-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 آذر 1395 03:00
سرش روی دستم بود. کمی طول کشید که بیشتر ببینمش. اولش فقط نگاهش میکردم. بود؛ وجود نداشت. موهایش که زبر و سیاه و خشک بودند. دماغ و دهانش که جنوبی بودند. جزئیات چهرهی لاغرش. پیشانیاش روی پشت دستم. صورتش را بلند میکرد به من نگاه میکرد که با یک دست درز باز شدهی آن یکی پاچه را میدوختم..پدرخواندهی یک را میدیدم هم....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 آذر 1395 02:21
نشسته بودم روی تخت. درز باز شدهی پاچهی شلوار سبزآبیِ مدرسهی نانا را میدوختم. باز شده بود. سعی میکردم زیگزاگهای یک دست و کوچولو بزنم که دیده نشود. کجا اولینباز زیگزاگ یاد گرفتم؟ چهارم دبستان. پیشِ مُلایه مَکیه. که قرآن و خیاطی به بچهها یاد میداد. پیردختر اشرافیایی بود که به اشرافِ عرب کوتِ الشیخ خرمشهر...
-
نامحرمانی که به دل راه ندارند.
دوشنبه 22 آذر 1395 23:24
نشسته بودند گوشهای روبروی کارون..کارونی که این روزها عربها با لباس عربی و لرها با لباس لری مقوا دست میگیرند و به زبان محلی روی مقواها مینویسند آبش را نبرید و از این شعارها. سیگار اِسی سبز میکشید زن و مرد بهمن. گوشی زن گُلی یا حلو امنین الله جابک میخواند. از ناظمالغزالی. سرد بود. سرد شده بود. مرد با زن از لزوم...
-
زمانی به وقت شق کردن و به اسم دوست داشتن
پنجشنبه 18 آذر 1395 00:11
تمام روزهای گذشته احساس میکردم توی جایی میافتم...غرق میشوم...سر میخورم...سنگین..انگار هر چه بیشتر میافتادم..و فرو میرفتم..دستم به در و دیوار جایی که درش میافتادم میگرفت و چیزهایی از اطراف به من آویزان میشد ...اضافه میشد به حجمم...و سنگینتر میافتادم. حرفم نیامد. نمیآمد. حالا هم نمیآید. امروز مجبور کردم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 آذر 1395 03:46
فقط یک چیزی رو مطمئنم. دیگه نمی بخشم. بعد از اون عمل سختی که از سر گذروندم بعد از اون هشت ساعت تمام بیهوشی که ممکن بود به هوش نیام...چیزهایی در من عوض شده. روی شاد و زنده و شوخ و ..من سرجاشه. ..اما روی تنها و ترسیده و بی پناهم...روی سختی کشیده ی خسته ام هم هست..که نشونش نمیدمش اما خود همون رو، خودش رو به من نشون میده....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 آذر 1395 03:32
بداخلاق بود. با بن حرفش شده بود. هر وقت با بن حرفشون میشه جو خونه متشنج میشه و حالم میگیره. دیگه توانی برای این چیزا در من نیست. در خانه و خانوادهای پر از تنش بزرگ شدم. سالهای اول ازدواجم کم از سالهای زندگیام در خانهی پدرم نداشت..بعدش فراز و نشیب روحیه و ..ماجراها که داشتیم..همهی اینها از من آدم خستهای...
-
مِشعَعل فُگر و جزیره ی دیوانگان
یکشنبه 14 آذر 1395 21:54
میشل فوکو. به ذهنم رسید حالا. از خودم میپرسم میشل فوکو کیست و چه کرده و چه گفته؟ سالها پیش در عنفوان جوانیِ بیهودهام کسی به من گفته بود جزیرهی دیوانگانش را بخوان. نمیدانم اسم کتابش همین بود یا نه اما یک سری دیوانهگان داشت اسمش..تاریخ دیوانگی شاید. یک همچین چیزی...کشتیِ جنون؟ نمیدانم. هیچوقت نخواندم و فکر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 آذر 1395 16:02
راستی پرسیدید موسیقی ِ تو ماشین ِ فیلمای تلگرامم چیه؟ یکی اش فیروز هست... اون یکی یه دی وی دیه سال اومد می نویسم چیه.
