-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 دی 1395 02:57
امروز گفت که میخواد چیزی به من بگه. گفت که میترسم اما ناراحت بشی. حالت بگیره. نگفتم بگو که در واقع همون معنیِ بنویس رو میده. یا چی یا چطور. وقتی دید جواب ندادم خودش توضیح داد که "مات" میشی. برام دوتا از عکسهام رو فرستاد که مال اون موقع بودن. همین اواخر. میگفت تو عکسا...و حضوری حتی...وقتی پیشمه. - انگار...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 دی 1395 02:45
نمیدونم دیدید تو اینستا اینا زیاد مینویسن که بیمار خندههای توام بیشتر بخند..حالا نه عاشق و معشوق حتما. مادر باری فرزند..فرزند برای پدر..از اینا. امروز همین الان یعنی امشب ..فکر میکردم دلم میخواد کی بیشتر بخنده..این جمله رو تو ذهنم مرور میکردم و کسی نمیاومد تو ذهنم. عجیب بود که کسی به ذهنم نرسید..هر چه کردم مثلا...
-
احساساتی شدن به سبکِ ..سبکِ جوانی.
پنجشنبه 2 دی 1395 01:52
یه روز ..یه شب شاید داشتم با ک.ک حرف میزدم..دوم دی بود...پشت تلفن بش گفتم امروز روز دوم دی ماه است.. "... سههههه فروغ هم شدی برامون.." این تیکههای همشهریام میخندونتم. اون سه نقطه باید ک بشه. عربیه. آنجایِ مادر دنیا یا یک همچین چیزی.
-
خیلی معصومانه وحشی شدن.
پنجشنبه 2 دی 1395 01:51
دارم به غذاهای خوشمزه فکر میکنم. مثلا یه غذای اراکی یاد گرفتم همین روزا امتحان میکنم و یه غذای عراقی. اولی تتالی..یا همچین چیزی. دومی شوربَت عدس اَحمر. امروز بچههام و پدرشان خودشان را برای ترشیها و شورهایی که پختم کشتند. .. بعدازظهر بچهها هم رو میزدن..به بن گفتم چرا نانا رو میزدی؟ میخندید که من داشتم خیلی...
-
روانی بودن اصلا شاخ و دم ندارد.
چهارشنبه 1 دی 1395 23:54
خوب امروز حرف میزدیم. گفت که من بهاش انرژی مثبت میدم که وقتی به مشکلاتی که سر راهم بودن از بدو تولدم در خانهی پدری گرفته تا مشکلات بعدی و تا همین مشکلات جسمی و غیر جسمی که برام پیش اومد فکر میکنه، میبینه که من چقدر خندیدهام و خواهم خندید و ... میگفت یه جور الگو اینا بودم براش. اینا رو میگفت. فکر میکردم چطور...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 23:20
تو یه دورهای از زندگی هستم که دلم نمیخواد هیچ کاری بکنم. یعنی نه دلم میخواد کتابام رو بخونم و نه دلم میخواد فیلمام رو ببینم و نه دلم میخواد موسیقی بشنوم. اخبار دنیا رو دنبال میکنم سفیر روسیه رو میبینم و انتقام حلبی که ازش گرفته شد و آقای منتقم بیست و دو سالهی دراز به دراز با انگشت لاالهالااللهَش که رو به...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 23:07
آدمِ دور برای من کارتونهای کوتاه آپلود میکنه و من میبینم. خواستم بگم متشکرم.
-
سریالایی که این مدت ندیدم.
چهارشنبه 1 دی 1395 23:05
یک سریال لهستانی دیدم dekalog سه قسمتش رو دیدم. از همهی قسمتاش و از حال و هواش بدم اومد. هیچیاش رو دوست نداشتم. جز یه صحنه در قسمت اول که بطری آب میترکه تو سرما. به نظرم روانیها میتونن از این سریال خوششون بیاد. مثل سریال بازی تاج و تخت یا همچین چیزی که فقط خشونت جنسی بود برام و هیچ اهمیتی برام نداره که لابهلای...
-
فیلمهای ایرانی که در این مدت دیدم.
