این از فیروزه.
اینجا هم میشه بشنویدش و تیزی آزاردهندهی لینک قبلی رو نداده.
متن ترانه و ترجمه تو وبلاگ هست.
دیشب
به مهتاب گفتم یه کرم بده برا همی چیّا که میزنن به صورت و نصف اعظمش الکی و پول
دور ریختنه..بعد یه چی داد با یه چی دیگه هم داد. گفتم کدوم بِیتره؟ نگام کرد گف
به نظرم اونی که سفیدکننده هم داره..سال پیشم بود دستی به صورتم کشیدم..گفتم نه یه
چیزی میخوام که یه ذره هم روشنکننده نداشته باشه ...رنگ پوستم رو نمیخوام تغییر
کنه...فقط مراقبتی باشه.
سال نگام کرد..خود مهتاب کمی
مکث کرد گف خوب اگه اینطوریه این رو ببر..نگام کرد و کمی عقب کشید..یه جور
نامحسوس عقبنشینی کرد.. زنهای اطراف نگام کردن ..لبخند زدن چنتاشون..در تایید...
یکی اون ور گفت ها پوستت خوبه خودش..
یه چیزی بتون میگم تو روی کسی که میخواد
عیب بذاره روتون دربیاید..نه با هاری و خشونت که مثلا بگه عجب آدم عقدهای و کمبود
داری..با زبون خودش این کار رو بکنید. نتیجه درخشانه
اکثرا این کار رو دوستانه و از روی خیرخواهی میکنن ظاهرا که حرف مفته..روی ظاهرتون..فکرتون..نظرتون..رو هر چی میخوان عیب بذارن..اسمش هم اینه که داره راهنمایی میکنه اما اکثرا از تماشای قدرت تاثیرش رو شما داره لذت میبره..این کار رو دوستان نزدیک ..و حتی دور.. خواهرا..مادرا..و بقیه انجام میدن بیشتر...
بعد دسم رو گرف ابرو داد بالا ..تو ماشن گف قربون این رنگ پوست برم..حالا فکر کن من دامن میزدم که ای وای راس میگی مهتاب...چیکار کنم بهتر شه؟..سال تو ماشین میگف خوب کرم میزنی بهتر میشه..بعد میگف هیچ مشکلی نداره و زیر زیری به اونایی که حس میکرد..یعنی تلقین خودم و آدمای اطرافم بش این حس رو بش میداد که ازم بهترن نگاه میکرد..مهم نیس اگه نگاه میکرد اما مهم اینه که احتیاج به دلسوزی و پیشنهادای اکثر مغرضانهی کسی ندارم.. ...خودت رو قبول کن اونطوری که هستی قبولت میکنن خیلی بهتر از اونی که هستی تازهاشم
ضمنا سال رو هم حسابی تخم پیچ کردم اگه کوچکترین اس ام اس یا تماسی باش بگیری میدونی خطش دائمیه و پرینت میگیرم و غیر از این میاد بم میگه..
ضمنا جاودانگی میلان کندار و فیلم هانا و خواهراش رو هم بخون و ببین.
فاطمه.
تو اینجا رو میخونی و من میدونم که میخونی.
اگه به شوهرم اس ام اس دادی تحت هر عنوانی ..اگه تحت هر عنوانی زنگ زدی...اگه صدات رو موقع حرف زدن باش نرم کردی یا لوس کردی خودت رو..اگه شوخی کردی باش...اگه لاس زدی یا باش پریدی...اگه بش گفتی عمو فلانی ..اگه اون رو تو موقعیت انتخاب بین تو و من یا بچه هام قرار دادی اگه مشورت کردی باش در زمینه ای اگه ازش خواستی بیارتت اینجا تو خونه ام و باعث شدی من بگم نه و دعوا شه بین من و اون
اولش میزنمت..
دومش به مرتضی میگم بزنتت
سومش به پدرم میگم که بزنتت.
چهارمش سال رو میزنم
بعدش اگه همه ی اینا جواب نداد کارای دیگه ای میکنم..به پدرم مادرم تاریخچه ی مختصری از ..عواملی که باعث شد ایوب سراغت بیاد رو.میگم.
سال ایوب نیس..من هم زیبا نیستم.
اگه مستقیم بت نگفتم دلیلش اینه که لیاقتش رو نداری دیگه بات همکلام بشم.
اینطوری نمیتونی بگی خوندی اما خوندی و من همین رو میخوام..تاریخ امروز بر این پست شهادت میده که من قبلش بت اطلاع دادم. تو کرم می ریزی و تو رو من دراومدی.