-
های هم قسمه او وعد...
یکشنبه 14 آذر 1395 15:57
امروز دلم خلاف میخواد. باید برم یه خلاف بکنم اما نمیدونم چیجوری..سیگار و چیزای دیگه که دیگه خلاف نیست. بچه تو قنداق میخوره آب داغ و پشتش سیگار میکشه و قلپ قلپ چیز میز میده پایین. پس چی؟ زید؟ حوصله ندارم. هم شوهر دارم، هم کسی رو دوست ندارم اُ وقتی کسی رو دوست ندارم حوصله ندارم برم باش زید بشم و برم دیدنش یا...
-
در مورد سوسک و سال و این جور چیزا
یکشنبه 14 آذر 1395 15:31
امروز زیاد حوصله ندارم. نمیدونم چرا. ناهار نپختم. بچهها ناهار مدرسه خورده بودن. خودم تن ماهی سرد خوردم..خواستم بجوشونم حال نداشتم.. رفتم تو روشویی حموم دس و روم رو بشورم یه سوسک نینی پرید رو انگشت بزرگهی پام..حال نداشتم بکشمش. فقط پروندمش سمت چاه حمام..دوباره اومد رو پام و از ساقم رفت بالا...امروز رو موود کشتار...
-
گربه خریدن و بهشتی که زیر پای من است و اینا..
یکشنبه 14 آذر 1395 05:06
از وقتهای خوب روز و کلا زندگیم....وقتیه که تو تخت خنک زیر لحاف خنک غلت میزنم و مجبور نیستم بلند شم. چون زنِ سال هستم نه دختر مامان و بابام...لحاف خنننننننننکککککککککککک ... بعد نانا ظهر میاد با بوسههاش ... - ماما بیا به بابا بگیم گربه بخره...همون که تو دوس داشتی .. - نمیخره..برو بذار بخوابم باز .. - ماما تو...
-
الدوده و الجن
یکشنبه 14 آذر 1395 04:58
دارم لباس پهن میکنم رو طناب تو حیاط..که بوسی عین جن احضار شده سر میرسه.. از رو دیوار نگام میکنه..زل زده بم. چی میخواد..بابا برو بخواب تو هم بدتر از من شب زندهداری که . ..مرد نداری بخواد شب پیشش بخوابی؟ بش گفتم: ها بوسی؟ چته؟ میگن جن دارین شما...چیزی نمیگه..شکمش رو نگاه میکنم...حامله اس باز . - لا والا نتی ما...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 آذر 1395 04:45
امروز یادستم قدیما شلواری سال رو پام میکردم. چقدر مگه لاغر بودم؟ عَجب. یادستم: یه فعل الکی پلکی. مثلا یادم اومد یا به یاد آوردم. از اینا.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 آذر 1395 04:35
یکی سرچ کرده: خون من بیشتر میجوشه اُ رسیده اینجا. خوش اومدی.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 آذر 1395 04:33
دیشب خواب آش شلغم دیدم. توش زیره هم داشت اُ گوشت قلقلی. امروز بن گفت ماما؟ ماهیا رو عین مرد عنکبوتی قرقره پیچ کردی..گفتم خو نخور...ولی بعد که رفت زیر برنج و عطر حشوش پیچید تو برنج.. خورد. عکساش تو تلگرام...وقت آپلود برای اینجا رو ندارم. گرچ گاهی دلم نمیاد اینجا عکس نذارم. چون اینجا الصه..تله گِرام در گذره.
-
مادرها. مادر اوشین و مادر ِ مادرم و مادر من و خودم.
یکشنبه 14 آذر 1395 04:26
مادرم هر وقت غم و غصهاش زیاد میشد آهی میکشید و میگفت به قول مادرِ اوشین تو سختیا لبخند بزن. امروز صبح بم زنگ زد و گفت میخوان بلبلش رو ازش بگیرن. خوب حالبههمزن شده کارایی که برای بلبل میکنه. فکر میکنم اگه ربع محبتی که به این بلبل و دختر منصور میکنه رو یک در صدش اون موقع که لازم داشتم و واجب بود نه حالا، به...
