فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

اون ترانه که برای ف. ت لینکش رو گذاشتم یه خورده سنگینه ترجمه‌اش چون عاشقانه هم نیس. آخرش مونده.

برای یسرا محنوش نوشتم که ترانه‌هاش رو به فارسی ترجمه می‌کنم..و به تونسی نوشتم این رو..
حس خوبیه.
مهم نیس که ازش خوشم میاد یا نه یا حتی این ترانه چه سطحی داره. مهم اون حسیه که وقتی چیزی رو متوجه می‌شم بی‌که کسی بم گفته باشه، سراغم میاد.

ترانه‌ی جدید یسری محنوش رو شنیدم و به ذهنم رسید عراقیه و بغدادی واقعا هم از سایتی بغدادی دانلودش کردم.

خوشحال می‌شم که لهجه‌ها رو تشخیص می‌دم بی‌که خونده باشمشون.

http://s1.bagdady.com/songs_bagdady/ysra_m7nwsh_askt_bs.mp3

تو لینک بالا هس

لینک پایین هم هس. همون ترانه .

http://sr1.dndnha.com/yeh/yousra-mahnoush/singels/Dndnha.Com.yousra.Mahnoush.Waskot.Bas.mp3


ترجمه:


سنتین وانا معلقة لانی بارض لانی بسما : دو ساله که تو هوا مُعلق موندم نه رو زمینم نه تو آسمون
صدقت کل کذبک علی صایبنی ویاک العما: هر چی بم دروغ گفتی باور کردم کور شدم باهات
سنتین مخدوعة انی بیک تحبنی کنت متوهمة: دو ساله گولت رو خوردم و توهم اینو دشام که دوستم داری
غلطانة بیک تعلقت آه شکثر متندمة: اشتباه کردم وابسته‌ات شدم..آه که چقدر پشیمونم

مات مات مات ای مات حبک یا بدذات: مرد مرد مرد آره مرد عشقت ای بدذات
ماردلک هیهات ولا احرق قلبک: هیهات که برگردم و باید حتما دلت رو بسوزونم
واسکت بس اش اش طیرک طار من العش: بسه دیگه هیسسسس حرف نزن پرنده‌ات از لونه پرید
یرجع بالمشمش شحصل من حبک: برگرده؟ خوابش رو ببینی..چی از عشقت گیرم اومده

حدی ویاک لهنا الموضوع انساه: تا این‌جا بسه دیگه..موضوع رو فراموش کن
هدا الباب منه روح تندل دربک: این در ...برو..راهت رو بلدی..
أی أی أی أی لا تحکی ویای: آره آره آره آره بام حرف نزن دیگه

ماسمعک بای بای سوی اللی یعجبک: نمی‌شنومت...بای بای..هر کاری دوس داری بکن

راح راح راح أی راح حبک هم وانزاح: رفت رفت رفت آره رفت..عشقت رفت عین غمی بود که از رو دلم برداشته شد
قلبی اش گد مرتاح والتوبة ما یهوى: چقدر دلم راحت شده و توبه اگه دیگه عاشق بشه
طابت کل الجروح وردتلی الروح: تموم زخمام خوب شد و زندگی بم برگش
حتى وین ما اروح یقولون محلوة: حتی هر جا می‌رم چقد خوشکل شدی

شارجع؟ لا جنیت بیا انت شخلیت: برا چی برگردم؟نه مگه دیونه شدم..ازم چی باقی گذاشتی؟
ماریدک ملیت اترکنی فدوة: نمی‌خوامت دیگه..خسته شدم ولم کن فدات شم


ف. تمیمی منظورم بود ف:)

ف.ت یعنی ف تمیمی

شما ف هستی فقط. فِ که آخرت ه چسبان هست و یه ستاره.


بعد از مدت‌ها دارم توی یه قابلمه‌ی نو آچپزی می‌کنم. حس خوبیه.

ف.ت

این  رو دانلود کن.
بعد ترجمه رو می‌ذارم.
اسمش هست: دین ابوکم اسمه ایه؟ اسم دین باباتون چیه(به نحوی اصطلاحی هس که زمانی که می‌خوان به طرف بگن بابات بی‌دین و ایمونه به کار می‌برنش..وقتی داد می‌زنن د لامصب دین بابات چیه آخه؟)
کانالای عربی جز مزیکا پخشش نکرد و جمعش کردن.
بعد توضیح بهتری می‌ده.
اما اینه اونی که دنبالش بودی به احتمال زیاد.

