-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 آذر 1395 03:23
زن ف بم گوجه داد و چنتا خربزه و اینا..گفت از ای گوجه سبزها هم ببر دومزهیه. یعنی ترش و شیرین؟ نمیدونم..گفت با نمک بخور. یعنی خودم نمیدونم گوجه رو چطور و با چی بخورم...بعد عصر بود برگشتم خونه که سال گفت دلم میخواد یه بار برگردی خونه اُ دستت خالی باشه. نمیدونم کجا میری ارتزاق میکنی. گفتم جمعه دارم میرم با ف اینا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 آذر 1395 03:20
صبح، صبح نه، ظهر بود که زنِ ف صدام زد. - سلام خوشتیپ. آیات هم بود. یه سینی چای هم بود و نعناهایی که تو حوض بودن. آیات گفت: خانمِ فلانی ببین چی داریم؟ گفتم: چای؟ - ها چای...بیو طیامون. بیا طرفمون یعنی. گفتم: باششش. چادر مشکی کهنهای که خواهرام گفته بودن بدش به کسی رو سرم کردم و رفتم..نشستم..آیات دستهاش رو نشون داد...
-
ذَهب
چهارشنبه 10 آذر 1395 03:08
من و ذهب حرف میزنیم و همونطوری که داره برام صداش رو ضبط میکنه ..با اون لهجهی شیرین عربیاش که مال کاظمینه و ته لهجهی کشوری رو هم گرفته که درش ساکن شده....-و شاید خودش هم حس نکنه- با خودم فکر میکنم چه فاصلهها کم شده. ذهب اون سر دنیاست...برام از دوستش میگه...من خوب نمیتونم خیلی مودب باشم..نمیتونم براش ننویسم –...
-
سال لازانیا دوست نداره اما این رو خورد، بُرد...دعوا کرد..
دوشنبه 8 آذر 1395 04:12
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 آذر 1395 04:01
-
برف و شیرهی خرما
یکشنبه 7 آذر 1395 16:31
تند تند حرف می زنن...وقتی خیلی تند حرف میزنن متوجه نمیشم چی میگن؛ اما میتونم حدس بزنم..با منم لری حرف میزنن و میدونم چی میگن .. آمنه نون سرخ میکنه...بش میگم ما رو این نونا شیرهی خرما می ریزیم..میگه اونا شکر یا شیرهی انگور میریزن ... میگه شیره انگور با برف خوشمزهان. میگم ها شوهرم زمان جنگ یه جایی بودن...
-
قصه
یکشنبه 7 آذر 1395 16:16
میرم پیششون یه مشت برنج نیمدونه برمیدارم میریزم تو سینی اُ مشغول میشم به پاک کردن...گلتاج رو دید میزنم زودی . زیرچشمی. قشنگ نیست . اما صدای خندهاش قشنگه...شاد و تیزه. دوس دارم اونطوری بخندم . عموفاضل دهتا صندوق گوجه اورده . آمنه میگه اگه پنجشنبه پِرسهپِلیس بازی داشت نمیاد...گلتاج میگه وووی زندایی جونش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 آذر 1395 16:03
شلنگ رو آب رو گرفتم رو گلها و خاکها..پر ماکسی قرمز و مشکی خیسه..می چلونمش آبش رو می گیرم می پیچونم دور کمرم..کسی نیست...پاهام بیرونه...کسی تو باغچه نیست...اما پاهام سرد میشه...صدوقچه های کوچولوی خرما رو جابه جا میکنم... زنها دارن گوجه خرد می کنن و برنج نیمدونه ی ایرانی تمیز می کنن....لابد برای چهارشنبه شله زرد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 آذر 1395 15:48
نخل تزیینی بارش رو میریزه رو زمین. چیک و چیک صدا میده. خونه همسایه رب می پزن. من سمت باغچه رو شستم. دس دراز کردم بعد از مدتها تو پیچکا. با دل گرم و مطمئن هم این کار رو نکردم.ترس داشتم از مار، از عقرب یا سمور...یادم افتاد عباسی می گفت تو شکم پیچکها رو خالی کنید...شیر آب رو باز کردم. آب داشت. چون خیلی وقته بازش نکرده...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 آذر 1395 04:37
فردا هم می شه نوشت. بهتره حالا از خودم کار نکشم الکی. صفحه ی کیبور مینی لپ تاپ باز بُز شده و نیم فاصله نداره. خیلی بَدِس.
