-
شهرزاد و حکایتها التی لم ترویها
دوشنبه 1 آذر 1395 15:28
عندما کنت صغیرة و جمیلة (مزحه) سردت قصیدة ما..استاذ العربیه قرائها..قال انتی الشاعره؟ قلت نعم..لم یصدق..ذهب و اعطی القصیدت لابی..ابی قرائها..تبسم..قال هذه لابنتی...نعم صدقت..هی قائلتها..و بعد ذلک قال لی انه لم یعد شهم و غیور لان رائ ابنته تقول شعرا فی الغرام و العشق و الغرام و لم یقتلها.. لا تحزن یا ابی ان اشیائا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 آذر 1395 15:18
لا أنــــتِ تُـدنـیـنـی و لا أنَــــا أهْـــــرَبُ آه. فقط آه... و لا انا اهرب...ما عدت اریدک ان تدنینی..فقط یالیتنی کنت قادره علی ذلک...علی الهروب..یا لیت الهروب کان دوائی.
-
و الطفلُ یلْعـبُ
دوشنبه 1 آذر 1395 15:14
کَعـصـفـورةٍ فـــی کَـــفِّ طِــفْــلٍ یَـزُمُّـهَــا تذوقُ حیاضَ الموتِ والطفلُ یلْعـبُ چه مصرع غمانگیزی. دیروز که بابام میخوندش غم سبزرنگی تو چشمای رنگ ماشش بود. یه جور دلسوزی برای کسی که همچون گنجشکی توی دست بچه..مرگ رو مزه مزه میکنه و بچه فقط داره بازی میکنه... اون کسی هم شاید خودش بوده زمانی گرچه یکوقتهایی...
-
چای نبات تجویز میکنم.
دوشنبه 1 آذر 1395 15:00
دیشب وقت خوبی رو با سیری در جهان کافکا گذرونم. با تموم تب و عطسه و سرفههای خشک و تر..صفحهی چهل و هفت که رسیدم خوابم برد. صبح یه جوری سبک و شیرین بیدار شدم. انگار شب قبلش کار خوبی کرده باشم. چیز خوبی یاد گرفته باشم. اونجا که نوشته بود: حافظ جستجو نمیکند..شرححال میدهد. کافکا جستجو میکند..نه به همین واژهها. به...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آبان 1395 23:00
با اینستای سال میگشتم دنبال یه مطلب که رسیدم به آدمی درسخوانده و ظاهرا ضد نژادپرستی که یکی از اقوام خوزستان هم هست و یک دست نوازشی هم به سر عربها کشیده بعضیها بد و بیراه و بعضیها دست و تشویق..از بین کامنتها کامنتی توجهام را جلب کرد. انسانی بسیار مقبول و شایسته با ظاهری درخشان و زیبا گفته بود ما عربها رو دوست...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آبان 1395 22:32
در اتاقی که بوی اسفند میدهد، دمکردهی آویشن میخورم...بهشت یاد افتخاری را میشنوم. صفحهی یازدهی سیری در جهان کافکا هستم. آنجا که رسیدهام پر از اسمهایی هست که شنیدهام و خواندهام اما نمیشناسم. در حد اسمند برایم. منتظرم پیشگفتار تمام شود و برسم به جاهایی که حرفی بزند که خوشم بیاید. در مورد فلسفهی پس از جنگ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آبان 1395 21:43
پدرم شعری برام فرستاده بود.فَـبُــعْــدٌ و وَجْـــــدٌ و اشـتــیــاقٌ و رَجْــفَـــةٌ فــــلا أنــــتِ تُـدنـیـنـی و لا أنَــــا أهْـــــرَبُمعنی این مصرعش این میشود:دوری و و اشتیاق و دلتنگی و و لرزش...نه تو مرا به خودت نزدیک میکنی و نه من دل فرار کردن دارم. قصهاش را هم برایم تعریف کرد. مجنونِ لیلا یا آنطور که...
