فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

مال الخسیس

زنگ زدم به زیبا گفتم پسرش چی بم گفته و من چی به پسرش گفتم خندید خیلی و گفت سینو سانسور کرده من چی بش گفتم. گفت آخه دیشب با ایوب و سینو رفتن چیز میز خوردن بعد ایوب گفته مامان بن که اومد بیاریمش این‌جا..بعد زیبا گفته آره شهرزاد که مرغ سوخاری دوس نداره(چون گرونه) قارچ می‌خریم برای خودمون برای بچه‌ها هم از یه جا دیگه فلافل:))))))

من گفتم آقا چر از طرف من تصمیم گرفتی من مرغ سوخاری دوس دارم تازه دَبِل هم باشه مال من برای تو خونه هم بخورم..زیبا مثل بچگیاش که داره گولم می‌زنه به خیال خودش و چیزی رو که نمی‌ره تو مخم رو حالیم می‌کنه گف نه شهرزاد یادته مرغا رو خوردیم توش نپخته بود..گفتم من یادم نمیاد..به نظرم خوشمزه بود..
- نه شهرزاد می‌دونی با پوسه هورمون داره..
- نگووو....چه خوب هورمون برای من خوبه...عالیه..
- مرض..هورمون مرغ آخه
- آرهههههههه...آقا من مرغ می‌خوام و پیتزاهاش هم خوب بود
- شهرزاد مسموم می‌شی بگم
- من از غذای بیرون مسموم نمی‌شم می‌دونی که.
خودش غذای بیرون مسمومش می‌کنه..جگر خورد نزدیک بود از دس بره..مرغ یه بار..به نظرم استرس پول دادنه اثر می‌کنه رو وضعیت گوارشش..
- نه خیرم می‌شی...
- والا نمی‌شم زیبا
- شهرزاد می‌گم می‌شی ..یادت نیس فلافل خوردی بستری شدی..
- نه.
چیزی نمی‌گه بعد می‌گه: شهرزاد خو گرونه..بریم یه جا ارزون‌تره پس...
- ها خودشه همینه...اینه می‌خوام بشنوم...اوووفییییش دلم خنک شد.
می‌خندم و به خودش میاد: درد...نمی‌تونی آدم باشی..؟
- نه...تو می‌تونی خسیس نباشی؟!:))

- آقا میای امشب؟ مرغ هم برات می‌خرم..
- نه...یادته سوتین بنفشه..ازت بردمش؟ تو کوچه درش اوردی از تنم...چون نو بود..
- نگووووهنو که می‌‎بینمش اشک به چشممیاد می‌گم بی‌چاره خواستش اُ ندادمش
- خو حالا یه نوش رو برام بگیر..
- من شوهرتم؟
- نه تو اسکروچی...بدرود ای خسیس...یوها ها ها.
بعد قطع می‌کنم.

زنگ می‌زنه و برنمی‌دارم...دارم براش ترشی کنار می‌ذارم...خودش درست کرده و گندیده.
دلم سوخت براش زود بم گفت گندیده ها که عیبش نکنم ..عیبش نکردم اما بش گفتم مال الخسیس رایح فطیس.
پول ِ آدم  خسیس می‌گنده..یعنی اگه خست کنه و در جای مناسب و لازم خرجش نکنه..یه جوری حیف و میل و حروم می‌شه.

سینوی عزیز بم زنگ زده لهجه کش‌دار سوسولش رو از مامانش الگوبرداری می‌کنه.

-خاله  شرضضااااااااااد کی میای؟ امشب می‌شه بریم شام قارچ ثوخاری  بخوریم؟

با خواب آلودگی می‌گم اگه بضاری پشتت رو گاض بگیرم باشه...مکث می‌کنه می‌گه نه بعد می‌گه مامان خاله شهرضاد با شما می‌خواد ثحبت کنه ...وقتش رو دارید؟ یا بگم بعد ضنگ بضنه؟

مودبه بچه.
ک.ون‌گنده و مودب.

دیروز زن ف بم زنگ زد گفت باشگاه ناهار قرمه‌سبزی می‌ده امروز.

فرداش قیمه...گفت تا می‌ تونی بگیر و بذار تو فریزر برا بچه‌هات...قبلش فکر کرده بودم این مادر ...چی ازم می‌خواد هی زنگ می‌زنه...بعدش فهمیدم چه آدم خوبیه.

یه مشت آدم عن.

این چیزیه که هنگام بررسی گروه خونواده‌ی سال و مواجه شدن با صحبت‌های شوهر ترون می‌گم.

طرح استیضاح مدیر گروه که ساله.

رای دادن عالیه به سال

چاپلوسی برای پدر سال

یه مشت چونی تخم لیس.

چرا؟

خیلی بچه بودم و دایی بابام خونه‌امون بود. من داشتم دور خودم می‌چرخیدم..بابام و مردای دیگه تو اتاق بودن.جو مردونه و سنگین بود..من یه پیرن زری پوشیده بودم..گیسام خیلی بلند بود و بافته بودنشون..حتی یادمه کف پام و دستم حنا داشت. فکر کنم عید فطری یا مثلا مراسم شادِ بعد از ماه صفری چیزی بود.
نمی‌دونم چرا یه‌هو و بدون هیچ دلیل روشنی جن گرفتَم.
چرخیدم و چرخیدم ..شاید سه چهار سالم بود و حس کردم باید یه کار ممنوع خیلی سنگین بکنم. هنو تو کف اون حرف و کاره موندم..من اون‌قدر خجالتی بودم که سلام هم نمی‌کردم..حرف نمی‌زدم..می‌گفتن دهنت رو باز کن ببینیم زبون داری..اما مثلا اجازه داشتم تو جمعای مردونه برم چون بابام پسر بزرگ نداش و من رو می‌برد..به اسم من صداش می‌کردن..ابو..خلاصه.
جو خیلی سنگین و محترم بود. ممنوع و خطرناک. باید توی اون محیط آدم قرار  گرفته باشه که بدونه و حس کنه هر حرکت کوچک و نسنجیده‌ایی چه معنایی می‌تونه بده و چه عواقبی داره....آداب داره همه چیش.. از خوردن قهوه تا حرف تا  ترتیب و حرف زدن..و..حتی نشستن کی تو صدر باشه..کی سمت راست..کی سمت چپ...کلا احترام جاری تو اون محیط شدید و غلیظ و مضاعفه.
همه تو اتاق عموم بودن..من دستام رو دو طرف بدنم باز کرده بودم و می‌چرخیدم گوشه اتاق ..فاصله داشتم از جمع..من تنها بچه و مخصوصا تنها دختری بودم که می‌تونستم راه پیدا کنم به اون مجالس..یه هو به دایی بابام نگاه کردم و به بابام و مردهایی با ظاهر اشراف‌منشانه...عباها رو دوش..چفیه‌ها بسته شده دور سر...خیلی باوقار و تمیز و عطری..تسبیحا تو دس..چیک و چیک برخورد دونه‌ها..برگه‌های شعر جلوی مردا که به نوبت شعر بخونن....منقل چای و قهوه  وسط مضیف..از همه مهم‌تر و شاخ‌تر دایی بابام بود. ..هنوز نمی‌دونم چرا به دایی بابام نگاه کردم و گفتم  ..س أمّک.
هنو این رازه برام.
چه حسی بم دس داده بود نمی‌دونم. فردا اگه رفتم باید برای زیبا تعریفش کنم و فکر کنم زنده نمونیم از خنده. یادمه مجلش خفه شد و من دویدم سمت بیرون..بابام اومد..نگام کرد..من گیسام رو دور مچ دستم می‌پیچوندم..نگام کرد و خندید ...حتی نمی‌دونم چرا خندید و من رو نزد.
حتی به مادرم هم نگفت بعدا.
هنو یادم گیسام رو دور مچ دستم می‌پیچوندم و به بابام نگاه می‌کردم و  نگاه خیره‌اش روم..نگاش خیلی روم موند..و خندیدن بعدش...چرا من رو نزد با این‌که مستحقش بودم؟
نمی‌دونم.
فقط می‌دونم هنوز وقتی یادش می‌افتم می‌ترسم و به وجود جن ایمان میارم.

