-
بچه به مادرش هم ممکن است شبیه باشد ترون.
جمعه 17 مهر 1394 03:46
بعد از برگشتن از خونهی پدر سال خیلی حالم گرفته بود و احساس تنهایی میکردم..ترون رو دیده بودم و بم یه عروسک مجسمهای داده بود. به صورت لوبیا مانند پیچیده شده توی شالش نگاه میکردم..ته غصههاش اینه که من خوب نیستم که بیاد خونهام و من دیگه نمیتونم مثل قبل برم خونهاش. شالم قشنگه..شالی مشکی با پولکای طلایی و همه ازش...
-
بیپایان
جمعه 17 مهر 1394 03:40
مادرم رفته آرایشگاه ابروهاش رو نازک کرده..شبیه مال منند. شاید هم مال من شبیه اونا..بش میان. وقتی تند تند حرف میزد و از دست بابام و دیگران مینالید یا تعریف میکرد به ابروهاش و خالی که توشون داره و من همون رو تو ابروم دارم نگاه میکردم..دقت نمیکردم چی میگفت..فردا برم ادویه بخرم؟ شاید. شاید هم نه. وقتی میاومدیم تو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 مهر 1394 03:32
مادرم از سید، داماد جدیدش گفت.گفت خونوادهاش آروم و به اصطلاح خودش مطبوع و خوبن. خواهرم تو محضر خوشکل شده. لباس براش گرفتن و..گفت بدترین خانوادهی شوهر رو تو داشتی..خیلی دلم سوخت برات شهرزاد وقتی این خانوده رو دیدم..بدترین مادرشوهر مادره ساله بین دخترام اینا خیلی بد و خسیس بودن. راست میگفت. اما بهترین آدم برای من هم...
-
چون کسی دوستش نخواهد داشت
جمعه 17 مهر 1394 03:27
گفت من خودم به شیرین گفتم هر جا دوست داری باش برو و هر چقدر خواستی بمون..مینا حسوده میگه چرا بابام نذاش با ممدرضا...یادش رف که کونش رو زده بود به کون ممدرضا و دورهی نامزدی رفتن شیراز..میشنیدم و به هاون مسی نگاه میکردم..من پیر شدم مادر. از تو پیرتر و خستهترم مادر...کاش میشد لحظاتم رو توی همین هاون مثل ادویهی تفت...
-
پرش از روی درد
جمعه 17 مهر 1394 03:20
باز خوبه جاریا بودن..همین الهام و حیات و اینا..حیات خو کلفت. دخترش رو مجبور میکنه دس پیرزن سگ رو ببوسه. همین زنه رو. زنه هم دستش رو میده. سال هم سرخوش نگام میکنه و نمیدونم چی میگه. برگشتنی هی زنگ زدم به زیبا برنداشت خواستم برم اونجا بخوابم..نشد..رفتم در خونهاشون جلسهی زنهای کوچهاشون پهن بود..تو شرجی..در رو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 مهر 1394 03:11
تمن إمحمر و سمچ
-
سرب داغ بر روی آنجای بعضیها
جمعه 17 مهر 1394 03:11
مادر سال ماده سگیه که رو کسش داغش کردن. تموم دردا و عقدهها و کینهها و دشمنیاش با دیگران از جمله من از اینه.این رو هیچ ابایی ندارم برای رو کردنش گرچه همه هم میدوننش اما خوش دارم برای بار صد هزار میلیونوم تکرارش کنم. دردش اینه که چطور سال انتخابم کرد و پام موند و پشت سرم یا پشت سر خانوادهام حرفی نزد پیششون ....و...
-
باشه بش میگم.
پنجشنبه 16 مهر 1394 15:01
بن ما رو کشته که حضرت خدیجه از پیامبر بیس و پنج سال بزرگتر بوده. عیب نیس اگه زن از مرد بزرگتر باشه. به نظرم عاشق یه دختر دبیرستانی شده ...باشه بن صبر کن تا بش بگم. اون پیامبر بود، مادرش هم شهرزاد نبود.مادرش فوت شده بود...تو بگو یه سال حتی ...بشین تا بگیرمش برات.