-
جوز منهم لا اتعاتبهم بعد جوز..اشلون جازونه ابهجر و بلاعذر؟ تالی باعونه سعر ما ینذکر..
یکشنبه 14 آذر 1395 04:11
بعد ذهب برام جوز منهم رو از ساجده عبید رفرستاد که صداش رو دوس دارم. صداش شبیه ملایههاست..که نمیفرستمش تو تلگرام چون مال خودمه. و من براش یه تیکه از ناظمالغزالی فرستادم که میذارمش تو تلگرام. بعد این ساعت دارم میرقصم روی این جوز منهم...هوسِ کاس مُر من الزَهَر کردم. که مهری میدونه چیه. و برام نگه داشته. اگه رفتم...
-
مَ"ذهب"یون
یکشنبه 14 آذر 1395 03:45
داشتم کارا رو میکردم. اتاقم رو گردگیری کردم، رفتم رو تردمیل. وقتی از بیمارستان مرخص شدم سرعتم رو دو و نیم بود. امشب به یاری خدواندگار ورزش و اسپورت گاد بلس یو، یارو کردم، رسوندمش تا نزدیک شیش. یعنی دخیخا رو کجا؟ پنج ممیز نه بود. بعد لباسای نانا رو شستم و اتو کردم..رو تختی رو شستم...رو بالشیها، هی شستم اُ لباس هی پهن...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 آذر 1395 16:46
برای یسرا محنوش هم نوشتم: احبک. از این ندیده بازی ها.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 آذر 1395 16:42
دارم منحرف میشم کمکم، رسما یعنی. امروز متوجه شدم خیلی راحت میشه از اینستا چت کرد. تازه گوشیات صدا هم میده دینگ دونگ. عین تلگرام و واتساپ اینا. شماره تلفن هم نمیخواد. جلالخالق. پس ملت مینویسن دایرکت مساوی بلاک یعنی این. بعد این دعواهای زن و شوهرا سر اینستا اینا به اینخاطره. خیلی بد و لنگ و وازه که. حس...
-
الص مادره که پدر در گذره
شنبه 13 آذر 1395 13:59
صبح داشتم طرف باغچه رو میشستم..با خودم میخوندم گُلمی آهای گل..باب دلم ای گل..مو که یاروم هیشکی نی سی کی بخونوم..هی گلمی دی جون دلوم هی گل...دعواهام رو با عباسی کرده بودم که رب انار نمییاره برام..با مرد بندری که هزار ساله گفتم لبو بیار تا ترشی بندازم.. به موسیزاده هم گفته بودم سبزی بیاره..سطلهای آشغال رو از باغچه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 آذر 1395 02:38
کارها را کردم. هنوز خیلیاش مانده و این مهم نیست یا بد، راضیام که حسی دارم نسبت به انجام کارها. که دغدغهام کارهای خانهام است نه چیزی دیگر. آخر شب است یا نیمهشب است در واقع، توی اتاقها سرک میکشم. پتو را میکشم روی نانا..از روی بن پتو را میزنم کنار که عرق کرده خیلی.. برمیگردم مرغ را تکه میکنم. ظرفشویی را با...
-
بدوعه لذیذه
جمعه 12 آذر 1395 19:33
از این ماهیتابههای یانگومی که بلوط امشب گفت اسمشون"ووگ" هست دارم. وقتی چشمم میافته بش همیشه دلم میخواد مرغا رو باریک ببرم. نه اونقدر که له بشه.. یه کارد هم دارم خوراک فیله کردن مرغ. به دوست بندریامون که ازش چیزمیزای آشپزخونهای میخرم گفته بودم برام بیاره. یه دونه هم سی آقام اِسدوم. امشب که شام سال رو...
-
پسربچه ای که شوهرم است.
