.
باشه من عروس بدجنس و نامردی نیستم میام پاک می‌کنم بعدا.

القصه که سر سفره بودیم بابای سال حاج مصطفی دوکیره و همین قاسم و پسرعموشون و عموشون که سرش به قول مادرم عین کدو سبز می‌مونه...بن رو خوابونده بودم..ها راسی. خود سال هم داش امتحان می‌داد تهران. همیشه چیزی داره می‌ده که پیشم نباشه وقتی حال بده یا بش احتیاج دارم.من رو وسط این قوم بربر گذاشته بود و رفته بود..رو بچه هزار و یه عیب گذاشتن. چشماش مغولیه به من رفته..نمی‌دونم..سیاهه به من رفته..پرموئه به من رفته..ترسوئه! بچه یه ماهه ترسو. خو جاکشی شاخ و دم داره؟
یکی‌اشون نمی‌دونم گوزید سرفه کرد چی کرد این بچه پریدت ..حساس بود به صدا. کلا به همه چی به نور..چشاش زود اشک میاد مثل خودمه تو این چیزا.
بعد همین قاسم گفت این ترسوئه..کیو دارین تو خونواده ترسوئه..به داییاش رفته؟
این خونواده‌ی سال..بذاریدسر فرصت.
طایفه‌ی من تو طوایف خوزستان طایفه‌‌ی شریه. بش افتخار نمی‌کنم خودتون بهتر می‌دونید بعضی چیزا چقدر به تخممن. اما باید با مردم از در و راه و شیوه‌ی خودشون وارد شد و برخورد کرد. اصلا اینا می‌خواستن من رو بگیرن گفته بودن این طایفه شره و اعدامی داره و زن‌هاش به قلدری و فحاشی و دعوایی بودن معروفن. غارتگرن آدماش و اکثرا ضد دولتن. خلاصه ریده بودن. چون زن‌عمویی دارن، زن همین سرکدوسبزه، این از طایفه‌ی پدرمه..این جرشون داده تک تکشون رو. اول از همه مادر سال رو که قبلا دلم براش می‌سوخ حالا اگه زن‌عموشون روببینم دسش رو به گرمی فشار می‌دم و می‌گم دمت گرم هم‌تبار.
پسرعموشون و عموشون و باباشون و خود قاسم و مادرشون و من بودیم.
مردا دهناشون باز غذای تو دهنشون دیده می‌شه و کونشون از خوشی باز و بسته می‌شه دریچه‌اش. یعنی الان قاسم خیلی پوکوند جو رو با این جمله.
گفتم و الا برید پرس و جو کنید در مورد دایی‌هاش...ببینید می‌ترسن یا می‌ترسونن...حتی مردم وقتی می‌خوان ازشون زن بگیرن فکر یه جاهایی‌شون رو می‌کنن اول.
کسی هیچی نگف..پدر سال به قاسم که الان شده امیرجالینوس گفت یعنی دلم می‌خواد یه بار فکر کنی بعد حرف بزنی.
امروز این رو به سال گفتم ته لیوان آب رو ریخت تو صورتم. ظاهرا از رو شوخی باطنا داش آتیشی که تو خودش روشن شده رو خاموش می‌کرد و با ریختن آب روی من فرافکنی می‌کرد در این مورد.
خوبه روانشناسی سوم دبیرستان یه کلمه هم یادمون داد وگرنه پستام ناقص می‌موند.

 ظهر سال اومد و مادرش به گوشی بن زنگ زده.
بم گف چرا خونه فلانی نمی‌رید. من خو دو ساله چون فلانی رو پاره کردم که کادوی عروسیش رو ندادم. دلایل متقن خودم رو دارم که یه وقت می‌گم چی‌ان علی‌الحساب سکوت کردم تا عروس مردگان زراش رو بزنه برم سر وقت ترشیام.
وجدانا اگه زن ف مادرشوهرم بود خوب بود. مهربونه..اگه مادر شوهرم زن ف بود خوش بودم باش..تخمه می‌شکوندم و ...ول کن بابا.
چی می‌گفتم؟ها. که چرا نمی‌‌ری خونه فلانی گفتم قاسم رو می‌گی؟ این فلانی که برادر ساله اسمش قاسم بود..بعد احساس کرد کلاسش پایینه رف عوضش کرد یه اسم مذهبی گذاش از این اسما که در عین مذهبی بودن شیکن..مثلا امیرشیالنپاتا..بعد کاشف به عمل میا کسی بوده که نمی‌دونم چی‌کار کرده و ..رفته تو جنگل غیب شده و اصلا یه کراماتی...همه‌اش هم الکی...دیدید بعضیا زورشون میاد بذارن علی اما می‌ذارن ایلیا؟..می‌گی خو این چیه معنیش؟..می‌گن اسم امام عی تو توراته...خو بذار علی..چون تو توراته قشنگ‌تره...حالا به من چه اما خو خوشم میاد و می‌گمشون..به قول بن می‌تونم آقا..می‌تونم.
مذهبی هم هستن دو آتیشه..به خودشون ربط داره؟ خو باشه..خیلی هم خوب ..و من می‌نویسمش.
حالا هم بین خودشون صداش نمی‌زنن دیگه قاسم.
همه جز من.
گفتم قاسم رو می‌گی؟ گف قاسم کیه؟ دیگه اسمش یه چی دیگه‌اس...ترشی لوبیا سبز رو کمی هم زدم و گفتم والا نمی‌دونم چش بود اسمش..من اسم پدرِمادرم خو قاسم بود هم..چه مردی هم بود..چش بود اسمش عوضش کرد؟ مگه اسمش گواد بود؟!
اگه از لوبیاهای تو ترشی صدا دراومد از مادر سال هم صدا دراومد. صدا هم دراومد من نشنیدم.
گفتم خو کاری نداری ؟ دارم برای پسرت تخم مرغ محلی با روغن حیوانی اُ خرما  درست می‌کنم..می‌دونی برا مرد خوبه.
دروغ. حالا سال مال خوردن این چیزایه؟ بخوره پس می‌افته از فشاری که این بمب ب بعضی نقاط بدنش وارد می‎کنه...اما نسخه‌اش برای سوزندن اونایی که باید خوبه...لابد فکر کرده هیمبتچ...خوبه مریضی.
مریضم ها..چه جورم.

