-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 14:54
یک گوادی میشناسم میگه پیرن کدر رو از رو تن براق دور کن...اصل زبونریزی..اما خو خوشش میاد آدم با اینکه میدونه میخواد به چی برسه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 14:52
خواننده میخونه: فقال إن العناق حرام فقلت فی عنقی. گفت آغوش حرامه گفتم گردنم. عناق و عنق. آغوش و گردن گرفتن گناه. بسیار آرایههای خوبی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 14:47
گوشهی چشمام رو طرف بالا میگیرم. شبیه جن میشم. کار دیگهای از دستم برنمیاد برای خوب کردن حالم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 14:46
میچرخم..میچرخم..کاش رقص بلد بودم. بیشتر بلد بودم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 03:34
بیدار ماندم و خواندم. جاهایی دلم میخواست چند خط از کتاب را نقل کنم اما حوصلهی تایپ نداشتم و بدتر اینکه عکس بگیرم از سطور و بیاورمشان اینجا. بههرحال رسیدم جایی که قهرمان داستان را خواستهاند مدرسهی دخترش. دختر احتمالا معتاد است و جوانی خوش بر و رو از زن خوشش آمده. فکر میکردم در دنیای واقعی چقدر ممکن است این...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 01:43
روی مبل دراز کشیده بودم و نانا اومد گف ماما نمیدونم چطور عشقم رو برات ثابت کنم؟..گفتم نمیخواد ثابت کنی..میدونم خودم..گفت نه آخه همه عشقت یه طرف شکمت یه طرف...چطور ببرمش با خودم مدرسه..سرم رو بذارم روش وقتی دلم تنگ میشه برات؟...بازوهام رو اندازه گرف..گفت خوبه وقتی نبودم یه ذره هم لاغر نشدی..:) بعد گفت هر وقت بیام...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 01:34
سمانه ممنون از عکسات و جیمیلت.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 01:26
عصر رفتم پیش حیات زیرابرو بردارم ...بگو چی شد؟ یه مردی مُرد اُ حیات رف فاتحهاش. ..بعد حیات زنگ زد خانم شجاعی...چی شد؟ نبود..برنداش. بعد به خدیجه خواهر ِ زن ِ هاشم گفتیم بیاد..مهمون اومد براش.. رفتیم اتاق آخریه..دیگه زن هاشم سیبیلم رو برداش..و پیشونیم رو تمیز کرد..گفتم دست به ابرو نزن..اما آقا عجب چیزیه این...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 01:14
دیروز زن ف در مورد نوهاش گف نووکِرته. خیلی لطیف. خوووووششم اومد. احساس خان بودن کردم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 01:12
دیروز زن فاضل صدام زد رفتم تو باغچه..یه نوهی چپلی داره..دماااغ اندازه دو مشت زالزالک...چپلووو. دادش دستم..دلم خیلی نینی خواس..حتی از پشت فنس سعی کردم به سال بگم بچه میخوام با نگاه...سال داش سم میزد به علف هرز..محل چی هم نداد بم...گفتم اسمش چیه؟ گفت آدرینال..مِی مجبورین؟ حالا اسم مدهبی نذارین این همه اسم قشنگ و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 01:07
ببشخی سرورمون. ولک بِرا چی نوکرتون؟ از کیسه خلیفه میبخشم؟! نوکر خودمون..سرورتون. هر کی هم دعوا داره بیاد دعوا. رحم نمیکنم به مادرش. پَ با خودش دعوا کنم؟ زورشه دارم؟ حداقل مادرش پیره میزنمش..من خو شامس ندارم البته..یارو چی از آب درمیاد..سوتین دان شیش بسته.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 01:06
مادرم سیدزده شده..یه آقا میگه دهتا سید از کنارش میباره..هی سید اُ سید..یعنی سید گوزو نداریم؟ چه ربطی داره؟ ..میگن سیدا چرت بگی بادت میکنن ..حالا ما گوزو نشیم این وسط خوبه. بابام خو داماداش رو گلچین میکنه از گوّاد توشون هست تا سید..گل سر سبد و شاخ همه هم نوکرتون سال.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 00:55
تازه سال کشف کرده من خط لبخند دارم. پ یعنی خط اخم داشته باشم بهتره؟ خودش چی؟ خط چی داره؟ هاها. نوچ. دو پَلو حرف نزنم. گفتن به دور از اخلاقه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 00:52