جمعه 12 آذر 1395 18:40
بارون اسبی میزد. زیر پلیت بودم. ازم پرسیدید راستی که پلیت چیست. تو تلگرام شاید فیلمش رو گذاشتم. بازی مورد علاقهی نانا رو انجام میدادیم. که سرش رو بذاره رو شکمم و من زیگزاگی راهش ببرم و مثلا با آهنگ ارتش نازی آلمان براش بخونم اگوگی..اگوگی و اون بخنده.. رعد و برق شدید هم میزد..آیات و خواهرش هنوز گیر کارخونهی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 آذر 1395 17:26
جاری خواهرم عکسای گلام رو برده برای پروفایل بعد به خواهرم گفته خواهرتون هنرمنده بعد خواهرم الان خیلی دلخور و آزرده خصوصی میگه همیشه تو توجه جلب می کنی و ...و.....اینقدر گفت و گفت که از خوم بدم اومد...من دیگه هیچ گهی هیچ جا نمی فرستم تو گروه خونواده که توجه جلب نکنم و ملت نیان با من دشمنی و قهر... لعنت به همه چی. حتی...
-
دلِ بی قرار دارم من...چشم انتظار دارم من..
جمعه 12 آذر 1395 17:19
ادیت پیاف یه ترانه داره میگه پَدام..پَدام.. نمیدونم چی میگه اما میشنومش الان..و نانا داره جیجی جیغجیغو رو برام میخونه . یادم میاد وقتی تو شکمم بود براش، برای خودِ هنوز به دنیا نیومدهاش عکس مری مرتب رو کشیده بودم. فیلمش هست که وقتی نینی بود، دارم براش بیدی بیادب رو میخونم..بیابد میگفت بیادب رو و تا...
-
فاتیسی
جمعه 12 آذر 1395 16:33
این بعدازظهرهای بارانی هست که بغل ماگِ نسکافه و پتو ملت کتاب میذارن بعد عکسش رو میذارن تو اینستا یا کانالشون..خواستم از این کارا بکنم من نیز هم..عکسش رو بفرستم تو کانال یا اینستا، بعد دیدم سینیام استیل..نمیدونم ماگم ترک داره...تازه کتاب هنوز نرسیده روش قهوه چکیده..گفتم بیخیال بابا...بعدازظهر ِفانتزیِ فرهیختهی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 آذر 1395 16:20
برای عسل: من سرچ کردم اینستا رو اومد.. نمیدونم چرا نیومده...باز چک میکنم.
-
فرار نکن گارفیلد
جمعه 12 آذر 1395 16:10
ر نشسته بود روبروی کامپیوترش و از همون آنلاین فوتبال میدید..اون وسط مسطا هم بلند میشد مصطفی مستوری، جان اشتاینبکی رو دست کسی که طلب کرده بود میرسوند. یه جا کسی مصطفی مستور خواست. ر اصلا حواسش نبود. من به مرد گفتم روبرو هست..دیده بودم که چیدند رو هم. مثل همیشه فروشنده جا اورده بودم. فروشندهی کتاب..گفت چی خوندید...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 آذر 1395 14:58
اینستاگرام: c_oo_li
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 آذر 1395 14:30
فعلا هوس کردم عکسهایی که می گیرم و فیلما رو توی کانال بذارم چون راحت تره کار باهاش. نمیدونم چقدر نگرش میدارم یا ...یعنی کلا نمیدونم چقدر میمونه و چی قراره توش باشه. نوشته یا ...تجربه نشون داده خیلی وفادار نیستم به شبکه های اجتماعی، جز وبلاگ. به هر حال اگه دوس داشتین عکسا رو اونجا ببینید...اینجا اوردنشون سخت شده برام....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 آذر 1395 14:03
بچه بودم و فیروز رو نشون میدادن. دخلک یا طیر الوروار رو میخوند. عاشق غنچه ی گوشه ی موهاش بودم. سیاه سفید بود..اما فکر میکردم باید این رنگی باشه..هر وقت به این گلها نگاه میکنم یاد اون می افتم که می خوند تو رو خدا ای فاخته..طرف محبوبم برو و خبرش رو برام بیار..