من عاصفه که مهندس بود و ....رو فراری دادم ..دیگه تو که عین چس ول شده تو شلواری که هیچ.
خواهرات هم اینجا رو میخونن و شاهدن که من بت گفتم.
شوهرم رو چه دوس داشته باشم چه نداشته باشم چه عاشقش باشم چه نباشم مال منه..زشت باشه قشنگ...هر چی..مال منه..ملک منه..تا وقتی مال منه حق نداری حتی نزدیکش بشی..هر وقت انداختمش دور مال خودت.
ضمنا فقط دهنت رو باز کنی و بخوای یکی از چیزای مگوی من رو رو کنی روشدههات پیش منند.
من تا حالا نمیخواستم روباط خونوادگی رو خراب کنم چون فکر میکردم پدرم بی عقله و میزنه همه رو میریزه به هم...حالا مهم نیس. فوقش دیگه نیام اونجا و شوهرم بد بشه.
بابام کیه که نظرش و قضاوتش برام مهم باشه.
دور باش و فقط من رو علیه خودت تحریک نکن.
عصر نانا به بن میگف تو تلویزیون یه دختری رو نشون داد برای شروع مدرسه از ذوق گریه میکرد..میگفت اشگد حمقاء...چقدر احمقه...گفتم عمه اتون هم گریه میکرد برای مدرسه...ترون برام تعریف میکرد که کلاس اول ذوق داشته برا مدرسه...اشک میریخته از خوشی..من راسش حسی نداشتم..نمیدونستم کجا دارم میرم..رفتم نشستم و هیشکی هم همرام نبود..خودم بزرگه بودم و همینطوری یه مسیر طولانی رو رفتم..مدیرمون مرد بود ای ایران رو خوندن ای مرز گهر..سر شف به دختری نگات میکردم که صورتش عین لوبیا بود..یه تراش تو جیبم بود یه مداد و پاکن تو اون یکی تو جیبم..نمیدونستم آدمای دوروبرم چی میگن زیاد..فقط نگاه میکردم..اما انسان دوست بودم:)) پیشنهاد دوستی هم میدادم به ملت با اون فارسی داغون..یادمه حتی برای سحر نیک نژاد با دست و اینا نشون دادم که چطور با هم دوس باشیم...مثلا دس میدادیم به هم و دس هم رو می گرفتیم و تو حیاط باز ی میکردیم...هیشکی هم دوستم نشد خدارو شکر..یعنی اونایی که دوس داشتم نشدن...اما کمی به تخمم بود..برا خودم زنگ تفریح شیشه از زیر خاک درمیاوردم و رو سنگرای گوشه حیاط راه می رفتم..گاهی هم میگفتم دست خونی رو دیدم که از دشوری اومده بیرون..میگفتم سرش رو دیدم گوشه دشوری..سر اون دس خونی رو...بعد خودم باورم شد..تو خونه میترسیدم برم..مادرم میگف دس خونی میخواد...چیتون کنه تو دشوری...ها؟!...فحش بود اما بش فکر کردم دیدم واقعا کار خاصی هم نمیتونه بکنه...
اگه بگم هنو اسم دخترایی که دوس داشتم بام دوس بشن و نشدن رو سرچ میکنم شایدب بینم کجان دروغ نگفتم..حتی خوابشون رو می بینم..از شرجی بدم میاومد و وقتی روی لباس دخترا نقشه ای ازنمک میدیدم تصور میکردم چی میتونه باشه...معنی حجاب را هم نمیفهمیدم..
کلا کلی خاطره توش هس..اما حوصله فکر کردن بش رو ندارم...
خلاصه که نانا و بن به هم نگا کردن و ادای غش کردن دراوردن.
نه ظرفی شستم و نه کاری کردم..دراز کشیدم تو اتاق آخری و مادرسال در مورد عروساش گفت و...تا ترون فهمید هستم و اومد..محکم بوسید من رو بغلم کرد..محکم..حس کردم دلش تنگ شده باشه مثلا..چرا نمیتونم دوستش داشته باشم اونقدری که دوستم داره؟ چرا اینطوری قسمت عمدهی حسم رو حتی نسبت به آدمایی که دوستم دارن..حس می#کنم دوسم دارن از دس دادم؟ نمیدونم و مهم نیس
برام هل اورده بود یه عالمه..جلد برای
کتابای بن..یه عروسک که یه تابلو دستش گرفته:))) هنو فک میکنه مثلا دبیرستانی
ام...مسعود اینا شیراز بودن...از صبح زود که مسعود فهمید اونجاییم روندش و
بعدازظهر مستقیم اومدن اونجا...عالیه فاجعه بود از شلختگی..سرمه ریخته..صورت
چرب..نمیدونم ده بیس سال مسنتر از سن واقعیش..مسعود تا رسید به ترون گف چرا صورتت
عین قورباغه شده؟ چشات ورم داره..نه شوهر نه برادر نه پدرش چیزی
نگفتن...عجیبه..بعد گف بله ما رسیدیم خوزستان و گه رو سرمون میبارید..هی گه گه
میکرد..عالیه در اومد گف مسعود اینقدر گه گه نکن...خاکه اسم داره..خاک.
