-
خلاص شدن از شر حافظ
یکشنبه 26 مهر 1394 22:41
[عنوان ندارد] + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393 ساعت 16:13 شماره پست: 958 به من یک حافظ داده بود. رفته بودم خانهاش عیددیدنی و اینکه آخرین نوشتههایم را هم بخوانم. عید نوروز. حافظ را داده بود. یک دیوان حافظ ارزانقیمت از همینها که توی بساط دستفروشها میدیدی...چاپش حتی شاید ایراد داشت. مثلا عیدی..میدانستم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 مهر 1394 22:30
[عنوان ندارد] + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393 ساعت 19:29 شماره پست: 973 احساس مالکیت بم دس داد راسش. مثلا به مرده گفتم صبر میکنی برم یه آبی به صورتم بزنم بیام..گفت آره..مال من بود همه چی...رفتم سر و صورتم رو شستم که خواب بپره اما نپرید. آه شهرزاد. خواب غفلت رو با آب نمیشه شست شهرزاد... من وجدان تو بیدم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 مهر 1394 22:24
رفتم جنگی برای بن یه پیرن مشکی خریدم اومدم. پیرن پارسالش کوتاه شده آستیناش براش. درازدسته این پسره...سال از تو تاریکی سمت دسفروشا پرسید کدوم؟ سهتا پیرن مشکی تو تاریکی بلند کرده بود از دور از برق باز نشدههه حس کردم گرونتر و خوشجنستره اشاره کردم بش و اوردش ..تو ماشین بودم..دس زدم به سهتاشون و گفتم همین که...
-
باید بور باشه که نکشنش
یکشنبه 26 مهر 1394 15:16
باید بور باشه که نکشنش + نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 18:45 شماره پست: 823 من و الهام و حیات تو حیاط داشتیم موی حیات رو رنگ میکردیم..مردا گم شده بودن بیرون...بشون گفتم یه فیلم دیدم زنه آلمانیه موهای اونجاشو رنگ میکنه و میسوزه...نمیدونن آلمان چیه...الهام میگه چرا؟ ..میگم چون باید بور باشه که ندونن...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 مهر 1394 14:53
پیاز هم بخور + نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1393 ساعت 2:57 شماره پست: 786 امروز زن همساده میگه سالاد شیرازی خوبیش اینه که پر از پیازه...برا مرد خوبه اُ غش میکنه از خنده...گفتم برا زن چطور؟ گفتم و غلط کردم چون نزدیک شد بم و وایلا...گف نه زن نه خوبه پیاز بخوره دهنش بو گند میگیره...یعنی فاضلاب رو چطور هم می زنن یه همچین...
-
ترجمه
یکشنبه 26 مهر 1394 14:25
عبد الحلیم : حاجه غریبه الدنیا لها طعم جدید حاجه: عجیبه! دنیا طعم جدیدی پیدا کرده غریبه انا حاسس ان دا یوم عید: احساس میکنم امروز عیده شادیه: وانا حاسه الدنیا هربانه ویانا فی لیل کله: و من هم احساس میکنم دنیا با ما فرار کرده تو این شب سعاده لیها فرحه حلوه فیعنیه وحلاوتها: خوشبختییی که شادی قشنگش تو چشمام دیده میشه...
-
یه چیز عجیب غریب
یکشنبه 26 مهر 1394 14:15
یکی از قشنگترین صداهای مردانهی عربی..یکی از دویتوهای زمانِ زیبا: حاجه غریبه
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 مهر 1394 13:47
بعد بدنم درد گرفت.. و اتفاقات خیلی بدی برام افتاد. پام درد گرفت. دستم.پام گرفت اصلا از شدت اون اتفاق. با حالی گرفته از گوشی بن به مادرم زنگ زدم. گفت که روضه دارن.سرش شلوغه و سول رو میارن پیشش. دیشب خواب دیده بودم سول پیپی کرده و من شستمش.مادرش داشته فس فس میکرده و من بلند شدم شستمش. آخر شب عکسی برای بن فرستاده بودن...
