-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:34
ممکنه لوس مسخره و نابالغ به نظر برسم. اما واقعیتم اینه. اون آدم فحشبدهی دعوایی و اینا رو برای محافظت از خودم استخدام کردم..من یه دختر مسخره هستم که از دیدن مدادرنگیاش خوشحال میشه..خیلی..و هر وقت خواسته کافکا رو بخونه گفته حالا بعدا..عوضش رفته سلینجر خونده.. حالا خیلی گریه کردم..خیلی و آب دماغم هم داره عصبانیم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:32
چرا صبحهای جمعه مردا نمیرن ورزش و کوهنوردی هی میان روز تعطیلشون رو با اونجاشون شروع میکنن؟ من عشق میخوام. بهخدا. بیشتر از اینکه مادربزرگم رو دوس داشته باشم دلم میخواد کسی بم بگه عزیزم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:31
الان آب دماغم رو با دستم و سپس روی مبل مالیدم. باید بعد تمیزش کنم. شایدم نکنم. شوهر مینا وقتی مینا گریه میکنم آب دماغش رو از اون آبای سفید بیرنگ نه اون سرماخوردگیا...اون رو با دس پاک میکنم..حتی آب دماغش رو بوسیده. سال بم میگه ممفت رو پاک کن حالا. هیشکی دوسم نداره. حتی /آب دماغم ر. حالا به شدت گریه کردم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:30
من چیکار کنم که احساساتیام و مردها کیرو؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:29
دیشب از خرید لیوانم خوشحال بودم. امروز برام علیالسویه است. حتی دیدن لایک عمو انگلیسی تو ایسنتا هم شادم نکرد. برای لیوانم. یواشکی بم گفته نایس کالر.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:29
چرا امروز همه چی غمگینه؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:29
الان یه هق هق آروم زدم. دماغم رو کشیدم بالا.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:28
الان اشکم سر خورد تا بالای لب بالام.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:28
خوب گریه کردم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:28
چرا سال همهاش میخواد بام بخوابه؟ خوب یادش بیاد که بیاد ببوسدتم...یادش بده بغل رو هی نخواد تموم کنه. خوب یادش بیاد که صورتم رو ببوسه نه سینههام رو..یادش بیاد پیشونی و رو چشام رو ببوسه هم..یادش بیاد موهام رو بو کنه و گردنم رو..هی نخواد کارایی کنه که.. از اینا غمگینم؟ آره. چون حس میکنم دوسداشتنی نیستم فقط یه چیزیام...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:25
الان به اندازه یه سر سوزن غصهام کمتر شده. اما اینطوری دوس ندارم، میرم زیادترش کنم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:25
دارم سعی میکنم گریه کنم اما گریهام تو قلبمه..جوش میاد تو قلبمه و از راه گلوم رد میشه و میرسه به چشام. الان دارم به خودم تو آینه روبرو نگاه میکنم..کاش کمی قشنگتر و جوونتر و شادتر بودم. الکی. چرت. برام فرقی نمیکنه چطوریام چون خیلی خوبم..الان فقط غمگینم. کاش احساس کمبود ظاهری داشتم اینطوری میرفتم لوس میشدم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مهر 1394 13:22
امروز افسردهام. ار فرق سر تا نوک پا. نه از اون افسردگیای عصبانی یا خشمگین. نه از اون افسردگیایِ حاصل از حس ناکامی. نه. امروز غمگینم. خیلی غمگینم و هی میخواد گریهام بگیره. وقتی طلع اللوز فیروز که چند پست پایین رو میشنوم و گریهام بگیره جای اینکه احساس مهربانی و عاشق بکنم یعنی غمگینم. وقتی خیلی احساس تنهایی میکنم....
-
جواب نگرفتیم غلام
پنجشنبه 2 مهر 1394 14:52
دیروز طی ترفندی میخواستم توجه مادر خوشکلا رو جلب کنم...گفتم تا ظهر میمونن؟ زنه از گوشه دماغش گف آره..گفتم کتاباشون رو دادن؟..چون دیروز کتابای نانا رو دادن...زنه برگشت نگام کرد گفت کتاباشون رو که یه ماهه خودمون از بیرون گرفتیم..مدرسه نمیده که.. من اینجوری بودم: آها. گفتن با خودشون این دیگه کیه منم گفتم خوشحال شدم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 14:32
مدرسهی نانا دخترونه بود. اولین بار بود میرفتم مدرسهی دخترونه..عادت کرده بودم پسرا رو میمونوار ببینم از این سیم برق به اون دیوار به اون سطل زباله..دیده بودم روز اول مدرسهی بن دوستشون رو انداخته بودن تو سطل زباله و گفته بودن بازیافت بازیافت..دیده بودم با کله رفته بودن تو شکم هم..صورت جدی مدیر و معلم و ناظم رو دیده...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 14:17
دیروز دم مدرسهی بن پسری سیبیلو عرقریزان سعی میکرد آتیش روشن کنه..با مقواهای تخممرغ....باد میزد و ذغالا رو روشن کرد بالاخره..عرق میریخ تو گرما...بش گفتم آروم باد بزنه آتیش میگیره..اگه بن میدید باش حرف زدم خودکشی میکرد..موقع خداحافظی یه دس نصفه نیمه بلند کرد و زود پشت کرد رف.