برای شما طوری مریضم که هیچ وخ خوب نشم.

تَرجِمه: گَوّاد: جاکش

هیّمبتچ: خونه‌ات خراب. در اصل انهجم بیتک.

‌‎

بم زنگ زده می‌گه چطور بهانه برای خوش‌گذرونی پیدا می‌کنی من دارم می‌میرم. می‌گم ترشی لوبیا سبز و هویج و گوجه درست کن عین اسفناج پاپای نیرو می‌ده بت.
ناباورانه سکوت می‌کنه..گفتم ووووی بیس دیقه پختم تِموم شد...بعد بت می‌گم چی‌کار کن.
خو الان بعدنه چی بش بگم؟

از عدس‌پِلویی که برای بچه‌هام می‌پزم متنفرم.
فقط عدس و شوید و برنجه.
انگار ساچمه قورت می‌دی. نه گوشتی نه پیازداغی نه کشمشس. چیه پادگانه؟
خوب نیس نعمت خداس نباید بگی متنفرم اما به قرعان متنفرم.

داشتم فکر می‌کردم که خیلی وقته صدای خنده‌های مادرم رو نشنیدم. زنگ زدم بش گفتم چطوری؟ گفت بهترم. گفتم میای پیشم؟ خندید.
خوشحال شدم. لوس شدم. من رو که می‌شناسید رو که بم می‌دن از مادرم تو لوس شدن فراتر می‌رم...دیگه می‌رمآآ
-بیاییییییییی.
نانا پرید تو هوا از ذوق که مامانش داره برای مامانِ مامانش لوس می‌شه و بن بازوم رو گاز گرف.
مادرم خندید. با لحنی که انگار بگه لوس من کیه؟ من بگم مویوم مویوم.. حال‌به‌هم‌زن گفت چی می‌گی دختر...گفتم دست پرورده‌اییم..به بابام گفت ببین دخترت چی‌کار می‌کنه..بابام گوشی رو گرفت گفت بهتر شده مامانت حتی می‌گه بریم پیش تمبونا...دیروز بابام رو شستم درست..فکر نمی‌‌کردم بام حرف بزنه..به خواهرم گفته اون پدرسوخته بزغاله هر کاری بکنه دلم نمیاد باش حرف نزنم..نمی‌تونم...
خو باشه دستت درد نکنه.
به مادرم گف این خو بزغاله‌اس می‌تونه عین آدم حرف بزنه؟
من خرم.
می‌میرم از خوشی وقتی بابام بم بگه پدرسوخته‌ی بزغاله انگار مثلا قربون صدقه‌ام رفته.

مادرم طوری گفت من کی گفتم تمبونا..چنان  لوس و صدا نرم و شیطون که تو جون پدرم مجموعه‌ای از سازهای محلی به راه افتاد. می‌تونستم حدس بزنم.
حالا بابام احتمالا داش با نگاش به مامانم می‌گفت لوس من کیه. همچنان حال‌به‌هم‌زن.
بچه‌هام که عین چیتاهایی بزرگ و کوچیک بم آویزون بودن و گازم می‌گرفتن و می‌چلوندن.

نیاز به تغذیه‌‌ی روح

و جسم دارم
اولی با مطالعه و موسیقی

دومی با ..حالا می‌رم ببینم.
شما بخوابید. شب بیداری چروکتون می‌کنه، اون وقت باید اوتو شید و  مُثوضید.

این لحظه رو دوس دارم وقتی انگشتت رو می‌ذاری تو مسیر ریزش مایه‌ی کیک و می‌مکی. همی‌طوری. سی دل خُوت.
خیلی قشنگه وقتی پایین میاد لایه لایه.
شیرازی می‌خونیم: لایه لایه ..پایین میاد این چقدر قشنگ‌تره...یالا زودتر انگشت کنین این خودش یه محشره...ایشالا مبارک بادا...
همون آهنگ شیرازیه هس معروفه.
شاه دوماد نمی‌دونم در چه حالیه و فلان.
یه روزی به شیراز نقل مکان می‌کنم.