چهارشنبه 1 دی 1395 23:00
مدت پیش فیلم دیدم. فیلمِ ایرانی. این کار را کم میکنم. اما کردم دیگه. ابد و یک روز: بازی محسن خوب بود. بازی مرتضی. بازی سمیه خوب نبود. بازی مادر خوب بود. بازی بقیه متوسط بود. صحنههای خوبی بود. فیلمی بود که اذیت میکرد مخصوصا اگه خیلی جاهاش رو حالا نه با همون محتوا که با همون حال هوا زندگی کرده باشی. با این وجود فیلم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 21:25
روز تولدم بود که بستهی کادوی جواهر رسید. همون روز تولدم بود که رفتم و دیدم کلی نون فتیر رو مبل هست و چیزای دیگه. مثلا گوشواره رنگ رنگی لاک و مداد ابرو و شال و کتابای نوجوونی یه جعبه به قول هدایت خنزر پنزری و ..یادم نمیاد دیگه چی بود توش..اما چیزای دیگه هم بود..آها ..یه عینک هم بود..و کلی خلاصه ذوقزده فتیر خوردم و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 20:34
بچهها رفتهاند برایم مایع ظرفشویی بخرند. من گرمم شده. هوس انار و گلپر کردهام. رکابی خاکستریای پوشیدهام که چند روز پیش از بندر خریدم. همون رنگی که من دوس دارم. بلوط هم گفته بود دوس داره. چند سال پیش نانا و بن میرفتن برام مایع ظرفشویی بخرن. نانا برام سیب و گل انتخاب میکرد. اون روزا نمیدونستم سیب و گل به لری اسم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 20:04
آیات و خواهرش تو گاراژ بودن.. سبزی پاک میکردن من درختچهی حنا رو هرس میکردم..خیلی شلوغ بود.. افسانه گفت: بشکه به آیات گفت. آیسات چیزی گفت و افسانه شیشکی اومد. من رو دیدن. با سر سلام کردم و جواب دادن و شنیدم افسانه به آیات گفت: گوزِ کون. به آیات بود. خوب این مال اونه دیگه. منطقی نبودن اینا تو فحش دادنا.. رفتم زیر...
-
اهل العیب
چهارشنبه 1 دی 1395 19:54
با برادرم ایستاده بودیم توی گاراژ که آیات اومد. اشاره کرد: زی بیو..زود بیا یعنی. رفتم و برادرم هم اومد. سلام کردن..بعد گفت که بله ماهی رو که اورده بودی میخواستی ببینی من چیه نظرم در مورد دستپختت نه؟ حالا انگار چه تاج افتخاری سرم گذاشتن اگه بگن خوبه...فقط بشقابشون خالی بود پیشمون و نفت هم زا اونا بود و غیر از این...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 19:36
إِذا کنتَ ذا علمٍ وماراکَ جاهلٌ ... فأعرضْ ففی ترکِ الجوابِ جوابُ إِن لم تصبْ فی القولِ فاسکتْ فإِنما ... سکوتُکَ عن غیرِ الصوابِ صوابُ محمد الهروی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 19:29
نشسته بودیم دیشب و پدرم گفت سفیر روسیه رو دیدید؟..حرف در این مورد بود.. مادرم طبق معمول با اعتماد به نفس تو بحث شرکت میکنه...تهاش به آخوندا فحش میده و با پدرم دعواش میشه..حوصلهی حالگیری نداشتم گفتم بابا یه صفحهی عربی اینستا پیدا کردم...برو فالوش کن.. پدرم با ریش کاملا سفید خوشحال شد.. اومد آدرسش رو بگیره ازم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 19:16
تو حیاط نشسته بودم، قهوه خوردم و یه کم شیر..ذغالها رو روشن کردم..یهکمش رو برای اسفند..یهکمش رو برای سر قلیون..اون روز هم پشت سر مورتون نشسته بودم و چقدر سرد بود ...فیلمش رو برای ذهب فرستاده بودم...کلاهش رو برداشته بود از روی سرش داده بودش بم..رفته بودیم قهوهخونه..قهوهخونه میگن؟ نمیدونم روبروی شط بود...غروب...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 16:02
