-
دارچین دیشب..
چهارشنبه 29 مهر 1394 13:53
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 13:45
میدونین چطوری شدم؟ تصور اینکه بلند شم عدسپلو بپزم حتی اشکم رو درمیاره. تا این حد خستهام.شاید خیلی باید آروم و به مرور کارام رو بکنم. اما اونقدر آروم که وقتی مثلا آشپزخونه رو تمیز کردی میبینی اون گوشهی تمیز شدهی قبلی کثیف شده باز. دلم آشپزی میخواد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 13:40
سال پیام داده سلام چوکولو...جواب ندادم پرسیده خوبی. چی بگم. مرسی ..تو خوبی؟ خسته بود صبح..خیلی خودش رو خسته میکنه..باید خوب بخوابه.. من میدونم حتما خدایی هست که به همه چی فکر کرده...گرچه نمیدونم چرا بعضیا باید گمنام و مظلوم زندگی کنن و بمیرن..شاید یه جای دلشون خوشبختن. اصلا نمیدونم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 13:37
لباسا رو میذارم تو لباسشویی.عدس رو گاز..لباسا رو از طناب جمع میکنم و نفس نفس میزنم. گرمه. انگار خرداد یا تیره نه مهر..پاهام به رعشه میافته..تا جمع میکنم وای خدا گویان میام تو..بن میگه ساعت سه ورزش دارن چیکار کنه؟ میگم نرو. پرسیده که بگم نرو. در یخچال چرکِ چرک شده..توش که بازار شیطونه...همه چی توش پیدا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 13:28
زنِ فاضل بیدارم کرد. در رو باز کردم: -خواب بودی؟ - آره.. دست میذاره تو دستم: خوش خواب. میخندم فکر کنم یا چیزی شبیه این. میگه فردا ظهر روضه ابالفرز داره برم کمکش. میگم باشه..میگه زودتر بیا..میگم خو باشه. میگه سفره هم داریم..میگم اوکی مای لاوو. چیز خاصی ندارم بش فکر کنم. صورتم رو چک میکنم تو آینه. خوبه....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 12:32
احساسِ بیخودی دارم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 06:56
نانا رو میگم نره..تب داشت...عجیبه که سال بش میگف باید بری ..دست گذاشتم رو پیشونی اش ...تب داشت و داغ بود. چرا باید بره ؟خسته بود بچه دیشب تا دیروقت بیدار بود بعد حالا باید بره. چه سختی ایی میده به خودش و بچه ها این مرد. فقط گفتم برو بخواب. با همون داغی و تب من رو بوسید و رفت خوابید.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 02:24
سمانه برای عکسات...نوشتههات و آدرسهای خوبی که برام میذاری ممنون...:):* خیلی باحالَن.
-
از جیمیل..مرسی فرستنده.
چهارشنبه 29 مهر 1394 02:15
جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی تا آدم گاهی آنجا جان بدهد مثلا آغـــوش تـــو جان می دهد برای جان دادن...! ناصر رعیت نواز اگر یک نفر هر آنچه که از درونش برمی آید را بنویسد بی شک از درون او کسی رفته است ایلهان برک / ترجمه :سیامک تقی زاده
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 02:12
میخواستم بیدار بمونم کارها رو بکنم..جز خوردن نون و گوجه سرخ شده و یه قرص بعدش کاری ازم برنیومد. میرم میخونم و میخوابم..یه تیکه از پروست خیلی نظرم رو جلب کرد فردا احتمالا بذارمش.ریزبینانه نوشته شده خیلی.
-
فقط یه چیزی
چهارشنبه 29 مهر 1394 01:14
یکی از زنهای چادری که همسن و سال سعاد بود گف: مو خو دیگه نیتروم.. سعاد گف منم نمیتونم..شب که سینه میزنم..میرم خونه داغونم زن گفت ها..خستهیوم دیگه..خوت إیدونی حالوم اَ کی خِرابه. تو ذهنم صدای معتادی میخونه: حالا چَن روزه حالوم خِرابه...دوای دردوم بنگ و شرابه. به خودم تشر میزنم ترک اعتیاد کنه صداهه..شب...