من یه نظری دارم در مورد مامانم که حسم بم می‌گه و هیچ دلیل روشنی جز احساسم براش ندارم.مادرم تو ماه رمضون فشارش رف بالا. برای این‌که عصبی نشه و حرص نخوره و فشارش بالاتر نره بش آرامبخش دادن.
قرص خواب و اعصاب. نه فلوکستین. از سر آرامبخشا. این زن همیشه خواب‌آلود شد..و من خودم این‌طوری‌ام که همیشه آرامبخشا..قرصای ضدافسردگی هر قرص و دوا و درمون دارویی برام نتیجه‌ی معکوس داده.
حالم خیلی بدتر می‌شه و حالت توهم..غمگین بودن و عصبانیتم خیلی شدید می‌شه. در حالت عادی خوب کمی غمگینم کمی خوشحال و طبیعی‌ام یاد حداقل سعی می‌کنم باشم چون یه طورایی خودم رو شناختم دیگه. حال و روحیه‌ام رو.
حالا شاید پزشکیش دو قطبی باشه یا چی نمی‌دونم چون کسی هم چیی بم نگفته چرت و پرت زیاد بم گفتن وقتی خودم رو دادم دس دکترا. یعنی وقتی سال من رو سپرد دسشون و هر روز یه چیزی بم می‌چسبوندن.اسکیزوفرنی تا شیدایی تا دو قطبی...تا حتی اوتیسم خفیف تا...و آرامبشخا حتی لورازپامای معمولی و کلونازپاما و هر قرص خواب آوری اثر منفی عجیبی روی حالم می‌گذاش. فقط خواب آلودگی و بی نشاطی نبود...میلم به مردن و اینا بیشتر می‌شد...کارای عجیبی می‌کردم که بعدش جا می‌خوردم من بودم؟ چرا خوب؟ اصلا باورم نمی‌شد خودم مرتکب شده باشمشون یا گفته باشمشون.
به نظر من چون شباهت زیادی به مادرم دارم مادرم هم تحت تاثیر داروهای آرامبخش این حال و هوای خموده و افسرده رو پیدا کرده.
این رو چند جا گفتم. به سال ایوب زیبا خواهرها و برادرها و خود مادرم.
شدیدا همه باش مخالفن اما من حس می‌کنم از اینه. مادرم حتی توی بیمارستان خوب بود تا دواها رو شروع نکرده بود. می‌شه بش فلوکستین داد اما خواب آور و آرامبخش و ضدافسردگیای چند قطبی نه.
به نظرم اینه جریان.
من وقتی سال 92 یه حمله افسردگی شدید و تقریبا بی‌سابقه رو تجربه کردم یکی از روزها آذر نود و دو بود که قلبم تیر کشید و از پله افتادم. شیرین من رو کشون کشون برد تو.
یعنی حال روحیم اثر مستقیم و منفی‌اش  رو ، روی نفسم قلبم و وضعیت جسمیم گذاشت.الان که مادرم می‌گه قبم و نفسم درنمیاد و سینه‌ام تنگه می‌دونم چشه...خودش نیست.
یادمه اون روزا به مورچه‌ها نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم خوش‌به‌حالتون غمگین نیستید.ماشین می‌پیچید و من از شدت غم و درد و غصه حس می‌کردم الان می‌میرم و واقعا وقتی از پله رفتم بالا و رنگ زرد و مریضم زردتر شد افتادم.بی‌سابقه بوده تا حالا.
یادمه تو پاساژ بودم و موی شرابی رنگ مانکنی رو از روی چشمش زدم کنار زنی به من نگاه کرد من به زن لبخند زدم و بیرون رفتم..درد کنار زدن اون مو از روی پیشونی مانکن چنان شدید بود که حس می‌کردم بچه‌ای رو دفن کردم..بچه‌ای که شاید هنوز کمی زنده بود...نمی‌دونم چرا و چه ربط داشت..شاید حس می‌کردم تنها این مانکن بی‌جان دوستمه یا..نمی‌دونم واقعا
اما حال مادرم رو می‌فهمم.
چیزی که هس نمی‌تونم برای کسی علیرغم اصرارا و تاکیدم روی این قضیه ثابت کنم که مادرم نباید قرص بخوره..قرص برای روحیه‌ی طالب زندگی و پر از هیجان و شور و شادی و پر از زایش ما یعنی زندان و قتل عمد..اینه که روح به درد میاد..نفس کم میاره آدم و تو خودش نا می‌شه..ما غمگینیم اما به همون اندازه طالب شادی و زندگی.
زندگی در ما  غلبه داره بر مرگ ..انگار موجودی زنده رو به دست خودت خاک کنی...بعد کودک و شاد و شیطان وجودت رو..که می‌بینی زنده‌اس و روش رو با خاک می‌پوشونی.
اینه نظر من.

آنا من رو برده توی گروه. دوستان با صفا:) امسال می‌ره چهارم دبستان.

چند سال دیگه با دوستاش گروه مروه تشکیل می‌ده و می‌گه اون پیرزنا خاله‌هام چی بودن دور خودم جمع کرده بودم..
با خجالت می‌گه خاله شهرزاد تو گروهم می‌مونی؟
گفتم ها.
فقط خودمم و خودش تو گروه...اون برام عکس حیوون می‌ده من مراسم ساخت مجسمه  با کاه برنج تو ژاپن.
این‌جا هم جا داره بگم سه چهارم بچه به خاله‌اش می‌ره یه چهارمش به شیطان.
اَ خی‌ی‌ی‌ ی‌ی‌ی‌.
منم رفتم تو گروه.
بعد عکس نانا و دوستش رو در حال آرایش می‌دم. خیلی بزرگسالانه می‌گه نگاشون کن دارن آرایش می‌کنن.
وقتی مامانم پیشش نیس بچه‌ی خوبیه.

گرچه متاسفانه مظلوم...خجالتی و غمگین کمی.