-
sleep dancing
یکشنبه 30 آبان 1395 20:41
dance theme رو دیشب پیدا کردم میشنیدمش. برگشتم زدمش به تلویزیون اتاقم..دور خودم میچرخیدم..اما کوفته و کتکخورده بودم انگار..رفتم دوش گرفتم...آب داغ ریخت روم..پس گردن چربم رو شست...گوشام رو..دسام رو...موهام نرم و خوشبو و مجعد شد...برگشتم..آبچکون...سال روی تخت میشنیدش...نسکافه میخورد...توی ماگم..گفتم سرما...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آبان 1395 20:02
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 ساعت 20:42 شماره پست: 38 خواهرم دخترش و بچههایم را ردیف کرده به نماز. چادر خواهرم سر نانا است و چادر نانا در حد یک مقنعه سر خواهرم.. نانا با لختی پُختیترین لباسش مشغول نماز است و هی وسط نماز چادرخواهر زادهام را بلند میکند و میپرسد: لِنا داری نماز میخونی؟! باسن بن توی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آبان 1395 20:02
کودکی سالم یا بیلاخی که این وسط میرقصد. نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 ساعت 13:22 شماره پست: 4 کتاب بن رو ورق میزنم. ازش خواسته شده که ۵ صفت رو از جمله صفات بزرگسالی و ۵ صفت رو از جمله صفات کودکی بنویسه: بزرگسالی : ۱-کتک زدن ۲- بغل کردن ۳- بوسیدن ۴- عروسی کردن ۵- کار کردن کودکی: ۱- کتک خوردن ۲-بازی کردن ۳-...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آبان 1395 17:04
کَعصفورةٍ فی کَفِّ طِفْلٍ مجنون لیلى متـى یشتـفـی مِـنـکِ الـفـؤادُ الْمُـعَـذَّبُوسَـهْـمُ المـنـایـا مـــن وصـالِــک أقـــرَبُ فَـبُــعْــدٌ ووَجْـــــدٌ واشـتــیــاقٌ ورَجْــفَـــةٌفــــلا أنــــتِ تُـدنـیـنـی ولا أنَــــا أهْـــــرَبُ کَعـصـفـورةٍ فـــی کَـــفِّ طِــفْــلٍ یَـزُمُّـهَــاتذوقُ حیاضَ الموتِ والطفلُ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آبان 1395 13:29
به گذر دقایق فکر میکنم که با بار سنگین تلخ کشندهاشان رد میشوند.. چطور میشود مرد و زنده نشد؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آبان 1395 12:55
برادرم هدیههایش را داد به من. ..گفت بهخاطر سلامتیات از عمل. نشسته بود روبروم تا بازشان کردم. منتظر واکنشم بود. نشان دادم خوشحالم و ذوق دارم. خندید. - من بلد نیستم برای زنها هدیه بخرم. یکبار یه مشتری اومد..وضعش توپ بود.. لنجدار بود میشناسمش..لنجی که حالا خالی میکنیم مال اونه....گفت یه ست از اینا بده..یه زنی باش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آبان 1395 12:20
برادرم را میبینم که با این ظاهر و هیکل و فلان دختری بهاش بیمحلی کرده و رنجیده. زخمی شده و تصمیم جدی دارد تا حالش را نگیرد دست برندارد. یاد خودم میافتم. من توی سن خودم و شرایطم و شوهر و بچه با تمام آن چه شنیدم و کشیدم و دیدم...من اگر غیرت داشتم خودم را میکشتم. من اگر غیرت داشتم باید میمردم. باید خودم را میکشتم....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آبان 1395 12:17
این اولینبار است که اینهمه حمام نرفتهام. از چهارشنبه تا حالا. تا حالای زندگیام را با هر روز یا یک روز در میان حمام کردن گذارندهام. شاید خیلی حالم بد باشد. شاید هم و.. باید خیلی چیزها، حسها، دردها و کوفتها را بقچه کنم با خودم ببرم زیر خاک..باز کردنشان خوب نیست. مخصوصا جلوی چشم دیگران.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آبان 1395 03:02
روح آدم که تلخ بشود تلخ میماند. ابراهیم گلستان بود که در مد و مه گفته بود تلخی مثل رنگ چشم با آدم میماند. روی زمین دراز کشیدهام. خوصله ندارم پتو یا تشک بیاورم. با مانتوی سر شب که عوض نکردهام دراز کشیدهام...تندرد و گلودرد. خسته و بیحوصله...وقتی ب قلبم مراجعه می کنم با واقعیت دهشتناکی مواجهمیشوم...من کسی را دوست...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آبان 1395 00:51
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 آبان 1395 00:51
نمیدونم از کی مریض شدم و مهم نیست. گلودرد و تب. رو زمین خوابیدم. علاقهای به شلوغیهای اطراف ندارم. به بحث اربعین و ....دوس دارم توی سکوت و کنج آرام جایی اربعینهای خودم را برگزار کنم. به طرز بیسابقهای بیحوصله و خستم. و تنهام. بچهها بیخیال برای خودشون بچگی میکنن..سال نیست. قلیون پرتقال بود و ماشینهایی که تند...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 آبان 1395 14:44