-
همپیمانی
چهارشنبه 29 مهر 1394 00:34
سال اومد و از دست هاشم عصبی بود. گفت غلط کردم گفتم زن من از طایفهی این صاحب حسینیهی عباسیهاس...رفت بشون گفت این مرده دامادتونه ها...بعد اینا من رو نشوندن که شیخشون کیه..با کی اسم نوشتن..ریشهاشون چیه...من چه میدونم..چی بلدم...عربیشونَم برام سخته..بپرسن خودت اهل کدوم طایفهایی و شیخت اسمش چیه نمیدونم...الکی یه...
-
یوما یوما مِنِّچ
چهارشنبه 29 مهر 1394 00:28
آمپولا رو زدم و غزاله گفت ...وای خاله ببینم..ترسیدم. فکر کردم مفم بیرونه. گفت دندونت خیلی سفیده..سفیدتر از همه دندونا. مادرش خندید..گفت بدبخ براش همی دندون مونده بندازش اُ راحت شو..یه صلوات بگو. غزاله گفت صلوات عادی یا قرآنی؟! سعاد گفت* یوما یوما منّچ...یاهو یگدر علیچ.. بعد غزاله گفت خاله فردا شب دختِرته تنبیه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 00:25
بعد از اون خونه زنّوبه(تحبیبیِ زینب) روضه داشتن من نرفتم..مستقیم رفتیم حسینیه..جا نبود وسط نشستیم..دارچین دادن..غزاله روم پهن بود..راحیلِ چادربَر رو دیدیم..و مادرش رو..زرنگ بود..سعاد گفت بده گوشی مادرت رو ببینم..داد گوشی رو و تا سعاد خواست یواشکی عکس لختی پختی خواهر شوهر و دخترش رو نشونم بده گفت نه مادِرَم راضی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 00:18
سعاد برقعش رو کشید رو صورتش. گفت برقع بت بدم؟ گفتم خفه میشم زیرش..گفت بیا خودم برات میبندمش نازکه. برام بستش..فکر کردم تو این تاریکی و با این خستگی و صورت بیحال کی میخواد نگام کنه حالا..اما حوصله نداشتم بحث کنم..برقع رو بسته که حریر بود اما تیره...زنها اینجوری بودن همه تقریبا.. خونه فطومه همون برنامهی خونهی...
-
گناه داش زنه
چهارشنبه 29 مهر 1394 00:08
سُعاد هر چی کرد که نانا بمونه همراه ما بره مجلس زنونه نموند. رفت با سال و بن ...براش عجیبه. مجلس اولی دوست سعاد که لره و حوزهبرو دختر تپل و گردش رو بغل زده بود..دختر سیم برقی که آویزون بود رو کشید و دوشاخه کشیده شد از پریز و .. من نشسته بودم یه گوشه..پیرزن بغل دستم گریه میکرد..سینهزنی محکم بود و ضربههای محکمش تو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 00:01
نانا با سال و بن رفت و من موندم و سُعاد و غزاله و بهار. غزاله روسری و چادر سرش بود..مادرش گفت یکی دیگه هم از این چادرا داشتیم عمهاش اومد بردش..غزاله چشاش رو باز کرد دس گذاش رو دهنش و همونطوری موند. این یعنی شوکه شده که مامانش اون یکی چادر رو داده راحیل دختر عمهاش. - مامان دادیش؟ چادرمو دادی؟ مادرش خندید. عمه اومد...
-
شایدم پیر
سهشنبه 28 مهر 1394 18:44
دیشب سول بغل باباش بود..بش گفتم بیا دستاش رو طرفم میگرفت میاومد بغلم..باباش دوست نداشت بدتش. خودش نق و نوق کرد اومد. برش داشتم دور باغچهی درب و داغون بابام راه رفتم..چیز خاصی نداشت. یه زیتون داشت که بلند شده و تا حالا ندیدم حتی گل یا جوونه بده.چیزای دیگه هم. بیشتر گربه توش روییده. دور موردها و سدر راه رفتم و برگ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 مهر 1394 18:32
یادمه ممد تو هوا ادای قلقلک درمیاورد..میمالوندم خودم رو از خنده رو زمین.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 مهر 1394 18:31
بچهی خوشخنده و خوشی بودم من:)
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 مهر 1394 18:23
گربهاشون بوسی یه خورده پیر شده. هر شب رو دیوارمونه. آروم میو میو میکنه. میوهاش شبیه سرماخوردگیه. وقتی یاد گربهی پیر تعقیب گوسفند وحشی موراکامی میافتم حالم بد میشه. شاید به نظر موراکامی اونطوری از پیری یه گربه نوشتن بانمک و مزهاس. به نظر من نیست. بن هر شب حواسش هست بش. اونجای بوسی، بوسی رو کشته. نه نازایی داره...