از دس شما:)

خانم گل اگر مطالب رمزدار حبس ابد بدون حق ملاقات نیستند و اگر صلاح دونستی رمزو بهم بده وگرنه تن و جونت سلامت

ترون باز شروع کرده.
- فلانی(اسم پسر بزرگه‌ی چسوش) می‌گه دلم برای خونه دایی سال تنگ شده. کی می‌ریم؟ گفتم دعا کن زن‌دایی خوب بشه و باز از اون مرغای خوشمزه بپزه. انشالا می‌ریم.
بعد می‌گه پسر کوچیکه رو تازه از پوشک گرفته و می‌خواد بیاد این‌جا..که رسما به هیکلمون برینه و ما بگیم محمد طلا برین که خوب می‌رینی..  من بدتر از پسراش از شوهرش نفرت دارم. دردم بیشتر  از خود کاف‌خلش شوهرشه. واقعا نمی‌شه داخل آدم حسابش کرد و باش مختصر معاشرتی راه انداخت.
 تو سخت‌گیرترین مادر دنیا رو در نظر بگیر که حساسیت بیمارگونه‌ای  روی سلامتی و تمیزی و آزاد گذاشتن بچه داشته باشه. این مرد صد در صد از اون مادر سخت‌گیرتره. من می‌تونم إی جور آدمایه تحمل کنم؟ اونم مرد؟
به خودشون ربط داره تا وقتی نیان خونه‌ام.
یه روز بچه‌هه ایستاده روبروی لباسشویی. این دومیه کوچیکه. بعد خودش رو می‌بینه توی شیشه‌ی لباسشویی و با خودش تکرار می‌کنه: حَمودی به به.
نارسیس داره بچه.
حمودی تحبیبی ِ محمده. یعنی که به خودش می‌گه به به...وای چقدر زیبایم من.
من این بچه رو باید از لمبرش بگیرم پرت کنم از خونه‌ام بیرون نه که تشویقش هم بکنم و بگم واااای چه بچه‌ی نازی..تو همه چی این‌طوریه.
بزرگه می‌گه یه زن‌دایی بگو من از همه‌ی بچه‌های مدرسه تمیزتر و خوش‌لباس‌ترم.
چون بابات. حالا مادرت دوستمه به درک...بابات که دوستم نیست.
کلا من بچه دوس ندارم زیاد. جز سول که با بقیه‌ی بچه‌ها فرق می‌کنه...دیگه‌ی بچه‌ی این دوست عزیز باشه که حاضرم اسمم رو عوض کنم بذارم ای قشنگ‌تر از پریا تنها تو کوچه نریا تا این‌که به‌اش بگم وای چقدر تو گوله‌ی عنی جگرم.
بعد ..بچه‌هه آزاده..آزاده دقیقا هر کاری بکنه..می‌ره دم اتاق خواب پدر مادرش، یه نیم‌نگاهی به پدرش می‌ندازه و دهنش رو باز می‌کنه و عر می‌زنه..دقیقا چک می‌کنه که پدره خوابه یا نه که  بلند شه بیاد نازش کنه..خوشش میاد از پای کامپیوتر یا گوشی یا ناهار  یا خواب بلندش کنه.
نیازی نداره به توجه ها ولی باید سه نفر آدم پدر مادر و برادر بزرگ‌تر در خدمتش باشن که کرمش بخوابه.
کارتون رو روشن می‌کنه بعد تا بش می‌گن بَه ببین چی گذاشتن خاموشش می‌کنه و عر می‌زنه باید با کف خوابوندش کف موکت این تا صدای عن گه‌اش رو ببره و نخواد سه‌تا آدم بزرگ رو برقصونه. که البته حقشونه اگه بکنتشون چون خودشون راضی‌ان.
پدره خودش ناخون می‌خوره و پسراش بیس و شش ساعت دو انگشتی تو دماغشون دستشون..یه بار مادر سال گف حمودی چی تو دماغته پسرم ..
پدره احساس توهین کرد و گف نباید بچه رو منع کرد از چیزی اگه چوبی اورد و خواس بذاره تو کونمون(پدره می‌گه کون..اون‌قدر خشن نیس بگه چون) باید خم شیم و با لبخندی متشکر از بابت این موهبت الهی با چشمانی غرق در اشک به آسمون نگاه کنیم و درد رو کم کم قورت بدیم که بچه بعد عقده‌ای نشه و توی خیالات و عقده‌های بچگیش قارچ‌هایی نبینه که می‌خوان چپونده شن تو چونش.
مادر سال هم خو می‌دونید مثل کل آدمای زندگی گذشته‌ام برای من شیر بوده قدیم...لبخندی می‌زنه و دهن کج یه وریش‌اش رو می‌بره نزدیک گوشش و می‌گه درسته.
تز مرد اینه که اگه به بچه بگی دس تو دماغت نکن بیشتر خواهد کرد..یه بار می‌گی دوبار..سه بار..بار چهارم محکم دستش رو می‌کشی تو چشاش نگاه می‌کنی می‌گی دس تو دماغت نکن..این کون باز کردنا چیه دیگه؟!
من می‌تونم اینا رو باش کنار بیام؟ یعنی مریض می‌شم حرف نزنم.

نانا می‌گه عربی  روز ازدواج رو چطور تبریک میگن؟ فکر کردم چی طوری؟ حتی چطوریش رو  شیرازی فکر کردم.

گفتم  حیاة سعیده.

گفت حیاة سعیده  أمی. گفتم شکرا صغیرتی.

کیف می‌کنه از این چیزا.

اومد من رو بوسید. دهنش بوی مربای زردآلو می‌داد.