هاشم برای ما یک منقل درست کرده بود.شکل بدی داره ا ما محکمه. سال ازش بزرگتر خواسته بود و این کوچیک درست کرده بود و بقیهی کارگرا دستش انداخته بودن که چه زشته..چه نکبته..چه بدریخته..اینم هی رفت رو وانت پرتش کرد زمین که ثابت کنه محکمه...هی توش پرید...هی کوبیدش به دیوار..یعنی خوراک شخصیتهای مهران مدیری. برخوردهایی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 15:47
رفته بودم با زن هاشم ترشی درست کنیم اون سری. به اصرار سال بود. روز اول تا فلکه رفتیم و به سال گفتم برم گردون. حس قاتی شدن ندارم. فرداش گفت بریم و رفتیم. از سنگمغزیهاش و لجاجتش که بگذریم و خودرایهاش که یه حالتی ...یه گارد درونی داره در برابر کارام.. مثلا اون شب خوب خیلی زحمت و شام و فلان..بعد هاشم خوب دل نمیکند از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 15:29
دیشب ننهخلف گفت بیاید. من خونهام دوره ازشون. حداقل دو ساعت اینا تو راهم تا برسیم. پسرش زنگ زد و التماس با اون ث ث کردنش. خودش گفت سختته نیا..درک میکنم اگه نیای. برای پسرش بود که اثرار میکرد خاله شهرضاد بیاد...دوث دارم باشی...رفتیم. ننهخلف در حد توانش و بیشتر از اون حتی کارایی کرده بود. پسراش شکموان...تا سفره رو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 14:05
صح مینا و شیرین جر و بحث شد بینشون. مینا گفته در رو ببند. خواهر کوچیه گفته خوب یواشتر بگو. مینا گفته خوب چطوری بگم.. از این اخلاق زنها متنفرم. این اخلاقشون باعث میشه دلم نخواد زن باشم..اگه زن نباشی و تو جمع زنها قرار نگیری کمتر باید این بازیها رو تحمل کنی. خوب در رو ببند. باشه میبندم اما... بگو به تخمم و بلند...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 13:46
حبک مثل وجع الولاده صعبا ان یعاد مرتین عشقت مثل درد زایمان است...سخت است دوبار تکرار شود...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 13:43
اون روز که اومدن خونهامون من خیلی سعی کردم مرغ خوشمزه بشه. از بیست و چهار ساعت قبلش به تکههای خیلی ریز بریده بودم که بهتر کباب بشه. تمام فن و فوت خوشمزهتر کردن مرغ رو به کار بستم. ادویهها و.. سال جایی رو انتخاب کرده بود که بشه بچهها بازی کنن. اونم مثل بقیهی باجناقهاش از شلوغی خوشش نمیاد. اینکه کون تو کون با...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 13:26
خواهرِ ایوب (شوهر ننهخلف) ویار داره. اومده خونهی ننهخلف رو تخت ننهخلف دراز کشیده..ننهخلف هی جلوش چیز گذاشته و برداشته...و وقتی اومده ظرف میوه رو برداره خواهرشوهره روی پشت ننهخلف بالا اورده...یعنی یههو عق زده و نتونسته بالا نیاره و همون موقع پشت ننهخلف طرف دهن خواهرشوهره بود که مشغول خدمتگزاری به خانمِ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 13:14
اومده بودن خونهامون. شب پسر ننهخلف نخوابید. نمیدونم چشه. یهجوری عدم امنیت داره انگار یا یه رفتارای بیمارگونهی دیگه..که شروع میکنه از سر ساعت دو و سه تا چهار اینا جیغ. چیزیاش هم نیست..درد جسمی منظورم هست. خوب همه ریخته بودن تو اتاق آخری و مادرم نق میزد ببریدش دکتر..ننهخلف کمی هم گریه کرده بود..مینا نگران بود و...
-
از من مپرس ای دوست آدرس ِ کانال چیست و کجاست..رنجم نده..این قصه ها رنج آوره..ای دل نگفته بهتر...