-
قانونای مسخره و..
سهشنبه 28 مهر 1394 18:17
دیشب داشتیم برمیگشیتم خونه و مقواش رو یادش رف. زنگ زدن گفتن مقوای بن جا مونده دیگه خیلی دور شده بودیم برای برگشتن..بُغ کرد. قرار بود من براش بنویسم روش ادبی و فلان. به نظرش من خوشخطم مثلا. سال گفت فردا خودم یکی برات میارم مدرسه.. با دوستات درستش کنید..بههرحال حالا هم دیره و برسیم خونه اونقدر خستهاییم که نمیتونیم...
-
روز نابودی
سهشنبه 28 مهر 1394 18:11
پشت سیستم بود. رفتم بوسیدمش. یه صدایی دراورد شبیهِ: بوووووو. وقتی بخواد بگه از چیزی راضی نیست. مثل هوُ کردن خودمون. احتمالا این خارجیشه و من ندونم. پیشونی و بغل گوشا و صورتش رو. داغِ داغ بود. گفتم تب داری؟! گفت نه من همیشه داغم ماما. لبخند زدم و بوسیدمش..باز. زیااااد. گفتم بیام مدرسه اینطوری ببوسمت دوستات چی میگن؟...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 مهر 1394 16:50
قبلا میبردم موهاش رو کوتاه کنم آرایشگر میگفت تخمه ژاپنی خوردی عمو چشمات ژاپنی شده؟سرش رو بلند میکرد و برمیگشت نگام میکرد فقط.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 مهر 1394 16:43
یک پسر هشتمی هست بن اینا دورشن. خیلی دچاز فعل و انفعالات بلوغه..امروز دیدم بن فیلترشکن داره رو گوشیش. چک کردم رفته تو سایت دبلیو دبلیو ای عکس مربیهای زن رو دید میزنه..خیلی کولی بازی دراوردم و گریه و من دیگه کاری بت ندارم چقدر چکت کنم و هر کسی مسئول کارای خودشه و اصلا به من چه...هر کاری میکنی بکن و ..گریه با صدای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 مهر 1394 15:50
میرم کمی اسپانجباب میبینم بعد میام یه پست خیلی معمولی و کوتاه که شبیه خالهزنکی و املیه مینویسم. تا بعد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 مهر 1394 15:31
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391 ساعت 2:27 شماره پشت:121 یک هو سرد شد و زانوهایم و ساق پایم از این دانههای زمان سرد شدن زد. همینها که برجستهاند و اگر مویی کرکی روی تن باشد سیخ میایستد. حسی بهت میدهد شبیه چندش و اضطراب. فهمیدم چهام است. باز با واقعیت رودررو شدهام. واقعیت که بودن و چه شدنم. چه شدنم بد نیست....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 مهر 1394 14:20
... برای درک اینکه پیرزنی چه اندازه زیبا بوده است باید خطوط چهرهاش را نه تنها تماشا که ترجمه کرد. ص345
-
عادت
سهشنبه 28 مهر 1394 14:05
تسلیم که شرط عادت است به بعضی نیروها امکان میدهد بیاندازه رشد کنند. در جستجوی زمان از دست رفته- جلد دو( در سایه دوشیزگان شکوفا)- صفحهی 225
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 مهر 1394 02:32
عجیب که کسی نیست .... دلم میخواد سال رو بیدار کنم همه رو براش بگم ...و بگه ... اما آرومم نمی کنه دلم میخواد کسی به اش فحش بده تحقیرش کنه آشغال آشغال و آشغال پسند...و مورد پسند آشغال پسندها
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 مهر 1394 02:29
امشب قرار بود انگار کسی از چشم من بیفته. دوبار در دو موقعیت متفاوت و مختلف. حال به هم زن بود ...تهوع آور. نباید اینطور مبهم و بسته نوشت اما گاهی آدم مسخ و شوکه و صامت میشه. حتی قلم به اینها دچار میشه.
-
چرا؟
سهشنبه 28 مهر 1394 02:26
آیا امشب این شب تلخ و حال گیر تموم می شه؟ شبی که نمیشه در موردش حرف زد یا نوشت؟
-
برای این چیزا جیمیل درست میکنم:) که بتونم جواب اینا رو تو گوش فرستندهها بگم ...