-
آش پَز
پنجشنبه 16 مهر 1394 14:58
آشی که پختم رو تا ته میخورن...یه کاسه برای مادرم و بابام میبرم و زیبا...گور بابای بقیه.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 14:56
ماکارونی باشگاه رو برداشتم رفتیم خونه هاشم...می خوام برای دختراش گیر سر بخرم...کوچیکه خیلی دوست داره.
-
میزِنیشون؟..بُگو تا خِراب بشیم روشون.
پنجشنبه 16 مهر 1394 14:55
به لهجه ی فارسی بن دقت میکنم. جنوبیِ جنوبی هیچ فکر نمیکردم پسرم یه روز اینهمه لهجه داشته باشه
-
چه جوری هم میگدش
پنجشنبه 16 مهر 1394 06:28
مخصوصا وقتی بیدار میشم و میبینم نانا رو سعی کرده آماده کنه موهاشو مثلا بسته ...شونه کف آشپزخونهاس و گیره سرها این ور اون ور. به نانا گفته ماما گناه داره بیدار ش نکن تازه صبح خوابیده. گاهی می بینم حق دارم بگم ...بعد از مدتها ..بهاش بگم عاشقتم...سال... اونم سرخوش بگه چه جوری هم می گدش.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 06:15
پست با گوشی: پیاده روی..حموم داغ بعدش...کرمهای بعدش..تو تخت دراز کشیدنای بعدش روزی دوبار حمام می رم چون هر دوبار که پیاده می رم عرق میکنم دیدم بهترین محصولات همون مخصوص کودکه ... شامپو و شامپو بدن و روغن بدن کودک...آسیب نمی زنه بم هر بار موهام رو نمیشورم...گاهی فقط دوش میگیرم ...روغن رو هر چند دفعه یه بار میزنم ....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 05:13
میرم لاغر شم سی دیقه پیاده روی بعدش میمیرم احتمالا..یعنی داغونم از خستگی.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 04:40
همین زیبا. وقتی اولین بار بش گفته بودم فکر میکنم سال با ع هس اون موقع اون با ایوب مشکلی نداش...بم گفته بود شهرزاد تقصیر خودته تو اجتماعی نیستی...تو باغ نیستی انگار خیلی محدود و خونهدار به نظر میرسی..حداقب تو نگاه اول...اینه که من با مردم میخندم و خوشم و محبت میگیرم و میدم اما قلبا اعتقادی ندارم بش..میبینم فقط...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 04:37
به زن هاشم میگفتم نانا نقاشیم رو که میکشه همیشه خندیدهام. نیس که غزاله نقاشیاش رو اورد که نشونم بده ....گفتم قشنگن ..نانا ناراحت شد انگار زودم گفتم نانا هم نقاشی خوب میکشه..همیشه من خندیدم. فرمود که باید از لحاظ روانشناسی به نقاشی بچه توجه کرد..چون میبینه تو خونه همهاش ناراحتی خندون کشیدتت. گفتم اتفاقا برعکس...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 04:34
اداشون رو درمیاورد: آبادان خیلی چثیفه. میگف هیمبتکم الساس یاکل بعزوزکم و ما إتسکتون. من خندیدم و بابام گف نباید اینطوری میگف میدونس شما کجایی هستین. فرهنگ خوبی نداشته. گفتم بابا چرا دس بالا میگیری تو..حالا اینا پشت کوهه خونهاشون و حرجی نیس..زن هاشم رو بگو.. - خوبه خواهرت ازدواج کرد..میدونی خو دخترای آبادان...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 04:31
میگف ضیغم کونش رو زده به کون پسرش تو هال خوابیده..آدم روش نمیشه بره دشویی...گفتم خو لگدش میزدی...میگف بیدار شد پام رو کشید چی؟..گفتم میافتادی روش...نیشگونم گرفت و بابام سرفه کرد.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 04:30
مادرم میخندید که ضیغم و زنش صداش میزدن ماذر. میگف خوبه مادر لرا هم شدم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 04:27
به مادرم گفتم زن فاضل در زده و سال داشته زیر سکو میگشته و خواسته در رو برای زن فاضل باز کنه اولش سرش خورده به سکو بعد برگشته و کونش به میله سکو...گفتم بعد زن فاضل بش میگه گردنوم شکسته..گردونم تیر خورده.. مادرم میخندید..گفتم باید سال جواب میداد اَخِِ و کسرهی تهاش رو میکشید. مادرم فقط میخندید که وقتی کونش خورد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 04:22