-
نفس
یکشنبه 26 مهر 1394 13:03
فکر میکردم خوب شده باشم. حتی وقتی اساماس سال رو دیدم: سلام چوکولو حالت چطوره؟ جواب دادم: سلام مرسی خوبم و اضافه کردم: نفس. سلام مرسی مرسی خوبم نفس. و بدینسال است که من گفتم نفس.یک همچین معجزههای ِ عشقداری پیش آمد. من تمام حرفهای محبتآمیز زندگی را از دوروبرم یاد نگرفتم. جدی یا با تمسخر تقلید میکنم ازشان. از کی...
-
یه مجله دیگه
یکشنبه 26 مهر 1394 12:06
موقع امضاء توی گیجی مانده از قرصِ شب قبلم، امضام تا وسط صفحه کشیده میشه. میگم ببخشید و موقع گرفتن دفتر دستش نصف دستم رو میپوشونه.نصف اون تور رو..و میگه طوری نیس..همون صدای همیشگی ..که به محض اینکه صاحبش میره در رو از تو قفل میکنم. چشمام باز نمیشه..فکرم سنگینه و کش میاد.دم در باز میخوابم..نمیدونم یه ساعت...
-
این مجلهها
یکشنبه 26 مهر 1394 11:54
مادرم خیلی وقته زنگ نزده بم. بهانهاش اینه که گوشی نداری گوشی سال و بن که هست. امروز پستچی بیدارم کرد...وقتی میگه نامه دارید خانوم فکر میکنم از کی مثلا و میدونم که مجله یا قبض تلفنه. تلفن سالیان سال قطعه خونهاس که هنوز هم قبضاش میاد. تو منگی صبحگاهی با قهوه رفع نشدهام فکر میکنم چی بپوشم.. عبا رو بر میدارم از رو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهر 1394 23:56
میدونی دلم برای چی تنگ شده؟ برای وقتی که کسی عکسی برای من میفرسته از ایمیل..وقتی کوچیک میبینمش. بعد کلیک میکنم روش..لبهای زنهای توش اندازه صفحه کامپیوتره اول..دستهای آدمهای توش..مثلا چشما و رنگاشون اندازه کفِ دسته..بعد دانلود میشه کمکم و وقتی همه چیز رو کوچیک دیدی تازه شروع میکنی خودت بزرگ کردن...کمربند...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهر 1394 21:31
میز کار مورآکامی
-
خوب. نه.
شنبه 25 مهر 1394 21:07
هیچ دلیل منطقییی برای اینکه از نه قدیس نه فرشته یا برعکس خوشم نیاید اینقدر، ندارم. اما خوشم نمیآید. رمانش را خواندم. نالههای زن، تلخی، ناامیدی و سردی و سختگیریاش را تحمل کردم و پیش رفتم. خودم را مجبور به خواندن نکردم البته. میخواندم چون لذّت میبردم و برای اولینبار، اینبار، متوجه شدم ممکن است از چیزی لذت...
-
آموزشات
شنبه 25 مهر 1394 17:44
به خبری که هماکنون به دستم رسیده توجه میکنم. زیبا زنگ زده بود بم بگه که مامان زهرا گفته یه مشتری مانتویی که برده رو پس اورده..آخر شب خبرش رو بم میده. بعد گفت میخواد بره پتو بگیره برای کادوی عقد عروس. گفتم پس عروسی چی؟ گفت مینا خاتون امر فرمودن که نفری نمیدونم چقدر بدین فلان بگیریم برای عروس. گفتم من نمیدم. شما...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهر 1394 17:18
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهر 1394 17:10
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهر 1394 16:44
زهرا: من ئیمیل ندارم کلا. بهطور کلی. داشته باشم اینجا میذارمش. در جواب سئوالت: بله. همون.