عروس برای سید فلافل درست کرده دوتا ساندویچ برده براش..اینم خورده و ..نه استغفراله نچسیده...خورده تو کف طَیمِش(طعمِ سابق) مونده و رفته جلو آقاش اینا تعریف داده( تف علی راس البزونه که منم در اینجا که سال یه بار تعریف ای چیزیمون نداد جلو کسی...شامس خو نداریم بزونه بشیم حداقلش) بعد اینا گفتن پس بیارش برامون بپزه...سید...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 00:51
نه نه خودشه..چاق و پیر شده.. اوووفی...اینم پوکید...ها دیگه زمان به کی وفا کرده که به سلام ملت کرده باشه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 00:49
نه شبیهاشه..خودش نیس. پیششش...سرکارمون گذاشتن.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 00:48
ولللک ملت سلام هم خو تو خندونهاس...نمیدونستم. خو حالا دونستم ..یعنی چی شد. اما خوبه برام.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 00:44
مادرم نمود ما رو بس که گفت سید همهاش غنچه میاره برای عروسش..که بعد باز بشه آروم آروم. خو باشه انشالا تموم چیزا باز شه آروم آروم. نه فقط غنچهها. حالا هم دستور فرموده هر کدومتون پونصد تومن بدید فلان کنیم...خو بیا! مارَم شوهر داد با این یکی دخترش.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 00:15
میگم خو حالا این بنیامین رو برا چی اوردن؟ اومده بود بگه شلوارم قشنگه..؟ یا کتم رو ببینید یا چی؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 00:10
بنیامین اومد و خواهرم از حال رفت. نگاش میکنم.. - خجالت بکش..دوتا بچه داری -میگه خو باشه..این رو خو ندارم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 مهر 1394 23:38
یه زمانی این خواهرم با کسی رفته بودن طرف مرز. خوب خلوتتره امکان حرف زدن در آرامش بیشتر. از این جهت. بعد تفتیش اون طرفا بوده اون روز..یارو هم همون موقع دوتومنی دراورده یعنی که بخواد بندازه تو صندوق صدقات..جلوی اینا..مثلا من آدم خوبیام و اینا...تا روشون رو برگردوندن دوتومنیه رو برگردونده تو جیبش. میگفتم وای حالت صورت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 مهر 1394 14:14
به خودم احترام گذاشتم و توی فنجان سفیدی با گلهای زرد و نارنجی برای خودم چای ریختم. فنجان قشنگ است و چای تویش زشت. از این کیسهائیهای قدیم. نمیدانم از کی مانده. فکر کنم مال آن سالی که رفتیم شهرکرد.بعد کیسههه خط انداخت روی فنجان و نعلبکی زیرش و کثیف شد. نتوانتستم خیلی خوشکل بمانم. روزهایی که بیدار میشوم و درد دارم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 مهر 1394 01:48
اینها رو چند روز پیش خودم خریدم:
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 مهر 1394 01:05
ایشونها شته هستند. آردی. تمام باغچه رو پر کردن. بعدازظهر سال با پمپ سم علف هرز زد. پسفردا اینا رو سمپاشی میکنم. باحالن وقتی برشون میداری تِپ کف دستت میافتن اما خوب شتهان. مورچهها جمع میشن دورشون خیلی. بعد مورچهها ساقه و اینا رو حفر میکنن...و آفتن دیگه. خیلی آردی و پشمالوان. شبیه موجودات توی کارتونا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 مهر 1394 00:27
یکی از خوشکلترین فیلمایی که امسال دیدم: این: هفتهای که با مرلین گذراندم. شاید برای دیگران فقط فیلمی معمولی و بیوگراف باشه به نوعی اما من حسش کردم..حتی میتونم بگم براش گریه کردم. پاش یعنی. کاری که به ندرت میکنم جدیدا...جز برای کارتونها و فیلمایی که خودم میدونم چرا. البته احساس مرلین مونرو بودن نداشتم حتما...یعنی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 23:24