-
این رو نگه داشته بودم برای روز اول مدرسهی نانا پام کنم
پنجشنبه 2 مهر 1394 14:11
-
بن
پنجشنبه 2 مهر 1394 14:06
-
نانا
پنجشنبه 2 مهر 1394 13:57
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 12:44
نانا پوکوندومون از جناب خان...قهقهه میزنه ها...هی دانلود کن بنداز رو گوشی بن و گوشی رو بگیر دستت عین تن لشهها لم داده رو مبل و با دهن بیدندونش میخنده.
-
عیدی
پنجشنبه 2 مهر 1394 12:43
دِسِت بیبِلا طِلا. این رو فرستاده برامون. مو که خندیدوم.. ایشالا شما هم بخندین.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 11:56
ضحک اللوز برای همه اوناییه که دوسم دارن و من دارم. زنان و مردان خواننده. ترجمه بعدا.. این رو بشنوید و برایم آرزوهای فیروزی بکنید.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 11:50
سال؟! إنت حبیبی تا اطلاع ثانوی.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 11:48
برای رقص این خوبه... . اسمش هس رقصِ قهوهخونه..نه اون قهوهخونههای سرراهی..کافه که شما کافهبروها میگید. حتی سال احساساتی شد ازش اصلا شعر و ترجمه بعد...منم کار زندگی دارم خو.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 11:43
فیروز و قهوه و ..بوی عود عنبر.. فیروز سال رو عاشق میکنه..فکر کن سال رو:) فرمولی متحرک. میاد مثلا بوم میکنه...
-
صباحکم فیروز
پنجشنبه 2 مهر 1394 11:28
Rowieda Daou فیــروز کیــف یمضــی الوقــت بــدون سمــاع صوتــک... یــوم مأســاوی بالنــسبــة لــی.. أنتــی کــ الخمــر الحــلال الــذی لا یضیــع العقــل ولکــن یــأخذ قلبــی لمکــان مـــا ویتـــرک عقلــــی متوقــــف....... فیروز چطور زمان بدون شنیدن صدات میگذره..روز غمانگیزیه برا من روزی که صدات رو نشنوم ..تو مثل...
-
فقط بیرون از خونه
پنجشنبه 2 مهر 1394 11:10
برات البیت رو فریال کریم خونده. خواننده هنرپیشه کمدین لبنانی که ترانههای ساده که به قلب مردم نزدیک بودن میخوند و در سن پنجاه سالگی سر صحنه مرد.در 1988. برات البیت عاملی عنتر وبیتمشى : بیرون از خونه برام رستمه وبیتغندر عشیی کل مابیجی عل البیت : راه میره و قلدر بازی درمیاره و شب وقتی میاد خونه بقلی دخلک جسمی مکسر: بم...
-
حنّا السکران
پنجشنبه 2 مهر 1394 10:56
کــان الزمان وکان فى دکانة بالحی: روزی روزگاری بود و یه دکونی تو یه محلهای وبنیات وصبیان نجى نلعب عالمی: و دخترا و پسرا بغل آب بازی میکردیم. یبقى حنا السکران قاعد خلف الدکان: حنای مست پشت دکون مینشس یغنى وتحزن بنت الجیران: آواز میخوند و دختر همسایه غصهاش میشد اوعی تنسینی: یه وخ فراموشم نکنی اوعی تنسینی: فراموشم...
-
حنّا السکران با صدای فیروز
پنجشنبه 2 مهر 1394 10:50
با صدای فیروز بشنوید
-
حنّا السکران با صدای ملحم برکات
پنجشنبه 2 مهر 1394 10:48
حنّا السکران. حنّای مست. ترانهای از فیروز . حنا اسم مرد هست. با تشدید روی ن. یه اسم مسیحی. یکی از کسایی که به خوبی فیروز خوندتش ملحم برکات هست. با صدای ملحم برکات
-
برات البیت با صدای فریال کریم
پنجشنبه 2 مهر 1394 10:32
وقتی بچه بودم این رو میخوندم. اصلا فکر نمیکردم یه روز زندگیش کنم. برات البیت
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 10:24
باقی ماندن در این صفحه.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 10:20
سورمه من تهنایم. بیا
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 10:19
شهرزاد زنی بود که هیشکی قِبولش نداشت.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 10:18
سال داره میگه باید استراحت کنی و تقویت شی . و اضافه میکنه ناهار چی داریم راستی؟ باید جواب بدم: ناهار عشق داریم عزیزم. اما به تمارض میپردازم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 10:16
من بیدار شدم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:48
نه.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:47
پس تو را سپاس.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:47
گرسنهام. کمی نان جو و خرما نیست؟ و پیالهای از زیر تخت؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:46
اولی را اگر بروی دنبالش گمراه میشوی دومی گیرت نمیآید جر میخوری..سومی که .. جوان؟! - بله ای پیر دانا و ای تارک دنیا. - میآیی ترک دنیا را ترک کنی؟ - بله حتما. - یک بوسه از ما بگیر پس. - هاها...نفرین بر نفس کثیف امارهات..تو ذات دنیایی عجوزه. - حیف وقتم برای تو...بروم به ترکم بپردازم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:44
برای ترک دنیا سه چیز را از خودت دور کن جوان: حال و مال و منال.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:43
حالا یک تارک دنیای واقعیام.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:43
پرهیختم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:42
در ابتدا از تفکر به سیبیل یارو حس بوسهاش بر نمیدانم کجا بپرهیزم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:42
چگونه؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:42
ترک دنیا و پیوستن به نور.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:41
تصمیم جدی دارم برای ترک دنیا.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:41
نه. هرگز.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:40
نه. هرگز.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:40
لابد وقتی زن را میبوسد سیبیلش میخورد به بالای لبهای زن... اعوذ بلله من شر نفسی.