چهارشنبه 1 دی 1395 13:03
پدرم چیزی میگه...مادرم موافق نیست. به طعنه میگه: خدا من رو قربونت کنه ایشالا.. این رو از قول مهستی میخونه. هیکل چاقش رو با شکمی که جدیدا زده رو به بالا تکون میده و میخونه: خدا من رو قربونت کنه ایشالا. همون ترانهای که دیشب گذاشتمش تو کانال...اسم ترانهاش آشفتهاس هست فکر کنم. برای یه زن فارس این معمولیه اما برای...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 دی 1395 12:53
توی خونهی ما الان دعوا هست. سر عدسپلو و ماکارونی. بن ماکارونی میخواد نانا عدسپلو و ..دعوای شدیدی که سعی میکنم محل ندم و بالاخره به یه داد منتهی میشه. بعد از مدتها روبروی تلویزیون نشستم...کانالای سریال رو نتونستم تحمل کنم..انداختم رو ترانه..ترانه هم همینطوری زر میزنه و من به صدای نق و نوق و دعواهاشون گوش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 آذر 1395 13:42
سعید باغچه رو تمیز کرده..همهی پیچکا رو انگار شلوار پاچهکوتاه پاشون باشه کوتاه کرده...گل کاغذی رو بست..اون یکی پیچکا رو هم. سال گفت: بهترین باغبون سعیده. بیارمش از این به بعد. خرجش یه وعده غذائه..ولی ببین چه تمیز و باحوصله کار میکنه. واقعا هم. خیلی تمیز و باحوصله چیده بود. سعید مردِ نرمیه. سال رو سالهاست دوست داره....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 آذر 1395 13:26
شب بود..تمام کارا تمام شده بود...ماه هم پشت ابر نبود..اما هوا نم داشت...میدونستم جایی رو که نشسته بودن رو جمع نکنم چه اتفاقی میافته؟ بارون میزنه خیس میشه. جمع میکردم که ف اومد. - دستت درد نکنه..چه ماهیایی...همهاش رو خوردم..نذاشتم کسی دس بزنه..خیلی خوشمزه بود.. فکر کنم گفتم نوشجان... - فقط یه چیزی -ها؟ به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 آذر 1395 13:05
حیاط رو میشستم و صدای مردا رو میشنیدم..از اون ور دیوار..بساط چای بود...نگهبان هم بود... میشنیدم که میگفت یه چیزی اوردی که نریم سر پست دیگه مهندز. ابوعلی هی میپرسید که چای میخوریید؟ بریزم؟ که سعید میخندید به ابوعلی: ابوعلی که هم ناهار خورده بود هم کلا چای نمیخورد.. - معزومین بابا.ماایصیر. که دعوتیم بابا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 آذر 1395 12:22
دختر بچهای هزار بار اومد برای خودش و دوستاش آب برد. خسته بودم روی جاهایی که کف حیاط چرب شده بود فاب میریختم بشورمش. روغن سرخ شدن ماهی پاشیده بود به در و دیوار. غیر زفری شستن ماهی ...خسته بودم و هی این در میزد...بلند شدم در رو باز کردم. - خاله آب - اینجا سَبیله؟ هی میای..یه دفعهای بیاید آب بخورید دیگه..چن بار در...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 آذر 1395 12:16
الان دارم به گلم نگاه میکنم. بنفشهها یه زرد بیحال بینشون هست که امروز کشفش کردم. دیروز همهاش بدو بدو کردم. حشو رو درست کردم. عکسش رو میذارم تو کانال تلگرام. راستی از من آدرس کانال تلگرام رو خواستید چند بار. خوب گوشهی وبلاگ هست دیگه. سمت راست. گوشهی راست این صفحه. اون بالا. آره چی میگفتم؟ تند تندی حشو رو درست...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 آذر 1395 11:51
دیروز همهاش دویدم. زنِ ف صدام زد که تولکیها رو بم بده. من داشتم به حرفای سال گوش میدادم پای تلفن..که ممکنه ابوعلی هم بیاد. بعد زنِ ف النگوهام رو دید. چشاش برق زد و گفت قشنکن. از کجا گرفتی؟ گفتم. گفت مبارک مبارک. خوب کاری کردی. گفت که تولدش یک دی هست. هی روزا رو میشمره که بشه یک دی و ببینه چیکار براش میکنن. یهکم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 آذر 1395 11:46
روی تخت بیرونم. ابریه. حالا داره بارون میزنه. به خودم زحمت دادم و جورابی سورمهای رنگ با گلهای نارنجی سفید پایم کردم. اوج زمستانگریزی یعنی. نانا بود که دیروز گفته بود این چه زمستونیه آخه ماما...یه ذره سایه پیدا نمیشه. واقعا هم. ولی خوب برای اونا که وسیلهی گرمادهی ندارن بهتره. الان بارون میزنه رو پلیتا. باغچه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 آذر 1395 04:00
نانا میگه: ماما تا وقتی کوچیکم میتونم شیرینی بخورم؟ - آره. - بزرگ شدم برام ضرر داره؟ - آره.. - الان چی؟ - الان وقت داری متعادل بخوری - متعادل یعنی چی؟ - نه کم نه زیاد - پس بخورم؟ - بخور.. - میدونی که زیاد من هم کم میشه...بس که من لاغرم ماما. داره گولم میزنه بیشتر برداره. این رو وقتی میگه که تو دهنش یه شیرینیه تو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 آذر 1395 03:52
نانا میگوید ماما من همیشه تو رو دوست دارم اما چرا بعضی وقتها زیاد دوستت دارم؟ جوابی براش ندارم. فکر میکنم کار خدا باشه نانا.