مسعود گف گه بهتره یا خاک؟ گه برا
سبزی خوبه درخت..کود..برا گل..خاک برا چی خوبه؟
زدم تو پهلو ترون آروم گفتم دهتا آدم
نشستن و هی گه گه راه انداخته چه بی شخصیت و اشغاله..ترون گف بله توجه نمیکنه که
گه نجسه و خاک نیس.
کس مادرتون.
نشستیم داریم خارک جدا میکنیم با پدر
سال که عالیه چیک و چیک با تبلت شوهرش ازمون عکس میگیره..کی خله زنه..میبینی شوهرت
چطوریه خری؟ چه مرگته...به پدر سال زیرلبی گفتم برا چی عکس داره میگیره دخترت
عمو..این که تبلت شوهرشه..پدرش گف عالیه شاید زنه راضی نیس ازش عکس بگیری؟ بچه ای
تو؟ اینا رو نمیدونی..؟
بعد ترون اشاره کرد بم رفتم
پیشش...عکسا رو دیدم..یه جا بلند شدم رفتم برا پدره سال آب بیارم و خم شدم و
..تت=ند تند حذفشون کردیم دور از چشم عالیه وبعد آب اوردم برا پدر
سال..ریختش..آروم گف صداش رو دنیار..میندازیمش گردن ترون بعدا:))
مسعود هم داغونم کرد رفته بودم نانا رو بشورم که برگشتم و دیدم پشت سرمه..پرسید بهتری؟ به خاطر شما روندمش گفتم ببینیم شما رو و سال رو..بچه ها ببینتون
جواب ندادم...رفتم تا دم در و برگشتم
و بالاخره حرف دلم رو زدم:
من از خونواده ی سال نیستم ..حسابم رو
جدا کن..آدم شدی شدی..نشدی آدمش رو دارم آدمت کنه.
دهن و کونش باز موند دم ماشین تو حیاط..
بعد نشسته بودیم که صدای ماشین
دراومد..روشنش کرد رف...زن و بچه اش موندن...
مادر سال گف چش شد..نگران..عالیه
هم..زنگ زدن بش جواب نمیداد...به سال گفته بودم حال مسعود رو میگیرم. برگشتم نگام
کرد از تو آشپزخونه اوکی دادم و گفتم ماموریت انجام شد.
نخندید.
من قهقهه میزدم تو دلم.
مادرم اینجا بود. براش دلمه درست کردم.مرغ تو فر..سوپ سبزیجات..باهاش خندیدم..حرف زدم..امروز صبح رفت.
قبل از رفتنش در مورد پردم چیزایی گف که هیچ وقت نشنیده بودم..مهم نبد چی بودن مهم این بود که ..
دیگه مهم نیس..تصورش کردم لاغر..خوش اندازم نشسته رو تخت از ترس میلرزه..لباس خواب رو پرت کرده سمتش گفته بپوش..پوشیده و با ترس لباس پدرم رو میدوخته..
بیپناه ...تنها..تباه شده..
نمیتونست برگرده اونجا..و با پدرم هیچ راه و روشی نتیجه نمیداد..هیچی..یه روانی تمام عیار..سادسیم شدید داشته..و مریض. واقعا مریض بوده...شاید اینا رو زودتر میگف بیشتر و زودتر میتونستم بخشمش...زن زیبا و جوان و شادی و شیطونی که گیر یه احمق روانی افتاده بود..
از بچگیش گف که یه هر روز سر جاده میایستاد که خانمشون بیاد..کیفش رو بگیره و سرش رو بگیره بالا و جلوش راه بره..بچهها بگن خانوم با یه خانم دیگه اومده..بعد خوب نگاش کنن و بگن این که زکوئه. زکیهاس.
اینکه خانمشون نه عرب بوده..نه لر..نه فارس..گفتم شاید کرد بود..گفت به شوهرش میگفت بَخَم...نمیدونم یعنی چی..
شاید اشتباه شنیده بوده..