موفق باشی.

چیزی که عصبانیم کرده بود این اواخر به شدت مربوط به ماجرایی بی‌ربطه. صورتش رو اورده بود جلو و گفته بود ببین مو داره چقدر می‌خوام برم نمی‌دونم چی کنم و ..
نگاه کرده بودم. موها به اندازه‌ی یه کرک طلایی بود. خودش رو گرفته بود زیر ذره‌بین و عیباش رو چندبرابر و خوبیاش رو به همون نسبت بزرگ می‌دید. گفتم مویی نداره...گفت چرا داره وقتی نور می‌‎افته داره..نور انداخته بود..نگاه کرده بودم..یه کرک طلایی زنونه. گفته بودم همین ممکنه جذابیت باشه...اگه بخوای از منظر تایید دیگران نگه کنی. دیگران یعنی مردا در این‌جا.
بعد گفتم حالا از این فاصله با این‌همه نور کی می‌خواد نگاه کنه مگه؟ گفته بود همه..مردها.
دروغ نمی‌گم اگه بگم که شوکه شدم. به صراحت اذعان می‌داشت که مردها ممکنه این کرک رو ببینن( نه یک مرد که کل مردها با همه‌ی بی‌ارزشی‌یی که ممکن بود داشته باشن..با مجموعه‌ی عیباشون ..با نگاهای گذرای جنسی‌اشون...با..) و نپسندن و این باعث می‌شد بره خودش رو به عذابی برای هیچ و پوچ بندازه..شمع و پاکسازی برای پوستی که مشکلی هم نداشت.
این ناامیدم کرد.
دیدم دارم با کی از چی حرف می‌زنم.
بعد دیدم اولین آجرهای دیواری که این اواخر قد کشیده بین من و دیگران از جمله اون چیده شدن..

از جوابای یه کلمه‌ائی حواسپرتش می‌دونم سرش خیلی گرم اساتید ادیانِ ..ریه.
این اصطلاح خودشه.
مومن باشه انشالا.

ف

وقتی تو پیغام‌ها برام می‌نویسی این‌جا جواب می‌دم:)

وقتی تو جی‌میل باشه همون‌جا جواب می‌دم.

کلا این شامل بقیه هم می‌شه.

ف

فکر نکنم بترسم یا برام مهم باشه چه برچسبی بم می‌خوره..شاید جایی الکی چیزی گفته باشم و یادم نمونده اما کلا خیلی برام مهم نیس که چه برچسبی بم می‌خوره و ترس زیادی هم ندارم..
اون کتاب رو باشه.
پیداش می‌کنم می‌خونم.
مرسی که گفتی.

وقتی ول باشه تو واتساپ آنلاین ...و صداش در نیاد یعنی در سرزمین  آدم‌هایی که خودش می‌گه به‌نظرم فلان دین دینشونه پهنه. می‌دونم که دیگه خودش و اون یکی،  ماجراها‌شون رو تعریف نمی‌کنن. ترس از عدم تاییدم دارن.

چند سال پیش فقط در سکوت می‌شنیدم و وقتی نوبت من می‌شد نه تنها سکوتی نبود و عدم قضاوتی که دشمنی بود. شدید و بی‌دلیل. امام علی گفته سنگ رو به جایی  که ازش پرت شده برگردونید. یعنی با دشمن، مخصوصا کسی که دشمنی رو شروع کرده، دشمنی کن اگه در برابر دشمن سکوت کردی و مدارا یا با حماقت  دوستی، ضربه که خوردی اول از همه خودت خودت رو ملامت خواهی کرد.دیگران که کم نخواهند گذاشت در ملامت کردنت.

نمی‌تونم بگم بی خیالم و برام مهم نیس این جریانات.

من دشمنی نمی‌کنم و دشمنی رو دوبرابر برنمی‌گردونم فقط جدیدا جایی که سنگ ازش پرت شده رو پیدا می‌کنم می‌ذارمش سرجاش. ترجیحا تو دهن یا کون پرت‌کننده.