-
کوروش و صدام
دوشنبه 29 آذر 1395 20:48
ناهار سال به سعید و ابوعلی گفته بود بیایند. دیشب رفته بودیم ماهی بخریم. خودش گفته بود بیا. وقتی رسیده بودیم گفته بود: پیاده میشی؟ -آره - نه بابا..خودم میخرم. - باشه. محکم سرجایم نشسته بودم. دیده بود باز زیادهروی کرده. - خوب باشه..غِلط کردم..بیا. به بیرون نگاه کردم. - بیا دیگه..حرف بیخودی زدم. رفتم بیرون و تا رفتم...
-
گفت با هم دوستیم ..و چشمک زد.
دوشنبه 29 آذر 1395 20:03
در ز زدند بعد از روزی طولانی ،بعد از روزی پرکار و خستهکننده دراز کشیده بودم روی تخت.. نانا گفت: مادرِ غزالهاس. زن هاشم را میگفت. سال یک صدایی حاکی از عدم رضایت از خودش درآورد. خدا را شکر کردم که یک سرمه ای کشیده ام توی چشم..وگرنه دعوایم می کرد که جنازه و بی حالم و فلان. رفتم دم در و دیدمش...گفت روبوسی نمیکند...
-
قلب
دوشنبه 29 آذر 1395 03:53
سیگارهایم را کشیدم توی گاراژ. عکسش توی کانال هست..دود میرفت طرف بالا..راه رفتم. پسر ف اخ و تف کرد و به ستارهها نگاه کرد لابد مدل رمانتیک شدنش است. آخر شب یک فیلم بد دیدم. اسمش آریش غلیظ بود. برادرم گفت ببینیم. حامد بهدادش مثل همیشه حالم را به هم زد. یکبار برای رضای خدا هم نه، یکبار برای رضای بیننده و هنر، مدل بازی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 آذر 1395 00:57
خانهی هاشم بودیم که به من زنگ زد. گوشیم خاموش بود و شارژرهایی که خونه هاشمند شارژش نمیکنند. قبلش به بن و سال زنگ زده بود. فکر میکردم چی شده.به قول مادرم حسبالی عنده خبر تازه. فکر میکردم خبر مهمی داشته باشه مثلا. یا حتی جالب. سال گفت بیخیالش شو. نمیشد. بعد پیله میشد و گله و بیا و جمعش کن. رفتم تو اتاق کوچیکه زیر...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 آذر 1395 02:59
دیروز صبح رفتیم اونجا. برادرم که سربازه و بن دوستش داره خیلی همرامون برگشت امشب.. وقت خواب اومد اینجا. گفتم بهتره جای دیگه بخوابه. - چرا؟ - برادرم اینجاست خوب نیست در رو ببندی رومون..روم نمیشه صبح نگاش کنم - یعنی چی؟ خوب در رو نبند.. - نمیتونم با لباس بخوابم..اگه در بسته نباشه..یه وقت به هوای چیزی میاد تو و خوب...
-
در مورد سویا، ترموستات و چیزهای دیگر.
شنبه 27 آذر 1395 02:07
سیگار میکشیدم تو گاراژ..سرد بود هوا و به گل کاغذی نگاه میکردم که کارگر مَهَندِز اومده بود میله جوش داده بود و با سیم اینا بسته بودش که مثل سایهبون شه. تو گرما میمونه یعنی؟ این سئوالی بود که از خودم میپرسیدم و دوست داشتم بمونه و در عین حال میدونستم با موندنش تحول شگفتی هم در زندگی و احساسات و کل جریانِ "...
-
یکی از همین روزای آشپز و کلوچه ی گرم و شیرین خونگی اش.
شنبه 27 آذر 1395 01:16
-ماما چرا آشپز نمیشی؟ این رو نانا پرسید. داشتم زنجبیل تازه رنده میکردم روی مرغهایی که نمیخواستم به سیخ بکشم. فقط میخواستم رو تور بچینم و کباب کنم. راحت میشد با انبرِ مخصوص یا چنگال جابهجاشون کرد...وقت و کمکدست برای به سیخ کشیدن هم نداشتم. مرغا رو دیر اورده بودن و نمیشد طعمدارش کرد. نمیرسیدم دیگه. راهحلش...
