فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

إی‌طیحون مصایب.

دراز کشیدم رو زمین رو و زیر برگا..هیشکی نبود..گوشی زنگ خورد، سال بود. جواب ندادم..به برگای بالای سرم نگا می‌کردم و تو گوشم پرنادِت می‌خوند...پرنادِت رو قبلا از رادیو می‌‍شنیدم....یه ترانه‌ی شاد..
انداختمش رو گوشیم چن وقته..پاهام رو گرفته بودم بالا و رو به برگا می‌رقصوندمشون..سرد بود هم...پالتوم رو روی خودم کشیدم..صدا بلند بود و نشنیدم کسی نزدیک شده...چشمام رو باز کردم سر و صورت سال بالا سرم بود..داش نگام می‌کرد..چشمام رو بستم..روی برگای خشک غلتای آروم می‌زدم و پاهام سمت برگا بود..اومد کنارم هدفون رو دراورد شنیدش...نوک دماغم رو فشار داد که یعنی اینا رو از کجا میاری..صبح بود و چشمام از دیشب سرمه داش..یه کم ورم داش چشمام..تا بیام دورش کنم از خودم...برام خوند که نمی‌ذارم بری یا پرنادِت...
خندیدم و ...
وقتی برگشتیم سعیده زیر چشمی نگام کرد...گف شهرزاد پشت سرت رو کمرت برگ خشک و خاک چسبیده..خوابیده بودی؟..داغ شدم..زانوهای شلوار سال هم..گفتم  خسته شدم یه ذره دراز کشیدم..
نون تیری رو دور دستش چرخوند انگار بگه خودتی و نگاه به خدیجه خواهر شوهرش کرد که آرد بلوط می‌ریخ تو خمیر و ..خدیجه ادای بغل دراورد..با فشار..یه جوری که زن‌های لر بلدن..گردن رو یه وری می‌گیرن با جرینگ جرینگ النگو..که یعنی این‌طوری له‌ات کردن تو بغل، نه...؟
خندیدم و نشستم و یه دونه از چونه‌ها رو برداشتم..وردنه رو بم داد..چندبار سعی کردم و نشد و بار سوم شد...خدیجه و سعیده بین هم می‌خندیدن بم..من گفتم همه‌اش دنبال إی چیایید...خسته شده بودم همین...سعیده گف سر صبحی کسی خسته نبو..دیدم فایده نداره دستام رو به هم زدم آردشون پاشید...گفتم ها اصن شوهرومه..حلالومه..مِی گناهه؟!
همین رو می‌خواستن..مردن از خنده و خدیجه گف گُل‌بَار اسم شوهرت چنه؟ البته گف میره فک کنم. یعنی شوهر. گفتم غلومت اردشیر و کر کر باز خندیدن..
گفتم خیلی حرف می‌زنید..نون یادم بدید...نونا خیلی خوب شد..
بعدش برای اردشیر که تعریف کردم رنگ عوض کرد و گف بی‌آبرو شدیم...گفتم برو بابا..اینا خودشون خدای چیزهای بزرگن...خلافای یکی إی‌قَد می‌کنن تو إی کوه و کمرا..حالا ما یه خستگی کوچیکی هم در کردیم..
می‌گف نگن به ضیغم..گفتن بگن نگن به خودشون ربط داره..بعد که باز مادرم رو بردم پایین سعیده و خدیجه خواستن شوخی بکنن در این مورد...گفتم هوپ هوپ به قول خواهر سیلویا دورِ پلات  تا این‌جا اومدیم دیگر بس است.
این دیگه شوخی نداره..با مادرتون شوخی ندارم که با مادرم شوخی داشته باشین.
بعدش مادرم گف چه جای قشنگی...گفتم واید حلوووووو....گف لابد میان بوس و بغل هم می‌کنن این‌جا..گفتم ها بابا..اینا؟! همه کاری می‌کنن..بوس و بغل چیه.
ای‎‌طیحون مصایب.

 برای عربای خوزستان و کلا خوزستانیایی که گلاندیزر رو می‌دیدن..نه اصلا برا جنوبیا:)...چون من خوزستان نمی‌دیدمش..شما هم گلایندرز رو دیدید از تلویزیون کویت...نه؟ ... الان کانال  اسپیستون پخشش می‌کنه..اون موقع من سیاه سفید می‌دیدمش..حالا رنگی می‌بینمش. تلویزیون رنگی هنو برام عادی نشده. گاهی یواشکی به بچه‌هام نگاه می‌کنم که دارن تماشاش می‌کنن و بی‌خیالن...هیچ براشون مهم نیس که قرمز قرمزه و خاکستری نیس..صداش رو درنمیارم اما عادی نیس برام..
وقتی بچه بودم همیشه خواب می‌دیدم بابام تلویزیون اورده کارتونش رو باز می‌کنیم و می‌بینیم رنگیه..حالا می‌خوام یه بزرگ کیفیت خوبش رو بخرم بزنم به دیوار اتاق خوابم فقط برای خاطر همین گلاندیزر.
برای این‌که بشناسیدش این عربیشه
اینم انگلیسی‌اش.

این موسیقی‌اشه که من عاشقش بودم و هستم...حماسی و با حال بود...سامی کلارک می‌خوندش و حالا نانا حفظش کرده و با سلامی نظامی رژه می‌ره و می‌خونتش..
من عاشق دوغ‌فیلد بودم شخصیت اصلی..موهاش که باز بود ..
سامی کلارک خونده.کیه؟یه خواننده لبنانیه که صدای اوپرایی‌ قوی‌یی داش ..برای بچه‌ها خونده..اگه می‌خواید بیشتر در موردش بدونید لینک بعدی رو ببینید...البته:
این عربیشه.
انگلیسی‌اش نبود...فرانسوی‌اش بود و من انگلیسی‌ام کم خوبه و فرانسوی هم بلد نیستم.

می‌شه ریز هم روش رقصید.با سرشونه.

این ترانه‌ی این پسته. حواس‌پرتی کردم نذاشتم ترانه رو...مرسی که گفتی.

این از فیروزه.

این‌جا هم می‌شه بشنویدش و تیزی آزاردهنده‌ی لینک قبلی رو نداده.
متن ترانه و ترجمه تو وبلاگ هست.

نزدیک خونه ضیغم...