برخورداریم از لقب روشنفکری و قاضی نبودن، به نتایج و تبعاتش که بعد متوجه خودم می‌شه مستقیما،  نمی ارزه.

چون آدم‌های سابق زندگی من روشنفکر و بی‌طرف نبودن. با آدما مثل خودشون برخورد کن.  یا بدتر از خودشون. دومی زیاد ازم ساخته نیست چون حوصله‌ی خیلی شدن برای کسی رو ندارم. اولی رو سعی می‌کنم مقید بشم بش. پاره‌ی قضاوت کردن و مرده ی زرزرهای بیخود بودن.

حالا می‌تونم برم حرف بکشم ازشون و بعد بزنمش تو سرشون.

اما منش گندیده ئایه و به درد و کارم نمی‌خوره.

فقط می‌تونم حدس بزنم چه فلاکتی درون‌مایه‌ی اون روابط رو تشکیل می‌ده و متشکر باشم که بام در میون  گذاشته نشده.

دیشب ترون رو رسما سگ‌محل کردم ...بعد شونزه‌تا عکس گل داده و چنتا عکس نوشته. گله که چرا سیو نکردی اسم من رو که بتونم عکس پروفایلت رو ببینم. یک همچین آدمِ بی‌دغدغئیه.
گفتم من چهار پنج‌تا مخاطب دارم از رو شکل شماره حدس می‌زنم کی‌ان سیو نمی‌کنم. یکی دو بار بش توپیدم و رفت.
بعد برگشته و حتی لوسم کرده یا یه عکس نوشته که: تو یه رابطه‌ی درازمدت جذابیت چهره از بدن مهم‌تره. خوب حالا من با تو رابطه‌ی درازمدت دارم؟..یا چی؟

لابد فکر می‌کنه حس می‌کنم بدنم جذاب نیس... در واقع دوس داشتم گاهی حس کنم  بدنم کم جذابه. خوب بود برام. هوس‌ها و هوای نفسم کم‌تر می‌شد و طلبِ نباید، نمی‌کردم.
اما این حس رو ندارم.

 راستش ترون، چرت و پرتام پیشت از برای بررسی واکنشته. مرده‎‌ی اون نگاه مانکن اندر چاقالوتم ...وقتی خودم می سازمش و می‌بینم موفقم در القائش به‌ات و تو سخاوتمندانه عرضه‌اش می‌کنی به من.

 خودش نه که صورتش جذاب نیس و احساس بدن‌زیبا بودن داره، دس نوازش به سرم کشیده یعنی.

که یعنی تو خوبی من بات دوستم و فلان.

ترون من درکت می‌کنم و بیشتر از این‌که درکت کنم خوب می‌شناسمت.

اینه که صورت و بدنم رو اگه جذاب فرض کنی و تاییدش کنی می‌دونم از رو چاپلوسیه.

نکنی هم از رو حسادت.

با این وجود می فهمم که دوستم داری ...می‌تونستی نداشته باشی و نباشی.

باش اما جایی که تو زندگیم داری کمه.

حتی اگه جاهای زندگیم همه خالی باشه جای تو کمه.

برای لذت بردن از بودن با تو باید به سخافت مضاعفی  تظاهر کرد که فعلا دکمه‌اش توی من در رفته و لقه. ببرمش تعمیر باشه  در خدمتم.

برای لذت بردن از تو

غیبت‌های تو

خریدای تو

و تحمل اثبات برتری و نامبر وان بودن تو در همه چیز  من کمی عوض شدم.

هنوز خرید خوشحالم می‌کنه

اما جنس خرید تو با من فرق می‌کنه

مانتو شلوار فرم یقه ساتن برای ناظم بودن خوبه مشکلی توش نیس اما من ناظم نیستم.

باغبونم.جبار باغچه‌بان ...اینه که می‌گم مبارکه اما تو در برابر خریدام که بیلچه و دستکش و داس کوچیکه چیزی نداری بگی جز این‌که:

خوب رنگ زنونه نداش؟ نارنجی؟( رنگ مورد علاقه ی شوهرت)

صورتی

زرد

برای داس و دستکش و قیچی و شلنگ ..