بوسه‌ی انگلیسی

می‌رقصیدم سرجام..کمی..نانا تق داد ..یه تق خیالی و گفت کلاکت...اکشن.. خندیدم. گفت شاحنات التصویر.
یعنی ابزارتصویربرداری...خودش کشوندشون پایین...تنظیمشون کرد و اومد طرفم میکروفن گرفت زیر دهنم..گفت افضل ماما بلدنیا..مامات نانا.
بهترین مامای دنیا مامان نانا.پرسید اگه در حال رقص نانا بیاد و ببوستتون ناراحت می‌شید؟ سرم رو تکون دادم که یعنی نه...پرسید به غیر از نانا بچه‌ای دارین؟ گفتم ..گفت چن سالشه؟ گفتم..گفت نانا امسال می‌ره اول؟ گفتم بله..رفت یه برگه رو اورد که هر روز که می‌گذره ضربه‌در می‌زنه روش...گفت حستون چیه که دارید نزدیک می‌شید؟
گفتم احساسی ندارم...سال از اون اتاق غلوآمیز و پرمایه گفت: ولک!
حالا دیگه.
می‌تونید حدس بزنید چرا و به چه منظور. نتونید هم من نمی‌تونم توضیح بدم. همین‌طوریش هم تو ریسک فیلترم با این فحشا.
بعد نانا گفت استاپ...شکرا شکرا..
خندیدم..مو فرفری و بی‌دندون..خدای من همسن این بودم و شیخ هم دنیا اومده بود و من کارای خونه رو می‌کردم و نون می‌گرفتم و شیر و تو صف بنیاد و ..و تو صف کوپن و جارو دستی و ظرف و لباس...فقط بچه‌داری نمی‌کردم زیاد...بیشتر زیبا بچه‌داری می‌کرد...مثلا من سوم دبستان بودم برنج و ماهی هم درست می‌کردم..و من حالا حس می‌کنم این نی‌نی‌یه.
محکم فشارش دادم به خودم و تو گوشم گفت بوسه به انگلیسی یه فحشه..اشکال نداره بم بگه؟ خنده‌ام گرفت و گفت من همه چی می‌تونم بت بگم..گفتم باشه اما پررو نشو و به زبون نیارش...گفت باشه..تیز کردم گوشم رو داش زیر لب می‌گفتش..اگه حساسیت نشون می‌دادم می‌گف خوب دارم اسم  بوسه رو به انگلیسی می‌گم خودم رو زدم به نشنیدن.
تا ببینیم چی می‌شه ممکنه بخوام بزنمش هم.
بعدا.

سرباز نانا

داشتم یه چیزی می‌خوندم که سال اومد ... می‌خندیدم  ...گوش تیز کردم گفتم الان نانا میاد..اومد. دستش رو مثل های هیتلر گرفته بود بالا و رژه می‌رفت و اومد تو..تعظیم کرد برام و خودش رو انداخت روم.
سربازی برای کشتن احساسات سال و زدنش تو حال:)

دیگه جرم از این سنگین‌تر؟

رفتم تو اتاق و سال همون‌طور دراز‌کش گف شهرزاد گناه می‌کنی این بوها رو راه می‌ندازی..می‌دونی دلمه دوس ندارم و بوش داغونم می‌کنه...گفتم خو مواد توش رو بخور...گفت می‌شه؟ گفتم نههههههههههههههه !چطور می‌شه..این کار رو بکنی همی حالا میان می‌برنت..دیگه جرم از این سنگین‌تر؟...بلند شد رفت با بن حشوهاش رو خورد و صدای دعواشون رو سر بشقاب کوچیک می‌شنیدم..
منم فکر می‌کردم..نوچ..هیچی دلمه فلفل دلمه و برگ انگور نمی‌شه با اون شیره‌ی خرما که مادرم می‌ریزه رو برگ انگور..یا اونه ته‌دیگ برگ انگوری ِ سرخ شده. تو شیره‌ی خرما و یه چیز ترش..یعنی کافره مادرم تو این زمینه. رحم نداره.

یه کار سالم

سال خوابیده بود و فیلمی از دنزل واشنگتن می‌دید..من تو آشپزخونه دلمه می‌پختم..اومد دساشو تو هوا عین دو گردی کوچیک، دایره‌وار، تکون داد و گف دلمه همه چی درست کرده ..فردا دلمه‌ی...که نانا اومد. سال با حرص گف اومد دیگه اومد..نشد یه بار خدا..یه بار بخوام یه چی بگم یا یه کار سالم بکنم که نیاد..نانا با نیش باز و دندونای افتاده به من و سال نگاه می‌کرد و من گفتم بدو بیا بم بوس بده...دوید اومد و سال از پشت سرش ادا اطوار درمی‌اورد و من محل نمی‌دادم.

دو راهی سخت

دم باغچه نشسته بودم و به کرتای خشک نگاه می‌کردم که سال اومد گف چیه این کتابه گفتی بخونش؟ گفتم چشه؟ گفت همه‌اش لافه یارو تو سرما تک و تنها از پس مریضا برمیاد..گفتم خو ببخشش، نخون.
گفت آوووو شده برامون بولگاکوف حالا..گفتم خو معرفیش کردم بت. با نویسنده‌اش مراوده نداشتم..خوندم خوشم اومد گفتم تو از این حال و هوای سرد غیرعاطفی ممکنه خوشت بیاد همین...دیگه دعوا نداریم دختر عامو مال پسر عامو.
یا بخونش یا نخونش.
گفت وای چه دوراهی سختی.

گناه

سال گف شهرزاد گناه می‌کنی..گفتم سال اروای جد چار زنه‌ات ولم کن...دس از سرم بردار..می‌خوام نفس بکشم..
یادم افتاد چن ماه پیش نشسته بودم با مادرم تو حیاط سبزی قلیه سرخ می‌کرد و من سیر می‌کوبیدم. مادرم کارِ ممد داش..بش زنگ زده بود و زنِ ممد فکر کرده بود منم..اینم با اطوار به عربی گفته بود ممد خونه‌اس؟...اگه هس صداش کن کارش دارم... من چشمام گرد شده بود.
خدایا زیبا به این رفته بقرعان.
سیر و نمک رو تو قابلمه می‌کوبیدم و چون به قول مورتون چُمپاتمِه برام سخت بود نشستم رو زمین و دیدم به کجا می‌رسه شیطنت مادرم...ممد خونه نبود و زنش قاتی کرده بود..وقتی قطع کرد از چشاش اشک اومد که امشب یا زن ممد کتک می‌خوره یا ممد پاره می‌شه.
بعد خندید و گف والا بخدا برام اسمش رو گذاشته نازنین. خوبه همه می‌دونن اسمت نجفه بود..نوچ نوچ..بعد بش گفته بودم تو که پشت تلفن صدات این‌طوریه تو گوش حاجی چطوریه شیطون؟..اعتراف کن تپلی..مام از شماییم..سیا سیاهای خومون..غِریبه نِیا داخلمون..سرخ شد از خنده و گف چرا خجالت نمی‌کشی؟...گفتم تو می‌کشی؟ ..وجدانا بگو چی می‌گی؟..
بعد بابام اومده بود و مادرم لب گزید و گفت  الله ایساعدک که یعنی خسته نباشی. بابام خندید وقتی پیش مادرم باشم یعنی یه چیزی هس که ربطی به بابام داره و داریم بین خودمون می‌خندیم..
بعد که رف گف می‌دونستی حاجی عبدالامیر ویاگرا می‌خوره؟ گفتم ناموسا؟! گفت والا، تو روضه به مردا گفته و معرفیش کرده به مردا....گفتم همی لوزی آبیا؟! گف ها...یکی‌ از مردا  هم خورده و ریده..
و غش کرده بود از خنده.
الان سال می‌خواس باش حرف بزنم که بم بگه از دیالیز نمی‌ترسم؟
نه.

