-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 مهر 1394 15:42
پول تلفن اومده براش هشتصد تومن داده یارو. خوب دیگه چی میخواد واقعا.. نمیدونم. فقط حالم میگیره از اینکه هیچ وقت نتونستم کسی رو اینطور در اختیار قرار بگیرم و کسی اینطوری دوستم نداشت. فکر کنم هنوز دلم بخواد مثل اون مکار و آب زیرکاه باشم بتونم زبان چرب و ..نمیدونم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 مهر 1394 15:40
رفته ماموریت چهارصد تومن براش کتاب خریده..کتابا رو دیدم..اوردم خونه بخونم... یه سرویس طلای سبک شکل قلب و پیچ در پیچی هم براش خریده..پس چرا ناراضیه؟ چرا میگه سرویسش مثل کونش کج و کولهاس....کدوم مردی اگه شوهرم آدم نباشه اینطوری بش میرسه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 مهر 1394 15:38
حالم به هم میخوره وقتی داره از خوبیای الف میگه و زودی اضافه میکنه خیلی کارا رو برام راه میندازه. همین مهمه. کار راه انداز. شایدم حق داشته باشه من که هر عقیدهای داشته باشم بعد از یه مدت کاشف به عمل میاد اصولا نامعتبره..کلا مزخرفه.. اینم روش.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 مهر 1394 15:36
حالا هم میخوام اینجا بنویسم زیاد که نگم چقدر مریضم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 مهر 1394 15:34
کمردرد دارم..هی مسکن بخور. امروز نوبت گرفتم ..نمیتونم به کسی بگم چقدر مریضم. هی حرف میزنم که نگم چقدر مریضم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 مهر 1394 15:33
حالم اصن خوش نیس. میدونی؟ اصن.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 مهر 1394 11:29
دیشب خواب آسمون دیدم یه عالمه یه دنیا ستاره توش بود براق و درشت زیرش دراز کشیده بودم فقط ستاره بود
-
*عجیبه که حساسیت به خرج نمیدی*
شنبه 4 مهر 1394 00:09
پرسیدی نظرم در مورد این شیوهی خواسگاری چیه؟ چون قدیمی و سنتیه و روشنفکرانه به نظر نمیرسه حتما بد نیس. خیلیا اینطوری ازدواج کردن و میکنن و خوبن با هم و از هم خوششون میاد و زندگیاشون خوب میگذره..خیلیا هم اینطوری ازدواج نکردن و حالا خوش نیستن...برعکسش هم هس..خودم اینطور ازدواج نکردم اما باش مخالف نیستم و احساس...
-
بدون رب
جمعه 3 مهر 1394 23:06
شما چی تو فسنجون میریزید؟ من؟ رب ترش انار. فلفل قرمز . رب گوجه کمی. تمر هندی. یه کم شکر.. رب رو سرخ میکنم. مرغ رو جدا با سس رب گوجهفرنگی درست میکنم..کم رب میزن..اما ما جنوبیا چیزای قرمز دوس داریم:) جز پرسپولیس:) الکی. نه که سال و بر و بکس آبی ان..وگرنه من چیکار به این حرفا دارم. مِثلا تو قرمه سبزی هم رب گوجه می...
-
نچش، بخواب.
جمعه 3 مهر 1394 23:02
سال میدونین که فسنجون دوست نداره.. الان چشید گفت میخواستم برم بخوابم. خدا بیخوابت کنه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 23:01
الان یه فسنجون پروردگار دارم. طعمش؟ ترش شیرین تند.
-
پروردگارا
جمعه 3 مهر 1394 23:01
باید اینطوری باش حرف بزنی: پروردگارا...ما را..سیر بگردان.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 22:54
خَثَه بوآم.
-
راجع به دلمه بگو
جمعه 3 مهر 1394 22:54
ف: دلمه ...چی در موردش بنویسم؟ من دلمه برگ انگور و فلفل دلمه و بادمجون دوست دارم..از دلمه گوجه خوشم نمیاد. کدو رو که کلا مورد علاقه ام نیس ..میخورمآ اما از اونا نیس که خوشم بیاد..و نازنینمریمم باشه. نازنین مریم در اینجا یعنی سوگلی. دلمه کلم سفید هم دوس دارم..دلمه رو ترش و شیرن دوس دارم..دلمه برگ انگور رو شیرین...
-
حتی شما دوست عزیز
جمعه 3 مهر 1394 22:49
پدر شکموم گفته به مادرم که به شهرزاد بگو بیات برام دلمه درست کنه..از مرد شکمو خوشم میاد حتی اگر پدرم باشد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 22:47
حتما باید ساعت دوازده شب برنج زعفرونی بخوری؟ برو بخواب.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 22:18
حالا کی حوصله داره برنج بپزه...کمرم خیلی درد میکنه..قرصای ضد خونریزی خون رو قطع میکنن اما درد میارن. پولام رو دارم جمع میکنم دماغم رو عمل کنم و بوتاکس کنم..فکر کنم باید بدم برای چیزای دیگه که دوس ندارم درموردش خرف بزنم..نه اون رو سال بده.