کارگردان به مرلین: فقط سعی کن سک.کسی باشی..مگه این چیزی نیست که انجام میدی؟(نمیخواد خودت رو ازذیت کنی و بازیگری کنی یا هنرپیشهی خوبی باشی..بهعبراتی کسی از تو توقع بازیگری و نمایش خوب نداره که هی میگی مصنوعیه و نقش رو نمیشناسم..طبیعی باش س.کسی باش..چیزی که هستی و از پسش خوب برمیای)
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 23:12
- اونم باید مثل بقیه به موقع بیاد - اون یه ستارهاس - منم یه ستارهی لعنتیام - اون بهترین تیکهی روی زمینه..با سینههایی که اون داره میتونی خرجیات رو تا بقیهی عمر دربیاری . . - مرلین عزیزم تو یه ستارهای و من خاک پاتم..اما چرا نمیتونی سر وقتی گه بیای؟ - اوه پس شما هم در انگلستان این کلمه رو دارین!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 22:58
من 43 سالمه. هیشکی بعد از یه مدت از من خوشش نمیاد دیگه. حتی خود تو. دیالوگی از فیلم هفتهام با مرلینمونرو.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 22:31
babapombra@gmail.com این جیمیل جدیدمه. خواسته بودید.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 22:19
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390 ساعت 14:55 شماره پست: 33 یک جورهایی سبک و مطمئنم. شب توی سرم پیانوی خوبی نواخته میشد...بعضی موسیقیها را قبل از خواب میشنوم باهاشان خوابم میبرد و در طول روز هر چه دنبالشان میگردم پیداشان نمیکنم. یا که اصلا نمیدانم چیستند..دیشب حواسم را جمع کردم که حسم را دریابم. که از دستم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 22:15
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390 ساعت 12:31 شماره پست: 30 باورم نمیشه این زنی که ساعت ۴ و نیم صبح خوابید و ۸ بیدار شد من باشم! زنی که یک عالمه ظرف شسته، سه تا طناب لباس شسته، لباسای شسته شده رو از رو طناب جمع کرده تاشون زده..چیدِتشون.. حمام رفته..آب خنک دم صبح رو غنیمت شمرده و ظرفای آب حمام و فلان را پر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 22:10
لعنتیهای دروغگو نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ساعت 11:42 شماره پست: 13 همیشه به دخترهای زشت میگویند چشم و ابرو و موهای قشنگی داری "چخوف"
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 22:10
hey captain get out نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ساعت 18:36 شماره پست: 14 ول شده بودم رو تخت. با خواهرم و دوستش داشتیم اودکلنا و عطرا و اسپریامونو بو میکردیم...که رسیدیم به کاپیتان بلاکم که فقط من دوستش دارم و همه ازش حالت تهوع و سر گیجه و احیانا میگرن میگیرن. که یکبار با تصادفی مغرضانه زدم تو دهن خواهرم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 22:02
سمباده روی زخمهای زرد لیمویی نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ساعت 10:51 شماره پست: 52 خیلی چیزهای عجیبی توی روحم وول میخورد. چیزهایی متناقض. مثلا دیشب تا کی داشتم دنبال رنگ مناسب برای اتاق خواب خودم بچهها و پذیرایی میگشتم. هزار رنگ انتخاب کردم و تقریبا سال در ابتدا به ساکن، مخالف همهاشان بود فقط چون باید...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 21:57
تا فرصت هست آخه برگرد. نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ساعت 20:17 شماره پست: 47 "بی تو آسونترین کارا سخت و نفسگیره" اینو من چقد تجربه کردم...وقتی حتی بلند نمیشدم برم صورتم رو بشورم یا مسواک بزنم یا غذا بخورم..فکرشو بکن غذا بخورم. بعدش حتی ۶ کیلو کم کردم...اون روز با سال برگشتنی بیا برگرد به خونه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 21:56