برام از کتابایی که میخوندن گف..کتابی داشتن تاریخ...گفت در مورد مرد اول در موردش بوده..لخت بوده و از درختا لباس داشته...و آتیش رو پیدا میکنه...براش جالب بود..حالا میدونم عشقم به تاریخ از کجا نشات گرفته..ارثیه..تاریخ و علوم رو دوس داشته..
گفت و گفت و گفت...
گفت شما فکر میکنید پیش وشهراتون مظلومید..
گفتم نه. من هیچ وقت مظلوم نبودم و نمیشم..من همهی عمر نخواستم مثل تو باشم در برابر بابام..هر مردی برام کمی شبیه بابامه و ناخواسته حتی باهاش جنگیدم...حتی وقتی که دلم خواسته تسلیم باشم حس کردم بابام دارم بم زور میگه و یاغیگری کردم..
گفتم تو ظلمت از جانب بابام بوده من هم ظلمی که بم رسیده از جانب اون بود وگرنه چرا دووم نیوردم و خودم رو قاتی خونوادهی سال کردم..سرش رو انداخ پایین و گفت آره تو هم اذیت شدی...خیلی بد بود مادر شوهرت...هنوز یادمه که چی میگفت..چیکار میکرد..
بعد گفتم حالا غصه نخور من زدمشون...تو که میدونی..برادرش رو زدم..قاسم رو..تو بیابون..سال و برادر بزرگش رو..و خواهرش رو..وقتی به قاسم گفتم انگار اونجای مادرت رو گذاشتی رو چونهات..یادته؟
خندید ...گفت خوشم میات ازت..
خیلی خندوندیم این چند روز..
خیلی بهتر شده بود..شاد...شیطون...سر لج بن و سال که میگفتن آشغال نریزید...چیز میز مینداخ تو آب و میخندید...مردک وقتی راه افتاد اومد سمتمون یه هزاری بش نداد...بش زنگ زد گف تو دس خالی من رو فرستادی...گف مگه قرار بوده من پول بدم؟!
کس مادرت حرومزاده.
برام مهم نیس چی یادم دادی یا ندادی..کتاب خوندن یادم دادی به تخمم...عوضش گه بودی...تو زندگیش یکی نزده تو سرش و رید تو سر یه زن بدبخ ضعیف که عاشقش بود فقط برای اینکه مرد دیگهای تو زندگیش نبود..من نمیخواستم مثلش باشم..زنی نرم..مهربون..خوش صدا..خوش قلب..یه زن خوب.
قاتیام از دسش...چن سال پیش شستمش گذاشتمش کنار..بلند شد اومد گریه و من روببخش...هر چی به خودم میگم روانی بود دسش خودش نبود..نمیتونم قبول کنم...دس خودش بود...حداقل تا یه حدی..اما ضعیف گیر اورده بود..

میخندید ..من آهنگ تو سرم زده میشد و میرقصیدم.
میگوها با چشمات بازی میکرد.
بعد به بابام فحش داد.
*خدا بیشتر بشون بده...رزقشون رو زیاد کنه.
ها ...سِیده..مو خومه باخته بودوم..سِیده.
توضیحِ عنوان: خواهرم گف حالا بدو این رو تو وبلاگ بنویس.
سعیده گف وبلا چنه؟
من گفتم: توش از خودم میگم و بچههام و زندگیم...
خدا رو شکر هم نمیخواد بدونه چیه.
پَ مثل إیمانه؟ که إیخو سر از همه چی در إیاره.
از قِدیم گودوم..لر وابیدوم رَ.
سِیده: سعیده.
من خندیدم و گفتم أو علی روحچ حبیبتی.
لعنت به روحت..
و روحت عزیزم.
مادرم به شیرفرهاد میگه شیر وَروار.
من داشتم میخوردم..نتیجه این شد: مینا دخترش را میآورد پیش مادرم. زیبا دو روزش رو ایوب خواهد گرفت پوتو را و با فنجان بهاش شیر میدهد و دو روزش را نمیدانم. شاید عمهی پوتو.
زیبا میگفت کاش تو بودی برایم نگهاش میداشتی.
ولک من دایهی عمهاتم؟ ..حالا شاید گاهی هم میگرفتمش تا بیای اما کلا طرح موردعلاقهام نیست این جریان..