بابام داره برام یه مطلب می خونه ...حتی کامنتاش رو...انگار خودم سواد خوندن نوشتن ندارم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 آبان 1395 01:34
یکی از برادرهای مدعیام رو دختری رنجونده. بش بیمحلی کرده..یا چی. مرده مغروریه و بش برخورده یا چی...حرف میزد بام که نمیدونی چقدر اوقاتم فلان شد و براش دارم و از این حرفا. حالا دمغه و داره به خودش دلداری میده..به دختره بد و بیراه میگه..به خودم فکر میکنم. این آدم جوونه. مرده. پسره. دسش بازه. مجرده. من با وضعیت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 آبان 1395 00:58
اما من به نرمی نیاز دارم،میدونی؟ میتونم بنویسم ازمامانم که بابام رو دس میندازه. میزنه تو ذوقش و اون با گوشیاش میاد دنبالم تا دم در که شهرزاد، بابا، کسی جز تو ندارم..به حرفام گوش بده. میکم منم.. برام از چیزایی که میپسنده میگه.. دوس دارم بگم و بگم.. اما من به نرمی نیاز دارم، میدونی؟ به نرمدلی..به چیزهایی...
-
نرسیدن
شنبه 29 آبان 1395 00:53
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 آبان 1395 02:47
و اینطوری بود که دلم شروع کرد براش سوختن ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 آبان 1395 13:59
خواهرم مثل همهی خواهرهای دیگهام بم میگه بلور خانم همسایهها و من کاری جز زدنش ندارم و هل دادنش رو ریل قطار و نگه داشتنش تا که قطار بیاد ...مثلنی... منم بش گفتم آناکارنینا... خودم هم سرنوشت رمان رو براش رقم میزنم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 آبان 1395 00:10
با خواهرم که خونه اش ته شهر شهید جهان آراس نشستیم ...نزدیک سچه ی قطاره خونه اش نشستیم خنکه زیر ماهیم و در مورد همسایه ها حرف می زنیم ...
-
برای خودم و برای یخچال
چهارشنبه 26 آبان 1395 15:07
شال سکهای رو برمیدارم از روی هود...همیشه همونجاس چون همیشه تو آشپزخونه میرقصم..بالای هوده...آینه قدی ندارم..اما روبروی یخچال هنوز سایهام هس...خوبه اون دمبهها و پیه چربیا آب شد...چه مریضی کپلم کرده بودآ...النگوای جدیدم جیرینگ جیرینگ صدا میده...رو عود سروناز نریمان میرقصم..برای خودم..و برای یخچال...غذای بچهها...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 آبان 1395 14:52
توی آشپزخونهام. آشپزخونه رو بوی مطبوع دال عدس پر کرده..یه قهوه میریزم...یکی از بهترین عودهایی که از منصور نریمان دوس دارم رو میشنوم... اصلا بام حرف میزنه... فکر میکردم چقدر میشه روی این عربی رقصید.. مثلا جیلیانا چقدر میتونه روی این نرم و باانعطاف برقصه.. دیشب خواب دیدم جایی گردنم رو با رقص تکون میدم... چرا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 آبان 1395 13:59
فقط یک چیز میدانم و آن اینکه برای شفای روح نباید بنویسم. یا دقیقا نباید اینجا بنویسم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 آبان 1395 01:53
انار و گلپر مزهی جدیدی داشت. نداشتم توی خاطراتم چیزی به اسم انار و گلپر... یک پوست گیر دارم. خوب است. جنس خوب. گوشهاش یک برآمدگی دارد. هیچ وقت نفهمیدم چرا هست..بهاش فکر میکردم...و نتیجه نمیگرفتم. تا که دست مردی دیدمش بیرون..باهاش روی خیار شیار میانداخت. به روزهایی فکر میکردم که هوس میکردم ببرمش...آن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 آبان 1395 23:58
تو گروه خواهرها دوتا شون میخوان چاق شن. رفتن رژِیم چاقی گرفتن بس که لاغرن. من میخوام لاغر شم. بقیه میخوان شکماشون بره یا از آویزونی رها بشن.. بحث اینطوریاس: لاغرا: صبحانه که همیشه هست..اونم چی..همیشهه یه نون کامل...چه خبره؟ میخوایم باش خورش بخوریم؟ آبگوشت؟ من: خوش به حالتون. لاغرا: پلوها یه بشقاب پر..قورمهسبزی و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 آبان 1395 22:57
شیرین شیرین شهرام ناظری تو گوشمه..با سرعت پنج تند تند راه میرم رو تردمیل....تند تند راه میرم...صورت و گردن و سر و سینه و شونه عرق کرده ...نفس نفس میزنم... باهاش میخونم...چرت و پرت نمیدونم چی میگه...م شیرین کلام..آی شیرین....شیرین دَمبو...شیرین..شیرین..آخه سول به ممه میگه دَمبو. بعد میخندم..میخندم.. پنجره بازه...