از وقتی شروع کردم نظر سال رو نپرسیدن خودش شروع کرده نظر دادن و نظراتش هم برام مهم نیس طبعا.
قبلا از آرایشگاه می‌اومدم منتظر بودم بگه خوب شدی..اگه نمی‌گف می‌پرسیدم خوب شدم؟ خوب حتما خوب شده بودم اما وقتی حس می‌کرد منتظرم بگه نمی‌گف این طبع آدمه. خصلت انسانه کثیفه اما هس. حالا که منتظر نیستم و نمی‌پرسم مثلا همون موقع نگه آخر شب قبل از خواب می‌گه و دیگه خیلی هم مهم نیس. بگه نگه می‌دونم خوبم و این کافیه.
قبلا اگه مو کوتا می‌کردم لباس می‌خریدم..وزنم بالا می‌رف وزن کم می‌کردم می‌پرسیدم از دخترا..خوب شدم؟ بهترم؟ بد نشدم؟ این یعنی بیاید در مورد من نظر بدید و نظرتون مهمه. خوب احساس قدرت بشون می‌دادم با نشون دادن ضعف در برابرشون.
حالا نمی‌گم و نمی‌پرسم. کار خودم رو می‌کنم و منتظر نیستم کسی ببینه و دیده می‌شه. نکته‌ی مهم اینه که منتظر دیده شدن نباشی اگه همین کارا رو بکنی که دیده شی نتیجه معکوسه چون همیشه این‌طوری هم نیس که تو نظر نخوای و نظر بگیری. شاید واقعا کسی هیچ وقت نظری در موردت نده نه چون نمی‌بینتت چون مغرضانه بت نگاه می‌کنه یا می‌دونه برات مهمه یا سعی داره نشون بده بی‌اعتنا  و بی‌تفاوته نسبت بت.
به دوازده سال پیش مراجعه می‌کنم.
یه روز تو اوج جوانی و ترگل ورگلی رفتم جلوی موهام رو قرمز کردم. برگشتم خونه مادرم گفت عین میمون شدی. دقیقا گفت موهات مثل موهای کون میمون شده.
جلوی دخترا.
برق شیطنت و پیروزی توی چشم دخترا دیده شد و من چون دنبال مهر مادرم بودم چی‌کار کردم؟ رفتم بادمجونی‌اش کردم..بم نمی‌اومد بادمجونی و من دلم قرمزه رو می‌خواس.
آرایشگره سرم غر زد..پول اضافه دادم..مادرم راضی نبود و دخترا با دلسوزی مسخره‌ای می‌گفتن خوب چش بود قرمزه مگه...سال چون خودش ضعیفه و اعتماد به نفس نداره نمی‌تونس و نمی‌تونه بم اعتماد به نفس بده یا تقویتش کنه.
اینه که با غصه نگام می‌کرد که غمگینم و نمی‌دونس چی‌کار کنه که من راضی باشم و ته دلش هم احساس نقص می‌کرد. باورش شده بود من عیبی ایرادی دارم لابد که این‌همه دنبال تایید مادرم هستم یا دخترا.
چند روز پیش جلوی خواهر کوچیکه لخت شدم مادرم هم بود. به خاطر قرصای هورمونی جوش زده بدنم و جای جوشا می‌مونه..نقطه‌هایی تیره روی سرشونه کمر و سینه. چیز مهمی نیس اصلا..خیلی معمولی و حتی به نوعی زیبا.
خواهر کوچیکه گف وااای یه زمانی مثل تن مادرم براق بود تنت..صیقلی و عین آینه..مخصوصا سرشونه‌هات..به خودم نگاه کردم و گفتم حالا هم عالی‌ام..فکر کن زنی بیماری من رو داش چه خودش رو می‌باخت و چه قرصا و داروها اثر منفی بیشتری روش می‌ذاش..تو نوع خودم خیلی خوبم..ضمنا چون پرم اثر منفی دارو دیده نمی‌شه...لاغری خیلی برای پوست بدتره تا تپلی.
خودش خیلی لاغره.
اگه وقت کنید و اون وسط مسط بتونید آدما رو متوجه عیبشون کنید زمانی که دنبال عیبای زورکی تو شما می‌گردن عالی می‌شه.
عجیب اگه خودت رو زیبا ببینی زیبا دیده می‌شی...عجیب اگه قوی باشی و بمونی ..حتی قوی می‌میری..با سر بالا بمیر..حداقل کشیدگی گردنت به چشم میاد.
فقط به این فکر کن که کسی در پی جلب محبت و مهرشی کیه مگه...چقدر مهمه اگه دوستت داشته باشه یا نباشه..
من از ول کردن خود حرف نمی‌زنم اتفاقا دیروز فکر می‌کردم شاید بینی‌ام رو عمل کردم یه وقت..یا لبام رو بوتاکش کردم یا حتی پوست صورتم رو ژل زدم..لاغر کردم اگه توانی برای ورزش تو بدنم موند..خودت رو خوشکل کن به خودت هم برس ..حس خوبی هم بگیر از این ماجرا اما نه برای این‌که کسی بت نگه میمون..
قبلا  کسی بودش که دیگه نیس خوشبختانه.
بش گفته بودم مادرم بم گفته میمون..گف میمون هم باشی خوشکلترین میمونی هستی که تا حالا دیدم..:)
خوب اینطوری می‌شه نگاش کرد و می‌شه عین چند روز پیش وقتی کسی بگه برات مهم نیس که جلوی موهات از قرص این‌همه خالی شده؟ نگا کنی تو چشمش و بگی نه..باز پر بشه چه بهتر نشه هم خوبم..باش راحتم..این یعنی نظر تو و امثال تو و کل مردم برام مهم نیس..بعد با حسرت نگات می‌کنه و می‌گه خوشبهحالت
حرفم اینه که دنبال این خوشبحالت هم نباش.

کاری که به نظرت درسته بکن..فوقش رنگ موت بت نیاد..می‌ری عوضش می‌کنی..از ته می‌تراشی..هر چی.

دیشب به مهتاب گفتم یه کرم بده برا همی چیّا که می‌زنن به صورت و نصف اعظمش الکی و پول دور ریختنه..بعد یه چی داد با یه چی دیگه هم داد. گفتم کدوم بِی‌تره؟ نگام کرد گف به نظرم اونی که سفیدکننده هم داره..سال پیشم بود دستی به صورتم کشیدم..گفتم نه یه چیزی می‌خوام که یه ذره هم روشن‌کننده نداشته باشه ...رنگ پوستم رو نمی‌خوام تغییر کنه...فقط مراقبتی باشه.
سال نگام کرد..خود مهتاب  کمی مکث کرد گف خوب اگه این‌طوریه این رو ببر..نگام کرد و کمی عقب کشید..یه جور نامحسوس عقب‌نشینی کرد.. زن‌های اطراف نگام کردن ..لبخند زدن چنتاشون..در تایید... یکی اون ور گفت ها پوستت خوبه خودش..
یه چیزی بتون می‌گم تو روی کسی که می‌خواد عیب بذاره روتون دربیاید..نه با هاری و خشونت که مثلا بگه عجب آدم عقده‌ای و کمبود داری..با زبون خودش این کار رو بکنید. نتیجه درخشانه
اکثرا این کار رو دوستانه و از روی خیرخواهی می‌کنن ظاهرا که حرف مفته..روی ظاهرتون..فکرتون..نظرتون..رو هر چی می‌خوان عیب بذارن..اسمش هم اینه که داره راهنمایی می‌کنه اما اکثرا از تماشای قدرت تاثیرش رو شما داره لذت می‌بره..این کار رو دوستان نزدیک ..و حتی دور.. خواهرا..مادرا..و بقیه انجام می‌دن بیشتر...


بعد دسم رو گرف ابرو داد بالا ..تو ماشن گف قربون این رنگ  پوست برم..حالا فکر کن من دامن می‌زدم که ای وای راس می‌گی مهتاب...چی‌کار کنم بهتر شه؟..سال تو ماشین می‌گف خوب کرم می‌زنی بهتر می‌شه..بعد می‌گف هیچ مشکلی نداره و زیر زیری به اونایی که حس می‌کرد..یعنی تلقین خودم و آدمای اطرافم بش  این حس رو بش می‌داد که ازم بهترن نگاه می‌کرد..مهم نیس اگه نگاه می‌کرد اما مهم اینه که احتیاج به دلسوزی و پیشنهادای اکثر مغرضانه‌ی کسی ندارم.. ...خودت رو قبول کن اون‌طوری که هستی قبولت می‌کنن خیلی بهتر از اونی که هستی تازه‌اشم

 نمی‌دونم چرا شلوغش می‌کنن..پاییز و ابر..خو اینم فصله مث باقیِ فصلا..میاد می‌ره باز میاد..دیگه توش غش نکنید از احساسات.

دلم برای داییم تنگ شده اگه اونقدر ایستاده نمی‌شاشید و مست نمی‌کرد و سیگاراش گند نبود آدم روش می‌شد بیارتش...وقتی تو حیاط تورش رو درست می‌کنه  فقط دوست داری نگاش کنی وسط کارش هم به قلیون تنباکوش پک می‌زنه..نمی‌دونم بلند شم برم دیدنش..به قول جناب خان بِرُم بِراش یا نه ...خسته‌ام حالا. بعد می‌رم.

دارم می‌رقصم رو آهنگ ماهی‌فروش..سال رد می‌شه مکث می‌کنه..نمی‌بینمش..و برای همین می‌بینتم..نا محسوس و بلروزن‌بزن می‌رم تا در ...در رو از تو قفل می‌کنم و می‌رقصم...خیلی هم عالی.

وقتی بن می‌خنده خوشم میاد پره‌های بینی‌اش باز و بسته می‌شه از خنده...ذوق تو چشماش می‌شکفه ..

بعد میام می‌نویسم باز.
یه خورده بخوابم.

ضمنا سال رو هم حسابی تخم پیچ کردم اگه کوچکترین اس ام اس یا تماسی باش بگیری میدونی خطش دائمیه و پرینت میگیرم و غیر از این میاد بم میگه..

ضمنا جاودانگی میلان کندار و فیلم هانا و خواهراش رو هم بخون و ببین.

فاطمه.

تو اینجا رو میخونی و من میدونم که میخونی.
اگه به شوهرم اس ام اس دادی تحت هر عنوانی ..اگه تحت هر عنوانی زنگ زدی...اگه صدات رو موقع حرف زدن باش نرم کردی یا لوس کردی خودت رو..اگه شوخی کردی باش...اگه لاس زدی یا باش پریدی...اگه بش گفتی عمو فلانی ..اگه اون رو تو موقعیت انتخاب بین تو و من یا بچه هام قرار دادی اگه مشورت کردی باش در زمینه ای اگه ازش خواستی بیارتت اینجا تو خونه ام و باعث شدی من بگم نه و دعوا شه بین من و اون

اولش میزنمت..
دومش به مرتضی میگم بزنتت

 سومش به پدرم میگم که بزنتت.

چهارمش سال رو میزنم

بعدش اگه همه ی اینا جواب نداد کارای دیگه ای میکنم..به پدرم مادرم تاریخچه ی مختصری از ..عواملی که باعث شد ایوب سراغت بیاد رو.میگم.
سال ایوب نیس..من هم زیبا نیستم.

اگه مستقیم بت نگفتم دلیلش اینه که لیاقتش رو نداری دیگه بات همکلام بشم.