-
به قول فیلم ِمادرِ علی حاتمی: نعسانم یعنی که خوابم میاد.
یکشنبه 7 آذر 1395 04:27
خوب فکر میکنم بهتر شده باشم. بدتر نبودم اما الان بهترم. فکرکنم رسیدگی به تن و بدن کمی حالم رو بهتر کرد. حمام، کرم زدن به صورت، روغن بچه به دست و پا..مسواک..شونه کردن مو و بافتنش..لباس خواب بلوز شلوار گل و گشاد پنبه ای خاکستری کمرنگ پوشیدن... حالا فکر دم نوشم. حیف مسواک زدم. موجودی ریش فرفری با رنگی سفید روی چونه تو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 آذر 1395 18:35
پس هستند آدمهایی که هنوز با هنگوتس در ارتباطند.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 آذر 1395 12:00
آدم دلش خواب می خواد هی ... خواب مومن عبادته...یا همچین چیزی ...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 آذر 1395 03:41
راستی مریمی ازت متشکرم. خودت می دونی چرا.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 آذر 1395 03:25
اونا ؟ اونا مایع دسشوییه...تو بطری آبی که تو هواپیما می دن بغل غذا..؟ ها از همونا..ملت فکر کردن پلاستیک کهنه بخرم بس که رفتم پرسیدم شیشه اوتون می خواید؟ ایرانیا هیچ کدوم ندادن...ولکم دیگه بطری خالی؟! برا چی اتونه؟!..یعنی عدل همه اتون می خواینش برا کاردستی؟!... نه که دیدن جمعشون کردم...فکر کردن لابد با خودشون چرا بدیم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 آذر 1395 03:14
خوابم نبرد... کرفس خوردم.. چندتا قاشق ایستادنی خورش قیمه پای قابلمه.. یه کم ماست بادمجون متاسفانه یه قاشق عسل..(این رو واقعا حواسم نبود) اینا... لاکام رو اوردم..با لاکام رو شیشه ها رو دایره داره کردم..و دسته های پنجره ها رو.. الان شیشه های آشپزخونه اینطوری شد... خوب شدا.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 آذر 1395 02:26
یا الهی ارحمنی برحمتک الواسعه یا الله.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 آذر 1395 00:36
آدم باید پای موسیقی سیگار بکشه..لم بده رو تخت بنفش..فکرهای مبادای نبایدِ مگو بکنه...مسواک بزنه..دهان شویه بیاد به سال بوس بده. والسلام. دیگه هی سوز باد بیاد و آدمای لاغر لخت بدون تو روحمون....والا بسمونه...تا حالاشم خودمون یکی از همونا بودیم. بعد این شکلاتای سفید شیری رو دیدید موقع ذوب شدن چقدر بی رحمن...کافرن...آخ که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 آذر 1395 00:33
سال موسیقی های افسرده کننده می ذاره. اولش فکر می کردم فقط خودم این حس رو دارم..امشب بن گفت این موسیقی چیه آدم با سر می پره تو حوضچه ی غم... از خداخواسته گفتم آره به خدا...اصلا فضاش سرد خاکستری و خشکه...دوس ندارم..به اندازه ی کافی دلیل وافی برای غم دارم تو زندگی و این دنیا..دامن نزنیم بش..خوب این اعتیاد ب موسیقی چیه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 آذر 1395 00:09
ذهب به عربی یعنی طلا. اسمش طلاست. اون سر دنیاست. از فرهنگ و نژادی یکسان هستیم. اون سالهاست در سرزمین های بسیار دور ساکنه...من رو از این وبلاگ پیدا کرده.برام عکس می ده..عکسهایی از برف..عکسهایی از شمعدونی ها که به زبان کشوری که درش ساکنند چیزی میشه که الان یادم رفته..وقتی آدمکش کور رو می خونم و دارم باش حرف می زنم..می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 آذر 1395 23:59
با بلوط حرف میزدیم..نتش قطع شده بود گویا اس ام اس داد نتم قطع شده. این یعنی شعور. عربها به این می گن ذَوق راقی. یعنی طبع عالی. نزاکت. دور بودن از بی ذاتی، کوچکی و دنائت. این چیزیه که آدمها رو برام محترم و ارزشمند می کنه.. وقتی حس کنی با یه مخاطب باشعور طرفی که در عین احترام گذشتن به ات به خودش هم احترام گذاشته. بین زن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 آذر 1395 22:49