-
به خدا دور از رویت از جان شیرین سیرم
سهشنبه 25 آبان 1395 20:28
عنوان: من و بوسی خطاب به ماهی.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 آبان 1395 20:18
امروز رفتم یه مغازه نسبتا شیک قیمت یه دسبند رو بپرسم شیش تومن بود...بس که قیمته به نظرم بالا اومد خواستم بگم شیش گفتم شوش..بعد که رفتم بیرون شنیدم فروشنده زنه به بغل دسیش میگه شوش..و صدای خنده اوم..عرق رو پیشونی و پشت لبم و پس گردنم رو پاک کردم و گفتم اصلا نمیخوام..اگه خوب بود که شوش تومن نبود که..
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 آبان 1395 20:13
با سال نشسته بودیم تو ماشین..یعنی رسیدیم دم در گاراژ که دف شروع شد..دف و تمبور..به سال گفتم به من نگاه کن و سرت رو این ور اون ور کن..عین صوفیایی مصری..وقتی هی اینجوری اونجوری میکنن و میگن حَیّ...حَیّ.. من انجام میدادم اینم تگلید میکرد..بعد دیدم مراسم رو خراب کرد. وقتی روش رو میکرد طرف من صدای بوس...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 آبان 1395 18:14
تولکیهامم نکاشتم..فقط خبر خوب اینکه لباس زیرام باز اندازهام شدن و مانتو آبیام که دوسش دارم.. خبر بد اینکه عاشق نیستم و زندگی بدون عشق شبیه بزه. با کون لختش. بزی کون لخت و بیحیا. به قول قرائتی خونهها تو تهران مثل دم بزه..هیچی رو نمیپوشونه. اما تو شهرستانا چی ؟ به این خوبی؟ مثل بزیه که روسری بسته رو دمش. من برم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 آبان 1395 18:11
نمیدونم چیکا کنم بنویسم وبلاگم رو برم بیرون طرف مالکی ببینم چی اورده به عنوان کادو بدم خواهرم..یا برم طرف ناظری ببینم میتونه پیچکم رو تو کوزه بکاره یا بمونم خونه بخوابم تو تاریکی..یا کتاب بخونم... یا تردمیل برم یا میوه بخورم یا شام دال عدس بپزم یا.. بدتر لاک زدم و استون ندارم و پس فردا اربعینه...انگشتم بریده. سرم از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 آبان 1395 00:43
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1395 15:50
البته تلفظش اینطوری میشه: مِتخَستِک.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1395 15:50
متخستک رو پرسیدین چیه؟ خسته رو برید تو باب مُتَفَعّل صرف کنید. متخستک. همینطوری یه چی بینابینی درست کردم نه سوخ بسازه نه کبیب.
-
تختلف الآراء و تبقی الصداقه.