گفتم مربا کش رفتی ؟

گفتم بن مجبورم کرد.

گفتن سه چهارم بچه به  دایی می ره خاله رو از قلم انداختن.

دیشب سال تنها که خوابید رو مبل رو به کولر روش پتو هم نکشیدم. چونش که پاره شد از سرما ساعت چار پنج اومد..کف اتاق خوابید با پتو..یعنی که نگا کن تا چه حد مریدتم محسن.
باشه تو مظلومی سال منم آق‎ بابام.

مادرم رو بردن اسکن هسته‌ای قلب...هر چی. فک کنم واقعا اورانیوم داره که نباید بچه‌های کوچیک برن طرفش تا یه مدت مدیدی.
گفتن آقا چیزیش نیس قلبش هر چی هس از روحیه‎اشه..روحیه‌اش اون‌قدر افسرده‌اس که..
خو چی‌کار کنم؟
فرویدم من؟ افسرده‌اس منم افسرده کرده  بود...من خودم به خودم کمک می‌کنم..بخوام خودم رو ول کنم و دامن بزنم به روحیه‌ام که سر یه هفته تموم. دیگه بم فشار بیاد می‌رم بیس سی‌تا قرص می‌خورم که خدارو شکر خیلی وقته دور این بازی رو خط قرمز کشیدم به ای کلفتی.
دیگه چه بکنم؟
حالا بردار بشون بگو برو روانپزشک مثلا فلوکستین بخور.
واویلا!
- نههههههههههههههه مِی دیونه‌ام؟
نه نیستی فقط ما رو دیونه کردی.
والا.
بردار برو سفر زیارت چه می‌دونم.
می‌بینی نه شوهرت بت می‌رسه نه پسرات نه..زیبا عصر داش سکته می‌کرد که سیصد و شص داده پول اسکن.
می‌گف بقیه کمک نمی‌کنن و فلان. گفتم بخواه ازشون منم سهم خودم رو می‌دم..از پسراش بگیر کار می‌کنن دختراش..گردن خودت نیفته همه‌اش.
خودش هم خو دنبال این تایید منه..گفتم تاییدِه بش بدم سکته نزنه دختره.
گوشواره هم خریده اُ دسبند طلا خدا رو بنده نیس از خوشحالی.
ایوب پارسال دسش سوخ..شیرین می‌گف ایوب دس به دماغش زده و آه شیرین باعث شده دس ایوب بسوزه با برق...نمی‌دونم والا. بعضیا خو دس به کون زن‌های مردم هم می‌زنن و بعدش دسشون نمی‌سوزه که هیچ معجزه هم می‌ده دسه. صد رحمت به ید بیضا.
حالا دس ایوب هم سفید شده و رنگش عوض شد.
خودش سیا دسش سفید..عین مار رنگ عوض کرد... سوخ پارسال با برق خونه‌ی همکارش ،که زنش فرستاده بود دنبالش تعمیرش کنه. برق‌کار هم هس ایوب به‌غیر از کاف‌کار. برا زن‌ها همه‌کاره هس.
می‌دونین خو ایوب چقدر انسانه و تو فکر کمک به زن‌ها و ...حالا همین جایی که توش شاغله پولش رو داده.. چطور نمی‌دونم...چه دروغی بامبولی چیزی سوار کرد که یعنی در راه اسلام دسش رو سوزوند یا چی...پولش دراومد و چه عجب  رف برا زیبا یه گوشواره و یه دسبند گرف و زیبا عصری خوشحالم بود..
البته بعد که  زنگ زدم بش چن بار...چن‌بار مشغول بود... با صدای متقلب و یه ذره دروغگوش گف با مادر ایوب حرف داشته می‌زده!
جل‌الخالگ.
ان بَز الزنِ اسم. بعضی شکا گناهه.
ولی خو عجیبه یه کم... بعد صداهه یه جور تقلب بچه‌گونه توش بود که خوراکمه کشف کردنش. از همون بچگی که می‌گفتم زیبا از تو سوراخ اتاق مردم داشتی ایران دختر همسایه رو دید می‌زدی که با اونجاش ور می‌ره نه؟!
با گریه می‌گف نه به خدا مجبورم کرد نگا کنم...خودش گف نگا کن وگرنه می‌زنمت. ایران مجبورش کرده بوده دیدش بزنه و گفته اگه من رو در حال ور رفتن با خودم نبینی می‌زنمت. یه همچین آدم بدی بوده ایران.
من می‌گفتم خو باشه حالا ..دید زدی که زدی..گریه نکن بعد بیا برام تعریف کن چی‌کار کرد.
و می‌اومد هم تعریف می‌کرد!
تلاشی برای نفی اثبات دروغگو بودنش هم نمی‌کرد. حالا صداش اون رگه‌های تقلب و نامردی رو داش...اما من دیگه حوصله‌ای برای قااتی شدن ندارم.گفتم سلام برسون. چه زن خوبی به فکرته زنگ می‌رنه بت..به فکر نوه‌هاشه.
الله اعلم.  انشالا که گربه باشه.