خوب از این زنجیرها بگیر که تو پارکن ببند،  خواهر احسان گرفته.. سن‎گهای تو باغچه رو رنگ کن..و من دارم جون می‌کنم که باغچه رو از مردن نجات بدم.. و خاک برای تو و بچه  هات حکم سم داره.
من ازت دعوت به عمل نمیارم بیای بام خاکی شی. اما تو دعوت می‌کنی ازم که تمیز باشم و : بم بیاد شوهرم مهندس باشه:)

به خودت  ربط داره اما می بینی فرق می کنیم با هم من حوصله ای برای یقه‌های ساتن بنفش ندارم و تو از علایقم می‌ترسی.

اگر باشی و حرف نزنی هم خوبه.

اما تو با یقه های ساتن و مانتوهای مولودی و مجلسی ات می ایستی و میگی الفلاحه.

من نگات می‌کنم و طبعا نمی‌گم الضراطه...غر غر شوهرت رو می‌شنوم که معاشرت با من برای بچه‌هاش بدآموزی داره.

و با این وجود وقتی جلوت لباس عوض می‌کنم انگار کلا وجود نداری  می‌گی روغن بدنت چیه روغن زیتون رو نشون می‌دم و بوش می‌کنی می‌گی فلان  مارک بهتره ..مارکا رو عین برادرت خوب می‌شناسی..
...بعد  پشت می‌کنی  و می‌گی  نگام نکنیا. به بدنت که  من  رو یاد بدن برادرت و مادرت می ندازه نیم نگاه می‌ندازم و می رم  بیرون می‌دونم مرده‌ی اینی که نگات کنم اماظاهر بدنت  و باطن و روحت کمکی نمی کنه بم در این مورد.

دوس داری نگات کنم و من زن دریده و شیطان باشم و تو با حیای مقید و خوددار من  نگات کنم  و با شیطنتی که قبلا ازم سراغ داشتی بگم  وای چه خوبی .

تو بری تو گوش احسان بگی زن برادرم این رو گفته  با خوشحالی. احسان ضمن یادآوری این‌که خوب نیس  آدم با زن برادرش این  باشه خوشش بیاد  از  جذابیت‌های نداشته‌ات که در پی اثباتشونی یه عمره.

زمانی عشقم می‌کشید و داوطلب دادن حس خوب به تو بودم.

حالا نمی کشه و نیستم

چون وقتش رو ندارم

و دلم می‌خواد برسم برگها رو جمع کنم و جارو ....شاید بشه کاشتش.یا حداقل تمیزش کرد.

تو و امثال تو حاضر نیستید لحظه‌ای جای من باشید و برعکس..

چرا در پی دوستی با منی نمی‌دونم و چرا نظرم برات مهمه نمی‌دونم.

اما می‌دونم گاهی شدت فرق کردن آدما با هم برای طرفی که این شدت رو حس می‌کنه وقت و حوصله‌ای برای مدارا نمی‌ذاره.



روغن بدن جانسون ...روغن بدن بچه ...وقتی بیدار می‎شم بوش رو می‎دم.برقش تو بدنم مونده و هوس عشق و بارون می‎کنم.

دیشب دیدم بعد از یه هو رفتنش یه هو بای فعلا گفتنش برگشته نوشته به نظرم فلان دین؛ دین ...یری اس. همین.

گاهی فکر می‌کنم کاش می تونستم آدم‌عوض کن باشم عین بقیه. یعنی آرزوش می‌کنم.

احتمالا طرفِ جدید، ظاهرا مذهبی و باطنا ...اینه که یه همچین برداشتی کرده.



یه زمانی هم بعد مطالعه توش می‌چربید فعلا چربی وبلاگام سنگین‌تر شده.

قبلا  وبلاگ هام بیشتر مجله فیلمی بودن تا ایسگاه شکم

ف

سایلنت هیل رو چند سال پیش دیدم. بازیش هم میکردم قبلا

ترسناک رو تقریبا همه رو دیدم از یارو جن گیر تا بابا دوک ..

ف

اسم فیلم رو بگو.

من توهم روشنفکری دارم .باکیت نباشه.