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 آذر 1395 13:53
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 آذر 1395 04:13
افسانه بچهای کوچیک داره. وقتی میره اپیلاسیون آیات رو همراه خودش میبره که بچه رو نگه داره..آیات خسته و بیحوصله شده بود. این شد که اینبار نرفت همراه افسانه به بچهگیری.. دو خواهر بحثشون شده بود..بعد زنِ ف بم گفت که آمنه کارای اینطوری رو بلده با خاکستر انجام بده. سرم رو بلند کردم به آمنه نگاه کردم منتظر توضیح. زود...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 آذر 1395 03:37
با زن ف و آیات و آمنه نشسته بودیم زیر پلیت گوجه قاچ میکردیم از وسط..جاهای کرموییاشَم با چاقوی پهن تیغهی دسته نارنجیایی میبریدم مینداختم دور..بعد زن ف اومد توشون گشت که با نعره ی آیات یه دفه ایی گومز کرد. پرید از جاش یعنی که: دا چه ای کنی؟..چی گلو لای آشغالایل دنبال چه ای گردی..: مادر چیکار میکنی؟ مثل گربه لای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 آذر 1395 02:08
انگار لرا اگه وقتی غمگینی و تنهای ابی رو نخونن تو عروسیاشون عروس دومادشون نمیتونن برن حجله ... خدایا بُوَقشی عزیزوم..اما باید یه چیزی بگم..ابی یه ترانه داره می خونه بیا به جنگ تن به تن..از قدیما..فکر می کنم این رو برای هم وطنان لر خونده...یعنی همیشه وقتی ویدیویی از چوب بازی یا پنجه در پنجه انداختنشون می بینم تصور می...
-
کی می رید زیرابرو بردارید؟
جمعه 12 آذر 1395 01:56
فرحت الزهرا شروع شده و بیشترین سئوالی که این روزها خواهرا، جاریهایی که با هم خوبن، زنهای همسایه و ...اصلا زنهای عربی که وبلاگم رو میخونید، زنهای عربِ سنتیای که با فرحت الزهرا مواجهایید...چقدر این رو این روزها شنیدید، نه؟ من که خیلی شنیدم... قراره شنبه مهناز بیاد پیشم.. ولی کلا وقتی نشستیم حرفایی رو میزنیم که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 آذر 1395 01:43
نشستم رو تخت بیرون. باد خنکی میاد و بارون هم زده...گلهام بوی خوبی میدن...دهمین دعوای نانا و بن رو حل و فصل کردم. بن نانا رو اذیت میکنه: دندونات موشیه...موشی..موش.. چرا ساپورت مشکی پات کردی.. - چون نارنجی به آبی نمیاد.. - اَه از این اخلاق دخترا حالم بد میشه..تو خونه هم حواسشون هست چی به چی میاد اُ نمیاد - خوب...
-
نه برای زنم
جمعه 12 آذر 1395 00:20
ذهب یه سنجاب داره پشت خونه اش...فکرکنم زنه...چون با صیغه ی مونث باش حرف میزنه..امروز رفته بودیم بیرون..من قهر بودم چن سال برام یه لباس بفاتنی سه تیکه نخریده بود...اولش قبول کردا..گفتم جایزه ی لاغریم باشه..اولش قبول کرد..ولی بعد اومد اتاق پرو گفت برگرد..برگشتم و گفت نه..عمرا اگه بذارم این رو بیرون بپوشی... لباسه سه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 آذر 1395 14:07
چند سال پیش فیس بوکش رو گوشیش بود برای زیدبازی و فلان. دیشب ازم پرسید این سته گِرام داری؟..حوصله نداشتم بگم نه که بپرسه چرا..گفتم تو داری نه؟ گفت ها و آدرسش رو داد.. دیدمش ..با اینستای سال رفتم..خودش بود در ژستای مختلف...حوصله اش از خودش سر نمی ره؟ دخترای مختلفی بودن تو فالوراش و فاولیینگش هم دختر بودن و زن...زنهای سر...