هر جا تو یادداشتهای یک پزشک جوان از سرما و برف و تاریکی و گم شدن تو سرما و اینا می‌گه من دچار هیجان می‌شم..هیجانی مخوف و ترسناک. اون‌جا که تو کولاک گم می‌شن. یآی.خیلی ترسناکه.
اون‌جا که گرد سفیدی رو همه چی می‌شینه..یاده تعقیب گوسفند وحشی موراکامی می‌افتم...کتاب چرتی بود اما سرماش خوب بود.و اون‌جا که مرده می‌سابه و خونه رو تمیز می‌کنه هم خوبه.
بچه که بودم یه کارتون نه فیلم کودکانه دیدم که غوله رو بچه‌ها پیدا می‌کنن و بچه‌ها براش خونه رو تمیز می‌کنن. من جو گرفتم و بچه‌های کوچیک رو به کار گرفتم و خونه تِمیز شد. تِِِمیز شد مادرم به بابام گف ببین وقتی دلش بخواد چطور مرتب می‌شه و دیگران رو هم به مرتب بودن دعوت می‌کنه اما نمی‌خواد.خو مادر تو یه بار بامون خوب شو ..رو چشُِم تمیز هم می‌شُم برات.
آره خلاصه کتابه خیلی یه جوری مستنده و با حاله.
نانا هم پوکوندمون بس که جناب خان از آپارات آنلاین دید.

اونم کاسه‌اس. انشالا که اسم دیگه‌ای نداشته باشه. لیوان  رو خو کردین ماگ..نمی‌دونم قابلمه رو اِستندل‌بریگ‌مَن. اینم یه اسم بذارید روش .
هدف اثبات دهاتی بودن ماس دیگه.
اثبات کنید.
قِبولتون داریم.

 اینا هم ژایزه‌هامه. اتفاقا ذوق کردم دیدمشون. رنگ قابلمه یه خورده سیته ترجیح می‌دادم آبی یا سبز باشه اما حاجی احساس کرده زنش خیلی جی‌جملی و ایناس.
جی‌جملی هم داریم؟ شبیه فحشه. تفلون نیسا. سرامیکه. گفتم یعنی یه وقت فکر نکنید حالیم نیس...ته‌‎اشم هیچی نیس. همه‌ی اینا ساخت کشور دوست و رفیق چینه.


نه خیرم
من همه‎اش رو نخوردم.
خودتی .

یه مقوله قِدیمی می‌گه الخوف یطیّح الطوف. ترس دیوار رو هم می‌ندازه.
الان صدای فرو ریختن سال به گوشم می‌رسه.

ترجیح می‌دادم این دوتا قلبه با لاوو یوی روش نبود. همین‌طوری یه دس تیره بود..اما خو نمی‌خوام بگیرمش. بخورمش. به قلب یا بی‌قلب چه فرقی ..این‌جا جا داره من به کیکه بگم جگرتو خام خام بخورم یا بپزم اول؟
هر هر.

یعنی هر کدوم نمانیده‌ی یکی از اعضای خونواده‌امه.

صورتی دختره

قرمزه پسره

سفیده هم حاجی..عین قلبشه لامصب.


هر چی بگیره دسش درد نکنه..لیوان قابیلمه..تشت..فرچه مال دشویی که بذارمش یه جیا خوبش البته اگه این رو بگیره..پارچه..روسری شال...لیوان بشقاب پارچ...هر چی.
فوقش بُمونه برا جهیزیه نانا.
جووون اَی چیا بلدوم.
جهیزیه نانا.

می‌گم یعنی جهیزیه نبرین شوهره راتون نمی‌ده؟ خو إی‌طوری بده. او‌طوری خوبه.

قبلا از این زن نازا بودم که می‌گفتن نه ظرف و اینا مال خونه‌اس یعنی یه چیز خصوصی بگیر و از اون‌جایی که کمی کرمو و خارجی بودم می‌گفتم مثلا لباس خواب یا لباس زیر بگیر من می‌پوشم یعنی این کاغذ کادومه توش هم منم که هدیه‌اتم از این بساطای مال بیس سال اول ازدواج.
الان خو خدارو شکر پول نداره طلا بخره..مو طلا وبندوم..هیچ. قبلا می‌گفتم نه ظرف و ظروف مال خونه‌اس من یه چیز خصوصی می‌خوام...حالا فقط بخره..بره بازار بگرده و پول بده.
پول بده یه ذره چونش بسوزه همین خوبه.
والا مردم بس که ناز بودم.
حالا پیازم و اتفاقا خیلی هم خوب. من که خودم عاشق پیازم.

بم گف الله یاخذچ

گفتم الله ایخلیچ حبیبتی.

اولی خدا برت داره

دومی خدا حفظت کنه عزیزم.

والا به حرزت سِلیمون..کلو وابیدوم از دس‌شون.

زیبا گف شهرزاد چن روز پیشا داشتم نگای عکسای عقد و عروسیت می‌کردم..می‌گفتم نگا نگا هر چی  سال همون‌طوری مونده این دختره خواهر بی‌چاره‌ام پیر و شکسته شده..این یعنی تو پیر شدی و چاق سال همون‌طوری مونده..
گفتم زیبا تو اسهال داری یا بچه‌ات صدای ریدن اسهالی شنیدم آخه..
گفتم به نظرم گفتی پسرت اسهال داش نمی‌دونم چرا از پشت گوشی صدای ریدن اومد.


چه خووه آخی

والا

شو مهیب پای پیاده

آخی

گردواری کِردومه ایام ب دینت

هر جا که اری دس خذا ب همرات

دس خذا ب همرات

وووووی
گیلی لی لی لی...لی لی..
اوردیمس اوردیم..دس دوماد سپردیم..