به دلایلی که بر خودم هم معلوم نیست این رو دیدم. زیرنویس نداره و به گریم هنرپیشه‌های فیلمای صامت همیشه علاقمند بودم. فقط به‌اشون نگاه می‌کنم..به آدمای عجیب و قدیمی توش..
و فکر می‌کنم زنی هستم در کشوری غریبه که زبونش رو بلد نیستم و با آدمی اومدم سینما که کنارم چیزی می‌خوره و من نگاه می‌کنم..حوصله‌ی کار دیگه‌ای جز نگاه کردن ندارم؟نه.
هدفون رو می‌ذارم گوشم و به موسیقی‌اش گوش می‌دم..و به آدماش که زن و مرد سفیدکننده و رژ و خط چشم دارن..و بازی‌ها و حرکات. که یه‌هو چشماشون رو باز می‌کنن و نمی‌دونی تعجب کردن یا ترسیدن یا تحریک شدن  یا  می‌خوان کسی رو ببوسن..
بازی‌ها رو یاد می‌گرفتن تو آموزشگاهی؟ دانشکده‌ای، جایی؟ بشون می‌گفتم تعجب:
چشا گرد دهن باز و دس رو گونه.
بدجنسی:
گوشه لب سمت بالا یه چشم کوچیک‌تر از اون یکی
عشق:
چشما خمار و تند تند پلک بزنه..لبا نیمه‌باز به حالت انتظار بوسه..حالت چهره آرزومند و رویایی
شک
عصبانیت
حامد بهداد و آل پاچینو با بازی‌های جوششی و عدم نمایشی‌اشون حلق‌آویز می‌کردن خودشون رو تو اون دوره. حامد بهداد که از فرط عدم نمایشی کار کردنش یه تئاتره متحرکه کلا تند و تند و عصبی می‌گف...عوض می‌شه..عوض می‌شه..یه روز این بازیا عوض می‌شه..می‌بینمش...اون روز رو می‌بینم..می‌زد تو پیشونی‌اش و با حالت دردآلود می‌گه: ای خاک بر سر من...که بازیگر این دوره‌ام.

کسی این اواخر فیلم جالبی ندیده که فکر می‌کنه منم دوس داشته باشم ببینم؟


کسی می‌دونه چطور باید شوید خشک رو بشورم که خاکش بره و هی نریزه همه‌اش تو ظرفشویی؟

گل‌های زیر ناخونمم رو درمیارم..به کف پام کیسه می‌کشم که خاکش شسته بشه..یه چیزی می‌خونم..میام تو ملافه از حموم..گرم و عطری..حالا نوبت چیه؟ هر چیزی جز :
پرداختن به آدم‌های ِ فعلا بای.

وقتی یه‌هو می‌گه فعلا بای می‌دونم اون‌ور سرش گرمه کس دیگه‌ائیه. به‌روش نمیارم..می‌گم مواظب بچه‌هات باش و از این‌که خودم رو خرج کردم دچار غبن می‌شم...
به خودم دلداری می‎‌دم نه. شوهرش صداش زده لابد.
دوس ندارم فکر کنم...به خودم می‌گم مربوط به من نیس..و بعد به زر زر بی‌‍پایان ترون نگاه می‌کنم . سه‌تا مانتو گرفته..چرا عکس پروفایلم دیده نمی‌شه براش..این حیوونه چیه..علامت تو صورت زدن و صورت چنگ انداختن گذاشته..چرا برای اون دیده نمی‌شه اما این‌جا دیده می‌شه..باغچه‌امه؟
همه رو یه جا دیلیت می‌کنم و دلم می‌خواد بنویسم فعلا بای.
حتی حوصله‌ای برای این ندارم.
به اون فکر می‌کنم و لبخند میاد رو لبم:
استاد گرامی..راهنمای روزهای تنهایی‌ام..
چرا برنمی‌دارم یه استاد گرامی و راهنمای روزهای تنهایی برای خودم پیدا کنم.
چون  به این کس شعرا بی‌نیازم..عشق می‌خوام و س.ک.س همراه با عشق...استاد و راهنما لازم ندارم بهتر از همه خودمم در این زمینه برا خودم.

عمو انگلیسی ویدیوی رعد و برق گذاشته. نگا می‌کنم..تازه بعدش پرنده جیغ می‌زنه..عین کارتونا..عین فیلما..مسحور نگاش می‌کنم هزار بار..با هدفون تو گوشم..صداش رو با چشم بسته می‌شنوم..صدای رعد و برق و بارون و جیغ کوتاه پرنده بعدش.
دلم می‌خواد بش بگم ممنون برای این.
لایک می‌کنم فقط.