خانواده

سال به مادرم زنگ زد. باش حرف زد. چندتا  از دوستای پزشکش رو تو گروها پیدا کرده و کلی در مورد وضعیت مادرم باشون مشورت کرده..تشخیص‌شون این بوده که آزمایشا چندبار ناشتا و غیرناشتا تکرار شه..مادرم باز آزمایشا رو تکرار کرده و وضعیت خوب بوده..با مادرم حرف می‌زد که حالت خوبه نگران نباش..و بعد می‌گفت دخترت پیشم داره ادا درمیاره می‌شناسیش که و از این حرفا..حرف زد و زد و گوشی رو بم داد..اشاره کردم که یعنی نه..بی‌خیال..زورکی گذاشت رو گوشم...صدای مادرم نرم و دخترونه بود..شاید بیس و چن ساله..سی و چن ساله بخوره به صداش ..گف چطوری شهرزاد خوبی؟ خیلی به ندرت اسمم رو میاره..گف چرا سال رو اذیت می‌کنی..پسر خوبیه..اگه اون نبود حالا انسولین می‌زدم و...
گفتم باشه خوبه، مبارکت باشه دومادت..بعد گفتم خوبی دیگه الحمدلله؟ به لری گفتم  این رو و خندید بعد گفتم دندونوم درد ای کنه نیلووم بخوسوم..واقعا هم درد می‌کرد. این حرف خودشه. همیشه می‌گدش.
یه هو گفتم خوب خداحافظ..
بعد سال گفت همین؟ خسته نباشی. سه دیقه نشد.
گفتم خوب خوبه حالش چی می‌خوام بگم..تو هم باش حرف زدی و روبه راهه..بعد گفت شدی عین مادرت، می‌دونی؟ یه هو می‌گه خدافظ و صبر نمی‌کنه طرف جواب بده حتی..
گفتم خو دیگه..
بعد گفت صداش خوب شده..یعنی حالش خوبه..فرمون رو چرخوند و گفت اول فکر کردم یکی از خواهراته..نرم و آروم و دخترونه..گفتم ولک با خانواده چی‌کار داری؟
با لهجه عربی عمدی گفت پس فقط تو با خانواده من کاری داری؟ به صدای مادرم گیر می‌دی...
خندیدم گفتم مسخره نوع این گیر دادنه یکیه؟! من صدای مادرت رو دس می‌ندازم تو برا صدا مادرم هیزی می‌کنی...گف خو هر کی اُ دیدش.
گفتم آووووو شروع شد سخنرانی. آقا کاری به صدا مادرم نداشته باش، خو؟
گفت باشه محسن..تو هم کاری به صدا مادرم نداشته باش.
گفتم قول نمی‌دم و گوشیش زنگ خورد..وللللک!  مادرش بود.
انداختم رو بلندگو و گفتم سلام عمه..وز وز نامفهومی رسید..از میونش متوجه شدم که کو سال؟ گفتم داره می‌رونه و ناله شروع شد.
عروسش فلاسک چای بزرگه، مال محرم رو شکونده.
واویلا لیلی دوستت داروم خیلی.

مَعانی

دنیا که اومده بودم گفته بود اسمش رو بذارید مَعانی.
اسم قشنگی هم بوده. خودش صدام می‌زد مَعانی..تا روزی که زنده بود..
پیرمرد تو ماشین از اصل و فصل سال پرسید و از اصل و نسب من و اینا..سال چیزی نمی‌دونست زیاد و من به بیرون نگاه کردم..و مرد در مورد زمینش گفت..کشاورزی می‌کرد...
بعد رسوندیمش تا روستا..پیاده شد و تشکر کرد..محترم و خوب بود..تمیز..عطر پیرمردا رو می‌داد. تی‌رُوس یا روز..که مادرم ازش متنفره ..بعد برگشتنی من دوباره جلو نشستم و سال دستم رو گرفت و گفت چوکولو چه چیزایی دوس داره..بش گفتم بابا بزرگ داشتی؟ گفت نه.منظورم این بود که دیدی
.من به بیرون نگاه کردم و گفت بستنی می‌خوای؟ گفتم نه..
بعد به ترانه گوش دادم و گفتم داره می‌گه یا فوادی..یه پسر همسایه داشتیم اسمش فواد بود..دختر همسایه‌‌امون  باش دوس بود بش می‌گف یا فوادی..دو منظوره...خندید.
نگفتم دختره زیبا بود..و من دلم می‌خواس کمی، یه ذره مثل زیبا اطوار زنونه داشتم و دخترونه..زیبا بم می‌گف تو مثل بچه‌هایی..مردا زن دوس دارن نه بچه..فواد می‌گه سلام نمی‌کنه حتی..
الان فواد کجاس؟ از زیبا خیلی بزرگ‌تر بود.
می‌دونم..بزرگ و تقریبا مسن شده و زیبا که تو همین عید فطری، دیده بودش جلوی زنش گفته بود دیگه نمی‌دونیم عمو صدات کنیم یا بابابزرگ که زنش ناراحت شده بود و  زیبا یواشکی زنگ زده بودبعد از زنش عذر خواسته بود مبادا خراب بشن باش چون کارراه انداز بودن..
شیرین بم گفت که زنگ زده و معذرت خواسته..زیبا حتی نگفت که بد حرف زده باشون..بد که یعنی..مواظب حرف زدنش نبوده مثل همیشه..می‌خندم.
به سال می‌گم اگه اسمت فواد بود بت می‌گفتم یا فوادی..گفت حالا که نیست هم بم بگو.
روم نشد بگم، چرا؟
فکر کردم بعدا یه وقتی که پررو می‌شم.
بعضی وقتا به طرز مسخره‌ و بی‌معنی‌ایی خجالتی می‌شم و نمی‌دونم هم چرا. فکر کنم وقتایی که بیشتر خودمم.

این کس‌کشای قرمساق کمونیست

این رو می‌شنیدیم تو ماشین من به سال می‌گفتم اون پیرمرد رو نگاه کن چقدر دوست داشتنیه...سال گفت چی تو پیرمردا و پیرزنا برات این‌همه جذابه..گفتم نمی‌دونم.
پیرمردا خوبن مثل پدربزرگمن..پیرزنا هم مثل بی‌بی‌م..پیرمرد داش خیابون رو رد می‌کرد شیشه رو دادم پایین گفتم عمی وین اتروح..؟: عمو کجا می‌ری؟
پیرمرد ایستاد و سال گف بی‌خیال بابا.
پیرمرد دشداشه خاکستری تنش بود و عصا و چفیه گل‌باقالی ..اشاره کرد با دستش که برید به سلامت..به سال گفتم بگو بیاد...سال پرسید وین اتروح حجی انوصلک..حاجی کجا می‌ری؟ می‌رسونیمت.
من پیاده شدم رفتم عقب..پیرمرد سرش رو کرد تو و سلام محترمانه‌ای کرد..گفت می‌ره روستای هاشم اینا..به سال گفتم برسونش..سال گفت از دست تو و پیرمرد سوار شد ماشین پر از بوی خوب پیری شد..مهربونی..انگار بابا بزرگم کور باشه و سیگار بکشه و همه بچه‌ها ازش بترسن..ممد و زیبا و خواهر ممد و عموزاده‌های بابام و من بیس چار ساعت بغل دسش باشم و ازم بپرسه معانی بابا چقدری شدی؟ نگا می‌کردم به سایه‌ام و می‌گفتم دراااااااز خیلی دراز..می‌گف الله ایخلیچ.. خدا حفظت کنه...بعد مادرم اشاره کنه  بم و برم و گیسام رو محکم بکشه و بگه نچسب بش نادون، می‌شاشه تو خودش..نجسه..عنش زیرشه نمی‌بینی؟
من نمی‌دیدم..اما دستش رو می‌دیدم که چروک و باریک..خیلی انگشت باریک و ظریف با پوست نازکش سیگار ر رو سعی می‌کرد بتکونه تو جاسیگاری و من می‌گرفتمش براش که بتکوندش...زیبا ازش می‌ترسید می‌گف مادرم بشه گفته مریض می‌شه بره پیشش...یه بار هم بادکنکش رفت رو نوک سیگارش و ترکید و به بابابزرگم گفت ازت بدم میاد.
بابا بزرگم نشنید یه جورایی کر هم شده بود..اما من زیبا رو بردم بیرون و بش گفتم کیسه سیمانِ نکبتِ دهن گشاد اگه به این مرده یه چی بگی می‌کشمت..زیبا سه چهار سالش بود خنگ  نگام کرد و ترسید و رفت پیش مادرم گریه کرد..
مادرم تهدیدم کرد..خاک انداز رو سمتم پرت کرد و نشونه‌گیری‌اش عالی بود و فرار من عالی‌تر..محال بود دمپایی پرت کنه طرفت و نشینه وسط کونت..یه بار هم بیدار شدم و گفتن مُرده..بابام گریه نمی‌کرد..مادر بزرگم به من و زیبا گفت گریه نکنید پیر بود دیگه..زیبا گریه نمی‌کرد چون نمی‌دونست چی شده..منم غمگین نبودم فقط می‌دونستم دیگه نمیاد و دلم می‌خواست زودتر همه برن که بشه بش فکر کرد..به وقتی دست لاغر و باریک و چروکش سیگار رو سعی می‌کرد بتکونه یا پیچ رادیو رو می‌پیچوند و از احوال مستر کومیده(خمینی) می‌پرسید که چی‌کار کرد بالاخره..یا می‌گفت هذوله الکس کشیه القرمساقیه الکومنیست کل شی ما سویونه.
این کس‌کشای قرمساق ِ کمونیست هیچ کاری برای ما نکردن.