-
لحظه ای و پس از آن هیچ
پنجشنبه 11 آذر 1395 04:00
زن به مرد گفت زدن مخ یه زن تو دستت چقدر کار می بره؟ مرد خندید...آهی سرخوش کشید و گفت چرا اینجوری با من حرف می زنی؟ طوری با من حرف می زنی که انگار مخ تمام زنهای دنیا رو زدم که باشون بخوابم یا در صدد زدن مخشون هستم. - زدن مخ یه زن تو دستت چقدر کار می بره؟ - باشه بابا...مصمم...اصلا چرا اینجوری به قضیه نگاه می کنی..مگه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 آذر 1395 00:27
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 آذر 1395 00:21
اسفند دود کردم دم غروبی. آیات من رو دید: سلام عزیزم...ماه نوت مبارک. -ممنون.. بعد خندیدم...ماهِ نو. اسفندی که تو دستم رو بود رو دور گلهام چرخوندم..دور خودم..دور نانا که نشسته بود..و بن و سال...دودش رو فوت کردم طرف آیات.. خندید. زن ف هم با منقل کوچیکش اومد...امین پسر فِ اومد و گفت شما هم از این رسما دارید؟ گفتم آره....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 آذر 1395 15:33
ماهیا رو از صبح تو آبلیمو و نمک و فلفل و پیاز و سیر و فلفل تند و فلفل دلمهای خوابونده بودم...ادویهی ماهی هم زده بودم و یه کم تمرهندی و فلفل قرمزِ پودر نشده.. برادرم اومده بود..گفتم براش یه چیزی بپزم که دوس داشته باشه. برنج هم قبل از اومدن عدسپلو پخته بودم...قرار نبود ماهی باشه اصلا..بعد برادرم که اومد ماهی هم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 آذر 1395 04:36
بایستی (به قول آقام) جیش کنم و بخوسم. کار دیگه ای ندارم باتون.
-
دستهامون
چهارشنبه 10 آذر 1395 04:24
داشتیم تو باغچه کار میکردیم..من خاک میریختم اون دور گل ها صافش می کرد. نانا عکسید:
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 آذر 1395 04:10
هاشم اینا که رفتن به سال گفتم چی میگفت هاشم؟ گفت یه پیرمردی پیدا کرده شده رانندهاش...سر کتاب و طالع و اینا...همه چی میدونه.. - واقعا؟ ببرم پیشش خوب.. - چون من اعتقاد ندارم نمیگه کجاست و اسمش چیه... - خو؟ - - هیچی تعریف میکرد که مثلا بردتش خونهی یه زنی..تا نشستن پای سفره مرده سه انگشت نشون داده به هاشم..بعد زنه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 آذر 1395 03:54
شب هاشم اینا اومدن. زن هاشم هنوز من رو ندیده گفت: واااای چه لاغر شدی. گفتم از عمله. بعد نشستیم و عکس برادرزادهاش رو نشون داد. گفت خیلی دختر خوبیه و باکلاسه. خیلی باکلاس حرف میزنه. گفتم آها. هاشم هی تو گوش سال حرف میزد. بعد آشپزخونهام رو دیدن...گفتن خاله چه چیزایی بلده ها...و زنِ هاشم، سعاد، گفت شهرزاد باکلاس...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 آذر 1395 03:39
بعد هیچی دیگه. ف با من در مورد عربا حرف زد. چیزهای خوبی هم بلد بود. خودش هم تعجب کرده بود که من چیزایی در موردشون میدونم..اصلا کلا مردا خیلی باحالتره حرف زدن باهاشون...در مورد گوجه و رُب فقط حرف نمیزنیم...در مورد جنگ گفتیم...و اینکه زمان جنگ کجا کار میکرد..و اینکه تو جهاد بود..و برادرش که دامپزشکه حالا بستریه..و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 آذر 1395 03:29
بعد زنِ ف گفت جمعه میریم سر زمین...گوجه میچینیم و بم هم پول میدن هم گوجه..خیلللللی خوشحال شدم..هر چی لباس داشتم که نمیپوشیدم جمع کردم..اسباببازیهای بچهها رو هم..دفعهی قبل یه پسربچه از این بورها هستن...روستاییا..اومده بود خونهی ف بم گفت: سیم اسباب بازی إییاری؟ دلم سوخت. چنتا پلاستیک از لباسام و اینا دادم ب...