سهشنبه 28 مهر 1394 01:06
... وایییییی خدا می دونه چقدر خوشحالم که باز پیدات کردم . اصلا نوشته هاتو که می خونم پرواز می کنم ! اوج می گیرم ... جدی می گم . قبلا چند بار ایمیل داده بودم نمی دونم یادت هست یا نه . وبلاگ خواب هایی که ... رو می خوندم . خیلی اتفاقی یکی از دوستان یکی از نوشته هاتو گذاشت تو وبلاگش ، به خودم گفتم این فقط می تونه سبک...
-
سوزهَ..سوزهَ..
دوشنبه 27 مهر 1394 16:40
معمولا بچههای سبزه یه چاپ سبزرنگی رو کونشون دارن. سبز تیره عین کبودی . تو نژاد آسیایی زیاد هست این. نمونهاش این پسر کوچیکهی زیبا. بالای کونش یه کبودی سبز رنگه به مرور تو تیرهگی بدنشون گم میشه ..کلا محو میشه..شایدم نشه. بههرحال عروس عکس سه در چهار سید رو نشون زیبا داده..با چشمانی براق و عاشق گفته بش میاد کونش...
-
اینا هم ادویهی بابام. خودش درست میکنه. تو کتری زعفرون دم میکنن البته.
دوشنبه 27 مهر 1394 16:26
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 مهر 1394 16:25
اگه عن نمیاومد میرفتم. بابام نمیتونه نیارتش. اعصابم خرد میشه اصلا باشه. دفعه پیش خوب شد نرفتم تو. به دخترا گفتم برید تو من میام. اینا هم رفتن تو و من نرفتم...اینم دو سه دیقه نشست و بلند شد رفت. فکر کن من میرفتم تو و این بلند میشد میرفت. چه اعصابی ازم خورد میشد. یه چیزایی هس بینمون انگار حل نشده. نمیدونم...
-
نامردا...ببینید چی برام میفرستن...آقا من نمیتونم رو این..نمیتونم..رنگا هم طِبیعیه...طِبیعی. فتوشاپ نداره حتی أیقَد.
دوشنبه 27 مهر 1394 16:20
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 مهر 1394 16:13
امشب خونه بابام پخت و پز دارن. مادرم گفته بش بگید بیاد از غذا بخوره انشالا بهتر میشه حالش...یعنی دوای دردای بیدرمونه این غذا از نظر مادرم. حالا جواب بده یا نه بدم نمیاد برم. اما خیلی خیلی خستهام. عکساش رو عروس به گوشی بن فرستاده گفته مخصوص تو گرفته شدهان. یعنی من. پدرم و بقیه دارن آشپزی میکنن..زیبا عین بازرسای...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 مهر 1394 14:14
سلام ز. ممنون که برام نوشتی و حالم رو پرسیدی. ایشالا خدا به تو هم شادی و آرامش بده و ..مرسی از محبتی که به من داری... خواهر زیاد دارم اما از بوسهای خواهرانه و برادرانه به شدت استقبال میکنم همچنان.
-
از همونجا که گفتم
دوشنبه 27 مهر 1394 13:35
ملکه بریطانیا العظمى تحمل مظلتها الشخصیة بنفسها : ملکهی بریتانیای بزرگ چترش را خودش شخصا دست گرفته فقد تعلمت أن حریتها تکون کاملة عندما تکون هى حرة ومن حولها أحرار ، حتى فى أصغر اﻻشیاء: یاد گرفته که آزادیاش زمانی کامل است که خودش هم آزاده باشد و اطرافیانش هم آزاد..حتی در کوچکترین چیزها. فى عالمنا الإسلامی والعربی...
-
عاشت الاسامی
دوشنبه 27 مهر 1394 13:33
یه آدم دیونه پیدا کردم اهل بنغازی. فحش میده درست و تحلیلاتش عالیه. یکی اومده به اسم ناناروما براش نظر گذاشته. اینم جواب داده: نانا روما ...عاشت الاسامی ..هل لدیک اقوال اخرى ..قبل ان احذفک. نانا روما...زنده باد اسمت..حرف دیگهای نداری؟ ..قبل از اینکه حذفت کنم. غش کردم براش.