سال همیشه به همکاراش می‌گه که شرکت نفت بیرونش مردم رو کشته داخلش ما رو.
من باب زحمت و تحمل مسئولیت یعنی.

ما مثل شرکت نفتیم. بیرونمون مردم رو کشته داخلمون سال رو.

از همه بیشتر وقتی که سرمست از شیر خوردن یه صدایی درمیاره می‌گه آه..مماغش قرمزه و..اون روز داشتم بش می‌گم قربان اژازه می‌دید پشت ژستتون رو گاز بگیریم؟ بعد یعنی سجده می‌کردم از تشکر.. می‌گف آهه و می‌خندید..رژ زده بودم کف پاش رو می‌بوسیدم..زیبا عکس گرف و این جمله رو نوشت گفت بعد می‌خوام خودم بش بگم..
اون روز به سرم زد دور از چشم زیبا شیرش بدم ببینم سینه رو می‌گیره یا نه...سول فقز شیر مامانش رو می‌خوره و خاله‌اش..از زن‌عموش نخورده بود..می‌گن بو رو تشخیص می‌ده..نمی‌دونم اینا رو..اما دلم نیومد گفتم خوب نیس برای پوتو..من خیلی وقته نی‌نی ندارم..یه وقت مریض نشه....اما امروز که فیلمش رو داد دیدم  باز جلوی سینه‌ی لباسم تر شده..به دکتر گفتم اون دفعه می‌گه طبیعیه..ممکنه شیر همیشه تو بدن بعضی از زن‌ها باشه و بمونه..
یادمه اون موقع مادرم همیشه این‌طوری بود..
وقتی بن یا نانا رو شیر می‌دادم یه شیشه می‌ذاشتم زیر اون یکی شیر سر نره..خر بودم خیلی..مادر سال می‌گف جلوی زن‌ها بچه‌ات رو شیر ندیا..یه بار که مثلا چار پنج روز از تولد بن گذشته بود بن رو برام نگه داشته بود و یه‌هو شیر پاشید تو صورتش...دلم خنک شد..بس که سر همه چیم غر می‌زد..خودش دوید با صورت شیری یه شیشه اورد جمعش کرد بعدش دادش به بن..حتی دختر برادر سال رو هم می‌دادن شیر بدم..سینو رو هم شیر دادم..زیبا مریض بود..روی یکی از سینه‌ها نوشته بودم نانا..رو یکی سینو...با کمی چندش این کار رو می‌کردم نمی‌دونم چرا با این‌که بچه خواهرم بود. چون شبیه‌ام یا شبیه سال نبود..یه جوری بودم...حتی حسم نسبت به دختر حیات بهتر بود چون شبیه بن بود..
اصلا شاید چون بچه‌ی ایوب بود..چه می‌دونم..لباسم رو نشون سال دادم گفتم ببین..انگشتش رو تکون داد تو هوا که یعنی با این چیزا خرم نمی‌کنی...از بچه خبری نیس.
همینا که بچه دار شدن هم خوبه..گاز گرفتن و سر به سر بچه‌هاشون گذاشتن خوشحالم می‌کنه.

سول رو خیلی دوس دارم..غش می‌کنم براش و پوتو رو دوس دارم گاز بگیرم. هر وقت می‌بینمش شیر می‌خوره بش می‌گم پوتو الان پشت محترم احتمالا گاز گرفته می‌شه.

زیبا خیلی می‌خنده.گاهی می‌دتش بم می‌گه باش حرف بزن فیلم می‌گیره..حالا تو فکرم فیلم رو انشالا به کی می‌خواد نشون بده؟

در این‌گونه موارد به مقوله‌ی إنَ بَزَ الزَنِ اسم مراجعه می‌کنم.

این روزا بیشتر از هر زمان دیگه‌ای معنای این جمله رو زندگی می‌کنم:

إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ

گفتن قرآن مجید، کریم، و...قرآنِ حکیم.

وقتی دختر بودیم می‌شنیدم عربای اون ور می‌گن مغسی بوکو..این رو ول کن

آهنگ مقدمه‌ی غیر انت شروع شده بود..من غرق شده بودم توی صدای عود..سال اومد مارطور باسنش رو روی این آهنگ پیچ و تاب داد..مثلا تحریک‌آمیز و اغوا کننده برام..نفس بند اومد از خنده بعد نشسته رو زانوم دست می‌ندازه گردنم..با صدای زنونه‌ی مسخره می‌گه غیر انت الی ساکن قلبی....پوکوند جو رو..نمی‌ذاره آدم بره تو حس کمی عشق اینا رو لمس کنه. هی میاد آدم رو لمس می‌کنه و من وقتی می‌خندم بی‌دفاع و فلج می‌شم..می‌گه محسن بت نمیاد این حال و هوا..
والا میاد..تو کشفش نکردی سال..جان تو میاد سال. به من میاد سال.


اگه واقعا به سعاد ماسی علاقمندی یه مصاحبه ازش دیدم از اصاله‌نصری تو برنامه‌ی صولا. فکر کنم پارسال بود. شاید یوتیوب پیداش کنی ..شخصیت خوبی داش تو برنامه و  در مورد خانه‌ی پدربزرگش حرف می‌زد و ..لهجه‌ی الجزائریش رو با لبنانی قاتی کرده بود و قابل فهم بود.
اگه پیداش کردم لینکش رو این‌جا می‌ذارم.

سعاد ماسی  یه ترانه داره می‌خونه غیر انتَ. معمولا باش ارتباط برقرار می‌کنن شنونده‌ها. دانلودش کن.


این مجموعه‌ای از کاراشه.

تحمیل: دانلود

استماع: گوش دادن

غیر انت هم توشون هست.


بابت لینکای قبلی هم خواهش می‌کنم و راستش من از شما بابت تشکر خوبتون ممنونم.

من خودم یکی از همین بچه‌های کلاس اولی بودم..تازه فارسی هم خوب بلد نبودم پیشنهاداتم اکثرا نافرجام می‌موند:)

یکی از شیرین‌ترین جمله‌های توی جی‌میل:)

شکل این بچه کلاس اولی ها که منتظر عکس العمل همکلاسیشونن   در مورد پیشنهاد میای باهام دوست باشی؟

باید به طور کلی و ریشه‌ای حتی برای تفنن و هفته‌ای دو سه بار هم سیگار نکشم..اصلا خوب نیس برای دویدن..آخریش دیروز بود اما سینه‌ام گف خیسسسس.

ولم کن بابا مریضی کم دارم؟ حالا یه جور دیگه زن آزاد و اینایی می‌شم..
الان فکر کردم دیدم وقتی پک عمیق می‌زنی لامصب انگار همین‌طوری هر چی عصبانیت داری دود شده..
شایدم تلقین و فیلمه.
ها، تو چی می‌گی غلام؟
به نِظروم بش فک کن. کمش هم بده..چیه حالا...دهن آدم بو جاسیگاری می‌ده. دوتا فلافل بخور جاش.