به سال گفتم دوست داشتی این رو بخون.
برش داشت یکی‌اش رو خوند.
پرسیدم خوندی؟
گفت آره خوب بود..یه قلپ از لیوان شیرش خورد: احتمالا خوب باشه.
این یکی از بهترین آثار بولگاکوف نیست حتما. برای من از اون جهت حائز اهمیته خوندنش که مستنده(ظاهرا) و خاطرات یا یکی از نوشته‌های نویسنده‌ی  قلب سگی (دل سگ)و  مرشد و مارگاریتاس.
و هر دوی این کتابا جزء کتابای خوبیه که خوندمشون تا حالا.قلب سگی رو همین اواخر و اون مارگاریتا رو خیلی سال پیش.
قلب سگی طنز خیلی خوبی داش و مارگریتا رو هم نظری ندارم در موردش جز این‌که احساسم باش درگیر شده بود..نمی‌دونم چرا اما اثر عمیقی روم گذاش و حتی یادم نیس خوب یا بد. فقط انگار کسی یه چیزایی رو که بلد نبودم بگم گفته.

روی مبل روبروی تلویزیون دراز کشیده بودم دیشب و یادداشت‌های یک پزشک جوان رو می‌خوندم. جایی بود که پزشک بیست و چهار ساله هنگام کشیدن دندون سربازی استخوان آرواره رو هم می‌کشه..سردم شدم. دندونم تیر کشید...لرزیدم و چشمام رو بستم.
احساس سرد پر از درد  و تاریکی بود. دقیقا اسمی که خود بولگاکوف در یادداشت قبلی براش انتخاب کرده: ظلمات مصر.

خیلی دلم می‌خواد یه روز در اوج سخنرانی کسی که می‌شناسم شیشکی بیام و بگم بشین روش.

چقدر حرف می‌زنه سال.
خیلی حرف می‌زنه.

چرت

پرت

زر

زر

ور

ور.

به من چه که خونه دوستش گل‌میز خریدن. گرسنه‌ام اعصاب ندارم مال شنیدن خبر خریدن گل میز مردمم؟

مرا رخصت دهید یاران

باید دستی به آب برسانم و جانی به عذاب

بعدش دهانی به کباب و چشمی به کتاب.

تا زمانی دگر و ساحت بروزِ خود دیگر
از من بر شما درود

و از شما بر من

سرود.
در آخِر می‌گویم‌تان آن‌سان که بزرگَواران دوران فرموده‌اند:


دردها از جیش تند است و درمان نیز هم
من ندانم کاین درد را درمان کی است


‌ولک چه می‌کنه نویسنده‌ی این وبلاگ. یعنی خود ِ خدا رو کولشه.

اما این‌ها مایه‌ی ناامیدی‌اند و ناشادی.
و این منم. انسان.

موجودی که میان امیدها و ناامیدهایش بر فراخنای میانمارگی خویش می‌تازد.


این روبه‌رویم است و مایه‌ی امید:


زیرا که این‌ها یک شاخه بودند. یک شاخه‌ی کوچک نحیف.

ادبی و دکلمه‌وار بخونیدش. خِرابش نکنید. با فکر نوشتمش.

و به این غروب هم..که آفتابش همچون من تکیه داده است بر دل آسمان و سر می‌خورد تا فرانجامش روزی دگر باشد و تلاشی فزون.


آی آدم‌ها

کسی در باغچه جان برنمی‌تابد.

سر خورده‌ام و به مورچه‌های خستگی‌ناپذیر می‌نگرم.

مثل انسانی که دارد جان می‌سپارد آرام
  و دست بر دیوار می‌زند  و می‌گوید فرانجامم چه خواهد شد ای یار؟

این خشکا می‌دونین چیه؟
نعنا
نعنام یادتونه؟
خو دیگه بعضی وقتا نعناعا می‌میره.

دلم می‌خواد بزنه به سرم و ناامید شم و همه چی رو ول کنم و بگم به درک. جهنم. یعنی همی کاره باید بکنم وقتی می‌بینم این‌همه داغونه اما خو..حالا دیگه..سعی می‌کنیم جمعش کنیم.