اینطوری نمیتونی بگی خوندی اما خوندی و من همین رو میخوام..تاریخ امروز بر این پست شهادت میده که من قبلش بت اطلاع دادم.  تو کرم می ریزی و تو رو من دراومدی.
من عاصفه که مهندس بود و ....رو فراری دادم ..دیگه تو که عین چس ول شده تو شلواری که هیچ.
خواهرات هم اینجا رو میخونن و شاهدن که من بت گفتم.

شوهرم رو چه دوس داشته باشم چه نداشته باشم چه عاشقش باشم چه نباشم مال منه..زشت باشه قشنگ...هر چی..مال منه..ملک منه..تا وقتی مال منه حق نداری حتی نزدیکش بشی..هر وقت انداختمش دور مال خودت.
ضمنا فقط دهنت رو باز کنی و بخوای یکی از چیزای مگوی من رو رو کنی روشده‌هات پیش منند.

من تا حالا نمیخواستم روباط خونوادگی رو خراب کنم چون فکر میکردم پدرم بی عقله و میزنه همه رو میریزه به هم...حالا مهم نیس. فوقش دیگه نیام اونجا و شوهرم بد بشه.
بابام کیه که نظرش و قضاوتش برام مهم باشه.

دور باش و فقط من رو علیه خودت تحریک نکن.

توی سفر با بن بحثش شد...سال که طبق معمول طرف بچه هاش رو نمیگیره..از خونه ضیغم تا خونه خودمون که هف ساعته بغ کرده بود...وسط راه پیاده شدن چای بخورن..من بش نگفتم بیا پایین مادرم هم..سال دور از چشم من فکر می‌کنه نمیبینم رف بش گف بیا پایین اینم به پشمش حساب نکرد نیومد..از سال میپرسم تو بش گفتی بیاد پایین؟ گف نه..بعد گفتم بلند شم ازش بپرسم پس...گف نه خوب گفتم..
بعد چونش سوخته بود سال حرصش رو سر ما خالی میکنه..این زندگی منه و من مدیریتش میکنم..تا حالا میخواستم تکلیف بیماری مادرم روشن شه که روشن شد.
سهم خودم رو در خوب کردنش ادا کردم از این به بعد تعارفی ندارم در این مورد.

از طرفی اون جنده‌ی کوچیک رو هم می‌برم صافکاری.
فعلا کارایی کردم...اما دیروز مفصل در این مورد فکر کردم و تصمیمای جدی گرفتم.
چرا عین آدم حرف نمی‌زنی؟ مگه بقیه‌ی زن‌ها و دخترا صداهاشون کلاغیه؟ چرا طمع ایجاد می‌کنی در آدمای تو محیط؟
چرا کرم می‌ریزی و می‌خوای دوس داشتنی و محبوب باشی؟ اگه شوهرم دس دراز کرد سینه‌ات رو گرف یا کونت رو ..بعدش نمیای بگی من فقط داشتم رد می‌شدم..خندوانه شروع می‌شه ..من طرفتم یا اون؟ چرا اون رو صدا می‌کنی: فلانی بیا خندوانه.
داره ظرف می‎‌شوره دم آشپزخونه ایستادی فک می‌زنی باش و قشنگیش به اینه که علنی به من بی‌محلی می‌کنی...تو اتاق خواب خوابیده تو اتاق تاریک گوشه تخت نشستی..شوهره رد می‌شه پا می‌ذاری جلوش که بیفته...اون روز مادرم رو می‌خواستیم ببریم دکتر. مادرم الا و للا که یا این میاد یا نمی‌رم..هر چی گفتم و گفتم و گفتم و گفتم تو کتش نرفت..گفتم باشه خودش یه فرصته برای خودم بیشتر ثابت شه کی کیه و فرصتیه برای داشتن بهانه برای حمله به‌اش.
شوهره می‌خواس مادره رو ببره دکتر..گفتم این کوچیکه رو نبر گف باش..مادرم گف نه بیاد..بهتر می‌تونه با دکتر حرف بزنه..گفتم لازم نیس دکتر مرده سال وارده دیگه مادرم گف نه باید بیاد...گفتم پس منم میام...رفتم لباس پوشیدم قشنگ رودار جلوی و من و سال می‌گه : سال چون من اومدم شهرزاد رو اوردی؟
سال جواب نداد جا خورد من گفتم بله خودم خواستم بیام که کنترلت کنم..قهر کرد تموم مسیر رو..بعد چزوندمش درست..تو راه نرم شد برای بابام بخور و عود خریدم..برای مادرم پارچه..اومد و فلان..سال شام گرف شامه رو کوفت کرد..چرا؟ چون برادرم نمی‌دونم چی بش گفته سر جریان دکتر مادرم..سال به خاطر مادرم شام خیلی خوبی گرف اینم قهر و بغ این یه تپه گه..منم گفتم من مادرم رو اوردم دکتر خوب کنم اگه یه چی بش بگم در این مورد فشارش بالا می‌ره تموم زحمتام هدر می‌ره من نیازی به همفکری یا تهدید ندارم...قشنگ می‌دونم چه بکنم...فقط زمانش باید می‌گذش.
یعنی زمان مناسبش می‌رسید..

عرضه نداره یه لقمه غذا بپزه..هی خراب شو خونه‌ی بابام کوفت کن..نمی‌بینی خودشون ندارن شکم خودشون رو سیر کنن هی بیفت رو سرشون و کاسه لیسی کن...نماز می‌خواد بخونه ساعت دوازده وضو می‌گیره چهار عصر تموم می‌شه نمازش..بس که کشش می‌ده و تازه باید یکی بچه رو بگیره...غذا خوردنش پنج ساعت..حمومش واویلا..دردش اینه که چطور تند تند و باسرعت کارات رو می‌کنی...چطور وقتی نانا رو بردی اون‌جا حموم می‌رفتی؟
پ مثل تو پهنم و نمی‌تونم گه زیرم رو جمع کنم؟
با نفرت و حسادت نگام می‌کنه علنی حسادتش رو رو می‌کنه..وقتی می‌رم حموم و می‌بینه تو ربع ساعت حموم رفتم لباسام رو شستم و به بچه‌هام رسیدم چشماش گرد می‌شه و می‌گه بمیری..هیچی از پا نمی‌ندازتت.
یه همچین عقده‌هایی تو خودش داره.نمی‌دونم واقعا درد این مقایسه چیه. یه جاری داره پسردار شد از روی که این زنه هم‌عروسش شد تا حالا داره می‌ناله که از من بهتره..ماردش پدرش ..هی فقط حرف فاطی رو داریم ما..فاطی اینطور فاطی اونطور...ما بدیم شلخته‌اییم..اینا خوبن.
بعد همین از خونواده‌ی شوهر می‌رینه...می‌رینه رسما.
حالا بچه‌دار شد جاریه..بچه‌اش عفونت خون گرف بستری شد..دراومدن بش گفتن که بابا بستری شد بچه‌هه..گفته نه اگه من بودم و بچه‌ام بستری می‌شد مادرم مثل مادر فاطی بم نمی‌رسید.
فضای خونه‌اش چیز عجیبیه از کینه عقده حسرت نفرت و خشم متراکم. بیشتر حسرت و به دیگران چشم دوختن و مقایسه کردن خود..رضایت نداره هیچ از خودم و یه بار بم گف دلت به چه چیزایی خوشه ها...چطور می‌تونی این‌همه بخندی و خوش باشی . برای یه دوتا استکان ذوق کنی..ببین زنای همکارای شوهرت چی دارن..باورم نمی‌شد که این‌همه رو و صریح و کلاسیک حسرتاش رو رو کنه و تازه بعدش  بم بگه که بله خوشبحالت تو می‌تونی خوش باشی..من هیچی راضیم نیم‌کنه
رفتیم خونه‌اش نانا افتاد من گفتم دسش شکس...اصلا حسم سنگین و متراکمه تو خونه‌اش بزرگه ها خونه‌هه قشنگ اما توش که هستی فضا سنگین و خفه‌کننده‌اس..یه جوری نفسم بدون این‌که بدونم چرا می‌گیره...انگار اکسیژن یا یه چیز سالم کم بیارم..انگار زندگی کم بیارم..انگار حسن‌نیت یا راحتی کم بیارم...
باهاشون رفته بودیم بیرون..زیبا خوب شلخته‌اس..به من چه. ماکسی قرمز نخی پوشیده بود روسریش هم کلفتی و نشسته بود رو چمنا..من هم پیشش..این اومد زیبا رو یعنی جر داد بس که بش گف وای آبرمون رو بردی با این لباسات خودش و شیرین...
زیبا نگام کرد..گفتم راحت باش اگه به منه مشکلی ندارم..کون لختی که ننشستی..هر جور دلت بخواد بشین تازه کون لختی هم بشینی اگه محیط اجازه بده به خودت ربط داره...این‌قدر به این حرف زدن و زدن و زدن و زدن..تا بالاخره بلند شد رفت..
من فقط می‌خوام شرش کم شه وگرنه گه خوریای دورن زندگیش و اینکه خوشبخته یا بدبخت نه برام مهمه و نه اصلا می‌خوام بدونم چه عنی می‌خوره تو زندگیش...
امروز مادرم گف آره تو رو هم راه نداد یه شب...گفتم از بی‌عرضگی شما بود..وگرنه چرا تو روش درنیومدید تازه شوهرت فرستادتش بام خونه‌امون که مبادا عنش سفت شه از عصبانیت نتونه راحت برینه..