مادرم تعریف میکرد بابام رفته ماهی خریده هر کدوم اندازه یه بند انگشت داده مادرم سرخ کرده با برنج..همه رو خورده..عصر باز خواسته . مادرم گفته دخترات اومدن خوردن..بابام گفت اَ خِ.. یعنی آخی. مادرم غش کرده بود از خنده که چه حسرتی تو صداش بود.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 04:21
مادرم تعریف میکرد بابام رفته ماهی خریده هر کدوم اندازه یه بند انگشت داده مادرم سرخ کرده با برنج..همه رو خورده..عصر باز خواسته . مادرم گفته دخترات اومدن خوردن..بابام گفت اَ خِ.. یعنی آخی. مادرم غش کرده بود از خنده که چه حسرتی تو صداش بود.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 04:16
لباسام رو شسته بودم ماکسی مادرم تنم بود لباس میشستم تو تشت..بابام اومد نزدیک..صدای دمپایی شنیدم..برنگشتم..بعد ایستاد..برگشتم دیدمش ...گفت وای شهرزا فکر کردم مادرتی از پشت سر. گفتم نه منم....مادرم نیس. دیده خلوته شانس اوردم احساساتی نشد...برای زیبا تعریف کردم زیبا گفت بش میگفتی حاجی آروم بشین... اون روز گوشیش رو داد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 04:12
مادرم گف ها برو چوب شو..گفتم تو چوب شدی؟..میدونی ما چوب نمیشیم.گف دختر نکن..لاغری برات خوب نیس...گفتم میخوام لباس قشنگ بخرم همین...گف باشه... بعد گف موهات رو چرا کوتاه میکنی؟ گفتم همینطوری..گف مرد ندای جمعت کنه..جای سال بودم طلاقت میدادم..گفتم خودت همیشه با آقام دعوات میشد میرفتی میشدی دایی جواد ..یه سانت مو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 04:07
برادرم به بن میگف این دوتا مثل همهان..مادرت و مادرم..هیچی نمیگن بعد ..بن پرید تو حرف ببرادرم...و جریان خواهران سجده تنحن رو تعریف کرد. یه روز که قدیم زیبا عاشق ایوب بود رفته بود شلمچه با ایوب..دعای عرفه بود..البته ظاهرا جدا و باطنا با ایوب...زیبا مذهبی بود و فلان..مادرم بو برده بود این برای نماز و دعا نیس که رفته...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 03:58
من و مادرم از خیابون رد میشدیم خواهرم گف تپلها زود باشین...رد شین...منم همیشه به سال تکیه میدم میترسم..حالا مادرم به من تکیه داده بود..احساس مرد بودن کردم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 03:57
یسرا محنوش میخونه سنتین و آنی معلگه..یعنی دو ساله معلق موندم تو هوا..مامانم میگه جهنم... من و برادرم میخندیم...بعد ترانه میذارن شبیه بندری....من و برادرم میرقصیم.. برادرم میگه چطوری سرشونه تکون بدم...میگم نگام کن...فقط وقتی بابام نیس برای لحظهای گذارا گوشیش موسیقی پخش میکنه..گوشی برادرم...برادرم یاد میگیره و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 03:51
گاهی به سال میگم دوستت دارم میگه بیتربیت میمیرم ازخنده.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 03:50
مامان زهرا کرست اورده سایز صد و پنجاه میخوای؟ نه مادر هاشم شورت ده ایکس لارژ اورده میخوای؟ نه..کی میای؟ به تو چه.. میگم تا حالا امشگت با خباط درست کردی؟ نه.. /شهرزاد کاش خونهداربودم..چقدر زن خونه دار بودن خوبه آره جون خودت ..حقوقت مال خودت باشه یه چیز دیگهاس..حرف بیخود نزن خو اره اما از وقتی نشستم تو خونه تازه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 03:47