هیچ به هیچ. نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ساعت 20:0 شماره پست: 46 "نه هیچ به هیچ. از چیزی پشیمان نیستم. نه از خوبیها و نه از بدیهایی که به من شده. دیگر برایم فرقی نمی کند. بهایشان پرداخته شده. پاک شدهاند و دیگر فراموش. دیگر گذشته برایم اهمیتی ندارد. با خاطراتم آتش روشن میکنم. با زجرها و لذتهایم…...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 21:52
کاش گربه ای بیش نبودم و به همین میگوهای گندیده قانع بودم اما بی آبی نمی کشیدم. نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ساعت 0:39 شماره پست: 8 از دیروز تا حالا چقد فحش دادم و چقد انگشت شصت و وسطمو برا این و اون و حتی خودم بلند کردم نمیدونم...فک کنم حسابش از دس خدا هم در رفته باشه..یعنی یه چیزی هستم ماورای مرز...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 21:47
سعید از من زنتر است. نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ساعت 0:2 شماره پست: 4 به آدمی که خودمم نگاه میکنم. به شلوار کردی کرم رنگم که از کرمانشاه خریدم. از پیرمرد تمیز و با سلیقهای که خودش میدوختشان..و خیلی تامل کرد تا نشانم دهد چقدر دوخت دست دوز او با دوختهای کارخانهای خرکی توفیر دارد..پارچهی تمیز و نرمی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 21:43
نیمسطرهای تو، سال عزیز. نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390 ساعت 11:5 شماره پست: 3 سال یادت است وقتی داشتیم خودمان را به هم می شناساندیم من برایت در طول و عرض سه چهار صفحه از اخلاقهایی نوشته بودم که تو باید در من تحمل می کردی؟ اینکه من آدم قاتیایی هستم به نوعی و یک هو ممکن است بزنم بروم و بعد برگردم باز و هی بروم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 21:39
هوس آدمی کردم که بوی عطر بده.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 16:52
اول باید به کسی زنگ بزنم که چند روز پیش بم گفت کتک میخوام. بش بگم مرخصی بگیر بیا کتکم بزن برو. تو فقط اجازه داری کتکم بزنی. با طیب خاطر.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 16:50
بلند شم برم خودم رو مجبور کنم به کار
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 16:50
سال میگه لباسهای محرمت تبرج داره! الان این چی بش بگی؟ یه دامنه و یه بلوز چندتا پولک داره. یعنی برم گونی سیاه بپوشم؟ تازه عزا تو قلب آدمه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 16:49
شاید امروز رفتم پیش حیات زیر ابروم رو مرتب کردم چند روز دیگه محرمه(امسال دوس ندارم ) و نمیشه دیگه تا بیس سی روز اولش کاری کرد. حیات که عمرا کاری بکنه. یوووووه من که خودم حوصله ندارم امسال با زن هاشم راه بیفتم و غش و ضعف حسینی زنها رو ببینم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 16:48
اگه بدنم درد نمیکرد اینقدر میرفتم تو باغچه کار میکردم..
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 16:46
نمیدونم چرا آدمایی که لینک میکنم رو هیچ وقت نمیخونم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 16:44
شاید فیلم دیدن بهتر باشه تا کتاب خوندن.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 16:43
دفترچهی صورتی با نقطههای سیاه تلفن صدایم زد: غمزاد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 16:37
حوصلهی حرف زدن در مورد خریدهای عروس رو ندارم. به من چه که نیم ست شکری چطوریه. اَ یییییی. به من چه. ترون برام عروسک خریده. موهاش فره و گوشواره داره. دارم نگاش میکنم. گفته این تویی. من خیلی سگ میشم باش اما همچنان بام خوبه. خجالت میکشم خوب.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهر 1394 16:32
باشه جیمیل درست میکنم.. یه مدت از تلخ بودن و میزان زقنبوت بودنم کاسته بشه.