 پنج ششتا از اینا پر کردم بردم دره روبرویی خالی کردم خود سطله یه تنه وزنش... اما خداییش دیگه سر خوردم رو دیوار الان. خیلی خسته شدم.
نه  نباید بگم کاش مرد پرزوری بودم. نه. کاش زن پرزوری بودم. مگه همه مردا پرزورن و همه زن‌ها کم‌زور؟
حرف رو هوا نزن دخترم



اصلا  انگار مدتی که بدحال بودم آدم تو خونه نبوده. جالبه که الانم احساس نیاز نمی‌کنن به تمیز کردن جایی یا چیزی.
باشه موفق باشید بعد اسم شما مرتب و منظم و من شلخته‌ام.
مرده‌شورم ببرن که هر کاری بکنم باز من بَده هستم.

به زودی این‌جا رو به درک واصل می‌کنم.

اون مِی تینر نیس تو گرما؟ انشالا یه روز آتیش بگیرم از دستتون.

دور از جونم.
اینا چی بوده که مرده دیگه خدا؟!

الان تو باغچه می‌نویسم. گرمه و من ضعف کردم  یه‌هویی..تماشایا این مسیر بدحالم می‌کنه.


اینجا رو:((

افسردگی‌آور اصلا.

این زیر سکوئه...انگار متروکه..خوب اینا که وسایل ساله...چی‌کارشون کنم؟ ببینم به درد بخورا چیه..به‌دردنخورا رو بندازم دور. کاش این مردک  عباسی می‌اومد کمکم. بش گفتم فقط بیا این سکو رو بام جا‌به‌جا کن:نه خانم مهندز..کمروم درده.باشه انشالا هیچ وخ خوب نشی.
بابا  بت پول می‌دم خو.
کاش مرد پرزوری بودم..هنوز وقتی کار می‌کنم می‌لرزم. مرده‌شور ضعف رو ببرن. باید ورزش رو جدی‌تر بگیرم. صبح‌ها نیم ساعت  ال ی چل پَن دیقه راه می‌رم اما کمه.


همه‌جا شلوغ کثیف و به‌هم ریخته‌اس...این مثلا قالیچه‌ی رو سکوئه..نمی‌شه روش بالا  اورد نه که روش نشست. باید بشورمش...الان کمی ملال دارم.


جارو کردم و به پیچکای دس‌دراز نگا کردم.
باید دسشونو کوتا کنم.
هی دس درازی می‌کنن به اطرافشون.


این تکوماس.
درختچه‌ای که زمانی حاضر بودم نوکرش بشم از شدت علاقه‌ام بش. حالا به شبحی سوخته تبدیل شده.


فک کنم حق داشته باشم کمی گریه کنم اما حوصله‌اش رو ندارم. جای گریه باید ببینم چقدر می‌تونم خودم کار کنم چقدر می‌تونم از کی کمک بگیرم.

این به قول جناب‌خان عالو‌وئه‌راس مثلا. دیگه پشمم نیس.


این پیچ‌امین‌الدوله‌اس.


این یکی خیلی غصه‌‍دارم کرد. چون خیلی به‌پاش قبلا زحمت کشیدم. خیلی.


این وضعیت رزاس.

 رفتم تو باغچه کار  کردم اما یه هو خسته شدم. حجم خرابی و ویرانی‌‌اش و دس تنها بودنم حالم رو گرف.