دیشب پشه چشم دخترش رو نیش زده..حساسیت داره ورم کرده..رفته آزمایش شاش داده..داده دس اون زن ذلیل بی خایه شوهرش که ببرتش..اینا از مردی چی دارن دقیقا؟
زنه افسرده شده..بس که خودش رو مقایسه می‌کنه با دیگران..هی مادر فلانی اون‌طوریه مادر بهمانی اون‌طوریه..هی این و اون و...جر خوردیم بس که مقایسه‌های عنی پر از عقده‌ات رو دیدیم..به بچه‌اش رحم نمی‌کنه ده‌تا سقط کرد تا این بچه موند..بعد به بچه می‌گه چقدر مریض می‌شی تو..مردم از دستت...داد می‌زنه و تکون می‌ده بچه‌ای که هنو یه سالش نشده رو..
به درک بچه‌ی خودشه اما دیشب شوهره گفته آزمایشگاه بسته‌اس اسنم در کونش رو بسته و دهنش رو باز کرده و سر مادرم داد بزن که تو گفتی بازه..تو گفتی بازه...داد ها..
دخترش عن می‌کنه یه ذره اندازه گونجشک بدو بشورش..چرا؟ مرض عقده..نمی‌ذارم کامل شه..مادرم بش گفته بذار کامل کنه هی نشوریش تو حیاط سرما می‌خوره اینم تند گفته نه این خودش یه بار کامل حساب می‌شه...با حالت سلطه جویانه‌ی عن‌آلود..
یعنی به من مربوط نیس که مادرم خودش راضیه اما دفعه‌ی بعد شاشم رو لیسید که نمی‌رم خونه‌اش..اگه گف می‌گم راحت نیستم و تو اصلا آدم نیستی...گه زیادی خورد یا گوز گوزی کردی گلدونای تو حیاط رو روسرش خرد می‌کنم شوهرش هم نمی‌خوام ببینم..
یعنی بابام با این دختر درست کردنش رید ها. نطفه‌اش آمیزه‌ای عن و گه و گه و عنه...یه چیز عجیبیه..صبح مادرم زنگ زد و گف بم پرید و فلان منم بش پریدم...نتونستم دیگه گفتم خوب بابا یکی تون یه چیزی بش بگه یه دماغ عنیه گه اومده داره می‌رقصونتتون.
حرف فقط باید حرف دخترش باشه..هی بگیم چند بار در روز رید و ریدانش شله یا سفته و ...شوهره چونی هم به مادرم گفته چرا نبردینش سفر با خودتون خیلی دلش گرف...فقط دهنش رو باز کنه حرف بزنه بام یعنی می‌خوام بچزونمش که صداش درنیاد دیگه مادرقحبه‌‎ی کس زرد.

می‌ری تو اتاق پوشک باز کف اتاقه. تو حیاط سر تا سر حیاط پر از پوشکه..در سطل آشغال رو برمی‌داری پوشک پر از عن توشه..بابام میاد بش می‌گه اینا رو بردار...جهنمشه بابام. دلم نمی‌سوزه اما یکی باید این رو کون آویزون کنه ..
شوهرش رو خو گایییده. جای سفت نشاشیده..تا حالا با همین ممدرضای چونی ِ خایه‌مال کس‌لیس تا کرده از این مردای درست نداشته که بش بگه بشین سرجات دیگه هم بلند نشو ت بت نگفتم..بیدار شده مرده از بیرون اومده سلام نمی‌کنه..مرده سلام می‌کنه جواب نمی‌ده..خو اینا به خودت ربط داره به درک..دیگه دعواهاتون رو ببرید جای دیگه.
‌نه مرده می‌گه مینا تحویل نمی‌گیره چرا و این هار..دقیقا هار..عین سگی که هاری گرفته می‌پره..هیشکی صداش درنمیاد..می‌ترسن..یه روز به جان هر دو بچه‌ام چنان ببافمش..چنان ببافمش که یه سال طول بکشه باز کردنش...بعد تازه خودم وقت می‌ذارم می‌شکافمش.
به من که گه زیادی می‌خوره چیزی بگه اما دلم برا مادرم می‌سوزه..خو دیگه مادرمه وگرنه می‌تونم بگم به تخمم..می‌گما اما ته‌اش براش ناراحت می‎شم..همه از بابام بگیر تا آنا دخترش رو می‌گیرن و این می‌ناله کسی بچه‌ام رو نگه نمی‌داره..هر روز هر روز هر روز هز روز هر روز خونه بابامه..تا ساعت یازده و دوازده..نمی‎شه بری و نبینی‌اش..مِی خونه‌ی باباته فقط؟ ما توش سهم نداریم؟
براش دارم یعنی دیگه این دفعه مراعات بابام و مادرم رو نمی‌کنم..می‌گامش جنده رو.
حالا ببین.
امروز به مادرم گفتم دیگه مراعاتت رو نمی‌کنم می‌دونم اون باباهه طرفشه کلا طرف قوی و زورگوئه...اما به تخمم لازم شد به هیکل اونم حالی می‌دم حالستون.

سر سفره‌اییم پوشک پر از عن دخترش رو باز می‌کنه...ببینید شله به نظرتون؟ سفته؟ رنگش رو ببنید...
به آنا می‌ده پوشکش رو ببره. به کوتلاس ...اینا جهنم خو بگن نه. اما مادرم درسته که ضعیفه و نمی‌تونه تو روش دربیاد اما این باعث نمی‌شه نخوام تو دهنش برینم.

به زودی دهن مینا رو تا ته فیها خالدونش می‌گام.
خبرش رو می‌نویسم این‌جا چون دیگه تحمل ندارم وزنی به اندازه‌ی پر رو کوه عنی که اسمش مینا هس اضافه شه.

سر مادرم داد و بیداد کردم چون بش چیزی نمی‌گه. دلم نمی‌اومد و ناراحت بودم اما باید می‌گفتم و می‌دونم فایده نداره و این‌طوری بدتر دلش می‌شکنه اما شاید کمی فکر کنه کمی فقط به خودش بیاد و حدی برای آشغال بودن و گه بودن دخترش بذاره.

به مادرم زنگ زدم.
یه مشکل اساسی خونه‌ی بابام داره که حل شدنی نیس نه چون حل‌ناپذیره چون آدمایی که باید حلش کنن ضعیفن و قدرت حلش رو ندارن.
مادرم.
پدرم.
بقیه.
اسم این مشکل هس: مینا.
یه عوضی آشغال حال به هم زن.

اول باید زهر روحم رو خالی کنم و سبک شه که بعد بتونم چیزای خوبم رو بنویسم.


عصر نانا به بن میگف تو تلویزیون یه دختری رو نشون داد برای شروع مدرسه از ذوق گریه میکرد..میگفت اشگد حمقاء...چقدر احمقه...گفتم عمه اتون هم گریه میکرد برای مدرسه...ترون برام تعریف میکرد که کلاس اول ذوق داشته برا مدرسه...اشک میریخته از خوشی..من راسش حسی نداشتم..نمیدونستم کجا دارم میرم..رفتم نشستم و هیشکی هم همرام نبود..خودم بزرگه بودم و همینطوری یه مسیر طولانی رو رفتم..مدیرمون مرد بود ای ایران رو خوندن ای مرز گهر..سر شف به دختری نگات میکردم که صورتش عین لوبیا بود..یه تراش تو جیبم بود یه مداد و پاکن تو اون یکی تو جیبم..نمیدونستم آدمای دوروبرم چی میگن زیاد..فقط نگاه میکردم..اما انسان دوست بودم:)) پیشنهاد دوستی هم میدادم به ملت با اون فارسی داغون..یادمه حتی برای سحر نیک نژاد با دست و اینا نشون دادم که چطور با هم دوس باشیم...مثلا دس میدادیم به هم و دس هم رو می گرفتیم و تو حیاط باز ی میکردیم...هیشکی هم دوستم نشد خدارو شکر..یعنی اونایی که دوس داشتم نشدن...اما کمی به تخمم بود..برا خودم زنگ تفریح شیشه از زیر خاک درمیاوردم و رو سنگرای گوشه حیاط راه می رفتم..گاهی هم میگفتم دست خونی رو دیدم که از دشوری  اومده بیرون..میگفتم سرش رو دیدم گوشه دشوری..سر اون دس خونی رو...بعد خودم باورم شد..تو خونه میترسیدم برم..مادرم میگف دس خونی میخواد...چیتون کنه تو دشوری...ها؟!...فحش بود اما بش فکر کردم دیدم واقعا کار خاصی هم نمیتونه بکنه...
اگه بگم هنو اسم دخترایی که دوس داشتم بام دوس بشن و نشدن رو سرچ میکنم شایدب بینم کجان دروغ نگفتم..حتی خوابشون رو می بینم..از شرجی بدم میاومد و وقتی روی لباس دخترا نقشه ای ازنمک میدیدم تصور میکردم چی میتونه باشه...معنی حجاب را هم نمیفهمیدم..