بعد یه بازی دارن جن من میاد برات می‌زنی..مال من امروز آفریقایی بودن..من تصویرم دیده می‌شه تو تلویزیون خودم رو می‌بینم..پهنام صفحه رو گرفته بعد قاتلام ریقوووو اما قوی..اولش پوکوندم..دوتا دوتا..این در رو لگد کن اون بشکه رو منفجر کن..اصلا کیف کردم..اما لحظه به لحظه زیاد می‌شن..منم خو عربم هر چی دارم اول دعوا خالی می‌کنم..دیگه وقتی رسیدن به بیس باید به حالم گریس...دیدم نمی‌تونم رو این چونیا به قول پسر دیشبیه..داد می‌زدم بن خو بی‌غیرت بیا اینا عین سگ حمله کردن..بن می‌خندید خو فحش بده می‌رن..دادم ها..فکر کردم واقعا با صدا می‌رن..داد می‌زنم مادر قحبه‌ی چوووونییییییییییییی....بن مارموز می‌خنده..رفته از خنده که بابا نگا کن مامان چه عربیه..گفتم حالا عرب نشونت می‌دم..

باید خودم رو قوی کنم..فک کن  یارو بم می‌گه گامبا گولالا بعد اضافه می‌کنه هاها..و می‌بازونتم..نقش بر زمین شدم همون لحظه...حالا اگه یه چی دیگه بم می‌گف هم قبول بود...اما دیگه گامباگولالا؟! این‌قدر دیگه بی‌ناموس شدم؟
والا زحمه...و الا فشله.


 بعدازظهرم رو با قدم زدن همراه نانا در خیانای نیویورک گذروندم. ایکس باکس عزیز.  ما پیاده می‌رفتیم اُ این عزیزمون می‌گه زایره این‌قد الان کالری سوزوندی..بعد چی؟ پَ مثل قدم زدن تو ایرانه؟ پیشششش..هله هله... هیچ ندیدین شما..راه می‌ری و یه مقدار معینی که کالری سوزندی از تو ساختموناش برات آتیش بازی راه می‌ندازن و اُ تشویقت می‌کنن اُ سوت..
تا بالاخره پاره شی بیفتی یه گوشه از خستگی.
نانا هی میاد چک می‌کنه ماما خو زیاد لاغر نشدی ببینمت؟ گوشتای اطراف کمر و پهلو رو اندازه می‌گیره..نه خوبه خوبه. ادامه بده.
به بن می‌گه می‌خوام رو شکم ماما عکس بکشم به عنوان بهترین شکم دنیا بفرستم مجله..بن بش گف حرف الکی نزن. خجالت نمی‌کشی شکم مامان رو می‌خوای بدی تو مجله؟ اصلا اجازه می‌دن؟ حقت نیست له‌ات کنم حشره‌ی کوچولو..نانا خدمت بن رسید و بعد گفت ماما همه چیش خوبه..سردش خوبه شکمت..گرمش خوبه..من روی مبل قلبم تو دهنم بود از خستگی و سال گفت حالا اگه سکته نکردی این‌طوری بیا تو صورتم تف کن...گفتم اونو چشم سکته نکنم هم می‌کنم اما فعلا یه چکه آب یخ بم بده به قول آقوی همساده داغون شدم آقا....داغون شدم.

برای  او که دردهایی شبیه من داشت یا داره.

هیچ وقت یادم نخواهد رفت که برام وقت گذاشتی با دقت و احترام من رو خوندی و با فکر و سر حوصله جوابم رو دادی. هنوز فکر می‌کنم چرا آدمایی مثل من و شما ( بی‌که بخوام بگم مثلا کاش من و شما با هم باشیم یا چرا با هم نیستیم..یعنی عرضه‌ی خود یا تمنای شما توش نیس) کلا با خصوصیات ما چرا هم رو جذب نمی‌کنن بعد می‌رن ...اینا.
دلیلش مهم نیس. مهم اینه که الان با خیال راحت برای تو می‌نویسم و جوابای خوب می‌گیرم.
قربانت
درازتر باشی
و در پیری جذاب‌تر.

یه زمانی برات نوشته بودم مردا تو پیری با موهای ریخته و طاسی اینا جذاب‌تر می‌شن و خواسته‌تر می‌شن. نوشته بودی امیدوارم.
منم:)

برای شما البته.

از ف بدون ستاره

از ف با ستاره

از ر

از آقای م.ر

برای یاد دادن شستن شوید و نریخته شدنش تو ظرفشویی یه دنیا ممنون. می‌دونین دلیلش چی بود؟ تند تندکی  کار کردنم.
یعنی الان می‌مردم نمی‌نوشتم آقای م.ر.. یعنی ببینید مردا هم حواسشون هس به من شستن شوید یاد بدن.
راسش اصلا هدف همین بود.
خیلی خوبه هدف داشتن. هدفمند باشید.

برام نوشته شهرزاد قلب سبز از خوندنت امیدوار می‌شم و حالم خوب می‌شه.
راستش منم از خوندن این‌چیزا.
‎از این مشتای آهنین هست این‌‎جوری تکون می‌دن رو به آسمون.  این‌جوری تکون بدیم همگی با هم.
من یه بار داشتم از تیمارستان مرخص می‌شدم دکتره دستش رو این‌جوری کرد. خیلی اثرش خوب بود. الان یعنی شما دیونه‌های منید من دکترتون

راستی گفتم مشت. هست عکسه گذاشتم که دستم سر می‌خوره رو دیوار آجری...یکی تو پیغاما برام نوشته هی گفتی دستت کوچیکه و قشنگه و زنونه و ظریفه...این بود دستت؟
من این رو گفتم؟ والا هدف این نبود که کوچیکی و قشنگی و ظرافت دستم رو نشون بدم اما شما برداشت کردی این‌طوری، چه بهتر.
بابا تو نمی‌دونی همین دست کیا برا بوسیدنش خم شدن. اصلا یه چیزی. با همی حنای رو ناخونای کوتاش حتی.
بت نمیاد مرد باشی..مردا مخ‌زن‌تر از این حرفان..مثلا می‌گن آه حنای نمی‌دونم کجای دستان تو بر  نمی‌دونم چه‌ی مادرم نقش خون انداخت.
زن‌ها عیبای الکی و تفسیرای عجیب می‌کنن برا هم...دلیلش هم  فقط یه چیزه. اگه؟ گفتی؟
ها باریکلا.
همو که گفتی.

چقد ف...
می‌دونین چنتا ف شدید؟
زن و مردتون ف هس.
حالا من چه جوری جواب بدم. همه که ف. تمیمی نیستن که یا ف‌ی که ته‌اش ه چسبون داره و ستاره.

اما نه روم

همونی که به اون یکی گفته بود خادمک داشت نون می‌پخت..یه دله قهوه هم رو منقل داش..یه ماشینی ایستاد..اولش فکر کردم مردیه که ابروهاش رو خیلی باریک کرده..اما زن بود. رو سرش چیزی نبود  نه مو نه شال یا روسری..موهاش از موهای مردا کوتاتر..مرد بغل دسش هم حرف نمی‌زد..این سرش رو کرد بیرون از این پسره که اسمش عادل بود پرسید: یخ کجا گیرم میاد؟
پسره با لهجه‌ی غلیظی گف فلکه رو دور بزن دکه سمت چپی..من فکر کردم زن و مردشون معلوم نیس..حتما باید زنه حرف بزنه..یارو  مرده اون‌جا از این عروسکا مال جلو ماشینه..به اینا فکر می‌کردم و به نانا می‌گفتم بیا بیفت رو سرم مادر..نمی‌خوای بیفتی؟ که پسره به دوستش که مرغ باد می‌زد گفت:
نه زنشون معلومه نه مردشون، چونیا.
با همون لهجه. سرم رو کردم تو عبا خندیدم و نانا که رفته بود رو سنگ بغل دستم، افتاد.
اما نه روم.
اگه روم بود بخدا می‌زدمش..