-
جعفر و معنای دختر
دوشنبه 27 مهر 1394 13:26
بچه که بودم چون همهاش بغل دس بیبیم بودم ازش قصه زیاد یاد گرفتم. قصههای عبرتاموز. حکمتدار. اروتیک..اینا. یکیاش داستان سه تا آدم بود. یکیاشون کچل بود و نباید سرش رو میخاروند..یکیاشون چشمش نمیدونم چش بود و نباید دستش میزد یکیاشونم باش درد میکرد هی باید دراز و جمع میکرد. اینا نباید کارایی که باید بکنن رو...
-
برگشتن به عقب
دوشنبه 27 مهر 1394 12:59
تبلیغات برای سید بسیاره. یکی از فعالین در عرصهی تبلیغات برای سید و عشگش برای زنِ سید، مادرم میباشد. اتسوی تبلیغ و اترد لِ وری. عمرا اگه ترجمه کنم.منظور اینکه تبلیغ میکنه اُ برمیگرده عقب. این ماشینا رو دیدین؟ شهرزاد بابا هندل بزن؟!..یا موتورای یاهاما که اگزوزش خفه میشد یا چی و تو رو مینشوندن ترکش و شهرزاد هندل...
-
گلاحمِر مِنی تو
دوشنبه 27 مهر 1394 12:15
تو جنوب دیدم که زنها بیتوجه به حضور مردا عزاداری میکنن. عورت هم به نظر نمیرسن. تو همین کوچهی زیبا اینا یه زن شیر هست اتفاقا خیلی هم خوشچهره..میایسته تو خیمهی وسط کوچه روی سکو میکروفون میگیره دستش و میخونه..زنها هم دوروبرشن..مردا کمی اونورتر، جرات نزدیک شدن دارن؟! گرچه خودم ترجیح میدم تو خونه یا حسینیه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 مهر 1394 12:02
هر سال که رو زهفتم محرم روز شهادت حضرت عباس نزدیک میشه..دوست دارم برم آبادان...اینجا عزاداریهاش شبیه من نیست..
-
چرا عموم نیومد؟
دوشنبه 27 مهر 1394 11:57
باسم کربلایی لیس اتأخر عباس رو خونده. همیشه وقتی میشنومش بین خودم و خودم فکر میکنم عموی منه..همونی که باش میرفتم چیز میز میفروختیم و دوستم داشت و نمیذاش مرتیکه وحشی بزنتم..همیشه فکر میکنم این نوحه برای اون خونده شده..این رو خیلی حس میکنم..اما صداش رو درنمیارم..همینطوری که پخش میشه کارام رو میکنم..و برای روح...
-
بزونه
دوشنبه 27 مهر 1394 11:48
تو تخت بودم که برای سال نوشتم سلام عشگم. جواب نداد. داشتم فکر میکردم چرا نوشتم اصلا وقتی حسش نکرده بودم زیاد.. که صدای در اومد. اومده بود. گوشی رو سروندم رو زیر تخت مثلا ساعتهاس خوابم و اصلا برام مهم نیس اگه جواب نداده..اما ترسیدم بیاد و بم سر نزنه..پس داد زدم: سال تویی؟ گفت آره عزیزم..بعد اومد..مهر ورزید به من و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 مهر 1394 11:32
جیش دارمُ جیش دارم انگاری آتیش دارم. جای شعر خوندن در این رابطه بلند شو برو جیش کن..ترکیدی. چرا اینقدر نمیری آخه؟ من مراقب بدن تو بیدم شیرشَرزاد.
-
عادت
دوشنبه 27 مهر 1394 01:03
کار توجه این است که اتاقی را پر از اثاثه کند، و کار عادت این است که آنها را بیرون ببرد و جایی برای آدم باز کند. در اتاقم در بلبک (...) برای من جایی پیدا نمیشد، چون پر از چیزهایی بود که من را نمیشناختند، و همان نگاه بیاعتمادی را که به آنها انداختم به خودم پس دادند . بی آنکه هیچ در بند وجود من باشند نشانم دادند که...
-
خیلی وقته پیشدبستانی نرفتم
یکشنبه 26 مهر 1394 22:47
[عنوان ندارد] + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393 ساعت 1:42 شماره پست: 933 با نانا راه رفتیم. بستنی خوردیم..او به من گفت من خیلی بستنی سریع میخورم. اصلا سرش را که میگرداند آنور و برمیگردد نگاهم میکند میبیند من نصف بستنی را خوردهام..روی بابونهها نشسته بودیم و او برایم کمی بابونه چید..بعد ازش پرسیدم نانا...