-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:23
وقتی سرجاده می ایستادم و رو جدول مینشستم از خستکی رو زانوم می نشوندمش که ماشینا بایستن برامون..فکر میکردم اگه راننده ببینه بچه دارم دیگه نمیخواد لاس بزنه..یعنی من مادرم و شوهر دارم:)
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:21
چرا عشقم نباشه؟ هست.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:21
یه فیلم دارم ازش مال اول دبستانش داره ساندویچ تخم مرغ میخوره بی دندون میگه خانمشون گفته برید خونه ببینید مادرتون کورکودیل پخته وسط خوردن میگه مامان گئجه با تخم مرغ مزه اش یه جوریه.دندون نداره و عین ماه حرف میزنه.. یه فیلمی دارم ازش عمدا شیشه عطر رو سر میده سمت نانای یه سال و نیمه که بزنتش...شیطون و آب زیرکاه... یه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:19
هنوز میاد پیشم درازتر از من شده میادخجالت میشکم که میچسبه بم..کمی فاصه میذارم بینمون و سرش رو میبوسم.. هنوز ریگو ریگو میکنه و پس گردنم رو میبوسه..میگه تپله.. خوب دوسش دارم. خیلی دوسش دارم.خیلی. خیلی خیلی
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:17
سال میگه من میدونم یه مهر خااصی به بن داری خوب دارم.آره دارم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:17
سا به بن حسوده اسم بن رو تو گئشیم گذاشتم عشقم هر وت زنگ یمزنم بش سال یه چیزی میگه
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:16
بن امسال هشتمه و مدادرنگیاش رو دو روز بعد از زایمانم از نمایشگاه توب یمراستان خریده بودم..یه همچین اسبی بودم..دو روز از سزارینم گذشته آرایش کرده و عبا به سر با طلاهای خواهرم رفته بودم بیمارستان نانا رو چک کنن براش مدادرنگی خریدم از بیمارستان و کتاب داستان و کلس گشتم پرستار من رو دید گف تو پریروز مرخص نشدی؟ گفتم ها..گف...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:11
یه دلیل غم دیگه هم دارم که برای خوددرمانگری هم میگگمش. داشتم وسایل نان ا رو مرتب میکردم مدادرنگیای مهدکودک بن رو دیدم..از اینکه هنوز نگه شاون داشتم واستفاده میکنم زاشون گریه کردم چون سال بم میگه ولخرج اما نیستم. یعنی خوب به تخمم که بگهولخرج اما غمیگن کننده بود.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:10
یه سال که فهمیدم سال با ع دوسته ..پنج روز از اتاق بیرون نرفتم..تقصیر خودم بود از سل بت ساخته بودم. سال آدم بود ..بعدش خوب شدم کم کم..سال رفت برام ماژیک خرید..یعنی من رو برد لوازم التحریر فروشی یی که یانجا دوست دارمب رام ماژیک خرید.. نوک تیز..فایبر کستل دوزاده تایی..بعدش باز برام ماژیک نوک پهن خرید.. از روی مجله دوست...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:01
اما خوشحالم که مثل فیلم رقصنده در تاریکی غمگین نیستم. نه اون غم دیگه برام زیاده
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:01
و مثل نگاه اخر فیلم تعطیلات روم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:00
و مثل فیلم آقای هیچ کس
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:00
و غمگینم مثل فیلم درخشش ابدی... مثل کشنده گی غم تو این فیلم و کمدی بودنش..