زنده‌ام خوب...پس بمیرم؟

دیشب رفتیم بیرون. مینا می‌گه چطوری زنده‌ای که ته خوشیت اینه شبا فقط دور می‌زنی تو ماشین؟ حتی بیرون نمی‌ری؟ زنده‌ام خوب..پس بمیرم؟ آره این‌جا بده کوچیکه حوصله‌ام سر می‌ره اما شما هم تو شامپانزه‌لیزه زندگی نمی‌کنید..اون‌جا هم همینه.
حداقل این‌جا تنهام و لازم نیس هی ببینم کسی رو. تازه از این‌جا هم می‌رم.
دیشب خیلی خاک شد..من جگر خواستم.. رفتیم جگر بخوریم..سال گف ببریم خونه. گفتم نه چیه مُردم هی تو خونه..دلم پوکید بیشینم بیرون..نشستیم و گربه‌ها اومدن..چقدر ازشون متنفرم.
تا جگرا آماده شه هی اینا می‌گفتن میوووو و هی من می‌گفتم درد عمه‌ام و نانا می‌خندید.
یکی‌اشون بود خیلی سگ بود..این‌قدر مظلووووووم نگات می‌کرد..گناه‌دار..از پایین. درد هم بشون ندادم نه جگر. خاک بود و گرم اما نمی‌دونم چرا بم خوش گذش..حتی پیاز هم نخوردمآ اما خندیدم. فقط سال نوشابه زرد شیشه‌ای گرف می‌گه اصل زمزم زرده..یعنی از این چیزاش دغوانم.
رف برام سیاه خرید گفتم شیشه ها، نه از این قوطیا..گف چرا مثل جناب خان چرا حرف می‌زنی وقتی می‌خواد یه چیزی رو بی‌ارزش و سبک کنه؟..گفتم خوب حالا یه چیزی یاد گرفتی تو هم.
داشتم به سال می‌گفتم شوف های اشگد چلبه.
در مورد گربه بود. مونثه گربه، به عربی. می‌گفتم ببین این چقدر سگه..که یه زنی رد شد عبایی، نگام کرد یه جوری...حالا. من کاریت دارم؟
راسش چرا کاریش داشتم. خیلی عشوه می‌اومد ..منم دمپایی پلاستیکی پام بود و شال قرمز و نانا دامن گل گلی و بلوزی که برای آنا کوچیک شده بود  و دادنش به نانا و دمپایی پلاستیکی صورتی.
ترون می‌دیدمون می‌نشست مشت مشت خاک می‌ریخت رو سرش که زن برادرش منم.
بعد سال رفت حساب کنه..یه مرد عربی از همون اولش چشمش طرف ما بود..داش قلیون می‌کشید..می‌خواستم بیام پایین نتونستم..خیلی بالا بود سکو..دامن پام بود گفتم نره بالا..خوب نیس..سال رو می‌شناسن گناه داره..پفیوز خو سال رف و کمکم نکرد.. نیوردم پایین منم هم خیلی آروم پریدم پایین تقریبا سر خوردم..مرده می‌گه یا علی  یاعلی.
سیاااااه و زششششت...تا دید سال رف نتونس نگوزه.
بعد در مورد ماهی بلند حرف می‌زد تو گوشی که شوریده دارم خوب و فلان خواستی برات نگه می‌دارم.
..من و نانا رفتیم رو جدول نشستیم تا سال بیاد. نانا خو داغون بود تیپش..زیر صندوق صدقات هم نشسته بودیم یعنی دکورِ کامل. سال از دور نگامون کرد و سر تکون داد.
باشه پسر شیخ صباح. تو خوبی تو خوشتیپی.
نشسته بودیم یه پسره هم نون می‌پخت..یکی بش گف چطوری عادل گفت خادمک..یعنی نوکرتم
بعد میام ..

امروز ناهار نداریم. شما دارید؟ خوش‌به‌حالتون.
بلند شم چن پر سیب‌زمینی سرخ کنم. بعد برم خدمت حاجی، آقام ...حقشه بری انگشت شست براش بلند کنیو برگردی. بس که عوضیه اما خو دیگه بابای آدمه عین مهر سرنوشت تمام عمر رو کونشه. فردا می‌میره پشیمون می‌شم. والا دماغش اینگار کیرخره انداختتش جلوش و ..نوچ.
خدایا من رو ببخش. تو رو خدا. حالا برم با منم بد نیس...اما خو نمی‌شه تحمل کرد. ول کن می‌رم سراغ اون دیوثا خونه سال. می‌رم سراغ زیبا و ببینم ترون عنو چی برام اورده از مشهد.
کاش برم اون‌جا کسی برام خورش بادمجون بپزه. اما گشادن. کی حوصله آشپزی داره. رو هوا زنده‌ان. خونه‌ی سال که چس‌خورن..شام کلا نمی‌خورن بعد می‌رن یه ظرف آش میارن بوش میکنن انگار جنن..ناهاراشون هم گوز.یعنی یوماااااااااااااااا که چقد هوس ماهی کبابی کردم.

رقص شب و روز ..نمی‌تونم راه برم..سال می‌گه این چه کاری بود کردی الان
غش می‌کنم از خنده..
حالا بذار برم استخر می‌بینید چه پری دریاییی عربی بشم.

هر کی برام دعا کن تا آخر عمر باش دوس می‌مونم.

اگر کسی لینک کتاب دال اثر محمود گلابدره رو داره برای من بفرستتش.
دستش درد نکنه.
گشتم من، اما چیزی پیدا نکردم.

خودم رو سرزنش نمی‌کنم و از چیز خاصی پشیمون نیستم و حال رو مدیریت می‌کنم و هیچ وقت حس نمی‌کردم بتونم قوی باشم و محکم بایستم. واقع‌بینانه به خودم و زندگیم نگاه می‌کنم و ایمان می‌یارم به این‌که بهتر از این نمی‌شد که بشه.
زیبا دیشب می‌گفت همیشه دوست داشتم مثل تو بعد از هر بار شکستن سرپا بایستم و قوی پیش برم.
گفتم تو فکر می‌کنی من پیش می‌رم؟ چرا حس می‌کنم در جا می‌زنم پس؟
گفت تو خودت رو از بیرون نمی‌بینی و نمی‌دونی چقدر عوض شدی و چقدر جلوتری از گذشته.

از زیبا، ر، س ممنون. خیلی ممنونم. از ر خیلی ممنونم. زیاد.

از چیزای کوچکی لذت می‎‌برم. وقتی واتساپ صدا می‌ده و ر لیست کتابا رو برام می‌فرسته. برام جالبه. توی هیچ دوره‌ای از زندگیم خودم رو به اندازه‌ی حالا دوس نداشتم.

نمی‌دونم چرا علاقه‌ای برای بردن مادرم به سفر ندارم. خودخواهی توشه اما ترجیح می‌دم با سال و بچه‌ها بریم.احتمالا مادرم این احساسات رو می‌گیره که ترجیح می‌ده با زیبا بره.
نمی‌دونم اما نوعی سردی و بی‌حسی دارم نسبت آدما.حس می‌کنم نمی‌تونم فرصتای کم خوشی‌آفرین زندگی‌م رو برای دیگرانی خرج کنم که همیشه خوشی‌سلب‌کن بودن.