-
آمین
شنبه 25 مهر 1394 16:23
زیبا فعالیتش رو شروع کرده. گفت روضه نرفتی؟ گفتم نه هنوز..خودش رفته. اونجا مجالسش شور داره..سینهزنی زنونه کم از مردا نداره..جیغ ویغ بیخود نداره..اینجا هم بد نیست. به پای اونجا نمیرسه اما .. زیبا فعالیتش رو شروع کرده. دیروز رفته خونهی بابام. بابام ده تومنش رو گم کرده بود و شروع کرده بود لگدپرونی و ..ملا سلمان رو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهر 1394 15:55
دیشب زیبا زنگ زد. فکر کنم نه و نیم بود ساعت..تا ساعت دوازده حرف زدیم. روی تاب. تو حیاط..رو به آینه..تو اتاق خواب.. حس خوبی بود وراجی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهر 1394 15:45
میبینید کامنت و جیمیل ندارم. پیغام که میذارید باید اینجا جواب بدم: مرسی نوا. چیز خوبی برام نوشته بودی
-
احساسات نازک غمگین
شنبه 25 مهر 1394 15:40
اما جدی خونه بدون بچهها شبیه دوران پارینهسنگی دو سه ماه اول ازدواج و بچه نداشتنه. خونه ساکت..نیمهتاریک...بوی عود..صدای خنده بلند..صداش شترق زدن رو گوش طرف بلند(گوش: پشتِ سابق)..انگار خونه مال خودمونه و ما زن و مردیم نه پدر و مادر..احساس جوانی..دونفره بودن و کلی احساس نازک غمگین دیگه داری. به سال گفتم وقتی بچهها...
-
بغلهای نامردانه
شنبه 25 مهر 1394 15:32
وحشتناک بودم. یعنی فکر کردم میمیرم واقعا. گوشی زنگ میخورد و نای جواب دادن نداشتم. تلفن خونه زنگ خورد و خورد..خواستم بنویسم برای سال که ..نتونستم. سال از دیشب دیده بود میزون نیستم..اومده بود در زده بود باز نکردم..تا از اون در اومد و دید من رو..برام یه چیز شیرین اورد..بعد گفت بریم آمپولای تقویتی بزنیم. گفتم اگه هلم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهر 1394 15:18
سال به کلیپ شیرین نگاه میکنه و میگه قیافهاش شبیهات نیست..چرا بت میگن شبیهاته؟ میگم آی دونت نو..بعد نگاش میکنه..میگه کاراش ..وقتی سرش رو میگیره یه وری..اینا رو باید بگیری بکنی. لپام رو میگیره و خودم رو خلاص میکنم. صورتم سوخته از فشار دستاش. چیزی نمیگم و موهای دختر توی کتاب رو رنگ میکنم. سال میگه سول رو...
-
رنگآمیزی برای فرار از رنجآمیزی
شنبه 25 مهر 1394 15:12
یا لیالی(کلیک جهت دانلود) رو میشنوم..سال رد میشه. بوس میفرسته. بم میگه محرمه عزیزم. هدفون رو میذارم تو گوشم. کتاب رنگآمیزی که خواهرم یه سال برای تولدم خریده بود رو رنگ میکنم. اصلا رنگی که ازم خواسته رو رنگ نمیکنم..اما با دقت رنگ میکنم که خط نزنه بیرون از نقاشیا.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 مهر 1394 08:17
تب خسته لخته تب تشنه خسته خسته تنها
-
اول إیطوری. بعد أو طوری.
جمعه 24 مهر 1394 22:13
اول إیطوری: بعد أوطوری:
-
ترون برام خریده: یادت افتادم، نگاش کن، خودتی نه؟!
جمعه 24 مهر 1394 22:07
من اینم؟! ..وا! من به این نازی
-
کش رفته از واتساپ سال
جمعه 24 مهر 1394 22:02
ما بی صدا مطالعه می کردیم اما کتاب را که ورق می زدیم تنها گاهی به هم نگاهی... ناگاه انگشت های*هیس!* ما را از هرطرف نشانه گرفتند انگار غوغای چشم های من و تو سکوت را در آن کتابخانه رعایت نکرده بود! قیصر امین پور مطمئن نیستم شاعر کی هست. میدونید که وقتی آدم چیزی رو از گوشی کسی کش میره برای اینه که خوشش اومده برای این...
-
کش رفته از تلگرام سال
جمعه 24 مهر 1394 21:54
پنج روز از تصویب کلیات برجام تو مجلس میگذره و من هنوز تو فکر اون دوازده نفری هستم که به مساله به این مهمی رای ممتنع دادن. یعنی طرف این همه تبلیغ کرده، جون کنده، شام و ناهار داده، با خون جیگر راه پیدا کرده به مجلس، از اون طرف یه سری رفتن دو سال شب و روز مذاکره کردن، ظریف دندون و کمر و پای راستش رو از دست داد، اگه یه...