بعد مینا نگاهم کرد و گفت خوش به حالت میخوری و میخوابی و بچههات رو خودت بزرگ کردی..من لقمهی بزرگ تو دستم رو گاز زدم و زیبا ادامه داد واقعا. کمی لحنش بوی بیمصرفی و تنلشی من را میرساند.انگار، گفتم ها. پشت هم میخارونم ...زیبا گفت گنده میکنی...گفتم اون رو بله..و حسادت برمیانگیزم و گردنم هم کَلفته..و به لری ادامه دادم: خَذا رو شورگ ...زیبا گفت قدر بدون پس.. گفتم میدونم..زیاااااد هم...از وقتی دارم میبینم چه چونی ازتون پاره شده مخصوصا....شمام گناه دارین بدبختا...دلتون شاید بخواد جای من باشید اما من راسش دلم نمیخواد..بعد خمیازه کشیدم و شکمم را مالیدم و همانجا پای سفره دراز کشیدم..
زیبا رویم یک گوجه پرت کرد مینا هم گفت بیتربیت...روی شکمم به تقلید از مادر سال کوبیدم تا ببینم کجایش صدای طبل تو خالی میدهد و گفتم مادرشوهرم اینجور وقتا میکوبه رو شکمش و میگه نفخ دارم. کاش بود حالا این حرکت رو در جوابت انجام میداد..
میدانستم نفرت دارد از من.
چشمهایش از ضعف برق میزد..برقی شسکته و رو به پایین...گفتم سخت نگیر خودت گفتی بیتربیتم.. حداقل برای نمونهای که با نگاه کردن بش، بشه ادب آموخت خوبم..به درد میخورم. نگام کن و باادب و تربیت شو.
***
والا..میرید سرکار ..پولش هم میگیرید..موقع تساوی حقوق زن و مرد هم صداتون بلنده و ..فعال اجتماعی هم هستید..عنتون هم مفیده..دیگه با حسرت به من نگاه کردنتون چیه..؟ حتما باید از من مایه بذارید که احساس مفید بودنتون مضاعف بشه؟
ها آقا..من اصلا خیلی حالش رو میبرم..تا دوازده خواب...غذا ...فیلم.. پول.. لباس.. طلا...خالهزنکی در ابعاد و اشکال متنوع و بهوفور...سکس..بچه...شیطنت خارج از محدوهی ازدواج یا بهعبارتی خیانتای گاه و بیگاه...اصن عالی.
الحمدلله و الشکر لله..احسن صللاتی و سلامی علی رسول الله.
طلعت یا مـــــحلا نورها شــمس الشموســه: آفتاب طلوع کرد و چه قشنگه نورش..این آفتابِ کوچولو و ناز
یلا بنـــا نمـــــلا ونحلب لبـــن الجاموســــه: یالا بریم شیر گاومیش رو بدوشیم و ظرفمون رو با شیرش پر کنیم
قــاعد ع الســـاقیة خللى اســــــمر وحلیــوة: رو لب شط نشستی محبوبم، سبزه و خوشکلی
عـوج الطــــــاقیة وقاللى غنى لى غنیــــــوة: عرقچینش رو یه وری گذاش و برام یه ترانهی کوچولو بخون
قلتلـــو یامحــمد حبـــــک .. شقلــبـلى عــقلى: بش گفتم ممد ..عشقت عقلم رو زیر و رو کرد
میتا النـار تبرد واعرف .. راسى من رجــلى: کی آتیش تو قلبم سر شده و سرم رو از پام بشناسم(از این گیجی دربیام)
طلعت یا مـــــحلا نورها:
جایة من الترعة ســـمعوا رنـــة خلخـــــالى: از بغل رود اومدم و صدای زنگ خلخالم رو شنیدن
لحقـــونى ســبع جدعــان طالبیـــن وصــالى: هفتا پهلوون اومدن دنبالم و وصالم رو طلب کردن
نظرونى یا خویا وراحوا واقعین فى جمـالى: به من نگاه کردن برادر و عاشق زیباییم شدن
قدمــــوا لأبویا مهــــرى میتــین خیـــــــالى: و برای بابام مهریهام رو بردن که دویستا اسب بود
طلعت یا مـــــحلا نورها
یه ترانهی روستایی مصری که به لهجهی قروی مصری خونده میشه..شعر از بدیع خیری هس که شاعری1893 و متوفی در 1966 هس..و آهنگ از سید درویش هست که آهنگسازای بزرگ و قدیمی معروفه.
اصلش با صدای سید درویشه. خیلیا خوندنش من با صدای فیروز دوستش دارم.


بچه به این کوچکی ع رو از ته حلق میگه ....ط رو....طاطا یعنی دادا..ح ....رو عجیب ژنتیکی ح رو ح میگه ..همون اصوات زیر یه سال رو ها..نه جملهها رو.....همون آآآه بوبو و دادای بچگونه رو خیلی اجدادمدارانه ادا میکنه.
برا مادرم ادا گریهاش رو درمی اوردم می مردیم از خنده .