دیشب دیروقت داستان مورفین رو می‌خوندم از یادداشت‌های یک پزشک جوان..تحت‌تاثیر همون تخدیرشده و بی‌حس جی‌میل رو باز کردم طول کشید تا یادم اومد کیه این اسم  از اون جهت که دشمنی‌های اخیر باعث شده بود جی‌میلی رد و بدل نشه.
دیدم نوشته که چرا در سکوت باهاش خصمانه برخورد می‌کنم. جی‌میل رو همون موقع حذف کردم و یادم نیست جمله اما ..
من نمی‌دونم چرا دقیقا این‌همه نسبت به روابط حاشیه‌اس احساس بی‌نیازی و دل‌سردی دارم، فقط  این رو کاملا می‌دونم که دیگه هیچ رابطه و صله‌ی وصلی نمی‌خوام داشته باشم با تو.
نمی‌گم خیلی بد بودی. بدی داشتی. خوبی هم ..خوب سعی می‌کنم فکر کنم که داشتی. حالا که نگاه می‌کنم منصفانه می‌بینم نه واقعا  می‌تونم به چند مورد از خوبیات اشاره کنم.
در کل معمولی بودی.من در پست قبلی تو رو زالو مورد خطاب قرار دادم.برای ثابت کردن زالو نبودنت از سال 88 تا الان فرصت داشتی و هر بار حس کردم از مکیدن خونم ،روحم و شیره‌ی جانم باد می‌کنی تا حد ترکیدن...و بعدش من بی‌حال و نزارتر از زمانی که برای درمان سراغت می‌اومدم کنار می‌کشیدم.
بس که تاثیر نزدیک شدن به تو برای من مخرب بود.
نمی‌تونم.
عشقی بین ما نیست و به دوستی بین زن و مرد  اعتقادی ندارم. ما هم‌کار نیستیم که بگم سلام و علیکی بین‌مون باشه و احوالپرسی. یعنی مردی مثل تو.
وگرنه مردای مجازی‌ایی هستن که حرفایی رو می‌تونم بشون بزنم که به نزدیک‌ترین دوستِ زنم نمی‌زنم و اتفاقا چون مردن جواب‌ها عاری از نخاله‌های احساسیِ که از بعضی زن‌ها دریافت کردم، ازشون می‌گیرم.
مردی مثل تو برای دوستی کردن با زن..زنی مثل من، آفریده نشده. تو یا زالویی یا دشمن.برای من.
در دنیا و با این فرصت کمی که در اختیارمون هس و اسمش عمره، فکر می‌کنم باید دنبال آدم مناسب‌تری باشیم برای گذران وقت..وقتی عشق نیس..وقتی دوستی نیس..وقتی نخوام عمرم رو با دشمنی کردن با تو هدر بدم، به نظرت سکوت بهترین راه حل نیس؟
ممنونم ازت که هیچ وقت بم توهین نکردی و هیچ وقت تحقیرم نکردی و هیچ وقت دشمنی علنی نکردی و خصومت عیان نکردی...هیچ وقت جواب درشت‌گویی‌هام رو ندادی.
هم‌زبان بودن نکات مشترکی بین ما ایجاد می‌کرد اما اون‌قدر عدم اشتراک داشتیم که نمی‌شد به وجود اونا دل‌خوش کرد و چیزی رو ادامه داد که از اصل وجود نداش.
گاهی تنهایی و بدحالی سراغم می‌‌اومد و از بی‌زبونی می‌ترکیدم و دادم رو می‌اوردم برات بزنم..دیدم نه چاهی که بشه درونت داد زد و نه...دیدم می‌چسبی به من و هی می‌خوای بمکی و باد کنی تا بترکی..من خونم رو از دست می‌دادم شیره‌ی جانم رو برای این‌که تحملت کنم و تو می‌مکیدی و خودت سرخوش بودی و اسمش کمک به من بود.
تو درمان نبودی،  آزاربودی.
خوب ممنون.
خوب شدم. یاد گرفتم بدحالیام رو خودم درمان کنم و با تنهاییا کنار بیام.
بسه دیگه.  برای کمک و چیزهای این‌طوری ، حتما زنی بهتر و کامل‌تر،یباتر،جذاب‌تر ،فیلسوف‌‎تر، منطقی‌تر، جوون‌تر، باسیاست‌ترمهربون‌تر و...خیلی ترتر از من هست و پیداش می‌کنی..تو شم خوبی داری و موفق می‌شی. این‌ها با هم در یه زن جمع نمی‌شه این صفات و می‌تونی مجموعه‌ات رو متنوع و کلکسیونت رو رنگارنگ‎تر کنی.
فقط این توهمی که همیشه در پی کاشتش در من بودی رو من کمی بش مشکوکم.
این‌که تو خواهان زیاد داری و...ممکنه تو زن‌های زیادی رو بخوای اما حتما اون زن‌ها تو رو نمی‌خوان.
ممکنه تو دلت بخواد دوس داشتنی باشی اما حتما نیستی
ممکنه خیلی دوس داشته باشی که زن‌های متعدد با سلیقه‌ها و طرز فکر و دید و سطحای مختلف و متنوعی از سواد و زیبایی و جذابیت دوروبرت رو پر کرده باشن اما واقعا همین‌طوریه؟
من تا حالا این رو حس می‌کردم اما نمی‌خواستم به زبون بیارمش چون احساس می‌کردم نوعی نیاز مردانه‌اس و برای حفظ پرستیژ و وجهه‌ی مردانه بد نیس.
اما وقتی می‌بینم توی همین جی‌میل آخر هم اشاره کردی که بله و فلان..می‌گم سعیکم مشکور. خیلی سعی کردی نشون بدی که خواسته شده و مورد طلبی.
موفق هم شدی..یا نشدی؟ نمی‌دونم اگه واقعا این‌طوره که سعی می‌کنی بم برسونی؛ درون حرمسرای طبقه‌بندی شده‌ات که توش از زن خونه‌دار ساده تا ... وقت خوشی برات آرزومندم اگه نیس  برات آرزو می‌کنم بشه.
ظاهرا این مسئله خیلی خوشحالت می‌کنه.

من واقعا برات بدی نمی‌خوام اما یادم نرفته زمانی که بات درددل می‌کردم می‌گفتی می‌شه عکس از سر و سینه و فلان بدی؟ نمی‌شه این رو تحمل کرد یا باش کنار اومد. دقت کن که من به این قضیه بی‌میل بودم و خودم تمایل نداشتم. اگه خودم تمایل داشتم مشکلی نبود اما وقتی کسی باغصه‌هاش سراغت میاد جا داره با قلبت ازش استقبال کنی نه کیرت.

امیدوارم یادت بمونه که من در سکوت دور شدم ازت. این به معنای ضعف نیست.
اگر زمانی دیدم واقعا آزاردهنده شده وجودت حتی در جی‌میل با اسم واقعی و آدرس مجازی و چیزهایی از این قبیل از تو نام خواهم برد و این رو تو نمی‌خوای حتما به این دلیل که مقدار زیادی از زن‌های مرید و در رکابت رو از دست ممکنه بدی.
می‌بینی خیلی هم شلیته‌بازی بلدم تا حالا دلم نمی‌خواست به کار بگیرمش اگر واقعا زالو بودنت ایجاب بکنه و باز تحت هر اسم و رسمی سراغم بیای با تو مثل خودت برخورد می‌کنم.
با بی‌شعوری و بی‌عقلی.

وقتی بالاخره خودم رو جدی گرفتم و احترام لازم رو برای خودم قائل شدم و فرچه‌  رو توی  چاه دستشویی فرو کردم و روی صورت و کل هیکل دکتر ضربه‌در زدم یکی از عقده‌ها و گره‌های روحم باز شد تونسته بودم از مرحله‌ی گند سیاه کثیفی رد شم و بپرم که زمانی مثل سایه‌ی سرزنش‌آمیزی دنبالم بود....تونسته بودم خیلی جلوتر از دوران بیخود سمتش نگاه کردن راه برم...به خودم بالیدم که تونستم اون انگل کرم کون رو در جایگه اصلی و مناسبش بنشونم: کون سگ.
وقتی در رو محکم توی صورت زالو بستم..وقتی پام رو گذاشتم روش و صدای قرچ قرچ له شدن و از بین رفتنش رو تو زندگیم شنیدم..تازه دیدم چقدر می‌تونم تنها باشم بی که برای درمان به زالویی نیاز داشته باشم که خونم رو بمکه و تازه اسمش این باشه که داره کمکم می‌کنه.
ضعیف و دیر و غفور و رحیم ...شدید العقاب و..انسان.
خودم رو بابت هیچ سرزنش نمی‌کنم. معیار رضایت از خودم قضاوت و تزهای دیگران نیست اما یه جایی وجود داره..که حتی جا نیس..انگار یه لحظه‌اس..نمی‌دونم چی‌ام می‌شه تو اون یه لحظه اما بعدش دیگه می‌بینم فرچه رو کشیدم و زالو رو له کردم.