دارم تمرین رقص لری می‌کنم..خیلی هم باحال.
 فقط جای ف و زنش خالیه. به دامن هم دارم خوراک فئه..کمر تنگ و ا پشت لایه لایه از اونا که رو او اوه اوه اوه سرفه می‌گیره من رو هی.
روی کمرشون یا زیرش گردو می‌شکونن.


خو مو باحیا بیدوم اَ لرا یاد گرفتومه.
والا بخذا.

وجدانا مینا عقلش رو میان خرابه‌های جنگ به یادگار نذاشته؟
می‌گن رفته خونه آقام شوهرش بش گفته مانتو تنگه نپوش بت نگا می‌کنن گفته منم نگای کون‌شون می‌کنم. یعنی حالا مردا دس می‌گیرن به دیوار از حال می‌رن از شدت حیاء...خو لختش می‌کنن بهتر ببینی.
یعنی مثلا خدای فمنزیمه.

تیارت بازی ای دنیانه بنگر

کسی گوشس بدهکار کسی نی

به ای دوره تو ای کارانه بنگر
کلو وابیدنوم (نفمیدوم)
بسی که ای  زمونه نافرنگه

زد دسس مو چه تهلی‌ها می‌کشیمه
اما زیر سر او دنگ دنگه

اما زیر سر اوووو

ولک چه دنگ دنگه.




بسه دیه لر وابیدوم.


خووی دیه روا نی

کسی  دی آشنا نی

بروم از کی بپرسوم؟

کسی چه بی وفا نی

بسی که دل گرونم

چی وابیده نذونم

بلا کردومه ( این‌جاش رو متوجه نشدم)

کسی نیده نشونوم

ها والا گفتی عمو مسعود..خووی دیه روا نی.

مردک اینقدر صداش زشت بود ...داد می‌زد صد بار گفتم..منم صد بار بت می‌گم: میمون.
منم هی گریه کن.
بعضی وقتا رسما عقلم رو با امتنان تقدیم جناب فاک اعظم می‌کنم امپراتور ایالت فاکستان.

گرفتاروم به نیرنگ زمونَه.

والا بخدا

نذیذوم دنگی چی دنگ زمونَه


شما دیدین؟ مو نذیذوم.

سال زنگ زده از پیش خانم مالکی...( خدا می‌دونه چقدر خودش رو لوس کرده و مظلوم نشون داده حالا...ترشیده‎‌اس دختره..خدایا توبه. منظوررم اینه که سنش بالاس و مجرده هنوز. از من بزرگ‌تره حتی..می‌رم عین موش اون‌جا می‌گه سالگرد ازدواجمونه و نمی‌دنم چی ببرم. ..قبلا می‌رف پیش خانم امینی..سایه و چیزای اینطوری می‌خرید..آشغالی ..اما باعث شادیم میشد...) می‌گه چی می‌خوای؟ گفتم باید شگفت‌زده‌ام کنی. مبهوت شم.
می‌گه خو چی بگیرم؟ تو دلم می‌گم ممه‌ی مالکی رو..یه ثوابی هم می‌کنی. می‌گم تابلو و گل مصنوعی و چیز زینتی نگیر..استکانای مخصوص ساکی و ویسکی هم نگیر از شدت کوچیکی..
می‌گه خو چی بگیرم؟
احساس می‌کنم خانم مالکی داره تو دلش می‌گه..یعنی می‌پره تو هوا انگشتش هم بالاس و می‌گه : من رو..من رو..

دمچت

شما چن روز صبر می‌کنین ترشی رو باز کنین؟ من برای ترشی کلم قرمز بیس چارساعت حداکثر ترشی معمولی هم دیگه خودم رو بکشم بیس پنج ساعت. بیشتر نمی‌تونم...چقدر هم خوب شده. زن هاشم چه سختش می‌کنه..دس نزن و انگشت نزن و پا نزن. ولک خودش می‌مونه تا موقعی که کپک بزنه؟ مصرف می‌شه می‌ره. تازه یعنی الان ترشی دوس ندارم.
یه چی دیگه می‌خواستم بگم.
ها آره از این سیاه میاها هم توش نمی‌ریزم..از این برگه‌های عجیب غریب...خوبه ها ولی ترجیح می‌دم شلوغش نکنم و فقط ...بعد می‌پزمش با سرکه..نیم‌پز..سر دو روز آماده‌ایه.
الان جاتون خالی با دمچت زِدم تا حد تکون خوردن گوشام. ترشی لیموم هم خوب شده...
عنوان باید می‌شد دمپخت اما دیدم اشتباه تایپی باعث می‌شه مزاحش بیشتر شه.

حالا سیرم و حالم خوبه اما سق دهنم و قسمتای داخلی لپام همون که تو دهنمن اونا پوستشون کنده شده...داغ بود برنجه.

زیبا بم زنگ زد و گف بزرگه اسهال داره..
نمی‌دونم چرا اینب زرگه همه‌اش  اسهال داره جرات نمی‌کنم خونه‌اشون برم رومون نرینه یه وقتی..نشستیم و رد شه رنگی‌امون کنه..بش هم گفتم زیبا پسرت دسش یا تو دماغشه یا کونش. یه فکری براش بکن..
البته خودش می‌گه ویروسه مال هواس.
بچه اصلا دس نمی‌شوره..هممممممممممممممممممه‌اش دسش تو دماغشه..عصبیم می‌کنه..دوس دارم یعنی ...خو معلومه اسهاله همه‌اش.
بعد بزرگه رو خو اصلا نمی‌بره حموم کوچیکه رو ماهی یه بار..ماهی یه بار! تو تابستون! مبادا سرما بخوره.! بزرگه هم گربه شورش می‌کنه..می‌ترسه مریض شن.
نمی‌دونم والا جاش نیستم اما تحمل نمی‌تونم بکنم.
اونی کی مینا خو چی تموم هدفش اینه که مثل زیبا نشه. یعنی کشته بچه رو از حموم.
اول خونه بعد بچه. اول تمیزی بچه..یعنی منظورش اینه که من مثل زیبا نیستمآ بدانید و آگاه باشید که حالا که بچه‌دار شدم محاله بذارم خونه‌ام بریزه به هم یا بچه‌ام مثلا یه آدم باشه. یه انسان معمولی.
نه بچه باید برق بزنه و نور خیره‌کننده‌ی تمیزی‌‎اش کون بیننده رو پاره کنه که مینا دلش آروم شه.
من خوبم فقط.
من.