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 14:00
غمگینم مثل صدای مورگان فریمن.به همون اندازه مهربون و غمگین و آروم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:59
غمگینم مثل اینکه هنرپیشه ی مورد علاقه ات خودکشی کنه. اسمش یادم رف. اون فیلمه رو بازی کرد که زنش توش خودکشی کرده و خیای گریه دار بود..خیلی..یه پسر هم توش بود..پارسال خودکشی کرد..همی میتونه خیلی بخندونه و هم خیلی بگریونه
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:58
غمگینم مثل نیاز به مردن
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:58
غمگینم مثل نرفتن به دانشگا
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:58
غمگینم مثل رفتن سر قراری که میدونی آدم توش دوستت نداره
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:58
غمیگنم مثل برگشتن از سر یه قرار.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:57
دلم فیلم خنده دار میخواد. مثل فیلم گلهای شکسته. خنده داریش رو فقط خودم میفهمم. نگاه مرده..اینا. غمگینِ خنده دار.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:57
احتمالش هست خوب بشم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:56
دیروز رفتم گردو خریدم خواستم امروز فسنجون درست کنم عوضش افسرده شدم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:56
گودی کمرم رو چسبوندم به آسفالت گرم و خوب نشدم..دوتا مسکن خوردم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:56
درد دارم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:56
امروز خیلی درد دارم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:55
بم ساموئل بکت داده..امانتی فقط به نام خدای اولش رو خوندم. من چیزای عاشقونه دوس دارم اما نه احساساتی. مثل قهرمانان و گورها اما خو غمگین میشم ازشون..مثل خدای چیزهای کوچک...کتاب خودکشی آورمه این کتاب. وقتی بخوام بمیرم از غصه میخونمش بعدش میرم طرف بعد تاریک و تنها و خالی روحم دراز میکشم توش تا بمیرم. اما نمیمیرم و تصمیم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:52
چرا مارک لوی رو خوندم تو زندگی
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:51
به سال گفتم بش بگو برام از اینا نفرسته خوشحال میپرم سمت گوشی یعنی یکی یادم افتاده بعد میبینم فرستاده کانت و دین. الان دارم مشت میکوبم رو دسته ی مخملی مبل و میگم کانت و دین؟ دیوث؟ کانت و دین؟..در رو از تو قفل کردم.چون خودم میدونم چقدر ححال به هم زن میسم اینطور وقتا
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:50
که باش دعوا کنم و بش بگم کتاب روح هگل رو برای چی برام میفرستی. من بلدش نیستم. احساس بیسوادی کنم کرمت میخوابه ر؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:50
چرا سال زنگ نمیزنه به ر و بده باش حرف بزنم؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:49
یا زود مرده
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:49
یا داستانای پر از خودکشی مینویسه
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:49
چرا از هرکی خوشم میاد بالاخره معلوم میشه خودکشی کرده
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:48
امروز خیلی غمگینم دلم یه خورده خودکشی میخواد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:48
نه تنها کسی دوستت نداره به هر کی هم میگی دوستش داری باورت نمیکنه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:47
چرا سال نمیره..برو باید زنگ بزنم وگرنه میمیرم از غصه. باید به کسی بگم پنجاه منهای یک چی میشه جوابش.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:47
جای جواب گریه میکنم حالا.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:46
شهرزاد پنجاه منهای یک چقدر میشه جوابش تو کلاس چهارم دبستانی بگو.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:46
چون داشتی میترسیدی یا داشتی غمگین میشدی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:46
مثل وقتی میری پای تخته و دهنت مثل یه صفه سفید پاک میشه وقتی بت میگن پنجاه منهای یک چقدر میشه...و تو ماتت ببره.. ذهنت صفحهی سفیدی بشه و از اون فضا و محیط بری. ندونی چقدر بشه چون اونجا نیستی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:44
مثل وقتی ظهرانهای و زنگ اول ریاضی داری.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:44
مثل داستانای مارک لوی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:44
مثل فیلم حبیبتی فاتن حمامه و محمود یاسین.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:43
غمگینم مثل داستانای مارک لوی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:38
غمگینم مثل رمانای روسی. مثل آناکارنینا.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:38
معاملات اجتماعی بلد نیستم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:37
حقمه. من سیاست زنانه ندارم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:37
پرسید چرا گریه میکنه گفتم گه نخور.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:37
حالا سال رو صدا زدم و گفتم بم بگو عزیزم..دستش رو دور سرش چرخوند یعنی روانی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:37
سال داره میره بیابون..بش زنگ زدن..اگه رف من میرم فترچه تلفنم رو میارم و به تنها شمارهی موجود تو زندگیم زنگ میزنم و گریه میکنم...خیلی گریه میکنم..میدونم فکر میکنه وقتی غمگینه میاد سراغم..خوب حق داره اما من دوستش ندارم..فقط چون روم میشه جلوش گریه کنم بش زنگ میزنم..الان ناهار خورده و داره به عربستان فحش میده...