هواکش،کولر، و یخچال فریزر رو خاموش می‌کنم و با دندون‌درد به تیک تاک ساعت گوش می‌دم.

ف

آره. سال‌ها پیش.
 توی خونه و سینما دیدم.

ترانه‌هه مال عهد بوقه...خیلی قدیمیه.
اگه می‌خوایش می‌ذارمش..آر امه..
ترجمه هم...سر
قصه‌اش اینه که کسی داره از زن همسایه می‌پرسه خاله چی شده محبوبم رفته زن گرفته و نمی‌خوای بم بگی؟ بهتر بره بگیره..خسته‌ام کرده بود اصلا..
ااینه جریانش.
قدیمیه خیلی..
http://server10.sm3na.com/949/Sm3na_com_waheda4.rm


اینه.
وحیده خلیل خونده..اونقدر قدیمی که ویکیپدیا نداره..خودم پیدا می‌کنم براش معرفیش می‌کنم برات یه روز..


فعلا عزای باغچه‌ رو گرفتم که غصه شده رو دلم و تموم نمی‌شه درداش.

امروز فهمیدم شته زده

زیبا گف ولش کن نکارش..علف و درخت توش بکار..چمن..
چه می‌دونم شاید همین کار رو کردم..

ترانه‌هه مال عهد بوقه...خیلی قدیمیه.
اگه می‌خوایش می‌ذارمش..آر امه..
ترجمه هم...سر
قصه‌اش اینه که کسی داره از زن همسایه می‌پرسه خاله چی شده محبوبم رفته زن گرفته و نمی‌خوای بم بگی؟ بهتر بره بگیره..خسته‌ام کرده بود اصلا..
ااینه جریانش.
قدیمیه خیلی..
http://server10.sm3na.com/949/Sm3na_com_waheda4.rm


اینه.
وحیده خلیل خونده..اونقدر قدیمی که ویکیپدیا نداره..خودم پیدا می‌کنم براش معرفیش می‌کنم برات یه روز...فعلا عزای باغچه‌ رو گرفتم که غصه شده رو دلم و تموم نمی‌شه درداش.
امروز فهمیدم شته زده

زیبا گف ولش کن نکارش..علف و درخت توش بکار..چمن..
چه می‌دونم شاید همین کار رو کردم..

زیبا بم زنگ زده بود یه‌هو گفت ها خاله اشتردین؟: ها خاله چیه چی می‌خوای؟ می‌دونستم با یکی از پیرزنای اطرافشه.
براش عراقی خوندم خاله شکو شنهو الخبر گولیلی..فدوه رحتلچ لیش ما تحچیلی...: خاله چی شده؟ چه خبره بم بگو...فدات شم چرا بم نمی‌گی چی شده؟
گف زَی‌رما.ر مادر حسنه اومده پیشم.
می‌شناسمش از عتیقه‌های کوچه‎اشون..کف پاها عین مرغِ مریض رو به تو..خالای گوشتی حفره دماغ ببند دور دماغ..سیگار به دس همیشه..گف ازش می‌ترسم شهرزاد چی‌کار کنم..گفتم بگو بسم‌اله می‌ره..گفتم خو بلند شو برو تو هی تو کوچه پهنی..خجالت بکش معلمی مثلا گف ولچ یا معلم؟ آموزش پرورش توی روحم..مردم از تنهایی ایوب خونه نیس..می‌شینه تو کوچه هی زن‌ها: مامان سینو چی نداری بم بدی...مامان سینو گیره سر نمی‌خری خودم درست کردم..لیف دستگیره..هر چی بگی ..خودش هم می‌شینه درست می‌کنه باشون..و تا دو سه شب باشونه تو کوچه رصد می‌کنه کدوم بدبختی داره با زیدش حرف می‌زنه تو کوچه تا آمارش هم درنیارن آروم نمی‌شینن.
انگور با مهره درست می‌کنن..سنجاقک..لیف می‌بافن..غذا..ترشی نمی‌دونم چی..یه همسایه روانی دارن زیبا می‌کوبه رو دیوارشون و فحششون می‌ده...مادرجنده‌ها می‌خوام بخوابم..زنه هم از اون ور جواب می‌ده..فحش ها..بعد عصر تو رو هم می‌خندن و سلام اینا...حتی زیبا می‌گه بش گفته که زنه داشته لباس می‌شسته یه سوسک رفته اون‌جاش..خوشحال هم بوده که من چاقم...فلان..زیبا فحشای دنیا رو به اون‌جاش می‌ده و چاقیش..زنه رو دیدمو فاجعه. عین قصابی که سورمه کشیده. تو زمختی یا سیدعباس.
 حتی واتساپاشونم هم میارن تو کوچه.
یه آرایشگر هم دارن بش حسودن..می‌گن با فرهاده..فرهاد از زمان قدیم بود. قبلا بن رو می‌فرستادم ازش خرید کنه..بن دوتومنیاش رو گم می‌کرد و من از در خونه تا مغازه فرهاد می‌زدم تو صورتم و گریه می‌کردم و بن بغ کرده چیزی نمی‌گف..بعد می‌نشستم می‌گفتم حالا چی‌کار کنم بابات خو مثل همیشه نیس..گریه ها..تا مامان پرستو می‌اومد می‌گف بلند شو برو خودم پیداش می‌کنم میارمش..بعد می‌اوردش هم..
بعد که بزرگ شدم و عاقل فهمیدم اصلا پیداش نمی‌کرد بس که کولی بازی درمی‌اوردم و گریه می‌کردم لابد از پول خودش می‌داد خودم رو نکشم برای دوتومن حالا...
حالا مامان حسنه پیشش بود..زیبا با صدای خشن بی حوصله‌اش گف خو خاله چی ازم می‌خوای بت گفتم ندارم..معلوم نبود چی.
بعد برام گف با دخترش دعواش شده..دختره بش گفته تو پولا رو برا سیگارات تموم می‌کنه اینم گفته تو برا زیدت تموم می‌کنی..بعد زنه عصبانی شده همون‌جا موهای دختره رو مشت کرده بش گفته پس کست و کس مادرت...
یعنی عدالت رو پیشه کرده و فقط به دخترش فحش نداده به خودش هم که مادر دخترشه و لابد همچین دختر زاییده.
من گفتم بمیری و قطع کردم..حالا داره زنگ می‌زنه..یعنی کوچه‌اشون  فکر کنم آدماش شناسنامه هم نداشته باشن..خوشم میاد کلاس گذاشتنش هم همیشه رو به راهه.

ادای لهجه‌ی عراقی برای عربای شمال آفریقا خیلی سخته..به خاطر حرف چ که اونا یا ندارن یا ش تلفظ می‌کنن. این از توانایی‌های این خواننده‌ی جوانه که ادای خیلی واضح و روشن و خوبه..حتی قلبی که گلبی می‌گدش مثل مصریا یا اهالی شام وقتی تقلید می‌کنن از عربای طرفای ما گلبی رو با تلفظ خفیف لام و کاف جای گ ادا می‌کنن.
کار کرده رو لهجه‌اش..این جوور دقت کردنا رو خوشم میاد..یعنی سطح زرد هم باشه..زرد محترمیه. به نحوی حتی طلایی.

تو عربی وقتی می‌خوان به کسی بگن خوابش رو ببینی می‌گن بلمشمش. مِشمِش یعنی زردآلو. منظور این‌که سال بعد وقتی زردآلوها رسید..مثل وقتی می‌گن بزک نمیر بهار میاد خربزه با چی میاد..یه همچین جریانی. تو این کلیپه هم خواننده زردآلو دستشه و از این بساطا.
من از روتانا کلیپ دیدمش.
یه چیز متوسطه جز دقت در انتخاب پیرن و ظاهر مرد روستایی..البته شعر عراقیه..آهنگ بغدادی و خواننده تونسی..روستا فقط روستاس..دیگه حالا نخواستن سختش کنن لابد.
اما می‌شد بهتر و بیشتر ارتباط برقرار کرد با کلیپ.