-
جایی در بهشت
جمعه 3 مهر 1394 22:17
بعد شوهر مینا گفته بیاید پشتیهامونو بردارید قشنگترن..گفتم نمیخواد..کسی که بخواد بخاطر پشتی نظر عوض کنه جاش تو بهشته.بهشت میدونید در اینجا یعنی کجا. یه جایی تو نقشه ایران که مردمش به بهشتدوستی معروفن.
-
کاف نون ِ محلی
جمعه 3 مهر 1394 22:15
زیبا نمیتونه حرف نزنه..هنو پسره نیومده نطق سنگین و تاثیرگذارش رو شروع کرده...نمیتونه عین آدم خواهری کنه..اون یکی مینا که گفته خریدات باید زیر نظر من باشه..کاش یه کون محلی وجود داش تو هر شهری..برای دعوت کردن اینطور آدما برای فرو رفتن توش..سیاحتی بکنن..خستگی در کنن..حال و هوایی عوض کنن.لازمه براشون. من فقط تو ذوق...
-
خواب مرد که چپ نیست.
جمعه 3 مهر 1394 22:13
بعد خواهرم گف خونهاش بالای خونه آقاشه..چیکار کنم؟ گفتم برقص...به قول بچهگیای من و زیبا: گیلِن گیلِن گیلِن. حالا بذار بیان درست شه..ببینتت...ببینیشون..باشون حرف بزنی..بعد مخش رو بزن خونه دور بگیر..حالا شاید آدمای بدی هم نبودن..باشون موندی. کوتلاس چونی هم گفته اینا خیلی بدن و هم رو سید عبدالله و سید حسن صدا...
-
چی بگن چی نگن
جمعه 3 مهر 1394 22:07
بعد مادرم گوشی رو برداش گف نمیگن لاغره؟..گفتم میخوای تا فردا چاقش کن..خو بگن..همینه که هس..دیگه از من اون موقع لاغرتر که نیس..چاق میشه بعدا..مادرم گف آرایش کنه؟ گفتم نه..خیلی کم..انگار آرایش نداره یه ذره عوض شه رنگ و روش...نه که زیبا بش بگه بیا برو سفید شو و گچ بزنه به صورتش..میدونم خو خوراک سفید کردن ملته..خودش تو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 22:04
وقتی حرف میزدم سال عین خرمگس دوروبر سرم بود..با کف پا زدم تو کونش گفتم برو بیرون.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 22:04
بعد خواهرم گف که زیبا بش گفته که اگه دفاعی اش به قول مادرم تموم شد میاد خونه و بشون میگه این خواهرم رو نبینید ریزه اس..از فست فود تا نمیدونم چی بلده..گفتم ها بش بگو هی زر بزنه که مردم جبهه بگیرن فردا ححتی اگه واقعا هم بلد باشی بگن این بود؟ تف تو رو بودنش. مادرم گف والا صدگ..یعنی واقعا راسته.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 22:02
بعد خواهرم گوشی رو برداش گف زیبا بش گفته که حتما مادر پسر زشته که پسره اینطوریه قیافه اس. عکسش رو تو گوشی موروتون دیدن. گفتم به زیبا بگو خو هیشکی به زیبایی یوزارسیفش نیس ..اما ببخشه زشتی مردم رو..سعی میکنن به پای ایوب برسن...صدام رو بلندگو بود صدای خنده ی مادرم میاومد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 22:01
مادرم باز زنگ زد گف خواهرت میگه خواهرم میذاره باش حرف بزنم؟..:))) یعنی من. گفتم ها میذارم بیاد بناله.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 22:00
مادرم باز زنگ زد گف خواهرت میگه چیه این رسم مزخرف..زنها بیان ببیننم بپسندن..احساس جنس بودن میکنم. گفتم بش بگو بشینه سرپا خسته نشه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 21:28
قاتل حسادت میکرد به برادپیت چونزندگی طبیعی ایی داش
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 21:27
تا حالا چندبار سِون رو دیدید؟ با این بار هزار بار..هر بار هم فکر میکنم اگه جای برادپیت بودم چیکار میکردم؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 21:26
مورگان فرمن به ترایسی زن برادپیت گف من راه درست رو انتخاب کردم..اما هر روز آرزو میکنم کاش راه اشتباه رو میرفتم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 21:22
مادرم بم زنگ زده میگه نمیتونی بیای فردا زنها میان خواهرت رو میبینن...گفتم تایر ماشین ترکیده کی بیارتم..من هم از وقتی از سفر برگشتم تا حالا پویکدم از درد و خون اما به رو خودم نمیارم.. گف فردا عتویات میان. یعنی علویات. زنهای سید یعنی. آدم نمیشه مادرم:) گفتم ولک صبر کن بیان بعد روشون عیب بذار..گف والا بخدا بشون گفتیم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 21:07
احتمالا یساعت سه شب آماده شه. امید دارم تا اخر مهر ده کیلویی کم کنم. به قول پریسا هنوز دغدغه ی اصلی زندگیم مسئله اضافه وزنمه:)
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 20:16