زیبا بم زنگ زد و گف تو کوچه‌اس..کوچه شلوغه زن و مرد بود..گف کاش همسایه‌ام بودی..والا راسش دلم نمی‌خواد همسایه‌اش باشم حالا اگه عزیزم مال اینه که دورم. حالا صبر کن ببین همسایه بودم باش و هر روز چه بساط نیش و کنایه‌داری پهن بود.

زیبا زنگ زده بم. بش گفتم سالگرد ازدواجمه گف چه جالب.
این الان یعنی چی؟

زیبا زنگ زده بود بم.
فقط خودش از وقتی ایرانسلا نمی‌دونم چی شده زنگم می‌زنه. ر هم زنگ می‌زد البته. همیشه. من این اواخر مریض بودم و بی‌حوصله.
به زودی این شماره‌ی تخمی رو عوض می‌کنم دست آیات و زن ف و زن هاشم و پستچی ...اون روز دیدم زن هاشم پروفایلم رو سیو کرده. یه عکس دارم فرق دارم و یه سورمه و یه گردبند تو گردنمه ..کردبند فیروزه..بعد دخترش اومد گف خاله عکست رو به داییم نشون دادم گفته جگرش رو بخورم کیه این.
کس‌کش.
حرومزاده‌ی مادرقحبه. جگر مادر عنوت رو بخور.
نگای زن هشم می‌کنم که یعنی چرا سیوش کردی؟ می‌گه حواسم نبود دخترا سیو کردن می‌خواستم نشون خواهرام بدم این دختره نشون دایی‌اش داده..دایی هم جوونه..
تف تو روش.
جگرت رو بخورم.
اوغغغغغغغغغغغغ. باشه من هم روت می‌رینم.

یه بلوز دارم قرمزه ترون یه زمانی برای تولدم گرفته..آستیناش رو بردیم..خیلی تنگ بود..ریش ریش شده الان..بلد نیستم براش چی بدوزم...چی می‌گن؟ اصلا هدف بریدنش بود نه خوشکل کردنش

داغونم از گشنگی

می‌تونم یه کورکودیل رو با مخلفات ببلعم از شدت گرسنگی الان.
دلم از اون غذاها می‌خواد که بوش روانی می‌کنه..
فکر کردم پفیوز کباب بگیره یا جوجه یا اینا...نگام می‌کنه مثل بز اخفش.
الان طول می‌کشه بش بگم شام بگیر..
باید برم خودم یه چیزی بزنم بعد برم بش زنگ بزنم بگم یه شامی بگیر.
خدایا..خودت شاهدی که من ظالم نیستم و همیشه بم ظلم شده اتفاقا اما دلم نخواسته هیچ وقت مظلوم باشم یا بمونم. اینه فرآیندش پروردگارم.

گف پول ندارم گفتم به تخمم

یه روسری یا شال که می‌تونی بخری؟
دیگه این‌قدر گدا شدی الحمدلله..اگه این‌قدر گدایی بگو که طلاق بگیرم ازت برم دختر بابای گداتر از خودت بشم حداقل اسمم این نیس که شوهرم مهندسه و همه چشمم بزنن.
گف از اولشم شلیته و زبون دراز بودی.
گفتم تو هم از اولش گدا خر و عقب‌مونده بودی..
فکر کردی اومدی دستام رو بوسیدی و گفتی من بر تو مبارک من از خوشی الان قلب خونین عشق‌دار از خودم پراکنده می‌کنم؟
صد سال.
گل می‌خوام و کیک و هدیه..شال هم از اینا نگیر که لیلا حاتمی سرش می‌کنه..من هیچ ربطی به لیلا حاتمی ندارم..رنگ جیغ دهاتی منگوله‌دار بگیر..می‌خوام هر جا برم سرم کنم و پرسیدن بگم شوهرم برا سالگرد عقدمون گرف که اشاره کنن بم دلشون رو بگیرن و بگن هاها...به اون سلیقه هاها.

فکر کردم جواب نده اما داد و واقعا داره می‌ره برام چیز میز بگیره.

داش نماز می‌خوند بش گفتم تو محضر که خر بودی و گل نخریدی الان چرا گل نخریدی؟ همین الان می‌ری گل می‌خری با از این کیکا که توشون بیلاخ فرو می‌کنن یعنی شمع و کادو..ابرو داد بالای یعنی نه..گفتم پنکه رو ببین و به این فکر کن که از کجا ممکنه آویزون بشی ازش.

روحیه‌ی درک و راه آمدن با طبع فراموشکار مردها و اینام ته کشید.
سال رو جر دادم چون فراموش کرده و برام کیک نخریده و گل و کادو.