من و زیبا دهن ایرانسل ر و آسفالت کردیم...یعنی یا زیبا یا خودم: مادر هاشم روسری ساتن مشکی اورده میخوای؟ شیش؟ آره مامان زهرا ماکسی اورده از اونا که شوهرت گفته قشنگن...میخوای؟ ها... مدیوم یا لارژ؟ مدیوم؟ آبی یا نارنجی؟ قرمز. خو باشه.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 03:46
خونه فاضل ماشین منظقه آزاد خریدن...خو پولامو بده.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 03:46
دبیر زبان به بن گفته لهجهات عالیه..زبانت حرف نداره..تو دفتر صداش زدن و سئوال پیچش کردن که تحصیلات مامانت و بابات چیه...دویدم براش اسفند دود کردم وب رای نانا.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 03:45
امروز داشتم میرقصیدم..دوید رف رازقی چید از باغچه..رف رو مبل رو سرم میریخ. اون روز رو بالشم رو پر از گل رازقی و شکلات کرد و رو کاغذ نوشت احبچ ماما.توی یه قلب.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 03:44
دیدم نانا نقاشی کشیده..من شنل سوپرمن پوشیدم: نوشته زیرش آی لاوویو سوپر ماما. سوپر ماما بودنم از اینه که در عرضه یه ذره براش شیرکاکائو و کیک درست میکنم..وقتی خواب بود کشتمش از بوسه.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 03:33
امروز زیبا بم میگف من اگه نصف سیاست تو رو داشتم ایوب اینطوری نمیشد بام. دلیلش رو نمیدونم چرا احساس نیاز کرده این حرف رو بزنه. سر ماجرای ع بود...میگفت بنزین برده رو خودش بریزه وقتی فهمیده ایوب ...گفت تو چه کردی..گفتم میدونستم ولش میکنه..بار اول شوکه شدم..بار دوم چهار روز از اتاق بیورن نرفت..بار سوم قرص خوردم و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 03:20
مادرم میگفت تو بهتر از منی...خوب کردی کوتا نیومدی دیگه..من دوسش داشتم نمیتونستم دل بکنم...نگفتم شاید چون دوسش نداشتم از یه جایی به بعد..دوس داشتن نه..همین چیزی که مادرم در موردش میگف حب المره للرجال..که عشق زن به مرد...این رو دیگه حس نکردم که تونستم تو روش دربیام مقابله به مثل کنم و کوتا نیام..شاید اگه عاشقش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 03:08
مادرم میگه اول عروسیاشون بوده. بیتجربه بوده و از بابام میترسیده. دوسش هم داشته. میگه لباس خوابی داشته یا فلانی پرتش کرده بوده بابام روش و گفته این رو بپوش. سرد بوده..مامانم ترسیده..فکر میکرده کجا برگردم؟..میزدش و فلان. لباس رو پوشیده..و میلرزیده از سرما..بعد بش گفته یالله بشین درز جیبهای دشداشههام رو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 02:38
بعد ناظم اومد گفت سر دخترا رو قبل از حموم با سرکه سفیدب شوریم.هر شب چرب کنیم..امسال ریشه کن شده از مدرسه اما پارسال یکی اورده و خود دختر ناظم گرفته و خود ناظم از دخترش..من ترسیدم . گفتن تو آفتاب بگردیم .. من یه بار فقط گرفتم. مال دوران ول گشتنم با دخترای افغانی تو کلاس ... غربتیا...گلناز رجبی..کولیا که چادر داشتن بغل...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 01:58
کارتون شگفتانگیزها رو دیدید؟ من با دوبلهی گلوری اینترتیمنت دیدمش ..مال بچگیهای بن. عالی. یه مرده توش هس هیکلی و درشت. وقتی زن، مشاور آموزشی وارد شد سال گفت یا سیدعباس دمبل میزنه این.زودتر از من دیده بودش و دیدم پربیراه نمیگه بازوها؟ آآآآآآ. جانسینا پیشش شاگرده..سینه؟ جلو..وزنهبرداری..دندونا فاصلهدار و مدل...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 01:45
راستی گفتن چرا به بچهها عربی یاد دادن..مگه اینجا دبیه..سال دستم رو چسبید بلند نشم برم بیرون. گفتم به من چه. من عربی و فارسی و انگلیسی یاد دادم. کون لق کسی که ناراضیه. یه مادر مو بد رنگ شده و مظلومی تکون خورد از ردیف بغلی و چشماش غمگین شد. خواستم توضیح بدم عربی یاد دادن بد نیست باید در کنارش فارسی رو هم یاد بدن اما...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 01:43