کلا کلی خاطره توش هس..اما حوصله فکر کردن بش رو ندارم...
خلاصه که نانا و بن به هم نگا کردن و ادای غش کردن دراوردن.

 امشب زار گرفتتم..دارم رو آهنگ ماهی فروش بندری میرقصم..این ساعت..نه مقنعه نانا اتو زدم نه پیرن بن..جادکمه ای های مانتوی نانا رو هم باید باز میکردم...

 

نه ظرفی شستم و نه کاری کردم..دراز کشیدم تو اتاق آخری و مادرسال در مورد عروساش گفت و...تا ترون فهمید هستم و اومد..محکم بوسید من رو بغلم کرد..محکم..حس کردم دلش تنگ شده باشه مثلا..چرا نمی‌تونم دوستش داشته باشم اونقدری که دوستم داره؟ چرا اینطوری قسمت عمده‌ی حسم رو حتی نسبت به آدمایی که دوستم دارن..حس می#کنم دوسم دارن از دس دادم؟ نمیدونم و مهم نیس

 

برام هل اورده بود یه عالمه..جلد برای کتابای بن..یه عروسک که یه تابلو دستش گرفته:))) هنو فک می‌کنه مثلا دبیرستانی ام...مسعود اینا شیراز بودن...از صبح زود که مسعود فهمید اونجاییم روندش و بعدازظهر مستقیم اومدن اونجا...عالیه فاجعه بود از شلختگی..سرمه ریخته..صورت چرب..نمی‌دونم ده بیس سال مسنتر از سن واقعیش..مسعود تا رسید به ترون گف چرا صورتت عین قورباغه شده؟ چشات ورم داره..نه شوهر نه برادر نه پدرش چیزی نگفتن...عجیبه..بعد گف بله ما رسیدیم خوزستان و گه رو سرمون میبارید..هی گه گه میکرد..عالیه در اومد گف مسعود اینقدر گه گه نکن...خاکه اسم داره..خاک.
مسعود گف گه بهتره یا خاک؟ گه برا سبزی خوبه درخت..کود..برا گل..خاک برا چی خوبه؟
زدم تو پهلو ترون آروم گفتم دهتا آدم نشستن و هی گه گه راه انداخته چه بی شخصیت و اشغاله..ترون گف بله توجه نمیکنه که گه نجسه و خاک نیس.

کس مادرتون.

نشستیم داریم خارک جدا میکنیم با پدر سال که عالیه چیک و چیک با تبلت شوهرش ازمون عکس میگیره..کی خله زنه..میبینی شوهرت چطوریه خری؟ چه مرگته...به پدر سال زیرلبی گفتم برا چی عکس داره میگیره دخترت عمو..این که تبلت شوهرشه..پدرش گف عالیه شاید زنه راضی نیس ازش عکس بگیری؟ بچه ای تو؟ اینا رو نمیدونی..؟
بعد ترون اشاره کرد بم رفتم پیشش...عکسا رو دیدم..یه جا بلند شدم رفتم برا پدره سال آب بیارم و خم شدم و ..تت=ند تند حذفشون کردیم دور از چشم عالیه وبعد آب اوردم برا پدر سال..ریختش..آروم گف صداش رو دنیار..میندازیمش گردن ترون بعدا:))

مسعود هم داغونم کرد رفته بودم نانا رو بشورم که برگشتم و دیدم پشت سرمه..پرسید بهتری؟ به خاطر شما روندمش گفتم ببینیم شما رو و سال رو..بچه ها ببینتون

جواب ندادم...رفتم تا دم در و برگشتم و بالاخره حرف دلم رو زدم:
من از خونواده ی سال نیستم ..حسابم رو جدا کن..آدم شدی شدی..نشدی آدمش رو دارم آدمت کنه.
دهن و کونش باز موند دم ماشین تو حیاط..
بعد نشسته بودیم که صدای ماشین دراومد..روشنش کرد رف...زن و بچه اش موندن...
مادر سال گف چش شد..نگران..عالیه هم..زنگ زدن بش جواب نمیداد...به سال گفته بودم حال مسعود رو میگیرم. برگشتم نگام کرد از تو آشپزخونه اوکی دادم و گفتم ماموریت انجام شد.
نخندید.
من قهقهه میزدم تو دلم.

 

رفته بودیم خونه‌ی سال.
‌من خوب نبودم. خوب هم بودم بلند نمی‌شدم کمک کنم. تموم شد دوره‌ی یاری‌های بی‌حساب و حاصل.خوابیده بودم که پدرش اومد. دم در.ایستاد و بم گف بابا چته؟
گفتم خوب نیستم..گف سرت رو چرا انداختی پایین؟ خو خجالت می‎کشیدم..حتما باید بت بگم چمه. ..بعد دم در نزدیکتر شد گف حبیبتی..انتی حبیبتی...جا خوردم اما خوشم اومد. دیدم این رو م داشتم همیشه..که مردی بلد باشه این‌طوری بم بگه حبیبتی..و می‌دونم پدر سال این وری حبیبتی رو گفتن رو از بودنش بسیارش با زن‌ها یاد گرفته..
با این وجود چشمام رو بستم و سعی کردم زنگ و آواش رو حفظ کنم..
همونظوری تمیز و از حموم بیرون اومده دم در می‌گف انتی حبیبتی...حبیبتی بابه.

چند شب پیش با مادرم نشسته بودیم..اومد گوشی به دس. هی می‌رف و می‌اومد نه کسی بش رو نمی‌ده میاد سراغ من. منم خو خر. هی به خودم می‌گم سگ محلش کن نگای ریش سفیدش می‌کنم نمی‌تونم..نمی‌تونم برونمش از خودم چون می‌بینمش عوضی رو بم پناه اورده..از همه بیشتر من رو جر داد و حالا به من رو میاره و نمی‌تونم بش بگم هری...برو ..نمی‌تونم ..تحمل ندارم حتی بشنوم کسی بش توهین می‌کنه یا حرف بدی می‌زنه..
سال تا حالا پشت سرش جلو روم هر چی هم من در موردش بگم چیزی نگفته..اینه سال برام محترمه.
نشسته بودیم بعد هی پا جلو می‌ذاش و عقب می‌کشید و با ترس گوشی رو گرف طرفم گف شهرزاد این رو ببین.
یه پسره بودش نزدیک سی ساله دختر شده بود..یه پسره می‌خواسته این رو بگیره بعد مادرش اجازه نداده..براش جالب بود..دیدمش و نمی‌دونستم چی بگم..گفتم احتمالا مشکل فیزیکی داشته...
دنبال عمالیه که پایین‌تنه لنجام می‌دس همش..در اومد گف نه الان مردا ازدواج می‌کنن با هم..و زنه رفته با سگش دادگاه ازدواج کرده و نمی‌دونم..می‌گرده...
بردار برو یه مطلب علمی بخون..یه دردی..به این زنه هم نشون بده..چند شب پیش سال برای ماردم یه چیز علمی تعریف می‌کرد با دقت گوش می‌داد..دوس داش...
بعد این هی زنه رو نشونده و یمن رو قتل عام رو نشون می‌ده..مریضه ..هی می‌گرده ببینه چطور سر بریدن این رو..اون رو..چطور شکنجه دادنش...بعد میاد ظاهرا با دلسوزی می‌گه اما نمی‌تونم لدت و هیجانش رو موقع تعریف حس نکنم...بعد گریه می‌کنه.. زنه رو روحیه‌اش رو گایید...گوربابای کل دنیا..بشین زندگیت رو بکن..
دختر عموم گفته بردار یه چیز خوب روحیه خوب کن به زنت بگو..اینم گفته نه این دین نداره...باید بریم ببینیم داعش چطور مردم رو می‌گاد..منتظر باشیم بیاد مارو هم بگاد..
یه چیز عجیبیه اون خونه..
زنه بلند می‌شه می‌ره ...صبح فرستادمش رفت..خوب شده بود..همه چیش..بدنش..روحیه‌اش..می‌خندید..براش بای بای کردم می‌خندید چون می‌دونس دوس نداره سال بای بای کنم جلو راننده‌اش..راننده سال اومده بود ببردش ترمینال..می‌گف زن عجما حتما باید دساشونو زیر چادر قایم کنن موقع دعا..می‌خندیدم که چیکارشون داری..آروم می‌گف والا بهترمَن...به زن ضیغم که نزدیک دویس میلیون جهیزیه برا دخترش جور کرده می‌گف این طلمه..گناهه..این ظلمه به مرد..زبون دراورده بوده یه متر فارسی..می‌گف که پدره خودش رو بکشه که یه مرتیکه بیاد با دخترش بخوابه و حالش رو ببره و تازه نق هم بزنه...کون لق مرده..کونش پاره شه خونه زندگی جور کنه..زهرمار هم نمی‌دیم بش...می‌خندید زن ضیغم..
بعد لهجه‌ی اینا رو هم یاد گرفته بود و می‌گف: چسیف...یعنی کثیف...می‌گف جناوه..یعنی گناوه..جرمه..یعنی گرمه..می‌خندیدیم چقدر...به زن ضیغم می‌گف خو هر چقدر دارن کمکش کنن نه که زور باشه..شاید یکی نداشته باشه..یعنی بره چی‌کار کنه...اگه به دادن حل می‌شد که همه می‌دادن..زن ضیغم می‌گفت چقدر مادرت می‌فهمه ..دلم براش سوخ که گیر اون وحشی عوضی افتاده بود و هر کاری باش می‌کرد..هر کاری باش می‌کرد هر حیله‌‍ای..هر ترفندی..هر درست نمی‌شد..باید ولش می‌کرد و نمی‌تونست..نه چون فقط دوستش داشت..چون جایی نداش بره..برادراش و زناشون گواد بودن و موند..
چند روز پیش عموم اومده گفته ها دیگه فلانی این زن سیاهه رو خواس و گرفتش و بقیه عین کس باز نگاش می‌کردن و حرف نمی‌زدن..مثلا شوخیش بوده..برادرام..خواهرام..پس فقط برا هم شیرید؟
چوب تو کونش کنید با لگد بندازینش بیرون پیر سگ رو...مادرتونه..نشستن بعد کهر فته نوچ نوچ کردن که این چه حرفی بوده..
اصلا من کاری به این حرفا ندارم..
فقط شب که زنگ زدم یعنی زیبا زنگ زد و گف میونه‌ی اینا با هم شکرآبه دلم خواس اذیت نشه..حال خوبش بد نشه..و گفتم من بیشتر از این نمی‌تونم...این چیزیه که از پسش برمیام..