-
سوپر ماما
جمعه 24 مهر 1394 20:27
نانا برام کشیده: سوپر ماما..الان با شنلم پرواز کردم. یوهوووو. کی به کمک نیاز داره؟ پَ صبر کنه تا بیام براش. مِی بیکارم؟ مگه حقوقی که بم میدن چقده؟ تازه جدیدا دارن لاغرایه استخدام میکنن...میگن تو پرواز سبکترن و دامنشون میره بالا پاهای چوبکبریتیشون آدری هپبورنیتره..به ما خو گفتن شما شلوار پاتون کنید..تا إی حد...
-
شعرِ نو و قدیم
جمعه 24 مهر 1394 20:13
و بدین سال است که من میمیرم.
-
خوشتیپی و باسوادی
جمعه 24 مهر 1394 20:10
بعد نشستن خیلی خیلی بیشتر از یه ثانیه و نصفی وقت گذاشتن این از آب دراومد. صورت من اینطوری بود: اونا احساسشون اینطوری بود: خوشتیپی و باسوادی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 مهر 1394 20:05
بم گفتن چی تو نظر داری؟ توضیح دادم و توضیح دادنم یه ثانیه و نصفی طول کشید. گفتن بکشش. گفتم خو بدید. دادن مداد کاغذ رو. نقاشیم دیگه یه ثانیه و نصفی طول نکشید. بلکَن کمتر. نگاش کردن:
-
روتختیهای زرد مخفی
جمعه 24 مهر 1394 18:56
سال و برادرم دارن مدل میز کامپیوتر طراحی میکنن. میگن خوبه شهرزاد؟ سرک میکشم از پشت سر برادرم و نمیبینم..حوصلهام اونقد وسیع نیست که به برادرم بگم برو کنار..میگم آره..سال میگه دیدی؟ میگم آره خوبه...بعد سال داد میزنه...بن رو صدا میزنه..وقتی داد میزنه صداش دقیقا رو اعصابه..از ته حلقه یه طورایی و...
-
گرفتن نوک دماغ
جمعه 24 مهر 1394 17:48
می شینم رو خاک. بغل بوتهی نارنجی که دوسالی هست کاشتمش. اما تکون نخورده. اینجا به درد مرکبات نمیخوره. همونقدیه. یکی دوبار فکر کردم شاید مرده باشه اما موند. همینقدری که الان هست. رو زمین پره از حشرههایی که بی بیام صداشون میزد عگرب صبخ. عقرب صحرا. اسمش بیربطه. چون اینا شبیه عقربن اما نیستن. عقرب نیستن. دم عقرب...
-
عوض شدن و چیزهایی شبیه این
جمعه 24 مهر 1394 12:55
خوزستان. به شبکه خوزستان نگاه میکنم. ققنوس جنوب..یا همچین اسمی .در مورد پرستاران. به شکاف عمیق و وحشتناکی که بین نسلهای اخیر به وجود اومده فکر میکنم.پدرم میگفت که یخ میاورد که جنازهها نگنده..اینها رو نسل فعلی و نسلهای بعدی شاید تو فیلم ببینن. الان هم جنگ هست همه جای دنیا اما چرا اخلاق جنگ خیلی تنزل پیدا کرده....