-
رضایت
شنبه 27 آذر 1395 00:37
به بن گفتم: من مامان خوبی نبودم برات..نتونستم خیلی خوب باشم برات..اولش که پول مول نداشتم و حالم بد میشد..حالام خستهام و.. گفت این تو ذهن توئه ماما...من از زندگیام از وقتی دنیا اومدم تا حالا راضیام...مگر اینکه کاری که با آقامحمدخان کردن رو بام بکنی..اون وقت نمیبخشمت... خندیدم. رو سرم رو بوسید و رفت.. - بخند...
-
حرفای قشنگ می زنی ...به دلم داری چنگ می زنی...
شنبه 27 آذر 1395 00:33
سر کلاسِ بن بچهها، بچهها نه، معلمِ تاریخ که همسایهامان هم هست و پریسال وقتی باران زد و زد و خانه را آب برد من رفتم در خانهاش را زدم که بیاید فیوز را بپراند که برق نگیردمان و او عصر همان روز زنش را آورد که حالم را بپرسد (و زن با سوءظن و کمی ..کمی..کمی نمیدانم چه اما چون زنم حسش میکنم با همان یک کمیاش نگاهم کرد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 آذر 1395 02:04
ساحل خلوت بود. تنها رفتم جلو..توی تاریکی. گوشهام درد گرفت..کمی با فاصله راه میرفت. قطرههای باران روی موجها میریخت. شالم را گذاشتم دور صورتم و گوشهام. گفت موهات عزیزم. برگشتم نگاهش کردم. چیزی نگفت. خیلی هم اهل لبخند زدن نیست. با این وجود سعیاش را کرد لبخندی به من بزند. لبخندی صلحجویانه و مسالمتآمیز. تنها رفتم....
-
إما صبی و إما غبی و إما نَبی
پنجشنبه 25 آذر 1395 00:56
بابام دفعههای پیش که اینستاگرام درست کردم چِلّب کرد به من که الا و للا آدرست رو بم بدی. من خو ندادم اونم از طریق دخترا پیداش کرد و درخواست بود که برام میفرستاد. چی میشه اسمش؟ ریکویست؟ یا اون رو میدن که بگیرن؟ نمیدونم. هی برام مینوشت – با همون ادبیات پدرانهاش-: با عرض سلام. شهرزاد جان بابا درخواست دوستی دادم...
-
تکنلوجی
چهارشنبه 24 آذر 1395 23:46
بلبل پر زد و نشست روی سرم. پدرم نگاهش کرد و گفت: بهبه! چه عکس قشنگی برای اینستا بشه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 آذر 1395 01:51
خانه را که تمیز میکنم انگار در و دیوارش به من نزدیکتر میشود. گرمای امنیتآور بازوانش را دور خودم حس میکنم. خانه را تمیز میکنم و به چیز دیگری فکر نمیکنم. همیشه تمیزی و تمیز کردن را دوست داشتهام. همیشه آمادهام جایی را تمیز کنم. بچینم. جارو کنم. گردش را بگیرم. احساس میکنم روح جاها را میتوانم بتکانم..سبکش کنم و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 آذر 1395 04:27
شب بود که سال شروع کرد تعریف کردن که به نظرش نانا زنگ آخر خودش را خیس کرده. گفت که یاد آن داستان دوم دبستان من افتاده که برایش گفته بودم زمانی و چقدر جالب که مادر و دختر هر دو خود را خیس کرده بودند. خوب خودم هم دستشویی نَروی قهاری هستم و بودم در نوع خودم. برای خودش حرف میزد و من به جلو نگاه میکردم. خودش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 23 آذر 1395 04:08
نانا ظهر با گریه آمد. یعنی داشتم لیوان زنجبیل و دارچینم را میخوردم که صدای گریه شنیدم. ندویدم ببینم چی شده. همانجا که بودم ماندم تا پدرش در را باز کرد و با چشم و ابرو گفت که دنبالش را نگیرم. بن هم خودش را انداخت وسط که ببیند چی شده و بعدا برای نانا دست بگیرد و اذیتش کند که با تشر پدرش عقب نشست. در این مورد ناراحت...