مادرم این‌جا بود. براش دلمه درست کردم.مرغ تو فر..سوپ سبزیجات..باهاش خندیدم..حرف زدم..امروز صبح رفت.

قبل از رفتنش در مورد پردم چیزایی گف که هیچ وقت نشنیده بودم..مهم نبد چی بودن مهم این بود که ..
دیگه مهم نیس..تصورش کردم لاغر..خوش اندازم نشسته رو تخت از ترس می‌لرزه..لباس خواب رو پرت کرده سمتش گفته بپوش..پوشیده و با ترس لباس پدرم رو می‌دوخته..
بی‌پناه ...تنها..تباه شده..

نمی‌تونست برگرده اون‌جا..و با پدرم هیچ راه و روشی نتیجه نمی‌داد..هیچی..یه روانی تمام عیار..سادسیم شدید داشته..و مریض. واقعا مریض بوده...شاید اینا رو زودتر می‌گف بیشتر و زودتر می‌تونستم بخشمش...زن زیبا و جوان و شادی و شیطونی که گیر یه احمق روانی افتاده بود..


از بچگیش گف که یه هر روز سر جاده می‌ایستاد که خانمشون بیاد..کیفش رو بگیره و سرش رو بگیره بالا و جلوش راه بره..بچه‌ها بگن خانوم با یه خانم دیگه اومده..بعد خوب نگاش کنن و بگن این که زکوئه. زکیه‌اس.
این‌که خانم‌شون نه عرب بوده..نه لر..نه فارس..گفتم شاید کرد بود..گفت به شوهرش می‌گفت بَخَم...نمی‌دونم یعنی چی..
شاید اشتباه شنیده بوده..
برام از کتابایی که می‌خوندن گف..کتابی داشتن تاریخ...گفت در مورد مرد اول در موردش بوده..لخت بوده و از درختا لباس داشته...و آتیش رو پیدا می‌کنه...براش جالب بود..حالا می‌دونم عشقم به تاریخ از کجا نشات گرفته..ارثیه..تاریخ و علوم رو دوس داشته..
گفت و گفت و گفت...
گفت شما فکر می‌کنید پیش وشهراتون مظلومید..
گفتم نه. من هیچ وقت مظلوم نبودم و نمی‌شم..من همه‌ی عمر نخواستم مثل تو باشم در برابر بابام..هر مردی برام کمی شبیه بابامه و ناخواسته حتی باهاش جنگیدم...حتی وقتی که دلم خواسته تسلیم باشم حس کردم بابام دارم بم زور می‌گه و یاغی‌گری کردم..
گفتم تو ظلمت از جانب بابام بوده من هم ظلمی که بم رسیده از جانب اون بود وگرنه چرا دووم نیوردم  و خودم رو قاتی خونواده‌ی سال کردم..سرش رو انداخ پایین و گفت آره تو هم اذیت شدی...خیلی بد بود مادر شوهرت...هنوز یادمه که چی می‌گفت..چی‌کار می‌کرد..
بعد گفتم حالا غصه نخور من زدمشون...تو که می‌دونی..برادرش رو زدم..قاسم رو..تو بیابون..سال و برادر بزرگش رو..و خواهرش رو..وقتی به قاسم گفتم انگار اونجای مادرت رو گذاشتی رو چونه‌ات..یادته؟
خندید ...گفت خوشم میات ازت..
خیلی خندوندیم این چند روز..
خیلی بهتر شده بود..شاد...شیطون...سر لج بن و سال که می‌گفتن آشغال نریزید...چیز میز می‌نداخ تو آب و می‌خندید...مردک وقتی راه افتاد اومد سمتمون یه هزاری بش نداد...بش زنگ زد گف تو دس خالی من رو فرستادی...گف مگه قرار بوده من پول بدم؟!
کس مادرت حرومزاده.
برام مهم نیس چی یادم دادی یا ندادی..کتاب خوندن یادم دادی به تخمم...عوضش گه بودی...تو زندگیش یکی نزده تو سرش و رید تو سر یه زن بدبخ ضعیف که عاشقش بود فقط برای این‌که مرد دیگه‌ای تو زندگیش نبود..من نمی‌خواستم مثلش باشم..زنی نرم..مهربون..خوش صدا..خوش قلب..یه زن خوب.
قاتی‌ام از دسش...چن سال پیش شستمش گذاشتمش کنار..بلند شد اومد گریه و من روببخش...هر چی به خودم می‌گم روانی بود دسش خودش نبود..نمی‌تونم قبول کنم...دس خودش بود...حداقل تا یه حدی..اما ضعیف گیر اورده بود..

ماهی‌فروش




با سال دور می‌زدیم که پیچید..از مسیر همیشگی نرف. زدم رو زانوش:می‌دونم چرا نرفتی از اون ور، دیر شده برات جوون. ماشینای ماهی ایستاده..دیدمشون.
گف نه والا. برا این نبود.
گفتم چرا می‌شناسمت..خندید گف تو از ماهی سیر نمی‌شی...برات خوب نیس...گفتم به فکرم نباش تو..بگو نمی‌خوام بخرم...گفت می‌خرم برات چوکولو...اما حالا می‌خوای پیاده شی..عبا سرته..درست نمی‌گیری...گفت خو باشه باورت کردم..بعد دور زد گفت پول ندارم ..گفتم باشه می‌پرسم فقط...خوشحاااااا شدم..تا جونم دراومد..میگو داش یکی إی‌قَد.
میگو خریدم و برگشتنی دس می‌زدم:
بدو بدو حلوا خارو..موی ..موی بدو تموم شد
شیر و  راشگو..بدو بدو...هل هله گربه مرمری نمی‌تونی موی‌نوم ببری...موی ندومت چه می‌کنی...

می‌خندید ..من آهنگ تو سرم زده می‌شد و می‌رقصیدم.

میگوها با چشمات بازی می‌کرد.

ماهی‌فروش

محسن شریفیان


مادرم هی به ضیغم می‌گه سالار. خدا می‌دونه چرا.  زن ضیغم می‌گه خواهرت کپی مامانته. من فکر می‌کنم سِی‌ده مو کپی غمای مادِروم هستوم سیِ‌ده.
شب مرغ کباب کردن. خوب بود..بیرون نشستیم..مادرم قالیاشونو شمرد..*گف الله یرزقهم.

بعد به بابام فحش داد.

*خدا بیشتر بشون بده...رزقشون رو زیاد کنه.

وبلا چنه؟ توش ز خُوم إی‌گوم..ز بَچل ز زندهی‌م.

با مادرم و زن ضیغم رو تختای زیر درختیا گردو نشسته بودیم..خواهرم هم بود.
زن ضیغم گفت تا از ماشین پیاده شدی فهمیدوم چاق وابیدی..یه اویی رَده زیر پوستت..بقیه‌اش سخت شد به لهجه‌اش اما گف چاق شدم و آب رفته زیر پوستم و اینا...گف دفعه‌های پیش انگار باخته بودی.

ها ...سِی‌ده..مو خومه باخته بودوم..سِی‌ده.