مادر سال بم زنگ زده ازم می‌پرسه:
خو داماد عجمتون چطوره؟ زنش بچه‌دار نشد.
مثلا داره می‌زنَش تو سرم که دختر به فارس دادیم. ..کاف‌گندیده تو اگه یه  گدای شپشو می‌اومد دختر بش می‌دادی..مرده بودی تا عتیقه‌ات رو شوهر دادی..حالا پسره هر کی هس که خیلی هم از کل طایفه و ایل و تبارت بالاتره حداقل قیافه‌اش ..می‌دونی کلا کس‌‍کشن.
نمی‌تونن ساکت باشن. بدترین طایفه تو طوایف عربای خوزستان از اون طوایف که طایفه‌های سرشناس محترم باشون وصلت نمی‌کنن رو دارن..یعنی بابام اول سر همین کلی کشت من رو..توم گشت که من جواب عموهام رو چی بدم که دختر به اینا می‌خوام بدم..بعد من مثل شمشیر برای اینا جنگیدم. اینا که نه برا پسرشون که ..در واقع برا خودم.
آره که نه بابا اینا با یه طایفه دیگه هم‌پیمان شدن و از این قصه‌های عجیب صدر اسلام. والا.
گفتم اینا دیگه رفتن جزء فلان طایفه و حتی شیخ‌شون رو هم بپرسی فلانیه که سرشناسه. حالا کس دیگه‌ای بود دیگه گه رو با قاشق می‌خورد صداشم درنمی‌اومد.
اینا؟ حراااام.
ایوب اهل یه شهر خلاف‌کار و شر و شوره تو خوزستان. اگه اسم نمیارم از رو ترس نیس حوصله شلوغ‌کاری و جی‌میل بازی ندارم...آدما خوب و بد داره شهرشون اما معروفه به شرخیزی. قاتل و خلاف و کلا وضعی داره برا خودش.بعد هر وقت بخواد حالش رو بپرسه پدر سال می‌پرسه راسی فلانی چطوره. به اسم طایفه‌اش می‌خونتش مثلا  اگه  جزء طایفه‌ی بنی‌عامر باشه هی می‌پرسه: راسی بنی‌عامری چطوره که مرضش رو هم ریخته باشه.
عقده حقارت. یه زمانی پرچم مبارزه با تحقیر و اینا رو بلند می‌کردم حالا پرچم رو تو کون امثال پدر سال فرو می‌کنم. چون می‌بینم خود آدمایی که ازشون طرف‌‌داری می‌کردم مستحق حقارتی‌ان که به دوش کشیدن واگر جا عوض بشه نمرودی می‌شن برای خودشون.
منطقی و عاقلانه نیس اما به تخمم.
الحاصل به قول بابام اینا این‌طوری‌ان.
من هم یه بار دوبار سه بار ساکت شدم..امروز روز یوم تبلی السرائر بود.
گف داماد عجمتون چطوره..گفتم مثل داماد لرتونه...فقط این یکی خدا رو شکر پسر خوبیه..شیرازیه و به ما می‌خوره..بی‌ادعاس و خوشه...بدعنق و تلخ نیس..کسی هم مخصوصا مادر زنش رو تحقیر نمی‌کنه.
لر بودن مایه‌ی توهین یا تو سر کسی زدن نیس و من دیگه از نوشته‌هام معلیمه چقد با لرا خوس وابیدوم.. خو همین دیوثا همیشه بم می‌گن لرو که یکی از شپشای تمبون زن ف رو با کل فیس و افاده‌ی پوشالی و مدعی مادر سال عوض نمی‌کنم بس که دماغش باید به خاک مالیده شه..
اما این به اون در می‌شه ازش استفاده کرد.من با لر بودن مسعود مشکلی ندارم...با اخلاقش و برخورداشه که ناسازگارم. وقتی زنیکه‌ی عقده‌ای داره چیزی رو که فاقدشه رو بش مباهات می‌کنه و از اون بدتر مسئله‌ای که عیب نیس رو عیب‌دار جلوه می‌ده سلاحم چیزیه که خودش در اختیارم قرار داده. اگر دختر به غیر عرب دادن بده چرا دخترتون رو دادید به آدمی که تحقیرتون می‌کنه و دقیقا چیزی که بش می‌نازید رو.. از زبان فرهنگ نژاد دین و همه چی‌تون ایراد می‌گیره و به عروستون هم نظر داره...حداقل یارو داماد ما جلوی من تا حالا ندیدم توهینی کنه به چیزیم..تو بعضی چیزا از خودمون هم عرب‌تره..چای با شکر می‌خوره و...هر چی که هس خواهرم باش خوبه و روزگارشون می‌گذره.
دیگه این کرما چیه می‌ریزید یا باید حتما جرم‌گیری شید و ما رو تو زحمت بندازید؟
برای پدر سال هم قایمش کردم.
دفعه دیگه پرسید فلانی چطوره..می‌گم به خوبی بهمانی که اسم طایفه‌ی اصلیشه و شوک بش وارد می‌کنه شدت برخورد با واقعیت...احتمالا دو کیره بودنش مختل شه یه مدتی.