دوشنبه 24 آبان 1395 15:48
صبح دوتا فیلم برای هیلاری فرستادم میگفت اسمش باید باشه نمک... عکس پروفایلم بابا و مامانم..میگفت چقدر شبیه مامانتی..کپیاشی..گالینا بلانکا هم همین رو میگفت.. مهری گفت اما شبیه مامانت نیستی شهرزاد... بعد خودش گفت عجیبه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1395 15:42
عاشق استیکرای تلگرامم. یه استیکر برام فرستاده گالینا بلانکا یه روز عکسش رو میذارم. خیلی دوسش دارم و ضحی هم خوراک استیکرای نازه هیلاری هم استیکر گل داد اون سری...خیلی ناز بودن...برای خودم میفرستم. برای خودم میفرستم و هی خوشم میاد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1395 15:06
خو چی میگفتم بتون؟ هیچی دیگه یه فنجون بزرگ قهوه خوردم..حسم به قهوه دوگانهیه...یه گانهاش اینه که بوش رو دوس دارم...اون یکی گانهاش اینه که از بوش حالم به هم میخوره.. آقا بدنم واید متخستک و تعبان. ..یعنی انگار صد نفر زدنم با چوب... شاید چون چهار روزه ورزش نکردم ناهار عدس پلو گذاشتم... هیچ اتفاق دیگهای ندارم جز...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1395 14:41
یه فنجون بزرگ قهوه میخورم..دلم برف میخواد... خوب لوس دیگه. ادامه نمیدم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1395 02:10
این ساعت دارم فیلمهای سول رو میبینم خواهرزادهام. حس عجیبی به این بچه دارم. شبیه بقیهی بچهها نیست. این رو بقیه هم حس میکنن؟ خیلی باهوش و بانمک و عجیبه کلا...مینا خیلی حرص میخوره که پریروز من بغلش کرده بودم و کسی حرصم داد..فحشی دادم. کافدار. به والدهاش. سول تکرار کرد. غش کردم از خنده...بردمش پیش مینا و بش گفتم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آبان 1395 01:45
سال گفت امشب نورانیترین شبه طی هفتاد سال اخیر. نانا گفت فردا مدرسه تعطیله؟
-
خواص و مضرات گالینا بلانکا
یکشنبه 23 آبان 1395 20:56
با بوی بنفشم زیر پتوی بنفشم دراز کشیدهام...گالینا بلانکا پرسیده بود: هنوز بنفش رو دوس داری؟ آخه اون موقع که گالینا بلانکا شروع کرده بود بام دوس شدن یا من باش دوس شدن من بنفش دوس داشتم.. اون نارنجی قرمز دوس داش. بم میگف از دار دنیای بنفش رنگ با تمام وسعت و مساحتش از یاسیهای لباس خوابی بگیر تا بنفشهای بادمجونی لباس...
-
برای این دوستت دارم شهرزاد
یکشنبه 23 آبان 1395 04:53
می تونی از لحاظ تکنیکی حرف بزنی یا بشنوی از نی چون حکایت می کند؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 آبان 1395 02:59
فردا خونهام رو مرتب میکنم. خودم رو مرتب میکنم. تمیز مرتب چیده شده منظم و خلوت و آروم. گرم. با بوی قهوه و عود و موسیقی..تنها..یا بچههای آرام کمحرفم و شوهر صامتم. بعد؟ زندگی میکنم و ... حوصلهی نوشتن ندارم. واقعا را باید بنویسم؟ چرا زندگی نمیکنم فقط. بیستا گلدون آلئهرا دارم به تموم کوچه یکی یه گلدون میدم فردا....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 آبان 1395 02:54
موسیقی..تکیهگاه لحظات خودم با خودم. موسیقی خوب..والا..چندتا دیویدی خریدم بار آخر..یک قطعه داره که انگار ...........که انگار به من گفتن شهرزاد/. گفته باشم بله..گفته باشن بشین از خودت بگو و بعد این قطعه رو درست کرده باشن.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 آبان 1395 01:40
خمیردندون رو میذارم رو مسواک اشتباهی میخوام بذارمش تو دهنم میبینم پرزاش نرم نیس..ما کیه؟ نمیدونم..یکی از سه نفری که با من تو این خونه هستن.. مسواک رو با خمیردندون روش میذارم تو جامسواکی..یه مسواک که پرزاش نرمه و حتمال مال منه..مسواکم کمتر از یه دیقه طول میکشه..میام رو تخت.. دست سال رو میزنم کنار و بش میگم میل...