من خوبم. ممنون که حالم رو پرسیدید. از اونایی که جویای حالم شدن ممنون. سلامت باشید و بلا دور باشه ازتون.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 آذر 1395 01:44
کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 آذر 1395 16:56
بچهها و شوهرم توی،ماشین سر خوردیم تو جاده صدای جیغهای دخترم و صدای فریادهای پسرم و دستهای باباشون که فرمون رو سعی می کرد نگه داره و شوک من ماشینها خوردند ب هم فقط الان نمیدونم چطور زنده اییم نمیدونم دست می کشم بهشون نمیدونم نمیتونم حتی ی کلمه بنویسم مرگ رو دیدیم خیلی ها رو خونی بردند. ...ماشین سه دور پیچید اگه ماشین...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 آذر 1395 11:50
.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 آذر 1395 15:50
اینم اولین گل جوریِ امسال ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 آذر 1395 15:20
به قول ناظم غزالی : اَحبک: دوستت دارم و اَحب کُلمن یِحبَک: هر کسی که دوستت داشته باشه رو دوست دارم و اَحب الورد جوری: گل های جوری( گلِ محمدی) رو دوس دارم عمّنه ابلون خَدَّک: چون به رنگ لُپاته اَخههههه الله یرحمچ یا بی بی تی...چنتی دایمن اتغنی لی های الاغنیه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 آذر 1395 15:13
سال دود سیگار موجود در تصویر رو خوند: کولر. یعنی خدایا توبه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 آذر 1395 15:10
نانا دست زیر چانه زده آه کشان به نقاشیه نگاه می کنه و میگه ماما خوش بحالت کاش من مثل تو خوشکل بودم.. بعد سال اومد گفت من بدجنسم و حتی به دخترم رحم نکردم و خودم رو عمدا از همه بهتر کشیدم. اتفاقا اینطوری نبود دستم خودش پیش می رفت...یعنی تصمیمی پشتش نبود. به خودم اومدم دیدم این اثر هنری رو خلق کردم. امروز هفتاد و دو کیلو...
-
اینم نوشتم برای افتتاح
چهارشنبه 3 آذر 1395 15:08
-
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت خانوادهی محترمم
چهارشنبه 3 آذر 1395 15:06
روی وایت برد خانواده که امروز ظهر نانا موقع برگشتن از مدرسه همراه پدرش عزیزش سال خریده یه اطلاعیه نوشتم. وایت برد خودش اسپانج بابی و زرده. مال ما میکی مووسی و آبیه. مال ما رنگش قشنگتره. سال گفته زرده برای نانا که توش نقاشی کنه و راحت باشه. آبیه برای این باشه که اون کارای هر کدوممون رو هر روز بنویسه روش. من از الا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 آذر 1395 22:02
علیرضا آذر کیه که رفته اصفهان و کتابش رو امضا کرده؟ لابد یکی هست دیگه. که کتابش رو امضا کنه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 آذر 1395 15:57
دیشب آدمکش کور رو میخوندم...یه جا داره که مرد با زن بدخلقی میکنه. تا چند وقت پیش آزاردهنده و تلخ بود..حالا رد شدم و گفتم برو بینیم.. همون بهتر که مردی و دست از سر این زن برداشتی. بعد از دور نگاه کردم به اثر اصلا. این کتابه شهرزاد. این کتاب رو یه زن نوشته...ممکنه جاهایی شبیه تو باشه...و به خودت بگیری..اما در آخر به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 آذر 1395 14:51
مثل بُعو کرفس و هویج میخورم از صبح. بعد با بدن کوفته رفتم سوپ گذاشتم. الان هم روبروی قرصام نشستم نمیدونم کدومش رو باید بخورم...این چیزا رو سال میدونه. همهاش گیج میشم و قاتی میشن قرصا..برنامهها..زندگی...آدما.. کارا.. همه چی قاتی میشه..بعد میشینم که الان چه کنم خو.. همیشه باید یکی که ذهنش صاف و روشن باشه جمع و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 آذر 1395 01:56
سال در مورد صادق زیباکلام میگفت. در مورد اینکه عقایدش رو قبول نداره. اینکه گفته تا مغز استخوان لیبراله..اما جاهایی هم حرفهای خوبی زده.بدون اینکه ادامه بده میدونستم با کجای حرفاش موافقه. در مورد نژادپرستی ایرانیها وقتی بگه. علیهاش یعنی؛ موافقه..اینکه با هر بُردی، سرود ملی پخش کنن و...و با لیبرال بودنش مخالفه....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 آذر 1395 01:21