توضیحِ عنوان: خواهرم گف حالا بدو این رو تو وبلاگ بنویس.
سعیده گف وبلا چنه؟
من گفتم: توش از خودم می‌گم و بچه‌هام و زندگیم...
خدا رو شکر هم نمی‌خواد بدونه چیه.

پَ مثل إی‌مانه؟ که إی‌خو سر از همه‌ چی در إیاره.
از قِدیم گودوم..لر وابیدوم رَ.

سِی‌ده: سعیده.

شیروَروار

عکسام رو با ضیغم اینا برا خواهرام فرستادم. زیبا برام می‌نویسه که حالا باید بری پیش لرا که دلت خنک شه؟! مظلومانه گفتم خو کجا برم؟ مادرم رو بردم..مِی برا خودم رفتم؟ گفت نه تا نری قاتیِ لرا نشی دلت آروم نمی‌گیره... صدام رو و لهجه‌ام رو عین روستای هاشم اینا کردم و گفتم خو خَیلی خووبن..مهربووون..ساده ...دس دلباز....کمک می‌کنن....غذا دوست...کلا به آدم می‌رسن..هم مثل عربایَن...نمی‌دونی چقدر مثل عربایَن...تو خیلی چیزا مثل عربایَن..که گف بی‌شعور...اوهو اوهو اوهو.و..این صدای سرفه‌ی من است شیرفرهاد...صدای سرفه‌ی به قهقرا رسیده‌ی من است شیر وَروار..بماند ادامه‌اش چی بوده که زیبا گفت لعنه علی روحچ الچلبه

من خندیدم و گفتم أو علی روحچ حبیبتی.
لعنت به روحت..
و روحت عزیزم.


مادرم به شیرفرهاد می‌گه شیر وَروار.

من عبا سر بود و دمپایی‌یی هس که زیاد دیدید تو این وبلاگ..سفید انگشتیه..با روسری نارنجی...خواستم یه حالی به خودم بدم..نگاه کردم..همه چیّا مارک و گرون...قبلا که زید داشتم برای زیدام از این‌جا خرید می‌کردم..کف ریش..نمی‌دونم افترشیوه چیه..اسپری‌ِ فلان..حالا پرودگار را سپاس که بزونه هم ندارم چه برسه به زید.
خواستم لاک بخرم دیدم کو ناخن..خواستم محلول تقویت ناخن بخرم که ناخونام رو بلند کنم دیدم تو باغچه اولا می‌شکنه..ثانیا نشکنه هم سال از ناخن بلند خوشش نمیاد..نمی‌دونم رازش در چیه..
فکرای خبیثانه کردم الان اما مسکوت نگه‌اشون می‌دارم.
شامپو دارم..اسپری..شامپو بدن..نمی‌دونم..ها یه چیزی بود یه زنی اومد برد مثل قوطی شیر خشک بچه بود..گفتن اسمش وَکسه. من گفتم واکس؟ زنه جوابم رو نداد..به مهتاب نگاه کردم گفت وَکس..گفتم وَکس چنه؟ خندید گفت برای موزدایی و اینا..گفتم خو این شیره‌ان یا موم ..گفتن نهههههههههههههه وَکسه.
گفتم خو باشه..وَکسه..ایشالا موفق باشه.
بعد یه ماسک گرفتم نوشته روش پوست رو براق و اینا می‌کنه..حالت ارتجاعی‌اش رو حفظ می‌کنه...کلا از این رو به اون رو می‌شی..
گفتم جهنم و ضرر بریم ارتجاعی شیم..مهتاب نگام کرد گف خیلی دپرسی؟!
گفتم مو؟!!
گف ها تو..همی تو...نون می‌خوری تربیت هم داشته باشه..نه تربیت داری نه خونوادگی انگار از وحشت اومدی.
می‌دونید که الکیه.
گفت آره.
گفتم نه اصلا هم دپرس نیستم..فقط چون آرایش نکردم و این‌جا همه آرایش کردن این‌طور به چشم میام...وقتی آرایش می‌کنم عوض می‌شم اینه که وقتایی که آرایش ندارم به نظر بی‌حال میام که نیستم..هر جا هم رفتم گفتن مریضی؟ دپرسی؟..نه مریضم نه دپرس.
زن‌ها برگشتن نگام کردن و چنتاشون مهربون خندیدن و یکی‌اشون گفت مونوم همی‌طورم..گفتم خو بیا که هم‌دردیم هم‌تبار.
القصه که ته این داستان بسیار پرمعنا و مفهوم اینه که ماسک خریدم..مهتاب گف هفته‌ای دوبار..گفتم باشه بش می‌گه رف برا ماهی یه بار..شایدم هفته‌ای یه بار..
شوهرش گف شش ماه استفاده کن بعد نتیجه رو ببین.
نمی‌دونم خوبه یا بده حالا دیگه گفتیم بِریم قِشنگ بشیم.
هنو به عمل دماغ و لب فکر می‌کنم.
فکر کردید به همین زودی فراموش کردم؟
هاها.

به سال گفتم گشنمه گفت سمبوسه می‌خوای؟ گفتم بدش مو. این رو مامانم می‌گه. در زمانای قدیم رفته بوده عروسی. شام ماست و برنج داده بودن..زیاد نمی‌خوردن مدعوین...یه زن فقیری بوده هر کی ماست برنجش رو نمی‌خورده ازش می‌گرفته و می‌گفته بدش مو..اینه اون راز سر به مهر.
تا سمبوسه‌ها آماده شه نشستم روی یه صندلی پلاستیکی چرک آبی رنگ. سال گفت یعنی می‌میری برای این صندلی پلاستیکیای بغل این دکه‌ها..گفتم ببخشید...می‌خوای رو زمین بشینم؟ اتفاقا خاک هم بود..نرم.
رو اون  یکی صندلی سفیده نشس..میزه اون تیکه‌اش که روبروی من بود شیکسته بود..بعد کمی به اطراف نگاه کردم..به مغازه‌های کوچیک که هف هش سالی می‌دیدمشون..گاهی خوشحال..گاهی بدحال..گاهی غمگین گاهی شاد..
مهتاب و شوهرش..خیاطی‌یی که نرفتم..لباس فروشی که مو کاشته..عطر فروشی..همین.سمبوسه‌ها اومد..می‌خوردم و سال نگام می‌کرد..گف دو دستی چرا می‌گیریش؟..نگاش کردم..گفتم نمی‌دونم..گف کاغذ می‌خوای؟ گفتم بیاری می‌خوام نیاری نمی‌خوام.با ریشش ور می‌رف و به پشت سرم نگاه می‌کرد. گفت خیلی پیچیده حرف می‌زنی..من دوتا..اون یکی خورد..و رفتیم سمت مهتاب.
تو راه گفتم از این زن و شوهرا هستیم یعنی که خوبن با هم و سمبوسه می‌خورن و شادن.گف تو از سمبوسه شاد می‌شی...اما هستیم از زن و شوهرایی هستیم که سمبوسه می‌شینن رو صندلیای چرک می‌خورن و ساده‌زیست و دل‌شاد و اینان.
بعد من تصمیم جدی گرفتم دماغم رو عمل کنم و لبام رو پف. ببینید کی گفتم به زودی خبرش درج می‌شه.

سرظهر بود که رفتیم خونه‌ی پدر سال. ..قبلش من خورش کرفس پدرمادردار و معتبر مادرم رو مصرف کرده بودم و برام مهم نبود ناهارشون چی باشه. کلا ناهار هم نخورده بودم برام مهم نبود چی می‌خورن چی نمی‌خورن. جدیدا خیلی چیزا برام مهم نیس از جمله این مورد. مورد مهمی نیس اما خود همین مهم نبودنش هم مهم نیس.
پدرش سال رو که دید یه‌هو گف خوب چار پرس غذا می‌گرفتی حالا که سر ظهر اومدی هم خودت می‌خوردی هم می‌دادی ما بخوریم. لزومی نداره اضافه کنم من در مورد قضیه‌ی خوردن به چه تخیلاتی رو اوردم..ناهار رو نمی‌دونم چه کردن چون صدای جلز ولز روغن می‌اومد و بوی گوجه به نظرم مادر سال داش برای بن املت درست می‌کرد خودشونم تخم مرغ آبپز رو پوستش رو می‌گیرن بعد سرخش می‌کنن. احتمالا برای این که چرب بشه و چس‌سازتر باشه. علتش رو نمی‌دونم...شاید بخوان مقدار چس‌سازی‌اش رو کم‌تر کنن. چون تو اتاق مادر سال لم داده بودم و به چیز خاصی فکر نمی‌کردم.
چرا فکر می‌کردم.
تخیلات جنسی در مورد آدمی که شوهرم نیست و صورتش معلوم نیست. نمی‌دونستم کیه اما صورت نداشت و چیزهای دیگر رو خوب داشت. نمی‌دونم چرا خوش داشتم تو اتاق مادر سال به این جور خیال‌پردازی‌ها بپردازم..یه بار سر قبر دایی‌ام این‌طور شدم..موقع برگشتن از قبرستون وقتی همه می‌گفتن زندگی ارزش نداره و کوتاه و..من یک گفتگوی تک نفره‌ی جنسی رو می‌شنیدم. صدای خودم بود که ضبط کرده بوده و وقتی دختر دایی‌ام داش از دور نگام می‌کرد و اشکاش روی صورتش سر می‌خورد و سعی می‌کرد همدلی‌ام رو جلب کنه من داشتم می‌شنیدم: ...و سرم رو با تاسف تکون می‌دادم و با لایه‌ی رقیقی از اشک به آفتابی که غروب می‌کرد نگاه می‌کردم..نارنجی..دختر دایی‌ام داد می‌‍زد انگار بابا...و من صدا را بلند کردم و صدای خودم رو شنیدم که: ...
حالا هم مادر سال پیشم نماز می‌خوند ..من  فکرهای خوبی می‌کردم که ممکنه دیر شده باشه برام اما من حس نمی‌کنم دیر شده و خوش می‌گذش بم که مادر سال گف درد داری پیچ و تاب می‌خوری؟ گفتم یه خورده.
من آدم نرمال و خوبی نیستم هچین که اینا رو به خودم می‌بندم.. شاید هم شما خیلی ساده باشید که فکر کنید آدم نرمال و خوبی نیستم همچین که اینا رو به خودم می‌بندم.