-
کتف پارویی
جمعه 24 مهر 1394 00:57
درد تب هذیان امروز دیشب بیجان شناور بر تب روی خیسی عرق و درد..دور میروم و باز چشم باز میکنم: روی تختم اما خواب میبینم از جویهایی کوتاه میپرم و موقع پریدن پاهایم کش میآید و بزرگ میشوند. خواب میبینم مدرسه میروم و دیر رسیدهام و میترسم بروم توی دفتر بگویم دیر آمدم..گریه میکنم..برمیگردم خانه..مادرم میگوید تو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 مهر 1394 01:23
پاسور قلیون عربده.. عشق ازلی خونهی ف.. مشروب و استفراغ بعدش بمیرید قبلا تو باغچه مینشستم.. حالا باید بگم برادرم جلدِ جلدش کنه...حتی یه سوراخ نباشه توش به قول زن هاشم ب تاپ شلوارک هم بیم توش دیده نشم هیچ خوش ندارم ذرهای دیده شم توسطشون
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 مهر 1394 01:20
دیروز بن رو زدم دوبار خیلی حقش بود شب اومد سر گذاش رو شونهام..بوسیدمش..بوی جوجه تو موهاش.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 مهر 1394 01:15
با سال میریم بیرون که چیزی بخرم..خیلی خستهام..دس میذاره رو پیشونیم..میگه داغی خیلی..اینبار دیگه نمیگم داغم همیشه..میدونم تب دارم ..با بیحالی میگم زن هاشم خیلی چیزا میدونه....میگه و خیلی چیزا نمیدونه. بیحالتر از قبل میگم من خودم از زندگی کشیدم بیرون انگار...یا فقط این چیزا رو نمیدونم.. میگه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 مهر 1394 00:52
کانالی داشت برنامهای در مورد اعراب و اسرائیل نشون میداد..پدرسگ از زبون برادرم نمیافته..زن هاشم فقط حرف میزنه..عبدالناصر رو نشون میده..سادات رو..قبلش..قبلِ قبلش...به رسمیت شناختن اسرائیل..رایهای ممتنع..جوانیهای شارون و بودنش در صحرای سیناییی که عین کف دس میشناخت..زن هاشم با نوک انگشت سوکم میده: خوب؟ کرمی کن...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 23:10
زن هاشم تا رسید برنج رو خودش پخت. گوجهها رو کباب کرد و دستش سوخت. آب سرد ریختم رو دستش و پماد دادم..برنج رو کشید..ظرفهای شام رو شست..گاز رو تمیز کرد..طرف باغچه رو شست..و دو تا سطل بستنی اورد. با خودم فکر میکنم شیرین برای چی با این زن اونهمه دشمن بود.زن پرحرف و وراجیه اما بد نیست.مشکل از منه و خستگیهام وگرنه پایه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 22:59
سر شام بودیم که غزاله زد تو صورتش: مامان امشب محرمه؟ مادرش گفت آره..چی شده مگه؟! - هیچی آخه من و نانا داشتیم میرقصیدیم. مادرش گفت اشکال نداره نمیدونستی خدا میبخشَت...به نانا نگاه کرد و گفت: اووووفی مردم از ترس..نانا نوشابهاش رو خورد و به من نگاه کرد. حرفی نداشتم بزنم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 16:22
نعالات: دمپاییها.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 16:22
سال رو صدا میزنم بش میگم بیا...قبلش به خاطرهی کفتر خندیده بودیم. بم گف کفتر داری میخوای نشون بدی به ما...من خودم کفترباز شدم دیگه..گفتم نه جوون..کفترم کجا بود؟! من پرهای خودمم ریخته دیگه کفتربازی گذش رف..بعدشم تو کفتر بازی؟! تو از اینایی که داد میزنن جوجه به نعالات..نون خشک میگیرن جوجه میدن..یا دمپایی کهنه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 15:22
حِدیث داریم زن خوب زنیه که اگه رو شتر باشه و شوهرش صداش کرد برای دوستی، خودش رو باید پرت کنه...پرت ها..فکر کن..دیگه هتل و اینا؟! ..پ این مذهب و اینا رو برای چی گذاشتن؟ یه مبحث مفصله این آداب شوهرداری در اسلام...هی سرسری بگیریدش. اصلا توصیه شده خودت رو با آویختن یه گردبند هم زیبا کن. فقط همون یه گردبند حتی...حالا برید...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 15:12
بعد میگه بیاید بشون پول بدید برن هتل بگیرن! دیگه چی؟! یعنی حتما باید تو هتل ترتیب هم رو بدن؟ مگه ما کجا دس به محرممون و احیانا نامحرممون میرسوندیم؟ هتل ده ستاره؟! بخدا دم در تو تاریکی. روم سیاه چی گفتم الان. تو زن باش از کمترین فرصت و تاریکترین گوشهی دنیا برای تناول طرف نخواهی گذش...دیگه این ناز کردنای جیغ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 14:57
یک موجوداتی هستند که زیرشون مارپیچ میرقصی. اسمشون هست کرمو.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مهر 1394 14:55
الهجر مو عاده غریبه لا و لا منکم عجیبه عرفت من هاذه طبعکم کل من ایرده حلیبه کل من و او حظه و نصیبه.