خودت رو بشکن اول بت شکن هاها. تو کف این جملهام الان نه تنها موندم غش کردم از خودم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 20:11
مگه من کشتمشون؟ مگه من گفتم برن بمیرن؟ مگه من راضی بودم؟ چرت چرا میگی؟ دوبار بت میخندم میبازی خودت رو چرا؟ کی بت گفته من قلبم از تو نارحتتر نیس؟ دوس ندارم آقا نشون بدم خلاص. کی گفته من دیشب اشکم درنیومده.. حتما باید به خدا و کعبه و عربا و اسلام فحش بدم که انسان دوس باشم؟ خو از عربستان متنفرم میدونی این رو..هزاربار...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 20:08
قلبوم درده جوون.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 20:07
اونقدر خستهام الان که اگه از مچ پاهام بگیرید و بکشینم و ببرین رو ی یه تپه...یه تپه چی؟ یه تپه گل و گیاه بندازینم نه نمیگم. اونقدر نه نمیگم که همین الان میخوام بلند شم فسنجون بپزم. به نظر شما خوب میشه؟ نظرتون هر چی باشه محترمه اما به نظر من که عالی میشه. دیگه چه خبر؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 18:00
اون مطلب از نشاط حمدان تو واتساپ رسیده بود دست سال من برا خودم فرستادمش و کپی پیست کردم اینجا..نمیدونم واقعا کسی به اسم نشاط حمدان هست و این شعر رو گفته یا نه...بعید میدونم قسمت مکه جز شعر بوده شاید خود فرسنده اضافه کرده بهرحال فرستادم اینجا
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 17:53
بعدش من نه به کسی زنگ زدم و نه دفترچه تلفنی باز کردم. خراب شدم رو سر اتاق بچهها و به کار گرفتمشون..وایتکس و مایع ظرفشویی چشام و گلوم رو سوزند اما نتیجه خوب بود..بن کتاباش رو خودش چید حساسه به ترتیب و نمیدونم چه جوی بچینتشون..بعد در مورد نانا مینویسم.. یکی از زغلبازترین آدماییه که تا حالا دیدم و برای همین هم جگر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 15:03
مامردمان خاورمیانه ایم بعضیهایمان درجنگ کشته میشویم بعضی درزندان بعضی درجاده میمیریم،بعضی دردریا بعضی درمکه ما شغلمان"مردن"است نشاط حمدان ،شاعر عرب
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:37
مورتون بم زنگ زد گف بابات حالم رو به هم زده..صبح جمعه میاد بیرون از حموم..گفتم مورتون گهات رو بخور اینا رو بم نگو..به تو چه برو زن بگیر صبحای جمعه از حموم بیا بیرون..تو حال به هم زنی که کار به این چیزا داری...چی میخوای برم به بابام بگم با مادرم نخواب؟ تف تو روت بیاد با یان حرفات..گفت آقا تو مرد نیستی..گفتم نه تو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:35
در مورد مادرم پدرم دلمه و عینک مادرم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:35
در مورد کون فروشنده هم باید بنویسم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:34
راستی دیروز گل میز خریدم. وقت نشد خوشحالی کنم براشون. بعد در موردشون مینویسم. یه لیوان سبز. عروسک برای ته مداد. بالاخره کار خودم رو کردم و خریدمشون. اولش نانا گفت نمیخوام بعد که دید ته مداد گذاشتم و قشنگ شده گف میشه برشون داره؟ گفتمبش فکر میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:31
شاید نزدم اما ...نمیدونم. یه کاری با سال میکنم. احتمالا فیلم ببینم یا سیمپسون
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:31
یه بهانه میارم سال رو بزنم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:31
فسنجون میپزم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:31
اگه این غمم رفت اتاق بچه ها رو مرتب میکنم با نانا پاز بازی میکنم..کمی نقاشی میشکم و رنگ آمیزی...و مدارنگیای و ماژیک و پاستیلام رو از نانا پس میگیرم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:30
یه مداد شمعی فایبر کاستل دارم بوی ماتیک میده. نه رژ ..بوی ماتیک.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:25
اگه میخواید از گریه بمیرم جلوم بگید بن.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:23
من امروز خیلی غمگینم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:23
پددرم همیشه میگف تو نباید زنده باشی تو این دنیا بس که ساده ای