بعد اتفاق جالبی افتاد. خیلی جالب.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 01:42
بعد من پرسیدم درس نانا چطوره؟ گفت خودم چی فکر میکنم؟ گفتم فکر میکنم خوب باشه. گفت خیلی مودب آروم و منظمه. خواستم بگم خانوم اجازه به این رفته..به این دوستمون که گفتم نه پررو میشه فردا میاد میگه ساندویچت رو بام نصف کن. گفتم ممنون. و پرههای دماغ سنجابی دوست بغل دستمان از افتخار و غرور لرزید.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 01:40
یه دختر سیاه سوختهی مو بد کوتاه شدهای هم جلومون بود. دختر یکی از زنها. هی برمیگشت به ما نگاه میکرد. سال تنها مرد جلسه بود و شاید براش عجیب بود..کیفم رو آویزون کردم گوشهی نیمکت خانم نانا گفت خانم فلانی کیفت قشنگه ..به چشم میاد. همون گل گلیه. منتظر بود بگم قابل نداره. ترسیدم بعد گیر به نانا بده.گفتم قابل شما رو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 01:38
گفت که بهترین دفتر رو نانا داره. عین تخته صاف. من خریده بودم. پس سال رو یه نیشگون دیگه گرفتم که موقع خرید گفته بود گرونه. خاطرهی دفترای جگر زلیخاییم که تا وسط تا میشدن تو ذهنم بود که نخواسته بودم برگههای دفتر نانا برگردن. سال گفت استخون نیشگون میگیری؟ گفتم به خانوم میگما.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 01:36
معلمه گفت دخترش هم تو کلاسشه و هر روز میبرتش حموم. گفت دفترا تمیز باشن و بعد به ما نگاه کرد و گفت شما پدر و مادر نانایید؟ گفتم ها بله. دست داد با من با دستش و با سال با چشمهاش دست داد. زن زشتیه باکیم نبود با اونجای سال هم دس بده...بذارید فکر کنم: اممممممم. فکر کنم خوشکل هم بود باکیم نبود هم دس بده با سال..احتمالا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 01:31
به سال گفتم شپش بگیریم از نانا باید یه تشت واجبی درست کنی بری توش شنا. در واقع گفتم باید یه حوضچه واجبی درست کنی توش شنو کنی. بس که سراسر موئه. خانم به ما نگاه کرد. که حرف نزنیم. شرط میبندم اگر وجاهت سال و ملاحت من نبود میکوبید رو میز و میگفت کَت اول. ساکت..حواس بقیه رو هم پرت میکنید.من که عدت داشتم به این چیزا....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 01:17
بعد در مورد تمیزی گفتن بچهها باید تمیز باشن. هر روز ببریمشون حموم و لباس و مقنعه رو بشوریم و اوتو کنیم. من هر روز نانا رو نمیبرم حموم اما لباس و ایناش رو میشورم. بعد گفتن شپش زیاد شده..مخصوصا حالا که خاک میباره و سرد داره میشه. من سکته کردم و تصمیم گرفتم نانا رو ترک تحصیل بدم. وای خدا..ترسناک بود.
-
اوووووی
پنجشنبه 16 مهر 1394 01:13
جلسه گذاشتن مدرسهی نانا. سال من رو رسوند و خودش هم اومد و من و سال همچون دو دانشآموز زرنگ نشستیم نیمکت اول و بقیهی زنها پشت سر و اطرافمون. اولش خانوم ِ نانا اومد گفت که پونزه شونزه سال سابقه داره و بچههامون واقعا شانس اوردن که اون معلمشونه. من سال رو از زیر نیمکت نیشگون گرفتم و سال گف اووووی. شبیه آی ِ فارسی. گفت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 01:10
شبهای روشن رو چند وقته تموم کردم. پایانی داش که باعث میشه بگی بعد از خوندنش: آخی.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 مهر 1394 00:59
هیچ رژیمی رژیم ابطحی نمیشه. اون سال یادتونه اون تپل مپل سرخرو رو چطور به قول دوست بن بابری ازش دراوردن؟ لامصب جز اسرار حرفهاشونه لو نمیدنش ملت استفاده کنن. بابری: باربی.