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 آذر 1395 01:15
رفتم عصر خرید..از هر چیزی یه کم خریدم. سال هم بود. به اندازهی خیارها گیر داد که چرا اینقدر گُرز برداشتی..به لیمو سنگیها..به هر چیزی که دم دسش بود. به موهام که بیرون میاومد. به اینکه خم شدم لیموی زرد بردارم..به اینکه من راحتم..به اینکه خیالیام نیس و مردا رو به جاییام حساب نمیکنم اما مردا اینطوری نیستن...به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 آذر 1395 22:58
الان فصل آش دوغ نیست و آش دوغ احتمالا برای سرماخوردگی هم خوب نیست. اما پختمش و خوشمزه شد. خوردمش و بیچاره شد. کی؟ سرمام. که خوردم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 آذر 1395 19:16
دخترم گفت: ماما؟ با صدایی گرفته و تودماغی جواب دادم: بله. - چرا من و تو و بابا و بن فصل پاییز و زمستون دنیا اومدیم؟ اگه مدتی قبل بود، مثلا سه چهار سال پیش یا کمی قبلتر براش تفسیری رمانتیک پیدا میکردم..مثلا روحهامون از غمی خزانی سرشاره و از این حرفا که دخترا تو سن راهنمایی خوششون میاد ... الان چند سال قبلتر نیست و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 آذر 1395 16:56
یکی دو واژه ی جادویی هست که مثل آیه بر من نازل میشه گاهی: به تخمم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 آذر 1395 16:49
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 آذر 1395 16:13
واتساپ تماس تصویری اومده. اینقققد خوبببهههههههههه..........هی بوسسسسسسسسسسسسسسسس...هی بیا تو بغلم..هی دوستت دارم ..هی چقدر؟ هی شکل قلب با دست. میتونین البته متن کتاب هم به هم نشون بدید. دیگه هر کیُ استفادهاش.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 آذر 1395 16:12
چند دسته آدم رو اعصابمن. آنان که به واتساپ میگن وات. آخخخ بدنشون دستم فقط. تنبیه شدید. ها با توام.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 آذر 1395 16:05
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 آذر 1395 15:58
الان برادرم نوشته یادته قذافی میگفت اوباما یعنی ابواِعمامه؟! خندیدم. آره یادم بود که میگفت این رو.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 آذر 1395 15:51
پسرم قرآن رو گرفته شش و نیم از ده. عربی رو؟ روم به تیفال: سه. فقط برای اینکه جوابایی رو میده که دقیقا میدونه معلم ازش انتظار نداره. مرض داره بچه. میاد میگه امضا کن حوصلهی غرغر و نقنق بابا رو ندارم. دندهام نرم امضا میکنم و میگم یه عرب باید عربیاش بشه سه؟!..یادم میاد که خودم تجدید میشدم ازش. کارنامههام رو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 آذر 1395 15:47
خوشحال شدم. از اینکه دخترم طرز فکر و سلیقه و روحیهی انتخابگر خودش رو داره. خوشحالتر از اینکه میتونه حسابگر باشه. توی برگهی امتحان یا تست یا هر چیز مشابه دیگهای جوابی رو بده که به نفعشه اما فکر خودش رو هم نگه داره. این قدرت و توانایی جدا کردن حسابها که برای زندگی در این دنیا لازمه رو خوشم میاد که دارتش. که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 آذر 1395 15:42
دخترم گفت: خانم گفته از چه صدایی خوشتون میاد؟ رادیو؟ رعد و برق؟ صدای پرنده. دخترم گفته: رعد و برق. خانم معلم گفته: نهههه ه ه.. صدای پرنده رو باید دوست داشته باشی. دخترم نوشته: صدای پرنده. اما گفته خانم بههرحال ما صدای رعد و برق رو بیشتر دوست داریم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 آذر 1395 15:32
امثالی لم یاتوا لهذه الدنیا کی یرفق بهم احد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 آذر 1395 15:29
دعینا من هذا یا شهرزاد لقد آتی الصباح فاسکتی عن الکلام اللا مباح.