باید برم جایی...حیف وگرنه پست خیلی خوبی می‌شد.


کاری بتون ندارم کاری بم نداشته باشید و البادی اظلم

نشسته بودیم سر سفره. خواهران فرهنگی بحث می‌کردند. می‌گفتند یکی‌شان فوق‌العاده است ..آن یکی خوب...بد..یادم نیست جزئیاتش.. طرحی آمده فرهنگی‌ها را رتبه‌بندی کرده و فلان.
"همکارا"..آقای فاضل‌نژاد...خانم مومنی..کمیسیون موافقت نکرده ...بیست و چهار ساعت...خانم اعیانی ..آقای کُبیسی..

من داشتم می‌خوردم..نتیجه این شد: مینا دخترش را می‌‌آورد پیش مادرم. زیبا دو روزش رو ایوب خواهد گرفت پوتو را و با فنجان به‌اش شیر می‌دهد و دو روزش را نمی‌دانم. شاید عمه‌ی پوتو.

زیبا می‌گفت کاش تو بودی برایم نگه‌اش می‌داشتی.
ولک من دایه‌ی عمه‌اتم؟ ..حالا شاید گاهی هم می‌گرفتمش تا بیای اما کلا طرح موردعلاقه‌ام نیست این جریان..
بعد مینا نگاهم کرد و گفت خوش به حالت می‌خوری و می‌خوابی و بچه‌هات رو خودت بزرگ کردی..من لقمه‌ی بزرگ تو دستم رو گاز زدم و زیبا ادامه داد واقعا. کمی لحنش بوی بی‌مصرفی و تن‌لشی من را می‌رساند.انگار، گفتم ها. پشت هم می‌خارونم ...زیبا گفت گنده می‌کنی...گفتم اون  رو بله..و حسادت برمی‌انگیزم و گردنم هم کَلفته..و به لری ادامه دادم: خَذا رو شورگ ...زیبا گفت قدر بدون پس.. گفتم می‌دونم..زیاااااد هم...از وقتی دارم می‌بینم چه چونی ازتون پاره شده مخصوصا....شمام گناه دارین بدبختا...دلتون شاید بخواد جای من باشید اما من راسش دلم نمی‌خواد..بعد خمیازه کشیدم و شکمم را  مالیدم و همان‌جا پای سفره دراز کشیدم..
زیبا رویم یک گوجه پرت کرد مینا هم گفت بی‌تربیت...روی شکمم به تقلید از مادر سال کوبیدم تا ببینم کجایش صدای طبل تو خالی می‌دهد و گفتم مادرشوهرم این‌جور وقتا می‌کوبه رو شکمش و می‌گه نفخ دارم. کاش بود حالا این حرکت رو در جوابت انجام می‌داد..
می‌دانستم نفرت دارد از من.
چشم‌هایش از ضعف برق می‌زد..برقی شسکته و رو به پایین...گفتم سخت نگیر خودت گفتی بی‌تربیتم.. حداقل برای نمونه‌ای که با نگاه کردن بش، بشه  ادب آموخت خوبم..به درد می‌خورم. نگام کن و  باادب و تربیت شو.
***
والا..می‌رید سرکار ..پولش هم می‌گیرید..موقع تساوی حقوق زن و مرد هم صداتون بلنده و ..فعال اجتماعی هم هستید..عنتون هم مفیده..دیگه با حسرت به من نگاه کردن‌تون چیه..؟ حتما باید از من مایه بذارید که احساس مفید بودن‌تون مضاعف بشه؟
ها آقا..من اصلا خیلی حالش رو می‌برم..تا دوازده خواب...غذا ...فیلم.. پول.. لباس.. طلا...خاله‌زنکی در ابعاد و اشکال متنوع و به‌وفور...سکس..بچه...شیطنت خارج از محدوه‌ی ازدواج یا به‌عبارتی خیانتای گاه و بی‌گاه...اصن عالی.
الحمدلله و الشکر لله..احسن صللاتی و سلامی علی رسول الله.

بی‌رحم و نامهربون، بدون این‌که بگی با تنهایی چی‌کار منم و حتما باید جندتا بارمون کنی و محبت‌هایی که سمتش سرازیر شده...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

براش نوشته

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

وقتی مردی توی اتاق خواب تاریکش خوابیده چرا باید تو بری گوشه‌ی تختش بشینی؟

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

چرا وقتی سال رد شد پایت را جلویش دراز کردی؟

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

طلعت یا مـــــحلا نورها شــمس الشموســه: آفتاب طلوع کرد و چه قشنگه نورش..این آفتابِ کوچولو و ناز

یلا بنـــا نمـــــلا ونحلب لبـــن الجاموســــه: یالا بریم شیر گاومیش رو بدوشیم و ظرفمون رو با شیرش پر کنیم

قــاعد ع الســـاقیة خللى اســــــمر وحلیــوة: رو لب شط نشستی محبوبم، سبزه‌ و خوشکلی

عـوج الطــــــاقیة وقاللى غنى لى غنیــــــوة: عرقچینش رو یه وری گذاش و برام یه ترانه‌ی کوچولو بخون

قلتلـــو یامحــمد حبـــــک .. شقلــبـلى عــقلى: بش گفتم ممد ..عشقت عقلم رو زیر و رو کرد

میتا النـار تبرد واعرف .. راسى من رجــلى: کی آتیش تو قلبم سر شده و سرم رو از پام بشناسم(از این گیجی دربیام)

طلعت یا مـــــحلا نورها:

جایة من الترعة ســـمعوا رنـــة خلخـــــالى: از بغل رود اومدم و صدای زنگ خلخالم رو شنیدن

لحقـــونى ســبع جدعــان طالبیـــن وصــالى: هفتا پهلوون اومدن دنبالم و وصالم رو طلب کردن

نظرونى یا خویا وراحوا واقعین فى جمـالى: به من نگاه کردن برادر و عاشق زیباییم شدن

قدمــــوا لأبویا مهــــرى میتــین خیـــــــالى: و برای بابام مهریه‌ام رو بردن که دویستا اسب بود

طلعت یا مـــــحلا نورها


یه ترانه‌ی روستایی مصری که به لهجه‌ی قروی مصری خونده می‌شه..شعر از بدیع خیری هس که شاعری1893 و متوفی در 1966 هس..و آهنگ از سید درویش هست که آهنگسازای بزرگ  و قدیمی معروفه.
اصلش با صدای سید درویشه. خیلیا خوندنش من با صدای فیروز دوستش دارم.

طلعت یا محلا نورها شمس الشموسه.

وقتی همچین آفتابی طلوع می‌کنه در همچین جایی آدم اخم نمی‌کنه بش...روزش بد شروع نمی‌شه..بلکه مثل یه  فیروز دوست، روزش رو با  صدای فیروز شروع می‌کنه اونم با چی؟ با طلعت یا محلا نورها شمس الشموسه..یعنی که آفتاب کوچولو طلوع کرد و نورش چقد قشنگه..



پوتو و معنای ح

بچه به این کوچکی ع رو از ته حلق می‌گه ....ط رو....طاطا یعنی دادا..ح ....رو عجیب  ژنتیکی ح رو  ح می‌گه ..همون اصوات زیر یه سال رو ها..نه  جمله‌ها رو.....همون  آآآه بوبو و دادای بچگونه رو خیلی اجدادمدارانه ادا می‌کنه.

برا مادرم ادا گریه‌اش رو درمی اوردم  می مردیم از خنده .

بچه عرب

پوتو این‌طوری گریه می‌کنه:

واااااااااااااعا..واااااااااااااعا ...